فیدیبو نماینده قانونی ترفند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب کودکان عارفان راستين

نسخه الکترونیک کتاب کودکان عارفان راستين به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب کودکان عارفان راستين

دنیای کودک، جهانی به دور از عیب و نقص و پر از صفا و پاکی است. دنیای شگفت انگیز رؤیاهاست. کودکان در نگاه به پیرامونشان، از دقتی ویژه برخوردارند که بزرگسالان از آن فاصله گرفته‌اند. ذهن کودک، ذهنی متفاوت از ذهن بزرگسالان است و منطق و ویژگی‌هایش فرق می‌کند. طبیعی است، نگاه پاک کودکان و معصومیت آنان از اغراض شخصی بزرگسالان به دور است و طبعاً با نگاه بزرگسالان که ناشی از تجربه‌های گوناگون آنان می‌شود، تفاوت دارد. این تفاوت طبیعی، بازگوکنندۀ بسیاری از واقعیت‌های اجتماعی و روان­شناختی ملموس­تر و مشهودتر برای خواننده است. واقعیت‌هایی مانند رنج‌های انسانی، نابرابری‌ها و بی عدالتی‌های اجتماعی، شرارت‌ها و حسادت و بدخواهی که در دنیای معصوم و به دور از دغدغۀ کودکانه نمی‌گنجد.
از گذشته‌های بسیار دور، بزرگان و حکیمان عرصۀ دانش، حاکمان و مردم را به الگوپذیری از اخلاق و رفتار کودکان سفارش کرده‌اند. چنان که بزرجمهر حکیم گوید: اگر خواهی که از ابدال گردی، تحویل کن به خوی کودکان.

ادامه...
  • ناشر ترفند
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.29 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۳ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب کودکان عارفان راستين

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سرسخن

شاید یکی از دلایلی که شاعر بزرگ روسیه، «الکساندر پوشکین(۱)»، شعر را گناه بزرگ روزگار کودکی می داند، این باشد که «آنان» از فطرت خود الهام می گیرند. اصولاً کودکان به روندهای واقعی زندگانی خویش، به چشم رویدادهای قصّه ای مستمر، می نگرند و همه دریافت هایشان، از جریان واقعیت، با خیال آمیخته است.
به انگار من، ادبیات قبل از انجام هر رسالتی، می خواهد دو حقیقت بزرگ را با ما در میان گذارد: یگانگی نوعی ما انسان ها و پیوستگی ما با هم، چونان پیکری واحد و یگانگی همه کائنات. در نتیجه، ما را متقاعد کند که ما فرزندان آدم، در عین حال که از گوهری مشترکیم، با همه جهان نیز پیوستگی داریم. به بیان دیگر، می توان گفت آثار هنری، خاطرنشان­مان می کنند که میان عینیت و ذهنیت، همواره ارتباطی ناگسستنی برقرار است. ما به مثابه عالم صغیر، با جهان در هیئت عالم کبیر، دایماً در داد و ستدی بی زوالیم. در حقیقت این آثار، نشان می دهند که جهان پراکنده نمون، در ذهن و ضمیر ما به یگانگی می رسد و ما صورت تفصیلی خود را در آیینه جهان، به تماشا نشسته ایم. به باور من، همه هنرها و از آن میان ادبیات، وظیفه سرشتینی دارند و آن هم عرفانی کردن پندار و گفتار و کردار بشریت است. وقتی فرو ­رفتن آفتاب را در دریای مدیترانه به تماشا ایستاده بودم، پشت به پرستشگاه سنگین پوزیدئون (خدای دریاها)، اندک اندک دریافتم که با پنهان شدن خورشید، ظلمات شب فراگیر می شود. دریافتم که در تمام لحظه هایم، میان نور، روشنایی و تاریکی در ارتعاش بودم. دریافتم که همه انسان ها در تمام دم ها و بازدم هاشان، کفر و ایمان را زیسته اند. دریافتم که سخن «یفتوشنکو(۲)»ی خداناشناس که می گوید: «انسان، ایدئالیست مادرزاد است»، به چه معناست! دریافتم فطرت چیست و «کلٌّ مولود یولدُ علی الفِطره» چه مفهومی دارد. انسان را حیوان ناطق، حیوان چاره گر، حیوان طاغی و حیوان اقتصادی معنی کرده اند، اما من می خواهم بگویم انسان، حیوانی دین­دار است و دین عام بشری به باور من جز خضوع در برابر ناشناخته نیست.
سال های سال به رنگین کمان اندیشیده ام. همیشه فکر کرده ام که باید در این هفت کمان رنگارنگ، رازهایی نهفته باشد، اما جز آنکه این پدیدار از هفت کمان، آن هم به هفت رنگ از همزادِ سوار بر هم به پیدایی آمده است، چیزی درنمی یافتم. پس از شصت سال، چنین دستگیرم شد که باید مقوله های رنگ، چنبر و شمار که هر سه در پیدایی این آفریده خدا، با هم درآمیخته اند، کرشمه هایی باشند که خدا می خواسته است به میانجی آنها، حقایق برتر این جهان را با ما در میان گذارد.
زمانی دراز، دل به این خوش کرده بودم که به میانجی این تثلیث طبیعت، به توحید پی برده ام، اما پیوسته، ابهامی گره دار، در این دریافت خویش می دیدم و نمی توانستم خود را رازآشنای حقیقت برتر این جهان، انگار کنم. تا شبی، کودکی نورانی را به خواب دیدم و از او، راز رنگین کمان را پرسیدم. گفت: این رنگین کمان، نقّاشی خداست. گفتم: نقّاشی خدا یعنی چه؟ گفت: مگر نمی دانی بچه های کوچک عاشق نقّاشی کردن هستند. آنان نقاشی می کنند تا راز دلشان را با شما بزرگ ترها، در میان گذارند. گفتم: یعنی خدا هم می خواسته است راز دل خویش را با ما به انبازی گذارد؟ گفت: شاید، چه اشکالی دارد اگر این گونه بیندیشیم؟ گفتم: چرا باید اشکال داشته باشد؟ گفت: می تواند این تثلیث یعنی سه گانگی رنگ، چنبر و شمار، ما را به آن یگانه بی گونه، نزدیک و نزدیکتر کند. مگر نشنیده ای که خدا، نور و زندگی، برگرفته از آب است؟ گفتم: می خواهی بگویی روشنایی ناب، از آب گذار کرده است و بدین ترفند از وحدت پنهان به تثلیث پیدا کوچیده و به هفت شهر رنگارنگ عشق رسیده است؟! گفت: صدای کودک نورانی را ناشنیده از خواب جهیدم، اما اندیشه روشنایی و رنگ، چرخ و چنبر، یگانگی و گونه گونی، دست از سرم برنداشت. آن شب تا دمیدن سپیده، خواب به چشم های من نیامد. همه لحظه ها را در سایه روشن بیداری و خواب، عین و ذهن، سپری کردم با این امید که:
از پشت کوه، خورشید، فردا دمد دوباره!
بازی کنیم امشب با تیله ستاره
سپیده که سر زد، به یاد آوردم که آن کودک نورانی، شاید همین روشنایی کز کرده در گوشه آسمان بامدادی باشد. در سپیده دمان درنگریستم و اندک اندک به این گمان رسیدم که شاید رنگین کمان، نای هفت بند شبان طبیعت باشد، همان شبان که در مثنوی معنوی مولوی، در اندیشه پرستاری کردن از خداست!
همه ما آدمیان، روزی روزگاری، نای هفت بند چوپان طبیعت بوده ایم. هفت­ سال کودکی؛ به راستی همه وجودمان، اصل جوی است و وصل، اصل خویش را طلبکار است. این سخن من خالی از رنگ و نیرنگ است. به یاد می آورم در آن سال ها، تا چشم بزرگترها را دور می دیدم، به سوی او می پیچیدم. او در خیالات خردسالی من، همیشه چست و چالاک حضور داشت. همیشه گوش به زنگ و چشم به راه من بود. همیشه آن یار دلنواز را در کنار خود، حاضر و ناظر می دیدم. در آن سالیان، به راستی نای هفت بند چوپان طبیعت بودم. دلم پر بود از یاد او و دهانم آکنده بود از فریاد او.
سال های خُردی، به حقیقت، سال های همزیستی با خدا بود. این میل رجعت به اصل، دامن جان همه بچه ها را برتافته بود. آنان چونان نی، شیفته بازگشت به نیستان ازل می نمودند:

تن من، لاغر و زرده
دل تنگم پُر درده

یه روزی از تو نیستون
منو کند یه مرد چوپون

می بینین چه مهربونم
که بازم واسه ش می خونم!

خونه م اونجاس، توی خاکه
دور ازش چه دردناکه!

یه کسی کاشکی دوباره
منو تو زمین بکاره!

آقا چوپون تو یه مردی
مثل من صاحب دردی

تا یه نیمه جونی دارم
ببر و تو خاک بکارم

تا به حرفم نکنی گوش
آتیشم نمیشه خاموش

می­کنم تا بی­نهایت
از جدایی ها شکایت

چنین است که عارف بزرگ قرن سیزدهم هجری «میرزا ابوالقاسم راز شیرازی» را می بینیم که در همین سالیان کودکی، اهل کشف و شهود بوده و شوق معرفت حق تعالی، هیچ­گاه او را آرام نمی گذاشته است و به اقرار خودش، احوال عرفانی دوران خردسالی او، سال های بعد هم ادامه داشته و از همین روزگار، همگنان عارفش، او را مورد تحسین قرار می داده اند:

مرا در بی­شعوری بود حالات
به طفلی بود هم چندین علامات

به سن چار و پنجم، روز و شب ها
بسی بودی نشاط و بس طرب ها

به شب ها چون به جامه خواب رفتم
سر اندر زیر بستر می نهفتم

گهی مه شد عیان، گه آفتابم
نیامد زان به دیده، کحل خوابم

بگفتم گر مرا این آفتاب است
چرا ظاهر درون جامه، خواب است؟

ربودی خواب ناگاهم از این پس
نگشتم مطلع زین واقعه، کس

چو سن هفت و هشتم گشت ظاهر
شدم ظاهر بسی آیات باهر

بزرگانم بسی تحسین نمودند
به گوش اوصاف نیکم می سرودند

(راز شیرازی، ۱۳۸۴: ۸۷-۸۶)

زندگانی ما آدم ها، همه شیرینی و گوارایی خود را وامدار روزگار خُردی است. بزرگسالی، چندان چنگی به دل نمی زند و اگر هم بزرگسالیمان، دلنواز و چاره ساز است، همه دلنوازی خود را از همان هفته نخستین دارد. شاید اینکه شمار هفت، در همه فرهنگ های بشری، سپندینه است به خاطرِ همین هفت سال بچگی است. سالیان بعد به مثابه تیرهایی است که از این هفت کمان رنگین به سوی دوردست های زندگانی مان می گشاییم:

کودکی هر سال باری رنگ و رویی تازه داشت
هفت سال از عمر را رنگین کمانی داشتیم

کارمان در خردسالی، دم به دم معراج بود
روز و شب، زرین و سیمین، نردبانی داشتیم

روزگار کودکی اگر­چه در قیاس با سال های پسین عمر، جویباری خرد در قیاس با دریایی پهناور است، اما هر چه این خُرد، شیرین و گوارنده است، آن بزرگ، تلخ و شور است. هر چه این زلال، رام و آرام است، آن تیره، توفانی و وحشی است:

چون جوی روان باش! مبین، خُردی و خُرد!
از خُردی خویش، آب شیرین داری

کس نشنیدیم، آب از دریا خورد!
دریا جز کام تلخی از آب نبرد

حقیقت آن است که ذهن کودک، عین حق است و بیهوده نگفته اند که زادن هر کودکی، حقیقت او را باز می نمایاند. با به دنیا آمدن هر فرزندی، ایمانمان به این حکمت، انبوه تر می شود که ما را برای دوست داشتن همدیگر آفریده اند:

حکمت حق در قضا و در قدر
کرد ما را عاشقان همدگر

(مولوی، مثنوی، دفتر سوم)

من خود، زیستن کودکانه را پیوستگی با دوست و یار مهربان می دانم و به این حقیقت باور دارم که سال های خُردی، روزگار یگانگی تقدیر و تدبیر ما انسان ها است:

کودکی پیوستگی با کبریاست
ذهن کودک، سربه سر عین خداست

کودکی جویی ولی جویان اوست
نرم جاری باد تا دریای دوست

باز هم جاری است جوی مولیان
کولیان را بازدان از کولیان!

کودکان به باور ابن عربی، در معیّت حق تعالی، از بزرگسالان، قریب­العهدترند و به همین دلیل است که قول صدق از آنان، شنیدنی است. تاکنون، اصحاب آگهی و از آن جمله ناقدان کوشیده اند، کودکان را که به حقیقت، از راه یافتگان اند، رهنمونی کنند؛ حال آنکه، اگر در اطوار آنان به تامل می نشستند، بیش از اینها از گمراهی فاصله می گرفتند. فرهنگ خردباره، در همه سده ها و هزاره ها به جای آنکه از این فرهیختگان فطرت، سراغ راه را بگیرد، نادانسته آنان را به بیراهه کشانده است. یادم است سال ها پیش، جایی نوشته ام: فطرت در هفت سال نخستین زندگانی، راه درست زیستن را به یکایک ما آموخته است، اما پس از آن، فریفته نادانیِ دانایی نمای خودآگاهی شده ایم و کارمان به گمراهی کشیده است. نوشته ام: آیا زمان آن فرا نرسیده است که جای شاگردان و معلمان را با هم عوض کنیم؟ دریغا! با اینکه دم به دم آزموده ایم و می آزماییم که پدر یا مادر بودن را تنها می توانیم از فرزندانمان بیاموزیم و آنان اند که سرنوشت ما را رقم زده اند و می زنند، همیشه بر سر آن بوده ایم و هستیم که تقدیرشان را تدبیر کنیم. انگار حیرانی، ما را از درک این حقیقت که آینده ما است که تکلیف گذشته تا اکنون آمده ما را تعیین خواهد کرد، بازداشته است. با تمام وجود خود درمی یابیم که آنچه بر ما گذشته است، چیزی جز به اجرا درآمده برنامه های آینده مان، نبوده است؛ اما پنداری، لجاجی بیرون از اختیار، ما را به انکار این ماجرا ناگزیر می کند. بر این بنیاد، آیا نباید بگذاریم کودکان به ما حالی کنند که چه بایدمان کرد؟!
دوران کودکی، دوران اتصال به کل است و اگر ما آنان را، عارفان راستین به شمار می آوریم، از بابت همین اتصال است. آنان نی هایی هستند که هنوز از نیستانشان نبریده اند و به همین دلیل، اهل شکایت نیستند و همه حرکات و سکناتشان حاکی از خرسندی است. هر چه به روزگار بزرگسالی نزدیکتر می شوند، از میزان این رضایتمندی کاسته می شود. وقتی آدمی میان خود و خدا، احساس یگانگی می کند، مثل سیبی است بر شاخه که خودبه خود از غذای مستقل و مجزا، بی­نیاز است. با همان غذایی که درخت اداره می شود، سر می کند؛ مثل جنین است که از خون مادر می خورد و نیاز به شیر و خوراک دیگری ندارد؛ اما وقتی از دوست کنده شد، در معرض پوسیدن و گندیدن است. مولانا با خدا و انسان مبدل شده به حق، به مثابه سیبی سرخ و زرد، دیدار می کند.
این سرخی و زردی مادام که یگانه اند، مسئله­ای پیش نمی آید اما چون میانشان انفصال ایجاد شد، سهم بنده، زردرویی و سرانجام فنا خواهد بود. وقتی عشق هست، مصرف کردن انرژی و هدر دادن کالری با تولید انرژی و تحصیل کالری، یکی است؛ اما وقتی میان آن دو جدایی افتاد، فرسودن عاشق آغاز می گیرد. عاشق تا با معشوق یگانه است، چون عضوی از اعضای اوست. با زندگی او زنده خواهد ماند، اما چون از کل خود برید، به زودی خواهد گندید. تا کودک هستیم چون عضوی جدا ناشده، از صاحب خویش از همه امکانات وی برخورداریم، اما در بزرگسالی به اندامی کنده شده از صاحب خود می مانیم که رفته رفته خواهیم فرسود.

نظرات کاربران درباره کتاب کودکان عارفان راستين