فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شهر يک نفره

کتاب شهر يک نفره

نسخه الکترونیک کتاب شهر يک نفره به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب شهر يک نفره

همان لحظه حس کرد که باید خودش باشد. آن پایین ایستاده بود، چشم‌هاش را رو به پنجره گشاد کرده بود و زیر لب حرفی می‌زد. مینا جلوتر رفت پنجره را باز کرد و خم شد بهتر ببیند. اِپُل‌های مانتویش زیر چادری که می‌بایست نازک باشد، برجسته به چشم می‌خورد. دستش را بالاآورد و کلمه‌ای را بلند ادا کرد. مینا متوجه نشد.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.47 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شهر يک نفره

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



نادیا

به داود غفارزادگان
و آن همه خوبی ها

نادیا دوست ما نبود، اما همیشه با ما بود. اولین بار که دیدمش، پیش دانشگاهی می رفتم. آن روزها با کسانی دوست شده بودم که زیاد مهمانی می رفتند. توی یکی از این مهمانی ها دیدمش.
نادیا همه جا بود، همه جا می شد دیدش. توی مهمانی ها، جشن تولدها، حتی وقتی دو دوست توی کافه ای می نشستند و حرفی برای گفتن نداشتند، به نادیا زنگ می زدند که زود خودش را برساند.
نادیا اصلاً قشنگ نبود؛ کوتاه و فوق العاده چاق بود. با صورتی گرد و پهن و دماغی که انگار مثل خمیری باد کرده به صورتش چسبانده باشند. اما هنری داشت که ما هیچ کدام نداشتیم. نادیا می توانست بخنداند، می توانست ادای هر صورتی را، هر صدایی را و هر طرز راه رفتنی را دربیاورد.
نادیا که می آمد مهمانی طور دیگری می شد. انگار آماده ترکیدن بمب بزرگی باشیم، هیجان خاصِ انفجار و تاثیر مهیبش نفس هامان را تنگ می کرد و سراپا چشم می شدیم تا ببینیم نادیا چه کسی را جلوی روی خودش سوژه می کند و ادای ریز ریز حرکات و حرف زدنش را درمی آورد.
به هیچ کس برنمی خورد حتی به پسرهایی که با دوست هایم به مهمانی می آمدند؛ به هیچ کس.
نادیا کم تر حرف جدی می زد. حتی موقع شام خوردن هم لودگی می کرد. جدی ترین حرفش مثلاً این بود که: «بابام نگران می شه. باید برم.»
و ما پدرش را می شناختیم. سرهنگ بازنشسته ای که یک چشمش کور بود و خیلی عصبی بود و گاهی نادیا را کتک می زد. خود نادیا همه این ها را با ادا و اطوار برایمان تعریف کرده بود؛ البته گریه بعد از کتک خوردن را باور نکرده بودیم.
مادرش سال ها پیش جلوی چشم نادیا خودسوزی کرده بود. به این اما نمی خندید. کسی هم چیزی نمی گفت. شاید هم آن قدر حرف بود که به سوال کردن از زندگی و حتی خود نادیا نمی رسید.
همیشه دیر می آمد، خیلی دیر؛ بعد از همه مهمان ها. اما این بار زودتر از همه به مهمانی بزرگ رعنا آمد. رعنا توی آشپزخانه آهسته به ما گفت: «نمی دونم واسه چی این قدر زود اومده. نیگا... داره مثه گاو می خوره. تو رو خدا برین یه ذره سرِ کارش بذارین. الآن همه چی رو می خوره.» و رو به من کرد: «تو برو.»
گفتم: «نه بابا، یهو تا آخر مهمونی می چسبه بهم. من نمی رم.»
و تا دیگران برسند رعنا مدام یک چشمش به نادیا بود که هر بار به خوراکی تازه ای حمله می برد.
تا ساعت ده تقریبا همه آمده بودند. رعنا صدای ضبط را زیاد کرد و اول خودش پرید وسط به رقصیدن. نادیا طبق معمول، گوشه ای نشسته بود و رقص تک تکمان را زیر نظر داشت. و ما انگار تنها برای سرمشق دادن به او بود که می رقصیدیم. من که بلند شدم دورم خلوت تر شد. اول توجه نکردم اما بعد دیدم اصلاً کنارم کسی نیست و تنها منم که دارم می رقصم. چشم ها همه خیره ام بود.
بلند گفتم: «چیه؟ شمام پاشید دیگه.»
که یکهو دیدم نادیا بلند شد و آن تن گرد با نگاه شیطانی اش در کنارم شروع کرد به رقصیدن. پهلویش را به پهلویم کوبید و من که پرت شدم کنار، همه زدند زیر خنده. آن وقت من هم به تماشا ایستادم. دیدم این بار نادیا شانه هایش را مثل آدم های قوزی به هم نزدیک کرد، سرش را پایین انداخت و گوشه دهانش را کشید پایین و لب و لوچه اش آویزان ماند. آن وقت با ناشیگری ای عمدی شروع کرد به لرزاندن آن شانه های افتاده و نگاهش را هم مثل بچه ترسیده و معصومی دوخت به دیگران. بعد صدای کلفتش را زیر کرد و گفت: «چیه؟ شمام پاشید دیگه.»
خنده حبس شده در سینه ها ترکید و من دویدم سمتش. از آن جا که ریزه بودم و لاغر، مثل سوسکی از شانه های پهن و گوشتی اش آویزان شدم و موهایش را کشیدم. نادیا سعی کرد جدایم کند ولی من مثل گربه چهار چنگولی به صورت و تنش چنگ می انداختم و از ته حلق جیغ می کشیدم. بچه ها دویدند و جدایم کردند. جدا که شدم زبان باز کردم به فحش دادن. نادیا طوری، انگار با کنجکاوی، نگاهم می کرد و من هر لحظه از این نگاهش جری تر می شدم و بدتر فحشش می دادم.
بچه ها بردندم توی اتاق. زدم زیر گریه و خواستم مانتویم را تنم کنم. رعنا نمی گذاشت. از او هم بدم آمده بود. گفتم زنگ بزند آژانس که زنگ زد. غیر از رقص نادیا، تنها چیزی که عذابم می داد نگاه پسرها بود که به چشم آدم مسخره ای که سوژه نادیا شده، نگاهم می کردند. وقتی بیرون می آمدم، دوست تازه ام را دیدم که کنار نادیا نشسته بود. غش غش با هم می خندیدند. پسره مرا که دید درجا خشک شد. رویم را برگرداندم و رفتم بیرون.
چهار یا پنج روز بعد گوشی تلفن را که برداشتم، اول صدای نادیا را نشناختم. هیچ وقت او به ما زنگ نمی زد. ما بودیم که زنگ می زدیم و می گفتیم بیا. این بار ولی نادیا به من گفت: «بیا.»
با غیظ گفتم: «گمشو دلقک!»
اصرار می کرد بروم خانه شان. گفت پدرش نیست. گفتم: «برو خودت رو سوژه کن، خرس بی ریخت.»
باز اصرار کرد. جدی می گفت ولی باور نمی کردم. گفت تنها من و خودش هستیم و هیچ کس نمی داند و حتما حتما باید بروم خانه شان.
نمی دانم چرا ترسیدم و گوشی را قطع کردم. دوباره زنگ زد. التماس می کرد و می گفت بیا. گفتم خوب می آیم. گوشی را قطع کردم. خواستم به کسی زنگ بزنم و بگویم. اما ترسیدم بچه ها بریزند خانه شان. رفتم جلو آینه. سعی کردم رفتارهایش را تقلید کنم. لب هایم را گشاد کردم، چشم هایم را تنگ کردم و شروع کردم به گشاد گشاد راه رفتن. دیدم خیلی هم بد نیست. اگر بخواهد باز هم دستم بیندازد، دستش می اندازم.
باز زنگ زد و پرسید: «هنوز راه نیفتادی؟»
«نه.»
«پس یادت باشه دو نخ سیگار هم بخری با هم بکشیم.»
گوشی را قطع کرد. این بار خوب چیزی گفت. پیش خودم گفتم اگر بخواهد دستم بیندازد، سیگار روشن را فرو می کنم توی چشمش و خندیدم.
خانه شان حیاط دار بود. وارد که می شدی، سمت راستِ حیاط یک باغچه و یک درخت توت بود و کنار باغچه یک میز گرد با دو صندلی دسته دار پلاستیکی گذاشته بودند.
نادیا تیشرت و دامن پوشیده بود. همان جا توی حیاط نشستیم و شروع کردیم به سیگار کشیدن. پرسید: «دیگه چطوری ملخ؟»
گفتم: «خیلی آشغالی، می دونستی؟»
با تکان سر گفت آره. بعد گفت: «ملخ، وحشی ام که هستی.»
گفتم: «من از دلقک بازی خوشم نمی آد.»
یکدفعه قیافه اش جدی شد. این بار دیگر مطمئن بودم نقش بازی نمی کند. گفت: «همیشه یه تو گوشی بَسَمه.»
آن وقت صورتم را بوسید. پرسیدم: «چه مرگته؟»
«دوست پسرت اون شب دعوتم کرد بروم مهمونی دوستش. ولی نمی رم. دیگه هیچ جا نمی رم. می آی با هم دوست باشیم و دیگه نریم هیچ جا؟»
زدم زیر خنده: «من و تو؟»
«آره به خدا تو هم مثل منی. من گنده ام، تو ریزه ای. من پر چونه ام تو ساکتی. من شلوغم تو گوشه گیری. خلاصه یه جورایی...آره دیگه...»
گفتم: «این که شبیه هم نیس.»
گفت: «خب جفتمون مسخره ایم دیگه.»
سیگارم را با حرص خاموش کردم: «تو چرا، ولی من نیستم. می دونی؟»
«چرا هستی بنده خدا، خودت خبر نداری.»
از جا بلند شدم و راه افتادم سمت در. گفت: «چرا ناراحت می شی؟ کجا؟»
در را که باز کردم، دوید و بازویم را گرفت: «حالا بمون ملخک...»
برگشتم به صورتش نگاه کردم. صورتش یک طوری من را یاد همه می انداخت. گفتم: «خداحافظ نادیا.»

آن ها

مرد به خانه برمی گشت. از خلوتی پس کوچه ها می گذشت و از سربالایی که رو به پایین می رفت، دورنمای چراغ های روشن شهر را می دید و چشم هاش روی نورهای قرمز و آبی و زرد می چرخید. درد غریبی از پشت گردنش تیر می کشید و می آمد تا ته چشم هاش. امروز بالاخره کار پیدا کرده بود. کاری که آسان بود اما یک دنیا خستگی برایش گذاشته بود.
خود را کمی جلوتر مجسم کرد: قوز کرده با صورتی در هم کشیده و لب های خشکی که گاه به گاه تنها برای پک زدن به سیگار کمی می جنبید و سر کم موی چربش که خیس عرق بود.
باید تندتر می رفت. نمی خواست به خانه برسد. بعد از استخدام، سریع به زنش تلفن کرده بود تا از نگرانی درش بیاورد. گفته بود: «یک کار خوب پیدا کردم، یک کار خیلی خوب.» زنش گفته بود: «پس برای بچه ها شیرینی بگیر، به شان می گویم کار پیدا کردی.»
حالا نه دلش می خواست شیرینی بگیرد، نه برسد خانه.
کار را برادر زنش پیدا کرده بود. گفته بود صاحبکار آقای با شخصیتی است و حساب و کتاب سرش می شود. نمی دانست چه کاری است اما از آن آقای با شخصیت شنیده بود کاری است تمام وقت و آسان، اما هر کسی از عهده اش برنمی آید.
مرد گفته بود: «باشد می روم.»
صبح خیابان شلوغ بود و تاکسی می پیچید به پس کوچه ها و در خلوتیشان می غرید و سرعت می گرفت. انگار بخواهد بازی درآورد یا فرار کند از چیزی یا کسی که خیلی نزدیک هم هست. با حال دل آشوب پیاده شد. گوشه ای ایستاد. چروک های کاغذ را باز کرد و نشانی را خواند. درست بود. سر بالا آورد و براندازش کرد. چارچوب پنجره ها مشکی بود، انگار عینک به چشم داشتند. رفت سمت ساختمان.
در شیشه ای را هل داد و داخل شد. میز نگهبان خالی بود. سمت راستش راهرو کوچکی بود که می رسید به آسانسور. خواست راه بیفتد که نگهبان صدایش زد. مرد گفت: «می خواستم برم طبقه هشتم.»
نگهبان پرسید: «با کی کار داشتین؟»
«با آقای دکتر.»
«واسه استخدام؟»
«واسه استخدام.»
نگهبان با دست اشاره کرد. مرد راه افتاد سمت آسانسور. سقف راهرو کوتاه بود و عرضش دو آدم متوسط را به هم می فشرد. سوار شد و بالا رفت. داخل آسانسور تاریک بود و نمی توانست خود را در آینه ببیند.
کنار در که رسید، لحظه ای سر جلو آورد و خوب گوش داد. از داخل صدایی نمی آمد.
زنگ را فشار داد. مردی قدبلند و میانسال در را باز کرد. سرش طاس بود و ریش بلند جوگندمی پهنای سینه اش را پوشانده بود.
عطر تند صاحبخانه را بو کشید و گفت: «سلام. واسه کار اومدم. از طرف...»
«آها.»
و کنار رفت.
وارد شد. نگاهش افتاد به تابلوی مستطیل شکل بزرگی که میان دو اتاق چسبیده بود به دیوار. میان قاب پسر و دختری روی زمین نشسته بودند. پسر شانه دختر را گرفته بود و هر دو نگران و منتظر به سویی خیره بودند.
بعد نگاه چرخاند روی مبل های چرم قهوه ای سوخته و باز خیره شد به صاحبخانه.
«قبلاً کجا کار می کردی؟»
«تو یه شرکت حسابرسی.»
صاحبخانه، انگشتش را لای ریش فرو بُرد و جنباند. پرسید:
«خُب، بیرونت کردن؟»
«نه، قرارداد چند ماهه داشتم.»
«آها.»
سرش را جلو آورد و چشم هایش را گشاد کرد.
«بایست چند تا سفته امضا کنی، خب؟»
مرد خواست بگوید نه، اما منصرف شد. گفت: «چند تا؟»
«آدرس و تلفن هم بده. ضمانتت رو که کردن.»
مرد سر تکان داد. صاحبخانه کف دست را آرام زد به پشت مرد و گفت: «حالا بریم تا بگم کارت چیه.»
رفتند به تراس. مرد ابتدا پایین را نگاه کرد و بعد خیره شد به روبرو. خانه ای با شیروانی سبز چشمش را گرفت. پنجره هایش زردرنگ بودند. نگاه چرخاند به خانه دیگری که روی بامش یک قفس بزرگ کبوتر بود.
نگاه کرد به صاحبخانه. دید او هم خیره به دورهاست. چشم هایش را تنگ کرده بود و مردمک چشمانش مدام این سو و آن سو می پرید. مرد پرسید: «آقا، کار ما چیه؟»
«باید حواست رو خوب جمع کنی.»
ساکت شد. منتظر ماند تا صاحبخانه ادامه حرفش را بگوید. اما صاحبخانه باز خیره دورها بود، انگار تمام حرفش را گفته است.
پرسید: «خب آقا، کار ما چیه؟»
صاحبخانه سر چرخاند و گفت: «همین. باید حواست رو خوب جمع کنی. چهارچشمی مواظب باشی.»
«مواظب چی آقا؟»
صاحبخانه دستش را برد میان دکمه های باز یقه و سینه اش را خاراند.
«ببین.»
یک صندلی پلاستیکی دسته دار جلو کشید و نشست رویش. سرش را کمی جلوتر از شانه گرفت و نگاه تیزش را دواند به دوردست.
«این طور می شینی، این طوری نیگا می کنی. ببین کی نزدیک می شه؟ ببین از کدوم طرف می آد؟ چی می آد؟»
مرد کمی خم شد و پرسید: «آدمن آقا؟»
صاحبخانه خندید و یکباره صورتش پر از چروک شد.
«نه. آره، ببین وقتی بیان خودت می فهمی. می شناسیشون.»
مرد نمی خواست کار را از دست بدهد. سر در نیاورده بود صاحبخانه چه می گوید. این را هم گذاشت به پای کند ذهنی خودش. گفت: «فهمیدم آقا. چشم همین کار رو می کنم.»
صاحبخانه از جا بلند شد و باز با کف دست زد به شانه مرد.
«من خودم دکترم. می گم تنها راه علاجش همینه.»
خندید. مرد هم خندید و نشست روی صندلی. سعی کرد درست مثل او بنشیند. شانه اش را عقب داد، سرش را جلو آورد و زل زد به روبرو. صاحبخانه گفت: «چشم ور ندار.»
و رفت داخل ساختمان.
از دورها ممکن بود کی بیاید؟ صاحبخانه نگاهش را دوخته بود به آسمان. پس حتما می خواسته هواپیمایی چیزی ببیند. مرد خوب نگاه کرد. آسمان سفیدرنگ بود؛ بی هیچ پرنده ای. نگاهش را برد پایین تر: پشت بام خانه ها هم خالی بود و باز پایین تر توی کوچه هم هیچ کس نبود مگر عبور هر از گاه ماشین ها.
به منظره روبرو نگاه کرد و از همان ساعت اول خسته شد. از ساختمان تنها صدای زنگ تلفن می شنید یا جابجا شدن چیزی در آشپزخانه. فکر کرد حالا زن و بچه هایش چه خوشحالند. آن لحظه زن و پسر و دخترش را با هیجان خاصی دوست داشت. فکرش رفت به گذشته. به پله ها، آسانسور همیشه خراب و شرکت شلوغ. پنجره اتاقش رو به دیوار باز می شد. هوا گرم و سنگین بود. پنجره را که باز می گذاشت باد تو می زد و کاغذها را پخش می کرد. چشم هاش از کار مدام با کامپیوتر می سوخت. حساب هایش دقیق نبود. اشتباه می کرد. دست آخر آمده بود بیرون.
می توانست دورتر هم برود. اما همه جا یک شکل و شبیه بود. همیشه جایی بود که نباید باشد. کاری می کرد که بلد نبود بکند.
صاحبخانه آمد روی تراس. پیپ به دست داشت. پرسید: «ها؟ چیزی ندیدی؟»
«نه.»
«اگه دیدی هوار بکش، داد بزن. اگر بفهمن دیدیشون شاید برگردن برن.»
مرد سرگردانده بود و نگاهش می کرد. دلش می خواست پیپ را بگیرد و آن دود ملایم و معطر را ببلعد. قیافه صاحبخانه یکدفعه جدی شد و پرسید: «خوابت که نمی آد؟»
«نه.»
«سیگار می خوای؟»
«اگه خدمتتون هست.»
صاحبخانه رفت و دقیقه ای بعد با دو نخ سیگار و یک لیوان چای برگشت: «چایی بخور. خواب از سرت می پره.»
بعد گفت: «من ماهی صد و پنجاه می دم. اگه شبا بیش تر بمونی، بیش ترش می کنم.»
مرد پرسید: «تا کی؟»
دید که چین های صورت صاحبخانه عمیق تر شد.
«نمی دونم. ممکنه نصف شب بیان یا دم صبح. من خوابم سنگینه.»
مرد نمی خواست تا دیروقت بماند. اما همه اش فکر می کرد الآن است که صاحبخانه بگوید: «برو. تو کار بلد نیستی.»
بلند شد و گفت: «پس من به خونه زنگ می زنم، می گم...»
صاحبخانه پرید میان حرفش: «امروز چندشنبه است؟»
«چهارشنبه.»
«نه، نمی خواد. امشب نمی آن.»
برگشت داخل ساختمان.
مرد نشست روی صندلی و باز چشم دوخت به منظره. زن و مردی آمده بودند روی بام یکی از ساختمان ها راه می رفتند و مدام به زمین اشاره می کردند. مرد فکر کرد چه خوب می شد اگر همه بام ها به هم وصل بود.
آسمان داشت خاکستری می شد. ابرهای باریک شناور به سرخی می زدند و آرام پیش می رفتند. به تنش کش و قوسی داد و از در شیشه ای به داخل ساختمان نگاه کرد. بلند شد. سینی چای را از زمین برداشت. رفت داخل ساختمان و بلند گفت: «آقا، می بخشید.»
کسی جواب نداد. داد زد: «می بخشید.»
صاحبخانه سریع از اتاق بیرون آمد. بند سیاه عینکی که به چشم داشت، دو سوی سرش آویزان بود، ابروهاش را بالا داد و پرسید: «هان؟ دیدیشون؟»
مرد خندید.
«نه آقا. سینی رو آوردم.»
اخم های صاحبخانه در هم رفت. جلو آمد، سینی را گرفت و زل زد به چشم های مرد.
«من حقوق می دم که اون جا بشینی مواظب باشی، اگه می خوای کار رو جدی نگیری، برو.»
مرد لحظه ای خیره به صورتش نگاه کرد و برگشت به تراس.
آسمان یکدست سیاه شده بود. ساعت ده و نیم بود. مرد خمیازه ای کشید و باز خیره شد به آسمان. تنش کوفته بود و چشم هاش می سوخت. صاحبخانه نگفته بود کی می تواند برود. حالا دیگر به پشت سرش هم نگاه نمی کرد. پا روی پا هم نمی انداخت. نمی دانست تا چند روز باید این جا بنشیند و به این منظره تکراری خیره بماند. شاید چند ماه، شاید چند سال تا باز کار بهتری پیدا کند. ساعت دوازده و نیم بود که صاحبخانه آمد و گفت می تواند برود. این بار روبدوشامبر سبزرنگ براقی به تن داشت. مرد خواست دست بدهد که دید صاحبخانه باز به دوردست خیره مانده است. گفت: «خداحافظ.»
حالا به خانه برمی گشت. هیچ حوصله نداشت زن و بچه ها بریزند سرش از کارش بپرسند. در خانه پیش چشمش بود که طوسی رنگ بود و باریک. نزدیک در که رسید، دید چاره ای ندارد، کلید انداخت و وارد شد. راه پله تاریک بود. دوازده پله را به کندی بالا رفت و وارد خانه شد. تنها چراغ آشپزخانه روشن بود. کفش ها را از پا کند، جوراب ها را درآورد و گذاشت درون کفش. کمربندش را باز کرد و شلوار را سراند پایین و انداخت روی پشتی. دکمه های پیراهنش را باز کرد و رفت سمت آشپزخانه. درِ ماهیتابه را که برداشت دلش آشوب شد. چراغ آشپزخانه را خاموش کرد. خواست بیرون بیاید که چشم هاش روی پنجره آلومینیومی بسته، ثابت ماند. گوش داد: صدا دور اما واضح بود. داشتند می آمدند. با سر و صدایی که از هیچ کس جز آن ها برنمی آمد.

نارنجی

سالن کوچک نارنجی رنگ، خالی و تمیز بود و قرمزی روکش مبل راحتی که پسر رویش نشسته بود، توی چشم می زد.
دختر کنار در ایستاده بود و به پسر نگاه می کرد. پسر قوز کرده بود و به چیزی روی میز چشم دوخته بود. دختر رد نگاهش را گرفت. روی میز تنها زیرسیگاری و کنترل تلویزیون بود. گفت: «فقط بنشینی یک جا، هی فکر کنی، فکر کنی، فکر کنی.»
و پوزخند زد: «مسخره است.»
پسر رو به میز گفت: «تو دوست نداری، برو.»
و دست به ریش بلندش کشید.
دختر گفت: «نه پس.»
یک پاش را به زمین کوبید و با کلافگی به دیوارها نگاه کرد.
«حالم به هم می خوره.»
سرش را به چپ و راست تکان داد.
«حالم به هم می خوره. اصلاً خجالت می کشم. مضحکه دست همه شدم.»
بعد به دهان کجی گفت: «من هیچ اثری ندارم. هر چی هست تو اینه.»
و به مسخره با یک انگشت دو سه بار آهسته به سرش ضربه زد.
پسر دست دراز کرد سمت میز، بعد پشیمان شد و دستش را پس کشید.
«از حالا راحت فکر کن. بشین همین جا از صبح تا شب فکر کن. چقدر مسخره و ضعیفی.»
پسر گلویش را صاف کرد: «آره.»
دختر به اتاق رفت، مانتو و روسری پوشید و باز آمد نزدیک در ایستاد.
«خوشحالی، آره؟ از فردا جار می زنی که انداختمش بیرون.»
پسر سر تکان داد و خندید: «بد فکری هم نیست.»
دختر خم شد و دو قاب پیچیده در کاغذ روزنامه را وارسی کرد. در همان حال گفت: «خیلی خر و ساده ام. زودباورم. دارم چوب همین ها رو می خورم.»
پسر پرسید: «حالا شال و کلاه کردی که چی؟ که من معذرت بخوام؟»
چشم های دختر برق زد.
«نه. تو همینی. مگر به دوست هام نگفتی من همینم. خب همین باش.»
پسر گفت: «که هستم.»
«آره، هستی. چه جورم به خودت می نازی. مگه چی داری؟ کتاب نوشتی؟ نقاشی؟ نمی دونم فیلم ساختی؟ کشفی چیزی کردی؟»
پسر با دو انگشت پیراهنش را گرفت و تکان داد.
«من همینم.»
دختر داد زد: «به درک!»
بعد گفت: «ولی زبونت خیلی خوبه. خوب بلدی اراجیف به هم ببافی. من هم این وسط خواستم ثابت کنم که هستی. ولی این دفعه از دستت در رفت. این دفعه گاف دادی بدبخت.»
پسر سر بالا آورد و خندان نگاهش کرد: «حالا تو چرا پرپر می زنی؟»
دختر رفت از توی اتاق ساکش را آورد و گذاشت کنار پایش.
دست به سینه ایستاد و به سقف خیره شد. پسر گلو صاف کرد و از جیب پیراهنش سیگار بیرون کشید و آتش زد.
دختر گفت: «دلم واسه این چند ماهه زندگیم می سوزه. واسه چند ماه که همه مسخره ام کنن. ولی به درک. من یه چیزی دارم که دستم بهش بند باشه. تو چی که دستت به چند تا دوست و رفیقِ الکی خوش بنده.»
پسر گفت: «حتما به شون می گم.»
دختر گفت: «آره، حتما بگو.»
پسر پکی به سیگارش زد و دود را حلقه حلقه بیرون داد.
«نه واسه چیزی. واسه این که تو خالی شی می گم. واسه خاطر تو.»
دختر رو به سقف سر تکان داد و پوزخند زد. بعد خم شد، حلقه ساک را توی دستش انداخت و قاب ها را برداشت.
«من می رم. تو هم برو با همون مگس های دور و اطرافت خوش باش. با همون ها که هر جا کثافت ببینند، روش می شینند؛ آره.»
پسر سرش را خاراند و سیگار را با حرص خاموش کرد. دختر در را باز کرد، ساک و قاب ها را گذاشت بیرون و برگشت رو به پسر:
«ولی مطمئن باش همون جوری که منو جلو همه خراب کردی، منم آبروت رو می برم. به هر کی رسیدم می گم کی هستی. می گم فقط یه مشت حرف بی سر و ته و بی ربط پشت هم قطار می کنی. خودتو با چی گول می زنی؟ هان؟ فکر می کنی اگه بگی تا حالا هیچ کاری نکردی همه واسه ت کف می زنن؟»
چند ثانیه خیره نگاهش کرد؛ لبش را گاز گرفت و باز گفت: «من رفتم. تمام حق و حقوقم رو هم تا قرون آخر ازت می گیرم. یادت باشه.»
زیر لب فحشی پراند و در را محکم به هم کوبید.
پسر دقیقه ای بی حرکت نشست. بعد از جا بلند شد و چشمش که به مستطیل های سیاه رنگ روی دیوار افتاد، از نو روی مبل لم داد.
سی دی را داخل دستگاه گذاشت. بعد رفت سمت پنجره، به دیوار سفید تازه رنگ شده دست کشید و چیزی را کنار چارچوب پنجره از دیوار کند و پرت کرد بیرون. رفت به آشپزخانه، لیوان بزرگی چای ریخت و داخل کابینت ها دنبال قند گشت. دست آخر لیوان به دست از آشپزخانه بیرون آمد و نشست روی مبل روبروی تلویزیون. کنترل را برداشت و صدای ضبط را زیاد کرد:

صفحه کهنه یادداشت های من
گفت دوشنبه روز میلاد منه

پسر صداش را کلفت کرد و بلند خواند:
«اما شعر تو می گه که چشم من، تو نخ ابره که بارون بزنه، آخ اگه بارون بزنه، آخ اگه بارون بزنه.»
صدای ضبط را کم کرد و یک جرعه چای تلخ نوشید. به ساعت نگاه کرد که هفت عصر بود. به پنجره نگاه کرد و بلند شد چراغ را روشن کرد. بعد آمد نشست. پاهاش را روی میز انداخت و به موسیقی گوش داد. دقیقه ای بعد تلفن زنگ زد. مرد جوانی با عجله سلام کرد و گفت: «ببین، زود تلویزیون رو روشن کن. شبکه سه داره یه گفتگو با زنت پخش می کنه. برنامه زنده است.»
پسر گفت: «من، حالا، اصلاً...»
جوان گفت: «اونی که من می شناسم حسابی پنبه ت رو می زنه. روشن کردی؟»
پسر گفت: «آره.»
تلویزیون خاموش بود. جوان گفت: «نیگا کن تو رو خدا، با چه هیبتی ام اومد نشست. هر چی تو آرومی، اون دیوونه ست.»
پسر گفت: «مهم نیست.»
جوان گفت: «آره بابا. کسی که تو رو نمی شناسه. می بینی؟ دارن تابلوهاشو نشون می دن. مثلاً می خواد بگه بعد طلاق، هنرش باز شکوفا شده.»
پسر گفت: «کسی من رو نمی شناسه.»
«آره بابا هر چی می خواد بگه. همه که خوب می شناسنش.»
پسر گفت: «بهت زنگ می زنم.»
و گوشی را گذاشت. ضبط صوت را خاموش کرد و دکمه تلویزیون را زد. بلند شد چراغ را خاموش کرد و آمد لم داد روی مبل. دختر رو به مجری لبخند می زد. شال زردرنگ به سر و مانتو مشکی به تن داشت. مجری مرد میانسالی بود و روی صندلی خم شده بود به جلو.
«غیر از این ها، کار تازه ای هم دارین؟»
دختر نیم نگاهی به دوربین انداخت. گفت: «بله، یه کارم تقریبا چند روز دیگه تموم می شه. یه ایده دیگه ام تو ذهنم هست که بعد از این کار، شروع می کنم.»
مجری دست هایش را در هم گره کرد و گفت: «شاید خیلی ها فکر کنن هنرمند بودن یا مثلاً همین نقاشی کردن خیلی آسونه. شاید فکر کنن یه شبه می تونن به اون اوج خلاقیت برسن. حالا اول می خوام از شما بپرسم فکر می کنین به اون اوج یا همون سبک خاص رسیدین؟»
دختر ابرو بالا برد و دستش را به چانه چسباند.
«نه هنوز. ولی فکر می کنم خیلی هم دور نیست. شاید مثلاً بعد از چند تا کار دیگه بهش رسیدم.»
پسر کش موهاش را باز کرد و سرش را چند بار بالا و پایین برد.
مجری به دوربین نگاه کرد و سر تکان داد. پرسید: «چند ساله نقاشی رو شروع کردین؟»
دختر روسری اش را مرتب کرد و پا روی پا انداخت.
«فکر می کنم هفت، هشت سالی هست. ولی حالا کارم سرعت گرفته.»
«خب این اتفاق یکدفعه رخ داده یا به مرور؟»
«نه، من به مرور خیلی چیزها رو فهمیدم. مثلاً یه سری درک جدید از نقاشی یا از خود زندگی. یعنی ذهنم خیلی بازتر شده حالا.»
مجری صاف نشست.
«خب نقاشی هاتون دوباره داره آهسته پخش می شه. بد نیست در مورد هر کدوم یه توضیح کوچیک بدین و بگین مربوط به چه زمانی می شه.»
تابلو پژواک که روی صفحه ظاهر شد، پسر جلوتر نشست و خوب نگاه کرد. در زمینه سیاه، سه خط باریک خاکستری به هم می رسیدند و نقطه اتصالشان نارنجی رنگ بود. دختر تنها سال اتمام تابلوها را می گفت و دوربین می رفت سراغ بعدی. پسر ته مانده سرد چای را سر کشید. مجری گفت: «خب مرسی. حالا باز بریم سراغ خودتون. گفتین به یه سری ایده رسیدین. یعنی یه سری اتفاقات توی زندگی باعث این درک شده؟»
دختر جواب داد: «نه. ببینین، اینا از حس آدم نسبت به زندگی درست می شه. حالا هر چقدر این حس قشنگ تر باشه، اون تابلو هم بهتر می شه.»
«خب چطور به یه حس متفاوت رسیدی؟»
دختر باز به دوربین نگاه کرد و لبخند زد.
«خب من فکر می کنم شوهرم خیلی نگاه خاصی داره. یه وقتا ممکنه خیلی اتفاقی یه چیزی بگه که اون حرف واسه من یه ایده باشه. بعد می بینم یه تابلو به وجود اومده. بعد من و شوهرم می شینیم با هم تابلو رو نگاه می کنیم و باز به ایده های دیگه ای می رسیم.»
«چه جالب. شوهرتونم نقاشن؟»
«نه، ولی نقاشی رو خوب می فهمه.»
«پس ایشون هنرمندن.»
«بله، ولی نه به اون شکل، من فکر می کنم یه ذهن هنرمند ارزشش خیلی بیش تر باشه.»
پسر از جا بلند شد تا چراغ را روشن کند. مجری تعارف و تشکر پایانی را گفت و برنامه تمام شد.
تلویزیون را خاموش کرد و رفت کنار پنجره ایستاد. آن قدر به خیابان نگاه کرد که پلک هاش سنگین شد و برگشت چراغ را خاموش کرد.
روی مبل دراز کشیده بود که تلفن زنگ زد. دختر گفت: «فقط خواستم بگم اون برنامه زنده نبود.»
پسر پرسید: «کدوم برنامه؟»
دختر نفس بلندی کشید و گفت: «دو ساعت پیش یه مصاحبه از من پخش شد. زیر آرم شبکه نوشته بودن زنده. ولی زنده نبود. مال سه، چهار ماه پیشه.»
پسر گفت: «آهان.»
«آره من اون موقع بهت نگفتم که مثلاً غافلگیر بشی. حالا دارم می گم که اونا کلک زدن. اونا همه برنامه هاشون رو از قبل ضبط می کنن بعد می نویسن زنده.»
پسر پرسید: «حالا چرا داری پرپر می زنی؟»
دختر ساکت شد و گوش داد. پسر گفت: «باشه، قبول، ولی به شرطی که یه چیزی رو راست بگی. راست می گی؟»
دختر با صدای گرفته گفت: «چیزی ندارم مخفی کنم که.»
پسر پرسید: «تازگی ها چیزی کشیدی؟»
دختر ساکت بود و تنها صدای نفس های کوتاهش می آمد. پسر گفت: «داشتم فکر می کردم نارنجی یه عمقی داره که تو خاکستری نیست. یعنی انگار اون سه خط خاکستری ریختن تو یه ظرف گرد کوچیک نارنجی رنگ... نه؟ این جوری نیست؟»

بود و نابود

از دو ساعت پیش هوا رو به تاریکی می رفت. زن تمام مدت خیره به ساعت بود. وقتی آسمان کاملاً تاریک شد، گفت: «انگار دیگه واسه همیشه رفته.»
بلند شد رفت به آشپزخانه. در قابلمه را برداشت و بخارش را بو کشید. بعد ظرف را روی سنگ کابینت گذاشت و با قاشق شروع کرد به خوردن. همان طور که با اشتها غذا می خورد، نگاهش را به سرتاسر خانه چرخاند. هوا را بو کشید و خندید. قابلمه را توی ظرفشویی گذاشت و شیر آب را باز کرد. میز را مرتب کرد و روی کابینت ها دستمال کشید. بعد رفت سراغ قابلمه. ظرف های باقیمانده از ظهر را هم شست و کف آشپزخانه را تمیز کرد.
بیرون که آمد رفت کنار پنجره ایستاد. انگشتش را روی شیشه بالا برد و پایین آورد و روی نقطه ای نگه داشت. چشم هاش را ریز کرد. گفت: «اون جا تو تاریکیه، ترسو.»
در کشویی پنجره را کشید و دهانش را باز کرد. باد سردی تو زد و زن بازوهاش را در هم گره کرد. پنجره را بست و به ساعت نگاه کرد؛ به دیوار، به تلویزیون، به در، به آشپزخانه. چراغ ها و تلویزیون را خاموش کرد و زودتر از همیشه رفت خوابید.

تلفن هشت و نیم صبح زنگ زد. از خواب پرید و گوشی را برداشت. آن طرف خط مردی سراغ شوهرش را می گرفت. زن گفت: «از این جا رفته، یعنی دیگه این جا زندگی نمی کنه.»
مرد پرسید: «خب حالا کجاس؟ شماره ش رو دارین؟»
زن بی حوصله گفت: «من نمی دونم. از این جا رفته، نمی دونم کجا؟ ولی دیگه نمی آد. دیگه این جا نیست، شاید مرده... من نمی دونم...»
مرد تلفن را قطع کرد.
زن گوشی را گذاشت. رفت دستشویی و آبی به صورتش زد. بعد رفت به آشپزخانه، دو تا تخم مرغ از یخچال برداشت و آب پز کرد. یکی را خورد و دیگری را در یخچال گذاشت. بعد فکری کرد و سریع لباس پوشید و از خانه بیرون زد. بیست دقیقه بعد رسید به کوچه ای که شرکت شوهرش آن جا بود.
شرکت طبقه دوم ساختمان بود. از پله ها بالا رفت، کنار در ایستاد و زنگ زد. یکی، دو دقیقه بعد پیرمردی در را باز کرد. زن گفت: «سلام. من با آقای... آقای سحاب پور کار داشتم.»
پیرمرد گفت: «ما این جا فقط سحاب نژاد داریم.»
«بله، بله، همون آقا. یه کار مهم دارم.»
پیرمرد کنار رفت و زن وارد شد. اتاقی چهارگوش و نسبتا خالی با میزی کوچک در کنجی به چشمش آمد. پیرمرد در را بست، رفت پشت میز نشست و اشاره کرد به سمت چپ: «بفرمایین.»
زن با تعجب گفت: «کجا فرمودین؟»
«تو اون اتاق هستن.»
زن نگاه کرد. سمت چپ پیرمرد دری کوچک و کوتاه و بسیار شبیه در کمد بود.
زن خندید.
«می بخشید، فکر کردم این کمده.»
پیرمرد هم خندید.
«اختیار دارین، بفرمایین.»
زن در را باز کرد و وارد شد. این بار فضای بزرگ تری دید. با دو اتاق و سالنی عریض. کارمندها در سکوت، این طرف و آن طرف می رفتند و حتی نیم نگاهی به زن نمی انداختند. آرام رفت سمت مردی که گوشه ای پشت میز نشسته بود و چشم دوخته بود به صفحه کامپیوتر. زن با صدای بسیار آهسته ای پرسید: «می بخشید، آقای سحاب نژاد تشریف دارن؟»
منشی سر بالا آورد و به مردی اشاره کرد.
«بله، ایشون هستن.»
زن جلو رفت. سلام کرد و گفت: «من همسر آقای مظفری هستم.»
مرد دست هایش را از جیب درآورد و پرسید: «بله، حالتون چطوره؟ واسه ایشون اتفاقی افتاده؟»
زن گفت: «صبح گفتم خدمتتون. ایشون رفتن. برای همیشه.»
مرد گفت: «شرمنده که تلفن قطع شد، راستش...»
«تو رو به خدا دیگه راهش ندین.»
مرد خندید.
«خانوم، این جا محیط کاره، مسائل خانوادگی...»
«نه، نه. مسئله این نیست. اون قاتی کرده. می فهمین چی می گم؟ شایدم حالا یه جا زده یه آدم رو کشته. اون خطرناکه. می فهمین چی می گم؟»
مرد با چشم هایی خیره به زن زل زد و گفت: «بفرمایین بشینین.»
دورتر از میز منشی نشستند.
مرد گفت: «کارشونم این اواخر تعریفی نداشت. عصبی بود. خیلی سیگار می کشید. همه اش با خودش حرف می زد و حواس ما رو هم پرت می کرد.»
زن گفت: «بله، تو خونه ام همین جوری بود. همه اش می گفت: آخرش یه روز از این خونه می رم، از این شهر لعنتی می رم.`»
مرد پرسید: «سابقه بیماری ام داشته؟»
«شاید. من که ندیدم.»
مرد به مستخدم اشاره کرد و پرسید: «حالا کجا رفته؟»
«می گفت می خوام خودمو گم و گور کنم. می گفت هر روز می رم تو یه کمد و تا شب همون تو می مونم. می گفت تو رو اگه تو یه کمد حبس کنن، دووم می آری؟ می گم که، حسابی قاتی کرده بود.»
مرد زد روی پاش.
«عجب!»
مستخدم چای آورد و با چهره عبوسی تعارف کرد. زن گفت: «قبلاً همه اش تو هول و ولا بودم که نکنه واقعا بذاره بره. ولی حالا که رفته، برعکس، از برگشتنش می ترسم.»
مرد لیوان چای زن را نزدیکش روی میز گذاشت و گفت: «خونه نمونید. برید خونه مادری، خواهری، خلاصه تنها نمونید.»
زن تکانی خورد و صاف نشست. مرد گفت: «به هر حال باید مواظب باشید. این جور آدما راه فرار رو خوب بلدن.»
«آره، آره، همیشه می گفت... من نمی فهمیدم.»
زن انگشت هاش را دور لیوان فشار داد و با حرص گفت: «از اولش خر بودم. با یه دیوونه زندگی می کردم. خب چرا دیگرون از این کارها نمی کنن؟ شما دیدین کسی رو این طوری؟»
مرد سر تکان داد و خندید.
«کسی که رفتنی باشه، می ره. دیگه چه فایده؟»
زن خیره شد به صورت مرد و نفس بلندی کشید. کسی از اتاقی بیرون آمد و به مرد اشاره کرد. مرد گفت: «می بخشید، چند لحظه... امروز کارمون خیلی زیاده...»
زن از جا بلند شد.
«باشه. منم دیگه باید برم. باید ببخشید.»
مرد گفت: «نه، نه، اصلاً بهتره خونه نرید. به کلانتری ام خبر بدید.»
زن خداحافظی کرد و راه افتاد. در کمدمانند را باز کرد و دید پیرمرد پشت میز روزنامه می خواند. گفت: «ممنون آقا، خداحافظ.»
پیرمرد سر بلند کرد و گفت: «به سلامت.»
زن لحظه ای ایستاد، سر گرداند و خوب خیره شد به در.
پیرمرد پرسید: «چیزی شده؟»
زن زد زیر خنده و گفت: «نه!»

محرمانه

یک سال پس از جدایی نامه محرمانه را چسبیده به زیر میز شوهرش پیدا کرد. کاغذ میان نایلونی خاک گرفته، پیچیده شده بود. نایلون و کاغذ چهار تا شده را که باز کرد، جوهر آبی رنگ دور نوشته ها پخش شده، اما همچنان خوانا بود. ابتدای نامه آمده بود:

آرامش فکری و امیدواری

خواست تا انتها بخواند که مکث کرد. با صدای بلند گفت: «بچه ها، بچه ها بیاین.»
مرضیه سرک کشید به اتاق.
«چیه؟»
«برو نسرینم صدا کن. بیاین یه چیزی نشونتون بدم.»
دقیقه ای بعد هر دو کنارش ایستاده بودند. روی صندلی کنار میز واژگون شده نشسته بود و نامه را طوری گرفته بود که بچه ها نوشته را نبینند.
«بخونم؟»
مرضیه مقنعه اش را از سر کند.
«از کجا اومده؟»
«این زیر چسبیده بود. قایمش کرده بود. یادش رفته ببره.»
نسرین نگاه نگاه انداخت به میز. گفت: «خب حالا بخونش.»
زن شروع کرد به خواندن:

شرط اول برای پیروزی، آرامش فکری و امیدواری است. سرکوب کردن آشوب با مقابله با دشمن نفهم، ناممکن است.

مرضیه از جا پرید.
«مامان اینا یعنی چی؟»
زن خندید.
«گوش بده.»
«این واقعا مال بابا بوده؟»
زن سر تکان داد و خواند:

تنها راه رسیدن به پیروزی، سیاست آرام است. طوری رفتار کن که دوالپا راضی باشد.

بچه ها ریسه رفتند. نسرین میان خنده داد زد:
«اینا دیگه چیه؟ مگه خل شده بود؟»
زن نامه را تکان داد.
«اون که همیشه خل بود. ابرام خله بود دیگه.»
مرضیه از جا جست و از زور خنده بالا و پایین پرید. نسرین گفت: «هیس... بشین بقیه ش رو بخونه. بخون دیگه.»

حتما می دانی دوالپا چیست؟ دوالپا مغرور و قلدر است. اما تو با این زن مثل علیل ها رفتار کن. یک فرد علیل.

«مامان تو رو گفته ها.»
نسرین گفت: «خوب شد گفتی.»
زن گفت: «کار باباشه.»
«کار بابابزرگه؟»
«آره. من که می گفتم اون بهش خط می ده. نمی گفتم؟»
بچه ها در سکوت نگاهش کردند.
مرضیه پرسید: «همه ش همین بود؟»
«نه. نمی ذاری بخونم که.»
بچه ها جابجا شدند.

به این علیل ترحم کن. به او سواری بده. او می خواهد تو به مقصد برسانی اش. او بر تو سوار می شود. مدارا کن. ترحم را از یاد نبر. وقتی به مقصد نزدیک شدی، دوالپا دچار غرور می شود.

مرضیه پرسید: «مقصد یعنی کجا؟»
نسرین داد زد: «اه، بازم حرف زدی؟»
زن گفت: «باباجون، یعنی همین زندگی دیگه.»
نسرین گفت: «خنگه دیگه.»
مرضیه خندید.
«حالا تو سوار بابایی، خوب بعدش؟»

پاهای دوالپا مثل گیاه چسب است. پاهای درازش محکم به دور بدن تو می پیچد. در طول راه به او شراب بخوران. شراب و غرور پاهایش را سست می کند. پیش از رسیدن به مقصد، به زیر می افتد.

زن بلند گفت: «حالا این جا رو. نوشته برنامه زندگی؛ یک: وکالت.»
نسرین گفت: «وکیلش که همیشه بابابزرگه.»
زن سر تکان داد.
«دو: عقد غیردائم.»
مرضیه دست هاش را کوبید به هم و داد زد: «به به...»
زن ریسه رفت.
«یکی عین خودشه.»
نسرین پرسید: «دیگه چی؟»
«سه: فروش خانه.»
نسرین گفت: «کوفتشون بشه. انداختمون تو یه آلونک.»
«چهار: با بچه ها مدارا کن. پنجم: ذکر مداوم ندارم، کار نیست.»
نسرین سر تکان داد و پوزخند زد.
«یادته مامان؟»
زن گفت: «تموم شد. زیرشم مرتیکه امضا کرده، نوشته محرمانه.»
مرضیه پرسید: «همین؟»
زن نامه را تا کرد.
«آره دیگه. همین.»
نسرین گفت: «مامان این سَنَده ها. مهمه ها.»
«دیگه چه فایده؟ حیف دیر پیدا شد.»
مرضیه پرسید: «الآن نمی شه کاری کرد؟»
و از جا بلند شد و مقنعه اش را سر کرد. هر دو نگاهش کردند. از اتاق که بیرون می رفت، برگشت و با شیطنت انگشتش را رو به زن نشانه رفت.
«دوالپا. چه بامزه. اصلاً چی هست؟»
نسرین گفت: «منم رفتم. خیلی ام دیر شد.»
زن در را بست و برگشت به اتاق. نشست و نامه را دوباره خواند. صدای خنده بچه ها هنوز توی گوشش بود. همه چیز طبق برنامه پیش رفته بود. شک نداشت. رفت توی هال. دور میز و صندلی ها چرخید و چرخید. دست هاش را به اطراف و اشیاء می گرفت و رها می کرد. رفت سمت تلفن. شماره مهناز را گرفت و منتظر شد. مهناز با عجله سلام کرد و پرسید: «نرفتی مدرسه؟»
«نه، شاید نرم.»
«واسه چی؟ امروز رو تعطیل کردی؟»
نفس بلندی کشید و گفت: «یه چیزی رو می دونی؟ من اصلاً یه مدتیه خسته ام. یعنی دلم می خواهد فقط یه گوشه بشینم. انگار منزوی شدم. نمی دونم.»
«واسه چی؟ لااقل می رفتی سر کار.»
زن سکوت کرد و نگاهش را گرداند دور خانه.
«از چی خسته ای؟ از چی افسرده ای؟»
«حوصله زندگی رو ندارم.»
حس کرد صدایش خشک و مردانه شده است.
«من الآن یه خورده دیرم شده. عصر بهت زنگ می زنم.»
زن گوشی را گذاشت و بلند گفت: «برو به درک.»
از جا بلند شد. سرش سنگین بود و تنش کرخت. دست هاش را بالا آورد و نگاه کرد. آن وقت ها دست هاش قوی تر بود. آن وقت ها همه چیز را محکم تر نگه داشته بود، حالا انگار وقتش شده بود. انگار عمری بی خبر شراب خورده و از رمق افتاده بود.

اژدها

آن وقت ها از خیابان سربالای درازی رد می شدم. جز ماشین ها و من کسی از آن جا رد نمی شد. تابستان ها آفتابش پوستم را برشته می کرد. زمین پهن و خیابان مثل اژدهایی دهانش یکسره باز بود و گرما را پس می داد.
دلم می خواست می شد غروب آن خیابان را دید. صبح های زود که می رفتم سر کار، برف سراسر بدن اژدها را لیز کرده بود. ماشین ها روی تنش برفابه های گلی جا می گذاشتند.
تند می رفتم تا سر موقع برسم. تا می رسیدم به آن جا خواب از سرم پریده بود.
ظهرها همان راه را بازمی گشتم. خیلی آرام بازمی گشتم. خانه مان آن سر دیگر تن اژدها بود. حتی اگر خیلی گرسنه بودم، برای رسیدن عجله نمی کردم. در را که باز می کردم، همیشه اول چشمم به مادر می افتاد. توی حیاط فرش کوچکی پهن می کرد و می نشست و آب لیموترش می گرفت یا توت ها را روی پارچه ای پهن می کرد تا خشک شوند.
غروب ها دیگر از کار و آفتاب و اژدها خبری نبود. شب ها همیشه خیلی زود می رسید و خیلی زود هم می گذشت.
می نشستم کنار مادر. هر کاری داشت، کمکش می کردم. همیشه وقتی می رسیدم، تازه شروع کرده بود. تا شام حتما کار تمام می شد. مادر که می رفت سفره را بیاورد، من به برج روبروی حیاطمان خیره می شدم با ۲۹ طبقه اش و پنجره های تاریکی که از بالا تا کمر خالی مانده بود.
مادر از غریبه ها می ترسید. دوست نداشت زیاد با مردم رفت و آمد کنیم. دوست هایم را دو سه سالی می شد ندیده بودم. اگر کسی می آمد خانه مان، مادر می رفت توی آشپزخانه و تا مهمان برود، بیرون نمی آمد. اوایل گریه می کردم، می گفتم: «مامان، به خدا آبرومون می ره.»
ولی مادر که پیرتر می شد، بیش تر به همه چیز عادت می کردم.
سفره شام را که پهن می کرد، شروع می کردم به تعریف از کار، از همکارهایم. مادر میان حرفم بلند می شد، باز می رفت سراغ کاری. می گفتم: «مامان، بسه دیگه، خسته شدم.»
می گفت: «هزار تا کار دارم، به هیچ کدومشون نمی رسم.»
صبح اژدها از زیر برف، با چشم های خیره و سیاهش نگاهم می کرد. با پا برف های روی پلک هایش را کنار می زدم. ظهر تکانی به خودش می داد و با آتش دهانش برف ها را آب می کرد.
صبح تا ظهر، زمان دیر می گذشت. سرگرم کار نمی شدم. فکر می کردم حالا پاها و ماشین ها لگدمالش می کنند. سخت بود ببینم چیزی که مال من است افتاده زیر پای دیگران. مثل من که افتاده بودم در این کار و دلم می خواست هرچه زودتر، هر چه زودتر ظهر شود، این در لعنتی باز شود، بدوم بیرون، خنکی پاییز بخورد به صورتم، چشم هایم به اشک بنشیند و ببینم از این جا، درست از این جا، از زیر پایم شروع می شود تا برسد به خانه. انگار دور این محدوده حصاری کشیده اند و من خوشم. انگار تمام زوایای پنهان دنیا را دیده ام و پناه آورده ام به کنج گرم و خلوت خودم.
گاهی می شد ظهرها سریع از تن اژدها بالا بیایم تا برسم خانه. آن ظهرها هوا طور دیگری بود. آبی آسمان عجب به تندی می زد. آفتاب بود ولی چه بادی می آمد. از آن بادهای خنک اول بهار که آدم را دیوانه می کند. می رسیدم خانه. می دیدم مادر نشسته توی حیاط، ملافه می دوزد. می گفتم: «مامان، امروز مهمون داریم.»
خیره نگاهم می کرد. می گفتم: «زهره، همکارم.»
ملافه را پرت می کرد جلوی پایم. کفش هایم می ماند زیرش.
بلند می شد می رفت توی آشپزخانه. دنبالش می رفتم. می گفتم: «اینا مهمون نیستن که، خواستگارن.»
می گفت: «پس بالآخره کار خودشون رو کردن. تو هم... تو هم...؟»
نفس نفس می زد. سینه اش تند بالا و پایین می رفت. می ترسیدم. هرچه زنگ می زدند نه مادر از جا تکان می خورد نه من. ملافه را پهن می کردم روی پتو و شروع می کردم به دوختن. سوزن، مخفی می شد و می آمد بیرون، نخ سفید به دنبالش و انتهایش صدای زنگ بود. مگر صدا قطع می شد؟ نگاه می کردم به مادر، اعتنا نمی کرد. می گفت خانه مال خود آدم است، فقط مال خود آدم.
صدا که قطع می شد، مادر می رفت دو لیوان چای می آورد. من چای نمی خوردم.
روز بعد به زهره می گفتم حال مادرم بد شده بود و رفته بودیم بیمارستان. باور می کرد یا نمی کرد؛ دیگر تمام می شد. دیگر نمی آمدند.
کنار در محل کارم می ایستادم. آرام بود. راه می افتادم؛ آهسته آهسته. عجله ای نبود. باید پوستش را، حرارتش را مزه مزه می کردم. باید آرام نفس می کشیدم؛ حتی بدون آوازی زیر لب. سکوتش قشنگ بود؛ آن طولانی و کشیده بودنش، آن غریبگی اش.
از وقتی داشتمش، دیگر غروب ها تا شب دلتنگ نمی شدم. دیگر منتظر صدای زنگ نمی نشستم. نه زنگ تلفن، نه زنگ در. با مادر می نشستیم توی حیاط و چای می خوردیم. همان طور که می خوردیم، به مادر می گفتم حیف که این برج را روبروی حیاطمان علم کردند، وگرنه مثل آن وقت ها ستاره ها را می دیدیم. مادر می گفت می شد این خانه را بفروشیم و برویم طبقه آخری برج. آن که بالاتر از همه است و انگار تاریک تر. تازه روی سرمان صدای گروپ گروپ پای مردم هم نمی آید. صدا هم کم تر است، تازه کسی هم دیگر هی زنگ در را نمی زند.
شب، ساعتی که مادر خواب بود، در می زد. من آرام می رفتم توی حیاط و در را باز می کردم. برف، یکباره پس می رفت و اژدها سرش را بیرون می آورد. جان گرفته بود و آمده بود سراغم. هم آفتاب و آتش را می آورد و هم برف را. جلوتر که می آمد، دست هایم را از دو طرف باز می کردم. مثل جفت جدا افتاده می پیچید به تنم و دور می زد، می رسید به صورتم، آتش دهانش را می ریخت توی دهانم، باز می پیچید، پایین می رفت، می رسید به پاهایم و تنش سرد می شد.
مادر تنها خون را می دید که روی تشک، به شکل دستی با سه انگشت خشک شده بود. نمی ترسید. ولی من اوایل می ترسیدم. انگار تکه ای از وجودم کنده شده بود.
هر شب در می زد، من در را باز می کردم و او مثل جفت جدا افتاده در من می پیچید و تنش روی تنم می لغزید و می رقصید.
مادر می گفت باید این خانه را بفروشیم، باید برویم طبقه آخر برج.
نگاه کردم. نباید این نره غول را این جا می ساختند. با آن پنجره هایی که مثل حفره های خالی از چشم به آدم خیره می شد.
مادر می پرسید: «چرا هر روز دیر می کنی؟»
می گفتم: «دیر شده مامان، بد شده مامان، بد شده.»
نمی شنید. باز رفته بود سراغ کاری.
اژدها دستم را می کشید و می بردم بیرون. می رفتیم میان مردم. می دیدم به شکل مردی کنارم راه می رود. مثل جفتی به هم رسیده قدم می زدیم. وقتی عطش داشت، خم می شد از جوی کنار خیابان آب می خورد و مردم به ما می خندیدند. برمی گشتیم خانه. می دیدم لای در باز مانده و خانه، مثل گوری تنگ و خالی، نگاهم می کند.

خانه ها

از ماشین پیاده شدم. کوچه مان مثل روزهای جمعه سوت و کور بود. از خانه ها هم هیچ صدایی درنمی آمد. وسط کوچه که رسیدم با خودم گفتم کاش دست کم یکی از آن میوه فروش های سیار می آمد تا آدم فکر نکند جمعه است. کلید انداختم و وارد شدم. حیاط خالی تر و تمیزتر به نظر می آمد. در خانه را که باز کردم، داد زدم: «مامان!»
ساکم را انداختم روی زمین و خودم هم افتادم روی مبل. مادر از اتاق بیرون آمد. دور سرش حوله پیچیده بود. با لحن کشداری گفت: «سلام. کی اومدی؟»
از جا بلند شدم. تند آمد سمتم. محکم بغلم کرد و چند بار صورتم را بوسید.
گفتم: «همین الآن.»
و خودم را عقب کشیدم.
پرسید: «راحت رسیدی؟»
گفتم: «آره دیگه. مثل همیشه.»
خوب خیره شد به صورتم. بعد گفت: «بشین یه چیزی بیارم بخوری.»
«هیچی نمی خوام. می خوام یه ذره بخوابم.»
حوله را از سرش باز کرد. موهاش را تازه رنگ کرده بود. زیتونی تیره. گفت: «خب چرا معطلی. برو بخواب.»
پرسیدم: «می خوای جایی بری؟»
«نه، امروز نمی رم بیرون.»
گفتم: «خب.»
و رفتم توی اتاقم. هر بار که می آمدم خانه اول می رفتم سر کمد و کشوهایم و بیخودی وارسیشان می کردم. این بار اول رفتم سراغ کتابخانه. می خواستم کتاب های داستانی و شعر را با خودم ببرم. مادر چند تا از کتاب های تغذیه اش را گذاشته بود آن جا. کتاب های خودم را برداشتم و گذاشتم روی میز. بدجوری خاک گرفته بودند. در کمد دیواری را باز کردم و دیدم دو پالتویی که مادر هیچ وقت تنش نمی کند، کنار لباس هایم آویزان است. چند تا از روسری هایش هم بود. از این کارهایش حرصم می گرفت. این جا شده بود یک انبار درست و حسابی.
خودم را انداختم روی تخت و شمد را کشیدم روی سرم. تنها چیزی که می شنیدم، صدای سشوار بود. سعی کردم خوب به صدایش گوش کنم تا خوابم ببرد. خواب و بیدار بودم که مادر آمد توی اتاق و با نوک انگشت تکانم داد. گفت: «پاشو دیگه. شب خوابت نمی بره.»
بلند شدم صورتم را شستم و رفتم توی آشپزخانه. هوا بوی وانیل می داد. پرسیدم:
«جدیده؟»
«نه، همون کیک سیبه.»
از یخچال پارچ آب برداشت و با دو لیوان گذاشت روی میز. خودش هم نشست. یک لیوان آب ریخت و گرفت طرفم.
«نه، نمی خوام.»
آب را یکباره سر کشید و پرسید: «از خوابگاه چه خبر؟»
«هیچ چی، اون جام مثل همیشه است.»
«خب... زیر چشم هات چرا گود رفته؟ هان؟»
«مال امتحاناست.»
«اگه درست غذا بخوری، این ریختی نمی شی.»
بلند شد و فر را باز کرد. بوی کیک و گرما زد بیرون. گفتم: «عجب چیزی شده.»
«آره، از اون دفعه ام بهتر شده.»
کیک نازک بود و رویش کم و بیش برشته شده بود. با چاقو چهار قسمتش کرد و گذاشت روی میز. از کابینت لیوان بزرگ من را در آورد و پر از چای کرد.
گفتم: «اِ... این چرا لب پَر شده؟»
«آره می خواستم بندازمش دور، گفتم شاید بخوایش.»
از این لیوان دو تای دیگر هم داشتیم. مادر چای عصرانه را تویشان می ریخت. آن وقت ها حوصله نداشت کیک بپزد. من و او چایمان را با شکلات می خوردیم و پدر با قند.
گفتم: «حیف که اون دو تا شیکست.» بعد پرسیدم: «تو نمی خوری؟»
«چرا، منم می خورم.»
از کابینت زیر ظرفشویی یک قلیان کوچک درآورد. شیشه اش را تا نیمه آب کرد و گذاشت روی میز. خندیدم.
«این دیگه چیه؟»
خندید.
«صبح تا شب دو تا قوری چایی می خورم. دو ساعتم قلیون می کشم.»
از یک پاکت کوچک تنباکو درآورد و گذاشت سر قلیان.
پرسیدم: «واقعا می خوای بکشی؟»
ابروهاش را بالا برد و بلند خندید.
دو تکه زغال صاف با انبر گرفت روی شعله گاز، پرسید: «نازی عروسی کرد؟»
«نه هنوز. پول خونه شون جور نشده.»
سرش را به چپ و راست تکان داد. زغال ها که گُر گرفتند گذاشتشان روی آلومینیم سر قلیان و نشست پشت میز. گفتم: «راحت شدی ها نه؟»
سر تکان داد. لوله را گرفته بود میان لب هاش. وقتی پک می زد دو چین کنار لب هاش صاف می شد و باز برمی گشت سر جایش، عمیق و پایین تر از لب ها. پرسید: «موهام خوب شده؟»
«آره، تازه خشک کردی فهمیدم روشنه.»
«حالا خوب شده؟»
«خیلی، همیشه بذار این رنگی باشه.»
خیره شدم به صورتش. از دفعه پیش که آمده بودم، پیرتر شده بود. پیش از این زیر چشم هاش صافِ صاف بود ولی حال مثل جای پای گنجشک خط افتاده بود.
یکدفعه از دهانم پرید: «بابا خونه خریده.»
دود غلیظی از سوراخ های بینی اش بیرون داد و ابروهاش را در هم برد.
«اِ... خونه خریده؟»
«آره...من...»
تلفن زنگ زد. بلند شد و دوید سمت هال. لوله قلیان را برداشتم و پک زدم و به قل قل توی شیشه نگاه کردم. در عمرم فقط یک بار سیگار کشیده بودم، آن هم وقتی پدرم از خانه رفته بود و سیگارهاش جا مانده بود. مادر همان روز تا شب تمام سیگارها را پشت میز آشپزخانه کشید. من فقط دو، سه تا کشیدم.
چند دقیقه بعد آمد. صورتش سرخ شده بود و پشت لبش دانه های ریز عرق نشسته بود. من را که دید، یکدفعه زد زیر خنده.
«می بینی؟ بیخودی می خندم.»
گفتم: «مال اعصابته.»
این بار ریسه رفت، لوله قلیان را از دستم گرفت و با لذت پک زد. گفت: «خب کی رفتی پیشش؟»
«دو، سه هفته پیش.»
کیک کم شیرین بود و سیب ها قهوه ای شده بودند. پرسیدم: «هنوز تو رژیمی؟»
«آره، لاغر نشدم؟»
سر تکان دادم و یک جرعه چای خوردم، گفتم: «خونه ش خیلی کوچیکه.»
«کوچیک یعنی چند متری؟»
«نمی دونم یه سوئیته.»
چنگ انداخت لای موهایش. با دو انگشت یک رشته مو کشید و آورد جلوی چشمش.
«سعیده ماشین دستشه، شاید فردا بیاد دنبالمون، می آی؟»
«کجا می خواین برین؟»
«بریم رستورانی، جایی ناهار بخوریم.»
گفتم: «بهش گفتم می خوام فوق لیسانس بخونم.»
«خب...؟ حتما گفت نه. برو بشین ور دل مامانت.»
خیره نگاهش کردم و گفتم: «کسی نخواست بیاد پیش تو.»
اخم کرد و یک لحظه فکر کردم الآن است که پیشانی اش تَرَک بخورد.
«من واسه خاطر خودت می گم. اون از خداشه تو هم مثل من خونه نشین بشی.»
بلند شد و پرسید: «یه چایی دیگه بریزم؟»
چای خودش همیشه یک رنگ بود. انگشت هاش را گرفت دور لیوان و آرام تکان داد. گفتم: «گفت پولش هر چقدر بشه، می ده.»
پوزخند زد و باز لوله قلیان را برد میان لب هاش. به لیوانش اشاره کردم و پرسیدم: «واقعا می خوای اینو بخوری؟»
سر تکان داد و خیلی جدی نگاهم کرد. گفت: «اصلاً یادش که می افتم، اعصابم می ریزه به هم.»
زغال ها را با انبر جابجا کرد و باز پک زد. گفتم: «تقصیر من شد.»
داشت به چسبانک های در یخچال نگاه می کرد. گفتم: «من هفت ترمه می شم، می دونستی؟»
«اِ...؟ چه خوب.»
باز ساکت شد. فکر می کردم ناراحت شده است. دلم می خواست یک طوری از دلش در بیاورم.
«شوهر نازی خیلی جذابه، جا افتاده اس.»
خندید و گفت: «چند سال دیگه پیر می شه. اون وقت غُرغُرهاش شروع می شه. هی بشین کنج خونه شام و ناهار بپز، مربا درست کن و غُرغُر بشنو.»
انگشتش را دور لبه لیوان می چرخاند و فرو می کرد در چای. باز از دهانم در رفت و گفتم: «بابا هیچ وقت غُرغُر نمی کرد.»
حق به جانب گفت: «غُرغُرش مال من بود.»
هیچ وقت ندیده بودم پدرم غُر بزند یا به مادرم بگوید مربا درست کن. حالا دیگر قلیان نمی کشید. لوله را انداخته بود کناری و همه اش داشت با لیوان چایش ور می رفت. حس کردم واقعا ناراحت است.
خواستم چیزی بگویم که پرسید: «تنها بود؟»
«آره.»
«خب، چند روز پیشش موندی؟»
«نموندم. زود برگشتم.»
«چرا؟ خب می موندی.»
«خوشم نیومد، یه جوری بود. انگار من غریبه ام.»
سفیدی چشم هاش پُر از مویرگ شده بود، پرسیدم:
«سرت درد می کنه؟»
«یعنی چی؟ مگه چیزی بهت گفت؟»
«نه، ولی گفتم شاید خوشش نیاد.»
بر و بر نگاهم می کرد. باز گفتم: «یه جورایی معذب بودم، گفت بمون، ولی نموندم، ترسیدم یه موقع بگه دیگه نرو خوابگاه، یا فوق نخون یا... چه می دونم... نگفت ها... ولی مطمئن بودم می گه. بعدشم یه جورایی بود انگار نه انگار که دخترشم.»
چای تمام شده بود. زغال ها هم خاکستر شده بودند. می خواستم بگویم نماندم چون خجالت می کشیدم. چون تا قیافه پدر را دیدم حس کردم غریبه ام چون او هم آن لحظه برایم غریبه بود. پرسید: «از من بهت چیزی نگفت؟»
شانه بالا بردم.
«نه، چی بگه؟»
«راست بگو.»
«از تو هیچ چی نگفت. فقط گفت من این جا راحتم، رفت و آمدی نیست. می تونم خستگی در کنم، بی سر و صدا.»
زیر لب چیزی گفت، شاید فحشی پراند. تحمل نداشتم به صورتش نگاه کنم. نه این که بدم بیاید، نه. مادر پیر شده بود و پیریش دم به دم سرعت می گرفت. نمی توانستم به مادر بگویم پدر چقدر جوان شده بود. انگار عکس سی سال پیشش را دیده بودم. دلم می خواست بتوانم پوست صورت مادر را با انگشت هام از دو طرف بکشم و تا ابد به همان شکل نگه دارم. دلم نمی خواست این طوری ببینمش.
چند دقیقه همین طور توی سکوت نشستیم، بعد بلند شدم و گفتم: «تا شب نشده می رم.»
مچ دستم را گرفت.
«کجا؟ باید چند روز بمونی.»
دستم را کشیدم بیرون.
«نمی شه، جزوه هام همه اون جاست.»
«الآن که نمی شه. بمون فردا صبح زود برو.»
بلند شد. هنوز حس جمعه توی خانه بود. به در اتاقم خیره بودم. فکر کردم محال است بتوانم شب توی این خانه بخوابم.

نظرات کاربران درباره کتاب شهر يک نفره

بسیار عالی.
در 2 سال پیش توسط