فیدیبو نماینده قانونی نشر افکار و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خاطرات مردم شناسان ایران

کتاب خاطرات مردم شناسان ایران

نسخه الکترونیک کتاب خاطرات مردم شناسان ایران به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خاطرات مردم شناسان ایران

یکی از کارکردهای اساسی خاطره، ثبت مسائلی است که شاید برای آیندگان مهم باشد. خاطراتی که در هر دوره نوشته می‌شود بیانگر وضعیت فرهنگی، اجتماعی و... آن دوره به‌شمار می‌آیند. علاوه بر این خاطره خود نوعی آموزش است، آموزش تجربی که خواننده به راحتی می‌تواند از آن درس بگیرد. این ویژگی علاوه بر آن که خاطره را به گنجی عظیم و بزرگ تبدیل می‌کند که گاه ارزش آن بسیار بالاتر از داستان و شعر است، آن رااز گنج انزوا بیرون می‌آورد و به آن نقش تعلیمی می‌دهد. خاطره به دلیل وجه ارتباطی که با مخاطب پیدا می‌کند، یعنی عرضه خاطره از ضمیر صاحب آن به مخاطب، امکان تفسیرها و برداشت‌های ثانوی را متفاوت می‌کند. خاطره انتقال ذخایر فکری و تجربه هر فرد به دیگری است و تنها خاطره است که به ما احساس گذشت زمان، فاصله زمانی یا عمق زمان را نشان می‌دهد. خاطره معمولا فردی است. بازگویی خاطراتی که فردی هستند ولی در یک موضوع مشترکند، آنها را از حالت فردی بیرون آورده و به خاطره‌ای جمعی تبدیل می‌کند. با بازگویی خاطره اولین حلقه ارتباطی میان خاطره فردی و جمعی ایجاد خواهد شد. مردم‌شناسی و سفرهای متعددی که برای ارتباط با مردم و ثبت فرهنگ آنان صورت می‌گیرد همواره خاطراتی می‌آفریند که ثبت و ضبط آن نه تنها خالی از لطف نخواهد بود، بلکه خود نوعی آموزش است برای کسانی که به تازگی پا در عرصه این علم می‌نهند. خاطرات مردم‌شناسان ایران مجموعه‌ای از یادمان‌ها و خاطرات میدانی پژوهشگران مردم‌شناسی ایران را دربر دارد.

ادامه...
  • ناشر نشر افکار
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.74 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خاطرات مردم شناسان ایران

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



اوج هدف و آمال قلبی یک مردم شناس زندگی با مردم و بر چیدن فاصله ها در نزدیکی با آنان است، شاید از همین روی در روش شناسی دانش مردم شناسی از رویکرد درونی (emic) سخن می رود، یعنی درک واقعیت از منظری که جامعه و فرد مورد مطالعه به آن چشم می دوزد. در دانش مردم شناسی، مردم شناسی می آموزد که با مردم زندگی کند (مشاهده مشارکتی) و به توصیف دقیق همه چیز بپردازد (اتنوگرافی)، همین واقعیت است که زندگی تحقیقی مردم شناس را از یادمان ها و خاطرات فراوانی که با مردم دارد، لبریز می کند. از سوی دیگر مردم شناس ایرانی نیز اکنون با عبور از دهه ها (هفتاد سال) شناخت جامعه ی ایرانی به شهرها و روستاهای گوناگون سفر کرده اند، اداره فرهنگ عامه، مرکز مردم شناسی ایران، بنیاد ایران شناسی، پژوهشکده مردم شناسی، انجمن انسان شناسی و...با خود انبوه خاطرات میدانی از مردم شناسان ایرانی حمل می کنند، که هر یک دارای ارزش های روش شناختی و تاریخی بسیار است. خاطرات مردم شناسان ایران مجموعه ای از یادمان ها و خاطرات میدانی پژوهشگران مردم شناسی ایران را دربر دارد. این کتاب به کوشش خانم ژیلا مشیری فراهم آمده و ویراسته ی آقای علیرضا حسن زاده است، که تلاش کوشنده و ویراستار کتاب جای تقدیر دارد. پژوهشکده مردم شناسی در پروژه ای دیگر به گردآوری از تاریخ شفاهی مردم شناسی ایرانی خواهد پرداخت.

محمد میرشکرایی
رییس پژوهشکده مردم شناسی

فصل اول: خاطرات مردم شناسان ایران

فرهاد ورهام
محمد شریف کمالی
محسن حجاریان
محمدحسین باجلان فرخی
جلال الدین رفیع فر
یوسف مجیدزاده
محمد میرشکرایی
امیلیا نرسیسیانس
علیرضا حسن زاده
منصور کیایی
محسن میهن دوست
سمیه کریمی
مهدی حشمتیان

خاطرات کوچه

فرهاد ورهرام
مستندساز و پژوهشگر مردم شناس

مرگ کنیز

یک سال پس از نخستین دیدار با چند خانوار عشایر منطقه ی «دز» در اواخر فروردین ۱۳۶۶ برای تهیه ی فیلمی از زندگی و کوچ ایل بختیاری با گروه فیلمبرداری به این منطقه رفتیم. خانوارهای «تش» درویش آدمی در مرگ کنیز و فتح الله سیاهپوش بودند. کنیز حدود چهل روز پیش از کوچ بهاره سرزا رفته بود و فتح الله به علت کهولت سن چند روز قبل مرده بود. واقعه ی مرگ کنیز را ابراهیم پسر آمرید چنین تعریف کرد: «اوایل اسفند بود. نیمه شب با صدای اکبر از خواب بیدار شدیم. زن اکبر پابه ماه بود و دردش گرفته بود. چراغ قوه را برداشتم و با مادرم خدابس و زنم گلی جان به اشکفت اکبر و محمد رفتیم. محمد همراه گله ی گوسفند و یاور و قیصر پسران اکبر همراه گله ی بز در کوه بودند. اکبر با زن محمد و تعدادی بچه ی کوچک در اشکفت مانده بودند. به جز دو بچه ی دو ساله ی اکبر و محمد حتی بی بی دختر پنج ساله ی اکبر نیز بیدار بود. ماهی جان زن محمد ماتم زده و در کنار کنیز چمباتمه زده و بچه های کوچک گرد او نشسته بودند. آتش اجاق شعله ور بود، دیگ آب روی آن می جوشید. چراغ فانوسی در کنار کنیز و فانوسی دیگری به دیوار اشکفت آویزان بود. در زیر نور فانوس چهره ی رنگ پریده ی کنیز را عرق پوشانده بود و به سختی ناله می کرد. تصمیم داشتیم شاه رضا را خبر کنیم و کنیز را به مسجد سلیمان برسانیم که ناله هایش بلندتر شد. فرصت نداشتیم به شاه رضا که خانه اش تا اشکفت پنج کیلومتر راه بود خبر بدهیم تا شهر هم هفتاد کیلومتر جاده ی خاکی بود. مادرم خدابس و گلی جان و ماهی جان دست به کار شدند و من و اکبر از اشکفت دور شدیم. کمی بعد، ناله های کنیز به زوزه تبدیل شد و سپس صدای شیون زنان و بچه ها برخاست. بچه سالم بود و جفت در تن کنیز مانده بود و باعث مرگ او شد. اکبر در گوشه ای نشسته و گریه می کرد و به آهستگی روی سرش می کوبید. زن ها و بچه ها گریه می کردند و نوزاد که در لای پارچه ای پوشیده شده بود به شدت گریه می کرد. گلی جان که چندی قبل زاییده بود، می خواست بچه را شیر بدهد، اما اکبر مانع شیر خوردن بچه شد. نوزاد ساعت ها گریه کرد تا مرد. فصل کوچ نزدیک بود و کوچک ترین بچه ی اکبر، جعفر دوساله بود. بدون زن، با بچه ی شیرخوار و تعدادی بچه ی کوچک، اکبر چگونه می توانست دام هایش را به علف زارهای ییلاق برساند؟

مراسم شب هفت فتح الله

در بهار سال ۱۳۶۶ فتح الله فوت کرد. ما (گروه فیلم) چند روز پیش از کوچ بهاره در مراسم «هفت» او شرکت داشتیم. در فضایی نزدیک وارگه بهاره، خانواده ی فتح الله برای شرکت کنندگان مرد در این مراسم چند چادر را به هم متصل کرده و سرتاسر آن را فرش پهن کرده بودند. در نزدیک این محل چادری برای پختن غذا و چادری برای زنان شرکت کننده در مراسم برپا شده بود. تعدادی از اعضای «تش» درویش آدمی در این مراسم شرکت فعال داشتند. از دیگر «تش»های تیره سراج الدینی و دیگر طوایف که آشنایی و رابطه ی سببی یا نسبی با این خانواده دارند در این مراسم شرکت کرده اند. با ورود هر گروه از شرکت کنندگان تعدادی از مردان «تش» درویش آدمی به پیشواز آن ها می روند و افسار قاطرها را می گیرند در دامنه ی تپه ای می بندند و مقداری علوفه جلوی آن ها می ریزند. زنان با مشاهده ی مردانی که برای شرکت در مراسم می آیند، با صدای بلند شیون می کنند و شیون آن ها تا ورود مردان به چادر بزرگ ادامه دارد. همه ی شرکت کنندگان، همراه خود قند، چای، آرد، کره، ماست، بزغاله و یا بره می آورند. چند بز و بزغاله را برای غذای مراسم سر بریده و پوست آن ها را کنده و از «ملار» آویزان کرده اند. چندی اجاق بزرگ برای پختن پلو و آبگوشت برپا شده است. آشپزخانه از ساعت یازده دایر است. آشپزی و درست کردن چای و پذیرایی چادرمردها، کارمردان و پختن نان و تهیه ی دوغ و پذیرایی در چادر زنان، کار زنان است. با ورود هر گروه از عشایر، نخست به آن ها چای می دهند و سپس سفره را پهن می کنند. دسته های نان تازه و تنگ های دوغ و دیس های پلو و کاسه های آبگوشت را روی سفره می گذارند. پیش و پس از غذا شرکت کنندگان دستهایشان را با آفتابه و لگن می شویند. پس از صرف غذا دسته جمعی فاتحه می خوانند و به صاحبان عزا تسلیت می گویند و چادر را ترک می کنند. زنان با مشاهده ی مردان دوباره شیون می کنند و شیون آن ها تا دور شدن مردان از چادرها ادامه دارد. در تمام مدت، بحث مردان بر سر مسایل کوچ، وضعیت ایل راه و مرتع ییلاقی و اختلافات گذشته است. در این مراسم که مصادف با چهلم زن اکبر بود، طبق رسم عشایر، پیش از کوچ برای اکبر لوازم اصلاح آوردند و او ریشش را اصلاح کرد.

بیماری و درمان در قشلاق و در ییلاق

مبارزه با طبیعت که اقتضای زندگی شبانی و کوچ گری است، عشایر را در مقابل امراض گوناگون به طور طبیعی مقاوم کرده است. با این احوال عشایر منطقه ی «دز» از خدمات پزشکی، آموزشی، وسایل ارتباطی و جاده ی مناسب و حداقل امکانات رفاهی محرومند. همه ساله تعدادی از این عشایر در قشلاق و یا در مسیر کوچ و یا در ییلاق، بر اثر بیماری های گوناگون به ویژه شکستگی، خونریزی، عوارض ناشی از زایمان و بیماری های عفونی در خطر مرگ قرار می گیرند.
عشایر برای مقابله با بیماری ها از روش های گذشتگان و تجربیات خودشان استفاده می کنند. شناخت آن ها از بیماری و درمان آن، محدود است و از مصرف گیاهان دارویی موجود در منطقه ی خودشان و یا مراجعه به دعانویس و متوسل شدن به زیارتگاها و امامزاده ها و یا اجرای مراسم برای دفع بیماری تجاوز نمی کند. در منطقه ی قشلاقی اگر حال بیمار وخیم شود و در مواقع بارندگی امکان عبور از رودخانه ی «دورآب» باشد، بیمار را با تنها وسیله ی نقلیه (وانت بار شاه رضا) به مسجد سلیمان و یا اگر وضع مالی بیمار خوب باشد او را به اهواز می برند. در زمان کوچ و با دور شدن از قشلاق و نزدیک شدن به ارتفاعات ییلاقی امکان این که بیمار را به پزشک برسانند، تقریبا غیر ممکن است. در ییلاق نیز تا بیمار را از ارتفاعات زرد کوه به وسیله ی قاطر و یا الاغ به نزدیک ترین محل که معمولاً روستا و یا بخشی کوچک و بدون امکانات پزشکی مناسب است برسانند، احتمال خطر جانی برای بیمار زیاد است.

دل درد مجید

مجید پسر آمرید در وارگه «بادینه» دل درد شدیدی داشت. او برای مراجعه به پزشک با ماشین شاه رضا به مسجد سلیمان رفت و با مقداری قرص و کپسول بازگشت. پس از چند روز دل دردش شدت گرفت و پس از خوردن قرص استفراغ کرد. آمرید عقیده داشت که قبل از مراجعه به دکتر حال مجید بهتر بود و او را از خوردن بقیه ی قرص ها منع کرد. نظر دیگری این بود که خوابیدن زیاد حال او را بدتر می کند. ابراهیم عقیده داشت که نافش افتاده و مجید را بر روی شکم می خواباند و او را مشت و مال می داد. اکبر پس از معاینه شکم مجید تجویز کرد باید دو قاشق کره بخورد. با ادامه ی دل درد مجید، اعضای خانوار آمرید بالای سر او می نشستند و گریه می کردند. آمرید یکی از پسرانش (بارون) را نزد ملا موسی به روستای شیرکش آباد فرستاد تا برای مجید دعا بنویسد. بارون، بیست تومان به ملا موسی پرداخت. سرانجام به این نتیجه رسیدند که کباب جوجه و یا مرغ، دل درد مجید را بهبود می دهد. «اله» پسر آمرید از روستای بنه حیدر، مرغی خرید و بازگشت.

بیماری کیا

در اواخر فروردین ماه ۱۳۶۵ داخل دهان و در کنار لب های کیا پسر آمرید که چوپان گله ی گوسفند است، ابتدا چرک کرد و سپس متورم شد. هر روز این ورم بیشتر می شد. چون خانوار در تدارک کوچ بودند و امکان جایگزینی چوپان دیگر را نداشتند. او مجبور بود هر روز همراه گله در کوه بماند. دهان او در اواخر کوچ به شدت متورم شده بود. در پاییز همان سال که برای دیدار مجدد با این خانوار به گرمسیر رفتم، چندین شکاف در کنار لب های کیا مشاهده می شد. کیا در تمام این مدت توانسته بود در مقابل درد و چرک مقاومت کند و سرانجام شدت ورم، پوست صورتش را شکافته و چرک بیرون زده بود و آثار زخم روی صورتش به جای مانده بود.

سسپو

«سسپو» حشره ای است کوچک و همراه گله ی گوسفند و بز است و کسانی که با دام سر و کار دارند در معرض خطر این حشره قرار می گیرند. حشره ی «سسپو» به سرعت وارد دهان می شود و در انتهای گلو تخم ریزی می کند. تا مدتی که تخم «سسپو» به حشره تبدیل نشود و از دهان خارج نشود، انتهای گلو را تحریک و سرفه هایی در حد خفگی ایجاد می کند. در اولین اتراق گاه «وارگه بادینه»، «سسپو» وارد دهان شمول کوچک ترین پسر آمرید که چوپان بزغاله است، شده بود. شمول چند روز به شدت سرفه می کرد و آب از چشم و بینی او جاری بود. برای دفع «سسپو» زن ابراهیم با آرد و کره، خمیری درست کرد. این خمیر «پُرز» نام دارد و با خوردن آن ممکن است تخم «سسپو» از انتهای گلو وارد معده شود و باعث بهبودی گردد. طریقه های دیگر درمان «سسپو» خوردن فلفل و یا نگهداشتن دود سیگار برای چند لحظه در دهان است و یا این که تکه ای گوشت را نخ می بندند و مدتی آن را نزدیک حلق بیمار آویزان می کنند. تخم سسپو به گوشت می چسبد و شخص درمان می شود.

مرگ و میر

شرکت در تقسیم اجتماعی کار از دوران کودکی، تغذیه ی نامناسب، به خصوص در مسیر کوچ، به علت محدودیت مواد غذایی، رعایت نشدن بهداشت، بیماری های مشترک انسان و دام، ازدواج دختران در سنین پایین، زایمان های پی در پی (در فاصله ی یک تا دو سال)، نداشتن امکانات حفاظتی در مقابل عوامل جوی، سوانح طبیعی و منازعات طایفه ای، دور بودن از مراکز پزشکی و درمانی، باعث شده است که میزان مرگ و میر زیاد، و میانگین سن عشایر پایین باشد و چهره ی آن ها پیرتر از سن واقعی به نظر می رسد. به عنوان مثال، از چند خانواری که در فاصله ی دو کوچ با آن ها همراه بودم (از تاریخ فروردین ماه ۱۳۶۵ تا خرداد ماه ۱۳۶۶) چند نفر به علت بیماری در گذشتند: شنبدی پنجاه ساله (بیماری قلب)، کنیز سی و هشت ساله (بلافاصله پس از زایمان)، علی ضامن سی و پنج ساله (بیماری کلیوی)، بچه ی ابراهیم (بلافاصله پس از زایمان)، فتح الله هفتاد ساله (بیماری و کهولت سن).

رم کردن مادیان

نزدیک روستای طالپا خانوارها و گله ها در هم می لولیدند، قاطری به مادیان آمرید که دختر پنج ساله ی ابراهیم (زهرا) سوار آن شده بود لگد زد. مادیان از لگد قاطر رم کرد و در مسیری شیب دار به میان گندم زار رفت. زهرا روی مادیان بالا و پایین می پرید و از ترس فریاد می کشید. طنابی که او را با آن روی مادیان بسته بودند شل شد و زهرا با سر از مادیان آویزان گردید. ابراهیم و مجید و اکبر به سوی مادیان دویدند و او را محاصره کردند. خدابس مادر بزرگ زهرا و مادربزرگ مادری او جیغ می کشیدند و موهای سر و پوست صورت شان با چنگ می کندند. سرانجام مجید افسار مادیان را به چنگ آورد و او را رام کرد. خدابس با دیدن لب ها و صورت زهرا که بر اثر اصابت به زمین و بدن مادیان کبود و متورم شده بود. بی حال بر روی زمین افتاد. مجید برای به هوش آوردن خدابس دود سیگار را به صورت او فوت می کرد. براثر این اتفاق کوچ خانوارهای عشایری مدتی مختل شد. عده ای به تماشای این واقعه ایستاده بودند و دام ها از فرصت استفاده کرده و در میان مزارع روستائیان می چریدند.

گورستان شیر سنگی

بختیاری ها بر روی مزار بزرگان و دلاوران خود مجسمه ی شیر که از سنگ تراشیده شده است می گذارند و به آن «برده شیر» (شیر سنگی) می گویند. ارتفاع شیر سنگی گاه به یک متر و نیم می رسد. بر روی شیر سنگی تصاویری از تفنگ و اسب و شمشیر حجاری شده است. در کوچ سال ۱۳۶۶، هنگام عبور از کنار این گورستان به گروهی از زنان عزادار برخورد کردیم که بر سر مزاری نشسته و دسته جمعی مویه می کردند. این مراسم برای یکی از بزرگان طایفه ی موری بود که چندی پیش فوت کرده بود. هنگام عبور از کنار گورستان یک یا دو مرد از چند خانوار در کنار گروه عزاداران توقف می کردند و فاتحه می خواندند. از مال آمرید، آمرید و پسرش ابراهیم از مال جدا شدند و در کنار عزاداران فاتحه خواندند. زنان عزادار با مشاهده مردانی که برای خواندن فاتحه می آیند دسته جمعی شیون سر می دهند و اشعاری در وصف شخص متوفی می خواندند.

بی هوشی خدیجه

با شیون مادر علی ضامن دیگر افراد مال آمرید به چادر او می روند. دود اجاق تمام فضای چادر علی ضامن را پوشانیده بود و تعدادی بزغاله، ترسناک از رعد و برق به چادر او پناه آورده بودند. خدیجه زن علی ضامن هنگام جابه جا کردن «حور آرد» (کیسه های برای نگهداری آرد) نقش بر زمین شده بود.زنان، خدیجه را از چادر بیرون آوردند و روی زمین خواباندند. خدابس زن آمرید زیر بغل خدیجه را که کاملاً از هوش رفته بود گرفته و دو زن دیگر موهای او را چنگ می زنند. رنگ صورت خدیجه پریده بود و دندانهایش قفل شده بود. زنی تکه پارچه ای را آتش زد و دود آن را جلوی بینی خدیجه که به سختی نفس می کشید گرفت تا احتمالاً تنفس او را تحریک کند. مادر شوهر خدیجه، از گل، مجمسه های کوچک شبیه انسان درست کرد و آن را روی پیشانی خدیجه گذاشت و سپس هفت سنگ از زمین برداشت و هر سنگ را در سمت راست بدن خدیجه روی سر و شانه و شکم و پایش می گذاشت و سپس آن را پرت می کرد و سپس همین کار را با سنگی دیگر در سمت چپ بدن او انجام می داد و این کلمات را زمزمه می کرد: «پیرونه بریدم از سر بریدم، از پا بریدم». پیر زن این کار را تا تمام شدن هفت سنگ ادامه داد و در آخر سر صدای او نامفهوم بود و اورادی زیرلب زمزمه می کرد.
در تمام مدتی که زنان مشغول اجرای مراسم جادوگونه ی خود بودند، نبض خدیجه را گرفته بودم و احساس می کردم که به کندی می زند. به ابراهیم پسر آمرید گفتم که حال خدیجه اصلا خوب نیست و با ادامه ی این مراسم ممکن است تلف شود. زن ها علاقه داشتند مراسم ادامه پیدا کند. ابراهیم با چند فحش زن ها را از دور خدیجه پراکنده کرد. آب و قند غلیظی درست کردم و با دسته ی قاشق لای دندان ها او را که قفل شده بود کمی باز کردم و کم کم آب قند را در گلوی او ریختم. کم کم پلک هایش حرکتی کرد و نبض او تندتر شد.مقداری شربت تقویت به او خوراندم و پس از باز شدن دندانهایش، از هر نوع قرص مولتی ویتامین و تقویتی که همراهم بود دانه ای به او خوراندم. ساعتی بعد با شروع بارندگی، حال خدیجه بهتر شد. زن ها او را داخل چادر بردند تا استراحت کند. علت مریضی خدیجه، کم خونی، تغذیه نامناسب در مسیر کوچ و خستگی مفرط از کار و راه طولانی بود، به خصوص عبور از کوه «تاراز». در تمام طول این مسیر، خدیجه علاوه بر گهواره بچه که به دوش داشت، بره ای را نیز به بغل گرفته بود. به علت بیماری شوهرش، بیشترین مسئولیت خانوار با خدیجه است.
هنگامی که خدیجه بیهوش روی زمین افتاده بود و زن ها دور او را گرفته بودند، علی ضامن شوهر را می گفت: «ناراحتی معده دارم هرچه می خورم به خصوص دوغ و نان که غذای اصلی ماست استفراغ می کنم. قلوه هایم باد کرده.» و سپس ادامه داد: «زنم مریض نیست، سالم است، او دوسال پیش نیز در مسیر کوچ ضعف کرد و دهانش قفل شد. او قرص و محکم نیست و قلوه های محکم ندارد. من از صبح تاحالا چهارلقمه نان خورده ام و هنوز سرپا هستم، اما او نمی تواند. او هم مثل من نان خالی خورده ولی ضعف کرده، چیز مهمی نیست، چون بچه شیر می دهد ضعف کرده است.» علی ضامن پس از بازگشت از ییلاق، در زمستان، در قشلاق در گذشت.

زایمان، مرگ، گور

ابراهیم با زن و مادر زنش و سه فرزند و پنجاه بز و یک قاطر و سه الاغ در کوچ بهاره ی سال ۱۳۶۶ یکی از خانواده های مال آمرید بودند. زن ابراهیم (لالی) حامله بود و چون آن ها چارپای اضافی برای سوار شدن اعضای خانوار نداشتند، «لالی» تمام مسیر کوچ را تا «وارگه گچی» پیاده طی کرد. «لالی» در تمام طول راه، دیرتر از دیگر اعضای مال به اتراق گاه می رسید. مال آمرید در «وارگه گچی» موقتا اتراق کرد. ولی به علت درد زایمان «لالی» مال آمرید مجبور شد در این وارگه توقف شبانه داشته باشد. نیمه شب «لالی» زایید و مادر او ناف بچه را برید، اما بچه پیش از این که طلوع آفتاب را ببیند، زندگی را بدرود گفت. صبح زود «لالی» بچه ی مرده را در پارچه ای پیچید و به کمک مادرش آن را در میان گودالی که شوهرش نزدیک اتراق گاه و در میان سنگلاخ حفر کرده بود، به خاک سپرد و برای این که طعمه ی شغال و دیگر جانوران وحشی نشود، چند سنگ بزرگ روی گور بچه نهادند.

نظرات کاربران درباره کتاب خاطرات مردم شناسان ایران