فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب جمعه بيست و هشتم روی صندلی لهستانی

نسخه الکترونیک کتاب جمعه بيست و هشتم روی صندلی لهستانی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب جمعه بيست و هشتم روی صندلی لهستانی

آرایشگاه، لباس، ارکستر، میوه، شیرینی، شعبده‌بازی، چراغانی، مستخدم، صندلی، ماشین، ده بغل گلایل‌های سفید و سرخ، به علاوه چند رقاصه و شام مفصل و دو گوسفندی که پیش پای عروس قرار بود سر ببرند. ظروف سنگینی هم از نقره و کریستال کرایه شده بود. آینه و شمعدان هم نقره اصل بود؛ از آن آینه‌هایی که عروس و داماد بدون خم شدن می‌توانستند خودشان را تمام قد در آن ببینند. عزیز و مادر و مهتاب همه این‌ها را در کسری از ثانیه به خاطر آوردند. این شد که مادر در یک حرکت سریع، از جا پرید و در اتاق را محکم بست و قفل کرد. دختر رو به جنازه گفت: «قلبم تیر می‌کشه... بغض تو گلوم گره خورده، اما نمی‌خوام عروسیمون عزا بشه. سعید اگه بفهمه بابا مُرده، سر سفره نمی‌شینه. من می‌شناسمش.» چانه‌اش می‌لرزید. سفره عقد ترمه اصل بود و تمام سطح نازک ظروفش پر از مینیاتورهای ظریفی از گل و مرغ. مادر به مادربزرگ نگاه کرد: «راست می‌گه. باید بین خودمون سه تایی بمونه. لااقل تا پس‌فردا شب که جشن تموم بشه.»

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.46 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب جمعه بيست و هشتم روی صندلی لهستانی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



جمعه بیست و هشتم، روی صندلی لهستانی

با ریش سفید و بند عینکش او را شناختم. با وجود شصت سال سن، تیزبینی و چابکی جوانی سی ساله را داشت. تند راه می رفت. سرش پایین بود و رمزآلود پاسخ می داد.
وقتی دستم زیر چانه قفل می شد، او هم کلماتش را مزه مزه می کرد و به شیشه عینکش با حوصله دستمال می کشید. رنگ لباس هایش بین طوسی تا کرم می چرخید و همیشه آخر سر ساکت می شد تا سوال کنیم. در آن سکوت، روی دسته چوبی صندلی یک قلب دیگر می کندم. صدای خرت خرت و فوت کردن تراشه های چوب، حواس همه را پرت می کرد و چشم غره تند و تیزی نصیب من می شد که یعنی خودت پاشو برو بیرون! تو راهرو می چسبیدم به شیشه در کلاس و چهارچشمی چروک های لباسش را می شمردم. از همان هجده سالگی می خواستم لباس های طوسی اش را اتو کنم. تازه بی چاره همیشه گرسنه بود، این را از دویدنش به طرف غذاخوری می فهمیدم.
من می توانستم غذای پرهیزی از کتاب طباخی بدون گوشت بار بگذارم. خودم با این که همیشه رژیم داشتم، شب های امتحانش کم تر از سه بشقاب پلوخورش یا ماکارونی نمی خوردم. آن قدر درسش را می خواندم تا خیس عرق روی ملافه ها بی هوش شوم. یک شب خواب دیدم از بالای عینک، زل زد و گفت: «عزیز تپل مپل! چون به من نظر داری، فقط لایق صفر هستی.» گریه کنان از خواب پریدم، زیر نور چراغ خواب و کنار عکس پدر مرحومم، بیتی از حافظ حفظ کردم تا برایش پای تخته بنویسم. عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد. کم کم شهرتم در دانشگاه می پیچید و من اصلاً حواسم نبود.
پای ظرفشویی هم خونسرد بودم؛ آن قدر که مادرم دست به کمر می پرسید: «پس کجاست؟» با چشم های نیمه باز می پرسیدم: «چی کجاست؟» به طرفم خیز برمی داشت که: «تخم جن! شماره همون بی شرفی که این طوری خمارت کرده.» لای در آشپزخانه پناه می گرفتم و مادرم با مشت های گره کرده به کیفم حمله ور می شد. مشکوک، لابه لای جزوه ام با دست های چروکیده اش، تیز و دقیق مثل انگشتان پلیس های حرفه ای، دنبال شماره تلفن می گشت؛ وقتی هیچ اسم و نشانه ای پیدا نمی کرد، روی مبل مخملی وا می رفت و تا سال ها بعد که روی برانکار در سردخانه آرام و تنها خوابید، هرگز کشف نکرد نشانه زیرآبی رفتن دخترش، همان جزوه کلفت پر از حاشیه بود و پاکت های خالی فال.
کم کم حدود سی جواب مختلف آماده کرده بودم تا در مقابل خواستگاری اش از آستین بیرون بکشم. مثلاً در خواب سیاه و سفیدم، دختر لُری بودم که به طرف او می دود، دامن کوتاهش مرتب بالا می پرد و ران های چاق سفیدش پیدا می شود. او هم در انتظار من با دست های باز، روی علف ها زانو زده بود.
همیشه تا به این جا می رسید، از خواب می پریدم و برای این که دوباره به خواب بروم، در کمد را سیاحت می کردم. صد کارت پستال به در چسبانده بودم، از قاهره تا پاریس. بالاخره یکی از آن ها برای ماه عسل ما مناسب بود. بی معطلی فردایش پای تخته می نوشتم:
«استاد گرامی! خوابتان را دیدم.» همه بچه ها می دانستند کار من است و آن را پاک نمی کردند. همکلاسی لنگ درازم پشت سرم گفته بود: «دلم برای خرسک می سوزه! کسی به تخته نویسی هاش کاری نداشته باشه.» بعد از آن حکم بچه ها شعر رساندند و نگذاشتند کفگیرم به ته دیگ بخورد.
به آخرین امتحان رسیدم. جزوه ها را زیر و رو می کردم و برای این که خوابم نبرد از کمپوت و شکلات گرفته تا املت نصفه شبی را می خوردم. بی چاره مادر! چقدر دنده به دنده می شد تا صدای ورق زدن مرا نشنود. به نتیجه اش می ارزید، اعتراف کرد که تا حالا مجبور نشده بود به کسی بیست بدهد! و از بالای عینک نگاهی به لب هایم انداخت. درجا سکسکه ام گرفت و خوره جزوه ها شدم تا جایی که به خاطر او فوق لیسانس امتحان دادم. قوز درآوردم، پلک هایم ناسور شد و زینتِ عینک به جوش های صورتم اضافه شد. اما نتیجه گرفتم. اسمم را در روزنامه دیدم و چه خاک برسرها که از دخترخاله های تازه نامزد کرده ام نشنیدم.
دو سال مه آلود گذشت و شاید به خاطر رنگ ژاکتش بود که قول دکترا هم دادم. مادر، از روی همان مبل مخملی، قید ازدواج مرا زد و به دکتر ترشیده اش که حالا کم مو هم شده بود، قناعت کرد.
همکارش شدم. مرتب به اتاق پرنورش می رفتم؛ به بهانه این که می خواهم ریزه کاری های چکیده نهایی دقیق باشد ولی در اصل ریش سفید و چشم های خیسش بود که پاهایم را به آخرین در سمت راست می کشاند. بی وقفه برایم سوال پیش می آمد و یکراست در اتاقش ظاهر می شدم. با حواس پرت، ملاقه ملاقه علم به خوردم می داد، مستقیم و کمی طولانی تر به لب هایم خیره می شد و بلافاصله در کاغذهایش فرو می رفت. می دانست چطور ماهرانه در نور آفتاب صبح پنهان شود. اما گاهی لبخند هشیارش بیرون می جهید و مرا می ترساند. همان روزها اشباح همکلاسی به کمکم آمدند و از راه های زیرزمینی فهمیدم زن ندارد. با حوصله ای که مخصوص عجوزه های چاق است، برای دوره تکمیلی آماده شدم. «دختر جان!» صدایم می زد که «لولی جان» می شنیدم. از من تعریف کرده بود که حواستان باشد، فلانی مغز فعالی است. اعضای هیئت علمی که مثل بز در برابر اقتدار او سر جنبانده بودند، در آن برهوت علمی به من بودجه پژوهش هبه کردند. مثل مادرم که با دمپایی های حوله ای اش، بی صدا دنیایم را وجب می کرد، من هم در سکوت گوشه اتاقش جا گرفتم.
نیمه باز بودن درِ اتاقش علامت رمز کوچکی بود بین ما که یعنی در حال نمازم. با این پیه و گوشت ته راهرو ضعف می کردم و تا وقتی خلوت بود همان طور می ماندم. نماز را که سلام می داد با عجله مثل بوی غذا در اتاقش می پیچیدم.
ساعات دوردستی هم که در آزمایشگاه بودم، دلم به دیوار کناری گرم بود. یادم است یک بار بی صدا وارد شد، غبار آفتاب دورش پیچیده بود. راه رفتنش روی موزائیک مثل لغزیدن روغن معطر محسوس بود. شلوار پشمی و ژاکت جگری اش نرم نرم به من نزدیک شد، به لبه میز میخکوب شدم. قطره های عرق از پشتم سُر می خورد و پلک های ناسورم می سوخت، وقتی نفس مرموزش به صورتم خورد گفتم تمام است و لب هایم را جلو آوردم. کمی با یقه ژاکتش ور رفت و زد زیر خنده. به اندازه ابدیت طول کشید تا به خودم مسلط شوم. آن قدر به صفحه ساعتم خیره شدم تا به انتهای راهرو پشت میزش لغزید. همان روزها مادر، دور از دمپایی های حوله ای اش، در سردخانه آرام گرفت. او هم بازنشسته شد و اتاق کناری خالی شد. افتادم به التماس از آسمان و با دعاهای شبانه ام دوباره ظاهر شد. هر بار شاخه نرگس یا آبنبات کشی هایی را که برای مادرش خریده بود گوشه میزم جا می گذاشت.
می دانستم مادرش، مثل مادر من سال هاست زیر سنگ سرد و ریشه درخت کاج بلندی خوابیده است.
به محض این که مدرّس دانشگاه شدم از لای زیپ باز کیفش نامه ام را روی تسبیح و شیشه عطرش رها کردم. لابه لای خطوطم از پیراهن چهارخانه ای که می دانستم به خاطر من پوشیده تعریف سحرآمیزی کردم. فردایش یک دسته گل سرخ کنارِ فِرِ آزمایشگاه بود.
بی معطلی روی همان گوشه کهنه میز یک قلب دیگر کندم. هفت روز آفتابی ماجرای گل و نامه تکرار شد تا جرئت خواستگاری به رگش دوید و روز جمعه بیست و هشتم مرا به رستورانی قدیمی دعوت کرد. از آن جاهایی که در پیاده رو صندلی لهستانی چیده اند و رومیزی های چهارخانه نخ نما میزها را پوشانده. درخت های چنار بلند روی صندلی های لهستانی سایه انداخته بود و خش خش باد پاییزی همه چیز را دربر گرفته بود.
وقتی با دهان تنگش از من تقاضای ازدواج کرد، هیچ کس در پیاده رو نبود: «نمی خوام الان جواب بدی، فقط خوب به موهای سفیدم نگاه کن.» سرش یکدست نقره ای بود. گفت تا حالا زن نگرفته چون آدمش را پیدا نکرده و وقتی مرا دیده، آن نقشه طولانی را کشیده. گفتم اشتباه می کند، نقشه را من کشیده بودم. پیشانی اش را خشک کرد و بند عینکش بنای لرزیدن گذاشت، اصرار داشت او زودتر دست به کار شده و نقشه مال او بوده. پیشخدمت آمد، زمزمه ای سفارش گرفت و رفت. سه لیوان معجون پرپسته خوردم تا نقشه اش را مرحله به مرحله شنیدم و باور کردم. از انتخاب عطر و نیمه باز گذاشتن در و مناجات های بلند نیمروزی و آن بیست کذایی! باید زودتر می فهمیدم.
من هم شاید به خاطر حرکت ابرها و سایه هایی که از صورتش رد می شد، خیلی راحت به ماجرای شعرهای روی تخته تا چهل و دو جواب رد خواستگاری، قطع امید و مرگ بی صدای مادرم روی مبل مخملی، اعتراف کردم.
بعد چیزی به حرفم اضافه کردم که بعد از سال ها هنوز گلویم را تنگ فشار می دهد، گفتم: «مادر دیگر دور و برم راه نمی رود.» وقتی رفت گردنش خم شده بود و روی چروک های سفید گردنش، حرف هایی ماسیده بود... به صورتم لبخند جانانه ای تحویل داد که تا مچ پایم تیر کشید. دست به سینه چشم از من برنمی داشت. بغضم را قورت دادم. یکنفس کلمه بیرون می کشید. از روی دستش کک و مک و موهای سفیدش را یادم است. زانوان تکیده اش را روی هم انداخته بود و شلوار پشمی با چند جای نخ کش شده اش را هنوز یادم مانده. ساق پاهایش که جابجا شد، باد شدیدتر پیچید و چشم هایش تنگ تر شد. ابروهایش را مشکی دیدم. فکر کردم غبار هوا رویش نشسته است. وسط پراندن کلمه ها نصف ریشش هم سیاه شد. این را دیگر مطمئن بودم رنگ کرده و من متوجه نبوده ام. کم کم گونه هایش پر شد و چروک های ماندنی صورتش کش آمد. دیگر می دانستم غبغبم می لرزد. طبیعی بود به خاطر خواستگاری، صورتش آن طور گل بیندازد. حرف هایش در باد می پیچید و من فقط از لبخندش، حدس های رخوت انگیز می زدم.
پیشخدمت روی میز خم شد، انگار هفتاد سال طول کشید تا ظرف ها را جمع کرد و صورتش دوباره پیدا شد. وقتی توانستم دوباره نگاهش کنم، جلوی چشمم جوانی سی ساله دیدم. همه این ها در آن گرد و خاک مرموز جمعه، بیست و هشتم اتفاق افتاد. گوشم پر از باد شده بود و هر چه گفت نشنیدم. بلند و راست و مطمئن به پشتی صندلی لهستانی تکیه داده بود و سال ها جوان تر شده بود. چشم هایم در گرد و خاک درست نمی دید. نگاهش فقط خیره نبود، برقی وحشی هم داشت که ماتم کرده بود.
تعریف کرد که چطور عاشقم شده و آن همه سال شاگرد سرخ و سفیدش را زیر نظر داشته. موجی از انرژی زانوهایم را لرزاند. همان لحظه روی دست هایش پر از موهای سیاه شد و ساعتش که همیشه لق می زد، به مچ ورزیده اش چفت شد. جرئت نداشتم به موهای سیاهش دست بزنم، هیکل باریکش را برانداز کردم و روی صندلی وارفتم.
آن لحظات معرکه، به خاطر من بود و نای حرکت نداشتم. ابروهای پرپشت براقش به طرف من اخم کرده و منتظر مانده بود. می شنیدم چطور آن نقشه طولانی و پر پیچ و خم در ذهنش رسوب کرده و حالا روی صندلی های کهنه در اول پاییز جواب داده. گره عجیبی از معده و نافم گذشت و تنم از جریان تند عرق سوخت. طوری مسلط، یک وری نشسته بود، انگار که از دگرگونی اش کاملاً باخبر است.
سایه های اطراف در غبار صندلی ها می نشستند، زود به توافق می رسیدند و آخرش با خنده ناپدید می شدند. گوشه ای از من، آن ها را زیر نظر داشت. زوج های ناشناسی که انرژی ام را ذره ذره از پیاده رو بیرون می کشیدند و با خودشان می بردند... یک ساعتی بی صدا ماندم و بعد نالیدم: «نه.» انگار بپرسد چای سفارش بدهم؟ و من بگویم: نه، میل ندارم.
گفتم: «نه!» استاد خودم را می خواستم. نمی فهمید که من از موهای سیاه دستش، از نفس تندش می ترسم. رنگش پرید: «کدام موهای سیاه؟» برایش گفتم از نگاه وحشی و انبوه سیاه ریشش می ترسم. قلبش از روی پیراهن می زد و قسم خورد که هیچ تغییری نکرده و همان استاد مو سفید خودم است. اما من تا اذان غروب گریه کردم. یکسره با هق هق می گفتم از شانه های راستش، از دندان های طبیعی اش، از رگ گردنش می ترسم. با حرکت هولناکی ردیف دندان های سفیدش را کند و در بشقاب انداخت. گریه ام شدیدتر شد و با التماس نگذاشتم بلای بیش تری سر خودش بیاورد. چطور دلش آمد همه آن دندان های یکدست را از جا بکند؟ حتما درد مهیبی را تحمل می کرد. با احتیاط زاری را از سر گرفتم و گفتم صبر می کنم تا همان استاد مو سفید خودم بشود. بعد زنش می شوم.
با صدای خفه ای استغفر می گفت و هنوز باور نمی کرد جوان شده باشد که با ناله کیفم را برداشتم و راه افتادم.

زن سمندر یا زینت؟

به سرعت پیراهن حریر را درآورد و توی کمد آویزان کرد. با خودش گفت: «نه. اینا سایز من نیست.» مانتوش را پوشید، روسری و کلید را برداشت و از در بیرون زد. بی صدا خزید تو آسانسور و دگمه زیرزمین را فشار داد.
با شوهرش، سرایدار بیست و چهار ساعته برج بودند. یک سال پیش، سمندر این کار را با اصرار زن قبول کرده بود. خودش می خواست در شرکت آقای امیری آبدارچی شود، خانه ای جنوب شهر اجاره کند و برای شغل دوم، سرایدار نیمه وقت بشود؛ ولی زن آن قدر توی گوشش خواند که دلش می خواهد شمال شهر بنشیند و با آدم حسابی ها رفت و آمد کند و اگر بچه ای بیاید او را در مدرسه خوب بگذارد و اگر مریض شوند بهترین دکترها نزدیکشان باشند و چه و چه که بالاخره سمندر قبول کرد. با کمک امیری، یک سال پیش مختصر اثاثشان را آوردند تو سوئیت زیرزمین برج. بچه نداشتند؛ چون زن، بچه نمی خواست.
کم کم همسایه ها به سمندر اطمینان کردند و هرجا می خواستند بروند، مسافرت یا مهمانی طولانی، کلید را به سمندر می سپردند. وقتی برمی گشتند کلید را می گرفتند و به سلامت. اگر می خواستند خرید عمده بکنند، سمندر را می فرستادند. کم کم باغبان را مرخص کردند و سمندر خودش به گل و گیاه ساختمان می رسید. برایشان قبض پرداخت می کرد و خلاصه اگر یک روز سمندر نبود همه کارها به هم می ریخت. کسی نمی دانست تعمیرکار شوفاژ برای کدام واحد آمده یا چرا گاز از دو ساعت پیش قطع است یا برای مهمان اضافه همیشه به کدام رستوران یا آژانس خبر می دهند. در این میان زن سمندر بی کار نبود و آرام آرام از روی تمام کلیدها برای خودش یدک تهیه کرد. بجز چند آپارتمان که اصلاً به آن ها کلید نسپردند.
شب ها سمندر جلوی تلویزیون کوچکشان دراز می کشید و از اتفاقات آن روز می گفت. نمی توانست برای زینت تعریف نکند.
زینت با آرامش و دقت به حرف هایش گوش می داد و فقط آن قسمت هایی را به خاطر می سپرد که به مسافرت رفتن یا از مسافرت برگشتن یکی از همسایه ها مربوط بود. این طور شد که اطلاعاتش راجع به زندگی تک تک واحدهای آپارتمانی تکمیل شد. چیزهای کوچکی هم که گاهی با خودش می آورد پشت مخزن آب گرم شوفاژخانه پنهان می کرد یا با ترفندی به سمندر نشان می داد.
از همه چیز باخبر بود. می دانست کمد خانم اشرفی همیشه پر از لباس های گران قیمتی است که درست اندازه اوست. یا مثلاً می دانست انباری آقای اعلمی پر از شیشه های خالی مارک دار است. یا خانواده آجیلی، به شکمشان می رسند. حتی یک بار توی یخچالشان غذای خیس و لزجی پیدا کرد که بعد فهمید خاویار بوده.
همیشه «خانم آقا سمندر» صدایش می زدند، اما زن ها که کارشان گیر می کرد، وسط مهمانی یا سفره، وقتی زنگ می زدند پایین، برای این که دستشان را رد نکند، «زینت جون» صدایش می زدند. زیاد با عجله نمی دوید بالا، اول با موچین زیر ابروهای هلالی اش را تمیز می کرد و بعد مانتو سرمه ای اش را می پوشید، همان که گذاشته بود برای پذیرایی مراسم. در اصل مال خانم غلامی بود که دگمه ها و مدل یقه اش را عوض کرده بود. خود خانم غلامی هم آن را نمی شناخت. بعد به آهستگی روسری اش را انتخاب می کرد. سمندر سالی یک بار به سلیقه خودش برای زینت لباس می خرید. لباس هایی که زینت محض خاطر سمندر یک بار هم نمی پوشید. وقتی سمندر می پرسید: «زینت، پس اون مانتو قهوه ای که برات خریدم کو؟ چرا نمی پوشی؟» ابروهای هلالی اش را بالا می داد و می گفت: «کدوم قهوه ای سمندر؟ سرمه ای خریده بودی. تو هم حالت خوبه ها!» سمندر ساکت می شد و از ته دل به زنش که مثل ملکه های نازدار راه می رفت و حرف می زد می بالید.
زن سمندر با چشم های عسلی و لب های گوشتی و کلیدهایش، زندگی شبانه مخصوصی داشت. به محض این که خروپف سمندر بلند می شد، از سوئیت بیرون می آمد. عرض پارکینگ را طی می کرد، دگمه آسانسور را می زد و با هر طبقه ای که بالا می رفت بیش تر و بیش تر از سوئیت کوچکشان فاصله می گرفت و به ابرها نزدیک تر می شد. وقتی پاهای برهنه اش روی سنگ خنک راهرو می خزید، خلسه عمیقی خمارش می کرد؛ طوری که چیزی از سوئیت و سمندر به یاد نمی آورد. بعد کلید را بی سر و صدا از دسته کلیدش جدا می کرد و در قفل می چرخاند. تا وقتی مطمئن نمی شد هیچ کس در خانه نیست وارد نمی شد. حتی وارد آپارتمان خانم بنایی هم نمی شد چون یک طوطی سخنگو داشت و زن سمندر از آن می ترسید.
آن شب برنامه اش برای خانه نعمتی ها بود. در با صدای غیژی باز شد و زن سمندر مثل سایه رفت تو و برق آسا در را پشت سرش بست. مهتابی های آشپزخانه روشن بود و نور آبی محوی در سالن پخش شده بود. رفت توی آشپزخانه، روی میز یک ظرف باقلوا بود. در یخچال را باز کرد. هوس موز کرده بود، اما موز نداشتند. به کمپوت آناناس رضایت داد. یک پیتزای نصفه هم توجهش را جلب کرد اما چون قارچ داشت، لب نزد. وقتی خوراکی های یخچال، ته دلش را گرفت از آشپزخانه بیرون آمد. عصری دیده بود که خانم نعمتی یک دست لباس شب جدید با خودش آورده است. یکراست رفت سراغ کمد تا لباس تازه را امتحان کند. بندهایش روی شانه نمی ماند و قدش هم برایش بلند بود، مگر این که با کفش پاشنه بلند می پوشید. دامن لباس را بالا گرفت و رفت سراغ کمد کفش ها. یک جفت کفش پاشنه بلند ساتن پیدا کرد که درست همرنگ لباس بود. چهارزانو نشست روی زمین و کفش ها را با هن و هن پوشید. دستش را به دیوار گرفت و بلند شد. توی آینه قدی نگاه کرد. پاهایش می لرزید و نمی توانست تعادلش را حفظ کند. لنگان لنگان تا آشپزخانه رفت و با ظرف باقلوا به سالن برگشت. خودش را روی مبل راحتی انداخت و باقلواها را یکی یکی در دهانش گذاشت. می دانست تا فردا شب خانواده نعمتی از شمال برنمی گردند. با خیال راحت تا روشنایی صبح توی خانه گشت زد. حتی وسوسه شد وان حمام را از آب داغ پر کند و تویش دراز بکشد. به پاهایش نگاه کرد، بد نبود، گوشت پاها سفید شده بود و به لبه های کفش فشار می آورد، اما زینت ناراحت نبود چون می دانست پاهایش درست اندازه پاهای آرزو دختر زمانی هاست. پس پاهایش بزرگ نیست. پای خانم نعمتی زیادی کوچک بود. لنگان لنگان تا آشپزخانه رفت. یک جفت دستکش دو لایه برای ظرف شستن برداشت. سمندر که از این خرج ها نمی کرد. توی همین سه روز که دستکش نداشت، پوست دستش خشک شده بود. نشست لبه صندلی آشپزخانه و هالوژن ها را شمرد. زمان سریع تر از همیشه گذشت. با همهمه دوری که از خیابان آمد، از جا پرید. چند دقیقه دیگر سمندر بیدار می شد و اگر رختخواب را سرد و خالی می دید...

نظرات کاربران درباره کتاب جمعه بيست و هشتم روی صندلی لهستانی