فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رقص كاج‌ها

کتاب رقص كاج‌ها

نسخه الکترونیک کتاب رقص كاج‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب رقص كاج‌ها

ساعت سه بعدازظهر بود. من روی یکی از نیمکت‌های چوبی راهِ کاجی نشسته بودم و دلم می‌خواست یکی از آن چراغ‌های نارنجی روشن باشد، ولی هوا هنوز روشن بود و انتظار بیجایی داشتم. شاید ساعت پنج روشنشان می‌کردند اما الآن نه. هنوز زود بود. اصلاً نگران نبودم. کار خاصی نبود و از طرفی هم به نظر من خیلی احمقانه می‌رسید. خیلی احمقانه. بیشتر کارهای دنیا همین‌جور احمقانه است. کارهای ما هم احمقانه است، مثل خود دنیا. حواسم رفت به سمت قره‌غازهایی که از بالای سرم می‌گذشتند. برایم عجیب بود که قره‌غازها از آسمان این شهر بگذرند. حتماً راهشان را گم کرده بودند. به نظر می‌آمد قیافه‌های کج و معوجی دارند اما خیلی زیبا پرواز می‌کردند. خیلی زیبا. خیلی زود از بالای سرم گذشتند و بعد دیگر تنها خطِ پروازشان در ذهنم باقی ماند. دفترچه سبزه را از جیبم درآوردم تا یکی از یادداشت‌هایش را بخوانم: امروز هوا ابری است اما گاهی یکی دو کبوتر از بالای سرم می‌گذرد. گاهی یکی دو کبوتر. به گذشته‌ها فکر می‌کنم، اما آینده‌ها... آینده‌ها را نمی‌دانم.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.62 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب رقص كاج‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

داشتم به این فکر می کردم. به همین. به همینی که الآن بود. بعد گاهی به تنه درخت ها نگاه می کردم. چترم کنار دستم بود و منتظر باران عصر بودم. ابرها داشتند کم کم توی آسمان زیاد می شدند و هوا را تاریک می کردند. آن قدر تاریک که صدای پرنده ها سپیدِ کمرنگ به نظر می رسید. مثل یک هایکو. توی جیبم به جای بلیت چند تا هایکو داشتم. بایستی به فکر بلیت می بودم ولی حالا که نبودم. شده بودم مثل رهروِ دفترچه ای جلدسبز؛ دفترچه ای جلدسبز با طرح قویی برجسته. نه، دم جُنبانکی برجسته. امروز روی تیر چراغ برق دم جنبانکی را دیدم که دمش را تکان می داد تا تعادلش را حفظ کند. همین بسم بود. همین. از وقتی تیر چراغ برق اختراع شده بود، پرنده های تنهایی هم اختراع شده بودند که رویشان می نشستند.
منتظر باران شب بودم. آن قدر منتظر که چترم کنار دستم بود. فکر کردم بد نیست حتی خیس شوم. قبلاً خیلی خیس شده بودم. قبلاً یعنی زمستانِ آن سال ها. داشتم به زمستانِ آن سال ها فکر می کردم. زمستانِ آن سال ها که بادِ کاج ها همه چیز را عوض می کرد.

۲

یکی از آن یکشنبه شب هایی بود که با قیافه اخمو از راهِ کاجی برمی گشتم خوابگاه. خیلی گرفته بودم ولی هنوز با نورهای نارنجی که دو طرفِ راه افتاده بودند خیلی کیف می کردم. راه کاجی از پشتِ دانشگاه می گذشت و با کاج های بلندی که در دو طرف خود داشت، زیبا می شد. تازه نور نارنجی چراغ های برق که روی نیمکت های چوبی کنار راه می افتاد، خیلی حس خوبی به آن جا می داد. هنوز یادم است. با خودم عهد کرده بودم هر وقت سرکیف نیستم از آن جا رد نشوم، ولی از وقتی یادم می آید هر وقت ناخوش بودم همان جاها می پلکیدم.
بسته سیگارم را درآوردم و با نگاه سیگارهای باقیمانده را شمردم؛ هنوز چندتایی باقی بود. یکی کشیدم بیرون و با خودم گفتم: «فقط یکی! فقط یکی!» و نهمین سیگار آن شب را روشن کردم. وقتی سیگار می کشیدم فکرهای بیخود می آمد توی سرم. آن شب به این فکر کردم که دورترین ایستگاه قطار کجاست. بعد دیگر به هیچ چیز فکر نکردم و تا خوابگاه فقط قدم زدم.
خوابگاه ما ساختمان کوچک دوطبقه ای بود که نسبت به در اصلی دانشگاه، ساختمان آخری حساب می شد. سرجمع سی ـ سی و پنج نفری بیشتر جمعیت نداشت و همه جور آدمی هم در آن پیدا می شد که البته همه یک جورهایی تنها بودند یا یک جورهایی منزوی. من و هم اتاقی ام هم جزو همان ها بودیم.
هم اتاقی ام اصلاً پسر بدی نبود، به استثنای این که می گفتند برای بقیه بدشانسی می آورد و دروغ هم نمی گفتند. سومین اتاق از طبقه اول اتاق ما بود. اتاقی دونفره که خیلی بزرگ نبود، ولی دنج بود و حس خوبی هم داشت.
هم اتاقی ام نبود. من از بس خسته بودم، همین که لباس هایم را کندم، روی تخت ولو شدم و خوابم برد. اصلاً نفهمیدم چند ساعت خوابیده ام ولی وقتی بیدار شدم تنم خیلی سنگین بود.
من عادتی دارم که مثل گربه ها از خواب بیدار می شوم و این یک جور دستور قدیمی چینی است. آن وقت ها هم همین طور بودم. اول چشم چپم را باز می کردم و به عکس گاری کوپر که روی دیوارِ کنارِ تختم چسبانده بودم نگاهی می انداختم و خیالم راحت می شد که او تک و تنها مواظب همه ماست. این جور آدم ها همیشه باید تنها باشند وگرنه خطرِ این هست که همرنگ بقیه بشوند. بعد چشم راستم را باز می کردم و زیرزیرکی اتاق را دید می زدم. در مورد گربه ها هنوز مطمئن نیستم که کدام چشمشان را اول باز می کنند.
آن دفعه هم اول چشم چپم را باز کردم و وقتی دیدم گاری کوپر هنوز تنهاست و ساعت کلیسا مثل همیشه کمی مانده به دوازده را نشان می دهد، دلم آرام گرفت. همیشه کمی وقت هست. وقتی چشم راستم را باز کردم دیدم هم اتاقی ام زل زده به من و هیچ شوخی هم ندارد. سریع به طرف گاری کوپر برگشتم و در دلم گفتم: «چه بدشانسی ای! یا گاری کوپر، خودت مواظبم باش.» هم اتاقی ام خیلی آرام و شمرده گفت:
«می شه وقتی شلوار منو می پوشی لااقل یه یادداشت برام بذاری و بگی شلوارتو کجا گذاشته ی؟»
همان طور که زل زده بودم به گاری کوپر، گفتم: «رضا، به نظرت شخصیت این گاری کوپر خیلی تصنعی نیست؟»
گفت: «به نظرم وقتی شلوار منو می پوشی و می ری کتابخونه به این فکر کن که قیافه من وقتی دارم از حسام شلوارشو قرض می گیرم چه شکلیه. بعدم فکر کن شلوارشو که پوشیدم چه جوری می شم!»
برگشتم به سمتش و با تمنا گفتم: «محض رضای خدا یه سیگار از تو جیب شلوارم بده!»
رضا گفت: «جیب شلوارم!» و به خدا که این آخری را با جدیت خاصی گفت و از اتاق رفت بیرون. با صدای خفه گفتم: «شلوارم تو لباسشویی بود!»
دست کردم زیر بالشم و یک نخ سیگار کشیدم بیرون. خدا لعنتم کند، همیشه یکی دو تا آن زیر ذخیره داشتم. دوباره خیره شدم به عکس گاری کوپر و فکر کردم گاری کوپر بیشتر از آن که قهرمان باشد نیاز دارد ادای قهرمان ها را دربیاورد؛ هرچند که شبیهشان نباشد. گاری کوپر عمیقاً انسان بود و ساعت کلیسا هنوز چند دقیقه به دوازده را نشان می داد.

۳

هر روز بعدازظهر از حدود ساعت دو تا ساعت پنج و شش می رفتم کتابخانه. هم یک جور تفریح بود، هم کار دانشجویی. اما بیشتر از همه یک جور نیاز بود. آدم گاهی باید کاری را انجام دهد؛ مهم نیست چه کاری، اما باید انجامش بدهد.
خانم امیرزاده مسئول کتابخانه بود. زنی جوان و درشت اندام با قدی متوسط، صورتی مهربان و لب هایی گوشتی.
آن روز خیلی گرفته بودم. بعد از این که کتاب ها را داخل قفسه چیدم، رفتم پیش خانم امیرزاده و ازش پرسیدم:
«امروز صبح چی؟ امروزم نامه نیومده، نه؟»
خانم امیرزاده خودش هم خیلی سرحال نبود. چند وقتی بود که این طوری به نظر می رسید. سرش را انداخت پایین و مشغول زیر و رو کردن کشوها شد.
گفت: «این عینک منو ندیدی؟»
گفتم: «مگه عینک می زنی؟»
یک ذره نگاهم کرد و بعد رفت بین قفسه ها. کاپشنم را برداشتم و گفتم:
«حالا لازم نیست فکر کنین خیلی مسئله مهمیه. من دو دقیقه می رم پشت کتابخونه.»
از پشت قفسه ها درآمد و در حالی که به سینه ام خیره شده بود، گفت:
«این سیگار که می کشی چه جوریه؟»
عجب خانم امیرزاده ای! دلم برایش سوخت. همیشه وقتی به سینه ام زل می زد، دلم برایش می سوخت.
گفتم: «چیزِ گهیه!» و از در پشتی رفتم بیرون. این در را خودم پشت قفسه ها پیدا کرده بودم. قبلاً خانم امیرزاده فکر می کرد که این در را مسدود کرده اند. اما فقط رویش را با کاغذدیواری پوشانده بودند. از آن به بعد پشت کتابخانه جایی شده بود برای این که آدم چند لحظه ای با خودش تنها باشد. من خودم آن جا زیاد سیگار کشیده بودم ولی فکر کردم اگر یک روز خانم امیرزاده را ببینم که این پشت سیگار می کشد، حتما غش می کنم.
برگشتم داخل و سعی کردم در پشتی را با یکی از قفسه ها مسدود کنم که خانم امیرزاده صدا زد:
«پژمان! بیا ببین این پسرلاله چی می گه!»
خدایا! پسرلاله باز آمده بود. این پسره واقعاً محشر بود چون اصلاً حرف نمی زد و حتی حاضر نمی شد یک کلمه هم بنویسد. اما من می فهمیدمش. او هم مرا می فهمید. شاید تنها کسی بود که مرا می فهمید، چون بین گفتن و نگفتن، نگفتن را انتخاب کرده بود. پسرلاله حرف نمی زد اما کتاب زیاد می خواند و هر بار که می آمد فقط من می فهمیدم که آمده دنبالِ چه کتابی. این بار هم با یک موسی کوتقی آمده بود و هرچه خانم امیرزاده اصرار می کرد بنویسد چه کتابی می خواهد، زیر بار نمی رفت. پسرلاله وقتی مرا دید، گل از گلش شکفت و پیروزمندانه به خانم امیرزاده لبخند زد. خانم امیرزاده بهش گفت: «مسخره!» من خیلی خوشم آمد. فهمیدم پسرلاله آمده دنبال منطق الطیر. کاپشنم را گذاشتم روی میز و رفتم بین قفسه ها و منطق الطیر را برایش پیدا کردم. وقتی برگشتم، دیدم «آبی» دارد با مجله ها ور می رود. کتاب را دادم به پسرلاله و خودم زل زدم به آبی.
کجکی نشسته بود روی صندلی و همان طور با چانه ریزه میزه اش، انگار که تازه فهمیده چانه دارد، ور می رفت یا مثلاً خودکار را توی لپش فرو می کرد. می شد حدس زد که ذهنش را یک جور فکرِ خوره مانند راجع به زیبایی یا همچو چیزی مشغول کرده. از دور زل زده بودم بهش و مدام از سر تا پایش، خصوصاً آن چشم های بشقابی اش را برانداز می کردم. آن هم با وسواسی که انگار برای همین کار به دنیا آمده ام. احتمالاً این یک جور انحراف ژنتیکی است که چشم ها را آن قدر درشت و به اندازه یک بشقاب از آن لیلی مجنون دارهاش می کند. چه ژن های منحرف دوست داشتنی ای.
خودش اصلاً حواسش نبود و شاید جز چانه اش و البته لپش به هیچ چیز دیگری توجه نمی کرد. فقط با مجله ها ور می رفت، انگار که دارد بازی می کند. شاید هم خودش را درون آن ها می دید.
«پسرلاله کو؟»
خانم امیرزاده بود. ایستاده بود کنارم. نگاهی به دور و برم انداختم و گفتم:
«اِ... کی رفت؟»
خانم امیرزاده آمد جلوم و گفت:
«نمی خوای بری یه چیزی بگی؟»
گفتم: «چی می گی خانم امیرزاده؟»
«خودت خوب می دونی چی می گم. چرا نمی ری جلو؟»
کاپشنم را از روی میز برداشتم و گفتم:
«از پسرلاله بپرس.» و رفتم سمت در پشتی.

نظرات کاربران درباره کتاب رقص كاج‌ها

خیلی خیلی خوب بود ، لذت بردم ! غافلگیرم کرد 💚
در 7 ماه پیش توسط
test
در 2 سال پیش توسط