فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب گره كور
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب گره كور به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب گره كور

به پشت روی تخته‌سنگ دراز کشیده بود و دست راست را زیر سر گذاشته بود و به ستاره‌ها نگاه می‌کرد که تقلا می‌کردند سرشان را از توی بشکه سیاه شب بیرون بیاورند.
مراد ایستاد. رو کرد به مادرش که به کندی از تپه پایین آمد و از کنار چشمه نفتی گذشت و نفس‌زنان روبرویش ایستاد و چند لحظه با حسرت نگاهش کرد. نشست روی زمین و بقچه را جلویش گذاشت و گفت: «کم راه نیست. خسته شدم.»
گره بقچه را باز کرد. مراد روبروی مادرش نشست و دست برد قمقمه آب را برداشت. در قمقمه را باز کرد و سر کشید. آب روی چانه‌اش می‌ریخت و قطره‌قطره روی موهای خاک‌آلود سینه‌اش می‌چکید. قمقمه را زمین گذاشت. نگاهش به دست‌های مادرش بود که پوست تخم مرغ را کند و تخم مرغ را لای نان گذاشت. مراد نان و تخم مرغ را از دست مادرش گرفت و حریصانه به دهان برد.
«شاید گناهی به درگاهش کردیم که این طور باید تقاص پس بدیم...

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.54 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب گره كور

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سفر دریایی

قرار بود تا پا به ساحل گذاشت یکراست برود سراغ بهرام. چرا نرفته بود؟ آدرس را گم کرده بود؟ شماره تلفن چی؟ حفظ بود. آدرس کالج؟ شاید ورود غیرقانونی باعث دردسرش شده.... می گفت مشکل نیست... دردسری هم اگر بود با بهرام تماس می گرفت و خبرش می کرد.
صدای خسته و نگران پدرم و گریه مادرم را می شنیدم.
پدر گفت: «چرا نصیحتش نکردی؟ چرا مانع رفتنش نشدی؟ کشتی و دریا و آدم های غریب؟ مگر نسپرده بودمش دست تو؟ این طور مواظب برادرت بودی؟»
بهرام توی تلفن فریاد زده بود: «اسم کشتی ایگل بود؟... ایگل؟»
گفتم: «بله! ایگل!... ایگل!»
قرار گذاشته بودیم تا کارتمان را زدیم، بیست دقیقه ای در محل کارمان باشیم و بعد خودمان را برسانیم به کانتینر شیری رنگ که سه روز پیش درش را باز کرده و تویش را برانداز کرده بودیم. بیژن گفته بود: «با همین می ریم.»
بیست قدم مانده به کانتینر، صدای غلامی را شنیدم: «بهمن!»
سر برگرداندم. غلامی سی چهل قدمی دورتر ایستاده بود و نگاهم می کرد. ماندم چکار کنم.
رو کردم به طرف بیژن. بیژن از میان در نیمه باز کانتینر، با دست اشاره کرد بیا و رفت توی کانتینر.
غلامی صدایم زد: «بهمن!»
روگرداندم به طرف غلامی.
فریاد زد: «بیا کارت دارم.»
سر برگرداندم و نگاه کردم به لنگه در کانتینر شیری رنگ که آرام بسته می شد. به طرف غلامی رفتم. به خودم گفتم: «زود دست به سرش می کنم و برای همیشه از شرش خلاص می شم.»
غلامی دست پیش آورد. بارنامه را از دستش گرفتم. گفتم: «باشه....»
گفت: «چی باشه؟ اصلاً نگاهش کردی ببینی چی هست؟»
دلم می خواست فریاد بزنم: «گور پدر تمام بارنامه های عالم کرده.»
گفتم: «تو راه نگاهش می کنم.»
گفت: «بیا که امروز شانس در خونه ات را زده.»
سر برگرداندم به طرف کانتینر شیری رنگ.
گفت: «بیا.»
راه افتاد. به کلاه کپی آبی رنگش که دور می شد، نگاه کردم.
چندقدم رفت و ایستاد. سر چرخاند و از روی شانه نگاهم کرد.
گفت: «چرا ایستادی؟»
گفتم: «بعد می آم.»
گفت: «بعدی در کار نیست. الان کارت دارم.»
رفتم کنارش راه افتادم.
دست هایش را از توی جیب درآورد و گفت: «خبر خوشی برات دارم... از امروز سر بارنامه نویس شدی.»
نگاهم کرد. با تعجب گفت: «خوشحال نیستی؟»
گفتم: «خوشحالم.»
گفت: «خیلی دمغی.»
گفتم: «نه، چیزی نیست.»
توی دلم گفتم: «ایگل، ایگل.»
چشمم به کانتینر شیری رنگ کنار کاروان غلامی افتاد.
ایستادم. گفتم: «کاری دارم. می رم و زود برمی گردم.»
در کاروان را باز کرد.گفت: «اگر نگران بیژن هستی می فرستم دنبالش.»
گفتم: «نه، نگران بیژن نیستم.»
گفت: «پس بیا.»
پشت سرش رفتم توی کاروان.
گفت: «امروز می خوام ولخرجی کنم. صبحانه مهمانی.»
به خودم گفتم: «چطور از دست این پیله خلاص بشم؟»
گفتم: «صبحانه خوردم.»
گفت: «بشین پسر.»
فکر کردم: «چطور می تونم بشینم وقتی بیژن پشت در بسته کانتینر منتظرم ایستاده.»
رفتم پشت پنجره و سر خم کردم. کانتینر آبی رنگی، وصل به قلاب جرثقیل، توی هوا به طرف کشتی ایگل می رفت.
گفت: «چرا نمی نشینی؟»
صدای حرکت پایه های صندلی را روی کف کاروان شنیدم.
«الان می گم عبدو یک صبحانه حسابی بیاره.»
برگشتم به طرفش. کنار میز ایستادم. به جامدادی شیشه ای روی میز خیره شدم. چقدر دلم می خواست جامدادی را بکوبم تو سرش.
فکر کردم: «آفتاب از کدام طرف زده که امروز، محبت این آدم گل کرده.»
نشستم روی صندلی و به پنجره نگاه کردم. کانتینر شیری رنگ را نمی دیدم.
گفت: «پشت پنجره دنبال چه می گردی عاشق؟»
گفتم: «عاشق نیستم. دیوونه ام، دیوونه. مغزم را باد برده انداخته وسط دریا و کوسه ها هجوم آوردن و دارن مغزم رو می خورن.»
گفت: «عجب! یه چیزیت هست... دیگه جلو من نگو دیوونه ای. ما دیوونه ها رو اخراج می کنیم.»
«باور کن روانی ام، الان حس می کنم دیوونه ام که نشستم این جا، روی این صندلی و کانتینر شیری رنگ می ره به سفر دریایی.»
آرنج ها را گذاشت روی میز و دست ها دو طرف صورت، خم شد به طرفم.
گفت: «کدام کانتینر شیری رنگ؟»
جوابی ندادم و فکر کردم: «ایگل! ایگل!»
لب هایش را با تعجب روی هم فشرد و گفت: «انگار حالت خوش نیست. خیلی خسته ای.»
بلند شدم و به طرف در رفتم.
گفت: «کجا؟»
گفتم: «جایی نمی رم.»
در کاروان را باز کردم. کانتینر شیری رنگ توی آسمان به طرف کشتی ایگل می رفت.
ایستادم تا کانتینر توی کشتی فرو رفت. برگشتم و روی صندلی نشستم.
گوشی را برداشتم. بهرام بود. گفت: «تو دیدی کانتینر را گذاشتن تو کشتی؟»
«بله دیدم.»
«پس چرا نیومده سراغم. از شرکت های کشتیرانی پرسیدم. ایگل بارگیری کرده و رفته به طرف جده... شاید تو دریا برای بیژن اتفاقی افتاده... مرضی یا...»
«یا چی؟»
گفت: «بعضی اتفاق ها را باید پذیرفت.»
پدرم بی تاب بلند شد آمد کنارم ایستاد، گوشش را آورد نزدیک گوشی تلفن.
گفتم: «چرا روشن تر حرف نمی زنی؟»
گفت: «کجای این دنیا روشنی می بینی؟ وقتی اتفاقی برای تو باور کردنی نیست... وقتی باور نمی کنی...»
ارتباط قطع شده بود. گوشی را گذاشتم.
پدرم گفت: «بیژن؟»
گفتم: «سراغ بهرام نرفته.»
گفت: «کشتی هنوز نرسیده؟»
نگاه نگرانش را دیدم.
گفتم: «کشتی رسیده. بارگیری کرده و رفته به طرف جده.»
مادرم با مشت به سینه کوبید و گفت: «یا حضرت عباس، پس بیژن کجا رفت؟»
نگاهم کرد. هراسان در انتظار جواب بود.
گفتم: «صبر داشته باش مادر.»
پدر صورتش را میان دست ها پنهان کرد. مادر رنگ پریده بلند شد و سردرگم نگاهم کرد. پرسید: «بهرام چه گفت؟... چه گفت بهرام؟»
گفتم: «نگران نباش مادر.»
مادر روی پاهایش نشست و تکیه داد به دیوار و به تلفن خیره شد.
گفت: «همین روزها صداش را می شنوم.»
تلفن زنگ زد. بهرام گفت: «گاهی باور کردن خیلی سخته.»
گفتم: «باور کردن چی؟»
«چیزهایی که دوست نداری باور کنی.»
گفتم: «چه شده؟»
جواب نداد.
گفتم: «الو... الو... الو.»
پدر بلند شد، آمد کنارم ایستاد.
بهرام با صدای گرفته ای گفت: «بالاخره به مقصد رسید.»
گفتم: «رسید؟»
مادرم گفت: «خدا را شکر... گوشی را بده به من... گوشی!»
گوشی را محکم نگه داشتم و دستش را پس زدم. گفتم: «صبر کن مادر... بگذار...»
گفت: «سی و هفت روز پیش رسید.»
گفتم: «پس چرا حرفی نزدی؟»
«نمی دونستم.»
«حالا اون جاست؟»
صدای نفس های مادرم را می شنیدم.
«نه.»
«پس کجاست؟»
جواب نداد.
گفتم: «کجاست؟»
چند لحظه سکوت توی گوشی ادامه داشت.

نظرات کاربران درباره کتاب گره كور