فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب حفره‌ای در آينه

نسخه الکترونیک کتاب حفره‌ای در آينه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب حفره‌ای در آينه

می‌گویی درِ چوبی را بگذارند ته اتاق، روبروی پنجره قدی، توی سه کنج. مزدشان را می‌دهی و درِ خانه را می‌بندند و می‌روند. روی دورترین مبلِ اتاق نزدیک کتابخانه‌ات می‌نشینی و از دور نگاهش می‌کنی. نگاهت توی ترک‌های چوب فرو می‌رود و زیر سنگینی در سیاهی می‌رود. تن کوفته‌ات را از مبل جدا می‌کنی، می‌روی آشپزخانه کتری را پر می‌کنی و می‌گذاری سرِ گاز. زنگ تلفن دو بار که صدا می‌کند گوشی را برمی‌داری.
«الو...»
«چه طوری؟»
«بد نیستم.»
جوشِ روی بازوی چپت را با فشار دو ناخن می‌ترکانی و می‌گویی: «رضا چه‌طوره؟»
«خوبه. واسه‌اش کامپیوتر خریدم. سرش گرمه. سراغتو دیگه نمی‌گیره. صبح‌ها می‌ره مدرسه، عصرها هم جلوی کامپیوتر.»
«خوشین دیگه.»
«خواستم بیام ببینمت.»
«که چی؟»
«همین جوری.»
«باشه یه وقتِ دیگه. کاری نداری؟»
«نه... خب... خداحافظ.»
گوشی را آرام روی دستگاه می‌گذاری. چای دم می‌کنی و می‌آیی چهارزانو می‌نشینی وسط اتاق پذیرایی، درست روبروی در چوبی. به قفل زنگ‌زده‌ای که با حلقه‌ای روی در زده شده نگاه می‌کنی و بعد بلند می‌شوی، دستی روی قفل می‌کشی و امتحانش می‌کنی، شاید باز شود. دستت از روی قفل سر می‌خورد روی تنه در و تریشه‌های چوب پوستت را می‌گزد.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.54 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب حفره‌ای در آينه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



صندوق بدون کلید

می دانی اسمش باید رضا باشد، یا بهتر است بگویی از وقتی صندوق را دمرو کردی و دیدی که کف صندوق کلمه «رضا» را با کلیدی یا نوک چاقویی یا کسی چه می داند، با نوک سوهان ناخن زنانه حک کرده اند مطمئن شدی اسمش «رضا»ست، چیزی که نمی توانی بفهمی این است که چرا اجازه مرخصی را هنوز دکتر نداده تا بتوانی بروی خانه و با پدرت در باره این صندوق صحبت کنی، چون خیلی خوب یادت می آید هر وقت موقعیتی پیش می آمد و می خواستی کشوی میزِ آرایشِ مادرت را که اتفاقی درش باز مانده بود، ببینی، پدر درِ آن را با کلیدی آویزان از جاکلیدی طلایی که روی صفحه اش «محسن مظلومی» حک شده بود، می بست و می خندید و می گفت، فضولی موقوف و مادر همیشه این جور وقت ها حواست را پرتِ کاری یا چیزی می کرد و همیشه درِ کشویی میزِ آرایش بسته می ماند، درست مانندِ در چمدانِ چوبی زیرِ کمدِ لباس های پدر، که چقدر کلمه انضباط معنی می شد وقتی کمدِ لباس هاش را نگاه می کردی که تمامِ آستینِ کت ها خطوطی موازی هم بودند و اگر کمد تمام نمی شد، می توانست تا ابد امتداد پیدا کند و همین طور بود خطِ اتوی پیراهن ها که صف روبروی کت ها را می ساختند، مثل ستونِ پیاده نظام و سواره نظام و همیشه پیراهن های پدر بوی اتوی داغ می داد و اودکلن، با این همه انضباط چطور تا حالا نیامده اند بیمارستان تو را ببرند که اصلاً یادت نمی آید چند روز است این جا روی تخت سفت، کنار پنجره، افتاده ای یا چند ساعت و نمی دانی مادر با آن دلشوره اعصاب خردکن اش چطور تا حالا طاقت آورده و نیامده سراغِ تو، که خوب یادت می آید تماس کف دستش را با پوست سرشانه ات که مثل همیشه خنک بود و محکم و گفت: باید بریم زیرزمین، دارند بدجوری می زنند. و داشتی دنبال شلوارِ خوابت می گشتی و مطمئنی مادرت را دیدی، صورتِ عرق ریزش را و سفیدی چشمش را، زیرِ نورِ چراغ قوه پدر دیدی و شنیدی که گفت: دِ بدو دیگه، معطل چی هستی؟ و تو دولا شدی، فقط یک لحظه فرصت داشتی تا دست دراز کنی و صندوقی را که هفته ای نگذشته بود که پیدایش کرده بودی، درآوری و درآوردی که حالا روی پاتختی بیمارستان کنار دستمال کاغذی گذاشته اند. الآن هم کافی است دست راستت را دراز کنی تا صندوق را برداری و تکانش بدهی تا بفهمی داخلش چه می تواند باشد که آن جور ته گاوصندوقِ نسوزِ کاوه پشتِ یک عالم پوشه و کاغذ مخفی اش کرده بودند، که باز هم آن روز ظهر لحظه ای فرصت داشتی، تا پدر رفت از قندان قند بردارد و با چایش بخورد، دست دراز کردی و آرام برش داشتی و تا برگردد تو در اتاقت بودی، با صندوقی قفل شده بدونِ کلید. درست مثل حالا که باز هم کلید نداری تا بازش کنی و چقدر سنگین شده است این سر، انگار به قول پدر با سرب داغ پُرش کرده اند که این جور به بالش چسبیده و دارد به تن سنگینی می کند این سر. کاش دست راستت می رسید به صندوق که تا پدر و مادرت نیامده اند بالای سرت یک بار هم که شده محکم تکانش بدهی بلکه باز شود و از این وسوسه سمج و پرحوصله ای که عین موریانه می جود خلاص شوی، نکند بلایی سر پدر مادرت آمده باشد که این طور تک وتنها افتاده ای این جا زیر نور مهتابی لامپ فلورسنتی که وزوزش قطع هم نمی شود. چرا کسی نمی آید به تو سر بزند؟
همیشه از آدم هایی که سرزده می آیند خوشت می آید ولی چیزی که هیچ وقت از آن خوشت نمی آمد این بود که وقتی خودت سرزده وارد هال یا پذیرایی می شدی یکمرتبه حرف مادرت یا پدرت یا کسی که داشت حرف می زد قطع می شد و بعد آدم ها با نگاهی که برایت یادآور نگاه شخصیت های کارتون های ژاپنی بود به تو خیره می شدند، نگاه ها در چشمخانه می لرزید و شاید اگر باد شدیدی به صورت آن ها دمیده می شد حتما چشم ها را از جا می کند و تو از این تصویر هنوز هم خنده ات می گیرد هم زانوهات می لرزد، از ترس این که شاید چیزی را ندانی و حتما آن چیز مهم تر از آن است که حتی بتوانی حدسش را بزنی، چیزی مثل مرگ، مثل بیماری، حتی گاه شده خیال کرده ای سرطان داری و پدر و مادرت از تو مخفی اش می کنند تا روحیه ات خراب نشود. مثل توی مدرسه که دوست داشته شدنت همیشه از طرف معلم ها و بر و بچه های کلاس زیادی بود و برای همین تو عین احمق ها بزرگ ترین خراب کاری های مدرسه را فورا مانند گروهک های تروریستی خودت به عهده می گرفتی، از آدامس چسباندن به صندلی معلم شیمی گرفته تا پیشنهاد دادن دست رشته با مقنعه گوله شده چند تا از بچه ها و چقدر هم می چسبید آن هم درست وقتی که مقنعه های در هم پیچیده را پرت می کردی توی کوچه پشتی مدرسه و حتی وقتی به دلیل آن که زیر مقنعه ات موهات را بیگودی پیچ کردی و از کلاس اخراج شدی سرت را بالا گرفتی و در گوش هات سرود «ای ایران» شنیدی و تازه مدیر که کلمه اخراج را بر زبان آورد، پخش سرود قطع شد و حس کردی میان موج های دریا گرفتاری در حالی که زیر پایت هم خالی شده و شنا یادت رفته و تا پدر گفت: اختیار این بچه دست سرکاره، هر جور خودتون صلاح می دونین، آرزو کردی زمین دهان باز کند و پدرت را یک جا ببلعد ولی بعد فوری پشیمان شدی چون پنج سالگی ات را دیدی، در حیاط خانه قدیمی، در منیریه که با دخترِ دختر عمه ات لی لی بازی می کنی و بازی را دو بار پشت هم که می بری می روی لب حوض می ایستی و هورا می کشی و منصوره می آید کنارت و روبان سفیدت را که خال های قرمز دارد از دم اسبی ات می کشد و بعد تو بلندتر داد می زنی: منصوره لجش گرفته، مورچه گازش گرفته. او هم ناگهان با صدای بلندتر فریاد می کشد، خفه شو، تو چی می گی که بابات مرده و خبر نداری، و همان جا حس کردی دیوارهای آجری در حال فرو ریختن است و تا خودت را از حیاط برسانی به مادرت که به مخده تکیه داده و سیگار می کشد و بپرسی که پدر مرده یا نه، سال ها طول می کشد، که زمان همیشه به نظرت در عین نظم، خیلی هم بی نظم عمل می کند، گاه ساعتی قرنی را می ماند و قرنی می تواند ساعتی باشد برای مطالعه یک کتاب تاریخی. عین همین لحظه ها که هرچه می کنی دست راستت از ملافه سفید چرکمرده جدا نمی شود تا برسد به صندوق فلزی و به نظرت سال هاست به موازات افق داری از پنجره، بام خانه ای، شاید سی ساله را نگاه می کنی، کولر زنگ زده اش را، بند رخت خاک گرفته اش را که گاهی یاکریمی روی آن می نشیند و گاه کلاغی و چقدر آنتنشان شبیه آنتن های نقاشی هایی است که در برنامه کودک نشان می دهند.
ده دوازده ساله بودی که به مادر گفتی: تلویزیون نقاشی های بدون آنتن را پخش نمی کند، بلندی صدای خنده مادرت هنوز به خنده ات می اندازد.
صدای باز شدن در اتاق را می شنوی. نگاهت از آنتن به طرف در برمی گردد. مردی سفیدپوش که باید دکتر باشد می آید بالای سرت موهات را نوازش می کند. در چشم هاش نگاه می کنی، از همان نگاه های لرزان کارتون های ژاپنی است. زانوهات می لرزد، می خواهی بگویی من سرزده آمده ام، این جور وقت ها خودم همیشه می روم، چون نمی خواهم حقیقت را بدانم که می گوید: عزیزم، متاسفم ولی برای پدر مادرت نتونستیم کاری بکنیم، اسم پدرت محسن مظلومی یه، نه؟
باید بگویی مطمئن نیستی و همه چیز به این بستگی دارد که بتوانی در صندوق را باز کنی. باید بگویی به طور اتفاقی دیده ای نام پدرت را، که در شناسنامه نوشته اند: رضا. باید بگویی از پدرت سوال کردی ولی فقط یک بار و او گفت که او هم مثل تو دو اسم دارد، رضا در شناسنامه و محسن نامی است که صدایش می زنند. باید بگویی دوباره یا چندباره هم که شده باید پدرت را ببینی، شناسنامه اش را ببینی تا بفهمی رضا کیست، تا بفهمی پدر هیچ وقت نمی توانسته بیست و یک سال به تو دروغ گفته باشد. زمان، کش می آید در سرت، باید بپرسی، دکتر باید برود، تا بفهمی همه چیز از کجا شروع شده، تا بفهمی چطور درِ این صندوق لعنتی را باز کنی، اصلاً چرا آن لحظه دولا شدی و خواستی از زیر تختت صندوق را نجات دهی، مثل یک مادر که بخواهد بچه اش را از توی گهواره بردارد، همان طور دولا شدی و زمانی طولانی است که همین جور افتاده ای روی تخت، مثل بچه ای که تازه به دنیا آمده، بدون پدر و مادر، در اتاقکی که فقط پنجره ای دارد رو به یک پشت بام.

نظرات کاربران درباره کتاب حفره‌ای در آينه