فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب زير چتر شيطان

نسخه الکترونیک کتاب زير چتر شيطان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب زير چتر شيطان

کودک، محو می‌بیند. سایه‌روشن انگار و انبوه، لکن محو. مرد، او را می‌دهد به دست دیگر و جوری می‌گذاردش که چانه کوچک و لطیفش بر شانه استخوانی نخورد. کودک حس می‌کند زمین جابجا می‌شود و هراس می‌کند، اما مرد دست چپ را می‌گذارد پشت کمر کودک و بفهمی نفهمی فشار می‌دهد تا کودک حس کند دستی بزرگ و استخوانی محافظ اوست. بوی نرمتاب رود می‌آید. اول، کودک نمی‌شناسد این بو را. بار اولی است که بوی آب و آفتاب را با هم به مشام می‌کشد. مرد، آه می‌کشد و می‌رود زیر ساباط. حس می‌کند چانه کوچک کودک و پیشانی کف دستی او، عرق نشسته حالا، ساباط و خنکاش مرد را آرام می‌کند. می‌ایستد، به خود می‌گوید، پاشنه گیوه‌ها را باید ور می‌کشید و راه می‌افتاد. می‌ترسد سکندری بخورد و گیوه‌ها از پایش در بیایند و کودک....

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.41 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب زير چتر شيطان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

کودک، محو می بیند. سایه روشن انگار و انبوه، لکن محو. مرد، او را می دهد به دست دیگر و جوری می گذاردش که چانه کوچک و لطیفش بر شانه استخوانی نخورد. کودک حس می کند زمین جابجا می شود و هراس می کند، اما مرد دست چپ را می گذارد پشت کمر کودک و بفهمی نفهمی فشار می دهد تا کودک حس کند دستی بزرگ و استخوانی محافظ اوست. بوی نرمتاب رود می آید. اول، کودک نمی شناسد این بو را. بار اولی است که بوی آب و آفتاب را با هم به مشام می کشد. مرد، آه می کشد و می رود زیر ساباط. حس می کند چانه کوچک کودک و پیشانی کف دستی او، عرق نشسته حالا، ساباط و خنکاش مرد را آرام می کند. می ایستد، به خود می گوید، پاشنه گیوه ها را باید ور می کشید و راه می افتاد. می ترسد سکندری بخورد و گیوه ها از پایش در بیایند و کودک....
«مواظب باش! دست بگیر پشت کمرش، ظریفه بچه، خدا نکرده لنگر برداره به عقب، کمرش عیب می کنه.»
آهسته، کودک را جابجا می کند و روی هر دو دست می خواباند به پشت. ولی کودک شروع می کند به دست و پا زدن و سر را چپ و راست گرداندن. «خوشش نمی آد از خوابیدن!» بلندش می کند مرد و باز تکیه اش را می دهد به شانه. کودک می خندد. انگار با وضوح می گوید: «به به!»
مرد سر را کج می کند تا بتواند چهره کودک را ببیند، اما فقط نیمرخ کودک را می تواند ببیند. همین نیمرخ هم می خندد و شعله دو چشم گرم، شانه مرد را روشن می کند؛ حتی تاریکی از ساباط می گیرد، انگار از توی آفتاب، آینه انداخته باشند توی ساباط.
مرد با خود می گوید: «بچه گفت به به؟» دیرباور، سر تکان می دهد و راه می افتد. هنوز زیر ساباط است که باز می شنود: «به به.» این بار صدای کودک را آشکارتر می شنود و گرمایی دلچسب، استخوان شانه اش را می نوازد. شانه چپ را که حالا کودک چانه گرد و ظریفش را به آن تکیه داده است. مرد دو قدم دیگر که برمی دارد بوی گل های محمدی شامه اش را فتح می کند. وادار می شود نفس عمیق بکشد و بوی خوش را فرو بدهد و لرزه بیفتد به چانه خسته و پرمویش و بگوید:
«چه هوش و حواسی! بچه بوی گل ها را شنید که گفت به به! کی باور می کنه؟ هنوز خیلی کوچیکه....»
همین که حس کرد می تواند شعر بگوید، رودخانه طغیان کرد و شاعر را با شعرهای نسروده با خود برد، تا دریا. و دریا مدت ها بوی شعر گرفت و هیچ کس ندانست چرا تا مدت ها امواج دریا، موزون، تا کناره پا می کشند و برمی گردند.
مرد می ایستد، کودک را با دو دست برابر چهره می گیرد و به او لبخند می زند.
«آدم مهمی می شی بچه! معلومه، سالی که نکوست، از بهارش پیداست.» آن چنان محو کودک می شود که صدای پای پیرمرد را نمی شنود، پیرمردی که خمیده قامت و عصازنان، آرام از کنار دیوار می آید و نزدیک مرد و کودک می ایستد و سر را جلو می برد تا حرف مرد را بهتر بشنود.
مرد، دوباره به رخساره پرخنده کودک می نگرد و می گوید: «بله، سالی که نکو باشد، از بهارش پیداست. تو، مرد بزرگی می شوی، کاملاً معلوم است.»
پیرمرد، سرفه می کند، و به سختی می گوید: «ماستی هم که ترش باشد از تغارش پیداست. این جا، هیچ کس دوست ندارد بچه اش نابغه بشود، نابغه ها عمر کوتاهی دارند، چطور فکرت به این موضوع نمی رسد؟» مرد ناگهانی برمی گردد، اما کسی را نمی بیند، انگار خیال کرده پیرمردی آمده تا حرفی بزند. لابد ما هم خیال کرده ایم.

تمام صبح تا ظهر را، آسمان باریده است. بوی نم و علف های خیس، با قطره های باران، همه جا تن کشیده اند. روز خوشی نداشته ام. از دبیرستان که می زنم بیرون می ایستم کنار در، زیر سقف و زمین خیس را نگاه می کنم و آسمان کدر و خیس خورده را. کسی می گوید: «آقا چتر بدم خدمتتون؟»
توی باران می گویم: «نه نیازی نیست، از گِل نیستم که وا برم!»
می دانم نباید به تعارف جوان، برخورنده جواب می دادم، حتی سر برنمی گردانم تا صاحب صدا را ببینم! امروز از هر کس درس پرسیده ام بلد نبوده، اما عصبیت من سنگین تر و عمیق تر از آنی است که علتش درس نخواندن بچه ها باشد. انگار باید اتفاق بدتری بیفتد، یا افتاده است و هنوز خبرش به من نرسیده است.
صدای باران است که دلگیرترم می کند؟ پیش تر اما از صدای باران احساس سبکی می کردم و بی وزن می شدم. راه می افتم و یکراست می روم وسط باران، روی آسفالت کهنه شیارخورده تر، مکث می کنم، اما باران را بر موهای آشفته و شانه نشده ام حس نمی کنم و بر شانه های خسته ام که تیر می کشند. دست دراز می کنم تا باران را بر کف دست حس کنم، اما... صدای خنده از بغل گوشم، مشت می زند به شقیقه هایم.
«ای استاد! چقدر سخت می گیرین به خودتان؟»
ناظم میانسال تنها دبیرستان پسرانه شهر است که من هم آن جا درس می دهم. تبعیدی هایی که خلقشان با هم نمی خواند.
رئیس فرهنگ گفت: «نه از شما ترسی دارم که دندان بزنم به حرف، نه حوصله مسامحه و اگر و شاید دارم. شماها، همه تان، ریگی به کفش داشته اید که این جا پرتتان کرده اند، شاید هم هنوز ریگ را درنیاورده باشید، اما از من به شما نصیحت، لااقل با هم بسازید و این قدر سایه همدیگر را با تیر نزنید و....»
به ناظم لبخند می زنم و می گویم: «ممنون، اما از باران خوشم می آید.»
چتر را که بالای سرم گرفته، می کشد کنار. «خود دانید، دوست دارید موش آب کشیده بشوید، بنده مانعتان نمی شوم!»

بله، تو را صدا می زد: «عرنعوت، گاهی هم ولدزنا. درست می گویم نه؟ بحث در این است که تو نباید می آمدی این جا، من و تو هیچ تجانسی با هم نداریم! ترجیعی که شیار تمام کودکی ام بود، فریب موذیانه تو، حالا حنای بی رنگی شده. خوب می دانم وابستگی خونی من به تو، دروغ کثیفی بوده! بخند حالا. لازم باشد پلیس خبر می کنم. خیال کرده ای این شهر کوچک شهربانی ندارد؟ خیال باطلی است، شهر مرزی است، برای همین شهربانی دارد و بخش هایش پرند از ژاندارم، به قول تو امنیه.»
زیر لب می خندی. «مرغ دزد. ماها می گفتیم مرغ دزد!»
«نکنه فکر کرده ای پلیس خبر نمی کنم؟ صد متر فاصله نداریم تا شهربانی حتی کم تر، پنج دقیقه طول نمی کشد رفتن و خبر کردن و با پاسبان برگشتن!»
«گمان نکنم به پلیس پناه ببری، تا یادم می آید....»
می گویم: «اما زمانه خیلی عوض شده عیصو!»
می خندی و تکیه می دهی به دیوار لخت و گلی. «گفتم اسممو فراموش کردی! چون زمانه عوض شده به قول خودت.» سر تکان می دهی به تمسخر. «زمانه عوض شده، خیلی هم عوض شده، آدم های زمانه چه؟»
ناظم یکریز حرف می زند، باران کلمات اوست که روحم را خیس می کند، خنکای باران بر چهره گر گرفته ام، انگشت هایی مهربان و لطیف می شوند. تند برمی گردم توی دبیرستان و می روم توی کلاسی که درش باز است و منده ایستاده وسطش و به جاروی بلند دستش تکیه داده و باران را نگاه می کند که حالا مثل گرد و خاکی نرم و تنبل، از زمین بالا می کشد. با کش و قوسی نامنظم و افسون کننده.
منده، می آید به طرف من، دهان می گشاید، دندان های طلایش تاریک روشن می شوند و نگاهش پر از حیرت می گردد.
«ای بابا، اگه یکی از این شاگردای بخت برگشته، این جوری خودشو خیس تلیس کرده بود، پدرشو شما معلما درمی آوردین، هر چه بگندد نمکش می زنند، وای به روزی که بگندد نمک، بله؟ درس نمی گم آقا؟ خب سرما می خورین مرد حسابی! برم حوله ای چیزی بیارم خودتونو خشک کنین؟»
می گویم: «لازم نکرده، اجازه می دی به حال خودم باشم؟»
«بله؟ خب! یکی به من بگه مرتیکه به تو چه؟ این جماعت خوبی که بهشان نمی آد.»
می گویم: «ممنون آقای منده، منده عقیلی، همه کاره دبیرستان فردوسی سوسنگرد!»
«خفاجیه» می شنوم از بیرون، صدای منده از بیرون می آید. خفاجیه اش انگار با ضرباهنگ قطره های باران می لرزد، به خشم بیرون رفته، من اما صدای به هم کوبیدن در کلاس را نشنیده ام یا رعد منتشره زمین و آسمان نگذاشته تا بشنوم؟
می خزم پشت میز معلم و سیگاری روشن می کنم، اگر منده برگردد، آسم بیست ساله اش را به حساب دود سیگار من می گذارد، اما آن چنان آشفته ام و درونم آشوب است که سیگار را مک می زنم. فیلتر سیگار همان پک اول خیس می شود، هر وقت دیگر بود، سیگار را زیر پا له کرده بودم. از فیلتر خیس چندشم می شود. فیلتر خیس را می گذارم روی میز، دستم می لرزد، اما هر جوری است سیگار را عمود بر میز رها می کنم و به خاکستری تیره دود آن نگاه می کنم که مستانه چپ و راست می زند و سر می کشد به سقف و گم می شود. خوابم می برد یعنی؟ چشم که هم نگذاشته ام؟
می گویی: «از کسی شنیدی؟ خودت دیدی عیصو به کسی پناه آورده باشه؟ حالا فکر کن عیصو بهت پناه آورده! دلخوری؟ عیصو که دلخور نیس، به غریبه که پناه نیورده؟ به پسر خواهرش پناه آورده! این که....»
حرفت را می برم: «ببینید، من پسر خواهر شما نیستم، نبوده ام، آن روزها که باورم می شد، بچه بودم نمی فهمیدم! مادر من شاید فکر کند خواهر شماست، لکن من، خوب دقت کنید، من با شما هیچ تجانسی ندارم، شما هیچ کس من نبوده اید و....»
می خندی بلند: «چه مودبانه حرف می زنی، همه معلما همین طورند؟ باشه، ای هیچ کس عیصو، عیصو به هیچ کس خود پناه آورده، یعنی غیر از تو که هیچ کسش هستی، کس دیگه ای نداره، خیلی هم مزاحمت نمی شم، تو که می دونی، به اندازه کافی مزاحم همه شده ام، مخصوصا مزاحم خواهر خودم که....»
«لطفا نگو خواهرم! شما مزاحم کی نشده اید؟»
قوطی کبریت توی دستت را می اندازی بالا، شاه می آید وقتی می افتد جلویت و دست هایت را می مالی به هم و هوا را مزمزه می کنی: «می بینی؟ صد بار دیگه بندازم بازم شاه می آد، اما مزاحم کی نشده ام؟ بابات می گفت خواجه حافظ شیرازی که اونم نبوده، راستی کی مرحوم شده این خواجه؟ معلما روز مرگ همه را می دانند نه؟»
زخم شانه، مثل نبضی دویده، می زند و درد را گسترش می دهد تا زیر بغل و سینه، دستم بی هوا می رود به طرف زخم، اما می لرزد دست. اشک را تند از زیر چشم ها می گیرم با دست مشت شده دیگر، خدا خدا می کنم کسی ندیده باشد. درد شانه، دهنی باز شده است پر از تحقیر، دردی که نتوانسته ام، هیچ وقت نتوانسته ام از پسش بربیایم.
مادر گفت: «خب بابا می خواد آدم بشه، همه زن می گیرن و آدم می شن.»
پدر گفت: «بسه زن! این آدم بشه؟ این... این....»
مادر بغض کرد. «بگو، خجالت نکش، بگو ولدزنا! بی پدر، هرچه دلت می خواد بگو.»
پدر صدایش را ریخت توی گلو و از بینی بیرونش داد. «مگه از تو می ترسم؟ ولدزناس! ابلیسه، خطرناکه، آدم نیس، یعنی نمی دونی تو؟»
«بابا جان می خواد آدم بشه، می خواد زن بگیره، همه تا زن نگرفتن همین جورن، خب اینم مثل همه.»
«عیصو؟ اونو آدم شدن؟»
اشک مادر سر می خورد بر صورت خسته اش. «توبه می کنه، زن که بگیره توبه می کنه.»
«توبه گرگ مرگه، زن تو چرا این قدر نفهمی؟ اون ولدزنا بویی از آدمیت نبرده، تو چرا این قدر نفهمی؟»
«بگو! ولی یادت باشه مادرم مرده، دسش از این دنیای کوفتی کوتاهه.»
«مادرتو چرا قاتی می کنی؟ اون بی چاره فرشته بود، نمی دونی بدون! زن عمو غیر از خیر واسه هیشکی نمی خواست، حتی واسه دشمناش، اصلاً دشمن داشت؟»
«مگه این پسر همون مادر نیس مرد؟»
«استغفراللّه، نمی دونم چه بگم، زن عمو رو نمی شناختم، می گفتم این... لااله الااللّه، بذار زبونم بسه باشه!»
گفتم: «مادر، خودتو قاتی نکن تو زن گرفتن عیصو. شرّه، خوب و بدش شرّه.»
آه کشید. «زورت می آد بگی دایی؟ تو هم پسر همین پدری!»
پدر گفت: «این بچه هم می دونه چه عرنعوتیه، بابا نمی خوام گراته بیفته گردنت.»
«برادرمه، توقع داره. همه از خواهر بزرگ ترشون توقع دارن.»
پدر گفت: «بازم می گه. کدوم برادر؟ اصل پدر آدمه، خب نگاه کن پدر اون کی بوده، پدر تو کی بوده؟ چرا وِر بیخود می زنی؟»
باد نبود، دیوارها همه نم داشتند، بوی شرجی، قاتی غروب بود و غروب زور شرجی را بیش تر کرده بود. ریسه چراغ ها، محزون و بی حرکت، نور کدر و گرفته ای داشتند. انگار نفس چراغ ها را شرجی گرفته بود. به نظرم می آمد آخرین نفس های روشنشان را پس می دهند.
«آدم ها، گذشته شان را توی چشم ها جمع می کنند و آینده شان را زیر چشم ها، یا در گودی چانه ها، وقتی به هوا، به جایی خیره می شوند، به نگاهشان اگر دقت کنی، گذشته شان را می بینی، همان وقتی که آرزوها و آینده شان را زیر چشم ها یا در چاهک زنخدانشان می بینی.»
چه کسی این را گفته بود؟ چگونه؟ با چه لحن و صدایی گفته بود که من باورم شده بود؟
(حالا هم بر همان باور هستم؟)
عیصو، می رفت دم در و برمی گشت. هر بار موهایش را از توی پیشانی می زد بالا، اما موها برمی گشتند توی پیشانی براق عرق کرده. نگاهش، گاه به من می افتاد، می ترسیدم، باور نمی کنید، اما نگاهش که می افتاد به چهره ام، می سوزاند، اگر تکان نمی خوردم و جابجا نمی شدم، کور می شدم، جابجا می شدم تا نگاهش از چشم هایم سر بخورد به صورتم، این لکه جای سوختگی بر گونه راستم، یکی از همان سوختگی هاست. خواهر باور کرد، فقط گفت، خواهر گفت: «چه فایده؟ به دیگران بگویی باور نمی کنند.»
حتی پدر هم باور نکرد. سال ها بعد البته باور کرد. «ابلیس می تواند با نگاهش بسوزاند، چرا که نه؟» بعدها این را گفت، اما باور نکرد این جای سوختگی بر گونه راستم، جای نگاه عیصو است. گفتم: «حواسم نبوده، سوخته است.»
«ببینم نکنه سیگار می کشی؟»
می کشیدم، اما وقتی گونه ام، گونه راستم، از نگاه عیصو سوخت، چهارده سال بیش تر نداشتم و آن وقت ها از بوی سیگار هم بدم می آمد.
تو نمی توانی، می دانم آمده ای تا کابوس من باشی، مداوم و زخمه زن، لکن نمی توانی، نه تو می توانی، نه هیچ کس دیگر! به تمسخر و طعنه نگاهم نکن و دستت را به بهانه خاراندن سبیل هات، جلوی دهنت نگیر که تیز بیرون جسته از گوشه لب پایینت، به اشتباهم بیندازد و فکر کنم، بیگانه ای از بیرون اتاق مثلاً تیز داده است، من که می دانم سال هاست می توانی ماهرانه از کناره لب پایینت که اتفاقا وقت جوش خوردن، گوشت اضافه آورده، حتی حرف بزنی و چنان حرف بزنی که حاضران گمان کنند تو نبوده ای، یادت نیست؟ بار اول که توانستی با دهن بسته سوت بزنی، یعنی چهچه بزنی، برای من و برادر کوچک تر خودت چهچه زدی و عرش را سیر کردی. گیجم نکن، داشتم می گفتم، تو نمی توانی کابوس من باشی، حالا که دلت می خواهد باشد، بله، تو لیاقتش را نداری، حتی لیاقت نداری کابوس من باشی، ولی مسئله فقط این نیست. نه تو، نه هیچ کس دیگر، نمی تواند کابوس مداوم من باشد. آدمی که هیچ وقت نتوانسته مرز خواب و بیداری خود را مشخص کند، کابوس های خود را دارد و سر سوزنی جا ندارد برای کابوس دیگری، تازه یا کهنه، اتفاقا آدم های بسیاری را در این سی و چند سال دیده ام که مثل من بیش تر وقت ها نمی دانسته اند خوابند و دارند خواب می بینند، یا در بیداری است که کابوس می بینند.

نظرات کاربران درباره کتاب زير چتر شيطان