فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب تيرهای سقف را بالا بگذاريد، نجاران و سيمور
پيشگفتار

نسخه الکترونیک کتاب تيرهای سقف را بالا بگذاريد، نجاران و سيمور به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب تيرهای سقف را بالا بگذاريد، نجاران و سيمور

کتاب «تیرهای سقف را بالا بگذارید نجاران» وشته جروم دیوید سالینجر(۲۰۱۰-۱۹۱۹) مشهورترین نویسنده آمریکایی است.
در این کتاب نیز مانند بسیاری دیگر از آثار سالینجر بخشی از سرگذشت خانواده گلس را روایت می‌کند. سیمور یکی از مهمترین اعضای خانواده گلس است،‌ که اولین بار در داستان اعجاب‌انگیز«یک روز خوش برای موزماهی»‌ سرو کله‌اش پیدا می‌شود. او در این داستان پس از گفتگو با یک دختر در ساحل فلوریدا و گشتن دنبال موزماهی، با خالی کردن یک گلوله در سر خود به زندگی‌اش پایان می‌دهد.
در این داستان هم سیمور نقش اصلی را بازی می‌کند، او و نامزدش موریل قرار است که جشن ازدواجشان را برگزار کنند اما سیمور با این موضوع مخالفت می‌کند چون معتقد است توان تحمل این همه خوشبختی را ندارد!
در بخشی از این کتاب می‌خوانیم:
«حاشیه جنگل همیشه آفتابی است، اما چهره مرد بلندقد مفلوک و رنگ‌پریده است. نه سال پیش که به کورنیش،نیوهمپشر، آمد، صمیمی و پرحرف بود؛ اما حالا وقتی که با جیپش به شهر می‌آید، فقط برای خریدن غذا یا روزنامه چند کلمه‌ای می‌گوید. بیگانه‌هایی که سعی می‌کنند با او سرِ صحبت را باز کنند عاقبت مجبور به دادن یادداشت یا نامه‌ای می‌شوند و معمولاً هم جوابی نمی‌گیرند. تنها پای گروه کوچکی از دوستانش به آن خانه بالای تپه رسیده است. چندی پیش که او و خانواده‌اش نبودند، چند تا از همسایه‌ها دیگر طاقت نیاوردند، لباس کار پوشیدند و از آن حصار شش و نیم فوتیِ دور خانه بالا رفتند تا آن‌جا سر و گوشی آب بدهند.
آن‌ها پشت درخت‌های غان خانه یک طبقه و ساده‌ای به رنگ قرمز دیدند و یک باغچه جمع و جور برای سبزیجات و پنجاه متر دورتر از خانه در کنار نهر یک اتاقک سیمانی با نورگیر سقفی. دراتاقک یک شومینه هست و یک میز دراز که رویش ماشین تحریر و کتاب‌ها و یک فایل قرار گرفته. مرد رنگ پریده معمولاً همان جا می‌نشیند، گهگاه به سرعت می‌نویسد، و مواقع دیگر ساعت‌ها چوب داخل آتش می‌اندازد و کلی کلمه را روی کاغذ ردیف می‌کند تا کلمه درست را بیابد. این نویسنده جروم دیوید سلینجر است، و تقریبا تمام شخصیت‌های آثارش از خودش واقعی‌تر و پذیرفتنی‌ترند».

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.26 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب تيرهای سقف را بالا بگذاريد، نجاران و سيمور

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



اگر هنوز خواننده ای آماتور در دنیا هست ــ یا دست کم کسی که فقط بخواند و بگذرد ــ با قدردانی و محبتی وصف ناپذیر از او می خواهم این کتاب را هدیه ای بداند در چهار قسمت برای خودش و همسر و فرزندانِ من.

ج. د. س.

مقدمه

مرد نامریی: کلاژ به جای زندگینامه

کناره گیری ج. د. سلینجر از دنیا، در آمریکا دستاوردی غریب و منحصر به فرد به شمار می رود. او قطعا همان «پسری است / که می تواند نامریی باشد»، و با غرمی چنان راسخ و تلخ نامریی می ماند که هیچ کس به پایش نمی رسد، مگر راهبی ارتدوکس در دیری پرت و محصور. اما سلینجر برای دور ماندن از دیدِ دیگران مجبور نیست در خانه ییلاقیِ دورافتاده اش بماند. دوستانش چنان با وفاداری و تعصب از او حمایت و محافظت می کنند که او همه جا نامریی به نظر می رسد؛ انگار او این حالت نامریی بودن را از (۱)Tarnkappe در افسانه های آلمانی می گیرد، آن را به سر می گذارد و ناپدید می شود. روزنامه نگاران واقعا با رئیس پولیت بورو در اتحاد جماهیر شوروی، یا پادشاه هر منطقه ای از دنیا، یا پاپ، و یا هر کسی که فکرش را بکنید می توانند مصاحبه کنند، الاّ ج. د. سلینجر. اگر سلینجر گهگاه دیده نمی شد، ممکن بود همه فکر کند اصلاً وجود خارجی ندارد؛ ممکن بود همه فکر کنند او سندیکایی است که در جنگل نیوهمْپشِر کارِ تولید تکه های گلس(۲) را انجام می دهد. این کار سلینجر در زمانه ما خود شوخی بزرگ است و شاید اعتراضی یکه به عصری که در آن نه وقت شناسی و شرافت، که تبلیغات و هیاهو رسمِ شاهان قلمداد می شود.
اما همه به خاطر این کارِ بزرگ برای سلینجر کف نمی زنند. منتقدی موضع او را ادا و اطوار می داند، و منتقدی دیگر او را گرتاگاربوی ادبیات آمریکا می خواند. یکی از نخستین ویراستارانِ آثار او نویسنده را فردی متعلق به همگان می داند که بیش از وکلای مجلس حق داشتن حریم شخصی را ندارد. اما این نظر محل تردید است. شاید دلیل رفتار سلینجر این ترس ساده و قابل بخشایش از عقب افتادنِ کارهایش باشد که بدون جار و جنجال هم خیلی کند به ثمر می رسند، این احساس که ممکن است مصاحبه و سخنرانی و امضا دادن و مشاوره دادن به دانشجویان دکترا آن قدر وقتش را بگیرد و نیست و نابود شود که حتی برای خودش هم نامریی شود. اما، انگیزه سلینجر هر چه باشد، این گریزپایی به داستان هایش عنصری خاص می افزاید. او در آثارش با آن بازی می کند وم مانور می دهد. او واقعیاتی بی چون و چرا از خود را وارد داستان هایش می کند، و وقتی در یادداشت های کتاب فرنی و زویی با دی گلس را «رفیق شفیق و همکار» خود می خواند از گیجیِ خ واننده لبخندی بر لبش می نشیند. خلاصه این که او خواننده را به سخره می گیرد و به همین دلیل کنجکاوی در مورد زندگی او از دیگر هنرمندان طبیعی تر و موجه تر است. در این میان ناقدان جدی هم به اندازه خوانندگان عامیِ آثار سلینجر درگیر این کنجکاوی هستند. مکسوِل گایزمار نوشت است: «به احتمال زیاد این داستان ها بیانگر کنکاش نویسنده اند برای ریشه های گمشده اش و ناکامیاو در درک زندگی واقعی اش.» از آن جا که عملاً کسی چیز دندان گیری از زندگی واقعیِ ج. د. سلینجر نمی داند، این گفته ــ هر چند زیرکانه ــ شایعه ای ادبی بیش نیست.
اما واقعا نمی توان ناقدان یا خوانندگان را به خاطر رواج دادن این شایعات سرزنش کرد؛ قضیه خیلی تحریک کننده است. جالب تر آن که سلینجر که هرگز جواب ناقدان را نداده ظاهرا به دقت نوشت های آن ها را دنبال می کند. باورنکردنی است، اما این همه تلاش برای کناره گیری از دنیا نتوانسته او را بالکل از آن منفک کند. چندی پیش ماهنامه ای محبوب و پرفروش تصمیم به چاپ مطالبی در باره سلینجر گرفت. ناگهان وکلا دست به کار شدند، و مجله قدی این پرونده را زد و این دلیل را آورد که هر مطلبی در باره سلینجر چاپ شود او را هفته ها و حتی ماه ها از کار می اندازد. خلاصه در دیوار سوراخی هست؛ ما او را نمی بینیم، اما او ما را می بیند. آدم یاد جان کیتس(۳) می افتد که می گوید مرگش را نقدهای بد و منفی جلو انداخت.
تنها زندگینامه قابل اتکا و مفصلی که تا امروز از سلینجر منتشر شده همان است که پس از چاپ کتاب فرنی و زویی در مجله تایم چاپ شد. البته این مقاله کارِ «ویراستاران تایم» و به ویژه نویسنده و ناقدی جوان و بسیار مستعد به نام جان اِسکو است. اطلاعات لازم را چند گزارشگر، از جمله آرت سایدنبام، رابرت جونز، ویلیام اسمیت، و مارتا مورفی مکداول، جمع آور کردند. این مقاله هم شامل زندگینامه است و هم نقد، و هم داستان سلینجر را می گوید و هم داستان گلس؛ اما به هر حال کل آن تحت عنوان زندگینامه آمده است، چرا که زندگی سلینجر (یا آنچه از زندگی اش می دانیم) و آثارش بر یکدیگر سایه می اندازند.

سانی: پیشگفتار
فکر کردم این کار را می کنم، خودم را می زنم به کر و لالی. این طوری مجبور نمی شدم با هر کس و ناکسی از این حرف های احمقانه و صد تا یک غاز بزنم. اگر هم کسی می خواست چیزی بهم بگوید، بایستی روی کاغذ می نوشت و بهم می داد. با پولی که درآوردم یک جایی یک آلونک کوچولو برای خودم می ساختم. آن را نزدیک جنگل می ساختیم، اما نه توی جنگل، چون می خواستم همیشه خدا آفتابی و پرنور باشد.
ناتوردشت

حاشیه جنگل همیشه آفتابی است، اما چهره مرد بلندقد مفلوک و رنگ پریدهاست. نه سال پیش که به کورنیش،نیوهمپشر، آمد، صمیمی و پرحرف بود؛ اما حالا وقتی کبا جیپش به شهر می آید، فقط برای خریدن غذا یا روزنامه چند کلمه ای می گوید. بیگانه هایی که سعی می کنند با او سرِ صحبت را باز کنند عاقبت مجبور به دادن یادداشت یا نامه ای می شوند و معمولاً هم جوابی نمی گیرند. تنها پای گروه کوچکی از دوستانش به آن خانه بالای تپه رسیده است. چندی پیش که او و خانواده اش نبودند، چند تا از همسایه ها دیگر طاقت نیاوردند، لباس کار پوشیدند و از آن حصار شش و نیم فوتیِ دور خانه بالا رفتند تا آن جا سر و گوشی آب بدهند.
آن ها پشت درخت های غان خانه یک طبقه و ساده ای به رنگ قرمز دیدند و یک باغچه جمع و جور برای سبزیجات و پنجاه متر دورتر از خانه در کنار نهر یک اتاقک سیمانی با نورگیر سقفی. دراتاقک یک شومینه هست و یک میز دراز که رویش ماشین تحریر و کتاب ها و یک فایل قرار گرفته. مرد رنگ پریده معمولاً همان جا می نشیند، گهگاه به سرعت می نویسد، و مواقع دیگر ساعت ها چوب داخل آتش می اندازد و کلی کلمه را روی کاغذ ردیف می کند تا کلمه درست را بیابد. این نویسنده جروم دیوید سلینجر است، و تقریبا تمام شخصیت های آثارش از خودش واقعی تر و پذیرفتنی ترند.
ماحصلِ بیست و یک سال نویسندگی حرفه ای برای او فقط یک رمان بوده، یک مجموعه داستان با عنوان نه داستان، و بیست داستان دیگر که در مجلات چاپ شده. و سرعتش دارد کم تر می شود: از سال ۱۹۵۳، فقط چهار داستان چاپ کرده کمه البته سه تا از آن ها اندازه رمان کوتاه اند.او همیشه قول می دهد که «به زودی یک داستان جدید.» با این حال سلینجر به رغم کم بودن آثارش، از جنگ جهانی دوم تاکنون، بیش از هر نویسنده آمریکایی دیگر خوانندگان و به ویژه جوانان را با کلامش جادو کرده. انتشار کتاب فرنی و زویی که در واقع دو داستان بلند و مرتبط است که ابتدا در نیویورکر چات شد نه فقط حادثه ای ادبی، که به نظر طرفداران بی شمارش یک تجلی بود. هفته ها پیش از تاریخ رسمیِ انتشار کتاب، طرفداران سلینجر صفی طولانی بستند و کتاب فروش ها مجبور شدند اولی موجودی شان را بفروشند.البته دلیل اصلیِ این شور و هیجان خاطره معروف ترین اثر سلینجر بود. از این کتاب هنوز هم که یک دهه از نخستین انتشار آن گذشته سالانه دویست و پنجاه هزار نسخه در ایالات متحده به فروش می رسد. از میان تمام شخصیت هایی که نویسندگان آمریکایی از جنگ جهانی دوم به بعد خلق کرده اند، فقط هولدن کولفیلد، هرزه گویِ آداب دانِ ناتوردشت، است که جایگاهی دایمی در حافظه جمعی یافته است، همچون جورج ف. ببیت، جِی گتسبی، ستوان هنری، و یوجین گُنت که در دهه های بیست و سی چنین جایگاهی یافتند.
یکی دو نسل از دانش آموزان و دانشجویان، مخصوصا آن ها که دست کم آشنایی مختصری با «آیوی لیگ»(۴) دارند، هنوز سرود خود، حماسه خود، شوخی های خود، و بیانیه خود علیه دنیا را در ناتوردشت می بینند. دیوید رایزمن، جامعه شناس آمریکایی، در کلاس «شخصیت و ساختار اجتماعیِ» خود در هاروارد مطالعه ناتوردشت را به دانشجویان تکلیف می کند، شاید به این دلیل که هر دانشگاهی گروهی از هولدن های تنها دارد، همان کسانی که در هوای سرد و زمستانیِ دسامبر بارانی می پوشندو آن جمله اغراق آمیز کولفیلد را تمرین می کنند («آخرین بازی سال بود و انتظار داشتند اگر پنسی نَبَرد همه خودکشی کنند یا بلایی سر خودشان بیاورند»).
هولدن صرفا یک جور پنرادِ عصر خشم و عصبانیت نیست. او بیش تر هاکلبری فینِ شهری و مدرن است. هم هاک و هم هولدن از تبار همان کسانی اند که لزلی فیدلرِ ناقد «پسرانِ بد و خوبِ ادبیات آمریکا» نامیده است. هولدن هم مثل هاک در اشتیاق آن است که از تمدن دور شود و به آغوش معصوم و پاک طبیعت بازگردد. او هم مثل هاک با زبان اصیلِ زمانه و موقعیت خودش حرف می زند، از آداب و احترام فراری است، حس عدالت خواهیِ تیزی دارد، و خود داورِ اخلاقیات خود است. اگر یک چیز باشد که ناتوردشت را به نسلش پیوند می زند، آن این است که از نظر هولدن ــ و احتمالاً خالقش ــ محکومیت نهاییِ افراد با کلمه «قلابی» تعیین و خلاصه می شود. یک نظام تمام عیار و مبهم اخلاقی بر اساس این کلمه استوار شده، و هولدن کولفیلد کانتِ آن است.
اما هولدن شورشی نیست، گرچه او را معمولاً به این نام می خوانند. او در اشتیاق این می سوزد که در دنیای رویایی کارهای خوب کند. وقتی او به کلمات زشتی فکر می کند که روی دیوارهای در معرض دیدِ بچه ها نوشته شده یا با فاحشه ای احساس همدردی می کند، قصدش اعتراض به «نظام» یا حکومت آدم بزرگ ها نیست؛ فقط از وضعیت حاضر در این دنیای خالی از عشق رنج می برد. او هم نوجوانی خودآگاه و گهگاه مضحک است، و هم انسانی محکوم به داشتنِ حساسیتی خاص. به این معنا او تعیین کننده مضمونِ تمام آثاری است که سلینجر پس از ناتوردشت نوشت. اغلب انسان ها می دانند چطور این شک گاه و بی گاه را که دنیا اصلاً جای زندگی نیست نادیده بگیرند یا سرکوب کنند ــ اما جوانان و دیوانه ها و قدیس ها این ترفند را بلد نیستند. اغلب شخصیت های سلینجر، از جمله شخصیت های فرنی و زویی، از این سه دسته اند.
طرفه آن که قدیس های جوان و قدری دیوانه سرشار از خنده و شاید هم هستند.
* * *
شخصیت های جذاب ترین افسانه سلینجر به خانواده ای غریب و اَجق وَجق به نام گلس تعلق دارند. گاه شمارِ زندگی این گروه هنوز تمام نشده (خانواده گلس تا به حال فقط در فرنی، زویی، و پنج داستان دیگر ظاهر شده اند)، با این حال در آمریکا یکی از فراموش نشدنی ترین داستان های خانوادگی به شمار می رود.
پرداختن به هفت کودک نابغه در یک داستان مانند شیرجه رفتن از فاصله ای زیاد در یک محفظه کوچک آب است. دیگر آن که بچه های خانواده گلس شجاع و تر و تمیز و محترم و بسیار دوست داشتنی اند. با این حال آن ها هرگز به هفت خواهر و برادرِ کسالت آور تبدیل نمی شوند (دست کم هیچ وقت همگی در آنِ واحد کسالت آور نیستند). رگ ایرلندی از آن ها آدم هایی بسیار حراف و گهگاه غیرعادی ساخته، و رگ یهودی به آن گرما و صمیمیت و استعداد تفکر و تعمق را داده. میراثشان از وودویل همباعث گرایششان به نمایش و تیاتر شده.
یکی از شخصیت های محری، اما همچنان شبح گونه افسانه گلس سیمور است، روح خانواده و رشد خانواده، و نابغه و قدیس (دست کم از چشمِ خانواده خودش) که همه افراد زنده خانواده گلس را تحت سیطره خود دارد. سیمور بوده که دیگر بچه های خانواده گلس را واداشته توده ای هضم ناپذیر از عرفان شرقی و فلسفه غربی را ببلعند تا آن جا که الان این فکر را به سر آدم می اندازند که برخلاف بچه های دیگر به جای کارت بازیکنان معروف بیس بال حرف ها و جملات اپیکتتوس را جمع کرده و با صورت تناسخ یافته بودا در منطقه وست ساید توپ بازی کرده اند. این ویژگی خاص و شاخص سلینجر است که توانسته عناصر غریب و شگفت را با عناصر پیش پا افتاده و معمولی به شکلی کاملاً طبیعی و طنزآمیز در دنیای خانواده گلس درهم آمیزد.
ناقدان ــ و مشخصا آلفرد کازِن که جدا بابت حرفش عذرخواهی می کند ــ علاوه بر زیر سوال بردن پیام داستان های فرنی و زویی اشاره کرده اند که بچه های خانواده گلس زیاده از حد جذاب و زیاده از حد دل مشغول و علاقه مند به خودند. اما این اتهامی ناعادلانه است. آن ها آن قدر در سایه مرگ و دل مشغول مرگند که حتی در شیرین ترین لحظات زیادی جذاب نیستند، و آن قدر جید نگران خطر خ ود دوستی اند که نمی توانند ازخودراضی و خودستا باشند.
برخی از خوانندگان هم به پرحرف بودن کتاب فرنی و زویی اعتراض دارند. اما حرف و دیالوگ ها هم مانند خودِ کتاب درخشان و شادند. هولدن کولفیلد آدم دل نازکی بود و قدرت و توان لازم برای بقا را نداشت؛ اما زویی و خواهرش با این که در اواخر کتاب به ستوه می آیند خود را حفظ می کنند. مهم تر آن که سلینجر به جای درآوردن ادای روان شناسان ــ کاری که از آن متنفر است ــ با استفاده از چشم و گوش تیزش به این شخصیت ها هم مانند هولدن زندگی و طراوت و حضوری خیره کننده بخشیده است. در واقع افراد خانواده گلس آن قدر واقعی اند که خوانندگان با اطمینان احساس می کنند این داستان ها باید زندگینامه شخصی باشند. اما سلینجر تا جایی که زورش رسیده تلاش کرده این قضیه را مبهم نگه دارد.
* * *
در عصری که همه روابط علنی و آشکار است، سلینجر گوشه عزلت گرفت و در انزوا زندگی می کند. او می گوید برای این که خلاقیتش پابرجا بماند به این انزوا نیاز دارد، و «در طی سال های کار» نباید دچار وقفه شود. اما الان دیگر تلاش برای پرهیز از دنیا و مردم باید خسته کننده تر از قدری معاشرت معمولی شده باشد. در واقع هاروی سوآدِس، ناقد و رمان نویس، با بدخلقی اشاره کرده که بخشی از شهرت سلینجر نتیجه «دست نیافتنی بودن وسوسه انگیز» اوست.
او تاکنون فقط به سوالات یک خبرنگار پاسخ داده است، یک دختر شانزده ساله دبیرستانی اهل ویندزورِ ورمونت که در سال ۱۹۵۳ می خواست مقاله ای برای روزنامه مدرسه اش بنویسد. اگر در خیابان غریبه ای صدایش بزند، برمی گردد و فرار می کند، و عکسش پشت هیچ یک از کتاب هایش چاپ نشده جز دو چاپ اول ناتوردشت (در چاپ سوم به درخواست خودش عکس را برداشتند.). تاکنون پیشنهاد دست کم سه باشگاه کتاب را برای فرنی و زویی رد کرده، و از سال ۱۹۴۹ که هالیوود بر اساس داستان «عمو ویگیلی در کانه تیکات» فیلمی اشک انگیز با شرکت سوزان هِی وارد ساخت، دیگر با سینمایی ها طرف حساب نشده است.
خانواده و دوستان سلیجر عزلت و انزوای او را محترم می شمرند و مثل حصار از او محافظت می کنند. البته این دسیسه سکوت برخی از آن ها را ذله کرده است؛ پیتر دَوْریس، نویسنده، همچون بقیه وفادارانه دم نمی زند، اما اقرار می کند که دوستی با سلینجر این احساس را بهش می دهد که شبیه گانگسترهای تلویزیونی شده: «همش باید قام موشک بازی درآورد و حرف نزد.»
طرفداران سلینجر خلا ناشی از انزوای او را با خیالاتی شگفت انگیز پر کرده اند. مثلاً این که ظاهرا نویسنده ما هرازگاهی پشت درِ قفل شده اش گوش می ایستد، چون در سیمور: پیشگفتار همزاد خیالی اش اشاره می کند به «یادداشت های تاثرانگیز سعی کن زودتر خوب شوی` خواننده های قدیمی آثارم که نمی دانم از کجا این داستان الکی را شنیده اند که من شش ماه از سال را در یک معبد بودای می گذرانم و شش ماه دیگر را در یک آسایشگاه روانی.» یکی از این منابع اطلاعاتی ساختگی خودِ نویسنده است؛ در جلد کتاب فرنی و زویی با شیادی توام با حجب و حیا نوشت که «در وست پورت با سگم زندگی می کنم.» اما واقعیت وحشتناک این است که او هرگز در وست پورت زندگی نکرده، و سال هاست که سگ نداشته است. اما اثبات کذب این شایعات و حرف های خنده دار مستلزم نفوذ به یک سیستم اخطار پیشرفته است که حضور ژورنالیست ها را از نصف قاره آن طرف تر تشخیص می دهد.
* * *
البته بخشی از افسانه گلس با واقعیت همخوانی دارد. همه برادران گلس گهگاه به سلینجر شبیه می شوند ــ آن ها درون نگر و حساس و عاشق کلماتند، از چیزها و آدم های قلابی متنفرند، و با عرفان لاس می زنند ــ و وقایعی از زندگی نویسنده سر از داستان هایش در می آورند. سلینجر تیر نیز مثل بچه های گلس در نیویورک و از پدری یهودی و مادری مسیحی به دنیا آمده است. ماری جیلیچِ اسکاتلندی ـ ایرلندی موقع ازدواج با سول سلینجر برای این که به خانواده شوهر آینده اش دلداری بدهد نامش را به میریام تغییر داد. اما سول از واردکنندگان موفق و مایه دار ژمبون و پنیر بود و هست، و هر گونه ارتباط و پیوند او یا میریام با حرفه نمایش توسط سیستم ضداطلاعاتی سلینجر به خوبی پنهان نگاه داشته شده است.
سانیه اسم سلینجر در آن زمان، بچه ای جدی و مودب بود، به قدم زدن های طولانی و تنهایی بسیار علاقه داشت، برادر نداشت، و فقط یک خواهر داشت، دوریس، که هشت سال از خودش بزرگ تر بود. سلینجر یک بار گفت که سیمور و هولدن را بر اساس شخصیت یک هم مدرسه ای فوت شده اش خلق کرده، برای همین مدت هاست که خبرنگارها و دانشجویان دکترا دنبال این هم مدرسه ای می گردند. دست کم دو تن از آشناهای مدرسه ای سلینجر در سن پایین فوت شده اند که یکی از آن ها پسری بسیار با هوش و ذکاوت بود. اما تحقیقات کارآگاهیِ فشرده و عمیق حاکی از آن است که سلینجر هم مثل هر بچه تنهایی که برای خودش خواهر و برادر خلق می کند اکثر شخصیت هایش را به کمک تخیل ناب و نادرش ساخته است.
سانی، برخلاف زویی و بقیه، اصلاً از این بچه هایی نبود که بتواند در مسابقات اطلاعات عمومی شرکت کند. نمراتش در مدارس دولتی منطقه وست سایدِ منهتن بیش تر «ب» بود، و ریاضیات گیجش می کرد. بهره هوشی متوسط ۱۰۴ را داشت، و رفتارش گهگاه بد بود. این پسرک استخوانی و قدبلند در یازده سالگی که به کمپ ویگ وَم درهریسون ایالت مِین رفت تصویر بهترین از خود نشان داد، منصفانه تنیس بازی کرد، با شور و شوق با دیگران دوست شد، و «محبوب ترین هنرپیشه سال ۱۹۳۰» نام گرفت.
سیزده ساله که شد، پدر و مادرش که نگران وضعیت درس هایش بودند اسمش رادر مدرسه مَک بِرنی نوشتند که در منهتن اسم و رسمی داشت؛ سانی موقع ثبت نام در مصاحبه اش گفت به تیاتر و ماهی های گرمسیری علاقه دارد. یک سال بعد اخراجش کردند. دوستی که آن زمان سانی را می شناخت گفته است که «دوست داشت کارهای غیرعادی بکند. پیش می آمد که ساعت ها کسی نمی دانست کجاست یا چه کار دارد می کند؛ بعد یکهو سرِ غذا پیدایش می شد. پسر خوبی بود، اما از آن بچه هایی بود که اگر می خواستی مثلاً ورق بازی کنی اصلاً جلو نمی آمد.»
سانی را پانزده ساله که شد به مدرسه نظامی «وَلی فورج» تبعید کردند، یک مرکز آموزشیِ شدیدا مسلح به حصارهای چوب شمشاد و توپ های جنگی در برابر خطراتی که در تپه های پنسیلوانیا کمین کرده اند. گرچه می توان تشخیص داد که این مدرسه مدلِ مدرسه پِنسی در ناتوردشت بوده، سلینجر جوان که لاف می زد به هالیوود می رود،نویسنده و تهیه کننده می شود، و پول و پله ای به هم می زند، اصلاً شبیه هولدن کولفیلد نبود. آلتون مک کلاسکی، همکلاسی او و گروهبان اولِ گروهانِ سرجوخه سلینجر که اکنون شیرفروشی بازنشسته در لاک هیونر پنسیلوانیاست، شب هایی را به یاد می آورد که پس از ساعت خاموشی با سلینجر از حصار رد می شدند تا آبجو کش بروند، اما مطمئن است که سلینجر هرگز مثل هولدن غیبت غیرمجاز نداشته و فقط دست به خلاف های کوچک و پذیرفته شده می زده است.
سلینجر در ژوئن سال ۱۹۳۶ اولین و آخرین دیپلمش را از وَلی فورج دریافت کرد. در این مدت او که حالا جِری خوانده می شد شب ها پتویی روی سرش می انداخت تا افسر نگهبان وَلی فورج نور چراغ قوه اش را نبیند و اولین داستان کوتاهش را می نوشت. اما مطمئن بود که اصلاً نمی تواند پاپاسول را متقاعد کند که قصد دارد نویسنده شود. در ۱۹۳۷، سلینجر بزرگ و کوچک پس از این که جری چند هفته ای را عاطل و باطل در دانشگاه نیویورک گذراند عازم وین شدند. سلینجر در یکی از شماره های مجله استوری در سال ۱۹۴۴ نوشته است: «ظاهرا قرار بود در زمینه تجارت ژامبون لهستانی کارآموزی کنم. بالاخره مرا به زور به شهر بیدگوسچ کشاندند. آن جا چند ماهی خوک کشتم، و با استاد سلاخی عظیم الجثه ای گوشت ها را بار چرخدستی کردم و در میان برف کشاندم. بعد به آمریکا برگشتم و نیم ترم به دانشگاه رفتم، اما زه ردم و آدم بیرون.»
آخرین تماس سلینجر ب دنیای درس و مدرسه در دانشگاه کلمبیا رخ داد که در یک دوره داستان کوتاه نویسی به استادی ویت برنِت، سردبیر استوری، ثبت نام کرد. در سال ۱۹۴۲، به خدمت نظام احضار شد و در این دوره تعطیلات آخر هفته اش را با ماشین تحریرش در هتل می گذراند. فراورده این دوره اش قطعه ای جدی و پرحرارت بود برای استوری و مرثیه ای سوزناک برای ستردی ایونینگ پست در باره مردی جوان و حساس که پیش از آن که وقت کند بزرگ ترین رمان دنیا را بنویسد می میرد، اما برادرش برای جبران گناهانش کار خود را به عنوان بزرگ ترین ترانه نویس دنیا کنار می گذارد تا کتاب را تمام کند.

نظرات کاربران درباره کتاب تيرهای سقف را بالا بگذاريد، نجاران و سيمور