فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب وقتی كلاغ‌ها می‌ رقصند

کتاب وقتی كلاغ‌ها می‌ رقصند

نسخه الکترونیک کتاب وقتی كلاغ‌ها می‌ رقصند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب وقتی كلاغ‌ها می‌ رقصند

دقیقا خودم هم نمی‌دانم. صبح که از خواب بیدار شدم احساس کردم دستش هنوز روی گردنم است، مثل همیشه... اما نبود، گرمای دستش بود انگار همین چند لحظه پیش اما خودش!
بلند شدم. درب شیشه‌ای را کشیدم و پابرهنه رفتم روی بالکن، برف نشسته بود روی لبه‌های نرده، خودم را رساندم به نرده و زل زدم توی خیابان.
هنوز توی کوچه بود. قدم‌هایش سنگین‌تر از قبل بود، صورتش را کشیده بود زیر شال‌گردنش و انگار دست‌هایش توی جیب‌ها مشت بود. دست‌هایم را روی برف‌های نرده فشار دادم و نرده را محکم گرفتم. کف دست‌هایم از سرمای برف پر شد. دانه‌های برف می‌خورد توی صورت قرمز شده‌ام. می‌توانستم بدوم دنبالش و قبل از این‌که از پیچ کوچه بگذرد جلویش را بگیرم. می‌توانستم برش گردانم و برایش سوپ شلغم درست کنم. می‌توانستم از او بخواهم قبل از رفتن یک بار دیگر برف‌بازی کنیم...
اما همان‌طور ایستادم آن‌جا و زل زدم به رد پاهایش که کم‌کم توی پیچ کوچه گم می‌شد. فکر می‌کنم چشم‌هایم سرخ شده بود. یعنی باید گریه می‌کردم مثل هر زن دیگری که شوهرش ترکش می‌کند!

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.4 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب وقتی كلاغ‌ها می‌ رقصند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مولکان یک چشم

خانه اش توی قبرستان بود. داشت برمی گشت، از سر کوچه پشت قبرستان که پیچید داخل، عباس دوید دنبالش. گفتم: «نرو.» گوش نکرد. عباس گیر داده بود بهش. گفتم: «خوشش نمی آد کسی پاپی اش شود، ولش کن.» گفت: «شرط می بندم تریاکی است. هر شب یکی از آن تکه ها را می آورد خانه اش. شرط می بندم، خودم از احمد شنیدم.»
احمد دروغ زیاد می گفت. یعنی همچین هم حرف هایشان برایم مهم نبود. کی حاضر بود با او باشد آن هم توی آن چادرش توی قبرستان!
پلاس کهنه ای انداخته بود روی دوشش و داشت برمی گشت خانه اش. عباس چند قدمی اش بود. با ترس و لرز دنبالش رفتم. می ترسیدم بلایی سر عباس بیاورد. تا حالا آن موقع شب توی قبرستان نرفته بودم؛ یعنی روز روشنش هم لرزم می شد. عباس سرش را خم کرده بود و با قدم هایی آرام دنبالش می رفت. کافی بود برگردد تا ما را که مثل دو سایه درمانده پشتش می لرزیدیم ببیند.
عباس گفته بود: «ترس ندارد، قبرستان است دیگر.» اما حالا می توانستم توی آن تاریکی لرزش پاها و دست هایش را ببینم؛ گرچه بعدا گفت: «هوا مثل سگ سرد بود خنگ خدا می خوای نلرزم؟»
ولی من می دانستم این لرزش به خاطر سردی هوا نبود چون خودم هم نمی توانستم جلوِ لرزش دست و پایم را بگیرم. ولی خودمانیم همان شب کم مانده بود از شدت ترس خودم را خیس کنم، اما آن قدر به آبروریزیِ بعدش فکر کردم تا بالاخره از این کار منصرف شدم.
فکر نمی کنم وضع عباس هم از من بهتر بود. همه مان سر و ته یکی بودیم، حتی همان احمد که آن قدر ادعایش می شد موقع آمدن بهانه کرد و زد زیرش. من هم قرار بود فقط تا در قبرستان بیایم، راست و حسینی گفتم می ترسم، ولی خوب نمی شد. عباس ول کن نبود، ترسیدم بلایی سرش بیاید این بود که افتادم دنبالش. هی از پشت سر گفتم: «عباس بیا برگردیم.» بی خیال قضیه نمی شد، گیر داده بود. شرط بسته بودیم و عباس هر طور شده می خواست ببرد.
همان روز توی مدرسه احمد گفته بود: «شرط می بندم تریاکی است.» عباس هم همین را گفته بود و احمد رو کرده بود که مولکان یک چشم را دیده که هر شب چند تا از آن زن های سر چهارراه را با خودش می برده قبرستان توی چادرش. می گفت: «از آن ناکس هاست، معلوم نیست چه غلطی می کند آن جا کنار مرده ها...»
گفتم: «خب دیوانه پولش کجا بود که تریاکش باشد.» همان سیگاری را هم که هر روز سر چهارراه گوشه لبش بود از این و آن گدایی می کرد. کارش همین بود، می ایستاد آن جا و الکی برای خودش چیز می خواند. اما کاسبی اصلی اش سر ظهر بود، هنوز مسجد کوچه اللّه اکبر نگفته بود شروع می کرد به اذان گفتن، گرچه درست و حسابی هم بلد نبود ولی بالاخره اذان بود و مردم هم خوششان می آمد. مخصوصا امام جماعت مسجد هر وقت از آن جا می گذشت پول خوبی بهش می داد. همه می گفتند دیوانه است. احمد می گفت: «از این خبرها نیست، مطمئنم از آن بی بته هاست. شاید اصلاً قاچاقچی باشد. این را مطمئنم که وضعش از همه ما بهتر است، فیلمش است، ببین چطور همه را گذاشته سر کار...»
لج کردم و گفتم: «چرند می گی، باز بی کار شدی گیر دادی به این بدبختِ گدا؟»
گفت: «شرط ببند، بهت ثابت می کنم.»
نمی دانم با چه عقلی گفتم: «باشه، شرط می بندیم.» از آن روز دیگر عباس و احمد ول کن ماجرا نبودند.
حالا رسیده بودیم به وسط قبرستان. عباس یکی دوقدمی جلوتر بود. احساس کردم مولکان یک چیزهایی فهمیده، مگر می شد نفهمد. اگر واقعا همانی بود که احمد می گفت باید می فهمید. داشت نزدیک چادرش می شد که من ماندم عقب، یعنی دیگر گفتم به جهنم هر چی بشود از این جلوتر نمی روم. هنوز از لای بریدگی چادر نرفته بود تو که برگشت. عباس همان طور خمیده ماند سر جایش. انگار خشکش زده بود. از توی سایه زیر کلاه کهنه اش که روی چشم هایش را پوشانده بود یک جفت چشم پیدا شد، یک جفت چشم که من تا به حال ندیده بودم. نقاب روی چشم چپش را برداشته بود و توی آن تاریکی دیدم که مردمک ندارد، واقعا نداشت، سفیدِ سفید بود.
همان طور زل زده بود به ما. برق نگاهش انگار هر دویمان را خشک کرده بود. نمی دانم چقدر گذشت ولی نگاهش آن قدر نافذ و وحشتناک بود که عباس را از جا کند. عباس جیغ کوتاهی کشید و گفت: «در رو مجید... در رو...»
از بس ترسیده بودیم نفهمیدیم چطور آن راه را از وسط قبرستان تا خانه طی کردیم. فقط یادم می آید که بی وقفه می دویدیم. هیچ کداممان هیچ حرفی نزدیم، هیچ حرفی.
از آن شب بود که آن کابوس سراغم آمد و تا مدت ها نگذاشت یک شب را راحت بخوابم. شب ها موقع خواب یک لحظه هم برق چشمانش از یادم نمی رفت. تا پلک روی هم می گذاشتم می آمد و می ایستاد جلو چشم هایم و از ته ذهنم برق نگاهش می درخشید. من توی جا غلت می خوردم و سعی می کردم به قلم ها و خودکارها فکر کنم که روی صفحه های دفتر لیز می خورند و بازی می کنند. به حجم های نامفهوم که توی فضا معلقند یا به حرف ها و چیزهای مزخرفی که در روز می شنیدم. مثلاً به صدای راننده تاکسی ای که آن روز سوار ماشینش شده بودم فکر می کردم، به سبیل ها و دندان هایش، به کلاس های درس، به تخته ها و مشق هایی که روی ورق ها می دویدند و هزار جور چیز مسخره دیگر. ولی همیشه آخرش این درخشش نگاه او بود که می آمد و مجبور بودم برای ندیدنش چشم هایم را باز کنم و بدوزم به پنجره یا به جایی توی تاریکی اتاق. گرچه باز هم می توانستم توی آن تاریکی چیز براقی را ببینم که شبیه نگاه او باشد.
از آن روز به بعد شدیم پاپی مولکان. عباس چنان با آب و تاب داستان آن شب را برای احمد تعریف کرده بود که احمد درس و زندگی را گذاشته بود و چشم از مولکان برنمی داشت.
ادعایش می شد و ما را تحقیر می کرد. می گفت اگر من بودم همان جا دست به یقه اش می شدم و مجبورش می کردم راست و حسینی واقعیت را بگوید. همیشه همین طور بود. لاف می زد. با خیالاتش زندگی می کرد. حالا یکی نبود بگوید بدبخت تو که خودت مثل سگ ترسیدی و حتی تا در قبرستان هم نیامدی. نه من و نه عباس به رویش نیاوردیم، گفتیم بگذار خوش باشد. تا آن روز که قرار گذاشتیم هر طور شده تمام بعدازظهر را دنبالش برویم. زنگ آخر ورزش داشتیم، صدای اذان بلند نشده بود که از مدرسه زدیم بیرون.
صدای بچه مدرسه ای ها با باد اسفندماه می پیچید تا ته کوچه. صف گرفته بودند و یکی داشت قرآن می خواند. عباس تکیه داده بود به دیوار و از ته جیبش تخمه های مانده چند شب پیش را می کشید بیرون و دانه نکرده تف می کرد جلوِ پایش. نشسته بودم کنار پای عباس و با سنگریزه ها ور می رفتم. احمد دست به فرمان دوچرخه آماده دنبال کردنش بود. اما من می دانستم نمی آید. ساعت دیگر از یازده گذشته بود.
گفتم: «نمی آد دیگه بیخود علافیم.»
عباس گفت: «مگه می شه از قبرستون بره بیرون و برنگرده؟ بالاخره می آد...»
سنگ آخری را پرت کردم روبه رویم و نیم خیز شدم: «آقا اصلاً کی گفته رفته بیرون، ما که صبح ندیدیم، شاید مونده قبرستون.»
احمد هنوز دسته دوچرخه را چسبیده بود و نگاهش به چهارراه بود: «مگه می شه مولکان یه چشم نیاد سر چهارراه؟»
گفتم: «ای بابا! اذان رو گفتن دیگه. موقع اذان باید می اومد که نیومد، الکی علافیم...»
عباس دست از سر تخمه ها برداشت و زد پشت احمد: «نکنه مرده...؟»
یک لحظه همه مان رفتیم توی فکر. امکانش بود. تا حالا نشده بود مولکان یک چشم سر اذان ظهر دور چهارراه پیدایش نشود. هر جوری بود خودش را می رساند و بنا می کرد با آن زبان نیمه لالش به اذان گفتن. اصلاً بیش تر همین موقع ها بود که مردم برایش چیزی می آوردند. با نبود او انگار چیزی سر چهارراه کم بود.
احمد همچنان که نگاهش به آن طرف بود پوزخندی زد: «اون حروم لقمه؟ از این فکرای مسخره نکنین، از زمستون به اون سگی جون سالم به در برده حالا که هوا خوب شده بمیره؟!»
راست می گفت. کی توی آن برف و یخبندان می توانست توی قبرستان با یک چادر کهنه زنده بماند. یاد برق نگاهش افتادم. اگر مرده بود کی جنازه اش را جمع می کرد، اصلاً کسی که از او خبر نمی گرفت. حتما همان جا آن قدر می ماند تا می پوسید.
عباس خودش را تکانی داد و با دست پشت لباسش را تمیز کرد: «من که دیگه حوصله ندارم، باشه واسه یه وقت دیگه.» احمد که انگار دست هایش روی دسته دوچرخه قفل شده بود با عصبانیت رو به عباس کرد: «نمی شه... باید امروز ته توی قضیه را دربیاریم.»
پشت عباس بلند شدم: «حالا که نمی شه، مطمئنم نمی آد، باید یه روز بریم قبرستون.»
عباس آستینش را زد بالا و زل زد به ساعت مچی ای که همین چند وقته با پول توجیبی هایش خریده بود: «راست می گه، از یک هم گذشته. دیگه پیداش نمی شه.»
نمی دانم چطور این حرف از دهنم پرید که: «می خواین سر شب بریم قبرستون.» با چه عقلی این حرف را زدم نمی دانم، انگار دلم می خواست احمد را ضایع کنم. برق نگاه احمد کمی خوابید، برگشت طرفم و شکسته گفت: «خب... خب باشه... من که حرفی ندارم.»
عباس راه افتاد طرف خیابان. داد زدم: «هی کجا؟»
برگشت طرفم: «همون یک بار که رفتم برا هفت پشتم بسه، هر غلطی دلتون می خواد بکنین، من امشب قبرستون بیا نیستم.» بعد دستش را توی هوا تکان داد و ته کوچه گم شد. احمد درست نشست روی دوچرخه: «ولش کن ترسوی غربتی!»
پریدم روی زین. سر کوچه مان موقع پیاده شدن زد پشتم: «قرارمون سر شب سر چهارراه... نترسیدی که؟»
پوزخندی زدم و از هم جدا شدیم. مولکان دیگر برایم مهم نبود. می خواستم حال احمد را بگیرم. تا شب تمام مدت به قیافه احمد فکر می کردم، وقتی با برق نگاه مولکان سر جا خشکش می زد شاید هم خودش را خیس می کرد!
ساعت از شش هم گذشته بود، اذان مغرب را گفته بودند اما از احمد خبری نبود. دست هایم را فرو کرده بودم توی جیب هایم. هوا گرفته بود، انگار می خواست باران ببارد. گفتم حتما من زود رسیدم، باورم نمی شد آن قدر ترسو باشد که نیاید، اما واقعا نیامد. حتما فردا یک بهانه دیگر برای نیامدنش جور می کرد و دوباره رئیس بازی درمی آورد. شال گردنم را دور گلویم بستم و راه افتادم طرف خانه که باز یاد برق نگاه مولکان افتادم. انگاری مثل خوره افتاده بود به جانم و ول کن نبود.
به سرم زد خودم تنهایی بروم قبرستان. می توانستم نزدیک چادرش شوم و تویش سرک بکشم. راهم را کج کردم طرف قبرستان. دیگر مثل آن شب نمی لرزیدم، انگار نه انگار که رفته بودم بین هزار تا جنازه که خوابیده بودند آن جا. نمی دانم چطور خودم را رساندم به چادر کهنه و وارفته مولکان. بیرون خبری نبود. از توی چادر هم صدایی نمی آمد، اطراف چادر دوری زدم تا بالاخره یک سوراخ چند سانتی پیدا کردم. آن جا بود، گوشه چادر.

نظرات کاربران درباره کتاب وقتی كلاغ‌ها می‌ رقصند