فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ميکله عزيز

کتاب ميکله عزيز

نسخه الکترونیک کتاب ميکله عزيز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب ميکله عزيز

کتاب «میکله عزیز»‌ نوشته ناتالیا گینزبورگ (۱۹۹۱-۱۹۱۶) نویسنده ایتالیایی است.
میکله عزیز رمانی است بدون حضور مردان، جایی‌ که‌ مردان‌ آن‌قدر شکننده‌اند که‌ نمی‌توانند به‌ تنهایی‌ به‌ زندگی‌ ادامه‌ بدهند. این رمان در فضایی‌ سرد و اسرارآمیز و ناامن‌ آغاز می‌شود و این‌ فضا کم‌کم‌ تمام‌ داستان‌ را دربر می‌گیرد. هر کدام‌ از شخصیت‌های‌ رمان‌، کمی‌ با واقعیت‌ فاصله‌ دارند، هر کدامشان‌ کلامی‌ پرمعنا و مشکل‌گشا و در عین‌ حال‌ منحصر به‌ فرد در سینه‌ دارند که‌ بر زبان‌ نمی‌آورند و حتی‌ نمی‌دانند آن‌ را چطور تلفظ‌ کنند. گینزبورگ‌ با دلسوزی‌ به‌ آن‌ها نگاه‌ می‌کند و هنگامی‌ که‌ اشک‌هایی‌ را که‌ از سر شفقت‌ ریخته‌ است‌ برای‌ همیشه‌ پاک‌ کنیم‌، چشمان‌ چخوف‌ را در مقابل‌ می‌بینیم‌.
شخصیت‌های‌ داستان‌ مثل‌ شخصیت‌های‌ داستان‌های‌ چخوف‌ در محیطی‌ بورژوا گرفتار شده‌اند و قادر نیستند خود را نجات‌ دهند. با این‌ تفاوت‌ که‌ در رمان‌های‌ چخوف‌ این‌ موقعیت‌ به‌ طنز کشیده‌ شده‌، اما در این‌جا با بدبینی‌ آمیخته‌ شده‌ است‌. گینزبورگ‌ با نگاهی‌ از سر دلسوزی‌،شخصیت‌های‌ حیوانی‌ داستانش‌ را تحقیر می‌کند، در همان‌ حال‌ از آن‌ها در نحوة‌ زندگی‌ روزمره‌شان‌ تجلیل‌ می‌کند. اگر عشق‌ آدریانا پوچ‌ و همراه‌ با بدبختی‌ و معمولی‌ است‌، اگر مبارزه‌ سیاسی‌ میکله‌ هزارتوی‌ تاریک‌ کودکانه‌ای‌ است‌؛ اگر تابلوهای‌ نقاشی‌ شکست‌خورده‌ زیبا نیستند و از شیفتگی‌ نقاش‌ جا می‌خوریم‌، زندگی‌ از آن‌ها رو بر نمی‌گرداند. می‌دانیم‌ که‌ در این‌ بدبختی‌ و تباهی‌ بی‌بازگشت‌، آینده‌ فقط‌ از آن‌ کسانی‌ است‌ که‌ زندگی‌ را دنبال‌ می‌کنند.

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.94 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب ميکله عزيز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل یکم

آدریانا در خانه جدیدش از خواب بیدار شد. برف می بارید. روز تولدش بود. چهل و سه ساله می شد. خانه اش در دشتی وسیع بنا شده بود. شهر روی تپه ای در دوردست دیده می شد. تا دهکده دو کیلومتر و تا شهر پانزده کیلومتری فاصله بود. ده روز بود که در آن خانه زندگی می کرد. لباس خوابی به رنگ یشمی تنش کرده و پاهای بلند و لاغرش را در دمپایی هایی به همان رنگ پنهان کرده بود. نوار سفیدی در حاشیه دمپایی هایش دوخته بودند که حالا دیگر خیلی کثیف شده بود. به آشپزخانه رفت و یک فنجان عصاره جو بیمبو(۴) برای خودش درست کرد و در آن چند تکه بیسکویت با طعم های مختلف خیساند. روی میز تکه های پوست سیب که روی روزنامه چیده بودشان به چشم می خورد. پوست سیب ها را برای خرگوش هایی نگه داشته بود که هنوز به آن جا نیامده بودند. مرد شیرفروش قول داده بود برایش چند خرگوش بیاورد. بعد به اتاق نشیمن رفت و پنجره ها را تا آخر باز کرد. توی آینه ای که پشت کاناپه آویزان بود تصویر خودش را تماشا کرد؛ بلند قد بود، با موهایی کوتاه و مسی رنگ، کله کوچک و گردن بلند. چشم هایش سبزِ درشت و غمگین بودند. بعد پشت میز تحریر نشست و به تنها پسرش نامه نوشت:
«میکله عزیز»، نامه را آغاز کرد؛ «قبل از هر چیز بگویم که این نامه را برای این می نویسم که از بیماری پدرت خبردارت کنم، سری به او بزن. می گوید مدت زیادی است که تو را ندیده. من دیروز پیشش رفته بودم. اولین پنجشنبه ماه بود. در کانووا منتظرش بودم که خدمتکارش زنگ زد و گفت بیمار است. این شد که رفتم آن جا. توی رختخواب بود و خیلی بدحال به نظر می آمد. زیر چشم هایش پف کرده و رنگش پریده بود. سر تا پایش درد می کرد، چیزی هم نمی خورد و مثل همیشه سیگار دود می کرد.
«وقتی به دیدنش رفتی، دیگر نمی خواهد آن بیست و پنج تا شلوار همیشه کثیفت را با خودت ببری. آن خدمتکار ـ فدریکو یا انریکو، اسمش دقیقا یادم نیست ـ گیج و منگ شده و توی این اوضاع و احوال نمی تواند رخت های کثیف تو را بشوید. شب ها نمی خوابد، چون پدرت هی صدایش می زند؛ در ضمن برای اولین بار است که کار خدمتکاری می کند، قبلاً توی مغازه لوازم الکتریکی کار می کرده. از این گذشته او یک احمق به تمام معناست.
«اگر رخت چرک هایت زیادند آن ها را بیاور این جا پیش خودم. این جا زنی به اسم کلوتی کارهای مرا می کند. پنج روزی است که این جا آمده، خیلی دوستداشتنی نیست و از بس همیشه بدخلق بوده کم کم میانه مان با هم شکر آب شده و اگر با یک چمدان رخت برای شستن و اتو کشیدن به این جا بیایی، اصلاً مهم نیست. تا یادم نرفته این را هم بگویم که نزدیک زیرزمینی که تویش زندگی می کنی خشکشویی زیاد است و تو هم در سن و سالی هستی که باید خودت مشکلاتت را حل کنی؛ تا چند وقت دیگر بیست و دو سالت تمام می شود. در ضمن، امروز تولد من است. دوقلوها برایم یک جفت دمپایی خریده اند. اما من هنوز به دمپایی های قدیمی ام عادت خاصی دارم. راستی می خواستم بگویم چقدر خوب می شد اگر شب ها، جوراب ها و دستمال هایت را خودت می شستی و آن ها را روی تختت تلنبار نمی کردی. این ها چیزهایی است که هیچ وقت از پس فهماندنشان به تو، برنیامدم.
«منتظر دکتر بودم. اسمش پووو(۵) یا کووو(۶)ست؛ درست نفهمیدم. طبقه بالای خانه زندگی می کند. نمی دانم نظرش در باره مریضی پدرت چیست. می گوید پدرت زخم معده دارد، این را خودمان هم می دانستیم. عقیده دارد که باید او را به درمانگاه ببریم ولی پدرت زیر بار نمی رود.
«شاید فکر می کنی که من باید به خانه پدرت بروم و از او پرستاری کنم. خودم هم گاهی به این فکر می افتم، اما فکر نمی کنم که این کار را بکنم. من از بیماری می ترسم، از بیماری خودم نه، از بیماری دیگران می ترسم و تا حالا هم به بیماری سختی دچار نشده ام. وقتی پدرم ورم روده گرفته بود، رفتم هلند، امّا خوب می دانستم مریضی پدرم ورم روده نیست؛ او سرطان داشت. به همین دلیل وقتی که مرد، من آن جا نبودم و خیلی از این بابت پشیمانم. ولی خوب، این هم راست است که می گویند در برهه ای از زندگی، پشیمانی مثل بیسکویت هایی است که هر روز صبح توی فنجان قهوه مان خیس می کنیم.
«به هر حال، اگر فردا صبح چمدانم را بردارم و بروم پیش پدرت، نمی دانم چه واکنشی نشان می دهد. سال هاست که با من رودربایستی دارد. من هم با او رودربایستی دارم. بین دو نفری که از هم متنفرند، هیچ چیز بدتر از رودربایستی نیست. آن ها دیگر نمی توانند چیزی به همدیگر بگویند و فقط حس حق شناسی است که نمی گذارد یکدیگر را برنجانند و آزار بدهند؛ و همین حق شناسی است که راه ادای کلمات را می بندد. من و پدرت، بعد از جدا شدن از هم، این عادت کسل کننده را پیدا کردیم که پنجشنبه اول هر ماه برای صرف چای به کانووا برویم؛ عادتی که نه به عادت های او شبیه بود و نه به عادت های من. این کار را پسر عمویش لیللینو که توی مانتووا وکیل است، توصیه کرده بود و پدرت هم همیشه به حرف های او گوش می دهد. به نظر پسر عمویش ما دو نفر باید روابط مستمری داشته باشیم و هر از گاهی به دیدار هم برویم و در باره علایق مشترکمان صحبت کنیم. با این حال، آن اوقاتی را که در کانووا می گذراندیم، هم برای من و هم برای پدرت عذاب آور بود. از آن جا که پدرت در بی نظمی هایش نظم خاصی دارد، مقرر کرده بود که از ساعت ۵ تا ۵ /۶ بعدازظهر در کانووا پشت آن میز کذایی بنشینیم و او هم هر چندی یک بار آهی می کشید و به ساعت نگاه می کرد، با این کارش احساس می کردم که دارم تحقیر می شوم. پشت میز می نشست و کله کوچکش را با آن موهای ژولیده سیاهی که رویش بود می خاراند. در این حالت به یک پلنگ پیر خسته می مانست. با هم در باره شما بچه ها صحبت می کردیم؛ خواهرهایت برایش اهمیت چندانی نداشتند، ستاره او تو بودی. از وقتی به دنیا آمدی، فقط تو را شایسته مهر و محبت و احترام می دانست. در باره تو که صحبت می کردیم فورا می گفت که من هیچ چیز در باره تو نمی دانم و فقط خودش است که تو را عمیقا می شناسد. به این ترتیب به بحث خاتمه می دادیم. از این که با هم مخالفت کنیم خیلی می ترسیدیم و از حرف زدن در باره هر موضوعی که به نظرمان خطرناک می آمد، تن می زدیم. شما خبر داشتید که آن بعدازظهرها ما همدیگر را می دیدیم، ولی نمی دانستید که باعث و بانی این دیدارها توصیه آن پسر عموی لعنتی اش است. متوجه نشدم که در باره آن دیدارها از زمان گذشته استمراری استفاده کرده ام؛ راستش را بخواهی فکر می کنم پدرت خیلی بدحال است و ما دیگر نمی توانیم پنجشنبه اول هر ماه در کانووا، همدیگر را ببینیم.
«اگر این قدر احمق نبودی، به تو می گفتم آن زیرزمین را رها کنی و دوباره به خیابان سان ـ سباستیانللو برگردی. فقط شب ها به جای خدمتکار تو باید بیدار شوی. در واقع تو کار خاصی نداری. ویولا مشغول کارهای خانه است و آنجلیکا هم کار می کند و هم بچه داری. دوقلوها به مدرسه می روند و هنوز کوچکند، پدرت هم تحمل دیدنشان را ندارد. او حتی تحمل آنجلیکا و ویولا را هم ندارد. خواهرهایش هم همین طور؛ چچیلیا پیر است، و پدرت و ماتیلده از هم متنفرند. ماتیلده الآن پیش من است و زمستان را این جا می ماند. در حال حاضر تنها کسی که پدرت در این دنیا دوست دارد و تحملش می کند تو هستی، اما بهتر است با این وضعیتی که داری، کماکان توی همان زیرزمینت بمانی. چون اگر پیش پدرت باشی، نظم کارها را به هم می زنی و خدمتکار را پریشان تر می کنی.
«یک چیز دیگر که می خواستم به تو بگویم این است که از کسی که خودش را ماراکاستورللی معرفی می کند،نامه ای دریافت کردم. می گوید سال گذشته مرا در جشنی که در زیرزمینت گرفته بودی، دیده است. جشن را به یاد می آورم، اما آدم های زیادی آن جا بودند و هیچ کس دقیقا به یادم نمی آید. نامه به نشانی سابقم در خیابان ویللینی نوشته شده و این شخص از من تقاضا کرده کاری برایش پیدا کنم. از پانسیونی نامه نوشته که به علت گران بودنش، دیگر نمی تواند آن جا زندگی کند. می گوید بچه دار شده و می خواهد نزد من بیاید تا من هم پسربچه خوشگلش را ببینم. هنوز جوابی به او نداده ام. قبلاً از بچه ها خوشم می آمد اما حالا از دیدن هیچ بچه ای هیجانزده نمی شوم. خیلی خسته ام. می خواستم از تو بپرسم که او کیست و چه نوع کاری می خواهد، چون در این باره توضیح درستی نداده است. اولش اهمیت زیادی به نامه ندادم، اما بعد شک کردم که شاید بچه مال تو باشد، چون نفهمیدم او به چه دلیل این نامه را برای من نوشته است. دستخط عجیب و غریبی دارد. از پدرت پرسیدم که این مارتورللی را می شناسد یا نه، و او پاسخ داد که نه. بعد شروع کرد به صحبت کردن در باره پنیر پاستورلا و این که هر وقت با قایق بادبانی به دریا می رفته پنیر پاستورلا با خودش می برده. واقعا نمی شود با پدرت چند کلمه جدی صحبت کرد. کم کم به نظرم آمده که این بچه مال توست. دیشب بعد از شام دوباره ماشینم را بیرون آوردم و می دانی که بیرون آوردنش خیلی زحمت دارد. رفتم شهر تا به تو تلفن کنم، اما تو هیچ وقت خانه نیستی. توی راه برگشتن گریه ام گرفت. کمی به پدرت فکر کردم که این طور بیمار و تکیده شده، کمی هم به تو. اگر اتفاقا این بچه ای که مارتورللو می گوید مال تو باشد، چه کار می خواهی بکنی؟ تو که هیچ کاری ازت برنمی آید. مدرسه را تمام نکردی. تابلوهایی هم که می کشی، با آن خانه های مخروبه و جغدهای در حال پرواز چنگی به دل نمی زنند. پدرت آن ها را زیبا می داند و می گوید این من هستم که نقاشی را نمی فهمم. از نظر من شبیه به تابلوهایی اند که پدرت جوانی هایش می کشید؛ اما البته بدتر از آن ها. نمی دانم؛ ازت خواهش می کنم بگو چه جوابی به این مارتورللی بدهم، آیا باید برایش پول بفرستم، یا نه. تقاضای پول نکرده اما مسلما به پول احتیاج دارد.
«من هنوز تلفن ندارم و خدا می داند که تا حالا چندبار تقاضای تلفن داده ام و به جایی نرسیده است. تو هم سری به تلفنخانه بزن. رفتن به آن جا هیچ خرجی ندارد چون با زیرزمینت فاصله ای ندارد. شاید آن دوستت اوزوالدو که زیرزمین را به تو داده آشنایی، کسی آن جا داشته باشد. دوقلوها می گویند که پسر عموی اوزوالدو آن جا کار می کند. ببین راست است یا نه. اوزوالدو خیلی لطف کرده که آن زیرزمین را بدون گرفتن اجاره به تو داده، اما آن جا برای نقاشی کردن تاریک است. شاید به همین دلیل است که آن جغدها را می کشی. چون در آن جا با نور کم نقاشی می کنی و فکر می کنی که بیرون از خانه شب شده. آن جا باید نمناک هم باشد، جای شکرش باقی است که حداقل آن بخاری آلمانی را بهت داده ام.
«گمان نمی کنم برای این که تولدم را تبریک بگویی به این جا بیایی، چون فکر نمی کنم اصلاً روز تولدم یادت مانده باشد. ویولا و آنجلیکا هم نمی آیند؛ دیروز تلفنی با آن ها صحبت کردم و گفتند که نمی توانند بیایند. از این که به این خانه جدید آمده ام خوشحالم اما از این که این قدر از همه دورم احساس ناراحتی می کنم. فکر می کردم آب و هوای این جا به دوقلوها بسازد. اما دوقلوها تمام روز بیرونند؛ با موتورسیکلت هایشان به مدرسه می روند و ناهار را توی شهر پیتزا می خورند، تکلیف مدرسه شان را هم خانه یکی از دوستانشان انجام می دهند، و وقتی برمی گردند که دیگر هوا تاریک شده است. از سه روز پیش عمه ات ماتیلده آمده این جا. می خواست به پدرت سری بزند، اما پدرت گفت که نمی خواهد او را ببیند. سال هاست که میانه شان شکر آب شده. من به ماتیلده نوشتم که بیاید این جا، چون اعصابش خراب است و وضع مالی خوبی هم ندارد. در جریان یک معامله در سویس سرمایه گذاری اشتباه کرده است. بهش گفتم درس های دوقلوها را با آن ها مرور کند، اما آن ها هیچ وقت خانه نیستند. مجبورم ماتیلده را تحمل کنم ولی هنوز نمی دانم چطور.
«شاید اشتباه کردم که این خانه را خریدم. گاهی فکر می کنم این کار یکی از خبط های بزرگم بوده است. دیگر باید خرگوش ها را برایم بیاورند. وقتی که آن ها را آوردند دلم می خواهد بیایی و برایشان قفس بسازی. تا آن موقع توی انبار هیزم نگهشان می دارم. دوقلوها دلشان اسب می خواهد.
«دلیل اصلی این که فکر می کنم خریدن این خانه اشتباه بوده این است که هیچ خوشم نمی آید هر روزِ خدا فیلیپو را ببینم. او همین دو قدمی این جا توی خیابان ویللینی زندگی می کند؛ بیش تر وقت ها می بینمش. دیدنش برایم دردناک است. حالش خوب است. زنش بهار می زاید. خدای من! چطور ممکن است این همه بچه به دنیا بیایند، در حالی که مردم از دست بچه ها خسته شده اند و تحملشان را ندارند. همه جا پر از بچه است.
«خوب دیگر، نوشتن بس است. نامه را می دهم به ماتیلده که دارد برای خرید به شهر می رود، تا پستش کند. خودم هم به بارش برف نگاه می کنم و کتاب اندیشه های پاسکال را می خوانم.

مادرت»

نامه را که تمام کرد، دوباره به آشپزخانه رفت. دوقلوهای چهارده ساله اش ببتا(۷) و نانتا(۸) را بوسید. دوقلوها موهای بلوندشان را دم اسبی کرده بودند، کت آبی رنگ و جوراب های ساق بلند یکجور پوشیده بودند و با موتور سیکلت های یکجور به مدرسه می رفتند. آدریانا به خواهر شوهرش ماتیلده سلام کرد و او را بوسید. ماتیلده پیردختری چاق و زمخت بود، موهای سفید صافی داشت که دسته ای از آن ها روی یکی از چشم هایش می ریخت و او هر از گاهی با ژستی متکبرانه آن را عقب می زد. خبری از کلوتی ـ زن خدمتکار ـ نبود. ماتیلده می خواست صدایش کند. متوجه شده بود که کلوتی هر روز، یک ربع دیرتر از خواب بیدار می شود و هر صبح در باره تشک ناراحتش غر می زند. بالاخره سروکله کلوتی پیدا شد، با لباس خواب پف دار آبی آسمانی اش در طول راهرو قدم برمی داشت و موهای خاکستری بلندش روی شانه هایش ریخته بود. بعد از چندی از حمام بیرون آمده و روپوش قهوه ای نو و شق و رق به تن کرده بود، موهایش را هم با شانه عقب زده بود. در حالی که با بی حوصلگی پتوها را می کشید، مشغول مرتب کردن رختخواب ها شد و با هر حرکتی که انجام می داد این حالت را القا می کرد که از خدا می خواهد عذرش را بخواهند. ماتیلده شنلی به دوش انداخت و در حالی که با صدای گرفته و مردانه اش بارش برف و هوای سرد و پاک را ستایش می کرد، گفت پیاده به خرید می رود. دستور داد پیازهایی را که در آشپزخانه آویزان کرده اند بپزند. دستور طبخ یک سوپ پیاز خوشمزه را داشت. کلوتی با صدایی نازک یادآوری کرد که تمام پیازها پوسیده اند.
حالا دیگر آدریانا لباس پوشیده بود. شلواری به رنگ یشمی و پلووری کرم رنگ بر تن داشت. در اتاق نشیمن و کنار شومینه نشسته بود. اما کتاب اندیشه های پاسکال را نمی خواند. هیچ چیز نمی خواند و حتی به برف هم نگاه نمی کرد. در یک لحظه از منظره برفی و مه آلودی که از پنجره دیده می شد بدش آمده بود. در عوض، سرش را روی دست هایش گذاشت و پاهایش را که در جوراب پشمی بود، خاراند و تمام پیش ازظهر را در این حالت گذراند.

مقدمه

هر چه زمان جلوتر می رود میل به درک روابط بین شخصیت هایی که گینزبورگ در نوشته هایش خلق کرده اهمیت بیش تری پیدا می کند؛ روابطی که مانند رابطه بین حیوانات است و در جوامع امروزی بشر نیز می توان نمونه هایی از آن را پیدا کرد. طبیعتا این میل چیزی نیست که با پیش رفتن در داستان از میزان آن کاسته شود. در واقع، موضوع تباهی انسان یا حیوانات ـ که شخصیت های داستان نیز شباهت زیادی به آن ها دارند ـ نیست. خود گینزبورگ هم به نظر می رسد که در مقابل نوع نگرشش دچار نوعی بی اختیاری است. او خود را محدود به خلق رابطه ای بین شخصیت های رمان نمی کند، بلکه آن ها را روی صفحات کاغذ می گذارد و آن ها خود رشد می کنند، می گذارد که آن ها مطابق با طرح و فرم داستان که همان وقایع و رمز و رازها هستند در کنار هم باشند: آن ها در این زندگی نامعلوم با هم جفت می شوند، یکدیگر را می بویند، همدیگر را پس می زنند، جاده ای کوتاه یا طویل را با هم می پیمایند تا این که یک تصادف یا هر چیز دیگری باعث جداییشان بشود. کدام جامعه برپایه چنین روابطی، بنا شده است؟ چگونه باید آن را تعریف کرد؟ در زمان حال نمی توانیم به علت وجود چنین روابطی پی ببریم، اما بعدها برای این موجودات زنده بر اساس دلیل و منطق، قوانینی وضع خواهد شد.
این پارادوکس در میکله عزیز به حدی واضح است که به نظر غیرعمدی می آید. میکله عزیز داستانی است که نیمی از آن مکاتبه و نیم دیگرش داستان پردازی است؛ داستانی در باره کسانی که دردمندند و می کوشند تا به هم برسند و می خواهند که دیگران حرف هایشان را بشنوند و بپذیرند. اما این کوشش به جایی نمی رسد و بیهوده است و در همان آغاز رنگ می بازد. کلمات می گریزند و بین وراجی های روزمره یا در سکوت گم می شوند. در چهره کسی که می خواهد این کلمات را به زبان بیاورد، فقط نگاهی حیوانی می بینیم، او قادر نیست چیزی را ابراز کند. این نگاه، نگاه یک حیوان در حال مرگ، زخمی و ناامید است که دیگر از شناساندن خود به دیگران، دست کشیده. این نگاه ورای کلمات گفته شده است. کلمات یا کافی نیستند یا بیهوده اند یا بهتر است که اصلاً گفته نشوند چون به عقیده گینزبورگ تنها چیزی که از کلماتی که گفته ایم عایدمان می شود، بدبختی و گرفتار شدن در پیچیدگی هایی است که ما به آن زندگی می گوییم. در اولین برخورد با میکله عزیز روابطی جلب نظر می کند که در عین پیچیدگی و ابهام، ساده و روشنند.
هر کدام از شخصیت های رمان، کمی با واقعیت فاصله دارند، هر کدامشان کلامی پرمعنا و مشکل گشا و در عین حال منحصر به فرد در سینه دارند که بر زبان نمی آورند و حتی نمی دانند آن را چطور تلفظ کنند. گاه چیزی شبیه به سخن یا اندیشه از زبانشان می شکفد و در همین موقع است که این حیوانات به منطق والایی می رسند و نگاهشان شبیه به نگاهی خدایی می شود. اما خیلی زود، گینزبورگ به اصطبلی که برایش خیلی عزیز است، پناه می برد. به دور از فکرها و حرف ها و به دور از خدا. به قول السا مورانته(۱) «در میان لانه ای پر از قوم و خویش» احساس آرامش می کند. جایی که خاطرات همه در گودالی مشترک انباشه می شود.
از یک طرف، این آمیختگی که در شخصیت ها وجود دارد، در زمان ها و مکان های مختلف پراکنده می شود و در این اقیانوس لایتناهی، مثل تکه هایی از یک کشتی شکسته شناور می شود. از طرف دیگر باید به اسامی شخصیت ها، مکان ها، اشیا و خیابان ها توجه کرد. اسم های اشخاص مثل آنجلیکا و ویولا، میکله و فیلیپو، اسامی وسایل و تاریخ روزها در کنار هم نقشه ای را ترسیم می کنند و قفسی می سازند که زندگی در آن محبوس است و نمی تواند از آن فرار کند. این اسامی می توانند متعلق به خانه ای در خیابان پرفتی(۲) باشد؟ جایی که یک مادر جوان در میانه سفرش به این دنیا، توقف کوتاهی در آن جا می کند. یا یک بعدازظهر برفی در بین تمام بعدازظهرهای گم شده که پدر در حالی که در آرامش نقاشی می کرد، در سکوت ترانه ای می خواند «نه توپی، نه تفنگی، نه تانکی، نه فشنگی، آه... کارملا» آن جا در خیابان پرفتی ترانه ای شکل گرفته بود.
به نظر می رسد محال باشد در رمان میکله عزیز بتوان واقعیت را از زندگی متمایز کرد. واقعیتی که هم بی رحم و هم بخشنده است و از بیهودگی بی حدی که در زندگی وجود دارد، سرچشمه می گیرد. رمان گینزبورگ به دو وجه تقسیم می شود؛ یکی وجه مردانه و دیگری وجه زنانه، یکی غیرمذهبی و دیگری مذهبی، یکی اجتماعی ـ خانوادگی و دیگری حیوانی ـ قبیله ای، یکی ظاهری که اشخاص تمام عقاید خود را ابراز می کنند و دیگری غیرظاهری که این عقاید درهم می پیچند و می چرخند و درست در همین لحظه است که گینزبورگ به ما یادآور می شود که خاطره سیری زنانه در گذشته نیست اما سرچشمه مردانه آن، تاریخ و سنت است. یکی دیگر از تضادهای میکله عزیز قهرها و آشتی های پایان ناپذیر زندگی، همراه با شعر است. زندگی که دائما در حال دور شدن و از دست رفتن است و شعر که زندگی را گرفتار می کند و با زور به آن می چسبد و سعی در به دام انداختن آن دارد؛ زیرا آنچه را دوست داریم به زنجیر می کشیم. این دوگانگیِ ساختار طبعا در تکنیک و نحوه بیان داستان بی اثر نیست.
در این رمان همه چیز یا مانند محبت زنانه یا مثل بدبینی، مردانه است، همه چیز یا پرسروصدا یا ساکت است، همه چیز یا گرم است یا منجمد. امروزه یافتن نویسندگانی این چنین آگاه مثل گینزبورگ غیرممکن است. فقط کافی است به نحوه مرگ پدر آنجلیکا و میکله فکر کنید. فقط گینزبورگ قادر است کسی را در میان سروصدا، در سکوت بمیراند.
باید دید که از نظر گینزبورگ که در داستان سرایی مهارت دارد و از این نظر هیچ نویسنده ای به او نمی رسد، زندگی خانوادگی چه معنایی دارد. آیا منظور از زندگی کردن این است که در کنار یکدیگر با برادرها و خواهرها و پدرها سر یک میز غذا بخوریم؟ همه گینزبورگ را به دلیل نوشتن داستان در باره خانواده های طبقه متوسط اجتماع سرزنش می کنند. میکله عزیز هم به این امر دامن می زند. خانواده های رمان های گینزبورگ، خانواده نیستند، قبیله اند. گینزبورگ در سال ۱۹۶۳ در کتاب الفبای خانواده(۳)، زندگی خانواده لوی را نوشت که گرفتار بلایی تاریخی بودند و به مدد تنها یک جمله گرد هم آمدند و یکدیگر را باز شناختند. «در تاریکی یک غار، در بین میلیون ها انسان». آن بلای تاریخی، فاشیسم و جنگ هیتلری بود که لوی ها و خانواده ناتالیا را پریشان کرده بود. نقطه قوت الفبای خانواده، تجربه تاریخی یا نحوه بیان آن نبود بلکه این بود که شخصیت های داستان، با وجود تفاوت هایشان، زبان مشترک داشتند.
گینزبورگ در سال ۱۹۷۳ در رمان میکله عزیز، داستان خانواده های پریشانی را که بی هیچ دلیلی از یکدیگر دور شده اند می نویسد. چه چیزی عوض شده است؟ آیا بلای وحشتناک تری جایگزین فاشیسم شده است؟ بله یک فاجعه خاموش. گینزبورگ جنبش های جوانان را برای داستان خود برگزیده است (سال های ۱۹۷۰)، اما در باره آن توضیحی نمی دهد. تمام شخصیت های رمان از بی هویتی رنج می برند، از این که به جایی تعلق ندارند و نمی توانند یا نمی دانند چطور یکدیگر را باز شناسند. شخصیت های این رمان هر یک به زبان خود و برای خود حرف می زنند. زندگی همه آن ها مثل زنجیری طویل و بازنشدنی، نتیجه قدم های اشتباهی است که برداشته اند و هیچ قدمی به سوی بهبودی برنداشته اند.
شک، نگرانی و اضطراب در این رمان موج می زند. انگار که مثل مرثیه ای به یک روح تقدیم شده است که همیشه دور و غایب است. رمانی بدون حضور مردان. زمان داستان در ماه دسامبر ۱۹۷۰ است و بعد از گذشت کم تر از یک سال در ماه سپتامبر، تمام می شود. هر چه به بهار و تابستان نزدیک تر می شویم، شخصیت های داستان از ما دورتر می شوند. گاهی وقت ها حس می کنیم که گینزبورگ به آن ها با چشمی آشنا و از فاصله ای نزدیک نگاه می کند اما این نگاه به غروب و پاییز تعلق ندارد و سرد و خشک است. در حالی که گینزبورگ با نگاه از سرِ دلسوزی، شخصیت های حیوانی داستانش را تحقیر می کند، در همان حال از آن ها در نحوه زندگی روزمره شان تجلیل می کند. اگر عشق آدریانا پوچ و همراه با بدبختی و معمولی است، اگر مبارزه سیاسی میکله هزارتوی تاریک کودکانه ای است؛ اگر تابلوهای یک نقاش شکست خورده زیبا نیستند و از شیفتگی نقاش جا می خوریم، زندگی از آن ها رو برنمی گرداند. می دانیم که در این بدبختی و تباهی بی بازگشت، آینده فقط از آن کسانی است که زندگی را دنبال می کنند.

چزاره گاربولی

فصل دوم

مردی به نام اوزوالدو ونتورا وارد پانسیونی در میدان آنی بالیانو شد. مردی ترکه ای و کوتاه قد با موهای بور جوگندمی و چشم های میشی بود، نیمچه لبخندی هم به لب داشت.
دختری که او می شناختش، زنگ زده بود تا به دنبالش برود. دختر می خواست پانسیون را ترک کند. یک نفر آپارتمانی در خیابان پرفتی بهش اجاره داده بود.
دختر در سرسرا نشسته بود. بلوز نخی فیروزه ای، شلوار بادمجانی و کت مردانه مشکی با دکمه های نقره ای به تن داشت. جلوی پایش تورهای سر و کیف هایش بودند و یک بچه هم در ساک پلاستیکی زرد رنگی بود.
دختر تا او را دید گفت: یک ساعت است که این جا مثل احمق ها منتظرت هستم.
اوزوالدو کیف ها و تور سرها را برداشت و به طرف در راه افتاد.
دختر گفت: آن زن موفرفری را نزدیک آسانسور می بینی؟ اتاقش کنار اتاق من بود. به من خیلی محبت کرد؛ بهش مدیونم. حتی پول هم به من داده بود. وقتی باهاش سلام علیک می کنی لبخند بزن.
اوزوالدو به زن موفرفری یک لبخند زورکی زد.
مارا گفت: «برادرم آمده مرا با خودش ببرد. می روم خانه. فردا برمی گردم و ترموس و بقیه چیزها را برایت می آورم.» او و زن موفرفری، محکم گونه های همدیگر را بوسیدند.
اوزوالدو چمدان و کیف ها و تور سرها را برداشت و خارج شدند.
اوزوالدو گفت: حالا من برادرت شدم؟
ـ او خیلی مهربان است، برای همین بهش گفتم که برادرم هستی. آدم های مهربان خیلی خوششان می آید که با افراد خانواده دیگران آشنا بشوند.
ـ خیلی به او مقروضی؟
ـ خیلی کم؛ نمی خواهی قرض من را بهش پس بدهی؟
اوزوالدو گفت: نه.
ـ به او گفتم که فردا قرضم را می دهم. اما حقیقت ندارد. دیگر من را نخواهد دید. یک روز یک حواله برایش تلگراف می کنم.
ـ کی؟
ـ هر وقت کار پیدا کردم.
ـ پس ترموس چی؟
ـ ترموس را شاید پس ندهم. او یکی دیگر دارد.
فیات ۵۰۰ اوزوالدو آن طرف میدان پارک شده بود. برف می بارید و باد می وزید. مارا کلاه کاموایی مشکی به سر داشت، دختری بود با موهای قهوه ای، رنگ پریده، ریز نقش و لاغر که پهلوهایش کمی پهن بودند. کتش که رویش طرح اژدها بود تکان می خورد و صندل هایش توی برف فرو می رفت.
اوزوالدو گفت: لباسی گرم تر از این نداشتی؟
ـ نه، تمام وسایلم را خانه دوتا از دوستانم در خیابان کاسیا توی یک صندوق گذاشته ام.
اوزوالدو گفت: الیزابتا توی ماشین است.
ـ الیزابتا دیگر کیه؟
ـ دخترم.
الیزابتا روی صندلی عقب ماشین نشسته بود؛ نه ساله، با موهایی به رنگ هویج و زیرپوشی که یک بلوز روی آن پوشیده بود. یک سگ مو حنایی و گوش بلند را هم بغل کرده بود. ساک پلاستیکی زرد را کنار او گذاشتند.
مارا گفت: تو چطور بچه را آن عقب پیش این حیوان گذاشتی؟
ـ الیزابتا پیش مامان بزرگش بود و من رفتم دنبالش.
مارا گفت: تو باید همیشه یک ماموریتی داشته باشی. همیشه برای خوش آمدن دیگران کار می کنی. پس کی می خواهی برای خودت زندگی کنی؟
اوزوالدو گفت: چی باعث شده فکر کنی که من برای خودم زندگی نمی کنم؟
مارا گفت: این سگ را محکم بگیر که بچه من را لیس نزند. فهمیدی الیزابتا.

نظرات کاربران درباره کتاب ميکله عزيز