فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فشار آب بر دنیای عجیب دلکو

کتاب فشار آب بر دنیای عجیب دلکو

نسخه الکترونیک کتاب فشار آب بر دنیای عجیب دلکو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب فشار آب بر دنیای عجیب دلکو

گاز را تخته کردم تا مقر فرماندهی. فرمانده‌ی ما کلاس‌ششمی بود. با صدای تودماغی در انیفورمی آبی گفت: «دیر کردی کلاس‌چهارمی! مواضع استراتژیک را از دست دادیم.» گفتم: «داشتم صبحانه می‌خوردم قربان. به محض رسیدن پیغام، خودم را رساندم. اگر تلفن می‌زدید زودتر می‌آمدم.» با بداخلاقی گفت: «از این‌همه صدای تیر و تفنگ جا نخوردی؟ فکر نکردی خبری شده که این‌همه ترقه در می‌کنند؟» «خیر قربان، فکر کردم برای آماده‌ کردن کلاس‌اولی‌ها و دومی‌ها دارید مانور می‌دهید.» فرمانده با تشر به معاونش گفت: «مگر نگفتم پیام‌ها باید مثل باد رسانده شوند؟ باز از کلاس‌اولی‌ها استفاده کردی! آن‌ها تا شلوارشان را بالا بکشند جنگ را باخته‌ایم.» معاون سرش را انداخت پایین و گفت: «قربان، توی ستاد هیچ کلاس‌سومی یا چهارمی‌ای وجود نداشت. همه مرخصی گرفته بودند. امروز روز ولنتاین است. چاره‌ای نداشتم.» فرمانده دماغش را خاراند و خندید: «بله! بله! یادت باشد آن جعبه را بفرستی. می‌خواهم بعد از جنگ با آغوش باز به استقبالم بیاید.» و از من پرسید: «چی شده؟ توهم داری؟»

ادامه...

بخشی از کتاب فشار آب بر دنیای عجیب دلکو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

به مادرم
با یاد پدر مرحومم،
که در باران می دوید.

ماجرای «صلح»

به: دخترم روژین.
به: همسرم ثمین.
برای قافیه، همین.

ما دنبال جنگ نبودیم، اما یک روز صبح جنگ به ما تحمیل شد. داشتیم صبحانه می خوردیم که یک کلاس دومی زنگ در خانه مان را زد. مامان در را باز کرد و گفت: «پاشو پسر، آمدند دنبالت!»
«لباس های نظامی ام را تنم کردم. چکمه هایم را واکس زدم و پاگون هایم را برق انداختم. فرمانده از سربازهای شلخته خوشش نمی آمد و آن ها را یک راست می فرستاد خط مقدم. مادرم بغلم کرد و کاسه ی آب را خالی کرد پشت سرم. آب شتک زد روی چکمه هایم و آن ها را آبله آبله کرد. همیشه محبتش کار دستم داده بود. در حالی که گریه می کرد گفت: «مواظب پشت سرت باش. نامردها از پشت حمله می کنند. به کسی رحم نکن. حتی یک وجب از خاک مان را واگذار نکنی!»
گفتم: «کاملاً آماده ام.»
و پدرم با سرانگشت ضربه ای مردانه و دلگرم کننده به پشتم زد. عادتش بود؛ با این کار همدلی اش را نشان می داد. مثل هر دفعه کلید زره پوش قدیمی مان را گذاشت کف دستم. خواهرم گونه ام را بوسید و زیر لب گفت: «به آرش تیراندازی نکنی! بیچاره گناهی ندارد. خدا خواسته توی آن محله زندگی کند، دست خودش که نبود!»
گفتم: «دست من که نیست. جنگ مثل لاتاری ست؛ قرعه ی مرگ و زندگی. امیدوارم بهش آسیبی نرسد.»
گفت: «خدا پشت وپناهت» و مثل هر بار، گردن بند فیروزه اش را انداخت گردنم و گفت: «این سنگ را به خون دوازده مرد سلیم آغشته اند. بلاگردان است، هم برای تو هم برای او.»
به سرعت دویدم طرف زره پوش. تازه روغن کاری شده بود. پدرم می دانست که جنگ همین روزها شروع می شود. برای همین همه ی جمعه ی پیش را به روغن کاری زره پوش اختصاص داده بود. زره پوش سرفه ای کرد و روشن شد. روغن سوزی داشت. دود کوچه را پر کرد. با این وضع شاید از سال آینده جمعیت «صلح سبز» اجازه نامه ی استفاده از زره پوش را صادر نکند. باید به فکر یکی تازه تر باشیم.
گاز را تخته کردم تا مقر فرماندهی. فرمانده ی ما کلاس ششمی بود. با صدای تودماغی در انیفورمی آبی گفت: «دیر کردی کلاس چهارمی! مواضع استراتژیک را از دست دادیم.»
گفتم: «داشتم صبحانه می خوردم قربان. به محض رسیدن پیغام، خودم را رساندم. اگر تلفن می زدید زودتر می آمدم.»
با بداخلاقی گفت: «از این همه صدای تیر و تفنگ جا نخوردی؟ فکر نکردی خبری شده که این همه ترقه در می کنند؟»
«خیر قربان، فکر کردم برای آماده کردن کلاس اولی ها و دومی ها دارید مانور می دهید.»
فرمانده با تشر به معاونش گفت: «مگر نگفتم پیام ها باید مثل باد رسانده شوند؟ باز از کلاس اولی ها استفاده کردی! آن ها تا شلوارشان را بالا بکشند جنگ را باخته ایم.»
معاون سرش را انداخت پایین و گفت: «قربان، توی ستاد هیچ کلاس سومی یا چهارمی ای وجود نداشت. همه مرخصی گرفته بودند. امروز روز ولنتاین است. چاره ای نداشتم.»
فرمانده دماغش را خاراند و خندید: «بله! بله! یادت باشد آن جعبه را بفرستی. می خواهم بعد از جنگ با آغوش باز به استقبالم بیاید.»
و از من پرسید: «چی شده؟ توهم داری؟»
با صدایی استوار پاسخ دادم: «خیر قربان. من دهنم بوی شیر می دهد.»
«آفرین کلاس چهارمی! آفرین! حتی قوانین صادرنشده را هم اجرا می کنی.» و به معاونش دستور داد این موضوع را در پرونده ام منعکس کند. این جور کاغذها خیلی به درد آدم می خورد. اصلاً جنگ ماشین عریض وطویلی از کاغذ و اسلحه است. دلم برای «رکسانا» سوخت. برای یک تشویقی بی قابلیت انکارش کرده بودم. از خودم شرمنده شدم، مثل پطرس وقتی عیسی مسیح را انکار کرد. همه ی تقصیرها را انداختم گردن این مرتیکه ی خروس که باعث شد عشقم را نفی کنم. یک باره حالم از فرمانده به هم خورد و هوس کردم ماشه را بچکانم توی شکمش. اما آدم نباید آب به آسیاب دشمن بریزد، در هیچ شرایطی، حتی اگر عشقت را انکار کرده باشی.
فرمانده با مهربانی گفت: «مهم نیست. سال دیگر که کلاس پنجمی شدی می توانی یکی از آن ترگل ورگل هایش را انتخاب کنی، از آن ها که دامن قرمز می پوشند» و زد زیر خنده.
حکم ماموریتم را از کارگزینی گرفتم و رفتم سر خدمتم. محل خدمتم نبش کوچه ی اقاقیا بین مغازه ی کبابی و سوپرمارکت «فرمند» بود. یک دسته کلاس دومی زیر دستم خدمت می کردند. سعی می کردم ادای فرمانده را در بیاورم. به آن ها دستور می دادم کاغذباطله ها را جمع آوری کنند و هر روز زنجیرهای زره پوش را بشویند. روزی سه، چهار تا گلوله ی کالیبر صدوبیست به طرف محله ی دشمن شلیک کنند و هفته ای یک بار جای سنگرهای شنی را عوض کنند تا دشمن نتواند موقعیت ما را محاسبه کند و هدف بگیردمان. به آن ها دستور اکید داده بودم به هیچ وجه به جنس لطیف نزدیک نشوند، چون دهان شان بدجوری بوی شیر می دهد. بیچاره کلاس دومی ها، بچه های حرف گوش کنی بودند و جز یک بار دردسری درست نکردند.
آن روز یکی از کلاس دومی ها کلاه شعبده بازی را پیدا کرد و زیرش پنهان شد. کلاه، او را بلعید و دیگر پس نداد. جوخه ی من از هشت سرباز به هفت سرباز تقلیل یافت. اجباراً نام او را به عنوان تنها تلفات جوخه به ستاد مخابره کردم و آن ها نام او را در شمار شهیدان ثبت کردند. اما بعد از چند روز جاسوس ها خبر دادند که او را با جنس لطیفی روی پشت بامی دیده اند. البته نتوانسته بودند دستگیرش کنند، چون به سرعت زیر کلاه پنهان شده بود و کلاه مثل لاک لاک پشتی دست و پا و سر او را بلعیده بود. راز کلاه جزو اسرار محرمانه ی نظامی باقی ماند، ولی گزارش دروغ من موقعیت م را سخت به مخاطره انداخت.
مرا به ستاد احضار کردند و توبیخی کتبی توی پرونده ام گذاشتند. حسابی دمغ شدم. از آن روز کینه ی کلاس دومی ها را به دل گرفتم و بنای سخت گیری را گذاشتم. مجبورشان کردم روزی بیست تا سی گلوله ی کالیبر صدوبیست شلیک کنند و سه بار لوله ی توپ را پاک کنند و علاوه بر زنجیرهای زره پوش، بدنه و شیشه های جلویش را هم دستمال بکشند.
سرانجام جنگ مثل همیشه همان طور که شروع شده بود خاتمه یافت و مثل همیشه برنده ای نداشت. سرانجام جنگ مثل همیشه به مرزهای بین المللی رسیده بود و سرانجام مثل همیشه مجبور شدیم به مدرسه برویم. تانک ها و زره پو ش ها را به گاراژها بردیم و از خانواده مان خداحافظی کردیم.
من به کلاس پنجم رفتم. معلم ما، معلمی باتجربه و مهربان بود، متخصص آموزش روش های نوین صلح در مشهد. او مرتباً پاگرگی ها، تروریست ها و دیکتاتورها را مورد مذمت و نکوهش قرار می داد و از روح بلند و انسانی پامرغی ها تمجید می کرد. او به ما می آموخت که دنیا به پامرغی ها افتخار می کند و با وجود آن هاست که شرف انسانی حفاظت و صیانت می شود. به نظرم خیلی زور می زد اما همه ی ما دوست داشتیم یک پاگرگی عالی رتبه باشیم. همیشه بعد از تعطیلات جنگ، این حس بچه ها به خوبی آشکار می شود، همان طور که غرایز استادان مان.

کتاب جحدر بن عباس

برای: یوسف انصاری
و مهر مُدامَش.

«تارف پنتی پل»(۱) جن بود. یک جن تمام عیار از سلاله ی آتش و از اعقاب ابلیس، به رنگ مرکب فروزان در سیاهی شب. جنی تکه تکه شده به علل نامشخص که قادر نبود از همه ی اعضایش در لحظه های واحد سود جوید. گاهی کله اش، گاهی دستانش و گاهی پاهایش به منظوری خاص پدیدار می شدند و همین طور گاهی زبانش، دندان هایش، هر دو گوش یا یکی از آن ها، چشمان فریبنده ی اخگرپرانش و به ندرت قلبش که مثل گلابی فانوسی کهن با شعله ای آبی و کوتاه می سوخت، با ضربانی که لابه لای شعله اش احساس می شد. این که تارف همه ی درها را زده بود تا به کارگاه صحافی من آمده بود خودش داستان جداگانه ای دارد. او با عمر هزارساله اش مشاور آدم های بسیار مشهور و بسیار گم نامی شده بود. از هر کسی تکه ای دزدیده بود تا بتواند اندام پاره پاره اش را ترمیم کند. اسمش را اولین بار در کتاب برهان الحقایق فی طبیعت الکثیره خواندم. کتاب نوشته ی عارفی بغدادی بود که در سال ۶۲۲ هجری در سامره متولد شده بود. اوراق کتاب همه از جنس ابریشم خام بودند و جلد سخت طلاکوبش به مرور زمان از بین رفته بود. زنی که ظاهری متمول داشت کتاب را با خودش آورد و از من خواست حتی الامکان به صورت اصلی اش مرمت بشود.
اوراق کتاب از گزند زمان و عوامل فرسایش دهنده به صحت کامل مانده بود و تنها سطور و مندرجاتش آن قدر کم رنگ شده بودند که خواندنش را دچار اشکال می کردند. جلدش به سختی آسیب دیده بود، حاشیه ی طلاکوبش فرو ریخته بود و سراسر سطح جلد از تاول هایی که در اثر رطوبت به وجود آمده بودند پوشیده شده بود. اول بر آن شدم تا جلدش را تعویض کنم. به محض آن که گزن تیز به دست گرفتم، کسی در درونم فریاد برآورد تا مرتکب اشتباهی چنین فاحش نشوم. پس به جای آن که جلد را از شیرازه جدا کنم، گزن را با دقت زیر پوسته ی چرم پرتاول سراندم و مثل قصابی که پوست بادکرده ی حیوان ذبح شده را با مهارت بر می کند، چرم را از روی توده ی سریشم و کاغذ و لایه ی نازک چوب عناب برداشتم. از درون جعبه تکه چرم گوساله ی یک ساله ای را که به تازگی از بازار چرم فروشان خریده بودم برداشتم و به قواره ی جلد بریدم. سریشم را بر چراغ نفتی داغ کردم و به سرعت جلد تازه را چسباندم. طلاکوبی جلد زیاد طول نکشید.
کتاب را گشودم. روی صندلی نشستم. سیگاری آتش زدم و مشغول مطالعه اش شدم. کتاب با داستان زندگی مردی به نام دلف بن جعفر جحدر بن عباس آغاز شده بود. او مساحی عرب بود و سودای خدایی در سر می پروراند، و چون از افشای افکار شرک آمیزش واهمه داشت و فضای اجتماعی آن زمان خشونتی صعب و تخفیف ناپذیر را علیه ملحدان اعمال می کرد، به ناچار به عمارتی پناه برده بود که به فرمانش ساخته بودند. این بنای رفیع دو فرسخ ارتفاع داشت و از دو اشکوب ساخته شده بود؛ اشکوب پایینی و اشکوب بالایی. در حد فاصل دو اشکوب، راه پله ای دوّار با سی وسه هزار پله ی آجری قرار داشت. سالی یک بار از اشکوب بالایی به زیر می آمد و مایحتاج یک ساله اش را در سبد بزرگی که به قرقره ای در اشکوب بالا متصل شده بود می نهاد و بدان جا می برد. پنج شبانه روز فرود آمدنش به طول می انجامید و هفت شبانه روز صرف بالا رفتنش از پله ها می شد. هفت شبانه روز دیگر وقت می کشت تا سبد بافته از ترکه های انار را بالا ببرد.
اشکوب دوم اتاق وسیعی بود که از چهار جهت پنجره داشت. پنجره ها رف های کوتاهی داشتند که به قد عرض دیوارها بودند. چهار کنج بنا با گوشه سازی های ظریفی بدل به هشت و شانزده ضلعی شده بود و گنبدی لاجوردی به کنایه از طاق آسمان بر این ساقه نشسته بود. چهار کنج اتاق با مقرنس های زیبایی مزین گشته بود و دورادور دیوارها به وسیله یرا دوازده نقاش یونانی با هزارویک نقش جماد و حیوان و انسان پوشیده بودند.
درون اتاق سبدی بود مملو از نان خشک و گوشت نمک سود بز و قرابه های شراب و خشک بار و کوزه های آب. درست در میانه ی اتاق میزی بود با چهارپایه ای و بر روی میز پیه سوزی دوشعله، دفتری قطور، مرکب دانی بزرگ و چهار قلم از شه پرهای رنگارنگ شاهین ایرانی.
سودای خدایی جحدر بن عباس را واداشته بود تا به بالای برجش پناه ببرد و از عوالم فانی و بی مقدار آدم ها دور شود. روز که از پنجره های چهارگانه به شهر می نگریست، خانه ها و مساجد و قصرها هم چون بازیچه های کودکانه به نظرش می آمد و آدم ها به نقاط رنگینی شبیه بودند که قادر به تشخیص شان نبود. اما او همه ی این ها را تجسم می کرد و در خیالش به گردش می آورد. بر همه چیز اشرافی خدای گونه داشت و می پنداشت که این شهر و دشت و رودخانه ی هم جوار شهر را به جنبش سرانگشتی خلق کرده. سکوتی لاهوتی سراسر اتاق برج را فرامی گرفت و در تمام مدت سال های بی شماری که آن جا بود، بدون احتساب هفته هایی که برای مهیا کردن مایحتاجش به زیر می آمد، صدای بنی بشری یا حتی ذی روحی را نمی شنید.
فقط در این سال ها دو بار چیزی جان دار به سراغش آمده بود. بار اول حشره ای عظیم با طوقی قهوه ای از پنجره ی جنوبی با وزوزی سرسام آور وارد اتاق شده بود و رفته بود روی توده ای گوشت نمک سود نشسته بود. شاخک های بلندش را به سطح گوشت چسبانده بود و با قلاب فکینش تکه ای کوچک از گوشت را کنده و خورده بود. به آدمی گرسنه می مانست که با دو دست به لاشه ی شتری طبخ شده چسبیده باشد. جحدر بن عباس،، که در خلوتش به خود لقب «مااعظم» داده بود، با کاسه ای لعابی حشره را اسیر کرده بود. نیشش را چونان بیضه ی گاوان نر کشیده و نخی پنبه ای به یکی از پاهای حشره بسته و او را از یکی از کنج های اتاق آویزان کرده بود. حشره هر از گاهی وزوزوی ناامیدانه و مایوس می کرد و همین در طی عمر کوتاهش، به همراه صدای تندر و باد و باران، موسیقی روح نوازی شده بود که جان جحدر بن عباس را می نواخت؛ خاطره ای که سال های سال با او بود.
و بار دوم، در یک ظهر بی آفتاب بهاری، پرنده ای راه گم کرده از یکی از پنجره های برج درون اتاق چپید. جحدر بن عباس، از بیم، سراسیمه به کنجی پناه برد.
و شمشیر از نیام کشید و قبضه اش را در دست فشرد. پرنده ی مجنون شده از تنگنا و هوای رقیق، خودش را به در و دیوار می کوبید. آن قدر پرپر زد تا سرانجام از پنجره ای بیرون افتاد و از نماد حضورش چهار پر شکسته و دو پر سالم بر جای گذاشت. جحدر بن عباس پرهای سالم را در کنار قلم های دیگر گذاشت و پرهای شکسته را که بوی تعفن می دادند از پنجره بیرون انداخت. سودای خدایی خصلت آفرینندگی را آرام آرام در ذهن ساکن جحدر رشد داده بود.
او از آن جا آغاز کرد که شهر و دشت و رودخانه ای آفریده است. و در این شهر آدم ها و در دشت حیوانات و در رود آبزیان فراوان خلق کرده و جان داده است. پس با استعانت از نیروی افسارگسیخته ی وهم، به هریک از آنان نامی دیگر داد، نامی که تنها در اشکوب بالای برج قابل شناسایی بود.
او دنیایی دیگر ساخت. دنیایی منفک از آن چه در پایین جریان داشت و برای هر آفریده اش تقدیری و شناسنامه ای نوشت. جملگی آفریدگانش آمیزه ای از علم و وهم او بودند. دانش وی در علوم غریبه به یاری اش آمده بود.
او در شهر و دشت و رودخانه اش آدمیانی از تبار یاجوج و ماجوج، موجوداتی از طایفه ی جنیان و ارواح ناشناس، حیواناتی به بزرگی تپه های دامنه ی بینالود و به کوچکی دانه های شن با زاد و ولدی توصیف ناپذیر و ماهیانی با فلس های چرمی خاردار و دندان های برنده خلق کرد و همه ی این ها را در این سال ها با زبانی که فقط خود و خدای متعال بدان آگاه بودند بر صفحات کاغذ نگاشت و به نوبت، تقدیری برایشان مقدر می کرد و زندگی شان را سامان می داد. از این میان تنها یکی با تقدیر الهی در نام و نحوه ی آفرینش موافق درآمد و آن جنی بود به نام «تارف پنتی پل».
تارف جنی بود از جنس آتش و شیشه. سرشت مادرش از آب و آستر آیینه بود و ذات پدرش از گدازه های آتشفشانی و رویه ی شرارت و این دوگانگی به او سرشتی دوگانه داده بود؛ سرشتی گرم و سرشتی سرد.
تنها ایراد کار در شکل جمع وجورشده ی تارف بود. تارف، بنا به هر علتی، جنی پاره پاره بود. جنی متشکل از هزاران تکه، تکه هایی که در کنار هم قرار می گرفتند اما هیچ گاه به هم نمی چسبیدند و این خود باعث شده بود تا تجسمش دشوار و امکان ناپذیر باشد.
جحدر بن عباس علتی بر این نقص نمی یافت. اما به طور قطع مشیت خداوند بود تا نقص آدمی در خلق کردن فقط یکی آفریده را اثبات و توجیه کند. و برای تمام ابد بر ضعف آدمیان مهر زند تا دیگر کسی به سودای ش عمر تباه نکند و به همان نقش نقطه های رنگین بر زمین اکتفا و قناعت کند.
هنگامی که تارف تکه تکه به دنیا آمد، جحدر بن عباس هشتاد و شش سال داشت و از ترس دیدن موجودی ملموس با تنی هزارتکه و سرشتی از آب و آتش قالب تهی کرد و به دیدار باقی شتافت، چنان چون نقطه ای که از سطح کاغذی محو گردد.
تارف بر سبد چوبی جحدر نشست و اهرم قرقره را با اشاره ای سوزاند و به سرعت از سی وسه هزار پله ی برج وهم آلود پایین آمد. هفت ساعت طول کشید تا کف سبد به شدت با زمین برخورد کرد و مثل هندوانه ای رسیده در هم شکست. تارف از میان سبد درهم شکسته برخاست و به سوی تقدیری که برایش رقم زده بودند به راه افتاد و به شهری وارد شد که بر ویرانه های شهری دیگر ساخته بودند.
جسد جحدر بن عباس نیز در اتاق بالای برج طعمه ی لشگر مورچگانی شد که برای خوردنش سی وسه هزار پله را بالا آمده بودند تا بگویند در مشیت الهی چیزی بی مصرف نمی ماند، حتی جسد ملحدی همچون جحدر بن عباس. که خداوند چنین مقدر کرده بود تا ذرات غرور و عجب و کفر در معده ی مورچه ای به ایمانی خالص بدل شود.

بارون کوک کوتوله

به: محمد رکنی
محبت عمیق انگور.

وقتی بچه بودم قصه های زیادی درباره ی موجودات کوچکی که زیر زمین زندگی می کنند شنیده بودم؛ کوتوله هایی که از تونل های موش های خرما استفاده می کردند و گاهی به سطح زمین می آمدند. گاهی از ریشه های درختان می گرفتند و بالا می آمدند، مثل املاح آب و گاهی خیلی بی سر و صدا از نیروی جادویی شان بهره می جستند و یک دفعه روی طاقچه یا بار اوپن یا کنار مبل ظاهر می شدند. کوتوله ها موجودات خوش یمنی بودند. توی قصه ها این جور آمده است که آنان از همه چیز باخبرند؛ حتی می توانند آینده را پیش گویی کنند و آدم قصه ها اگر حواسش جمع باشد کارش درست است و می تواند همه ی عمرش را در خوشبختی جادویی خاصی سر کند.
من توی عمرم کوتوله ندیده بودم، جز یک بار و آن یک بار هم خیلی اتفاقی بود. کوتوله ی من نه روی بار اوپن ظاهر شد، نه کنار مبل. شاید اصلاً نمی خواست به سراغم بیاید. شاید تقدیرش این طور گفته بود. روز پنج شنبه، چهارده آذر، بود. داشتم می رفتم بانک مسکن. پریدم توی اولین تاکسی خالی. کنارم زنی مسن نشسته بود. صدای آرامی را شنیدم که می گفت: «خفه م کردی با اون هیکل گنده ت.» فکر کردم زن مسن از نوع نشستنم ابراز نارضایتی می کند. نگاهش کردم، داشت چرت می زد. حق داشت؛ هفت صبح، اتوبوس ها و تاکسی ها بهترین جا برای چرت زدن صبحگاهی هستند. فاصله ام با او به قدر یک آدم نشسته بود. دوباره گفت: «بکش کنار. خفه شدم.» خودم را جمع وجور کردم. زیر ران چپم یک کوتوله مچاله شده بود، با لباس سبز روشن و کلاه بوقی آبی درست مثل قصه ها. فکر کردم خواب می بینم. شگفت زده با صدای آرامی گفتم: «تو دیگه چی هستی؟»
گفت: «من بارون کوک کوتوله هستم.»
چشم هایم را مالیدم. همیشه در پذیرفتن چیزهای غیرعادی روحیه ی ممتازی داشتم. اما این بار ترسیده بودم. گفتم: «کوتوله ها توی قصه هان.
خندید: «قصه ها درباره ی کوتوله هان.»
راننده ی تاکسی گفت: «آقا، بانک مسکن پیاده می شید؟»
«ممنون، همین کنارا پیاده می شم.»
در اتومبیل را باز کردم و پیاده شدم. کوتوله گفت: «منو با خودت نمی بری؟ شانستو امتحان کن.»
دست دراز کردم و توی مشتم گرفتمش. سی سانتی می شد. خیلی سبک بود، مثل پر کاه. گذاشتمش توی جیب کتم. گفتم: «خفه نشی!»

نظرات کاربران درباره کتاب فشار آب بر دنیای عجیب دلکو