فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب ديوار

نسخه الکترونیک کتاب ديوار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب ديوار

در حقیقت این گزارش باید با هوگو آغاز شود، زیرا اگر حرص گردآوری و بیماری مالیخولیایی او نمی‌بود من امروز این‌جا ننشسته بودم. احتمالاً اصلاً زنده نبودم. هوگو، شوهر دخترخاله‌ام لوئیز، مرد نسبتا متمولی بود که ثروتش را از طریق کارخانه دیگ بخار به دست آورده بود، نوعی دیگ‌های بخاری که فقط او می‌توانست تولید کند. متأسفانه با وجود آن که به دفعات توضیح داده بود فراموش کرده‌ام که از چه جهت این دیگ‌های بخار در نوع خود تک بودند. ولی این مطلب حالا ربطی به ماجرا ندارد. به هر جهت تموّل او تا آن حد بود که باید مالک چیز خاصی می‌شد و او شکارگاه را برگزیده بود. البته می‌توانست در عوض اسب تازی یا کشتی تفریحی بخرد. ولی هوگو از اسب می‌ترسید و به محض آن که سوار کشتی می‌شد حالش به هم می‌خورد.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.59 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۷۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب ديوار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

این کتاب ترجمه ای است از:
Die Wand
Marlen Haushofer
Claassen extra, 1992

امروز، پنجم نوامبر، نگارش گزارشم را آغاز می کنم. تا آن جا که مقدور باشد همه چیز را کاملاً دقیق خواهم نوشت. هر چند حتی نمی دانم که امروز به راستی پنجم نوامبر باشد. زمستان گذشته حساب چند روز از دستم رفت. و نمی دانم امروز کدام روز هفته است. البته خیال نمی کنم این چندان مهم باشد. ماخذ گزارشم یادداشت های کوتاهم هستند. کوتاه از این رو که هرگز فکر نمی کردم روزی دست به نگارش چنین گزارشی بزنم. می ترسم که خیلی چیزها در خاطرم نقش دیگری گرفته باشند تا واقعیت. بگذریم که همه گزارش ها چنین نقصی دارند. انگیزه من برای نوشتن شوق به نویسندگی نیست، بلکه چنین پیش آمده است که اگر بخواهم عقل از کف ندهم باید بنویسم. آخر این جا هیچ کس نیست که با من همفکری و غمخواری کند. من تنهای تنها هستم و باید بکوشم ماه های بلند زمستان را تاب بیاورم. خیال نمی کنم این نوشته ها هرگز به دست کسی بیفتد؛ راستش در این لحظه نمی دانم که تمایل دارم کسی پیدایشان کند یا نه. شاید بعد از پایان این گزارش بدانم. از ترس آن که مبادا به غروب و تاریکی خیره شوم و ترس به جانم بیفتد این وظیفه را به عهده گرفته ام. می ترسم. ترس از گوشه و کنار به سویم می خزد و نمی خواهم در انتظار بنشینم تا به من دست یابد و مغلوبم کند. آن قدر خواهم نوشت تا هوا تاریک شود. باشد که این وظیفه نو و نامانوس سرم را خسته، خالی و خواب آلود کند. از صبح ها هراسی ندارم، تنها از این بعد از ظهرهای بلند و تاریک روشن می ترسم. درست نمی دانم چه ساعتی است. احتمالاً نزدیک سه بعد از ظهر است. ساعتم گم شده ولی قبلاً هم کمک بزرگی نبود. یک ساعت طلای مچی ظریف و کوچک. در حقیقت یک اسباب بازی گران قیمت که هیچ گاه نمی خواست وقت دقیق را نشان دهد. یک خودکار و سه مداد دارم. خودکارم تقریبا خشک شده و نوشتن با مداد را دوست ندارم، نوشته ها خوب مشخص نمی شوند و خطوط ظریف و خاکستری در زمینه زرد کاغذ محو می شوند. ولی چاره دیگری ندارم. خاطراتم را پشت تقویم های قدیمی و روی کاغذهای کهنه تجاری می نویسم؛ کاغذهای هوگو روت لینگراند، یک گردآورنده افراطی و یک انسان مالیخولیایی.
در حقیقت این گزارش باید با هوگو آغاز شود، زیرا اگر حرص گردآوری و بیماری مالیخولیایی او نمی بود من امروز این جا ننشسته بودم. احتمالاً اصلاً زنده نبودم. هوگو، شوهر دخترخاله ام لوئیز، مرد نسبتا متمولی بود که ثروتش را از طریق کارخانه دیگ بخار به دست آورده بود، نوعی دیگ های بخاری که فقط او می توانست تولید کند. متاسفانه با وجود آن که به دفعات توضیح داده بود فراموش کرده ام که از چه جهت این دیگ های بخار در نوع خود تک بودند. ولی این مطلب حالا ربطی به ماجرا ندارد. به هر جهت تموّل او تا آن حد بود که باید مالک چیز خاصی می شد و او شکارگاه را برگزیده بود. البته می توانست در عوض اسب تازی یا کشتی تفریحی بخرد. ولی هوگو از اسب می ترسید و به محض آن که سوار کشتی می شد حالش به هم می خورد.
شکارگاه را هم فقط به دلیل وجهه اجتماعی اش برگزیده بود وگرنه تیرانداز خوبی نبود و از شکار آهوان ساده و بی خیال نفرت داشت. شریکانش را دعوت می کرد، دست هایش را روی شکمش می گذاشت، در صندلی راحتی جلوی ویلای شکارگاهش لم می داد، در آفتاب چرت می زد و مهمانانش همراه لوئیز و مرد شکارچی تیرهای مجاز شلیک می کردند. هوگو، رشید و تناور، درگیر ترس های موهوم و خسته از کار، آن قدر خسته و هلاک که تا در یک صندلی راحتی می نشست به چرت می افتاد.
دوستش داشتم و مثل او عاشق جنگل و گذراندن چند روز آرام در ویلای شکارگاه بودم. وقتی در صندلی اش چرت می زد بدش نمی آمد دور و برش بپلکم و من هم در همان حول و حوش گشت می زدم و بعد از آن همه قیل و قال شهر از سکوت جنگل لذت می بردم.
اما لوئیز شیفته شکار بود، زنی سالم و مو قرمز که با هر مردی که سر راهش قرار می گرفت گرم می گرفت و از آن جا که از خانه داری نفرت داشت از این که من گاه به گاه کمی به هوگو می رسیدم و هر از گاهی برایش کاکائو درست می کردم یا معجون های بی شمارش را مخلوط می کردم، استقبال می کرد. هوگو بیمارگونه نگران سلامتی اش بود و من آن وقت ها نمی فهمیدم چرا، زیرا زندگی او شتابی مدام بود و تنها لذتش چرت زدن در آفتاب. شاید بتوان او را چنین توصیف کرد: صرف نظر از شایستگی و قابلیت بی تردید در کارش، خیلی نازک نارنجی بود و مانند کودکی خردسال ترسو. نظم و کمال را عاشقانه دوست داشت. همیشه در سفرها دو مسواک همراه می برد و از هر شی ء مصرفی چند عدد داشت ــ ظاهرا با این کار احساس امنیت می کرد ــ در ضمن معلومات خوبی داشت، نکته سنج بود و در ورق بازی ناشی.
به یاد ندارم بینمان هرگز گفتگوی معنی داری صورت گرفته باشد. گاهی وقت ها تک مضرابی می زد ولی خیلی زود دست برمی داشت. شاید خجالت می کشید یا حوصله دردسر نداشت. به هر جهت از این بابت خرسند بودم، در غیر این صورت هر دو در موقعیت شرمناکی قرار می گرفتیم.
در آن زمان تمام مدت صحبت از جنگ اتمی و عواقب آن بود و این مطلب باعث شده بود هوگو در ویلای شکارگاه اندوخته مختصری از مواد غذایی و دیگر کالاهای ضروری جمع آوری کند. لوئیز که این کار را بی معنی می پنداشت عصبانی بود و می ترسید گوش به گوش برسد و دزدها وسوسه شوند. شاید حق با او بود. ولی هوگو در این موارد سرسخت و انعطاف ناپذیر بود. آن قدر به ناراحتی قلب دچار شد و درد معده گرفت تا عاقبت لوئیز از مقاومت دست برداشت؛ در حقیقت برایش فرقی هم نمی کرد.
روز سی ام آوریل روت لینگرها دعوتم کردند همراهشان به شکارگاه بروم. در آن موقع دو سال از مرگ شوهرم می گذشت. دو دخترم تقریبا بالغ شده بودند و من می توانستم اوقاتم را به نحو دلخواه تنظیم کنم. با وجود این، از آزادی ام چندان استفاده ای نمی کردم. اصولاً آدم ساکنی بودم و در هیچ کجا مانند خانه ام احساس راحتی نمی کردم. اما دعوت های لوئیز را به ندرت رد می کردم. عاشق آن ویلا و جنگل بودم و با رغبت سه ساعت سفر با ماشین را تحمل می کردم. در آن روز سی ام آوریل هم دعوتشان را پذیرفتم. قرار شده بود سه روز بمانیم و مهمان دیگری هم دعوت نشده بود.
ویلای شکارگاه چوبی و دو طبقه است و از تنه درختان تنومند بنا شده و هنوز هم محکم و پابرجاست. در طبقه همکف آشپزخانه ای بزرگ به سبک روستایی بنا شده که می توان در آن نشست و غذا خورد. در کنار آشپزخانه اتاق خواب و انباری قرار دارد. در طبقه اول که دور تا دور آن بالکن چوبی کشیده شده، سه اتاق کوچک برای مهمانان بنا شده که در کوچک ترینشان من مسکن کرده بودم. تقریبا پنجاه قدم دورتر روی سراشیبی که به نهر منتهی می شود کلبه شکارچی قرار دارد و جنب آن، برِ خیابان، به دستور هوگو گاراژ چوبی ساخته اند.
باری، ما سه ساعت با ماشین در راه بودیم و بعد در ده توقف کردیم تا سگ هوگو را از شکارچی بگیریم. سگ شکاری و از ایالت بایرن بود. نامش لوکس بود و با شکارچی بزرگ شده و او تربیتش کرده بود. عجیب بود که شکارچی توانسته بود به سگ بفهماند که صاحب اصلی اش هوگو است. سگ به لوئیز توجهی نمی کرد، حتی به دستوراتش هم عمل نمی کرد و از او کناره می گرفت، رفتارش با من نوعی بی طرفی دوستانه بود، اما دوست داشت در اطرافم بپلکد. لوکس حیوان قشنگی بود با پوست خرمایی تیره؛ سگ شکاری ممتازی نیز محسوب می شد. کمی با شکارچی خوش و بش کردیم و قرار شد فردا شب او و لوئیز برای شکار بروند. لوئیز خیال داشت یک آهوی نر شکار کند. فصل ممنوعیت شکار درست روز اول ماه مِه به پایان می رسید. همچنان که رسم دهاتی هاست صحبت به درازا کشید، ولی حتی لوئیز که این نکته را هیچ وقت درک نمی کرد، به خاطر نیازش به شکارچی بی صبری خود را مهار کرد تا اوقات او تلخ نشود.
دیگر ساعت سه بعد از ظهر بود که به ویلای شکار رسیدیم. هوگو فورا مشغول خالی کردن صندوق عقب شد و ذخایر تازه ای را که خریده بود در اتاق پهلوی آشپزخانه جا داد. من روی چراغ الکلی قهوه درست کردم. بعد از آن که کمی استراحت کردیم هوگو تازه می خواست چرتی بزند که لوئیز پیشنهاد کرد با هم پیاده به ده بروند. این واقعا منتهای بی انصافی بود، ولی خیلی زیرکانه مطرح شده بود. دلیل آورد که تحرک برای سلامتی هوگو واجب است. نزدیک چهار و نیم بعد از ظهر بود که هوگو عاقبت موافقت کرد و لوئیز فاتحانه با او خانه را ترک کرد. می دانستم به مهمانسرای روستا می رفتند. لوئیز عاشق مصاحبت با هیزم شکن ها و زارعان جوان بود و هیچ وقت به فکرش خطور نمی کرد این جوانان موذی احتمالاً پشت سرش می خندند.
فنجان ها را از روی میز جمع کردم و لباس هایم را در اشکاف آویزان کردم. کارم که تمام شد روی نیمکت جلوی خانه در آفتاب نشستم. روز قشنگ و گرمی بود و طبق پیش بینی اداره هواشناسی بنا بود به همین ترتیب باقی بماند. خورشید بالای درخت های کاج کج شده بود و به زودی پایین می رفت. ویلای شکار در یک فضای کوچک، در پایان یک تنگه، زیر کوه های سر به فلک کشیده بنا شده است. نشسته بودم و آخرین گرمای روز را روی پوست صورتم احساس می کردم که دیدم لوکس به سوی خانه بازمی گردد. شاید به اوامر لوئیز اعتنا نکرده بود و لوئیز برای تنبیه به خانه فرستاده بودش. از صورتش پیدا بود که لوئیز توبیخش کرده است. به سویم آمد، غصه دار نگاهم کرد و سرش را روی زانویم گذاشت. مدتی به این منوال با هم نشستیم. نوازشش کردم و دلداری اش دادم. می دانستم که نحوه رفتار لوئیز با او کاملاً اشتباه است.
وقتی خورشید پشت کاج ها ناپدید شد هوا کمی سرد شد و سایه های لاجوردی بر روی زمین نقش زدند. من و لوکس به داخل خانه رفتیم. اجاق بزرگ را روشن کردم و مشغول پختن نوعی پلو با گوشت شدم. البته اجباری نداشتم ولی هم خودم گرسنه بودم و هم می دانستم هوگو یک شام گرم و حسابی را به غذای سرد ترجیح می دهد.
ساعت هفت شده بود و میزبانان من هنوز بازنگشته بودند. یعنی امکان هم نداشت، به حساب من تا قبل از ساعت هشت و نیم نمی توانستند برگردند. این بود که غذای سگ را دادم و شام خودم را هم خوردم و مشغول خواندن روزنامه هایی شدم که هوگو با خود آورده بود. سکوت و گرمای اتاق خواب آلودم کرده بود. لوکس در سوراخ بخاری دراز کشیده بود و با رضایت خاطر و به آرامی نفس می کشید. ساعت نُه تصمیم گرفتم به رختخواب بروم. در را قفل کردم و کلید را با خود به اتاق بردم. آن قدر خسته بودم که با وجود سرد و مرطوب بودن لحاف فورا خوابم برد.
از نور آفتاب که روی صورتم افتاده بود بیدار شدم و فوری به یاد شب گذشته افتادم. از آن جا که تنها یک کلید داشتیم ــ کلید دوم دست شکارچی بود ــ لوئیز و هوگو باید هنگام بازگشت بیدارم می کردند. با لباس خواب از پله ها پایین دویدم و در ورودی را باز کردم. لوکس که بی صبرانه زوزه می کشید به سرعت به فضای آزاد دوید. به اتاق خواب رفتم. البته مطمئن بودم هیچ کس را در آن جا نخواهم یافت، زیرا جلوی پنجره یک شبکه آهنی کشیده شده بود که اگر هم نبود هوگو هرگز نمی توانست خودش را به داخل بکشاند. رختخواب آن ها طبیعتا دست نخورده بود.
ساعت هشت صبح بود. حتما در ده مانده بودند. خیلی تعجب کردم. هوگو از تختخواب های کوتاه مهمانسرا نفرت داشت و از این گذشته آن قدر بی ملاحظه نبود که مرا تمام شب در ویلای شکارگاه تنها بگذارد. نمی توانستم توجیه کنم که چه اتفاقی افتاده بود. دوباره به اتاق خودم رفتم و لباس پوشیدم. هوا هنوز خیلی خنک بود و شبنم صبحگاهی روی مرسدس سیاه رنگ هوگو برق می زد. چای دم کردم و خودم را کمی گرم کردم و بعد با لوکس به سوی ده رفتم. بس که فکر می کردم به سر روت لینگرها چه آمده است هوای سرد و مرطوب تنگه را احساس نمی کردم. شاید هوگو سکته قلبی کرده بود. آخر انسان حالِ مالیخولیایی ها را دیگر آن قدر جدی نمی گیرد. قدم هایم را تند کردم و لوکس را پیشاپیش فرستادم و او خوشحال و پارس کنان دور شد. به فکرم نرسیده بود که کفش های کوهنوردی ام را بپوشم، این بود که مدام پشت سر او روی سنگ های تیز زمین می خوردم. پس از آن که عاقبت به انتهای تنگه رسیدم صدای لوکس به گوشم رسید که وحشت زده و دردآلود زوزه می کشید. توده ای از تنه درختان قطع شده جلوی دیدم را گرفته بود، دور آن چرخ زدم و لوکس را دیدم که نشسته بود و ناله می کرد. آب قرمزرنگی از دهانش می چکید. خم شدم و نوازشش کردم و او لرزان و ناله کنان خود را به من چسباند. زبانش را گاز گرفته بود یا دندانش به جایی خورده بود. تشویقش کردم با من بیاید و او دمش را حلقه کرد و جلوی من ایستاد و با بدنش مرا به عقب راند.
نمی توانستم ببینم چه چیز این طور وحشت زده اش کرده بود. در این نقطه، جاده از تنگه بیرون می زد. جاده تا چشم کار می کرد خالی از آدمیزاد بود و آرام در آفتاب صبحگاهی لمیده بود. با اوقات تلخی او را کنار زدم و تنها به راه افتادم. خوشبختانه چون مزاحم می شد قدم هایم آهسته شده بودند، زیرا بعد از چند قدم پیشانی ام محکم به چیزی خورد و تلوتلوخوران عقب رفتم.
دوباره لوکس زوزه کشید و خودش را به پاهای من چسباند. حیران و متعجب دست هایم را دراز کردم و چیزی صاف و خنک را لمس کردم، یک چیز صاف و خنک در جایی که بجز هوا چیز دیگری نمی توانست باشد. با تردید سعی کردم دوباره لمسش کنم و باز دستم به روی سطحی مانند شیشه پنجره قرار گرفت. آن گاه صدای تاپ تاپ بلندی به گوشم رسید. به اطراف نگریستم، تا عاقبت متوجه شدم این صدای ضربان قلب خودم است که چنین در گوشم طنین می اندازد. قلبم زودتر از آن که خودم بدانم به وحشت افتاده بود.
روی تنه یک درخت در کنار جاده نشستم و سعی کردم درست فکر کنم. ولی برایم مقدور نبود. انگار قوای فکری ام یکباره ترکم کرده بودند. لوکس خودش را نزدیک تر کشید و آب دهان خون آلودش روی پالتویم چکه کرد. نوازشش کردم تا آرام شد. آن وقت هر دو به جاده خیره شدیم که آن طور آرام و برّاق در نور صبحگاهی غنوده بود.
سه بار دیگر برخاستم و خود را متقاعد کردم که در آن جا، در فاصله سه متری، واقعا چیزی نامرئی، لغزان و سرد مرا از ادامه راه باز می داشت. فکر کردم ممکن است خیالاتی شده باشم ولی خوب می دانستم که چنین نبود. مسلما آسان تر می توانستم با جنونی کوتاه کنار بیایم تا آن حجم وحشتناک نامرئی. ولی لوکس با دهان خون آلودش آن جا بود و ورم پیشانی خودم که دردش شروع شده بود.
نمی دانم چه مدتی روی تنه درخت نشستم، ولی یادم می آید افکارم مدام به دور مسائل کوچک و پیش پا افتاده چرخ می زدند، انگار به هیچ قیمتی مایل نبودند به آن تجربه غیرقابل تفسیر بپردازند.
آفتاب بالاتر آمده بود و پشتم را گرم می کرد. لوکس آن قدر زخمش را لیس زد تا خون بند آمد. قطعا آن قدرها سخت مجروح نشده بود.
احساس کردم باید کاری انجام دهم. به لوکس دستور دادم سر جایش بماند. بعد دست هایم را دراز کردم و با احتیاط در امتداد آن سدّ نامرئی به راه افتادم. به آخرین صخره تنگه که رسیدم دیگر نمی شد جلو رفت. از طرف دیگر تا سر نهر رفتم و تازه متوجه شدم که آب نهر کمی بالا آمده و از کناره ها بیرون زده. با وجود این نهر کم آب بود. تمام ماه آوریل هوا خشک بود و فصل آب شدن برف ها هم گذشته بود. در آن طرف دیوار ــ عادت کرده ام آن سطح مجهول را دیوار بنامم، بالاخره حالا که وجود داشت باید برایش نامی انتخاب می کردم ــ باری، در آن طرف دیوار تا مسافتی بستر نهر تقریبا خشک بود ولی بعد آب باریکی در جریان بود. ظاهرا آب توانسته بود راه خود را از میان قشر آهکی قابل نفوذ بشکافد. بنابراین دیوار نمی توانست خیلی عمیق در زمین فرو رفته باشد. برای لحظه ای سبک شدم. دیگر نمی خواستم از نهر بگذرم. امکان نداشت دیوار ناگهانی قطع شده باشد، اگر چنین بود هوگو و لوئیز به آسانی می توانستند به خانه بازگردند.
ناگهان متوجه چیزی شدم که در تمام مدت به طور ناخودآگاه عذابم می داد: خالی بودن جاده. بالاخره یک نفر باید دیگران را خبر می کرد و طبیعی بود که اهالی ده با کنجکاوی جلوی دیوار جمع می شدند. حتی اگر هیچ یک از آن ها دیوار را کشف نکرده بود، هوگو و لوئیز باید با آن برخورد می کردند. این که یک نفر هم در جاده دیده نمی شد به نظرم معمای پیچیده تری بود تا خود دیوار.
یکدفعه زیر نور روشن آفتاب یخ زدم. اولین واحد زراعتی که چیزی بیش از یک کلبه کوچک رعیتی نبود، درست در اولین پیچ قرار داشت. اگر از نهر می گذشتم و یک تکه از چمنزار کوه بالا می رفتم باید آن را می دیدم.
برگشتم پهلوی لوکس و دلداری دادمش. ولی او آرام بود، این من بودم که به دلداری احتیاج داشتم. ناگهان تسکین خاطر عمیقی به من دست داد که او با من بود. کفش و جورابم را درآوردم و به آب زدم. دیوار در آن طرف هم در طول دامنه چمنزار کوه امتداد داشت. بالاخره توانستم کلبه رعیتی را ببینم که خیلی آرام زیر نور آفتاب خوابیده بود؛ تصویری آشنا و آرام بخش. مردی جلوی چشمه ایستاده بود و دست راستش بین فوران آب و صورتش خم شده بود. یک مرد پاکیزه و پیر که رکاب های شلوارش مثل مار از بدنش آویزان بودند و آستین های پیراهنش را بالا زده بود؛ اما دستش به صورتش نمی رسید. اصلاً از جا تکان نمی خورد.
چشم هایم را بستم و صبر کردم، آن وقت دوباره نگاه کردم، مرد پاک و پیر هنوز بی حرکت و به همان منوال ایستاده بود. دیدم که با زانوها و دست چپش به سنگ لبه چشمه تکیه داده است؛ شاید به همین دلیل به زمین نمی افتاد. در کنار کلبه یک باغچه از گل های صد تومانی و شقایق زیر آفتاب پَهن شده بود که در جوارش سبزی خوردن کاشته بودند. یک درخت نازک یاس هم آن جا بود که شاخه هایش در هم و گل هایش پلاسیده شده بودند. هوای ماه آوریل تقریبا مثل تابستان گرم شده بود، حتی در این منطقه کوهستانی. در شهر گل های صدتومانی هم پلاسیده شده بودند. از دودکش هیچ دودی خارج نمی شد.
با مشت به دیوار کوبیدم. کمی دردم گرفت ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. ناگهان احساس کردم دیگر هیچ تمایلی ندارم آن دیوار را بشکنم؛ دیواری که بین من و آن مرد پیر و بلای درک ناشدنی نازل شده بر او فاصله انداخته بود. خیلی با احتیاط از نهر گذشتم و به کنار لوکس رفتم. به نظر می آمد ترسش ریخته است. مشغول بو کشیدن چیزی بود. یک پرنده مرده، یک نوع دارکوب جنگلی. سر کوچولویش لِه شده بود و سینه اش را لکه های خون پوشانده بودند. این دارکوب اولین پرنده از صف دراز پرندگان کوچکی بود که به این شکل رقت انگیز در یک صبح درخشان ماه مِه زندگیشان به آخر رسیده بود. به دلیلی همیشه این پرنده به یادم خواهد ماند. همان طور که نگاهش می کردم تازه متوجه قیل و قال شاکیانه پرندگان شدم که مسلما خیلی پیش تر از آن که من متوجه شان شوم، شکایت سر داده بودند.
ناگهان احساس کردم فقط می خواهم از آن جا دور شوم و به ویلای شکارگاه برگردم، دور از آن قیل و قال حزن آور، دور از آن جسدهای کوچک خون آلود. لوکس هم دوباره بی قرار شده بود و ناله کنان خودش را به من فشار می داد. هنگامی که از راه تنگه به خانه بازمی گشتیم تمام مدت چسبیده به من راه می رفت و من دلداری اش می دادم. یادم نیست چه به او می گفتم. فقط می دانم که می خواستم سکوت را بشکنم. سکوت آن تنگه تاریک و مرطوب را که نور آفتاب به رنگ سبز از میان برگ های آلش در آن نفوذ می کرد و خطوط باریک آب از صخره های برهنه دست چپش به پایین می خزید.
در موقعیت وخیمی قرار گرفته بودیم، من و لوکس، و در آن موقع هنوز نمی دانستیم اوضاعمان تا چه حد بحرانی است. ولی هنوز پاک باخته نبودیم زیرا یکدیگر را داشتیم.
نور آفتاب ویلای شکاری را در بر گرفته بود. شبنم روی مرسدس خشک شده بود. سیاهی سقف مرسدس یک هوا قرمز شده بود و برق می زد. پروانه ها در فضای باز بازی می کردند و هوا بوی شیرین سوزن های گرم کاج می داد. روی نیمکت جلوی در نشستم. به نظرم آمد آنچه در تنگه دیده بودم حقیقت نداشت. امکان نداشت حقیقت داشته باشد. چنین حوادثی هرگز رخ نمی دادند، اگر هم اتفاق می افتادند نه در چنین دهکده کوچک کوهستانی، نه در اتریش و نه در اروپا. می دانم این فکر چقدر مسخره است، ولی چون در آن روز واقعا به سرم آمد، نخواستم ناگفته بماند. ساکت و آرام در آفتاب نشستم و به شاپرک ها خیره شدم. فکر می کنم تا مدتی واقعا به هیچ چیز فکر نکردم. لوکس کمی از چشمه آب خورد و بعد روی نیمکت پهلوی من جست زد و سرش را روی زانوهایم گذاشت. از این اظهار علاقه خوشحال شدم تا به یادم آمد که سگ طفلک غیر از من کس دیگری را نداشت.
پس از یک ساعت به داخل رفتم و پلو گوشت باقی مانده را برای خودم و لوکس گرم کردم. بعد برای آن که فکرم باز شود قهوه درست کردم و همراه با قهوه سه تا سیگار کشیدم؛ آخرین سیگارهایی که داشتم. هوگو که به شدت سیگاری بود، بدون این که متوجه شود چهار بسته سیگار را که توی جیب پالتویش بود، با خود به ده برده و فرصت هم نکرده بود ترتیب ذخیره سیگار را برای دوران بعد از جنگ بدهد.
بعد از دود کردن سه سیگار، دیگر طاقت نیاوردم و دوباره با لوکس به تنگه رفتم. لوکس بدون اشتیاق پا به پایم می آمد. تمام راه را تقریبا دویدم و وقتی به توده تنه های درخت رسیدم نفسم را در سینه حبس کردم. بعد دست هایم را دراز کردم و جلو رفتم و دیوار یخ را لمس کردم. با وجودی که غیر از آن انتظار دیگری نمی توانستم داشته باشم، این بار خیلی شدیدتر از بار اول یکه خوردم.
آب نهر هنوز متراکم بود، ولی جویبار کوچک آن طرف کمی پهن تر شده بود. کفش هایم را درآوردم و از آب گذشتم. این دفعه لوکس هم با تردید و بی میلی به دنبالم آمد. از آب گریزان نبود اما آب نهر مثل یخ سرد بود و تا شکمش می رسید. معذب بودم که دیوار را نمی توانستم ببینم، این بود که یک بغل شاخه فندق کندم و مشغول فرو کردن آن ها در زمین کنار دیوار شدم. به نظرم می آمد این تنها کاری است که از دستم برمی آمد، به خصوص آن قدر مشغولم کرد که دیگر فرصت فکر کردن نداشتم. با نظم و ترتیب شاخه ها را در زمین فرو کردم. راه حالا کمی سربالا شده بود. دوباره به نقطه ای رسیدم که می توانستم مزرعه را ببینم.
مرد پیر هنوز کنار چشمه ایستاده بود و دستش به طرف صورتش خم بود. درّه کوچکی که از آن جا دیده می شد غرق نور آفتاب بود و ذرات شفاف سبز و طلایی هوا در کناره های جنگل در نوسان بودند. لوکس هم حالا می توانست آن مرد پیر را ببیند. روی زمین نشست، گردنش را صاف بالا کشید و زوزه دراز و دلخراشی سر داد. درک کرده بود که آن جسم کنار چشمه انسان جاندار نیست.
ضجه اش قلبم را شکافت، چیزی در دلم تلاش می کرد مرا هم پا به پای او به ناله وادارد، آن چنان چنگ می زد، انگار می خواست پاره پاره ام کند. قلاده لوکس را گرفتم و کشیدم. خاموش شد و لرزان به دنبالم آمد. آهسته ردّ دیوار را گرفتم و شاخه ها را یکی بعد از دیگری در زمین فرو کردم.
وقتی به عقب نگریستم مرز جدید تا سر نهر مشخص شده بود؛ انگار بچه ها با هم بازی کرده باشند، یک بازی شاد و بی آزار بهاری. درخت های میوه در آن سوی دیوار شکوفه هاشان ریخته بود و پوششی از برگ های سبز روشن و برّاق در بر داشتند. دیوار حالا کم کم در سربالایی افتاده بود و کنار گروهی از کاج های جنگلی در میان چمنزار کوه امتداد داشت. از آن جا می توانستم دو خانه رعیتی دیگر و یک تکه از دره را ببینم. عصبانی بودم که چرا دوربین هوگو را نیاورده بودم. به هر جهت هیچ انسانی دیده نمی شد، اصولاً هیچ موجود جانداری به چشم نمی خورد و از خانه ها هیچ دودی برنمی خاست. فکر می کنم طرف های شب آن بلا نازل شده بود و گریبان روت لینگرها را در ده یا هنگام بازگشت به خانه گرفته بود.
اگر آن مرد در کنار چشمه مرده بود ــ و در این مورد دیگر هیچ شکی نداشتم ــ می باید تمام اهالی ده مرده باشند، آن هم نه فقط انسان ها بلکه همه جاندارها. تنها علف علفزار زنده بود، علف ها و درخت ها که برگ های جوان و برّاقشان در آفتاب پهن شده بودند.
آن جا ایستادم، کف دست هایم فشرده بر دیوار یخ، و به آن سو خیره شدم. و ناگهان دیگر نمی خواستم هیچ چیز ببینم. لوکس داشت زمین زیر کاج ها را می کند، صدایش زدم و در امتداد مرز کاذب بازگشتم. بعد از آن که از نهر گذشتیم جاده را تا جدار صخره ها قلمه زدم و آهسته به طرف خانه بازگشتم. بعد از تیرگی سبز و خنک تنگه به فضای باز که رسیدیم آفتاب با قوّت بر سرمان افتاد. به نظر می آمد لوکس خسته شده بود، به خانه رفت و در سوراخ بخاری دراز کشید و مثل همیشه وقتی دیگر عقلش به جایی نمی رسید، بعد از کمی نفس نفس زدن و زوزه کشیدن فورا خوابش برد. حسرت خوردم که او چنین توانایی داشت. حالا که خوابیده بود حس می کردم دلم هوای شلوغ کردن های مداومش را دارد ولی باز داشتن یک سگ خوابیده در خانه بهتر بود تا تنهایی محض.
هوگو که خودش اهل مشروب نبود، ذخیره کوچکی از کنیاک، جین و ویسکی برای مهمانان داشت. یک گیلاس ویسکی برای خودم ریختم و پشت میز بزرگ چوب بلوط نشستم. خیال نداشتم مست کنم، تنها در به در به دنبال دارویی می گشتم تا آن گیجی خفه را از سرم براند.
متوجه شدم که ویسکی را به چشم ویسکی خودم نگاه می کنم. بدین ترتیب دیگر به بازگشت صاحب قانونی آن امیدی نداشتم. این آگاهی تکانم داد. بعد از سومین جرعه لیوان را عقب زدم. مزه کاه خیس شده در آب صابون می داد. هیچ چیز در سرم نبود که باید تجزیه و تحلیلش می کردم. مجاب شده بودم که شب هنگام یک دیوار نامرئی به پایین آمده یا به بالا کشیده شده است و در موقعیت من به هیچ وجه امکان نداشت به نحوی توجیهش کنم. نه احساس غم می کردم و نه نومیدی و هیچ فایده ای نداشت خود را به داشتن چنین احساساتی وادار می کردم. آن قدر عمر کرده بودم که بدانم خواهی نخواهی به سراغم خواهند آمد. مهم ترین سوال این بود که آیا این بلا تنها بر سر آن درّه آمده بود یا تمام کشور. تصمیم گرفتم امکان اول را بپذیرم، زیرا امیدی باقی می ماند که در طی چند روز آینده از زندان جنگلی ام آزادم می کردند. امروز فکر می کنم حتی آن موقع هم از ته دل باور نداشتم که چنین اتفاقی بیفتد. البته مطمئن نیستم. به هر حال آن قدر عاقل بودم که در ابتدا امیدم را از دست ندهم. پس از مدتی متوجه شدم که پاهام درد می کردند. کفش و جورابم را درآوردم و دیدم پاشنه هایم تاول زده بودند. خوب موقعی درد به سراغم آمده بود چرا که مرا از فکر باز می داشت. پاهایم را شستم، کمی پماد روی تاول ها مالیدم و نوار زخم بندی رویشان چسباندم. بعد تصمیم گرفتم خانه را به نحوی سر و صورت دهم که تا حد امکان برایم قابل تحمل باشد. ابتدا تختخواب لوئیز را از اتاق خواب به آشپزخانه کشیدم و طوری کنار دیوار قرار دادم که از آن جا بتوانم تمام محوطه و در و پنجره را زیر نظر بگیرم. پوست گوسفند لوئیز را جلوی تخت انداختم با این امید که لوکس آن جا را برای خوابیدن انتخاب کند. این کار را نکرد و همچنان مانند سابق در سوراخ بخاری خوابید. کمد کنار تخت را هم از اتاق خواب آوردم. کمد لباس را مدتی بعد به آشپزخانه انتقال دادم. حفاظ چوبی پنجره اتاق خواب را بستم و بعد درِ آن را از داخل آشپزخانه قفل کردم. درِ اتاق های بالا را هم قفل کردم و کلیدها را به میخ کنار اجاق آویزان کردم. نمی دانم چرا این کارها را انجام می دادم. مسلما غریزی بود. می خواستم همه چیز را زیر نظر داشته باشم و از حملات احتمالی در امان بمانم. تفنگ شکاری هوگو را که پُر بود کنار تخت آویزان کردم و چراغ قوه را روی کمد کنار تخت گذاشتم. خوب می دانستم که تمام این اقدامات را علیه انسان ها انجام می دهم و به نظرم مسخره می آمد. ولی از آن جا که تا به حال هرگونه خطری تنها از سوی آدمیزاد تهدیدم کرده بود، نمی توانستم به این آسانی تغییر فکر دهم. تنها دشمنی که تا به حال در زندگی ام با او آشنا شده بودم آدمیزاد بود. ساعت شماطه دار سفری و ساعت مچی ام را کوک کردم. بعد هیزم هایی را که زیر بالکن روی هم چیده شده بودند به آشپزخانه آوردم و کنار اجاق روی هم ردیف کردم.

نظرات کاربران درباره کتاب ديوار