فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب سايه‌های بلند

نسخه الکترونیک کتاب سايه‌های بلند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سايه‌های بلند

هوتو روی تخته‌سنگ نشسته، عصایش را توی درزِ سنگ فرو کرده، چانه‌اش را به آن تکیه داده است و بازی بچه‌ها را نگاه می‌کند. نگاهش را از آن‌ها برنمی‌دارد و کسی را که در پی توپ پلاستیکی می‌دود، با چشم‌های چروکیده دنبال می‌کند.
خاطره‌ای دور جلوی چشمش بالا و پایین می‌‌رود و با گرد برخاسته از دویدنِ بچه‌ها همراه می‌شود. خودش را میان آن‌ها می‌بیند که به‌جای توپ پلاستیکی به هنبان چرمی لگد می‌زند. گره ابروهای پرپشتش بیشتر می‌شود و لبخند نامفهومی روی لبش می‌نشیند، ولی زود لبخندش می‌خشکد و نیم‌خیز می‌شود. سگِ پشمالویی که کنارِ سنگ لمیده همراهِ او نیم‌خیز می‌شود و پارس می‌کند.
پیش از آنکه هوتو برخیزد، بچه‌ای که روی زمین افتاده است، برمی‌خیزد و دوباره دنبالِ توپ می‌دود. سگ سرجایش می‌نشیند و پشت گوشش را با پا می‌خاراند. هوتو به کمک عصا می‌نشیند، ولی کمرش تیر می‌کشد و دردی از نشیمنگاه تا گردنش را فرا می‌گیرد. چشم‌هایش را می‌بندد و می‌کوشد عمیق نفس بکشد.
وقتی چشم‌ باز می‌کند، امید را کنارِ تخته‌سنگ می‌بیند که با دانه‌های درشتِ عرق روی پیشانی، مقابلش ایستاده است و نفس نفس می‌زند:
- آقاجان خوابیدی؟
هوتو چشم می‌گشاید، عصایش را از درزِ سنگ بیرون می‌آورد، سرفه‌ی خشکی می‌کند و آرام روی شانه‌ی او می‌زند:
- نه بابا جان، پشتم تیر کشید.

ادامه...

  • ناشر: انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 2.42 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۴۸۰صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب سايه‌های بلند



سایه های بلند

شهریار عباسی





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



کتاب اوّل

فصل اول

هوتو روی تخته سنگ نشسته، عصایش را توی درزِ سنگ فرو کرده، چانه اش را به آن تکیه داده است و بازی بچه ها را نگاه می کند. نگاهش را از آن ها برنمی دارد و کسی را که در پی توپ پلاستیکی می دود، با چشم های چروکیده دنبال می کند.
خاطره ای دور جلوی چشمش بالا و پایین می رود و با گرد برخاسته از دویدنِ بچه ها همراه می شود. خودش را میان آن ها می بیند که به جای توپ پلاستیکی به هنبان چرمی لگد می زند. گره ابروهای پرپشتش بیشتر می شود و لبخند نامفهومی روی لبش می نشیند، ولی زود لبخندش می خشکد و نیم خیز می شود. سگِ پشمالویی که کنارِ سنگ لمیده همراهِ او نیم خیز می شود و پارس می کند.
پیش از آنکه هوتو برخیزد، بچه ای که روی زمین افتاده است، برمی خیزد و دوباره دنبالِ توپ می دود. سگ سرجایش می نشیند و پشت گوشش را با پا می خاراند. هوتو به کمک عصا می نشیند، ولی کمرش تیر می کشد و دردی از نشیمنگاه تا گردنش را فرا می گیرد. چشم هایش را می بندد و می کوشد عمیق نفس بکشد.
وقتی چشم باز می کند، امید را کنارِ تخته سنگ می بیند که با دانه های درشتِ عرق روی پیشانی، مقابلش ایستاده است و نفس نفس می زند:
- آقاجان خوابیدی؟
هوتو چشم می گشاید، عصایش را از درزِ سنگ بیرون می آورد، سرفه ی خشکی می کند و آرام روی شانه ی او می زند:
- نه بابا جان، پشتم تیر کشید.
و با خیره شدن در چشم های متعجبِ امید ادامه می دهد:
- سن که رسید به پنجاه، فشار می آد به چند جا. من که دیگه شصت و هم رد کردم.
حوری از پیچ کوچه رد می شود و با گام های کوتاه و تند جلو می آید. لبه ی پایینِ چادرش را می تکاند و نزدیک هوتو می ایستد:
- سلام آقاجان.
هوتو خودش را به نشنیدن می زند، امید را با عصا جلو می کشد و پیشانی اش را می بوسد. حوری اخم می کند و می رود طرفِ خانه. آدامسِ توی دهانش را لوله می کند و با نوک انگشت به دیوار می چسباند. امید گردن می چرخاند و حوری را نگاه می کند:
- ندیدیش آقاجان؟ زن دایی بهت سلام کرد.
هوتو باز هم پیشانی او را می بوسد و می گوید:
- برو بازی کن بابا. زمین نخوری! زمین هم خوردی زود پاشو، مرد نباید روی زمین بمانه.
سگ برمی خیزد، خودش را می تکاند و در پی حوری واردِ خانه می شود. امید خودش را به توپ می رساند، محکم شوت می زند و برمی گردد به هوتو نگاه می کند. هوتو می خندد و عصایش را تکان می دهد. فقط چهار دندان جلو برایش باقی مانده است که بزرگ تر از حد معمول به نظر می آیند و وقتِ خندیدن نمایان می شوند. برمی خیزد، عصا می زند و به طرفِ خانه راه می افتد. نگاهی به زمینِ کنارِ خانه می اندازد که مرغ و خروس ها توی آن دنبالِ دانه می گردند.
در نیم باز است. عصا را روی در می گذارد و می رود توی حیاط. حوری تلمبه می زند، آفتابه ی آهنی را آب می کند و روی سیمان کفِ حیاط می پاشد. هوتو را می بیند، سرش را پایین می اندازد و تند تلمبه می زند. هوتو نگاهی به درخت های توتِ باغچه می اندازد. تکه پارچه ای روی یکی از درخت ها افتاده است. با دلخوری آن را با عصا از درخت جدا می کند و روی زمین می اندازد. سگ می دود، پارچه را بو می کشد و زیرِ درخت می نشیند. هوتو سر تکان می دهد، می رود طرف ایوان و با عصا روی سیمانِ کفِ حیاط می کوبد.
صدای وق زدنِ بچه از توی یکی از اتاق ها بلند است. به حوری که می رسد خلط گلو روی زمین تف می کند و عصا را جلوی پایش محکم به زمین می زند. حوری سرش را بلند می کند و می گوید:
- سلام!
- پس کی از اتاقِ تو صدای بچه بلند می شه؟
حوری دوباره سرش را پایین می اندازد، لب پایین اش را روی لبِ بالایش می کشد و آن را می گزد. آفتابه توی دستش شل می شود و آب می پاشد روی پای هوتو.
- هوی ! حواست و جمع کن دختر. همین دیگه! دست و پا چلفتی هستی که بچه دار نمی شی.
حوری آفتابه را روی زمین رها می کند، می زند زیر گریه و می رود لبه ی باغچه پشت به هوتو می نشیند. هوتو با چشم او را تعقیب می کند و می غرد:
- به جای این اداها یه فکری واسه بچه دار شدن کن.
شلوارِ نیم دارش را می تکاند و می رود روی ایوان می نشیند. گوهر از پله ها پایین می آید، نگاهی به حوری، نگاهی به او، می گوید:
- باز چی گفتی به این دختر؟
- باید به تو هم جواب پس بدم؟
- خدا را خوش نمی آد، عمری ازت گذشته. چرا این دختر را اذیت می کنی؟
هوتو سرش را می چرخاند و با تعجب می پرسد:
- اذیت! من اذیت می کنم؟
- هر روز برای بچه بهش سرکوفت می زنی. این اذیت نیست؟ از خدا نمی ترسی؟
هوتو با نوک عصا گلِ زیرِ کفش اش را می کند و می گوید:
- اگر تا بهارِ سال دیگه بچه دار نشه، هوو می آورم سرش.
گوهر از پله ها بالا می رود، چمباتمه کنارِ او می نشیند، گردن دراز می کند و می گوید:
- شرم کن مرد! مگر زنِ توئه که هوو می آوری؟ صدوق خیلی هم دوستش داره.
- صدوق شکر خورده! دوستش داره یعنی چی؟ حرف هایی می زنی!
بعد می چرخد طرفِ ستونِ ایوان و ادامه می دهد:
- من این حرف ها سرم نمی شه. می دانی که حرفم دو تا نمی شه. بگو یه فکری به حال خودش بکنه.
- حالا خوبه برادرزاده ی خودته. اگر غریبه بود چکار می کردی؟
- غریبه بود که تا حالا سه تا هوو سرش آورده بودم.
با عصا به ستون چوبی می زند، به چشم های گوهر خیره می شود و ادامه می دهد:
- برادر عزیز، برادرزاده هم عزیز. اما کسی عزیزتر از خودم نیست. یعنی می گی اجاق پسرم کور بمانه؟
گوهر به چشم های زاغ و دریده ی او خیره می شود، دست به زانو برمی خیزد و می گوید:
- پناه بر خدا از دلِ سیاه شیطان.
طلعت، بچه بغل می آید کنارِ آن ها. بچه اش دیگر ساکت شده است.
- راست می گه آقاجان. گناه داره این یتیم!
یتیم را با طعنه ادا می کند. هوتو دست دراز می کند، بچه را از او می گیرد و می گوید:
- تو دخالت نکن دختر. هر وقت ازت چیزی پرسیدن، حرف بزن.
لبِ طلعت آویزان می شود و بچه را می دهد به او. هوتو بچه را روی دست بالا می اندازد و می گوید:
- کاش این یکی هم پسر می شد. توی خانه دختر زیاد داریم.
گوهر سر تکان می دهد و می رود طرفِ حوری و کنارش می نشیند:
- پاشو دختر، از زیر کار در نرو. تا بچه ها نیامده اند حیاط و آب و جارو کن.
حوری سرش را می گذارد روی دامنِ گوهر و می زند زیرِ گریه:
- من چه کنم که خدا خشک ام کرده؟ مگر دست خودمه؟ هر دوا درمانی بلد بودم کردم، اما نمی شه.
گوهر سرش را نوازش می کند و آرام می گوید:
- غم به دلت راه نده. می برمت پیش آغاصغرا. دعای آغاصغرا ردخور نداره.
حوری سرش را از روی دامنِ گوهر برمی دارد و با چشم های خیس می پرسد:
- آغا صغرا؟ ای زن عمو... کی من را ببره پیشِ اون؟
گوهر دست می گذارد جلوی دهانش و می گوید:
- هیس! توی کارِ خیر، نه نیار. خودم می برمت.
حوری دستِ گوهر را کنار می زند و آرام می گوید:
- چطوری این همه راه؟ می دانم اون هم افاقه نمی کنه.
- خدا بخواد درست می شه. بد به دلت راه نده. تو که سق ات سیاه نبود!
- می دانم افاقه نمی کنه. اجاقم کوره!
گوهر دوباره دست می گذارد جلوی دهانِ او و با تحکم می گوید:
- بس کن دختر. پاشو کارت را بکن.
و دست به زانو برمی خیزد، می رود طرفِ مطبخ. حوری او را با چشم دنبال می کند و می خواهد در پی اش برود که گوهر با یک کاسه گندم بیرون می آید و می رود طرفِ مرغ و خروس ها که یکی یکی می آیند توی حیاط و توی باغچه دنبال دانه می گردند. جلو می رود، با لبش صدای بیچ... بیچ... بیچ در می آورد و یک مشت گندم روی زمین پخش می کند. مرغ و خروس ها می دوند طرفِ دانه ها. لبخند می زند و دانه چیدن شان را نگاه می کند.
حوری می رود کنارِ او می ایستد و می گوید:
- راست می گی، واقعاً می خوای من و ببری پیشِ آغا صغرا؟ به خدا دیگه ناامیدم.
- می برمت. خیالت نباشه، می برمت ایشالله. امیدت به خدا باشه. ناامید شیطانه دختر.
حوری لبخند می زند و دست گوهر را می بوسد.
- تو را نداشتم چه می کردم زن عمو؟
- امیدت به خدا باشه، من کی ام؟
طلعت جلو می آید و دست می گذارد زیرِ چانه اش:
- چیه حوری خانم؟ از گریه به خنده رسیدی!
حوری اخم می کند و می گوید:
- عیب اش چیه خواهرم؟
- عیب که نداره. اما آقاجان راست می گه. بیچاره برادرم بچه می خواد، روش نمی شه چیزی بهت بگه.
گوهر کاسه را توی باغچه می تکاند و می گوید:
- تو دیگه آتش نسوزان طلعت. سرت به کارِ خودت باشه.
- دروغ که نمی گم مادر. به خدا دلم برای صدوق می سوزه. بیچاره اجاقش کور مانده. توی خودش می سوزه، اما چیزی نمی گه.
گوهر یک دستش را بالا می برد و می گوید:
- اگر خدا بخواد اجاق او هم روشن می شه. خدایا خودت یه راهی برای این دختر باز کن.
- من که چشمم آب نمی خوره.
این را طلعت می گوید و ابرو بالا می اندازد. حوری رو برمی گرداند و می گوید:
- احترام ات واجب طلعت خانم. اما گوشه و کنایه خوب نیست. من هم خدایی دارم.
و می رود طرفِ تلمبه ی وسطِ حیاط و شروع می کند به تلمبه زدن. آب از لوله ی آفتابه سرریز می شود.
طلعت دستش را مشت می کند جلوی دهانش و می گوید:
- واه واه. بلا به دور! چه رویی داره جغله دختر!
***
- سلام حاج احمد. وقت داری یه دست به سر و روی ما بکشی؟
- بفرما داخل مشدی اسدالله! وقت که دارم. برای شما همیشه وقت هست. بیا تو، بفرما.
اسدالله دستی به سر کم مویش می کشد و می گوید:
- خیلی وقته نیامده ام سلمانی.
احمد صندلی جلوی آینه را عقب می کشد و می گوید:
- دیر به دیر می آیی، ولی عیبی نداره، بفرما بنشین. خوش آمدی.
اسدالله کتش را درمی آورد و می دهد به احمد:
- بیا پسر، کتِ مش اسدالله را بنداز روی چوب لباسی و یه چای قند پهلو براش بریز.
- چای تازه خوردم حاجی! زود سر و ریشم اصلاح کن که امشب مهمان دارم.
- نمک نداره مشدی. یه پیاله جا داری.
و بی آنکه منتظر جواب شود رو به علی می گوید:
- بریز پسر.
- تعارف نمی کنم به جانِ حاجی. همین الان چای خوردم.
علی جلو می آید. سلام می کند و کت را از احمد می گیرد.
- سلام مشدی، خوش آمدی.
و آرام به احمد می گوید:
- چای بریزم؟
- نه دیگه. مشدی دستمان را رد می کنه.
- اختیار داری، به جان خودت جا ندارم.
و رو به علی ادامه می دهد:
- ماشالله مردی شدی واسه خودت.
دوباره رو به احمد می گوید:
- بچه ها چه زود بزرگ می شن حاجی.
احمد با دو دست، سرِ اسدالله را می گیرد، آهسته رو به آینه می چرخاند و می کوشد توجهِ او را به آینه جلب کند و از توی آینه جواب می دهد:
- آره، ماشالله! بچه ها بزرگ می شن ما هم پیر.
اسدالله که به حرف زدن توی آینه عادت ندارد، دوباره سر برمی گرداند و می گوید:
- تو که بزنم به تخته پیر نمی شی حاجی. من و بگو که همه کلک و پَرم ریخته.
احمد دستی به سرِ کم موی او می کشد و باز هم می کوشد توجه اش را به آینه جلب کند:
- پیری که به مو نیست مشدی. دلت باید جوان باشه.
- هی حاجی! دست به دلم نگذار که اون َم دیگه جوانی یادش رفته.
احمد پیش بند سلمانی را می تکاند و می اندازد دورِ گردنِ او و از پشت گره اش را محکم می کند:
- خدا نکنه! چی شده؟ مشکلی پیش آمد کرده خدای نکرده؟
- چیزِ مهمی نیست. اما دل و دماغ گذشته را ندارم.
و خودش را به دقت توی آینه ورانداز می کند. لبخندی روی لبش می نشیند و ادامه می دهد:
- اما این آینه ی تو همیشه آدم را خوب نشان می ده.
احمد هم لبخند می زند و می گوید:
- خودت خوبی مشدی! خدا را شکر که چهار ستونِ بدنت سالمه و دست ات جلو نامرد دراز نیست.
اسدالله دست هایش را از زیرِ پیش بند بالا می برد و می گوید:
- خدا را صد هزار مرتبه شکر.
احمد قیچی و شانه دست می گیرد، با مهارت لبه های قیچی را به سرعت به هم می زند و زیر لب می گوید:
- بسم الله الرحمن الرحیم.
زنی دستِ پسربچه ای را می کشد و در سلمانی را باز می کند. پسربچه مقاومت می کند، لبه ی در را با دست می گیرد و پا را به در ستون می کند.
- بیا ذلیل مرده. با این سر مدرسه راهت نمی دن.
بچه باز هم مقاومت می کند و نق می زند. احمد سر برمی گرداند. قیچی توی دستش آرام می گیرد. نگاهی به زن و پسربچه می اندازد و می رود طرفِ در و می گوید:
- بفرما همشیره.
زن مچ دستِ بچه را سفت می فشارد، گوشه ی چادرش را به دندان می گیرد و با دندان های کلید شده می گوید:
- سلام حاجی! می بینی این بچه با من چه می کنه؟
احمد جلوتر می رود و می خواهد دست روی سر بچه بکشد که او سرش را می دزدد و بغض اش می ترکد. احمد خودش را کنار می کشد و می گوید:
- بچه س دیگه همشیره.
زن سیلی محکمی به گوش بچه می زند و چادرش روی کمرش پایین می لغزد. تا می خواهد چادرش را بردارد، دستِ بچه از دستش رها می شود و می گریزد. اسدالله می خندد و می گوید:
- عجب تخم جنی!
احمد در را باز می کند و مادر و بچه را توی پیاده رو خیابان نگاه می کند. بچه زمین می خورد و زن از پشت به او می رسد. احمد سر تکان می دهد، تاکسی کنارِ خیابان را نگاه می کند و می آید توی سلمانی و می گوید:
- استغفرالله.
- بیا حاجی! اون دیگه دستش به پسره نمی رسه.
این را اسدالله می گوید و گردن راست می کند. احمد دوباره لبه های قیچی را به سرعت بالای سرِ اسدالله تکان می دهد و توی آینه به او لبخند می زند. هنوز کارش را شروع نکرده است که زن، بچه را کشان کشان می آورد و می نشاند روی صندلی.
اسدالله برمی گردد و می گوید:
- چطور گرفتی ش همشیره؟
زن جواب نمی دهد و مچ بچه را می فشارد. پسربچه گریان می گوید:
- نمی خوام. ماشین ش گاز می گیره.
- ذلیل بشی بچه. بهانه نیاور. حاج احمد که همیشه خوب سرت را ماشین می کنه. من دردِ تو را می دانم. دلت نمی خواد سرت را ماشین کنی. می خوای با این زلفای بلندت، شپش از سر و کولت بره بالا.
- گاز می گیره. دروغ نمی گم به خدا.
احمد موهای اسدالله را شانه می کند و آرام می گوید:
- قسم نخور پسرم، نترس بابا جان. قول می دم گاز نگیره.
- اون دفعه هم همین را گفتی، ولی هیجده تا گاز گرفت.
این را بچه می گوید و می زند زیرِ گریه. زن با کفِ دست می زند پسِ سرِ او و می گوید:
- لال بشی به حقِ پنج تن.
اسدالله برمی گردد و می گوید:
- بچه را نزن خواهر.
بعد رو به احمد می گوید:
- یه لحظه دست نگه دار حاجی.
از روی صندلی سلمانی برمی خیزد و می رود روبه روی بچه می ایستد. پیش بند را به او نشان می دهد و می گوید:
- بیا عمو جان. ببین من هم آمده ام سرم را بدم دستِ حاج احمد. سلمانی که ترس نداره.
پسر اشک اش را با گوشه ی دست پاک می کند و با نگاه به اسدالله خنده اش می گیرد. چین به بینی می دهد و دماغش را که تا روی لبش آمده، بالا می کشد. اسدالله دست او را از دست زن می گیرد و می برد طرفِ صندلی سلمانی.
احمد رو به علی می گوید:
- علی جان! سرِ آقا پسر را با نمره یک بزن.
پسربچه با بغض می گوید:
- نمره یک نه! با نمره چهار بزن.
مادرِ بچه صورتش را با لبه ی چادر می پوشاند و می گوید:
- جزِجیگر بزنی. هنوز هیچی نشده واسه من ادا درمی آره. بگذار امشب بابات بیاد خانه. می دم پوست از سرت بِکنه.
- اشکال نداره خواهر. بچه های این دوره همین جوری ان دیگه.
احمد ماشینِ نمره چهار را می دهد دستِ علی و می گوید:
- تمیز براش ماشین کن. مواظب باش گاز نگیره.
علی ماشین را از احمد می گیرد و می گوید:
- چشم حاجی!
احمد صندلی دیگری جلو می کشد و رو به اسدالله می گوید:
- شرمنده شدم مشدی.
- دشمن ات شرمنده حاجی.
علی تخته ی چهارگوشی را که مخصوصِ بچه هاست از زیرِ پیشخوان بیرون می آورد، روی دسته های صندلی می گذارد و به پسربچه می گوید:
- بنشین اینجا.
پسربچه جستی می زند و می نشیند روی تخته. علی پیش بند دورِ گردنِ او می اندازد. پسربچه موهایش را توی آینه با حسرت نگاه می کند. احمد مشغولِ اصلاحِ موهای اسدالله می شود:
- گفتی مهمان داری مشدی؟
اسدالله باز هم می خواهد برای حرف زدن گردن برگرداند. احمد قیچی را کنار می گیرد و می گوید:
- برنگرد مشدی. یه وقت قیچی می ره توی سرت خدای نکرده.
- چشم حاجی!
و ادامه می دهد:
- بله مهمان دارم. از شما چه پنهان، قراره برای دختره خواستگار بیاد.
- به سلامتی، به سلامتی! برای کدام یکی؟ مگر تو دخترِ دمِ بخت داری؟
- ملیحه، دخترِ بزرگم.
- ماشالله. اینقدر بزرگ شده که براش خواستگار آمده؟
اسدالله دمی گردن برمی گرداند، ولی متوجه اشتباهش می شود و دوباره توی آینه نگاه می کند:
- بزرگ که چه عرض کنم. رفته تو چهارده سال.
- بزرگه دیگه مشدی. وقت شوهرشه. حالا کی آمده خواستگاری؟
- پسرِ اوستا رضا دوچرخه ساز. تازه از سربازی برگشته. دمِ دستِ باباش کار می کنه. فکر کنم دیدی اش.
احمد دمی از قیچی زدن باز می ماند و می گوید:
- آره می شناسمش. پسرِ خوبیه. مبارک باشه.
- ببینیم خدا چی می خواد. فعلاً قراره بیایند با هم صحبت کنیم.
علی ماشین کردنِ موهای پسربچه را از پست سرش شروع می کند و با حرکتِ ماشین، آخِ پسربچه برمی خیزد.
- آخ! گاز گرفت.
علی ماشین را نگه می دارد. احمد نگاهی به آن ها می کند. علی دوباره شروع می کند به کار و اولین دسته ی مو می ریزد روی پیش بند و پسربچه دوباره آخ می گوید. مادرش می آید کنارِ صندلی:
- آرام تر براش بزن علی آقا. مثل اینکه گاز می گیره ماشین ات.
- چشم حاجیه خانم.
و کارش را ادامه می دهد. احمد از اسدالله می پرسد:
- از کسب و کار چه خبر؟
- خدا را شکر. روزی ما هم می رسه. صبح تا شب درِ دکان هستیم، خدا را شکر بد نیست.
- الحمدالله مشدی. کاسبی یعنی همین.
تعداد آخ گفتن های پسربچه بیشتر می شود و روی سرش جای گازهای ماشین قرمز شده است.
- ببخشید حاجی. سرِ این بچه مثلِ لبو قرمز شده. مادرمرده راست می گه، ماشین گاز می گیره. بی زحمت خودت براش ماشین کن.
احمد به اسدالله می گوید:
- ببخشید مشدی.
قیچی را روی پیشخوان می گذارد و ماشین را از دستِ علی می گیرد:
- بده به من پسر.
اشک در چشم های پسربچه جمع شده و روی گونه اش با خرده موها قاطی شده است. مادرش با گوشه ی چادر اشک و خرده موها را از روی صورتش پاک می کند و می گوید:
- الهی مادرت بمیره. الان حاجی تمامش می کنه.
و رو به احمد ادامه می دهد:
- تو را خدا سر بچه م را ببین حاجی!
احمد نچ نچ می کند، از داخلِ کشوی پیشخوان روغن دان را بیرون می آورد و ماشین را روغن کاری می کند. پسربچه رو به مادرش با بغض می گوید:
- نگفتم گاز می گیره!
***
طلعت منقل را می گذارد جلوی احمد و غرغرکنان می گوید:
- زود بکش تا بچه ها نیامده اند، جمع اش کن.
- مگر تا حالا ندیده اند که باباشان تریاک می کشه؟
طلعت دست به کمر بالای سرش می ایستد و می گوید:
- همچین می گی تریاک می کشه، انگار فتح کردی که تریاک می کشی!
احمد اخم در هم می کشد و می گوید:
- امروز تو چه مرگته زن؟
- هیچ مرگم نیست. بس کن این منقل و وافور را. بچه هات بزرگ شده ن مرد. الان وقتِ عروس آوردن و داماد دار شدنته.
احمد وافور را از گوشه ی منقل برمی دارد و می گوید:
- توی عمرم اهلِ هیچ خلافی نبودم، الا این زهرماری، اون هم هفته ای یک بار. می خواهی این را هم ازَم بگیری طلعت؟
طلعت چمباتمبه جلوی او می نشیند و سرش را جلو می آورد:
- توی شهر اعتباری داری مرد. یه راسته به سرت قسم می خورند. این به قولِ خودت زهرماری چیه می کشی؟
احمد با انبر زغال های گداخته را توی منقل جابه جا می کند، انبر را به لبه ی منقل می زند و می گوید:
- تو دیگه چرا این و می گی زن؟ می دانی که دوای پادردم همینه. این برای من دواست. اگه نکشم که نمی توانم از صبح تا شب توی سلمانی سرپا وایستم.
طلعت دست به زانو برمی خیزد و می گوید:
- خودت می دانی این حرف ها بهانه ست. زود بکش جمع کن تا بچه ها نیامده اند.
- باشه، کوفتم کردی. در را پشت سرت ببند.
زینب بچه را بسته است به کولش و جارو به دست پرده را کنار می زند و رو به طلعت می پرسد:
- اینجا را جارو کنم؟
احمد بی آنکه سر بلند کند، می گوید:
- حالا همه جا تمیز شده فقط مانده این یه اتاق؟
لبِ زینب آویزان می شود و می گوید:
- تقصیرِ من چیه؟ می خواستم جارو کنم.
- لازم نکرده. برو بیرون دختر.
بچه از صدای احمد می ترسد، لبش می لرزد و با نگاه به زینب وق می زند. زینب جارو را می اندازد روی زمین، رو برمی گرداند و می رود بیرون.
- دیدی چکار کرد دختره چشم سفید؟ این ها همه اش تقصیره توئه.
- گناهِ من چیه؟ خودت کاری کردی که...
- که چی؟ بس کن زن. من که کاری به شما ندارم.
طلعت لب هایش را جمع می کند، سر تکان می دهد و از در بیرون می رود. احمد از جیب بغل، تریاک پیچیده شده توی نایلون درمی آورد. بین دو انگشت ورزَش می دهد و تکه ای روی وافور می گذارد. بعد یک تکه زغالِ گداخته را با انبر می گیرد، فوت می کند و به آن نزدیک می کند. ته وافور را می مکد و چشم می دوزد به سوخته شدنِ تریاک.
طلعت می رود توی حیاط و یک راست می رود توی مطبخ. حوری آنجاست و نان می پزد. کنارش چمباتمه می نشیند و می گوید:
- نان می پزی؟ خسته نباشی.
حوری زیرچشمی نگاهش می کند و خمیر را روی تابه می گستراند. طلعت تکه ای نان تازه برمی دارد، لقمه می کند و می گذارد توی دهانش و با دهان پُر می گوید:
- خوش به حالت که بچه نداری حوری. به خدا همه اش دردسره.
حوری آدمس می جود و دستش را توی کاسه ی آب خیس می کند. یکی از چانه های خمیر را برمی دارد. ورز می دهد و می گوید:
- باز چیه طلعت جان! بند کردی به بچه دار نشدنِ من؟
- نه به خدا. منظورم این نبود. نمی دانی چه بدبختی با این بچه ها دارم.
- تو که هزار ماشالله بچه هات یکی از یکی بهترند، ناشکری نکن.
- خدا را شکر. ولی نمی دانی که، شب از فکرشان خواب ندارم. الان یک ماهه از محمد خبر ندارم. نمی دانم کجاست؟ چکار می کنه؟
کفِ مطبخ ولو می شود و ادامه می دهد:
- الهی مادرش بمیره. خدا می دانه چی می خوره توی پایتخت؟ چی می پوشه و کجا می خوابه؟
حوری نان را روی تابه برمی گرداند و عرق روی پیشانی اش را با پشتِ دست پاک می کند:
- خدا پشت و پناهش باشه. محمد آقا عاقله، نگران نباش.
- می دانی الان چند سالشه؟ می خواستم امسال عید دامادش کنم که دیدی چی شد! خدا از سر تقصیر باعث و بانی ا ش نگذره.
- زن هم می گیره انشالله. به فکرِ شوهر برای دخترت باش.
- دخترم مثلِ پنجه ی آفتاب می مانه. خودش کسی را نمی پسنده.
- بر منکرش لعنت. ولی او هم داره براش دیر می شه.
طلعت اخم درهم می کشد و می رود طرفِ گونی عدس:
- زودتر شام درست کنم که صدای این جماعت گرسنه درنیاد. خوش به حالت، شما دو نفرید، بخورید نخورید مدعی ندارید.
- توی این خانه چه فرقی داره؟ من که دارم نانِ همه را می پزم.
گوهر می آید داخل و می گوید:
- چیه غر می زنی حوری؟
- چیزی نیست، حرف خودمان را می زدیم.
گوهر به طرفِ طلعت می رود و آرام می گوید:
- باز بوی تریاک خانه را ورداشته. حاجی چرا دست از این کار برنمی داره؟

نظرات کاربران
درباره کتاب سايه‌های بلند