فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب علائم حياتی يك زن

کتاب علائم حياتی يك زن

نسخه الکترونیک کتاب علائم حياتی يك زن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب علائم حياتی يك زن

به سه‌راه جمهوری که می‌رسد پیاده می‌شود و خیابان ولیعصر را رو به پایین می‌رود. ویترین مغازه‌ها نگاهش را در خود نمی‌گیرد. ذهنش بیش از این‌ها درگیر است. پاها را که در آن سفیدی متراکم فرو می‌کند و چند قدمی برمی‌دارد احساس بهتری دارد. کفش‌های پرستاری همیشه احساس بهتری به او می‌دهد. کفش‌ها را که می‌خرد ذهنش از کوشا فاصله می‌گیرد و به فردا و بیمارستان می‌رود که اولین روز کارش در آن‌جاست. هر چه می‌کند ذهنش دوام نمی‌آورد و دوباره کوشا و اسباب‌کشی و رابطه نصفه و نیمه‌شان کز می‌کند آن تو. زمان و مکان در ذهنش به هم می‌ریزد تا شنیدن آن صدا و دیدن دو چشم سیاه زن: «خانم خوشگله، بیا بهت بگم آینده‌ت چی می‌شه. مغروری. هیچ وقت ای غرورتو زیر پا نذار، حتی واسه اون‌که عاشقشی...»

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.52 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۰۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب علائم حياتی يك زن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش اول : میترا

فرزانه کرم پور

۱

این انتظار دیوانه کننده است. در ورودی بخش باز نمی شود. آسانسور نمی ایستد تا صدای زنی بگوید: طبقه دوم.
تلفن زنگ نمی زند و بلندگو اسمی را اعلام نمی کند. نه در اورژانس با او کار دارند و نه در هیچ بخش دیگری. برای بار پنجم به جدول ساعت های حضور و غیاب دکترها نگاه می کنم. از وسواس و دلشوره رها نمی شوم. عقربه ها حرکت نمی کنند. هیچ بیماری به وجودش احتیاج ندارد. حرکت همه چیز کند شده است. با انگشت روی تلفن ضرب می گیرم و در ذهنم صدایی می گوید: زنگ بزن لعنتی، زنگ بزن! مهم نیست او باشد یا کس دیگری، زنگ بزن تا طلسم بشکند.
گر می گیرم. مشکل استروژن نیست. بی قراری و انتظار است که درونم را به هم می ریزد و حرارت بدنم را بالا می برد. خانم مقیمی که سرپرستار بخش است، نگاهم می کند و زیرچشمی می پایدم. بی آن که سرش را از روی پرونده ای که می خواند بلند کند، می پرسد: «منتظری؟»
«منتظر؟ نه. منتظر چی؟»
«نمی دونم. مثلاً تلفن.»
«نه. حالم زیاد خوب نیست.»
«گزارش دیشب را نمی بینم؟»
کاردکس را به دستش می دهم. در آسانسور باز می شود و دکتر ناصری با پاپیون قرمز خالدار و کت و شلوار خاکستری از آن خارج می شود. موهاش را کوتاه کرده و سرحال است. هنوز نرسیده با مقیمی شوخی می کند و رو به من می پرسد: «مشکل فنی داری امروز؟ مقصودم مشکل سخت افزاریه؟»
«چطور دکتر؟»
«بداخلاقی، پوستت جمع شده، چشماتم برق نمی زنه!»
هر دو می خندند و مقیمی می گوید: «حالا چرا سرخ شدی؟»
و دوباره می خندند. دکتر می گوید: «راه بیفت بریم بازدید.»
از میز و پیشخان که دور می شویم، می پرسد: «تو خونه مشکلی پیش اومده؟»
«نه، امروز بی حوصله ام.»
«خوب. درست می شه.»
دستی به پشتم می زند و وارد اولین اتاق می شویم. بیمار پسربچه پنج ساله ای است که آپاندیسش را مجبور شده اند عمل کنند. دکتر به سرش دست می کشد و با پسرک که از یک جا خوابیدن کسل شده است، شوخی می کند. مادرش از زمان مرخص شدن می پرسد و پسرک با لحنی خودمانی می گوید: «این چیه؟»
دکتر ناصری با احتیاط دست به پاپیونش می گذارد و می گوید: «اینو می گی؟»
پسرک به علامت مثبت سر تکان می دهد. ناصری ادامه می دهد: «اسمش پاپیونه. می زنم که یاد دانشگاه و جوونی و استاد مورد علاقه ام بیفتم و نصیحتش هر روز یادم بیاد.»
حواسم به بچه است که با لوله سرمش بازی می کند و ممکن است بیرون بکشدش. دکتر پانسمان را نگاه می کند و می گوید: «اگر پسر خوبی باشی، یکی دو روز دیگه مرخصی.»
بلندگو دکتر ناصری را به بخش اورژانس و جراحی فرا می خواند. دکتر با تعجب می پرسد: «دکتر بهادری نیومده؟»
نگاهش نمی کنم: «نمی دونم. ندیدمشون.»
دلم خنک می شود. امیدوارم توبیخش کنند که سر وقت بیاید. امیدوارم... از اتاق پسرک خارج می شویم. می پرسم: «دکتر، نصیحت استادتون چی بود؟»
«تمیز و مرتب برین بالای سر مریض تا بهتون اطمینان کنه.»
به طرف آسانسور می رود و من پشت میز برمی گردم. قبل از بسته شدن در آسانسور، می گوید: «برمی گردم برای بازدید. به بهادری زنگ بزن ببین کجاست.»
مقیمی رو به من می گوید: «شماره موبایلشو که نداری، می تونی از تلفنخونه بگیری.»
ضربان قلبم تند شده است. مقنعه را جلو می کشم که گونه هام دیده نشود. شماره الهه مشغول است. چند بار می گیرم تا آزاد می شود. می گویم: «یکسره حرف بزن!»
«مثل این که تلفنخونه است ها؟»
می پرسم: «موبایل دکتر بهادری رو داری؟»
می خندد: «معلومه. یعنی می خوای بگی تو نداری؟ ای کلک!»
«شماره شو بگیر، وصل کن این جا.»
«یعنی به تو دیگه؟ بگو چکار داری خودم بهش می گم.»
«نمی شه. پیغام از طرف ناصریه.»
«باشه. کسی اون جاس این طوری حرف می زنی؟»
«آره»ای می گویم و گوشی را می گذارم و دوباره منتظر می شوم. مقیمی می پرسد: «چی شد این بهادری؟ یه امروز ناصری خوش اخلاق اومده بیمارستان!»
به محض این که تلفن زنگ می زند، گوشی را برمی دارم. الهه می گوید: «صحبت کن.»
نفس عمیق می کشم: «الو، سلام دکتر...»
صدای بوق و سوت می آید و صدای دکتر که می گوید: «بله، بفرمایید... الو..؟»
این بار بلندتر می گویم: «سلام دکتر، حمیدی هستم.»
می خندد: «به به، یاد ما کردی.»
«دکتر ناصری گفتن.»
قهقهه می زند: «آها، می خوای بگی که تو زنگ نزدی، دکتر ناصری گفته؟!»
«پیغامشونو بدم یا...»
«تو راهم. توی ترافیک. تصادف شده. تا ده دقیقه دیگه می رسم.»
و قبل از این که قطع کند می گوید: «خوشحال شدم صداتو شنیدم.»
به مقیمی می گویم: «برم به دکتر ناصری خبر بدم.»
«مثل این که بچه ای رو با خونریزی داخلی به اورژانس آورده ن، باید بره اتاق عمل.»
در آسانسور بوی ادکلن مردانه و سیگار می آید. در سینه ام توپی بالا و پایین می پرد. توپی با دو چشم گرد و سیاه و دهانی گشاد و پرخنده. هر بار بالا می رود، می گوید: «از شنیدن صدام خوشحال شده!»
زنگوله ای با شادی می نوازد: «به به، یاد ما کردی.»
اورژانس شلوغ است و کمی آشفته. مرد جوانی سراپا خونی با لباس های پاره روی یکی از تخت ها خوابیده و برای کمک فریاد می زند. احمدی به سرعت از کنارم رد می شود و بی آن که پرسیده باشم، می گوید: «چاقو خورده!»
دکتر ناصری را کنار تخت شماره سه پیدا می کنم. پدر و مادر کودک جوانند و ناصری دعواشان می کند: «باید جواب رادیولوژی برسه! باید بگید چه بلایی سر این بچه اومده.»
مرا که می بیند، داد می زند: «حمیدی، کجایی؟ بهادری چی شد؟ بیا جلو ببینم.»
سرش را پایین می آورد و در گوشم می گوید: «بچه در حال کماست. احتمال ضربه مغزی... بگو زنگ بزنند به کلانتری.»
دخترک با کبودی روی گونه راست و دور چشم چپ و چشم هایی نیم بسته روی تخت خوابیده است. دکتر چشمک می زند: «زود باش، بگو اتاق عمل آماده باشه.»
به طرف در خروجی می روم و از انتهای راهرو می پیچم سمت اتاق حراست. آقای محمدی پشت میز نشسته است و کتابی به دست دارد. سلام می کنم. با دیدنم نیم خیز می شود و صورتش رنگ می گیرد. سرش را پایین می اندازد: «بفرمایین...»
ماجرا را می گویم و قبل از آن که حرفم تمام شود، معاون محمدی شماره پلیس را گرفته است. در اتاق را می بندم ولی قبل از دور شدن صدای در اتاق و آقای محمدی را می شنوم. خود را به من می رساند و می پرسد: «راجع به اون موضوع فکر کردین؟»
«فکر نمی خواست. همون روز هم گفتم، جوابتون منفیه.»
سرش را پایین می اندازد. «ببخشید»ی می گویم و راه می افتم. وارد آسانسور می شوم و بی آن که به راهرو و محمدی در کت و شلوار قهوه ای نگاه کنم، دگمه دوم را می زنم. قبل از این که در بسته شود و درست وسط نفس عمیقی که با دور شدن از محمدی می کشم، در باز و دکتر بهادری با عجله وارد آسانسور می شود: «بی من، کجا؟»
سلام می کنم. تمام فضای آسانسور با او و بوی ادکلنش اشغال می شود. بویی چنان قوی که حس می کنم همه لباس هام بویش را گرفته است. چشم های سربی رنگش را به صورتم می دوزد: «چه خبر؟ ناصری داغ کرده؟»
«نه زیاد. تو اورژانس منتظرتونه. بچه ای رو با خونریزی داخلی در حال کما آورده ن. می دونین که این جور وقتا دکتر خیلی ناراحت می شه!»
«اتاق عمل آماده س؟»
«همه چیز آماده س.»
«نمی دونی چه ترافیکی بود. فکر می کردم هیچ وقت نمی رسم!»
من که می خواهم پیاده شوم، می گوید: «به ناصری بگو که رسیدم.»
چشمک می زند و در بسته می شود. چشم ها را می بندم و نفسِ حبس شده را بیرون می دهم. مقیمی زیرچشمی نگاهم می کند: «چی شد؟»
«دکتر ناصری تو اورژانس بالای سر بچه س. اتاق عمل آماده است، دکتر بهادری همین الآن رسید، رفت آماده بشه. به کلانتری هم زنگ زدن.»

نظرات کاربران درباره کتاب علائم حياتی يك زن

یه کتاب خوب پر از حس ها و آدم های زنده با روزمرگی هاشون و مشکلات پیدا و پنهانشون
در 1 سال پیش توسط
کتاب خوبیه
در 1 سال پیش توسط
لطفا برای این کتاب هم تخفیف بذارید
در 2 سال پیش توسط
میشه برای این کتاب هم تخفیف بگذارید
در 2 سال پیش توسط