فیدیبو نماینده قانونی فیدیبو و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مجموعه اشعار رهی معیری

کتاب مجموعه اشعار رهی معیری

نسخه الکترونیک کتاب مجموعه اشعار رهی معیری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

درباره کتاب مجموعه اشعار رهی معیری

کنج غم هست اگر بزم طرب جایم نیست هست خون دل اگر باده به مینایم نیست به سراپای تو ای سرو سهی قامت من کز تو فارغ سر مویی به سراپایم نیست تو تماشاگه خلقی و من از باده شوق مستم آنگونه که یارای تماشایم نیست چه نصیبی است کز آن چشمه نوشینم هست؟ چه بلایی است کز آن قامت و بالایم نیست گوهری نیست به بازار ادب ور نه رهی دامن دریا چون طبع گهرزایم نیست

ادامه...
  • ناشر فیدیبو
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.81 مگابایت
  • تعداد صفحات ۰ صفحه

بخشی از کتاب مجموعه اشعار رهی معیری

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

بی سرانجام

مرغ خونین ترانه را مانم
صید بی آب و دانه را مانم

آتشینم ولیک بی اثرم
ناله عاشقانه را مانم

نه سرانجامی و نه آرامی
مرغ بی آشیانه را مانم

هدف تیر فتنه ام همه عمر
پای بر جا نشانه را مانم

با کسم در زمانه الفت نیست
که نه اهل زمانه را مانم

خاکساری بلند قدرم کرد
خاک آن آستانه را مانم

بگذرم زین کبود خیمه رهی
تیر آه شبانه را مانم

شعله سرکش

لاله دیدم روی زیبا توام آمد بیاد
شعله دیدم سرکشی های توام آمد بیاد

سوسن و گل آسمانی مجلسی آراستند
روی و موی مجلس آرای توام آمد بیاد

بود لرزان شعله شمعی در آغوش نسیم
لرزش زلف سمنسای توام آمد بیاد

در چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفت
با حریفان قهر بیجای تو ام آمد بیاد

از بر صید افکنی آهوی سرمستی رمید
اجتناب رغبت افزای توام آمد بیاد

پای سروی جویباری زاری از حد برده بود
هایهای گریه در پای توام آمد بیاد

شهر پرهنگامه از دیوانه ای دیدم رهی
از تو و دیوانگی های توام آمد بیاد

مهتاب

ما نقد عافیت به می ناب داده ایم
خار و خس وجود به سیلاب داده ایم

رخسار یار گونه آتش از آن گرفت
کاین لاله را ز خون جگر آب داده ایم

آن شعله ایم کز نفس گرم سینه سوز
گرمی به آفتاب جهانتاب داده ایم

در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت
جان در هوای گوهر نایاب داده ایم

کامی نبرده ایم از آن سیمتن رهی
از دور بوسه بر رخ مهتاب داده ایم

لبخند صبحدم

گر شود آنروی روشن جلوه گر هنگام صبح
پیش رخسارت کسی بر لب نیارد نام صبح

از بنا گوش تو و زلف تو ام آمد بیاد
چون دمید از پرده شب روی سیمین فام صبح

نیمشب با گریه مستانه حالی داشتم
تلخ شد عیش من از لبخند بی هنگام صبح

حواب را بدرود کن کز سیمگون ساغر دمید
پرتو می چون فروغ آفتاب از جام صبح

شست و شو در چشمه خورشید کرد از آن سبب
نور هستی بخش میبارد ز هفت اندام صبح

گر ننوشیده است در خلوت نبید مشک بوی
از چه آید هر نفس بوی بهشت از کام صبح؟

میدود هر سو گریبان چاک از بی طاقتی
تا کجا آرام گیرد جان بی آرام صبح؟

معنی مرگ و حیات ای نفس کوته بین یکیست
نیست فرقی بین آغاز شب و انجام صبح

این منم کز ناله و زاری نیاسایم دمی
ورنه آرامش پذیرد مرغ شب هنگام صبح

جلوه من یک نفس چون صبح روشن بیش نیست
در شکر خندی است فرجام من و فرجام صبح

عمر کوتاهم رهی در شام تنهایی گذشت
مردم و نشنیدم از خورشید رویی نام صبح

ناآشنا

ما را دلی بود که ز دنیای دیگر است
ماییم جای دیگر و او جای دیگر است

چشم جهانیان به تماشای رنگ و بوست
جز چشم دل که محو تماشای دیگر است

این نه صدف ز گوهر آزادگی تهی است
و آن گوهر یگانه بدریای دیگر است

در ساغر طرب می اندیشه سوز نیست
تسکین ما ز جرعه مینای دیگر است

امروز میخوری غم فردا و همچنان
فردا به خاطرت غم فردای دیگر است

گر خلق را بود سر سودای مال و جاه
آزاده مرد را سر و سودای دیگر است

دیشب دلم به جلوه مستانه ای ربود
امشب پی ربودن دلهای دیگر است

غمخانه ایست وادی کون و مکان رهی
آسودگی اگر طلبی جای دیگر است

گریزان

چرا چو شادی از این انجمن گریزانی؟
چو طاقت از دل بی تاب من گریزانی؟

ز دیده ای که بود پاک تر ز شبنم صبح
چرا چو اشک من ای سیمتن گریزانی؟

درون پیرهنت گر نهان کنیم چه سود؟
نسیم صبحی و از پیرهن گریزانی

چو آب چشمه دلی پاک و نرم خو دارم
نه آتشم که ز آغوش من گریزانی

رهی نمیرمد آهوی وحشی از صیاد
بدین صفت که تو از خویشتن گریزانی

خنده برق

سزای چون تو گلی گر چه نیست خانه ما
بیا چو بوی گل امشب به آشیانه ما

تو ای ستاره خندان کجا خبر داری؟
ز ناله سحر و گریه شبانه ما

چو بانگ رعد خروشان که پیچد اندر کوه
جهان پر است ز گلبانگ عاشقانه ما

نوای گرم نی از فیض آتشین نفسی است
ز سوز سینه بود گرمی ترانه ما

چنان ز خاطر اهل جهان فراموشیم
که سیل نیز نگیرد سراغ خانه ما

بخنده رویی دشمن مخور فریب رهی
که برق خنده زنان سوخت آشیانه ما

مردم فریب

شب یار من تب است و غم سینه سوز هم
تنها نه شب در آتشم ای گل که روز هم

ای اشک همتی که به کشت وجود من
آتش فکند آه و دل سینه سوز هم

گفتم: که با تو شمع طرب تابناک نیست
گفتا: که سیمگون مه گیتی فروز هم

گفتم: که بعد از آنهمه دلها که سوختی
کس می خورد فریب تو؟ گفتا هنوز هم

ای غم مگر تو یار شوی ورنه با رهی
دل دشمن است و آن صنم دلفروز هم

هوسناک

در چمن چون شاخ گل نازک تنی افتاده است
سایه نیلوفری بر سوسنی افتاده است

چون مه روشن که تابد از حریر ابرها
ساق سیمینی برون از دامنی افتاده است

یک جهان دل بین که از گیسوی او آویخته
یک چمن گل بین که در پیراهنی افتاده است

روی گرمی شعله ای در جان ما افروخته
خانمان سوز آتشی در خرمنی افتاده است

دیگرم بخت رهایی از کمند عشق نیست
کار صید خسته با صید افکنی افتاده است

نور عشق از رخنهٔ دل بر سرای جان دمید
پرتوی در کلبه ام از روزنی افتاده است

چون نسیم اندام او را بوسه باران کن رهی
کز هوسناکی چو گل در گلشنی افتاده است

کوی می فروش

ما نظر از خرقه پوشان بسته ایم
دل به مهر باده نوشان بسته ایم

جان بکوی می فروشان داده ایم
در به روی خود فروشان بسته ایم

بحر طوفان زا دل پر جوش ماست
دیده از دریای جوشان بستهایم

اشک غم در دل فرو ریزیم ما
راه بر سیل خروشان بسته ایم

بر نخیزد ناله ای از ما رهی
عهد الفت با خموشان بسته ایم

خاک شیراز

چون شفق گر چه مرا باده ز خون جگر است
دل آزاده ام از صبح طربناک تر است

عاشقی مایه شادی بود و گنج مراد
دل خالی ز محبت صدف بی گوهر است

جلوه برق شتابنده بود جلوه عمر
مگذر از باده مستانه که شب در گذر است

لب فروبسته ام از ناله و فریاد ولی
دل ماتمزده در سینه من نوحه گر است

گریه و خنده آهسته و پیوسته من
همچو شمع سحر آمیخته با یکدیگر است

داغ جانسوز من از خنده خونین پیداست
ای بسا خنده که از گریه غم انگیزتر است

خاک شیراز که سرمنزل عشق است و امید
قبله مردم صاحبدل و صاحب نظر است

سرخوش از ناله مستانه سعدی است رهی
همه گویند ولی گفته سعدی دگر است

گیسوی شب

شب این سر گیسوی ندارد که تو داری
آغوش گل این بوی ندارد که تو داری

نرگس که فریبد دل صاحبنظران را
این چشم سخنگوی ندارد که تو داری

نیلوفر سیراب که افشانده سر زلف
این خرمن گیسوی ندارد که تو داری

پروانه که هر دم ز گلی بوسه رباید
این طبع هوس جوی ندارد که تو داری

غیر از دل جان سخت رهی کز تو نیازرد
کس طاقت این خوی ندارد که تو داری

وفای شمع

مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز
مرگ خود می بینم و رویت نمی بینم هنوز

بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم
شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز

آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت
عم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز

روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم
گل بدامن میفشاند اشک خونینم هنوز

گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست
در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز

سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند
صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز

خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی
طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز

شب زنده دار

خاطر بی آرزو از رنج یار آسوده است
خار خشک از منت ابر بهار آسوده است

گر به دست عشق نسپاری عنان اختیار
خاطرت از گریه بی اختیار آسوده است

هرزه گردان از هوای نفس خود سرگشته اند
گر نخیزد باد غوغا گر غبار آسوده است

پای در دامن کشیدن فتنه از خود راندن است
گر زمین را سیل گیرد کوهسار آسوده است

کج نهادی پیشه کن تا وارهی از دست خلق
غنچه را صد گونه آسیب است و خار آسوده است

هر که دارد شیوه نامردمی چون روزگار
از جفای مردمان در روزگار آسوده است

تا بود اشک روان از آتش غم باک نیست
برق اگر سوزد چمن را جویبار آسوده است

شب سرآمد یک دم آخر دیده بر هم نه رهی
صبحگاهان اختر شب زنده دار آسوده است

۱. ابیات پراکنده

باید خریدارم شوی

باید خریدارم شوی تا من خریدارت شوم
وزجان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم

من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران
اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم

نیش و نوش

کس بهره از آن تازه بر و دوش ندارد
کاین شاخه گل طاقت آغوش ندارد

از عشق نرنجیم و گر مایه رنج است
با نیش بسازیم اگر نوش ندارد

تلخکامی

داغ حسرت سوخت جان آرزومند مرا
آسمان با اشک غم آمیخت لبخند مرا

در هوای دوستداران دشمن خویشم رهی
در همه عالم نخواهی یافت مانند مرا

دریای تهی

در جام فلک باده بی دردسری نیست
تا ما به تمنا لب خاموش گشاییم

در دامن این بحر فروزان گوهری نست
چون موج به امید که آغوش گشاییم؟

رنج زندگی

هزار شکر که از رنج زندگی آسود
وجود خسته و جان ستم کشیده من

به روی تربت من برگ لاله افشانید
به یاد سینه خونین داغ دیده من

آواره

جز کوی تو جای من آواره ندارم
جولانگه برق است ولی چاره ندارم

یک جلوه کند ماه در آیینه صد موج
جز نقش تو بر سینه صد پاره ندارم

به اقتفای خواجه

هنوز مشت خسی بهر سوختن باقی است
چو برق میروی از آشیان ما به کجا؟

نوای دلکش حافظ کجا و نظم رهی
ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا

سایهٔ هما

چشم تو نظر بر من بی مایه فکنده است
بر کلبهٔ درویش هما سایه فکنده است

از خانهٔ دل مهر تو روشنگر جان شد
این سرو سهی سایه به همسایه فکنده است

نیرنگ نسیم

نرم نرم از چاک پیراهن تنش را بوسه داد
سوختم در آتش غیرت ز نیرنگ نسیم

زلق بی آرام او از آه من آید به رقص
شعله بی تاب می رقصد بآهنگ نسیم

بی نصیب

کنج غم هست اگر بزم طرب جایم نیست
هست خون دل اگر باده به مینایم نیست

به سراپای تو ای سرو سهی قامت من
کز تو فارغ سر مویی به سراپایم نیست

تو تماشاگه خلقی و من از باده شوق
مستم آنگونه که یارای تماشایم نیست

چه نصیبی است کز آن چشمه نوشینم هست؟
چه بلایی است کز آن قامت و بالایم نیست

گوهری نیست به بازار ادب ور نه رهی
دامن دریا چون طبع گهرزایم نیست

فریب

چاره من نمی کنی چون کنم و کجا برم؟
شکوه بی نهایت و خاطر ناشکیب را

گر به دروغ هم بود شیوه مهر ساز کن
دیده عقل بستهام کز تو خورم فریب را

اندام او

به مهرو ماه چه نسبت فرشته روی مرا؟
سخن مگو که مرا نیست تاب گفت و شنید

کجا به نرمی اندام او بود مهتاب؟
کجا به گرمی آغوش او بود خورشید؟

آتش گل

چو من ز سوز غمت جان کس نمی سوزد
که عشق خرمن اهل هوس نمی سوزد

در آتشم من و این مشت استخوان بر جاست
عجب که سینه ز سوز نفس نمی سوزد

ز داغ و درد جدایی کجا خبر داری؟
تو را که دل به فغان جرس نمی سوزد

ز بس که داغ تو دارم چو لاله بر دل تنگ
دلم به حال دل هیچکس نمی سوزد

به جز من و تو که در پای دوست سوخته ایم
رهی ز آتش گل؛ خار و خس نمی سوزد

چشم نیلی

نیلگون چشم فریب انگیز رنگ آمیز تو
چون سپهر نیلگون دارد سر افسونگری

از غم رویت بسان شاخه نیلوفرم
ای ترا چشمی به رنگ شعله نیلوفری

مستی و مستوری

از خون دل چو غنچهٔ گل پاک دامنان
مستانه می کشیده و مستور بوده اند

گر ماه من ز مهر بود دور، دور نیست
تا بوده مهر و ماه ز هم دور بوده اند

صبح پیری

تا بر آمد صبح پیری پایم از رفتار ماند
کیست تا برگیرد و در سایه تاکم برد

ذره ام سودای وصل آفتابم در سر است
بال همت می گشایم تا بر افلاکم برد

سیه مست

وای از این افسرده گان فریاد اهل درد کو؟
ناله مستانه دلهای غم پرورد کو؟

ماه مهر آیین که میزد باده با رندان کجاست
باد مشکین دم که بوی عشق می آورد کو؟

در بیابان جنون سرگشته ام چون گرد باد
همرهی باید مرا مجنون صحرا گرد کو؟

بعد مرگم می کشان گویند درمیخانه ها
آن سیه مستی که خم ها را تهی می کرد کو؟

پبش امواج خوادث پایداری سهل نیست
مرد باید تا نیندیشد ز طوفان مرد کو؟

دردمندان را دلی چون شمع می باید رهی
گرنه ای بی درد اشک گرم و آه سرد کو؟

پشیمانی

دل زود باورم را به کرشمه ای ربودی
چو نیاز ما فزون شد تو به ناز خود فزودی

به هم الفتی گرفتیم ولی رمیدی از ما
من و دل همان که بودیم و تو آن نه ای که بودی

من از آن کشم ندامت که تو را نیازمودم
تو چرا ز من گریزی که وفایم آزمودی

ز درون بود خروشم ولی از لب خموشم
نه حکایتی شنیدی نه شکایتی شنودی

چمن از تو خرم ای اشک روان که جویباری
خجل از تو چشمه ای چشم رهی که زنده رودی

آزاده

بر خاطر آزاده غباری ز کسم نیست
سرو چمنم شکوه ای از خار و خسم نیست

از کوی تو بی ناله و فریاد گذشتم
چون قافله عمر نوای جرسم نیست

افسرده ترم از نفس باد خزانی
کآن تو گل خندان نفسی هم نفسم نیست

صیاد ز پیش آید و گرگ اجل از پی
آن صید ضعیفم که ره پیش و پسم نیست

بی خحصلی و خواری من بین که در این باغ
چون خار به دامان گلی دسترسم نیست

از تنگدلی پاس دل تنگ ندارم
چندان کشم اندوه که اندوه کسم نیست

امشب رهی از میکده بیرون ننهم پای
آزرده دردم دو سه پیمانه بسم نیست

مکتب عشق

هر شب فزاید تاب وتب من
وای از شب من وای از شب من

یا من رسانم لب بر لب او
یا او رساند جان بر لب من

استاد عشقم بنشین و بر خوان
درس محبت در مکتب من

رسم دو رنگی آیین ما نیست
یکرنگ باشد روز و شب من

گفتم رهی را کامشب چه خواهی؟
گفت آنچه خواهد نوشین لب من

در سایه سرو

حال تو روشن است دلا از ملال تو
فریاد از دلی که نسوزد به حال تو

ای نوش لب که بوسه به ما کرده ای حرام
گر خون ما چو باده بنوشی حلال تو

یاران چو گل به سایه سرو آرمیده اند
ما و هوای قامت با اعتدال تو

در چشم کس وجود ضعیفم پدید نیست
باز آ که چون خیال شدم از خیال تو

در کار خود زمانه ز ما ناتوان تر است
با ناتوان تر از تو چه باشد جدال تو؟

خار زبان دراز به گل طعنه می زند
در چشم سفله عیب تو باشد کمال تو

ناساز گشت نغمه جان پرورت رهی
باید که دست عشق دهد گوشمال تو

حلقهٔ موج

گه شکایت از گلی گه شکوه از خاری کنم
من نه آن رندم که غیر از عاشقی کاری کنم

هر زمان بی روی ماهی همدم آهی شوم
هر نفس با یاد یاری نالهٔ زاری کنم

حلقه های موج بینم نقش گیسویی کشم
خنده های صبح بینم یاد رخساری کنم

گر سر یاری بود بخت نگونسار مرا
عاشقیها با سر زلف نگونساری کنم

باز نشناسد مرا از سایه چشم رهگذار
تکیه چون از ناتوانیها به دیواری کنم

درد خود را می برد از یاد گر من قصه ای
از دل سرگشته با صید گرفتاری کنم

نیست با ما لاله و گل را سر الفت رهی
می روم تا آشیان در سایهٔ خاری کنم

محنت سرای خاک

من کیستم ز مردم دنیا رمیده ای
چون کوهسار پای به دامن کشیده ای

از سوز دل چو خرمن آتش گرفته ای
وز اشک غم چو کشتی طوفان رسیده ای

چون شام بی رخ تو به ماتم نشسته ای
چون صبح از غم تو گریبان دریده ای

سر کن نوای عشق که از های و هوی عقل
آزرده ام چو گوش نصیحت شنیده ای

رفت از قفای او دل از خود رمیده ام
بی تاب تر ز اشک به دامن دویده ای

ما را چو گردباد ز راحت نصیب نیست
راحت کجا و خاطر ناآرمیده ای

بیچاره ای که چاره طلب می کند ز خلق
دارد امید میوه ز شاخ بریده ای

از بس که خون فرو چکد از تیغ آسمان
ماند شفق به دامن در خون کشیده ای

با جان تابناک ز محنت سرای خاک
رفتیم همچو قطرهٔ اشکی ز دیده ای

دردی که بهر جان رهی آفریده اند
یا رب مباد قسمت هیچ آفریده ای

پیر هرات

بخت نافرجام اگر با عاشقان یاری کند
یار عاشق سوز ما ترک دلازاری کند

بر گذرگاهش فرو افتادم از بی طاقتی
اشک لرزان کی تواند خویشتن داری کند؟

چاره ساز اهل دل باشد می اندیشه سوز
کو قدح؟ تا فارغم از رنج هوشیاری کند

دام صیاد از چمن دلخواه تر باشد مرا
من نه آن مرغم که فریاد از گرفتاری کند

عشق روز افزون من از بی وفایی های اوست
می گریزم گر به من روزی وفاداری کند

گوهر گنجینهٔ عشقیم از روشندلی
بین خوبان کیست تا ما را خریداری کند؟

از دیار خواجه شیراز میآید رهی
تا ثنای خواجه عبدالله انصاری کند

می رسد با دیده گوهرفشان همچون سحاب
تا بر این خاک عبیرآگین گوهرباری کند

آتش جاوید

ستاره شعله ای از جان دردمند من است
سپهر آیتی از همت بلند من است

به چشم اهل نظر صبح روشنم زآن روی
که تازه رویی عالم ز نوشخند من است

چگونه راز دلم همچو نی نهان ماند؟
که داغ عشق تو پیدا ز بند بند من است

در آتش از دل آزاده ام ولی غم نیست
پسند خاطر آزادگان پسند من است

رهی به مشت غباری چه التفات کنم؟
که آفتاب جهانتاب در کمند من است

زبان اشک

چون صبح نودمیده صفا گستر است اشک
روشنتر از ستاره روشنگر است اشک

گوهر اگر ز قطره باران شود پدید
با آفتاب و ماه ز یک گوهر است اشک

با اشک هم اثر نتوان خواند ناله را
غم پرور است ناله و جان پرور است اشک

بارد ازو لطافت و تابد ازو فروغ
چون گوی سینه بت سیمین بر است اشک

خاطر فریب و گرم و دلاویز و تابناک
همرنگ چهره تو پری پیکر است اشک

از داغ آتشین لب ساغر نواز تو
در جان ماست آتش و در ساغر است اشک

با دردمند عشق تو همخانه است آه
با آشنای چشم تو هم بستر است اشک

لب بسته ای ز گفتن راز نهان رهی
غافل که از زبان تو گویاتر است اشک

گلبانگ رود

نوای آسمانی آید از گلبانگ رود امشب
بیا ساقی که رفت از دل غم بود و نبود امشب

فراز چرخ نیلی ناله مستانه ای دارد
دل از بام فلک دیگر نمی آید فرود امشب

که بود آن آهوی وحشی چه بود آن سایه مژگان؟
که تاب از من ستاند امروز و خواب از من ربود امشب

بیاد غنچه خاموش او سر در گریبانم
ندارم با نسیم گل سر گفت و شنود امشب

ز بس بر تربت صائب عنان گریه سر دادم
رهی از چشمهٔ چشمم خجل شد زنده رود امشب

شکوه ناتمام

نسیم عشق ز کوی هوس نمی آید
چرا که بوی گل از خار و خس نمی آید

ز نارسایی فریاد آتشین فریاد
که سوخت سینه و فریادرس نمی آید

به رهگذار طلب آبروی خویش مریز
که همچو اشک روان باز پس نمی آید

ز آشنایی مردم رمیده ایم رهی
که بوی مردمی از هیچ کس نمی آید

بار گران

زندگی بر دوش ما بار گرانی بیش نیست
عمر جاویدان عذاب جاودانی بیش نیست

لاله بزم آرای گلچین گشت و گل دمساز خار
زین گلستان بهره بلبل فغانی بیش نیست

می کند هر قطره اشکی ز داغی داستان
گر چه شمعم شکوه دل را زبانی بیش نیست

آنچنان دور از لبش بگداختم کز تاب درد
چون نی اندام نحیفم استخوانی بیش نیست

من اسیرم در کف مهر و وفای خویشتن
ورنه او سنگین دل نامهربانی بیش نیست

تکیه بر تاب و توان کم کن در این میدان عشق
آن ز پا افتاده ای وین ناتوانی بیش نیست

قوت بازو سلاح مرد باشد کآسمان
آفت خلق است و در دستش کمانی بیش نیست

هر خس و خاری درین صحرا بهاری داشت لیک
سر به سر دوران عمر ما خزانی بیش نیست

ای گل از خون رهی پروا چه داری؟ کان ضعیف
پر شکسته طایر بی آشیانی بیش نیست

ساز سخن

آب بقا کجا و لب نوش او کجا؟
آتش کجا و گرمی آغوش او کجا؟

سیمین و تابناک بود روی مه ولی
سیمینه مه کجا و بناگوش او کجا؟

دارد لبی که مستی جاوید می دهد
مینای می کجا و لب نوش او کجا؟

خفتم بیاد یار در آغوش گل ولی
آغوش گل کجا و بر و دوش او کجا؟

بی سوز عشق ساز سخن چون کند رهی؟
بانگ طرب کجا لب خاموش او کجا؟

ستاره بازیگر

تاگریزان گشتی ای نیلوفری چشم از برم
در غمت از لاغری چون شاخه نیلوفرم

تا گرفتی از حریفان جام سیمین چون هلال
چون شفق خونابهٔ دل می چکد از ساغرم

خفته ام امشب ولی جای من دل سوخته
صبحدم بینی که خیزد دود آه از بسترم

تار و پود هستیم بر باد رفت اما نرفت
عاشقی ها از دلم دیوانگی ها از سرم

شمع لرزان نیستم تا ماند از من اشک سرد
آتشی جاوید باشد در دل خاکسترم

سرکشی آموخت بخت از یار یا آموخت یار
شیوه بازیگری از طالع بازیگرم؟

خاطرم را الفتی با اهل عالم نیست نیست
کز جهانی دیگرند و از جهانی دیگرم

گر چه ما را کار دل محروم از دنیا کند
نگذرم از کار دل وز کار دنیا بگذرم

شعر من رنگ شب و آهنگ غم دارد رهی
زانکه دارد نسبتی با خاطر غم پرورم

سوسن وحشی

دوش تا آتش می از دل پیمانه دمید
نیمشب صبح جهانتاب ز میخانه دمید

روشنی بخش حریق مه و خورشید نبود
آتشی بود که از باده مستانه دمید

چه غم ار شمع فرومرد که از پرتو عشق
نور مهتاب ز خاکستر پروانه دمید

عقل کوته نظر آهنگ نظر بازی کرد
تا پریزاد من امشب ز پریخانه دمید

جلوه ها کردم و نشناخت مرا اهل دلی
منم آن سوسن وحشی که به ویرانه دمید

آتش انگیز بود باده نوشین گویی
نفس گرم رهی از دل پیمانه دمید

آغوش صحرا

عیبجو دلدادگان را سرزنش ها میکند
وای اگر با او کند دل آنچه با ما میکند

با غم جانسوز می سازد دل مسکین من
مصلحت بین است و با دشمن مدارا می کند

عکس او در اشک من نقشی خیال انگیز داشت
ماه سیمین جلوه ها در موج دریا می کند

از طربناکی به رقص آید سحرگه چون نسیم
هر که چون گل خواب در اغوش صحرا میکند

خاک پاک آن تهی دستم که چون ابر بهار
بر سر عالم فشاند هر چه پیدا می کند

دیده آزاد مردان سوی دنیای دل است
سفله باشد آنکه روی دل به دنیا می کند

عشق و مستی را از این عالم بدان عالم بریم
در نماند هر که امشب فکر فردا می کند

همچنان طفلی که در وحشت سرایی مانده است
دل درون سینه ام بی طاقتی ها می کند

هر که تاب منت گردون ندارد چون رهی
دولت جاوید را از خود تمنا میکند

سرا پا آتشم

تا قیامت می دهد گرمی به دنیا آتشم
آفتاب روشنم نسبت مکن با آتشم

شعله خیزد از دل بحر خروشان جای موج
گر بگیرد یک نفس در هفت دریا آتشم

چیست عالم آتشی با آب و خاک آمیخته
من نه از خاکم نه از آبم که تنها آتشم

شمع لرزان وجودم را شبی آرام نیست
روزها افسرده ام چون آب و شبها آتشم

اشک جانسوزم اثر ها چون شرر باشد مرا
قطره آبم به چشم خلق اما آتشم

در رگ و در ریشه من این همهگرمی ز چیست؟
شور عشقم یا شراب کهنه ام یا آتشم؟

از حریم خواجه شیراز می آیم رهی
پای تا سرمستی و شورم سراپا آتشم

آشیانهٔ تهی

همچو مجنون گفتگو با خویشتن باید مرا
بی زبانم همزبانی همچو من باید مرا

تا شوم روشنگر دلها به آه آتشین
گرم خویی های شمع انجمن باید مرا

رشک می آید مرا از جامه بر اندام تو
با تو ای گل جای در یک پیرهن باید مرا

آشیان بی طایر دستانسرا ویرانه به
چند با دلمردگی ها پاس تن باید مرا؟

تا ز خاطر کوه محنت را براندازم رهی
همت مردانه ای چون کوهکن باید مرا

رشتهٔ هوس

سیاهکاری ما کم نشد ز موی سپید
به ترک خواب نگفتیم و صبحدم خندید

ز تیغ بازی گردون هواپرستان را
نفس برید ولی رشته هوس نبرید

چو مفلسی که به دنبال کیمیا گردد
جهان بگشتم و آزاده ای نگشت پدید

اگر نمی طلبی رنج نا امیدی را
ز دوستان و عزیزان مدار چشم امید

طمع به خاک فرو می برد حریصان را
ز حرص بر سر قارون رسید آنچه رسید

درود بر دل من باد کز ستم کیشان
ستم کشید ولی بار منتی نکشید

ز گرد حادثه روشندلان چه غم دارند
غبارتیره چه نقصان دهد به صبح سپید؟

نه هر که نظم دهد دفتری نظیر من است
که تابناک تر از خود نمی تواند دید

ز چشمه گوهر غلطان کجا پدید آید؟
نه هر که ساز کند نغمهای بود ناهید

از آن شبی که رهی دید صبح روی تو را
شبی نرفت که چون صبح جامه ای ندرید

بوسه نسیم

همراه خود نسیم صبا می برد مرا
یا رب چو بوی گل به کجا می برد مرا؟

سوی دیار صبح رود کاروان شب
باد فنا به ملک بقا می برد مرا

با بال شوق ذره به خورشید می رسد
پرواز دل به سوی خدا می برد مرا

گفتم که بوی عشق که را می برد ز خویش؟
مستانه گفت دل که مرا می برد مرا

برگ خزان رسیده بی طاقتم رهی
یک بوسه نسیم ز جا می برد مرا

شمع خاموش

منع خویش از گریه و زاری نمی آید ز من
طفل اشکم خویشتن داری نمی آید ز من

با گل و خار جهان یک رنگم از روشندلی
صبح سیمینم سیه کاری نمی آید ز من

آتشی بویی ز دلجویی نمی آید ز تو
چشمه ام کاری به جز زاری نمی آید ز من

ای دل رنجور از من چشم همدردی مدار
خسته دردم پرستاری نمیآید ز من

امشب از من نکته موزون چه می جویی رهی
شمع خاموشم گهرباری نمی آید ز من

داغ محرومی

ساختم با آتش دل لاله زاری شد مرا
سوختم خار تعلق نوبهاری شد مرا

سینه را چون گل زدم چاک اول از بی طاقتی
آخر از زندان تن راه فراری شد مرا

نیکخویی پیشه کن تا از بدی ایمن شوی
کینه از دشمن بریدم دوستداری شد مرا

هر چراغی در ره گمگشته ای افروختم
در شب تار عدم شمع مزاری شد مرا

دل به داغ عشق خوش کردم گل از خارم دمید
خو گرفتم با غم دل غمگساری شد مرا

گوهر تنهایی از فیض جنون دارم به دست
گوشهٔ ویرانه گنج شاهواری شد مرا

کج نهادان راز کس باور نیاید حرف راست
عیب خود بی پرده گفتم پرده داری شد مرا

پیش پیکان بلا سنگ مزارم شد سپهر
جا به صحرای عدم کردم حصاری شد مرا

چون نسوزم شمع سان؟ کز داغ محرومی رهی
بر جگر هر شعله آهی شراری شد مرا

سوگند

لاله رویی بر گل سرخی نگاشت
کز سیه چشمان نگیرم دلبری

از لب من کس نیابد بوسه ای
وز کف من کس ننوشد ساغری

تا نبفتد پایش اندر بند ها
یاد کرد آن تازه گل سوگند ها

ناگهان باد صبا دامن کشان
سوی سرو و لاله شمشاد رفت

فارغ از پیمان نگشته نازنین
کز نسیمی برگ گل بر باد رفت

خنده زد گل بر رخ دلبند او
کآن چنان بر باد شد سوگند او

گل یخ

به دیماه کز گشت گردان سپهر
سحاب افکند پرده بر روی مهر

ز دم سردی ابر سنجاب پوش
ردای قصب کوه گیرد بهدوش

جهان پوشد از برف سیمین حریر
کشد پرده سیمگون آبگیر

شود دامن باغ از گل تهی
چمن ماند از زلف سنبل تهی

دا آن فتنه انگیز طوفان مرگ
که نه غنچه ماند به گلبن نه برگ

گلی روشنی بخش بستان شود
چراغ دل بوستانیان شود

صبا را کند مست گیسوی خویش
جهان را بر انگیزد از بوی خویش

گل بخ بخوانندش و ای شگفت
کزو باغ افسرده گرمی گرفت

ز گلها از آن سر بر افراخته است
که با باغ بی برک و بر ساخته است

تو نیز ای گل آتشین چهر من
که انگیختی آتش مهر من

ز پیری چو افسرد جان در تنم
تهی از گل و لاله شد گلشنم

سیه کاری اختر سیه فام
سیه موی من کرد چون سیم خار

سهی سروم از بار غم گشت پست
مرا برف پیری به سرنشست

به دلجویم در کنار آمدی
ز مستان غم را بهار آمدی

گل بخ گر آورد بستان بهدست
مرا آتشین لاله ای چون تو هست

ز گلچهرگان سر بر افراختی
که با جان افسرده ای ساختی

راز شب

شب چو بوسیدم لب گلگون او
گشت لرزان قامت موزون او

زیر گیسو کرد پنهان روی خویش
ماه را پوشید با گیسوی خویش

گفتمش: ای روی تو صبح امید
در دل شب بوسه ما را که دید؟

قصه پردازی در این صحرا نبود
چشم غمازی به سوی ما نبود

غنچهٔ خاموش او چون گل شکفت
بر من از حیرت نگاهی کرد و گفت

با خبر از راز ما گردید شب
بوسه ای دادیم و آن را دید شب

بوسه را شب دید و با مهتاب گفت
ماه خندید و به موج آب گفت

موج دریا جانب پارو شتافت
راز ما گفت و به دیگر سو شتافت

قصه را پارو به قایق باز گفت
داستان دلکشی ز آن راز گفت

گفت قایق هم به قایقبان خویش
آنچه را بشنید از یاران خویش

مانده بود این راز اگر در پیش او
دل نبود آشفته از تشویش او

لیک درد اینجاست کان ناپخته مرد
با زنی آن راز را ابراز کرد

گفت با زن مرد غافل راز را
آن تهی طبل بلند آواز را

لا جرم فردا از آن راز نهفت
قصه گویان قصه ها خواهند گفت

زن به غمازی دهان وا می کند
راز را چون روز افشا می کند

سنگریزه

روزی به جای لعل و گوهر سنگریزه ای
بردم به زرگری که بر انگشتری نهد

بنشاندش به حلقه زرین عقیق وار
آنسان که داغ بر دل هر مشتری نهد

زرگر ز من ستاند و بر او خیره بنگریست
وانگه به خنده گفت که این سنگریزه چیست؟

حیف آیدم ز حلقه زرین که این نگین
نا چیز و خوار مایه و بی فدر و بی بهاست

شایان دست مردم گوهرشناس نیست
درزیر پا فکن که بر انگشتری خطاست

هر سنگ بدگهر نه سزاوار زینت است
با زر سرخ سنگ سیه را چه نسبت است؟

گفتم به خشم زرگر ظاهر پرست را
کای خواجه لعل ز آغوش سنگ خاست

ز آنرو گرانبهاست که همتای آن کم است
آری هر آنچه نیست فراوان گرانبهاست

وین سنگریزه ای که فراچنگ من بود
خوارش مبین که لعل گرانسنگ من بود

روزی به کوهپایه من و سرو ناز من
بودیم ره سپر به خم کوچه باغ ها

این سو روان به شادی و آن سو دوان به شوق
لبریزه کرد از می عشرت ایاغها

ناگاه چون پری زدگان آن پری فتاد
وز درد پا ز پویه و بازیگری فتاد

آسیمه سر دویدم و در بر گرفتمش
کز دست رفت طاقتم از درد پای او

بر پای نازنین چو نکو بنگریستم
آگه شدم ز حادثه جانگزای او

دریافتم که پنجه آن ماه رنجه است
وز سنگریزه ای بت من در شکنجه است

من خم شدم به چاره گری در برابر خویش
و آن مه نهاد بر کف من پای نرم خویش

شستم به اشک پای وی و چاره ساختم
آن داغ رابه بوسه لبهای گرم خویش

وین گوهری که در نظرت سنگ ساده است
برپای آن پری چو رهی بوسه داده است

ساز محجوبی

آنکه جانم شد نوا پرداز او
می سرایم قصه ای از ساز او

ساز او در پرده گوید رازها
سر کند در گوش جان آوازها

بانگی از آوای بلبل گرم تر
وز نوای جویباران نرمتر

نغمهٔ مرغ چمن جان پرور است
لیک دراین ساز سوزی دیگر است

آنچه آتش با نیستان می کند
ناله او با دلم آن می کند

خسته دل داند بهای ناله را
شمع داند قدر داغ لاله را

هر دلی از سوز ما آگاه نیست
غیر را در خلوت ما راه نیست

دیگران دل بسته جان و سرند
مردم عاشق گروهی دیگرند

شرح این معنی ز من باید شنید
راز عشق از کوهکن باید شنید

حال بلبل از دل پروانه پرس
قصه دیوانه از دیوانه پرس

من شناسم آه آتشناک را
بانگ مستان گریبان چاک را

چیستم من؟ آتشی افروخته
لاله ای از داغ حسرت سوخته

شمع را در سینه سوز من مباد
در محبت کس به روز من مباد

سودم از سودای دل جز درد نیست
غیر اشک گرم و آه سرد نیست

خسته از پیکان محرومی پرم
مانده بر زانوی خاموشی سرم

عمر کوتاهم چو گل بر باد رفت
نغمه شادی مرا از یاد رفت

گر چه غم درسینه خاکم برد
ساز محجوبی بر افلاکم برد

شعله ای چون وی جهان افروز نیست
مرتضی از مردم امروز نیست

جان من با جان او پیوسته است
زانکه چون من از دو عالم رسته است

ما دوتن در عاشقی پاینده ایم
همچو شمع از آتش دل زنده ایم

مریم سپید

عروس چمن مریم تابناک
گرو برده از نو عروسان خاک

که او را به جز سادگی مایه نیست
نکو روی محتاج پیرایه نیست

به رخ نور محض و به تن سیم ناب
به صافی چو اشک و به پاکی چو آب

به روشندلی قطره شبنم است
به پاکیزگی دامن مریم است

چنان نازک اندام و سیمینه تن
که سیمین تن نازک اندام من

سخنها کند با من از روی دوست
ز گیسوی او بشنوم بویدوست

به رخساره چون نازنین من است
نشانی ز ناز آفرین من است

بود جان ما سرخوش از جام او
که ما را گلی هست همنام او

گل من نه تنها بدان رنگ و بوست
که پاکیزه دامان پاکیزه خوست

قضا چون زند جام عمرم به سنگ
به داغم شوددیده ها لاله رنگ

به خاک سیه چون شود منزلم
بود داغ آن سیمتن بر دلم

بهاران چو گل از چمن بردمد
گل مریم از خاک من بردمد

نوازد دل و جان غمناک را
پر از بوی مریم کند خاک را

بهار عشق

روان پرور بود خرم بهاری
که گیری پای سروی دست یاری

و گر یاری ندارد لاله رخسار
بود یکسان به چشمت لاله و خار

چمن بی همنشین زندان جانست
صفای بوستان از دوستان است

غمی در سایه جانان نداری
و گر جانان نداری جان نداری

بهار عاشقان رخسار یار است
که هر جا نوگلی باشد بهار است

۴. رباعی ها

تمنای عاشق

آن را که جفا جوست نمی باید خواست
سنگین دل و بد خوست نمی باید خواست

مارا ز تو غیر از توتمنایی نیست
از دوست به جز دوست نمی باید خواست

بی خبری

مستان خرابات ز خود بی خبرند
جمعند و ز بوی گل پراکنده ترند

ای زاهد خودپرست باما منشین
مستان دگرند و خودپرستان دگرند

آشیان سوز

ای جلوهٔ برق آشیان سوز تو را
ای روشنی شمع شب افروز تو را

زآن روز که دیدمت شبی خوابم نیست
ای کاش ندیده بودم آن روز تو را

آیینه صبح

داریم دلی صاف تراز سینه صبح
در پاکی و روشنی چو آیینه صبح

پیکار حسود با من امروزی نیست
خفاش بود دشمن دیرینه صبح

نوشین لب

گلبرگ به نرمی چو بر و دوش تو نیست
مهتاب به جلوه چون بنا گوش تو نیست

پیمانه به تاثیر لب نوش تو نیست
آتشکده را گرمی آغوش تو نیست

افسونگر

یا عافیت از چشم فسونسازم ده
یا آن که زبان شکوه پردازم ده

یا درد و غمی که داده ای بازش گیر
یا جان و دلی که برده ای بازم ده

لعل ناب

خم گشت به لعلگون شراب آبستن
پیمانه بآتشین گلاب آبستن

ابری است صراحی که بود گوهربار
ماهی است قدح بآفتاب آبستن

دیار شب

جانم به فغان چو مرغ شب می آید
وز داغ تو با ناله به لب می آید

آه دل ما از آن غبار آلود است
کاین قافله ازدیار شب می آید

خانه به دوش

چون ماه نو از حلقه به گوشان توایم
چون رود خروشنده خروشان تو ایم

چون ابر بهاریم پراکنده تو
چون زلف تو از خانه به دوشان تو ایم

ناله بی اثر

ای ناله چه شد در دل او تاثیرت
کامشب نبود یک سر مو تاثیرت

با غیر گذشت و سوخت جانم از رشک
ای آه دل شکسته کو تاثیرت؟

مردم چشم

بی روی تو گشت لاله گون مردم چشم
بنشست ز دوریت به خون مردم چشم

افتادی اگر ز چشم مردم چون اشک
در چشم منی عزیز چون مردم چشم

شباهنگ

از آتش دل شمع طرب را مانم
وز شعله آه سوز تب را مانم

دور ازلب خندان تو ای صبح امید
از ناله زار مرغ شب را مانم

جدایی

ای بی خبر از محنت روز افزونم
دانم که ندانی از جدایی چونم

باز آی که سرگشته تر ازفرهادم
دریاب که دیوانه تراز مجنونم

اندوه مادر

آسودگی از محن ندارد مادر
آسایش جان و تن ندارد مادر

دارد غم و اندوه جگر گوشه خویش
ورنه غم خویشتن ندارد مادر

سوختگان

هر لاله آتشین دل سوخته ای است
هر شعله برق جان افروخته ای است

نرگس که ز بار غم سرافکنده به زیر
بیننده چشم از جهان دوخته ای است

بیدادگری

از ظلم حذر کن اگرت باید ملک
در سایهٔ معدلت بیاساید ملک

با کفر توان ملک نگه داشت ولی
با ظلم و ستمگری نمی پاید ملک

مسعود

مسعود که یافت عز و جاه از لاهور
تابید چو نور صبحگاه از لاهور

سالار سخنوران بتازی و دری است
خواه از همدان باشد و خواه از لاهور

آرزو

کاش امشبم آن شمع طرب می آمد
وین روز مفارقت به شب می آمد

آن لب که چو جان ماست دور از لب ماست
ای کاش که جان ما به لب می آمد

در ماتم صبحی

دردا که بهار عیش ما آخر شد
دوران گل از باد فنا آخر شد

شب طی شد و رفت صبحی از محفل ما
افسانه افسانه سرا آخر شد

۵. چند تغزل

بنفشهٔ سخنگوی

بنفشه زلف من ای سرو قد نسرین تن
که نیست چون سر زلفت بنفشه و سوسن

بنفشه زی تو فرستادم و خجل ماندم
که گل کسی نفرستد بهدیه زی گلشن

بنفشه گرچه دلاویز و عنبر آمیز است
خجل شود بر آن زلف همچو مشک ختن

چو گیسوی تو ندارد بنفشه حلقه و تاب
چو طره تو ندارد بنفشه چین و شکن

گل و بنفشه چو زلف و رخت به رنگ و به بوی
کجاست ای رخ و زلفت گل و بنفشه من

به جعد آن نکند کاروان دل منزل
به شاخ این نکند شاهباز جان مسکن

بنفشه در بر مویت فکنده سر درجیب
گل از نظاره رویت دریده پیراهن

که عارض تو بود از شکوفه یک خروار
که طره تو بود از بنفشه یک خرمن

بنفشه سایه ز خورشید افکند بر خاک
بنفشه تو به خورشید گشته سایه فکن

ترا به حسن و طراوت جز این نیارم گفت
که از زمانه بهاری و از بهار چمن

نهفته آهن در سنگ خاره است ترا
درون سینه چونگل دلی است از آهن

اگر چه پیش دو زلفت بنفشه بی قدراست
بسان قطره به دریا و سبزه در گلشن

بنفشه های مرا قدر دان که بوده شبی
بیاد موی تو مهمان آب دیده من

بنفشه های من از من ترا پیام آرند
تو گوش باش چو گل تا کند بنفشه سخن

که ای شکسته بهای بنفشه از سر زلف
دل رهی را چون زلف خویشتن مشکن

سایهٔ گیسو

ای مشک سوده گیسوی آن سیمگون تنی؟
یا خرمن عبیری یا پار سوسنی؟

سوسن نه ای که بر سر خورشید افسری
گیسو نه ای که بر تن گلبرگ جوشنی

زنجیر حلقه حلقه آن فتنه گستری
شمشاد سایه گستر آن تازه گلشنی

بستی به شب ره من مانا که شبروی
بردی ز ره دل من مانا که رهزنی

گه در پناه عارض آن مشتری رخی
گه در کنار ساعد آن پرنیان تنی

گر ماه و زهره شب به جهان سایه افکنند
تو روز و شب به زهره و مه سایه افکنی

دلخواه و دلفریبی دلبند و دلبری
پرتاب و پر شکنجی پر مکر و پر فنی

دامی تو یا کمند؟ ندانم براستی
دانم همی که آفت جان و دل منی

از فتنه ات سیاه بود صبح روشنم
ای تیره شب که فتنه بر آن ماه روشنی

همرنگ روزگار منی ای سیاه فام
مانند روزگار مرا نیز دشمنی

ای خرمن بنفشه و ای توده عبیر
ما را به جان گدازی چون برق خرمنی

ابر سیه نه ای ز چه پوشی عذار ماه؟
دست رهی نه ای ز چه او را بگردنی؟

ماه قدح پوش

هوشم ربوده ماه قدح نوشی
خورشید روی زهره بناگوشی

زنجیر دل ز جعد سیه سازی
گلبرگ تر به مشک سیه پوشی

از غم بسان سوزن زرینم
در آرزوی سیم بر و دوشی

خون جگر به ساغر من کرده
ساغر ز دست مدعیان نوشی

بینم بلا ز نرگس بیماری
دارم فغان ز غنچه خاموشی

دردا که نیست ز آن بت نوشین لب
ما را نه بوسه ای و نه آغوشی

بالای او به سرو سهی ماند
مژگان او بخت رهی ماند

ای مشکبو نسیم صبحگاهی
از من بگو بدان مه خرگاهی

آه و فغان من به قلک برشد
سنگین دلت نیافته آگاهی

با آهنین دل تو چه داند کرد؟
آه شب و فغان سحرگاهی

ای همنشین بیهوده گو تا چند
جان مرا به خیره همی کاهی؟

راحت ز جان خسته چه می جویی؟
طاقت ز مرغ بسته چه میخواهی؟

بینی گر آن دو برگ شقایق را
دانی بلای خاطر عاشق را

باده فروش

بنگر آن ماه روی باده فروش
غیرت آفتاب و غارت هوش

جام سیمین نهاده بر کف دست
زلف زرین فکنده بر سر دوش

غمزه اش راه دل زند که بیا
نرگسش جام می دهد که بنوش

غیر آن نوش لب که مستان را
جان و دل پرورد ز چشمهٔ نوش

دیده ای آفتاب ماه به دست
دیده ای ماه آفتاب فروش؟

۲. غزلها

جلد اول

شاهد افلاکی

چون زلف تو ام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سر و سامانی

من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی

خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی

ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی

در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی

من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله موجم تو سلسله جنبانی

از آتش سودایت دارم من و دارد دل
داغی که نمی بینی دردی که نمی دانی

دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی

ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی

حدیث جوانی

اشکم ولی به پای عزیزان چکیده ام
خارم ولی به سایهٔ گل آرمیده ام

با یاد رنگ و بوی تو ای نو بهار عشق
همچون بنفشه سر به گریبان کشیده ام

چون خاک در هوای تو از پا فتاده ام
چون اشک در قفای تو با سر دویده ام

من جلوهٔ شباب ندیدم به عمر خویش
از دیگران حدیث جوانی شنیده ام

از جام عافیت می نابی نخورده ام
وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده ام

موی سپید را فلکم رایگان نداد
این رشته را به نقد جوانی خریده ام

ای سرو پای بسته به آزادگی مناز
آزاده من که از همه عالم بریده ام

گر می گریزم از نظر مردمان رهی
عیبم مکن که آهوی مردم ندیده ام

سوزد مرا سازد مرا

ساقی بده پیمانه ای ز آن می که بی خویشم کند
بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند

زان می که در شبهای غم بارد فروغ صبحدم
غافل کند از بیش و کم فارغ ز تشویشم کند

نور سحرگاهی دهد فیضی که می خواهی دهد
با مسکنت شاهی دهد سلطان درویشم کند

سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا بیگانه از خویشم کند

بستاند ای سرو سهی! سودای هستی از رهی
یغما کند اندیشه را دور از بد اندیشم کند

زندان خاک

با دل روشن در این ظلمت سرا افتاده ام
نور مهتابم که در ویرانه ها افتاده ام

سایه پرورد بهشتم از چه گشتم صید خاک؟
تیره بختی بین کجا بودم کجا افتاده ام

جای در بستان سرای عشق می باید مرا
عندلیبم از چه در ماتم سرا افتاده ام

پایمال مردمم از نارسایی های بخت
سبزه ی بی طالعم در زیر پا افتاده ام

خار ناچیزم مرا در بوستان مقدار نیست
اشک بی قدرم ز چشم آشنا افتاده ام

تا کجا راحت پذیرم یا کجا یابم قرار؟
برگ خشکم در کف باد صبا افتاده ام

بر من ای صاحبدلان رحمی که از غمهای عشق
تا جدا افتاده ام از دل جدا افتاده ام

لب فرو بستم رهی بی روی گلچین و امیر
در فراق همنوایان از نوا افتاده ام

غباری در بیابانی

نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی

نه جان بی نصیبم را پیامی از دلارامی
نه شام بی فروغم را نشانی از سحرگاهی

نیابد محفلم گرمی نه از شمعی نه از جمعی
ندارد خاطرم الفت نه با مهری نه با ماهی

به دیدار اجل باشد اگر شادی کنم روزی
به بخت واژگون باشد اگر خندان شوم گاهی

کیم من؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان
نه آرامی نه امیدی نه همدردی نه همراهی

گهی افتان و خیزان چون غباری دربیابانی
گهی خاموش و حیران چون نگاهی برنظرگاهی

رهی تا چند سوزم در دل شبها چو کوکبها
باقبال شرر نازم که دارد عمر کوتاهی

طوفان حادثات

این سوز سینه شمع شبستان نداشته است
وین موج گریه سیل خروشان نداشته است

آگه ز روزگار پریشان ما نبود
هر دل که روزگار پریشان نداشته است

از نوشخند گرم تو آفاق تازه گشت
صبح بهار این لب خندان نداشته است

ما را دلی بود که ز طوفان حادثات
چون موج یک نفس سر و سامان نداشته است

سر بر نکرد پاک نهادی ز جیب خاک
گیتی سری سزای گریبان نداشته است

جز خون دل ز خوان فلک نیست بهره ای
این تنگ چشم طاقت مهمان نداشته است

دریا دلان ز فتنه ایام فارغند
دریای بی کران غم طوفان نداشته است

آزار ما بمور ضعیفی نمی رسد
داریم دولتی که سلیمان نداشته است

غافل مشو ز گوهر اشک رهی که چرخ
این سیمگون ستاره بدامان نداشته است

داغ تنهایی

آن قدر با آتش دل ساختم تا سوختم
بی تو ای آرام جان یا ساختم یا سوختم

سردمهری بین که کس بر آتشم آبی نزد
گرچه همچون برق از گرمی سراپا سوختم

سوختم اما نه چون شمع طرب در بین جمع
لاله ام کز داغ تنهایی به صحرا سوختم

همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب
سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم

سوختم از آتش دل در میان موج اشک
شوربختی بین که در آغوش دریا سوختم

شمع و گل هم هر کدام از شعله ای در آتشند
در میان پاکبازان من نه تنها سوختم

جان پاک من رهی خورشید عالمتاب بود
رفتم و از ماتم خود عالمی را سوختم

نیلوفر

نه به شاخ گل نه بر سرو چمن پبچیده ام
شاخه تاکم بگرد خویشتن پیچیده ام

گرچه خاموشم ولی آهم بگردون می رود
دود شمع کشته ام در انجمن پیچیده ام

می دهم مستی به دلها گر چه مستورم ز چشم
بوی آغوش بهارم در چمن پیچیده ام

جای دل در سینه صد پاره دارم آتشی
شعله را چون گل درون پیرهن پیچیده ام

نازک اندامی بود امشب در آغوشم رهی
همچو نیلوفر بشاخ نسترن پیچیده ام

رسوای دل

همچو نی می نالم از سودای دل
آتشی در سینه دارم جای دل

من که با هر داغ پیدا ساختم
سوختم از داغ نا پیدای دل

همچو موجم یک نفس آرام نیست
بسکه طوفان زا بود دریای دل

دل اگر از من گریزد وای من
غم اگر از دل گریزد وای دل

ما ز رسوایی بلند آوازه ایم
نامور شد هر که شد رسوای دل

خانه مور است و منزلگاه بوم
آسمان با همت والای دل

گنج منعم خرمن سیم و زر است
گنج عاشق گوهر یکتای دل

در میان اشک نومیدی رهی
خندم از امیدواریهای دل

غرق تمنای تو ام

در پیش بیدردان چرا فریاد بی حاصل کنم
گر شکوه ای دارم ز دل با یار صاحبدل کنم

در پرده سوزم همچو گل در سینه جوشم همچو مل
من شمع رسوا نیستم تا گریه در محفل کنم

اول کنم اندیشه ای تا برگزینم پیشه ای
آخر به یک پیمانه می اندیشه را باطل کنم

زآن رو ستانم جام را آن مایه آرام را
تا خویشتن را لحظه ای از خویشتن غافل کنم

از گل شنیدم بوی او مستانه رفتم سوی او
تا چون غبار کوی او در کوی جان منزل کنم

روشنگری افلاکیم چون آفتاب از پاکیم
خاکی نیم تا خویش را سرگرم آب و گل کنم

غرق تمنای توام موجی ز دریای تو ام
من نخل سرکش نیستم تا خانه در ساحل کنم

دانم که آن سرو سهی از دل ندارد آگهی
چند از غم دل چون رهی فریاد بی حاصل کنم

دل زاری که من دارم

نداند رسم یاری بی وفا یاری که من دارم
به آزار دلم کوشد دل آزاری که من دارم

و گر دل را به صد خواری رهانم از گرفتاری
دلازاری دگر جوید دل زاری که من دارم

به خاک من نیفتد سایه سرو بلند او
ببین کوتاهی بخت نگونساری که من دارم

گهی خاری کشم از پا گهی دستی زنم بر سر
بکوی دلفریبان این بود کاری که من دارم

دل رنجور من از سینه هر دم می رود سویی
ز بستر می گریزد طفل بیماری که من دارم

ز پند همنشین درد جگر سوزم فزونتر شد
هلاکم می کند آخر پرستاری که من دارم

رهی آنمه بسوی من بچشم دیگران بیند
نداند قیمت یوسف خریداری که من دارم

جلد دوم

سایه آرمیده

لاله داغدیده را مانم
کشت آفت رسیده را مانم

دست تقدیر از تو دورم کرد
گل از شاخ چیده را مانم

نتوان بر گرفتنم از خاک
اشک از رخ چکیده را مانم

پیش خوبانم اعتباری نیست
جنس ارزان خریده را مانم

برق آفت در انتظار من است
سبزه نو دمیده را مانم

تو غزال رمیده را مانی
من کمان خمیده را مانم

به من افتادگی صفا بخشید
سایه آرمیده را مانم

در نهادم سیاهکاری نیست
پرتو افشان سپیده را مانم

گفتمش ای پری که رامانی؟
گفت: بخت رمیده را مانم

دلم از داغ او گداخت رهی
لاله داغدیده را مانم

نازک اندام

ز جام آینه گون پرتو شراب دمید
خیال خواب چه داری؟ که آفتاب دمید

درون اشک من افتاد نقش اندامش
به خنده گفت: که نیلوفری ز آب دمید

ز جامه گشت پدیدار گوی سینه او
ستاره ای ز گریبان ماهتاب دمید

کشید دانه امید ما سری از خاک
که برق خنده زنان از دل سحاب دمید

بباد رفت امیدی که داشتم از خلق
فریب بود فروغی که از سراب دمید

غبار تربت ما بوی گل دهد گویی
که جای لاله ازین خاک مشک ناب دمید

رهی چو برق شتابنده خنده ای زد و رفت
دمی نماند چو نوری که از شهاب دمید

سودازده

آن که سودا زده چشم تو بوده است منم
و آن که از هر مژه صد چشمه گشوده است منم

آن ز ره مانده سرگشته که ناسازی بخت
ره به سر منزل وصلش ننموده است منم

آن که پیش لب شیرین تو ای چشمه نوش
آفرین گفته و دشنام شنوده است منم

آن که خواب خوشم از دیده ربوده است تویی
و آن که یک بوسه از آن لب نربوده است منم

ای که از چشم رهی پای کشیدی چون اشک
آن که چون آه به دنبال تو بوده است منم

پایان شب

رفت و نرفته نکهت گیسوی او هنوز
غرق گل است بسترم از بوی او هنوز

دوران شب ز بخت سیاهم بسر رسید
نگشوده تاری از خم گیسوی او هنوز

از من رمید و جای به پهلوی غیر کرد
جانم نیارمیده به پهلوی او هنوز

دردا که سوخت خار و خس آشیان ما
نگرفته خانه در چمن کوی او هنوز

روزی فکند یار نگاهی بسوی غیر
باز است چشم حسرت من سوی او هنوز

یکبار چون نسیم صبا بر چمن گذشت
می آید از بنفشه و گل بوی او هنوز

روزیکه داد دل به گل روی او رهی
مسکین نبود باخبر از خوی او هنوز

باران صبحگاهی

اشک سحر زداید از لوح دل سیاهی
خرم کند چمن را باران صبحگاهی

عمری ز مهرت ای مه شب تا سحر نخفتم
دعوی ز دیده من و ز اختران گواهی

چون زلف و عارض او چشمی ندیده هرگز
صبحی بدین سپیدی شامی بدان سیاهی

داغم چو لاله ای گل از درد من چه پرسی؟
مردم ز محنت ای غم از جان من چه خواهی؟

ای گریه در هلاکم هم عهد رنج و دردی
وی ناله در عذابم همراز اشک و آهی

چندین رهی چه نالی از داغ بی نصیبی؟
در پای لاله رویان این بس که خاک راهی

عمر نرگس

آتشین خوی مرا پاس دل من نیست نیست
برق عالم سوز را پروای خرمن نیست نیست

مشت خاشاکی کجا بندد ره سیلاب را؟
پایداری پیش اشکم کار دامن نیست نیست

آنقدر بنشین که برخیزد غبار از خاطرم
پای تا سر ناز من هنگام رفتن نیست نیست

قصه امواج دریا را ز دریا دیده پرس
هر دلی آگه ز طوفان دل من نیست نیست

همچو نرگس تا گشودم چشم پیوستم به خاک
گل دوروزی بیشتر مهمان گلشن نیست نیست

ناگزیر از ناله ام در ماتم دل چون کنم؟
مرهم داغ عزیزان غیر شیون نیست نیست

در پناه می ز عقل مصلحت بین فارغیم
در کنار دوست بیم از طعن دشمن نیست نیست

بر دل پاکان نیفتد سایه آلودگی
داغ ظلمت بر جبینم صبح روشن نیست نیست

نیست در خاطر مرا اندیشه از گردون رهی
رهرو آزاده را پروای رهزن نیست نیست

سراب آرزو

دل من ز تابناکی به شراب ناب ماند
نکند سیاهکاری که به آفتاب ماند

نه ز پای می نشیند نه قرار می پذیرد
دل آتشین من بین که به موج آب ماند

ز شب سیه چه نالم؟ که فروغ صبح رویت
به سپیده سحرگاه و به ماهتاب ماند

نفس حیات بخشت به هوای بامدادی
لب مستی آفرینت به شراب ناب ماند

نه عجب اگر به عالم اثری نماند از ما
که بر آسمان نبینی اثر از شهاب ماند

رهی از امید باطل ره آرزو چه پویی؟
که سراب زندگانی به خیال و خواب ماند

از خود رمیده

چو گل ز دست تو جیب دریده ای دارم
چو لاله دامن در خون کشیده ای دارم

به حفظ جان بلا دیده سعی من بیجاست
که پاس خرمن آفت رسیده ای دارم

ز سرد مهری آن گل چو برگهای خزان
رخ شکسته و رنگ پریده ای دارم

نسیم عشق کجا بشکفد بهار مرا؟
که همچو لاله دل داغدیده ای دارم

مرا زمردم نا اهل چشم مردمی است
امید میوه ز شاخ بریده ای دارم

کجاست عشق جگر سوز اضطراب انگیز؟
که من به سینه دل آرمیده ای دارم

صفا و گرمی جانم از آن بود که چو شمع
شرار آهی و خوناب دیده ای دارم

مرا چگونه بود تاب آشنایی خلق؟
که چون رهی دل از خود رمیده ای دارم

ستاره خندان

بگوش همنفسان آتشین سرودم من
فغان مرغ شبم یا نوای عودم من؟

مرا ز چشم قبول آسمان نمی افکند
اگر چو اشک ز روشندلان نبودم من

مخور فریب محبت که دوستداران را
بروزگار سیه بختی آزمودم من

به باغبانی بی حاصلم بخند ای برق
که لاله کاشتم و خار و خس درودم من

نبود گوهر یکدانه ای در این دریا
وگرنه چون صدف آغوش می گشودم من

به آبروی قناعت قسم که روی نیاز
به خاکپای فرومایگان نسودم من

اگر چه رنگ شفق یافت دامنم از اشک
همان ستاره خندان لبم که بودم من

گیاه دشت جنون خرم از من است رهی
که از سرشک روان رشک زنده رودم من

بیاد فیضی و گلبانگ عاشقانه اوست
اگر ترانه مستانه ای سرودم من

کوکب امید

ای صبح نودمیده! بناگوش کیستی؟
وی چشمه حیات لب نوش کیستی؟

از جلوهٔ تو سینه چو گل چاک شد مرا
ای خرمن شکوفه! بر و دوش کیستی؟

همچون هلال بهر تو آغوش من تهی است
ای کوکب امید در آغوش کیستی؟

مهر منیر را نبود جامهٔ سیاه
ای آفتاب حسن سیه پوش کیستی؟

امشب کمند زلف ترا تاب دیگری است
ای فتنه در کمین دل و هوش کیستی؟

ما لاله سان ز داغ تو نوشیم خون دل
تو همچو گل حریف قدح نوش کیستی؟

ای عندلیب گلشن شعر و ادب رهی
نالان بیاد غنچه خاموش کیستی؟

جلد سوم

کوی رضا

تا دامن از من کشیدی ای سر و سیمین تن من
هر شب ز خونابه دل پر گل بود دامن من

جانا رخم زرد خواهی جانم پر از درد خواهی
دانم چه ها کرد خواهی ای شعله با خرمن من

بنشین چو گل درکنارم تا بشکفد گل ز خارم
ای روی تو لاله زارم وی موی تو سوسن من

ای جان و دل مسکن تو خون گریم از رفتن تو
دست من و دامن تو اشک غم و دامن من

من کیستم بی نوایی با درد و غم آشنایی
هر لحظه گردد بلایی چون سایه پیر امن من

قسمت اگر زهر اگر مل بالین اگر خار اگر گل
غمگین نباشم که باشد کوی رضا مسکن من

گر باد صرصر غباری انگیزد از هر کناری
گرد کدورت نگیرد آیینهٔ روشن من

تا عشق و رندیست کیشم یکسان بود نوش و نیشم
من دشمن جان خویشم گر او بود دشمن من

ملک جهان تنگنایی با عرصه همت ما
خلد برین خار زاری با ساحت گلشن من

پیرایه خاک و آبم روشنگر آفتابم
گنجم ولی در خرابم ویرانه من تن من

ای گریه دل را صفا ده رنگی به رخسار ما ده
خاکم به باد فنا ده ای سیل بنیان کن من

وی مرغ شب همرهی کن زاری به حال رهی کن
تا بردلم رحمت آرد صیاد صید افکن من

نغمهٔ حسرت

یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم
در میان لاله و گل آشیانی داشتم

گرد آن شمع طرب می سوختم پروانه وار
پای آن سرو روان اشک روانی داشتم

آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود
عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم

چون سرشک از شوق بودم خاکبوس درگهی
چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم

در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود
در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم

درد بی عشقی ز جانم برده طاقت ورنه من
داشتم آرام تا آرام جانی داشتم

بلبل طبعم رهی باشد ز تنهایی خموش
نغمه ها بودی مرا تا همزبانی داشتم

پاس دوستی

بهر هر یاری که جان دادم به پاس دوستی
دشمنیها کرد با من در لباس دوستی

کوه پا بر جا گمان می کردمش دردا که بود
از حبابی سست بنیان تر اساس دوستی

بس که رنج از دوستان باشد دل آزرده را
جای بیم دشمنی دارد هراس دوستی

جان فدا کردیم و یاران قدر ما نشناختند
کور بادا دیدهٔ حق ناشناس دوستی

دشمن خویشی رهی کز دوستداران دوروی
دشمنی بینی و خاموشی به پاس دوستی

اندوه دوشین

دوش چون نیلوفر از غم پیچ و تابی داشتم
هر نفس چون شمع لرزان اضطرابی داشتم

اشک سیمینم به دامن بود بی سیمین تنی
چشم بی خوابی ز چشم نیم خوابی داشتم

سایهٔ اندوه بر جانم فرو افتاده بود
خاطری همرنگ شب بی آفتابی داشتم

خانه از سیلاب اشکم همچو دریا بود و من
خوابگه از موج دریا چون حبابی داشتم

محفلم چون مرغ شب از ناله دل گرم بود
چون شفق از گریه خونین شرابی داشتم

شکوه تنها از شب دوشین ندارم کز نخست
بخت ناساز و دل ناکامیابی داشتم

نیست ما را پای رفتن از گرانجانی چو کوه
کاش کز فیض اجل عمر شهابی داشتم

شادی از ماتمسرای خاک میجستم رهی
انتظار چشمه نوش از سرابی داشتم

غنچه پژمرده

عاشق از تشویش دنیا و غم دین فارغ است
هر که از سر بگذرد از فکر بالین فارغ است

چرخ غارت پیشه را با بینوایان کار نیست
غنچه پژمرده از ناراج گلچین فارغ است

شور عشق تازه ای دارد مگر دل؟ کاین چنین
خاطرم امروز از غمهای دیرین فارغ است

خسروان حسن را پاس فقیران نیست نیست
گر به تلخی جان دهد فرهاد شیرین فارغ است

هر نفس در باغ طبعم لاله ای روید رهی
نغمه سنجان را دل از گلهای رنگین فارغ است

آه آتشناک

چون شمع نیمه جان به هوای تو سوختیم
با گریه ساختیم و به پای توسوختیم

اشکی که ریختیم به یاد تو ریختیم
عمری که سوختیم برای تو سوختیم

پروانه سوخت یک شب و آسود جان او
ما عمر ها ز داغ جفای تو سوختیم

دیشب که یار انجمن افروز غیر بود
ای شمع تا سپیده به جای تو سوختیم

کوتاه کن حکایت شبهای غم رهی
کز برق آه و سوز نوای تو سوختیم

ماجرای نیمشب

یافتم روشندلی از گریه های نیمشب
خاطری چون صبح دارم از صفای نیمشب

شاهد معنی که دل سر گشته از سودای اوست
جلوه بر من کرد در خلوت سرای نیمشب

در دل شب دامن دولت به دست آمد مرا
گنج گوهر یافتم از گریه های نیمشب

دیگرم الفت به خورشید جهان افروز نیست
تا دل درد آشنا شد آشنای نیمشب

نیمشب با شاهد گلبن درآمیزد نسیم
بوی آغوش تو آید از هوای نیمشب

نیست حالی در دل شاعر خیال انگیز تر
از سکوت خلوت اندیشه زای نیمشب

با امید وصل از درد جدایی باک نیست
کاروان صبح آید از قفای نیمشب

همچو گل امشب رهی از پای تا سر گوش باش
تا سرایم قصه ای از ماجرای نیمشب

شراب بوسه

شکسته جلوه گلبرگ از بر و دوشت
دمیده پرتو مهتاب از بناگوشت

مگر به دامن گل سر نهاده ای شب دوش؟
که آید از نفس غنچه بوی آغوشت

میان آنهمه ساغر که بوسه می افشاند
بر آتشین لب جان پرور قدح نوشت

شراب بوسه من رنگ و بوی دیگر داشت
مباد گرمی آن بوسه ها فراموشت

ترا چو نکهت گل تاب آرمیدن نیست
نسیم غیر ندانم چه گفت در گوشت؟

رهی اگر چه لب از گفتگو فروبستی
هزار شکوه سراید نگاه خاموشت

پردهٔ نیلی

رفتیم و پای بر سر دنیا گذاشتیم
کار جهان به اهل جهان واگذاشتیم

چون آهوی رمیده ز وحشت سرای شهر
رفتیم و سر به دامن صحرا گذاشتیم

ما را به آفتاب فلک هم نیاز نیست
این شوخ دیده را به مسیحا گذاشتیم

بالای هفت پردهٔ نیلی است جای ما
پا چون حباب بر سر دریا گذاشتیم

ما را بس است جلوه گه شاهدان قدس
دنیا برای مردم دنیا گذاشتیم

کوتاه شد ز دامن ما دست حادثات
تا دست خود به گردن مینا گذاشتیم

شاهد که سرکشی نکند دلفریب نیست
فهم سخن به مردم دانا گذاشتیم

در جستجوی یار دل آزار کس نبود
این رسم تازه را به جهان ما گذاشتیم

ایمن ز دشمنیم که با دشمنیم دوست
بنیان زندگی به مدارا گذاشتیم

صد غنچهٔ دل از نفس ما شکفته شد
هر جا که چون نسیم سحر پا گذاشتیم

ما شکوه از کشاکش دوران نمی کنیم
موجیم و کار خویش به دریا گذاشتیم

از ما به روزگار حدیث وفا بس است
نگذاشتیم گر اثری یا گذاشتیم

بودیم شمع محفل روشندلان رهی
رفتیم و داغ خویش به دلها گذاشتیم

فریاد بی اثر

از صحبت مردم دل ناشاد گریزد
چون آهوی وحشی که ز صیاد گریزد

پروا کند از باده کشان زاهد غافل
چون کودک نادان که از استاد گریزد

دریاب که ایام گل و صبح جوانی
چون برق کند جلوه و چون باد گریزد

شادی کن اگر طالب آسایش خویشی
کآسودگی از خاطر ناشاد گریزد

غم در دل روشن نزند خیمهٔ اندوه
چون بوم که از خانه آباد گریزد

فریاد که دردام غمت سوختگان را
صبر از دل و تاثیر ز فریاد گریزد

گر چرخ دهد قوت پرواز رهی را
چون بوی گل از گلشن ایجاد گریزد

صفای شبنم

او را برنگ و بوی نگویم نظیر نیست
گلبن نظیر اوست ولی دلپذیر نیست

ما را نسیم کوی تو از خاک بر گرفت
خاشاک را به غیر صبا دستگیر نیست

گلبانگ نی اگر چه بود دلنشین ولی
آتش اثر چو ناله مرغ اسیر نیست

غافل مشو ز عمر که ساکن نمی شود
سیل عنان گسسته اقامت پذیر نیست

روی نکو به طینت ساقی نمی رسد
گل را صفای شبنم روشن ضمیر نیست

با عمر ساختیم ز دل مردگی رهی
ماتم رسیده را ز تحمل گزیر نیست

جلد چهارم

برق نگاه

به روی سیل گشادیم راه خانهٔ خویش
به دست برق سپردیم آشیانهٔ خویش

مرا چه حد که زنم بوسه آستین ترا
همین قدر تو مرانم ز آستانهٔ خویش

به جز تو کز نگهی سوختی دل ما را
به دست خویش که آتش زند به خانهٔ خویش

مخوان حدیث رهایی که الفتی است مرا
به ناله سحر و گریه شبانهٔ خویش

ز رشک تا که هلاکم کند به دامن غیر
چو گل نهد سر و مستی کند بهانهٔ خویش

رهی به ناله دهی چند دردسر ما را؟
بمیر از غم و کوتاه کن فسانهٔ خویش

خشکسال ادب

دگر ز جان من ای سیمبر چه می خواهی؟
ربوده ای دل زارم دگر چه می خواهی؟

مریز دانه که ما خود اسیر دام توایم
ز صید طایر بی بال و پر چه می خواهی؟

اثر ز ناله خونین دلان گریزان است
ز ناله ای دل خونین اثر چه می خواهی؟

به گریه بر سر راهش فتاده بودم دوش
به خنده گفت از این رهگذر چه می خواهی؟

نهاده ام سر تسلیم زیر شمشیرت
بیار بر سرم ای عشق هر چه می خواهی

کنون که بی هنرانند کعبه دل خلق
چو کعبه حرمت اهل هنر چه می خواهی؟

به غیر آن که بیفتد ز چشم ها چون اشک
به جلوه گاه خزف از گهر چه می خواهی؟

رهی چه می طلبی نظم آبدار از من؟
به خشکسال ادب شعر تر چه می خواهی؟

حاصل عمر

بس که جفا ز خار و گل دید دل رمیده ام
همچو نسیم از این چمن پای برون کشیده ام

شمع طرب ز بخت ما آتش خانه سوز شد
گشت بلای جان من عشق به جان خریده ام

حاصل دور زندگی صحبت آشنا بود
تا تو ز من بریده ای من ز جهان بریده ام

تا به کنار بودیَم بود به جا قرار دل
رفتی و رفت راحت از خاطر آرمیده ام

تا تو مراد من دهی کشته مرا فراق تو
تا تو به داد من رسی من به خدا رسیده ام

چون به بهار سر کند لاله ز خاک من برون
ای گل تازه یاد کن از دل داغ دیده ام

یا ز ره وفا بیا یا ز دل رهی برو
سوخت در انتظار تو جان به لب رسیده ام

جلوه نخستین

رخم چو لاله ز خوناب دیده رنگین است
نشان قافله سالار عاشقان این است

مبین به چشم حقارت به خون دیده ما
که آبروی صراحی به اشک خونین است

ز آشنایی ما عمر ها گذشت و هنوز
به دیده منت آن جلوه نخستین است

نداد بوسه و این با که می توان گفتن؟
که تلخکامی ما ز آن دهان شیرین است

به روشنان چه بری شکوه از سیاهی بخت
که اختر فلکی نیز چون تو مسکین است

به غیر خون جگر نیست بی نصیبان را
زمانه را چه گنه چوننصیب ما این است

رهی ز لاله و گل نشکفد بهار مرا
بهار من گل روی امیر و گلچین است

بوسه جام

تو سوز آه من ای مرغ شب چه میدانی؟
ندیده ای شب من تاب و تب چه میدانی؟

بمن گذار که لب بر لبش نهم ای جام
تو قدر بوسه آن نوش لب چه میدانی؟

چو شمع و گل شب و روزت به خنده می گذرد
تو گریه سحر و آه شب چه میدانی؟

بلای هجر ز هر درد جانگدازتر است
ندیده داغ جدایی تعب چه میدانی؟

رهی به محفل عشرت به نغمه لب مگشای
تو دل شکسته نوای طرب چه میدانی؟

ناله جویبار

گر چه روزی تیره تر از شام غم باشد مرا
در دل روشن صفای صبحدم باشد مرا

زرپرستی خواب راحت را ز ندگس دور کرد
صرف عشرت می کنم گر یک درم باشد مرا

خواهش دل هر چه کمتر شادی جان بیشتر
تا دلی بی آرزو باشد چه غم باشد مرا

در کنار من ز گرمی بر کناری ایدریغ
وصل و هجران غم و شادی به هم باشد مرا

در خروش آیم چو بینم کج نهادی های خلق
جویبارم ناله از هر پیچ و خم باشد مرا

گر چه در کارم چو انجم عقده ها باشد رهی
چهره بگشاده ای چون صبحدم باشد مرا

کیان اندوه

نی افسرده ای هنگام گل روید ز خاک من
که برخیزد از آن نی ناله های دردناک من

مزار من اگر فردوس شادی آفرین باشد
به جای لاله و گل خار غم روید ز خاک من

مخند ای صبح بی هنگام که امشب سازشی دارد
نوای مرغ شب با خاطر اندوهناک من

نیم چون خاکیان آلودهٔ گرد کدورتها
صفای چشمهٔ مهتاب دارد جان پاک من

چو دشمن از هلاک من رهی خشنود میگردد
بمیرم تا دلی خشنود گردد از هلاک من

سرگشته

بی روی تو راحت ز دل زار گریزد
چون خواب که از دیده بیمار گریزد

در دام تو یک شب دلم از ناله نیاسود
آسودگی از مرغ گرفتار گریزد

از دشمن و از دوست گریزیم و عجب نیست
سرگشته نسیم از گل و از خار گریزد

شب تا سحر از ناله دل خواب ندارم
راحت به شب از چشم پرستار گریزد

ای دوست بیازار مرا هر چه توانی
دل نیست اسیری که ز آزار گریزد

زین بیش رهی ناله مکن در بر آن شوخ
ترسم که ز نالیدن بسیار گریزد

یار دیرین

به سوی ما گذار مردم دنیا نمی افتد
کسی غیر از غم دیرین به یاد ما نمی افتد

منم مرغی که جز در خلوت شبها نمی نالد
منم اشکی که جز بر خرمن دلها نمی افتد

ز بس چون غنچه از پاس حیا سر در گریبانم
نگاه من به چشم آن سهی بالا نمی افتد

به پای گلبنی جان داده ام اما نمی دانم
که می افتد به خاکم سایهٔ گل یا نمی افتد

رود هر ذرهٔ خاکم به دنبال پریرویی
غبار من به صحرای طلب از پا نمی افتد

مراد آسان به دست آید ولی نوشین لبی جز او
پسند خاطر مشکل پسند ما نمی افتد

تو هم با سروبالایی سری داری و سودایی
کمند آرزو برجان من تنها نمی افتد

نصیب ساغر می شد لب جانانه بوسیدن
رهی دامان این دولت به دست ما نمی افتد

حصار عافیت

نسیم وصل به افسردگان چه خواهد کرد؟
بهار تازه به برگ خزان چه خواهد کرد؟

به من که سوختم از داغ مهربانی خویش
فراق و وصل تو نامهربان چه خواهد کرد؟

سرای خانه بدوشی حصار عافیت است
صبا به طایر بی آشیان چه خواهد کرد؟

ز فیض ابر چه حاصل گیاه سوخته را؟،
شراب با من افسرده جان چه خواهد کرد؟

مکن تلاش که نتوان گرفت دامن عمر
غبار بادیه با کاروان چه خواهد کرد؟

به باغ خلد نیاسود جان علوی ما
به حیرتم که در این خاکدان چه خواهد کرد؟

صفای باده روشن ز جوش سینه اوست
تو چاره ساز خودی آسمان چه خواهد کرد؟

به من که از دو جهان فارغم به دولت عشق
رهی ملامت اهل جهان چه خواهد کرد؟

ساغر خورشید

زلف و رخسار تو ره بر دل بیتاب زنند
رهزنان قافله را در شب مهتاب زنند

شکوه ای نیست ز طوفان حوادث ما را
دل به دریازدگان خنده به سیلاب زنند

جرعه نوشان تو ای شاهد علوی چون صبح
باده از ساغر خورشید جهانتاب زنند

خاکساران ترا خانه بود بر سر اشک
خس و خاشاک سراپرده به گرداب زنند

گفتم: از بهر چه پویی ره میخانه رهی
گفت: آنجاست که بر آتش غم آب زنند

آیینهٔ روشن

ز کینه دور بود سینه ای که من دارم
غبار نیست بر آیینه ای که من دارم

ز چشم پر گهرم اختران عجب دارند
که غافلند ز گنجینه ای که من دارم

به هجر و وصل مرا تاب آرمیدن نیست
یکیست شنبه و آدینه ای که من دارم

سیاهی از رخ شب می رود ولی از دل
نمی رود غم دیرینه ای که من دارم

تو اهل درد نه ای ورنه آتشی جانسوز
زبانه می کشد از سینه ای که من دارم

رهی ز چشمه خورشید تابناک تر است
به روشنی دل بی کینه ای که من دارم

دریادل

دور از تو هر شب تا سحر گریان چو شمع محفلم
تا خود چه باشد حاصلی از گریهٔ بی حاصلم؟

چون سایه دور از روی تو افتاده ام در کوی تو
چشم امیدم سوی تو وای از امید باطلم

از بس که با جان و دلم ای جان و دل آمیختی
چون نکهت از آغوش گل بوی تو خیزد از گلم

لبریز اشکم جام کو؟ آن آب آتش فام کو؟
و آن مایهٔ آرام کو؟تا چاره سازد مشکلم

در کار عشقم یار دل آگاهم از اسرار دل
غافل نیم از کار دل وز کار دنیا غافلم

در عشق و مستی داده ام بود و نبود خویشتن
ای ساقی مستان بگو دیوانه ام یا عاقلم

چون اشک می لرزد دلم از موج گیسویی رهی
با آن که در طوفان غم دریادلم دریادلم

۳.منظومه ها

خلقت زن

کیم من دردمندی ناتوانی
اسیری خسته ای افسرده جانی

تذروی آشیان بر باد رفته
به دام افتاده ای از یاد رفته

دلم بیمار و لب خاموش و رخ زرد
همه سوز و همه داغ و همه درد

بود آسان علاج درد بیمار
چو دل بیمار شد مشکل شود کار

نه دمسازی که با وی راز گویم
نه یاری تا غم دل باز گویم

درین محفل چون من حسرت کشی نیست
بسوز سینه من آتشی نیست

الهی در کمند زن نیفتی
وگر افتی بروز من نیفتی

میان بر بسته چون خونخواره دشمن
دل آزاری به آزار دل من

دلم از خوی او دمساز درد است
زن بد خو بلای جان مرد است

زنان چون آتشند از تندخویی
زن و آتش ز یک جنسند گویی

نه تنها نامراد آن دل شکن باد
که نفرین خدا بر هر چه زن باد

نباشد در مقام حیله و فن
کم از نا پارسا زن پارسا زن

زنان در مکر و حیلت گونه گونند
زیانند و فریبند و فسونند

چو زن یار کسان شد مار زو به
چو تر دامن بود گل، خار از او به

حذر کن ز آن بت نسرین برودوش
که هر دم با خسی گردد هم آغوش

منه در محفل عشرت چراغی
کزو پروانه ای گیرد سراغی

میفشان دانه در راه تذروی
که ماوا گیرد از سروی به سروی

وفاداری مجوی از زن که بیجاست
کزین بر بط نخیزد نغمه راست

درون کعبه شوق دیر دارد
سری با تو سری با غیر دارد

جهان داور چو گیتی را بنا کرد
پی ایجاد زن اندیشهها کرد

مهیا تا کند اجزای او را
ستاند از لاله و گل رنگ و بو را

ز دریا عمق و از خورشید گرمی
ز آهن سختی از گلبرگ نرمی

تکاپو از نسیم و مویه از جوی
ز شاخ تر گراییدن به هر سوی

ز امواج خروشان تندخویی
ز روز و شب دورنگی ودورویی

صفا از صبح و شور انگیزی از می
شکر افشانی و شیرینی از ن ی

ز طبع زهره شادی آفرینی
ز پروین شیوه بالا نشینی

ز آتش گرمی و دم سردی از آب
خیال انگیزی از شبهای مهتاب

گرانسنگی ز لعل کوهساری
سبکروحی ز مرغان بهاری

فریب مار و دوراندیشی از مور
طراوت از بهشت و جلوه از حور

ز جادوی فلک تزویر و نیرنگ
تکبر از پلنگ آهنین چنگ

ز گرگ تیز دندان کینه جویی
ز طوطی حرف نا سنجیده گویی

ز باد هرزه پو نا استواری
ز دور آسمان نا پایداری

جهانی را به هم آمیخت ایزد
همه در قالب زن ریخت ایزد

ندارد در جهان همتای دیگر
بهدنیا در بود دنیای دیگر

ز طبع زن به غیر از شر چه خواهی؟
وزین موجود افسونگر چه خواهی؟

اگر زن نو گل باغ جهان است
چرا چون خار سرتا پا زبان است؟

چه بودی گر سراپا گوش بودی
چو گل با صد زبان خاموش بودی

چنین خواندم زمانی درکتابی
ز گفتار حکیم نکته یابی

دو نوبت مرد عشرت ساز گردد
در دولت به رویش باز گردد

یکی آن شب که با گوهر فشانی
رباید مهر از گنجی که دانی

دگر روزی که گنجور هوس کیش
به خاک اندر نهد گنجینه خویش

گنجینه دل

چشم فروبسته اگر وا کنی
درتو بود هر چه تمنا کنی

عافیت از غیر نصیب تو نیست
غیر تو ای خسته طبیب تونیست

از تو بود راحت بیمار تو
نیست به غیر از تو پرستار تو

همدم خود شو که حبیب خودی
چاره خود کن که طبیب خودی

غیر که غافل ز دل زار تست
بی خبر از مصلحت کار تست

بر حذر از مصلحت اندیش باش
مصلحت اندیش دل خویش باش

چشم بصیرت نگشایی چرا؟
بی خبر از خویش چرایی چرا؟

صید که درمانده ز هر سو شده است
غفلت او دام ره او شده است

تا ره غفلت سپرد پای تو
دام بود جای تو ای وای تو

خواجه مقبل که ز خود غافلی
خواجه نه ای بنده نا مقبلی

از ره غفلت به گدایی رسی
ور به خود آیی به خدایی رسی

پیر تهی کیسه بی خانه ای
داشت مکان در دل ویرانه ای

روز به دریوزگی از بخت شوم
شام به ویرانه درون همچو بوم

گنج زری بود در آن خاکدان
چون پری از دیده مردم نهان

پای گدا بر سر آن گنج بود
لیک ز غفلت به غم ورنج بود

گنج صفت خانه به ویرانه داشت
غافل از آن گنج کهد ر خانه داشت

عاقبت از فاقه و اندوه و رنج
مرد گدا مرد و نهان ماند گنج

ای شده نالان ز غمو رنج خویش
چند نداری خبر از گنج خویش؟

گنج تو باشد دل آگاه تو
گوهر تو اشک سحرگاه تو

مایه امید مدان غیر را
کعبه حاجات مخوان دیر را

غیر ز دلخواه تو آگاه نیست
ز آنکه د لی رابدلی راه نیست

خواهش مرهم ز دل ریش کن
هر چه طلب می کنی از خویش کن

نظرات کاربران درباره کتاب مجموعه اشعار رهی معیری

خیلی خوبه .اگر امکانش هست کتابهایی از آقای فاضل نظری هم قرار بدید
در 2 سال پیش توسط esm...079
عالیه ممنون از شما برای قرار دادن مجموعه اشعار رهی معیری عزیز
در 2 سال پیش توسط atr...979
غم انگیز و دلربا
در 1 سال پیش توسط داود ...
رهی عالیه
در 2 سال پیش توسط Shervin
بسیار زیبا بود
در 1 سال پیش توسط samira anoosheh
میشه خواهش کنم اشعار سهراب سپهری و نیما هم بصورت رایگان بذارید؟
در 2 سال پیش توسط men...ade
بسیار عالی
در 2 سال پیش توسط rez...i20
ای به قربانت بیا باهم بریم بر دیار پنجرها بسکه دیوار بدیدیم رفته از نظرم دار درخت را عاللیی
در 6 ماه پیش توسط احمد بدری
جالبه
در 2 سال پیش توسط امیرعلی حق پرست
روحش شاد
در 2 ماه پیش توسط سپهر هیبتیان