فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب كتلت سرد

نسخه الکترونیک کتاب كتلت سرد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب كتلت سرد

زن پوست گونه‌هایش را با کف دست کشید و چروک‌های ریز صورتش را محو کرد. چهره‌اش تازه شد و لبخند زد. با دستمال‌کاغذی غبار آینه را پاک کرد. این بار پوست شقیقه‌هایش را هم کشید. صورتش جوان‌تر از دفعه قبل شد. حالا راضی‌تر تبسم کرد. گُل‌سری را از میان وسایل آرایش برداشت و موهایش را مثل یک توده بالای سرش تاب داد. دوباره پوستش را کشید، برگشت و ساعت را نگاه کرد: چهار و ده دقیقه. ناگهان به طرف آینه برگشت. انگار بخواهد خودش را غافلگیر کند، با رضایت به خودش خندید. تلفن بی‌سیم زنگ زد. به آن نگاه کرد و دکمه آیفونش را زد. دوباره چروک‌کشی‌اش را از سر گرفت. صدای زنی گفت: «اَلو، اَلو! هستی، هستی؟»

ادامه...

  • ناشر: گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 0.46 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۸۷صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب كتلت سرد



کتلت سرد

امید پناهی آذر





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



کتلت سَرد

آخرین بار که دیدمش جمع شده بودیم توی واحد من و او داشت کتلت می خورد، مدام به من تعارف می کرد و میان حرف هایمان می پرید. گفتم: «دوست ندارم. با آرد نخودچی و سیب زمینی آب پز که اصلاً دوست ندارم.» شانه هایی استخوانی داشت و چشمانی نگران. خوشحال بود، از ته دل. هیچ وقت ندیده بودم با کسی آن طور حرف بزند. می زد به کتف سیسیلی و می گفت: «خیلی خوبه، نه؟ خیلی خوبه.»
با این که پنج شش ماهی همخدمت بودیم اما تا قبل از آن شب هیچ وقت از خانواده اش صحبت نکرده بود. آن شب توی واحد موتوری شام خوردیم. نزدیک های غروب او را از دژبانی صدا زدند. ملاقاتی داشت. وقتی برگشت حسابی دَمَغ بود. به من که نگاه می کرد لبخند می زد و می گفت: «شما خوبین!» اخلاقش این بود.
بعد از شام پرسیدم: «غروبی چی شده بود حجت؟!»
گفت: «چیزی نبود ولی اگر اتفاقی برای من افتاد به بابام نگین ملاقاتی داشتم.»
«مثلاً چه اتفاقی؟»
سیسیلی پرسید: «واقعا برادرت بود؟»
سرش را تکان داد و لبش را گزید.
سیسیلی گفت: «فکر می کردم تو بچه بزرگه باباتی.»
گفت: «مگه شما دیدیش؟»
«آره. یه نظر. از تو خیلی بزرگ تر بود.»
با صدای گرفته گفت: «ولی از مادر جداییم.»
گفتم: «بالاخره برادرته دیگه. پدرتون که یکیه. نه؟»
گفت: «ده سال بود که ندیده بودمش.»
«پس تا حالا کجا بوده؟»
«نمی دونم.»
«مثل این که زیاد بهتون خوش نگذشته. حالا چه کارت داشت؟»
با نیشخند گفت: «اومده بود حقشو بگیره.»
سیسیلی حوله دستی اش را برداشت و از جلوی من گذشت. چشمکی زد که نفهمیدم یعنی چه. بعد از اتاق بیرون رفت. پرسیدم: «مگه حقش پیش توئه؟»
«نمی دونم، شاید!»
«یعنی چی؟»
گفت: «بابام همه ثروتش رو زده به نام من. قبل از این که قلب مصنوعی بذاره. می گه اگه بمیرم اونا می آن همه چیزها رو می کشند بالا.»
«اونا دیگه کی اند؟»
«برادرم و مادرش با داییش. می گه بَرّه هام که فقط می تونند بَع بَع کنند.»
«برّه ها؟!»
«بابام می گه. منو می گه.»
گفتم: «عجب بابایی! حالا چرا باید بین بچه هاش فرق بذاره؟ اگه ارثی باشه اونم پسرشه دیگه.»
گفت: «ده سال پیش که مادرش از بابام طلاق گرفت اونم باهاش رفت. تازه از سربازی برگشته بود. حالا بابام می گه سهمشونو داده. ولی اون می گه تو این ده سال ثروت بابا چند برابر شده.»
«راست می گه؟»
«بله! ولی خوب... نمی دونم... اصلاً این چیزا برای من مهم نیست. کاش همه چیز یه دفعه درست می شد... الآن یه مدته که اونا مزاحم من و خواهر و مادرم می شن.»
«اونا دیگه کی اند؟»
«گفتم که اون و مادر و داییش... تازه جام رو پیدا کردن. فکر کنم از ناحیه اعزام پرسیدن.»
«حالا مادرشون چرا طلاق گرفته؟»
سیسیلی آمد تو. مثل این که حرف های ما را شنیده باشد. نُچی کرد و تودماغی گفت: «دومِنیکو دیگه داری می ری تو خاکی!»
گفتم: «تو رو سَنَنَ؟»
گفت: «فرانچسکو تو مجبور نیستی جوابش رو بدی!»
حجت لبخند زد: «عیب نداره.» گفت: «من اون موقع نُه سالم بود. شایدم ده سال.»
چند تا گربه روی پشت بام به جان هم افتاده بودند و جیغ می کشیدند. بدجوری همدیگر را روی بام می کوبیدند. طوری که صدای گرده هایشان که به سقف می خورد توی اتاق می پیچید.
به سیسیلی نگاه کردم. گفتم: «کاش یکی همت می کرد این ته مونده ها رو می ریخت جلوشون.»
سیسیلی از روی تخت پرید پایین، ماهیتابه را برداشت و ته مانده غذا را ریخت توش.
حجت گفت: «گرسنه نیستند. فصل جفت گیریشونه.»
سیسیلی ماهیتابه به دست لب تخت پایینی نشست. گفت: «شایدم ماده گربهه تو کار خیانت بوده که طرف مُچش رو گرفته.»
گفتم: «حالا که زحمت کشیدی بریزشون توی سطل.»
سیسیلی سرش را روی ماهیتابه تکان داد، مثل ماده گربه ها جیغ کشید و از اتاق رفت بیرون.
گفتم: «بابات ثروتمنده، نه؟»
گفت: «یه گله بزرگ داره. مزرعه هم داره.»
سیسیلی با ماهیتابه خالی برگشت تو. حجت حرفش را قطع کرد.
«خسته نباشی آقا سلمان.»
سیسیلی گفت: «وای که من چه کار کنم از دست این اَدَبت!» صداش را تودماغی کرد: «فرانچسکو، تو می تونی منو سیسیلی صدا کنی.»
همه به اسم سیسیلی عادت کرده بودیم. حتی رسمی ها. از بس فیلم های مافیایی می دید و با آب و تاب تعریف می کرد. خودش هم این اسم را انتخاب کرده بود. اسم فرانچسکو را هم او روی حجت گذاشته بود. می گفت تو یه فیلم دیده یک قدیس ایتالیایی همه ثروتش را بین فقیران و جذامیان تقسیم کرد و خودش به آسمان رفت.
گفتم: «سیسیلی، قضیه ناموسی بود؟» و به پشت بام اشاره کردم.
سیسیلی با اخم نگاهم کرد. ایستاد و ماهیتابه را محکم به زمین کوبید. بعد رفت روی تختش و پتو را کشید روی سرش.
حجت کنارش رفت و شانه هایش را مالید. گفت: «اِ این چه کاریه؟ شما که گفتین فراموشش کردم.»
سیسیلی سرش را از زیر پتو درآورد. بغض کرده بود: «نه واسه اون نیست. خداییش آدم یه روز به دنیا می آد یه روزم از دنیا می ره. این چند ماه کثافت هم بگذره، سینه خیزم که شده خودمو می رسونم ایتالیا. از اون جام یکسره می رم سیسیل. دوست دارم به دست دوستم که اونم توی مافیاست کشته بشم. مثل آلن دِلون تو فیلم اسلحه بزرگ.» بعد از تخت پرید پایین و با انگشت به خودش شلیک کرد. آهسته تِلوتِلو خورد و روی دو زانویش نشست. نگاه محتضرانه ای به ما انداخت و مثل مجسمه افتاد روی زمین. حجت برایش دست زد و گفت: «واقعا بِهِتون می آد این طور کشته بشین. البته دور از جان شما!»
سیسیلی چشمانش را باز کرد و گفت: «واقعا دوست ندارم توی این مرداب بمیرم. این جا جای مگساست. مگسای مَتَلک گو!» و به من نگاه کرد.
گفتم: «بسه بابا توام. همه ش ادا اصول درمی آری. خُب می گفتی حجت، دیگه چی داره؟»
سیسیلی پرسید: «کی چی داره؟»
گفتم: «تو اصلاً می دونستی این آدم یه بچه مایه داره؟! ببین فروتنی به این می گن نه مثل تو که تا یه چکمه نو می خری دماغت رو می گیری بالا.»
سیسیلی دستش را مثل اسلحه روی شقیقه ام گذاشت و گفت: «من همه چی رو می دونم.» و شلیک کرد.
حجت خندید. «راستی تفنگم داره، یه تفنگ دو لولِ با جواز. خیلی هم تو تیراندازی ماهره. وقتی می ره شکار دست خالی برنمی گرده. تو قید محدوده های شکار هم نیست اما یه مرام هایی برای خودش داره.»
گفتم: «مثلاً وقتی می خواد یک قوچ رو بزنه ازش عذرخواهی می کنه؟!»
حجت خندید: «نه، اون مثل من نیست. مثلاً هیچ وقت شکار نابالغ یا حامله رو نمی زنه.»
سیسیلی که لبه ماهیتابه را صاف می کرد گفت: «خوب اینم از نوبت من. فرانچسکو که معافه، فردا می آییم واحد تو.»
گفتم: «فردا می رم مرخصی، شنبه بیاین.»
حجت تو واحد معاونت اداری بود و اجازه نداشت میهمان ببرد توی واحدش.
گفتم: «پس بابات شکارچی قهاریه!»
سیسیلی گفت: «باباشو دیدی؟! عینهو میرزا کوچک خانه. منتها دو برابر میرزا سبیل داره. وقتی باهاش دست دادم انگاری که یکی از لی لی پوتی ها با گالیور دست داده باشه. اگه به من چپ نگاه کنه شلوارمو خیس می کنم. فکر نکنم تو کل سیسیل هم مثل اون پیدا بشه!»
گفتم: «پس برای همینه که برادرت اومده سراغ تو حجت!»
سیسیلی گفت: «جریان شکارچیه رو که مهمونِ بابات بوده براش بگو!»
«چیز مهمی نبود. مهر پارسال رفته بودیم شکار، یه مهمونم اومده بود با یه تفنگ دوربین دارِ درست و حسابی. آدم عجیبی بود. حرف های بی مزه می زد و خودش می زد زیر خنده. می گفت باید با شکار تفریح کرد. یه جایی از شکار رو می زد که زخمی بشه. بعد سیگارش رو روشن می کرد و با خونسردی می گفت: الآن داره خون از کفَلِش می ره. الآن دیگه تقریبا یه پاش جون نداره از صخره ها خیز برداره ولی می تونه ما رو گُم کنه.` دوباره یه تیر دیگه بهش می زد. بابام دمغ شده بود. معلوم نبود ولی من فهمیدم. با خنده بهش گفت: گناه داره زبون بسته... شکار حروم می شه. `اون گفت: کیف شکار به همینه.` دستش رو کشید رو دوربین تفنگش و گفت: من می تونم گردنش رو هم بزنم ولی چه فایده. تفریحمون تموم می شه.` باز خنده های بی مزه کرد. بابام یکی دو بار به شوخی زد زیر لوله تفنگش. اصلاً این کارا از بابام بعید بود. می گفت: این جور شوخی ها هم خطرناکه هم زشته. مثل اینه که کسی توی خیابون بزنه زیر کلاه آدم. اون وقت باید حسابشو رسید.` می دونی اینو کجا بهش گفت؟ تو بیمارستان. چون یه گلوله زد تو پای مهمونش بعدم رسوندش بیمارستان.»
«عجب بابای خشنی!»
سیسیلی تودماغی گفت: «لینو وِنتورا. خدایی باباش مثل اونه، با خونسردی دَخلِ طرفو می آره.»
گفتم: «این دیگه کیه؟»
سیسیلی سرش را به تاسف تکان داد و از اتاق بیرون رفت.
از مرخصی که برگشتم رفتم توی واحدم، بعد رفتم سراغ حجت. توی واحدش نبود. رفتم موتوری. سیسیلی روی تختش دراز کشیده بود. داشت برای مگس های روی دیوار رَجَز می خواند و با کش شکارشان می کرد.

نظرات کاربران
درباره کتاب كتلت سرد