فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب سگ‌ها و آدم‌ها

نسخه الکترونیک کتاب سگ‌ها و آدم‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سگ‌ها و آدم‌ها

پابرهنه به ایوان می‌روم تا آسمان را نگاه کنم. عصر جمعه است. تنها و بی‌حوصله و چشم به راهم. دوردست، در حاشیه افق، ابر پاره‌های کوچک، برگ‌برگ، کنار هم ردیف شده‌اند. به پر غاز می‌مانند: باریک و نرم و سفید. به این‌ها امید باران نیست. دل آسمان اما از موج‌موج ابر روشن بر هم افتاده سنگین است. چین‌های دامن عروس را می‌مانند. لابلای چین‌ها پر از فرشته‌های ریز و درشت سفیدپوش است. چهره‌شان، تنشان، بالشان، و خرمن مویشان با سایه‌روشن‌های رنگ به رنگ نمایان می‌شود. این‌ها بارانی‌اند؛ بلور می‌شوند و پاش‌پاش می‌ریزند.
صبح با باد سحری باران آمد. خاک باغچه کنار ایوان نمناک است. سنگ‌فرش کف حیاط پاک و جلا خورده است. شاخ و برگ درخت نارنج هنوز تر است. پاییز است و باد که نرم می‌گذرد، دست خنکش را بر پوست من و تن درخت می‌کشد. نفسی بلند می‌کشم. بوی نم خاک را دوست دارم اما، دلم هوای بوی بهارنارنج دارد. درخت نارنج من هفت بهار داده است. بهار اولش، بهار عروسی زهراجان بود.
زهراجان که می‌آمد، مادر چشم‌غره می‌رفت. می‌گفت زهرا جان دستش کج است. می‌گفت تخم‌مرغ دزد شتر دزد می‌شود. می‌گفت نهال را تا نهال است، اگر راست نکنند، تا آخر کج می‌ماند. زیاد می‌گفت. نمی‌شنیدم. زهراجان بلبل‌زبان بود و خنده‌رو.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.67 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب سگ‌ها و آدم‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



کلاغ هندی

به آواز کلاغی بر شاخه بیدی، به رقص نور بر سایه رویا، به بوی صبح گرمسیری در دهلی از خواب پریدم. بیداری. بهار. بیداری بهار. سرخوشی سفر. پرده کتانی را کنار می کشم. پنجره را باز می کنم. حیاط دنج هتل، آفتاب تنی نرم بید و زبان گنجشک و اوکالیپتوس باغچه کوچک آن، و همهمه آشنای گنجشک ها، دلهره غربت را پس می زند. بلند می شوم. به حمام می روم. دوش می گیرم. به آینه خیره می شوم.
نگاه خیره چشم های سیاه و درشت جوان هتل دار سبکم می کند: «برگ در باد...» لیوان شیر گرم در دست هایم می چرخد. بوی خوشش را فرو می دهم. سبز باز چمنِ آن سوی درِ شیشه ای نرمای نمناکش را به چشم هایم می کشد. مرد جوان می گوید روز جشن هولی است؛ اگر بیرون بروم رنگی می شوم. به حرفش، به رویش، به نگاهش می خندم. از هتل بیرون می زنم. از کرنش انگلیسی پسند دربان سیه چرده لب کلفت نی قلیان رو می گردانم.
خیابان خالی تعطیل. پیاده راه می افتم. گرمایی خوش، سر باز، مویی رها بر شانه. روز پرسه، شب دیدار. صدایم می زنند. می ایستم، سر برمی گردانم. خانواده ایرانی: زن و شوهر و دو بچه. آمده اند عید را این جا بگذرانند. زن از تعطیلی پیش بینی نشده پکر شده است؛ از یافتن منِ همزبان خوشحال. سرزبان دار و خوش صحبت است، فقط اگر فضولی نکند! با یکی دو سوال می فهمد که چنته ام خالی است. قیمت کالاها و راه بده بستان ها را نمی دانم. کمی توی هم می رود؛ اما همین که خیابان ها و بازار را خوب بلدم، خودش غنیمتی است. برای من هم شنیدن صدای خوش و لهجه شیرینش غنیمتی است. حرف هایش از کنار گوشم رد می شوند؛ با باد هوا می روند: هنوز از راه نرسیده پشیمان است که چرا به تایلند نرفته اند؛ هم ارزان تمام می شد و هم جنس های بهتری داشت. بعد از چند سال آدم بتواند با هزار مکافات سفر خارج برود و آن هم از زور پیسی سر از هند در بیاورد؛ شوهرش گمرکچی است و راه و چاه را خوب بلد است؛ اما هر چه باشد مملکت غریب است. درست است که زرنگ است و مو را از ماست بیرون می کشد؛ باز سرش کلاه می گذارند. با این چندرغاز ارز که نمی شود هم گشت و هم سوغات برد. کمی ارز قاچاق، کیسه ای پسته و بادام، بسته های زعفران، و طلا، طلا، طلا. این ها را کجا می شود معامله کرد؟ معامله... معامله... معامله... ولع معامله... خوره معامله...
تنها صدا... تنها صدا... تنها صدا را می خواهم و آهنگ کلمه ها را؛ و الفت های گسسته از کف رفته را. حرف ها باد هواست. باد نرم و گرم در پیراهنم می افتد. نگاهی به موی پرپشت و بلوطی بلند و رهای زن می کنم و می خندم. نفسی می کشیم. زن پیراهن آستین بلند به تن کرده است، اما به فکر خرید چند بلوز تابستانی است. چه چیزها که دلش می خواهد بخرد: ساری، سندل، روسری زری، پیراهن خواب کتانی، گوشواره و گردنبند و دستبند عاج، روتختی، شال کشمیر، حریر! چیزها و چیزها... رنگ ها و رنگ ها... وای اگر رنگی بشود!
دوچرخه سواری با لب خندان و دست های تهدیدگر می گذرد. پشت سرش خطی از رنگ های در هم شده بر جا می ماند. اتوبوسی می گذرد. جوان های ژنده پوش آفتاب سوخته با دندان های سفید و دست های رنگی، سر از پنجره بیرون آورده، خنده زنان مشت مشت رنگ به سر و رویمان می پاشند. می خواهم صورتم را با دست هایم پاک کنم، بدتر می شود گویا. دو پسربچه زن از دیدن من و مادرشان قاه قاه می خندند. به هر طرف نگاه می کنیم، از شیر آب خبری نیست. حاشیه خیابانی پرسایه جوی آبی است. به اکراه صورتم را با آب گل آلود آن می شویم. بچه ها می گویند گوش هایم سرخ و پیشانی ام سبز مانده است. دلم نمی خواهد حالا به هتل برگردم. جوکی پیری کنار آب چمباتمه زده است. نگاهش خالی است؛ مثل پیاله کنار دستش. باز دسته ای جوان با هیاهو و رنگ نزدیک می شوند. این بار دیگر خود را کنار نمی کشم. مصون شده ام. می خندیم. با بچه ها می خندیم. به سوی جوان ها می رویم. پوست سوخته، نگاه خیره درخشان، لب های خشک داغمه بسته، دندان های سفید درشت، شندره های رنگ و رو رفته، پاهای کبره بسته برهنه، دست های رنگی. رنگ ها: سبز، سرخ، زرد، بنفش و آبی؛ شادی های ارزان. تپش دل هاشان را می شنوم. هوای گرم لرزان.
گرمای لرزان و موج موج، بوی عرق تن آدم ها؛ آدم ها که می گذرند و می روند؛ آدم ها که می گذشتند و می رفتند. هفده ساله در هیاهوی تب آلود بازار گم می شد. بالا آسمانی نزدیک، یکدست، آبی و خالی. پایین همه همهمه، همه رنگ، همه چیز، همه آدم، ته مانده شیرینی خرمای زاهدی در دهان، بوی ملایم موز در مشام. بوی عطرها، میوه ها؛ بوی صابون لوکس، بوی چای؛ بوی کرم یاردلی، بوی ادویه. دکه ها، بساط ها، دکان ها. دکاندارها، قاچاق فروش ها، خریدارها. دهاتی ها، شهری ها، کردهای اسب سوار تفنگ بر دوش. خرها، اتومبیل ها، دوچرخه ها. همهمه، هیاهو، رنگ، بو. قصرشیرین و نخل هایش؛ قصرشیرین و خیابان های باریک تف زده اش؛ قصرشیرین و هُرم تابستان سوزانش؛ قصرشیرین و خانه کوچک و کوتاهش؛ قصرشیرین و رویاهای هفده سالگی اش؛ قصرشیرین و جستجوی بی امانش، شور بی پایانش، نگاه خیره اش، گونه گُر گرفته اش، و، تپش دلش!
تپش دل دختر هفده ساله قصرشیرین را در گرمای هوای لرزان دهلی می شنوم. می شنوم تپش دلش را، تپش دل هایشان را.
پرسه ای در کوچه و بازار. توریست ها با ران ها و بازوهای لخت آفتاب خورده، با دست های آویخته از گردن و شانه، با سندل ها و حلقه گل های کوچک زرد و نارنجی و سفید. گاوهای گلپوش خرامان. سیک های عبوس عمامه به سر. زن ها و ساری های حریر و ابریشم و نخ، با گیس های سیاه بافته، شکم های قهوه ای گوشتالو و عریان، پاهای بی جوراب، لب های رنگی، چشم های درشت سرمه کشیده، و بیندی های دلفریب. بچه های سبزه روی پا لک لکی و دهان باز. مردهای آهسته رو دلزده، مردهای تن رها کرده بر خاک و سبزه و سنگ پارک و کوچه و خیابان، مردهای شکم تغار لب قلوه ای پوست چرب، مردهای پوست استخوانی گرسنگی و حسرت. آسمان خراش های سر به فلک کشیده در میانه غلبه ارتفاع کوتاه آجر و سنگ. خیابان های پهن و خلوت پردرخت: با اتومبیل های کوچک قدیمی، ریکشاهای موتوری قراضه، و دوچرخه های فکسنی. دهلی کهنه: آشفته بازار هجوم بدوی حرکت و صدا، آمیزش جنون آمیز نکبت فقر و جنبش زندگی. دهلی کهنه.
باغ نهرو. آرامش عصری خوش. صدای نفس گیاه را می شنوم. نگاهم میان مهمانان می گردد. نمی یابمش. می دانم می آید. پیشخدمت های سفیدپوش تیره رو میان مهمانان سفید و سیاه و زرد می گردند و شیرینی و ساندویچ و نوشابه تعارف می کنند ــ بی وسواس پاکیزگی. هر گوشه چندتایی دور هم حلقه زده اند. تا برنامه رقص و نمایش بومی نیم ساعتی مانده است. میزبانی میانه سال با بشقاب کوچک رنگ پیش می آید و می خواهد خالی از رنگ بر پیشانی ام بنشانم. بی حوصله برایش می گویم که صبح رنگ شده ام. از نگاه های آشنا می گریزم. بی قرار این سو و آن سو می پلکم. کنجی دنج صندلی خالی ای می یابم. سایبانی از برگ بالای سرم، فرشی از سبزه زیر پایم، دست نسیم بر پوست تب زده ام، شعری از یاد رفته بر لب های خاموشی ام: «برگ در باد، می روم با وزش رویاهایم...» کدام شاعر، کدام لب این را سروده؟ کدام عاشق، کدام دل حسرتش را این چنین پوشانده؟
پرسید چند سال دارم. گفتم سی و هفت سال. گفت باور نمی کند. پوزخندم را دید. سرش را پایین انداخت. بازویم را گرفت و فشرد. نرم و کند تکرار کردم: سی و هفت سال. شانه بالا انداخت و گفت که او هم دیگر جوان نیست. هفت هشت سالی از من بزرگ تر است، و این یعنی که هر از گاهی زیر پایش را سست می بیند. پرسید دخترم چند ساله است. گفتم هفده ساله و... گفت و چه. گفتم هفده ساله و تنها، زیر آسمان آبستن بمب تهران... حرفم را برید و گفت که نادختری اش همسن و سال دختر من است. گفت که با زنش، در رم، دور از او زندگی می کند. گفت که دلش برای دیدن آن ها پر می زند. گفت و باز بازویم را فشرد.
آسمان رو به غروب. کنار خالی. دل بی تاب. ذهن آشفته. فشار سبز و خیس گیاه بر پوسته خشک تنهایی من. باغ دهلی. باغچه ونیز.
خیابان مولانا آزاد. خیابان آزاد. گاو نرم و بی اعتنا پیش می خرامد. حلقه گل بر گردنش آرام تاب می خورد. چشم هایش روشن و نگاهش آسوده است. مرد پشت سرش آهسته گام برمی دارد. صبح فروردین. خیابان آزاد. خیابان پردرخت. درخت های پرشاخ و برگ، پرسن و سال، پرپیچ و تاب. نشسته بر سکوی کنار خیابان هرم ولرم و نمناک جنگل های گرم بارانی را حس می کنم. بیشه ها را روشن می بینم. آفتاب، آفتاب عالمتاب، آفتاب خوش بهار دهلی، آفتاب ایران، آفتاب من، آفتاب من بالای سرم. برگ های روشن. برگ های سبز روشن، برگ های زرد و سرخ و نارنجی روشن. باغبانی چمن شاداب بنایی دولتی را می چیند. سوزن های سبز خیس پاش پاش از زیر تیغ بیرون می پرند. زمزمه زلال حنجره فواره ها و آبپاش های گردان به پای نسیم می پیچد و روی هوا سر می خورد. خش خش جاروی رفتگر بر پرده نازک سکوت خط می اندازد. از تل برگ های خشک سوخته دود بلند می شود؛ در هوای صاف پیچ و تاب می خورد و ناپیدا می شود. وراجی گنجشک ها، آواز پرنده های کوچک چندرنگی که نامشان را نمی دانم، و قارقار کلاغ ها! گاه پیاده ای یا دوچرخه سواری بی شتاب می گذرد. دور از هیاهو و هجوم فلز، صبح تازه و ترد را با حواسم مزه مزه می کنم. روشنی، گرما و تازگی زیر پوستم می دود. سی و هفت ساله از آرزوی طراوت جوان می شوم. گرمای تمنای خفته زیر برف، برف سنگین لحظه های گریخته، تجربه های تلنبار شده، و خستگی ها و فرسودگی های ته نشین شده، به یک آن جان می گیرد. درخت عاصی تن می تکاند. بلند می شوم تا به خانه اش بروم. تردید سوار شدن بر ریکشای دوچرخه ای را پس می زنم. دوچرخه سوار جوان است و سیاه سوخته و استخوانی. ماهیچه های عضلانی ساق های قهوه ای برشته اش، رگ های بیرون جسته گردنش، رشته روان عرق پس گردنش، تکان پیوسته تن نحیفش، و حرکت لاک پشت وار دوچرخه اش، دوباره تردیدی آمیخته به شرم را به جانم می اندازد. مایوس می شوم. ریکشا، این پس مانده قرون وسطا، این نان بیات کپک زده را، تنها می بلعم بی آن که بدانم چگونه باید هضمش کرد. لب می گزم. شرم و یاس من تاوان بهای لقمه ای نان و بلیت سینما می شود.
می کوشم تا از هر آنچه چهره او را پنهان می کند، رو برگردانم. چشم بر راه دراز، جاده ناهموار، گرمای جنون انگیز نیم روز، و تردید رخوت آور نیمه راه می بندم. به جستجوی عشق، یا شور، یا شادی، یا هر آنچه دیگر از کفم رفته است، به خانه اش راه می جویم.
ناباور نگاهم می کند. سنگینی نگاه غمزده بر شور و شوقم سایه می اندازد. با این همه، خوشحالم. کند و آهسته می گوید که مرا رفته می پنداشته است. می گویم که امروز هم نمی روم، اما فردا... چشم می بندم اما، فردا لَخت و سنگین، کنج دلم جا خوش کرده است. روی تنها صندلی راحتی اتاق می لمم و همچنان که با خرسندی شور و وجد کودکانه او را تماشا می کنم، با خود حرف می زنم. یکریز حرف می زند. حسابی هول شده است. ساده دلانه دل به شادی ناگهانی بسته است. به حسرت با خود می گویم چه زود خوشی را باور می کند! چه ساده گیر! و هنوز می تواند به راحتی یک پسربچه دلخوش شود. پس پیر نیست. اما من، من فقط آمده ام تا باور کنم که حالا، تنها، برگ در باد، می روم با وزش رویاهای رنگ باخته ام. با این همه، در این روز آخر، با این بیگانه، با این ونیزی ناشناس غربت زده شادم. شادی اندوه زده زنی تنها که می داند عشق را برای همیشه گم کرده است.
تاریکی نرم و پرده پرده پایین می افتد. می پرسد دیگر چه؟ می گویم دیگر هیچ. گفتن ندارد. ونیزی می خواهد که حرف بزنم. حالا دیگر سرخوشی کودکانه ظهر را ندارد. باز با همان ساده گیری رفتن مرا، از کف دادن مرا، باور کرده است. خشمش بیش تر از یاسش است، اما همچنان با یکریز حرف زدن آن را می پوشاند.
کنار او از نیمه شب دهلی هراسی ندارم. پرسه زدن شبانه آرامم می کند. می گوید کاش همین یک شب همه چیز را فراموش می کردم. هیچ نمی گویم. می داند که نمی توانم. بار اول که دیدمش از جنگ پرسید و بی اختیار مرا به یاد قصرشیرین انداخت. قصرشیرین بیست سال پیش، قصرشیرین آن دختر پرشور شیفته عشق را. حالا، اما، سایه هولناک قصرشیرین ویران شده، میان ما، میان من و او، با من، اما نه با او، شانه به شانه می آید. می گوید مگر جز همدردی است! شانه بالا می اندازم. من چون او حتی در پی تسلا هم نیستم.
تاریکی نرم و پرده پرده پایین می افتاد. باغچه ونیز، باغچه مسافرخانه کوچک ونیز را در خود می پوشاند. دخترم، هفت ساله، در آغوش گرم تبدارم به خواب رفته بود. همه روز پرسه زدن در کوچه های تنگ ونیز، تماشای آن همه دیدنی های غریب و غریبه های دیدنی، تصور عجیب راه رفتن بر روی آب، و تحمل سنگینی دلپذیر تن نرم و کوچک دخترم نتوانسته بود خیال سمج آرزوی عشق را از سرم به در کند.
بازوی ونیزی را می گیرم. می گویم کاش بیست و هفت ساله دیده بودمش. می خندد و می پرسد همان سالی که به ونیز رفتم. سر تکان می دهم. می پرسد با خانواده ام. سر تکان می دهم. با خنده می پرسد همان جا بود که فهمیدم دیگر او را دوست ندارم. هیچ نمی گویم. آسمان پرستاره بالای سرم، غریبه ای در کنارم، و بختک تنهایی هول برانگیز بر سینه ام.
به خیابانی روشن می رسیم. از کنار سینمایی رد می شویم. دسته گدایان به سویمان یورش می آورند. بیش ترشان بچه اند. می گوید این هم نان بیات و کپک زده دیگری که باید به زور فرو داد. دست و دامنم را از هر طرف می کشند. یکی می رود، دیگری جایش سبز می شود. کیف پولم خالی می شود. می گوید گفتم که اگر شروع کنی دیگر پایانش دست خودت نیست. پا تند می کنیم. از خونسردی اش حرصم می گیرد. می گوید که عادت ندارم. دختر جوان بچه به بغلی، دست از سماجت بر نمی دارد. چند متری در پی ما می آید. یک آن خیال می کنم دختر با ملاقه ای از معجون جوشان فلفل سر در پی ام گذاشته است. می خواهم بدوم. بازویم را می کشد و می گوید آرام باشم. در دل می گویم نمی توانم. سرآخر دختر مایوس می شود. با خشم و دشنام گویان قوطی حلبی خالی ای را با پا به طرف ما پرت می کند. ونیزی قاه قاه می خندد. می پرسد مگر در تهران گدا نیست. جوابش را نمی دهم. از خودم بدم می آید. در دل می گویم تهران هم گدا دارد، هم آواره، هم آسمان...
در انتهای شب دهلی کنار او همچنان پرسه می زنم؛ اما سایه ها هر دم مرا تنگ تر در خود می گیرند: قصرشیرین، ونیز، دهلی؛ هفده ساله، بیست و هفت ساله، سی و هفت ساله. از صبح فروردین خیابان آزاد بریده ام. در انتهای شب دهلی هنوز قارقار غروب دلگیر را می شنوم. کلاغ هندی، پنهان در تاریکی، همچنان می خواند و رویاهایم را پاره پاره می کند.

نظرات کاربران درباره کتاب سگ‌ها و آدم‌ها