فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اوريکس و کریک

کتاب اوريکس و کریک

نسخه الکترونیک کتاب اوريکس و کریک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب اوريکس و کریک

آخرین‌ رمان‌ نویسنده‌ معروف‌ کانادایی‌، مارگارت‌ اتوود، توسط‌ انتشارات‌ ققنوس‌ راهی‌ بازار نشر شد. اتوود پیش‌ از این‌ به‌ خاطر نگارش‌ کتاب‌ «آدمکش‌ کور» برنده‌ جایزه‌ بوکر ادبی‌ در سال‌ ۲۰۰۰ شده‌ بود، این‌ بار سرگذشت‌ تنها بازمانده‌ از یک‌ فاجعه‌ جهانی‌ زیست‌محیطی‌ را به‌ رشته‌ تحریر درآورده‌ است‌. وی‌ می‌گوید: «هنگامی‌که‌ حوادث‌ اولیه‌ داستان‌ در ذهنم‌ شکل‌ گرفت‌ و مشغول‌ نگارش‌ اوریکس‌ و کریک‌ بودم‌، در واقعیت‌ این‌ حوادث‌ داشت‌ به‌ وقوع‌ می‌پیوست‌، حادثه‌ یازدهم‌ سپتامبر و پس‌ از آن‌ انتشار میکروب‌ سیاه‌زخم.» تمامی‌ اتفاقات‌ این‌ رمان‌ خواندنی‌ در سال‌های‌ پایانی‌ قرن‌ ۲۱ رخ‌ می‌دهد. اتوود با دقتی‌ مثال‌زدنی‌ گزارشی‌ از جهانی‌ می‌دهد که‌ ما در آن‌ زندگی‌ می‌کنیم‌. جذابیت‌های‌ مطرح‌ شده‌ در این‌ رمان‌ از نگرانی‌ و افسوس‌ آدمی‌ حکایت‌ می‌کند که‌ در جهانی‌ می‌زید که‌ خود علت‌ اصلی‌ به وجود آمدن‌ آن‌ است‌. در بخشی از این کتاب می‌خوانیم: «بر ساحل سفید و مرجان‌های سربرآورده از آب و استخوان‌های شکسته، گروهی از بچه‌ها راه می‌روند. حتما آب تنی کرده‌اند، هنوز خیس و درخشانند. باید محتاط‌تر باشند: چه جانورانی که در تالاب لول نمی‌زنند! اما در این قید و بندها نیستند؛ برخلاف اسنومن که حتی شب‌ها، مصون از نور آزاردهنده خورشید، نیز حاضر نیست پا به تالاب بگذارد. تجدیدنظر: به خصوص شب‌ها. با رشک به آن‌ها می‌نگرد، یا شاید دلتنگی؟ نه، دلتنگی نیست: در کودکی هرگز تن به آبِ دریا نمی‌زد، هرگز بی‌لباس در اطراف ساحل نمی‌دوید. بچه‌ها نگاهی به گستره ساحل می‌اندازند، خم می‌شوند و آب‌آورده‌ها را برمی‌دارند؛ بعد با هم مشورت می‌کنند، بعضی تکه‌ها را نگه می‌دارند و بقیه را دور می‌ریزند. گنجینه‌هایشان به گونی پاره‌ای ریخته می‌شود. دیر یا زود ــ بی‌برو برگرد ــ او را نیز خواهند یافت، همان جا که نشسته، پیچیده در شَمَدی پوسیده، در حالی که ساق پاهایش را بغل کرده و آبِ اَنبه‌اش را می‌مکد و برای گریز از آفتاب سوزان زیر سایه درختان نشسته. برای بچه‌های پوست کلفت و مقاوم در برابر اشعه فرابنفش، او موجودی زاده غروب و تیرگی است. دارند می‌آیند. «اسنومن،های، اسنومن!» با لحن آهنگینشان انگار دَم گرفته‌اند».

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.47 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۱۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب اوريکس و کریک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

این کتاب ترجمه ای است از:
Oryx and Crake
Margaret Atwood
Copyright © 2003 by O.W. Toad Ltd

۱

اَنبه

اسنومن(۱) پیش از سپیده بیدار می شود. بی حرکت دراز کشیده، گوش سپرده به صدای مَدّی که پیش می خزد و موج از پی موج بر موانع می پاشد، هیش ـ هاش، هیش ـ هاش، ضرباهنگ کوبش قلب. پس ای کاش هنوز خواب بود.
افق شرقی در مِهی رقیق و خاکستری فرو رفته که حال با درخششی گلگون و ملال انگیز روشن شده. عجبا که این رنگ هنوز لطیف می نماید. برج های ساحلی به نحوی غریب از دل حجم صورتی و نیلی تالاب سر برآورده، چون طرح هایی تاریک در برابر افق قد عَلَم کرده اند. جیغ پرندگانی که آن سوتر آشیان می کنند، کوبش آب اقیانوس دوردست بر آب سنگ های مصنوعیِ متشکل از قطعات زنگ زده ماشین ها و تل آجرها و قلوه سنگ های جورواجور کمابیش یادآور هنگامه ترافیک تعطیلاتند.
از سر عادت به ساعتش نگاه می کند؛ قابی از فولاد ضدّ زنگ و بندی از آلومینیوم صیقل خورده؛ هنوز برق می زند، اما دیگر کار نمی کند. حال آن را مثل تنها نظر قربانی ای که برایش باقی مانده به دست می بندد. آنچه ساعت به او می نماید، صفحه ای مات و بی روح است: ساعت صفر.(۲) این نبودِ وقت رسمی سراسر وجودش را از ترس می لرزاند. هیچ کس، هیچ جا نمی داند ساعت چند است.
با خودش می گوید: «آرام باش.» چند نفس عمیق می کشد، بعد جای گزش ساس ها را می خاراند، نه آن جاها را که بیش از همه می خارند، فقط دورشان را، و مراقب است که زخم های دَلَمه بسته سر باز نکنند. فقط همین مانده که دچار مسمومیت خونی هم بشود. بعد زمین زیر پایش را نگاه می کند تا مبادا حیوانی وحشی در کمین باشد. همه جا غرق سکوت است، نه حیوان چهارپایی، نه خزنده ای. دست چپ، پای راست، دست راست، پای چپ، از درخت پایین می آید. سرشاخه ها و پوسته های درخت را از سر و رو می تکاند و شَمَدِ کثیفش را چون ردای رومیان به گِردِ خود می پیچد. کلاهِ بیسبال مدلِ ردساکسش را از شبِ گذشته بر نوک شاخه ای آویزان کرده تا کثیف نشود؛ نگاهی به داخلش می اندازد، با تلنگر کارتُنکی را از آن می راند و کلاه را بر سر می گذارد.
یکی ـ دو متری به سمت چپ می رود و در میان بوته ها می شاشَد. به ملخ هایی که با ترشح ادرارش پِرپِرکنان پر می کشند و می روند می گوید: «سرها بالا!» بعد به آن سوی درخت، که از مستراح سرپایی اش فاصله دارد، می رود و انبار مخفی ای را که با چند قالب سیمانی سر هم کرده و به خاطر موش های صحرایی و خانگی دورش را تور سیمی کشیده، زیر و رو می کند. آن جا کمی اَنبه مخفی کرده، در کیسه ای پلاستیکی که دَرَش را گِرِه زده، و یک قوطی سوسیسِ کوکتلِ بدون گوشت اِسوِلتانا، نیم بطر اسکاچ ارزشمند ــ نه، تقریبا یک سوم بُطر ــ و یک تکه شکلات انرژی زا که به هزار زحمت از یک پارک تریلر جور کرده و حال در داخل زَروَرَقش شُل و نوچ شده است. دلش نمی آید آن را بخورد: شاید دیگر هرگز چنین چیزی پیدا نکند. آن جا یک دَربازکن هم دارد، و یک تیشه یخ شکن که به کارش نمی آید؛ و شش بُطری آبجوی خالی، به دلایل عاطفی و برای ذخیره آب شیرین. یک عینک آفتابی هم هست که آن را به چشم می زند. یک شیشه اش گُم شده، اما در هر حال از هیچ بهتر است.
دَرِ کیسه پلاستیکی را باز می کند: فقط یک اَنبه باقی مانده. چه مضحک، فکر می کرد بیش ترند. دَرِ کیسه را تا آن جا که می توانست محکم بسته بود، با این حال مورچه ها به داخلش راه یافته بودند. از بازوهایش بالا می روند، مورچه های سیاه و مورچه های سرباز کوچک و زرد. چه بَد می گزند، به خصوص زردها. بازوهایش را می تکاند.
با صدای بلند می گوید: «چسبیدن به روال همیشگی و روزمره باعث حفظ روحیه و صیانت عقل می شود.» احساس می کند این جمله را از کتابی نقل کرده، دستورالعملی قدیمی و کسل کننده برای کمک به مستعمره نشین های اروپایی در اداره مزارع گوناگونشان. یادش نیست چنین کتابی خوانده باشد، اما حافظه آدم که همیشه درست کار نمی کند. در آنچه از مغزش باقی مانده، آن جا که زمانی حافظه اش را در خود جای داده بود، حفره های تُهی بسیارند. مزارع کائوچو، مزارع قهوه، مزارع شوک الغنم. (شوک الغنم دیگر چه بود؟) می گفتند کلاه های آفتابی به سر بگذارید، برای شام لباس رسمی بپوشید، و از تجاوز به بومیان خودداری کنید. نمی گفتند تجاوز. می گفتند از روابط صمیمی با بومیان مونث خودداری کنید. یا جمله ای دیگر...
اما مطمئن است که از این کار روگردان نبودند نود درصدشان.
می گوید: «برای کاهش...». به خود می آید و می بیند که ایستاده، دهانش باز است و سعی می کند مابَقی جمله اش را به یاد بیاورد. روی زمین می نشیند و شروع می کند به خوردن اَنبه.

آب آورده ها

بر ساحل سفید و مرجان های سربرآورده از آب و استخوان های شکسته، گروهی از بچه ها راه می روند. حتما آب تنی کرده اند، هنوز خیس و درخشانند. باید محتاط تر باشند: چه جانورانی که در تالاب لول نمی زنند! اما در این قید و بندها نیستند؛ برخلاف اسنومن که حتی شب ها، مصون از نور آزاردهنده خورشید، نیز حاضر نیست پا به تالاب بگذارد. تجدیدنظر: به خصوص شب ها.
با رشک به آن ها می نگرد، یا شاید دلتنگی؟ نه، دلتنگی نیست: در کودکی هرگز تن به آبِ دریا نمی زد، هرگز بی لباس در اطراف ساحل نمی دوید. بچه ها نگاهی به گستره ساحل می اندازند، خم می شوند و آب آورده ها را برمی دارند؛ بعد با هم مشورت می کنند، بعضی تکه ها را نگه می دارند و بقیه را دور می ریزند. گنجینه هایشان به گونی پاره ای ریخته می شود. دیر یا زود ــ بی برو برگرد ــ او را نیز خواهند یافت، همان جا که نشسته، پیچیده در شَمَدی پوسیده، در حالی که ساق پاهایش را بغل کرده و آبِ اَنبه اش را می مکد و برای گریز از آفتاب سوزان زیر سایه درختان نشسته. برای بچه های پوست کلفت و مقاوم در برابر اشعه فرابنفش، او موجودی زاده غروب و تیرگی است.
دارند می آیند. «اسنومن،های، اسنومن!» با لحن آهنگینشان انگار دَم گرفته اند. هرگز بیش از آنچه باید به او نزدیک نمی شوند. این کارشان از سر احترام است ــ او ترجیح می دهد انگیزه این کارشان احترام باشد ــ یا به خاطر بوی گندش.
(بوی گند می دهد. خودش این را خوب می داند. او متعفن است؛ بو گرفته است؛ بوی گند فیل دریایی می دهد، بوی چربی، بوی نمک، بوی ماهی، نه این که از اول بوی حیوان می داده، نه.)
بچه ها حین باز کردن گونی دم گرفته اند: های، اسنومن، ببین چی پیدا کردیم. خرده ریزها را از گونی در می آورند و آن ها را بالا می گیرند، پنداری برای فروش: قالپاق، کلید پیانو، تکه ای از بطری نوشابه ای گازدار به رنگ سبز روشن که دست اقیانوس صیقلش داده؛ یک ظرف پلاستیکی بلیس پلاس، خالی؛ ایضا یک ظرف خالی؛ یک ماوس کامپیوتر، یا بقایای خرد و خاکشیرش، با دُمی سیمی و دراز.
اسنومن دلش می خواهد گریه کند. چه می تواند به آن ها بگوید؟ به هیچ وجه نمی تواند برایشان توضیح بدهد که این قطعات عجیب و غریب چه هستند یا چه بوده اند. اما مسلما آن ها حدس زده اند که او چه خواهد گفت، مثل همیشه.

نظرات کاربران درباره کتاب اوريکس و کریک

عالی. ممنون که تو فیدیبو اومد. خیلی وقت که چاپ تموم.
در 2 سال پیش توسط Mr Hyde
چرا با دو تا اسم گذاشتید.من دوتاش رو هم خریدم.نکنید این کارو.پولم هدر رفت
در 6 ماه پیش توسط کیاوش احمدی
رمان فانتزی در ژانر آخرالزمانی، ایده نابی دارد با روایت داستانی پرکشش، شخصیت پردازی های عمیق و و ایده های جالبی که تا سالها در ذهن می مانند. امتیاز من ۸ از ۱۰.
در 1 سال پیش توسط فاطمه موسوی
کتابهای اتوود عالیه رفتم برا دانلود
در 1 سال پیش توسط زهرا صادقیان
چاپ دوم کتاب به اسم آخرین انسان هم در فروشگاه فیدیبو هست بی سابقه هست که از یک کتاب دو چاپ به صورت الکترونیکی گذاشته بشه مگر این که باهم تفاوتهای اساسی است باشه که فکر نکنم اینطور باشه
در 6 ماه پیش توسط غلامرضا گل افشان
عالی
در 8 ماه پیش توسط ham...lim
یه کتاب پاد آرمانشهری خیلی خوب. البته اعتراف میکنم که خوندن بخش های اول خیلی چنگی به دل نمیزنه، چون سرعت حوادث و روایات خیلی کنده. اما پرداخت داستان خیلی خوبه. نکته آخر اینکه بخش انتهایی داستان (از وقتی که جیمی میره پیش کریک) خیلی شتاب زیادی داره و انگار نویسنده به سرعت قصد تموم کردن داستان رو داره. البته با سوالای بی پاسخ و پایان نیمه باز!
در 9 ماه پیش توسط mahboobe mm