فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب گرنيكا

نسخه الکترونیک کتاب گرنيكا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب گرنيكا

می‌دانید، عادت ندارم به دیوارهای خانه‌ام تابلوی نقاشی بچسبانم. اولین چیزی که آدم را لو می‌دهد همان تابلوی نقاشی است. تازه، یک مشت تابلو روی دیوار بعد از مدتی خسته‌کننده می‌شود. آدم از تابلوهایش زودتر خسته می‌شود تا میز و صندلی و بقیه وسایل خانه. مگر این که، مدام آن‌ها را عوض کند که این هم تقریبا غیرممکن است. عباس هم همین عقیده را دارد. از بس از بچگی نقاشی ندیده به ندیدنش بیش‌تر عادت کرده تا دیدنش. راستی با این نامه کتابی را ضمیمه کرده‌ام. از آخرین ارتکابات من است. خوشحال می‌شوم بعد از خواندن نظرتان را بدانم.

ادامه...

  • ناشر: گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 0.54 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۱۲۷صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب گرنيكا



گرنیکا

فرشته توانگر





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



بخش یکم : مثل دوستان مکاتبه ای

دوم اسفند هزارو سیصد و هفتادو دو
آقای طهماسب پایدار، دوست نادیده ارجمند،
من یکی از خواننده های شما هستم. دیروز خیلی سعی کردم به موقع به جلسه برسم اما نشد. کار واجبی پیش آمد که مرا از دیدن شما محروم کرد. راستش نمی خواستم به شما نامه بنویسم. بعد که گفتند جلسه به خاطر اختلاف مدیریت دانشگاه با برنامه شما دقیقا دو ساعت قبل به هم خورده خیلی ناراحت شدم، انگار همه چیز دست به دست هم داد تا این جلسه برگزار نشود. من یکی از دانشجویان آقای یزدانی هستم. مدتی قبل یکی از کتاب های شما را در کتابخانه دیدم و خواندم و خیلی خوشم آمد. همان کتابی که قصه پسر قد کوتاه و دختری قد بلند را تعریف می کند. پسر پولدار است اما دختر نه. آن ها از طریق خانواده هایشان با هم آشنا می شوند. پسر با همان دیدار اول از دختر خوشش می آید اما، دختر، انگار در عوالم دیگری سیر می کند. پسر با او بیرون می رود. حرف ها و رفتار دختر خیلی شیرینند؛ سر به هوا و بی قید است و چنان بی اعتنا که پسر را دستپاچه می کند. پسر از او خواستگاری می کند. دختر رد می کند. پسر اصرار می کند. دختر وقت می خواهد. در واقع، وقت خواستنش برای سر دواندن پسر است. پسر این را می داند و از این بابت رنج می کشد. دختر موضوع را به خانواده اش می گوید. خانواده نسبت به ازدواج آن ها روی خوش نشان می دهد و حتی اصرار هم می کند، اما گوشِ دختر به این حرف ها بدهکار نیست. مدتی می گذرد و ارتباط آن ها قطع می شود. پسر برای درس خواندن به خارج می رود و دختر در شرکتی منشی می شود. بعد که پسر برمی گردد و دختر را می بیند، دو مرتبه از او خواستگاری می کند. دختر هم به دلیل اصرار پدر و مادرش پیشنهاد پسر را می پذیرد. اما دو سال بعد، بهانه جویی هایش شروع می شوند و، بالاخره هر طور شده از پسر جدا می شود. پسر، سرخورده از عشق در شرکت پدرش باقی می ماند و مشغول پول درآوردن می شود. اما به این امید که دختر روزی برگردد، ازدواج نمی کند. ده سال می گذرد، یک روز پسر، دختر را در فروشگاهی مشغول خرید می بیند. هر دو در یک لحظه، متوجه هم می شوند. اما دختر، فوری او را به جا نمی آورد. چون پسر خیلی تغییر کرده، چاق تر شده و موهایش ریخته اند. دختر هم تکیده تر شده و آن سبک سری قدیم را ندارد. با کیسه های پر در خیابان ساعتی با هم قدم می زنند. دختر که هنوز ازدواج نکرده می گوید که مشکلات مالی زیادی دارد و کم مانده خانه پدرش را اجاره بدهد و خودش در خانه اجاره ای کوچک تری زندگی کند. می گوید که پسر شبیه «رئیس»ها شده و می خندد. پسر گوش می دهد و چیزی نمی گوید. بعد که از هم جدا می شوند، صدای زنگ تلفن پسر بلند می شود. دختر است. مدام می خندد و می گوید به یاد «آن روزها» افتاده. از پسر می خواهد که با او تماس بگیرد. پسر قول می دهد که به او تلفن کند، اما هرچه دختر منتظر می ماند از تلفن پسر خبری نمی شود.
از چاپ این کتاب چند سالی می گذرد؛ برای همین آن موقع با شما تماس نگرفتم. نمی دانستم کجایید، تهرانید یا... شاید هم مرده بودید و من خبر نداشتم... ببخشید که این طور حرف می زنم. می خواهم بگویم چرا حالا یکدفعه به فکر نامه نوشتن به شما افتادم. وقتی فهمیدم از تهران برای معرفی هرچه بیش تر رمان هایتان و ادبیات معاصر به دانشگاه ما آمده اید، حسابی غافلگیر شدم. وقتی در باره شما با دوستانم صحبت کردم، متوجه شدم شما را نمی شناسند. راستش، دوستان من به جز معلم های خودمان و فک و فامیل های خودشان هیچ کس را نمی شناسند. به هر حال، عده دیگری که باذوق تر از همکلاسی های من هستند، آگهی شما را روی دیوار دیده بودند. من هم از روی همان آگهی از جلسه شما اطلاع پیدا کردم. واقعا مانده ام چرا جلسه باید به هم بخورد؟
از علاقمندان آثار شما
سیما آزرم

هفت اسفند هزار و سیصد و هفتاد و دو
سرکار خانم سیما آزرم،
از این که کتابم را دوست داشتید، بسیار خوش وقتم. امثال من پیش از هر چیز نیازمند خواننده هایی مثل شما هستند؛ خواننده هایی که بدون پیشداوری با کار نویسنده روبرو می شوند. بخشی از لذت نوشتن، یافتن خواننده هایی چون شماست. متاسف شدم که جلسه در دانشگاه برگزار نشد. اما دوست عزیزم، جناب یزدانی در جایی دیگر، برنامه ای برای من جور کرد. به گمانم اطلاع نداشته اید. سه روز بعد، به تهران برگشتم. اگر مایل باشید فهرست کتاب هایم را برایتان می فرستم.
ارادتمند: طهماسب پایدار

بیست و پنج اسفند
آقای طهماسب پایدار،
اشکالی دارد اگر من باز هم به شما نامه بنویسم؟ دلم می خواست در یک کشور اروپایی و در قرن نوزدهم زندگی می کردم، شاید آن وقت نامه نگاری ما توجیه بیش تری پیدا می کرد. الان، مدام از خودم می پرسم که آیا نامه نوشتن در این روزگار طبیعی است و اصلاً چیز درستی است؟ مردم دیگر نامه نمی نویسند، خاطرات نمی نویسند. راستی چرا؟ در جایی خواندم که مردم روزگار گذشته چون ارتباطات کم بود، شباهت زیادی به هم نداشتند و در واقع، به نوعی، عجیب و غریب بودند. اما، آدم ها، حالا، اغلب شبیه همند. ما همه مثل هم حرف می زنیم با همان کلمات، همان عبارت ها و همان ضرب المثل ها. می خواهم آن قدر برایتان نامه بنویسم تا به این کار عادت کنم. البته اگر شما مایل باشید.

بیست ونه اسفند
سرکار خانم سیما آزرم،
چه اشکالی دارد؟ شما کتاب های مرا می خوانید و نظرتان را می نویسید و من هم استفاده می کنم. مثل دوستان مکاتبه ای. همان دفعه اول که نامه شما به دستم رسید، فهمیدم با خواننده معمولی سروکار ندارم. بنویسید، بنویسید. قرن نوزدهم یا بیست و یکم هیچ فرقی نمی کند. دنبال توجیه چیزی هم نباشید. همین طوری بنویسید. نامه هایمان قرار نیست جایی چاپ شوند تا از محتوایشان بترسیم. بعضی نویسنده ها، ته دلشان خیال می کنند نامه هایشان شاید روزی چاپ شود، مثلاً پس از مرگشان، هاهاها! حالا، حتی کتاب هم خریداری ندارد چه رسد به نامه!
اگر کامپیوتر داشته باشید، می توانیم به هم ای.میل بزنیم. موافقید؟

پانزده اردیبهشت هفتاد و سه
آقای پایدار، سلام
بیست وهفت ساله ام و دانشجوی رشته زبان و ادبیات انگلیسی. مجردم و به توصیه یکی از دوستان یک مستاجر آورده ام. با هم قراردادی نبسته ایم. هرچه بوده، شفاهی بوده. نمی دانم تا کی این جا می ماند اما با او در باره زمستان هم حرف زده ام. مثلاً به او گفته ام موقع سرد شدن هوا، اتاقش یک بخاری لازم دارد. فکر می کند زمستان هم می تواند این جا بماند. از این می ترسم که نتوانم سر قولم بایستم. نوژان قبلاً پیش پیرزنی زندگی می کرده که بهش می گفته «حاج خانم.» کلید خانه حاج خانم هنوز پیشش است. همان روز اول آن را نشانم داد. داشتیم شام می خوردیم که کلید را از کیف دستی اش بیرون آورد و توی هوا گرفت و گفت: «این هم کلیدش؛ کلید خانه حاج خانم.» دلم می خواست ازش بپرسم که چرا آن کلید را نگه داشته. می ترسم کلید خانه مرا هم نشان یک نفر دیگر بدهد و....
دانشگاه، اغلب خسته ام می کند و مدام از خودم می پرسم که آن جا چه می کنم و چرا ادبیات انگلیسی را انتخاب کرده ام. به نظر شما اگر صنایع غذایی می خواندم بهتر نبود؟ راستی فهرست کتاب هایتان رسید. ممنون.

نظرات کاربران
درباره کتاب گرنيكا

هر چند عوض شدن صحنه ها در هم و بدون مرز بود، در کل کتاب قشنگی بود و به دل می نشست.
در 2 سال پیش توسط