فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب هانا آرنت
آخرین مصاحبه‌ها و دیگر گفتگوها

نسخه الکترونیک کتاب هانا آرنت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب هانا آرنت

کتاب «هانا آرنت: دیگر مصاحبه‌ها و گفتگوها» مجموعه‌ای از چهار مصاحبه با آرنت، فیلسوف و تاریخ‌نگار آلمانی است.
نخستین مصاحبه با عنوان «چه چیزی باقی‌مانده؟ زبان باقی‌مانده است» مصاحبه‌ای است با تلویزیون ZDF آلمان در ۲۸ اکتبر ۱۹۶۴ که توسط گونتر گوس از روزنامه‌نگاران شناخته شده آن عصر انجام شد این مصاحبه جایزه آدولف گریمه را کسب می‌کند گونترگاوس گفت‌وگو را با این جمله آغاز می‌کند که آرنت نخستین زنی است که در سلسله مصاحبه‌هایی که او در دست تهیه دارد شرکت می‌کند سپس بلافاصله این بحث را پیش می‌کشد که هانا آرنت شغل بسیار مردانه‌ای دارد که با واکنش آرنت مواجه شد.
دومین مصاحبه که در نوامبر ۱۹۶۴ با یواخیم فست در تلویزیون SWR انجام شد با عنوان «آیشمن به شکل وحشتناکی ابله بود» مصاحبه‌ای است در خصوص محاکمه مقام‌های رده پایین و میانی اردوگاه آشویتس-بیرکنو.
مصاحبه سوم مصاحبه‌ای است درباره کتاب درباره خشونت و جنبش دانشجویی که با این پرسش شروع می‌شود آیا جنبش اعتراضی دانشجویی را در مجموع یک روند مثبت می‌دانید؟ این مصاحبه با عنوان اندیشه‌هایی درباره سیاست و انقلاب در تابستان ۱۹۷۰ توسط آدلبرت رایف صورت گرفته است.
و اما مصاحبه آخر آخرین مصاحبه هانا آرنت است.مصاحبه‌ای است که روژه اررا در اکتبر سال ۱۹۷۳ برای رادیو تلویزیون فرانسه انجام داد ضبط این مصاحبه چند روز طول کشید و از فیلم‌های آن برای ساخت یک مستند تلویزیونی پنجاه‌دقیقه‌ای به کارگردانی ژان کلود لوبچسانکی برای مجموعه نگاه خاص استفاده شده است.

ادامه...

  • ناشر: گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 1.46 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۱۳۶صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب هانا آرنت

این کتاب ترجمه ای است از:
Hannah Arendt
The Last Interview and Other Conversations
Melville House, 2013



هانا آرنت

آخرین مصاحبه ها و دیگر گفتگوها

هوشنگ جیرانی





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



تقدیم به
دخترم آرمیتا

«چه چیزی باقی مانده؟ زبان باقی مانده است»:

گفتگوی گونترگاوس و هانا آرنت

تلویزیون ZDF آلمان، ۲۸ اکتبر ۱۹۶۴
برگردان به انگلیسی: جون استمبو

گفتگوی پیش رو بین هانا آرنت و گونتر گاوس،(۱) که در آن زمان روزنامه نگار شناخته شده ای بود و بعدها در دولت ویلی برانت به مقامات عالی رسید، در ۲۸ اکتبر ۱۹۶۴ از تلویزیون آلمان غربی پخش شد. این مصاحبه جایزه آدولف گریمه را کسب کرد و سال بعد با عنوان «چه چیزی باقی مانده؟ زبان باقی مانده است» در گونتر گاوس، اشخاص،(۲) مونیخ، ۱۹۶۵ به چاپ رسید. ترجمه انگلیسی این مصاحبه را جون استمبو انجام داده و نخستین بار در مقالاتی درباره فهم/ فاهمه و با ویراستاری جروم کون منتشر شد.(۳)
گاوس گفتگو را با این جمله آغاز می کند که آرنت نخستین زنی است که در سلسله مصاحبه هایی که او [گاوس] در دست تهیه دارد، شرکت می کند؛ سپس بلافاصله این بحث را پیش می کشد که هانا آرنت «شغل بسیار مردانه ای» دارد که همانا فیلسوف بودن است. این جمله موجب طرح این پرسش می شود که آیا هانا آرنت به رغم موقعیت و احترامی که پیدا کرده، از آن جا که زن است، «نقش خود را در حلقه فیلسوفان» غیرمعمول و عجیب و غریب می بیند؟ آرنت پاسخ می دهد:

هانا آرنت: متاسفانه باید اعتراض کنم. من به حلقه فیلسوفان تعلق ندارم. حرفه من، اگر کسی اساسا بتواند از آن سخن بگوید، [در حوزه ]نظریه سیاسی است. گرچه شما خیلی لطف دارید ولی من نه حس می کنم که فیلسوفم، و نه فکر می کنم در حلقه فیلسوفان پذیرفته شده ام. اما برویم سراغ پرسش دیگر که ابتدا مطرح کردید: شما می گویید عموما این طور تصور می شود که فلسفه شغلی مردانه است. [ اما] لازم نیست همیشه حرفه ای مردانه باقی بماند! کاملاً ممکن است که روزی روزگاری یک زن فیلسوف باشد...(۴)

گونتر گاوس: من شما را فیلسوف می دانم...
هانا آرنت: خوب، حرفی نمی توانم بزنم، ولی از دیدگاه خودم فیلسوف نیستم. از نظر خودم یک بار برای همیشه با فلسفه خداحافظی کرده ام. همان طور که می دانید، من فلسفه خوانده ام ولی این بدان معنی نیست که در همان حوزه باقی مانده ام.

*لطفا دقیق تر بگویید که چه تفاوتی میان فلسفه سیاسی و کار شما که در حوزه نظریه سیاسی تدریس می کنید وجود دارد؟
عبارت «فلسفه سیاسی»، که من از به کار بردن آن اجتناب می کنم، شدیدا در قید و بند سنت است. زمانی که من از این مسائل صحبت می کنم، آکادمیک یا غیرآکادمیک، همیشه اشاره می کنم که تنشی جدی بین فلسفه و سیاست وجود دارد. به عبارت دیگر، مثلاً بین انسان در نقش موجودی متفکر و انسان در نقش موجودی کنشگر تنشی وجود دارد که در فلسفه طبیعی به چشم نمی خورد. فیلسوف مانند هر کس دیگری، در ارتباط با طبیعت می تواند عینی نگر باشد و زمانی که درباره آنچه می اندیشد حرف می زند از طرف تمام نوع بشر حرف می زند. اما او نمی تواند در مقوله سیاست عینی نگر یا بی طرف باشد. از زمان افلاطون به بعد چنین چیزی محال است!

*منظورتان را درک می کنم.
در میان غالب فیلسوفان، به استثنای چند نفر، نوعی خصومت با سیاست دیده می شود. البته کانت یکی از این استثناهاست. این خصومت در کل بسیار بااهمیت است چراکه مسئله ای شخصی نیست. این خصومت در ذات خود موضوع نهفته است.

*شما نمی خواهید در این خصومت با سیاست سهیم باشید چون معتقدید به کارتان لطمه می زند؟
«من نمی خواهم در این خصومت شریک باشم.» دقیقا همین است! به یک تعبیر، می خواهم با چشمانی به سیاست بنگرم که فلسفه آن ها را تیره و تار نکرده باشد.

*متوجهم. حالا برسیم به مسئله رهایی زنان؛ آیا به نظر شما این مسئله بوده است؟
بله، البته؛ این مسئله به این شکل همیشه وجود دارد. من آدمی نسبتا قدیمی بوده ام. همیشه به این فکر کرده ام که شغل های معینی وجود دارد که برای زنان مناسب نیست، یا به تعبیر دیگر برازنده آن ها نیست. این که یک زن دستور بدهد صورت خوشی ندارد. زن اگر بخواهد زنانگی اش را حفظ کند نباید خود را در چنین موقعیتی قرار دهد. نمی دانم که در این زمینه درست می گویم یا نه. خود من کمابیش ناخودآگاهانه، همیشه مطابق این رویه زندگی کرده ام ــ یا بهتر است بگویم، کمابیش خودآگاهانه. خود مشکل در زندگی من، شخصا نقشی نداشته است. اگر بخواهم ساده بگویم، همیشه همان کاری را کرده ام که دوست داشته ام بکنم.

*کار شما ــ بعدا حتما وارد جزئیات آن خواهیم شد ــ تا حد چشمگیری معطوف است به شناخت اوضاعی که کنش و رفتار سیاسی را پدید می آورند. آیا به دنبال تاثیرگذاری بر قشر وسیعی هستید، یا معتقدید امروزه دیگر تاثیرگذاری ممکن نیست، یا این که اساسا به این موضوع اهمیتی نمی دهید؟
می دانید، این پرسش ساده ای نیست. اگر بخواهم صادق باشم باید بگویم: زمانی که کار می کنم، برایم مهم نیست که کارم چگونه روی مردم تاثیر می گذارد.

*و وقتی کارتان را تمام می کنید چطور؟
بعد دیگر کار من تمام شده است. آنچه برایم اهمیت دارد فهمیدن است. به نظر من، نوشتن یعنی جستجوی دانستن، بخشی از روند فهمیدن... امور مشخصی [بدین ترتیب] فرمول بندی می شوند. من اگر آن قدر حافظه خوبی داشتم که هرچه را می اندیشم واقعا به خاطر بیاورم، اصلاً شاید هیچ چیزی نمی نوشتم ــ به تنبلی خودم واقفم. آنچه برایم مهم است، خودِ روند اندیشیدن است. مادام که در اندیشه ورزی درباره چیزی موفق باشم، شخصا احساس رضایت می کنم. بعد اگر در بیان اندیشه هایم به صورت مکتوب موفق شوم، باز هم حس رضایت به من دست می دهد.
از تاثیراتی پرسیدید که کارم روی دیگران می گذارد. اگر بخواهم با حالتی طعنه آمیز بگویم، این پرسشی مردانه است. مردان غالبا دوست دارند که به شدت تاثیرگذار باشند، اما به نظر من موضوعی حاشیه ای است. آیا خودم را آدمی تاثیرگذار تصور می کنم؟ نه. من می خواهم بفهمم. و اگر دیگران نیز بفهمند ــ در همان معنایی که من فهمیده ام ــ این به من حس رضایت می دهد، نوعی حس راحتی و آرامش.

*آیا راحت می نویسید؟ راحت ایده ها[یتان] را صورت بندی می کنید؟
گاهی اوقات بله؛ گاهی اوقات هم نه. اما در کل می توانم بگویم تا زمانی که نتوانم، به اصطلاح، در نوشتن بیست بگیرم هرگز نمی نویسم.

*یعنی تا زمانی که اندیشه شما شکل نگرفته است.
بله، دقیقا می دانم که می خواهم چه چیزی بنویسم. تا زمانی که ندانم نوشتن را آغاز نمی کنم. معمولاً هم همه متن را یکباره می نویسم. و این کار نیز نسبتا سریع انجام می شود، چون مانده به این که چقدر تند تایپ کنم.

*علاقه شما به نظریه، کنش و رفتار سیاسی امروز در محور آثارتان قرار دارد. در همین زمینه، چیزی که من در مکاتبه شما با پروفسور شولم(۵) یافتم جالب به نظر می رسد. اگر بخواهم نقل قول کنم، شما آن جا نوشتید که «در جوانی، نه به سیاست علاقه داشتید و نه به تاریخ». خانم آرنت، شما به عنوان فردی یهودی در سال ۱۹۳۳ از آلمان مهاجرت کردید. آن زمان ۲۶ساله بودید. آیا علاقه شما به سیاست ــ کنار گذاشتن بی اعتنایی به سیاست و تاریخ ــ ارتباطی به آن وقایع داشت؟
بله، البته. در سال ۱۹۳۳ بی اعتنایی دیگر محلی از اعراب نداشت. حتی پیش از آن نیز دیگر [این بی اعتنایی] ممکن نبود.

*برای شما هم این چنین بود؟
بله، البته. من روزنامه ها را با علاقه می خواندم. [برای خودم هم] نقطه نظراتی داشتم. به هیچ حزبی تعلق نداشتم و نیازی هم به آن نمی دیدم. در سال ۱۹۳۱ کاملاً متقاعد شده بودم که نازی ها زمام امور را به دست خواهند گرفت. همیشه هم بر سر این موضوع با دیگران بحث می کردم ولی تا زمان مهاجرت واقعا خودم را به طور نظام مند دلمشغول این مسائل نکردم.

*درباره آنچه الآن گفتید پرسش دیگری دارم. اگر متقاعد شده بودید که نمی توان جلوِ نازی ها را برای رسیدن به قدرت گرفت، آیا خود را ملزم نمی دانستید که برای اجتناب از بروز این وضعیت کاری انجام دهید ــ مثلاً عضو حزبی شوید ــ یا این که تصور می کردید دیگر نمی توان کاری کرد؟
شخصا فکر نمی کردم که بتوان کاری انجام داد. اگر غیر از این بود، شاید کاری می کردم. البته الآن خیلی مشکل می توان درباره گذشته این گونه صحبت کرد. فکر می کردم امیدی وجود ندارد.

*آیا واقعه مشخصی در ذهنتان هست که باعث شده باشد از آن زمان به سیاست گرایش پیدا کنید؟
می توانم به ۲۷ فوریه سال ۱۹۳۳ اشاره کنم که رایشتاگ(۶) به آتش کشیده شد و همان شب نیز دستگیری های غیرقانونی اتفاق افتاد. آنچه به اصطلاح به «بازداشت های احتیاطی» معروف شد. همان طور که می دانید، مردم به سلول های گشتاپو(۷) یا اردوگاه های دسته جمعی فرستاده شدند. آنچه آن موقع اتفاق افتاد وحشتناک بود، اما این اتفاقات زیر سایه حوادثی قرار گرفت که بعدها رخ دادند. این شوکی بود که بلافاصله به من وارد شد، و از آن لحظه به بعد احساس مسئولیت کردم. از آن روز فهمیدم دیگر نمی توان صرفا تماشاچی بود. از راه های گوناگون سعی کردم کاری انجام دهم. اما آنچه را واقعا باعث شد از آلمان خارج شوم ــ البته اگر اصلاً بخواهم در این مورد حرفی بزنم ــ تا به حال به کسی نگفته ام چون اهمیت چندانی ندارد.

*لطفا به ما بگویید.
به هر حال، تصمیم گرفتم مهاجرت کنم. خیلی زود به این نتیجه رسیدم که این جا دیگر جای یهودیان نیست. نمی خواستم شهروند درجه دو آلمان باشم. به علاوه، فکر می کردم اوضاع بدتر و بدتر خواهد شد. با وجود این، در نهایت کشور را به شکل مسالمت آمیز ترک نکردم. و باید بگویم که این باعث رضایتمندی خاصی در من می شود. دستگیر شدم، و ناچار بودم غیرقانونی از کشور خارج شوم ــ به شما خواهم گفت چگونه ــ و این [موضوع] برای من مایه مسرت بود. فکر می کردم حداقلْ کاری انجام داده ام! حداقل «بی گناه» نیستم. هیچ کسی نمی تواند مرا به این متهم کند!
یک سازمان صهیونیستی به من فرصتی داد. برخی از رهبران این سازمان دوستان صمیمی من بودند که کورت بلومنفلت،(۸) رئیس وقت آن جا، در راس آن ها بود. اما من صهیونیست نبودم. صهیونیست ها هم تلاشی نکردند تا مرا به کیش خود درآورند. اما به یک معنا تحت تاثیرشان قرار داشتم: به ویژه به سبب [روحیه ]انتقاد؛ انتقاد از خود(۹) که صهیونیست ها بین یهودیان گسترش دادند. این ویژگی در من نفوذ کرده بود و مرا تحت تاثیر قرار داده بود، اما از نظر سیاسی هیچ کاری با صهیونیسم نداشتم. بلومنفلت و یک نفر دیگر که شما او را نمی شناسید در سال ۱۹۳۳ پیش من آمدند و گفتند: ما می خواهیم مجموعه ای از بیانیه های ضدیهودی را که در شرایط عادی تهیه شده اند گردآوری کنیم. مثلاً، بیانیه های منتشرشده در انجمن ها،(۱۰) تمام انجمن های تخصصی، تمام نشریات تخصصی ــ خلاصه، آن چیزهایی که در کشورهای خارجی شناخته شده نبود. گردآوری چنین مجموعه ای در آن زمان مستلزم همراهی با روندی بود که نازی ها آن را «تبلیغات وحشت انگیز»(۱۱) می نامیدند. هیچ صهیونیستی نمی توانست این کار را انجام دهد، چون اگر متوجه می شدند، کل سازمان به خطر می افتاد... آن ها از من پرسیدند: «تو این کار را انجام می دهی؟» من گفتم: «البته.» خیلی خوشحال بودم. اول از همه این که، برای من ایده زیرکانه ای به نظر می رسید، و دوم این که، این احساس به من دست داد که بالاخره می شود کاری کرد.

*آیا به این علت دستگیر شدید؟
بله. گیرم آوردند. خیلی خوش شانس بودم. بعد از هشت روز آزاد شدم چون با مقامی که مرا دستگیر کرده بود طرح دوستی ریختم. او آدم جذابی بود! و از پلیس جنایی به بخش سیاسی منتقل شده بود. اصلاً نمی دانست که باید چه کار کند. چه کار می توانست بکند؟ به من می گفت: «معمولاً یک نفر جلو من می نشیند و من فقط پرونده اش را بررسی می کنم و می دانم موضوع از چه قرار است. اما با تو باید چه کار کنم؟»

*این اتفاق در برلین افتاد؟
بله در برلین بود. متاسفانه مجبور شدم به او دروغ بگویم. نمی توانستم سازمان را به خطر بیندازم. داستان دور و درازی برای او سرهم کردم، و او هم می گفت: «من تو را این جا آوردم. خودم هم تو را دوباره بیرون می برم. وکیل نگیر! یهودیان در حال حاضر هیچ پولی ندارند. پولت را خرج نکن!» در همین حین، سازمان یک وکیل برایم استخدام کرد. البته از میان اعضای خودش. من وکیل سازمان را پی کارش فرستادم. چون کسی که مرا دستگیر کرده بود، آدمی روراست و نجیب بود. به او اعتماد کردم و به خودم گفتم که شانس بیشتری با او دارم تا وکلایی که خودشان می ترسند و نگران اند.

*شما بیرون آمدید و توانستید خاک آلمان را ترک کنید؟
من بیرون آمدم، ولی ناچار شدم غیرقانونی از مرز خارج شوم... اسم من از لیست حذف نشده بود.

*خانم آرنت، در مکاتبه ای که به آن اشاره کردیم، شما به صراحت هشدار شولم را مبنی بر این که همواره باید به همبستگی خود با مردم یهود توجه داشته باشید بیهوده دانستید و رد کردید. من دوباره از شما نقل قول می کنم. شما نوشتید: «یهودی بودن از حقایق مسلم زندگی من است، و هرگز به دنبال این نبودم که این حقیقت را تغییر دهم، حتی در دوران کودکی ام.» مایلم که در همین زمینه چند پرسش مطرح کنم. شما، دختر یک مهندس، در سال ۱۹۰۶ در هانوفر متولد و در کونیگسبرگ بزرگ شدید. آیا به خاطر می آورید که اوضاع برای کودکی که از خانواده ای یهودی آمده بود در دوران آلمانِ پیش از جنگ چطور بود؟
نمی توانم این پرسش را از سوی همه این کودکان پاسخ دهم. تا جایی که حافظه ام یاری می کند، من از طرف خانواده ام متوجه یهودی بودنم نشده بودم. مادرم فردی کاملاً غیرمذهبی بود.

*پدر شما در جوانی درگذشت.
پدرم در جوانی درگذشت. همه چیز عجیب به نظر می رسد. پدربزرگم رئیس اجتماع لیبرال یهودیان و از کارمندان دولتی شهر کونیگسبرگ بود. من در یک خانواده قدیمی کونیگسبرگ متولد شده ام. با این حال، در دوران کودکی واژه «یهودی» را نشنیده بودم. اولین بار با گفته های ضدیهودی کودکان کوچه و خیابان با این واژه آشنا شدم ــ که این جا ارزش تکرار ندارند. پس از آن، به قول معروف «روشن» شدم.

*آیا شوکه شدید؟
نه.

*آیا حس نکردید که فردی خاص هستید؟
این موضوع دیگری است. به هیچ وجه برای من شوک آور نبود. پیش خودم فکر کردم: که این طور. آیا حس کردم فردی خاص هستم؟ بله! ولی امروز بیش از این نمی توانم این مسئله را برای شما بشکافم.

*از چه نظر حس می کردید خاص هستید؟
از نظر عینی، به نظرم مربوط به یهودی بودن می شد. مثلاً، زمانی که بچه بودم ــ کمی بزرگ تر ــ می دانستم که شبیه یهودی ها هستم. [ از لحاظ چهره با بچه های دیگر تفاوت داشتم و از این موضوع کاملاً مطلع بودم. اما این طور نبود که احساس حقارت کنم؛ اوضاع همان طوری بود که بود. مادرم و خانواده ام نیز کمی متفاوت تر از معمول بودند. تفاوت های زیادی وجود داشت، حتی در مقایسه با خانه دیگر بچه های یهودی یا حتی سایر بچه هایی که با ما ارتباط داشتند. با این حال، برای یک بچه سخت بود که تشخیص دهد چه چیزی خاص و ویژه است.

*دوست دارم درباره خاص بودن زندگی خانوادگی شما برخی مسائل روشن تر شود. شما گفتید که مادرتان هرگز نیاز ندید که درباره یهودی بودنتان توضیحی دهد تا این که خودتان در خیابان با این حقیقت مواجه شدید. آیا مادرتان حس یهودی بودن خود را از دست داده بود؛ همان حسی که در نامه به شولم در مورد خودتان مطرح کرده بودید؟ یعنی این مسئله برای وی هیچ اهمیتی نداشت؟ آیا ایشان به طور کامل [با جامعه] همسان شده بود یا دست کم چنین باوری داشت؟
مادرم خیلی آدم نظری ای نبود. فکر نمی کنم در این زمینه ایده خاصی در ذهنش بود. او برخاسته از جنبش سوسیال دموکراسی بود، از دل ماهنامه سوسیالیست،(۱۲) درست مثل پدرم. این موضوع دغدغه اش نبود. او البته یهودی بود. آدمی نبود که مرا غسل تعمید دهد! ولی فکر کنم اگر متوجه می شد که من یهودیت را انکار کرده ام به دو طرف صورتم سیلی می زد. چنین چیزی خارج از تصور بود. بی چون و چرا! ولی طبیعتا این مسئله در دهه بیست، که من جوان بودم، از زمان مادرم خیلی مهم تر بود. و زمانی که بزرگ شدم برای مادرم، نسبت به دوره اوایل زندگی اش اهمیت خیلی بیشتری پیدا کرد. با این حال، [مسئله یادشده] به شرایط بیرونی بستگی داشت.
مثلاً، من فکر نمی کنم هیچ وقت خود را آلمانی دانسته باشم ــ به معنای تعلق به مردم آلمان و نه شهروند آلمان بودن، که با اجازه تان باید بین این دو تمایز قائل شوم. به خاطر می آورم که حدود سال ۱۹۳۰ این موضوع را با یاسپرس در میان گذاشتم. او گفت: «البته که تو آلمانی هستی!» من گفتم: «هر کس مرا ببیند، متوجه می شود من آلمانی نیستم!» ولی این مرا اذیت نمی کرد. حس نمی کردم تحقیر می شوم. اصلاً چنین چیزی نبود. یک بار دیگر برگردم به آنچه در زندگی خانوادگی ام خاص بود: تمام کودکان یهودی با یهودستیزی مواجه شده بودند و این مواجهه روح و روان بسیاری از کودکان را آزرده است. تفاوت ما با دیگران این بود که مادرم همیشه مرا متقاعد می کرد که نباید اجازه بدهی این رفتارها به تو آسیب بزند. تو باید از خودت دفاع کنی! وقتی معلمانم اظهارات ضدیهودی به زبان می آوردند ــ نه فقط در مورد من، بلکه درباره بقیه دختران یهودی، به ویژه دانش آموزان یهودی شرقی ــ به من گفته بودند که از جایم بلند شوم، کلاس را ترک کنم، به خانه بیایم و همه چیز را موبه مو گزارش بدهم. بعد مادرم یکی از متعدد نامه های سفارشی خود را خطاب به مدرسه می نوشت؛ و موضوع برای من کاملاً حل و فصل می شد. یک روز به مدرسه نمی رفتم و این عالی بود! ولی اگر یکی از بچه ها چنین حرفی زده بود اجازه نداشتم در خانه در موردش حرف بزنم. این حساب نبود. خودت باید از خودت در مقابل سایر بچه ها دفاع می کردی. لذا آن مسائل هرگز برای من مشکل ساز نبودند. قواعدی وجود داشت که با آن ها به عبارتی احترام خودم را حفظ می کردم، و در خانه تحت حمایت بودم، کاملاً تحت حمایت بودم.

*شما در ماربورگ، هایدلبرگ و فرایبورگ تحصیل کردید در محضر افرادی چون پروفسور هایدگر، بولتمان و یاسپرس؛ در رشته اصلی فلسفه و دو رشته فرعی الهیات و زبان یونانی. چطور شد این رشته ها را انتخاب کردید؟
اغلب در این باره فکر می کنم. فقط می توانم بگویم که همیشه می دانستم باید فلسفه بخوانم. حتی از زمانی که چهارده ساله بودم.

*چرا؟
آثار کانت را خوانده بودم. شاید بپرسید چرا کانت؟ مسئله برایم این طور بود: یا باید فلسفه بخوانم یا این که خودم را غرق کنم. اما نه به این خاطر که زندگی را دوست نداشتم! نه! همان طور که قبلاً گفته ام ــ نیاز به فهم داشتم... نیاز به فهمیدن از همان اولِ اول در من بود. کلی کتاب در کتابخانه ما بود؛ کافی بود آدم از قفسه بیرون بکشدشان.

*جدا از کانت، آیا تجربه بخصوصی در زمینه مطالعه به خاطر می آورید؟
بله. اول از همه، روان شناسی جهان بینی ها از یاسپرس که فکر می کنم در سال ۱۹۲۰ منتشر شد.(۱۳) آن زمان چهارده ساله بودم. بعد شروع کردم به خواندن کی یرکگور که با کتاب قبلی همخوانی داشت.

*این گونه بود که سراغ الهیات رفتید؟
بله. تناسب آن ها به گونه ای بود که برای من به هم پیوسته و مرتبط به نظر می رسیدند. شک و اکراهم فقط بر سر این بود که چطور فردی که یهودی است با این رشته ها کنار خواهد آمد... چطور آن ها را پیش می برد. راستش را بخواهید، اصلاً نمی دانستم قضیه از چه قرار است. مشکلات متعددی داشتم که بعدها خودشان حل شدند. زبان یونانی داستان دیگری داشت. من همیشه عاشق اشعار یونانی بوده ام و شعر نقش مهمی در زندگی ام ایفا کرده است. لذا زبان یونانی را هم انتخاب کردم. چون از قبلْ خواندن به این زبان را بلد بودم، لذا آسان ترین کار همین بود!

*تحت تاثیر قرار گرفتم!
نه، اغراق می کنید.

*خانم آرنت، استعدادهای فکری شما خیلی زود آشکار شد. آیا این موضوع گاهی اوقات باعث نشد که شما به عنوان یک دخترمدرسه ای یا دانشجویی جوان از مناسبات روزانه فاصله بگیرید، به نحوی که آزاردهنده بوده باشد؟
اگر از این موضوع آگاه بودم همین طور می بود. اما تصور می کردم که همه همین طورند.

*چه زمانی به این نتیجه رسیدید که اشتباه می کنید؟
خیلی بعد. نمی خواهم بگویم چقدر بعد. احساس شرمساری می کنم. به شکل غیرقابل باوری ساده لوح بودم. بخشی از آن هم به تربیت خانوادگی ام برمی گشت. هیچ وقت بحث نمره مطرح نبود. این موضوع بی اهمیت دانسته می شد، هرگونه جاه طلبی پست دانسته می شد. در هر صورت، وضعیت به هیچ وجه برای من روشن و شفاف نبود. گاهی اوقات خود را میان مردم بیگانه می دیدم.

*نوعی حس عجیب بودن که فکر می کردید منشا آن خودتان هستید؟
بله، کاملاً. اما این هیچ ربطی به استعداد نداشت. هرگز آن را به استعداد ربط نداده ام.

*آیا نتیجه این بود که در جوانی تان گاه با نخوت با بقیه برخورد می کردید؟
بله، این اتفاق افتاد. همان اوایل. و من غالبا از این موضوع رنج برده ام چون همیشه چنان نگاه نخوتی نسبت به دیگران داشته ام و در عین حال می دانستم که آدم نباید چنین احساسی داشته باشد.

*در سال ۱۹۳۳ که آلمان را ترک کردید به پاریس رفتید، آن جا در سازمانی مشغول به کار شدید که تلاش می کرد برای جوانان یهودی در فلسطین کاری انجام دهد. ممکن است کمی درباره آن توضیح دهید؟
کار سازمان این بود که نوجوانان یهودی بین سیزده تا هفده سال را از آلمان به فلسطین منتقل کند و آن ها را در کیبوتص ها اسکان دهد. به همین دلیل، من اطلاعات خیلی خوبی درباره چنین شهرک هایی دارم.

*از همان اوایل.
از همان اوایل؛ آن زمان احترام زیادی برای آن ها قائل بودم. به کودکان آموزش های شغلی و حرفه ای داده می شد. خودم گاهی اوقات بچه های لهستانی را قاچاقی وارد این پروژه می کردم. نوعی فعالیت اجتماعی منظم بود، فعالیتی آموزشی. اردوگاه های بزرگی در کشور برپا شده بودند که کودکان در آن جا برای رفتن به فلسطین آماده می شدند، اردوگاه هایی که در آن ها درس می خواندند، کشاورزی یاد می گرفتند و، بالاتر از همه این که، پرورش می یافتند. ما ناچار بودیم از فرق سر تا نوک پا برای آن ها لباس تهیه کنیم. ناچار بودیم برایشان آشپزی کنیم. و ورای همه این ها، باید مدارک این بچه ها را آماده می کردیم و با والدینشان در تماس می بودیم ــ قبل از همه این ها، باید پول فراهم می شد. این ها بخش عمده کارم را تشکیل می دادند. من با زنان فرانسوی کار می کردم. کمابیش این کاری بود که ما انجام می دادیم. دوست داری بدانی چطور شد تصمیم گرفتم وارد این کار شوم؟

*حتما.
می دانی، پیشینه من کاملاً دانشگاهی بود. از این لحاظ سال ۱۹۳۳ تاثیر ماندگاری بر من گذاشت. ابتدا تاثیری مثبت و سپس تاثیری منفی. شاید بهتر باشد اول تاثیر منفی را بگویم و بعد مثبت را. مردم امروزه این طور فکر می کنند که در سال ۱۹۳۳ یهودیان از به قدرت رسیدن هیتلر شوکه شدند. تا جایی که به من و هم نسلانم مربوط می شود، می توانم بگویم که این کج فهمی عجیبی است. ظهور هیتلر طبیعتا بسیار بد بود. اما این موضوعْ سیاسی بود. مسئله شخصی نبود. نیازی نبود هیتلر به قدرت برسد که بفهمیم نازی ها دشمن ما هستند! این موضوع چهار سالِ تمام، برای کسانی که کودن نبودند، کاملاً آشکار بود. ما همچنین می دانستیم که بخش بزرگی از مردم آلمان حامی آن ها هستند. این نمی توانست در سال ۱۹۳۳ ما را شوکه یا غافلگیر کند.

*منظور شما این است که شوک سال ۱۹۳۳ از این حقیقت ناشی می شد که حوادثِ سیاسی شکل شخصی به خود گرفتند؟
نه حتی آن. یا شاید آن هم. اول از همه این که، به طور کلی سرنوشت سیاسی زمانی به سرنوشت شخصی تبدیل شد که فردی مهاجرت کرد. دوم این که،... دوستان «مطیع شدند» یا این که همراه شدند. مشکل، مشکل شخصی، آن چیزی نبود که دشمنان ما انجام دادند بلکه کاری بود که دوستانمان انجام دادند. موج همراهی(۱۴) که نسبتا داوطلبانه صورت گرفت ــ نه تحت فشار وحشت زایی ــ این گونه بود که اطراف فرد فضایی خالی شکل گرفت. من در محیطی روشنفکری زندگی می کردم، ولی اقشار دیگر را هم می شناختم. و به عبارتی در میان روشنفکران همراهی کردن قاعده بود. ولی بین سایرین این گونه نبود. هرگز این موضوع را فراموش نمی کنم. آلمان را با این ایده مسلط ترک کردم ــ البته تا حدودی اغراق شده: دوباره هرگز! من دیگر در هیچ امر روشنفکری درگیر نخواهم شد. نمی خواهم با این جماعت کاری داشته باشم. به علاوه این که اعتقاد نداشتم اگر شرایط یهودیان و روشنفکران یهودی آلمانی متفاوت بود، متفاوت عمل می کردند. اعتقادی به این مسئله نداشتم. به نظرم می رسید که اقتضای این حرفه این است، اقتضای روشنفکر بودن. درباره گذشته دارم با افعال ماضی صحبت می کنم. امروز خیلی بیشتر درباره این موضوعات می دانم...

*می خواستم در این باره بپرسم که آیا همچنان به این مسئله اعتقاد دارید.
نه به آن اندازه. اما همچنان فکر می کنم که ایده بافتن درباره هرچیز، به جوهره روشنفکر بودن وابسته است. هیچ کس تاکنون فرد دیگری را که [ با دیگران]«همراهی» کرده است مقصر ندانسته، چراکه او ناچار بوده هوای زن و بچه اش را داشته باشد. بدترین حالت این بود که برخی از مردم واقعا به نازیسم اعتقاد پیدا کردند! برای مدتی کوتاه، خیلی ها هم برای مدتی بسیار کوتاه. اما این یعنی این که آن ها درباره هیتلر تصوراتی سرهم کردند، بعضی مواقع چیزهای بسیار جالب! چیزهایی بسیار محشر، جالب و پیچیده! مسائلی فراتر از سطح عادی! من آن را به صورت گروتسک(۱۵) می دیدم. امروزه می توانم بگویم که آن ها در دام تصورات خودشان گرفتار شده بودند. این اتفاقی بود که رخ داد. اما در همان زمان، این اتفاقات برایم خیلی واضح نبود.

*و به همین دلیل برای شما به شکل خاصی اهمیت پیدا کرد که از حلقه های روشنفکری بیرون آمده و کار خود را حول کارهای عملی سامان دهید؟
بله. تاثیر مثبتی که اشاره کردم پس از این رخ داد. من به نکته ای پی بردم که همان زمان بار دیگر در این جمله تبلور یافت: اگر به کسی به سبب یهودی بودنش حمله شد، او هم باید به عنوان یهودی از خودش دفاع کند؛ نه به عنوان آلمانی، نه به عنوان شهروندی جهانی، نه به عنوان حامی حقوق انسان، یا هر چیز دیگری. اما: من که یهودی هستم مشخصا چه کاری می توانم انجام دهم؟ گذشته از آن، کار کردن با یک سازمان اکنون به یک هدف روشن برای من تبدیل شده بود. برای نخستین بار. کار کردن با صهیونیست ها. آن ها تنها کسانی بودند که آمادگی [فعالیت] داشتند. ملحق شدن به کسانی که خودشان همگن شده بودند خیلی بی معنی بود. وانگهی، من اساسا هیچ کاری با آن ها نداشتم. حتی پیش از آن هم دغدغه های خاص خودم را درباره مسئله یهودیت داشتم. وقتی آلمان را ترک کردم کتابم درباره رائل فارنهاگن تمام شده بود.(۱۶) در این کتاب نیز مسئله یهودیان مطرح شده است. کتاب را با این ایده نوشتم که «می خواهم بفهمم». من در مورد مشکلات شخصی خودم به عنوان فردی یهودی بحث نمی کردم. اما حالا، تعلق به یهودیت به مشکل من تبدیل شده بود، و مشکل من نیز سیاسی بود. سیاسی به طور خالص! می خواستم وارد کار عملی شوم، منحصرا و صرفا برای یهودیان. با این فکر بود که رفتم دنبال کار در فرانسه.

*تا سال ۱۹۴۰.
بله.

*بعد، در جریان جنگ جهانی دوم به ایالات متحده آمریکا رفتید، جایی که اکنون پروفسور نظریه سیاسی هستید و نه فلسفه...
دقیقا.

*... در شیکاگو. شما در نیویورک زندگی می کنید. همسرتان که در سال ۱۹۴۰ با هم ازدواج کردید نیز در آمریکا پروفسور رشته فلسفه هستند. جامعه دانشگاهی که شما ــ پس از سرخوردگی سال ۱۹۳۳ ــ بار دیگر جزئی از آن شدید بین المللی است. اکنون مایلم از شما بپرسم که آیا دلتنگ اروپای پیش از دوره هیتلر، که دیگر وجود نخواهد داشت، نشده اید. وقتی به اروپا می آیید، به نظر شما، چه چیزی مثل قبل باقی مانده و چه چیزی برای همیشه از بین رفته است؟
اروپای پیش از دوره هیتلر؟ باید بگویم اصلاً به آن علاقه ای ندارم. چه چیزی باقی مانده؟ زبان باقی مانده است.

*و این برای شما اهمیت بسیاری دارد؟
بسیار زیاد. من همیشه و آگاهانه نخواسته ام که زبان مادری ام را از دست بدهم. همیشه فاصله معین خودم را با زبان فرانسه، که آن موقع آن را خوب صحبت می کردم، حفظ کرده ام. همچنین با انگلیسی که الآن به این زبان می نویسم.

*می خواستم همین را بپرسم. شما اکنون به زبان انگلیسی می نویسید؟
به زبان انگلیسی می نویسم ولی هرگز این حسم را از دست نداده ام که فاصله ام را با این زبان حفظ کنم. تفاوت فاحشی بین زبان مادری و دیگر زبان ها وجود دارد. در مورد خودم می توانم موضوع را خیلی ساده کنم: در زبان آلمانی، بخش نسبتا وسیعی از اشعار آلمانی را حفظ هستم؛ این اشعار به نحوی همیشه در پس ِ ذهنم حضور دارند. نمی توانم دوباره این کار را انجام دهم. کارهایی به زبان آلمانی می کنم که به خودم اجازه نمی دهم آن ها را به زبان انگلیسی انجام دهم. البته گاهی اوقات در زبان انگلیسی هم این کارها را می کنم چون جسور شده ام، اما عموما فاصله مشخص خودم را با این زبان حفظ کرده ام. زبان آلمانی مهم ترین چیزی است که باقی مانده و من همیشه آگاهانه آن را حفظ کرده ام.

*حتی در تلخ ترین دوران؟
همیشه. با خودم فکر می کنم، چه کار باید کرد؟ این زبان آلمانی نبود که ابلهانه رفتار کرد. دیگر این که، برای زبان مادری هیچ جایگزینی وجود ندارد. مردم می توانند زبان مادری شان را فراموش کنند. این یک واقعیت است ــ من خودم شاهد این وضعیت بوده ام. هستند مردمانی که زبان دوم [ انگلیسی] را بهتر از من صحبت می کنند. من هنوز با لهجه غلیظی حرف می زنم و اغلب نیز بی قاعده. آن ها همه این ها را به درستی انجام می دهند. اما آن ها این کار را در زبانی [ انگلیسی] انجام می دهند که کلیشه پشت سر کلیشه می آید، چراکه وقتی شخصی زبان مادری اش را فراموش می کند، خلاقیتی را که در زبان خودش داشته نیز در زبان جدید از دست می دهد.

*آن ها که زبان مادری شان را فراموش کرده اند: آیا تصور شما این است که این مسئله نتیجه سرکوب است؟
بله، غالبا این گونه است. من این را پیامد شوک در مردم می بینم. می دانید، آنچه سرنوشت ساز بود سال ۱۹۳۳ نبود، حداقل برای من. بلکه روزی بود که خبر آشویتس را شنیدیم.

*کی بود؟
سال ۱۹۴۳. در ابتدا برای ما باورکردنی نبود ــ اگرچه من و همسرم همیشه می گفتیم ما از آن دار و دسته انتظار هر کاری را داریم. ولی این اتفاق برای ما باورکردنی نبود، چراکه چنین اقدامی از نظر نظامی غیرضروری و غیرقابل توجیه بود. همسر من تاریخدان سابق امور نظامی است، او از چنین مسائلی مطلع است. گفت ساده لوح نباش، این داستان ها را باور نکن. آن ها نمی توانند تا این حد پیش بروند! و بعد شش ماه گذشت و ما بالاخره باورش کردیم، چراکه درباره آن شواهدی وجود داشت. شوکی باورنکردنی بود. قبل از آن می گفتیم: خب، هر کسی می تواند دشمن داشته باشد. این امری کاملاً طبیعی است. چرا گروهی از مردم نباید دشمن داشته باشند؟ اما این قضیه فرق می کرد. درست مثل این بود که مغاک سر از خاک برآورده باشد. ما اعتقاد داشتیم جبران مافات در هر زمینه ای می تواند اتفاق بیفتد، همچنان که می تواند در هر موردِ مربوط به سیاست صورت گیرد. اما نه برای این مورد. این نباید اتفاق می افتاد. منظورم هم فقط شمار قربانیان نیست. منظورم روش کار، جسد برجا گذاشتن و نظایر آن است ــ لازم نمی بینم وارد جزئیات شوم. این اتفاق نباید رخ می داد. اتفاقی در آن جا رخ داد که ما نمی توانیم با آن کنار بیاییم. هیچ یک از ما قادر به این کار نیست. درباره سایر اتفاقاتی که رخ دادند باید بگویم که گاهی اوقات قضایا مشکل ساز بودند: ما افراد فقیری بودیم، تحت تعقیب قرار گرفتیم، ناچار شدیم فرار کنیم، با آویزان شدن یا چنگ زدن به هر چیزی و به هر طریقی، و نظایر این ها. این وضعیتی بود که وجود داشت. اما ما جوان بودیم. من حتی اندکی سرخوش بودم ــ نمی توانم منکر آن شوم. اما این مورد نه. این قضیه کاملاً فرق می کرد. شخصا می توانستم هرچیز دیگری غیر از این را بپذیرم.

*خانم آرنت، مایلم دیدگاه شما را درباره آلمانِ پس از جنگ که بارها به آن جا سفر کردید و مهم ترین آثارتان که آن جا منتشر شده، بدانم. این کشور از سال ۱۹۴۵ تاکنون چگونه تغییر کرده است.
نخستین بار در سال ۱۹۴۹ به آلمان برگشتم، برای ماموریت از سوی سازمانی یهودی به منظور احیای گنجینه های فرهنگی یهودی، به ویژه کتاب ها. من با حسن نیت بسیار برگشتم. دیدگاهم پس از سال ۱۹۴۵ این بود: آنچه در سال ۱۹۳۳ رخ داد در برابر اتفاقاتی که بعد از آن رخ دادند واقعا هیچ اهمیتی نداشت. قطعا، بی وفایی دوستان، برای این که یک بار رک و راست مطرح شود...

*... که شخصا تجربه کردید...
البته. اما اگر کسی واقعا نازی شده بود و درباره آن مقاله نوشته بود، لازم نبود شخصا به من وفادار بوده باشد. به هر حال، به هیچ وجه دیگر با او صحبت نمی کردم. دیگر نیاز نبود با من تماس بگیرد چون در نظرِ من، او دیگر وجود نداشت. مسئله خیلی روشن است. با این حال، همه آن ها آدمکش نبودند. تا جایی که امروز می توانم بگویم، این ها افرادی بودند که در تله خود گرفتار شده بودند. آنچه بعدها هم اتفاق افتاد خواسته آن ها نبود. بدین ترتیب این طور به نظر من می رسید که در مغاک آشویتس باید مبنایی برای ارتباطات فراهم می شد. و این مسئله در بسیاری از روابط شخصی صادق بود. با مردم بحث کردم؛ من به طور خاص آدم موافقی نیستم، اهل آداب هم نیستم؛ هر آنچه فکر می کنم به زبان می آورم. اما هر طور بود تکلیفم را با خیلی ها مشخص کردم. همان طور که گفتم، این افراد کسانی بودند که برای چندین ماه به نازیسم متعهد بودند، در بدترین حالت برای چند سال؛ نه قاتل بودند و نه خبرچین. کسانی که، همان طور که گفتم، افکاری را درباره هیتلر «سرِ هم» می کردند. اما در کل، بزرگ ترین تجربه آدم وقتی که به آلمان برمی گردد ــ جدا از تجربه تشخیص، که در تراژدی یونانی همواره قلبِ عمل بوده است ــ احساس خشونت است. و از سوی دیگر، تجربه شنیدن زبان آلمانی است که در خیابان ها به گوش می رسد. برای من لذت فوق العاده ای بود.

*این واکنش شما بود زمانی که در سال ۱۹۴۹ به کشور برگشتید؟
کمابیش. و امروز که اوضاع دوباره روی روال افتاده، احساس می کنم که فاصله از پیش بیشتر شده است. آن موقع اوضاع را در حالتی بسیار احساسی تجربه می کردم.

*چون به نظرتان شرایط این جا خیلی سریع روی روال خود بازگشت؟
بله. و غالبا در مسیری که موافق آن نیستم. اما حس نمی کنم که من مسئول این وضعیتم. الآن از بیرون به قضایا نگاه می کنم. و این بدان معنی است که از آن زمان خیلی کمتر درگیرم. این ممکن است به دلیل گذشت زمان باشد. ببین، پانزده سال عمر کمی نیست!

*شاید خیلی بیش از حد بی اعتنا شده اید؟
فاصله... «بی اعتنایی» واژه بسیار پرقدرتی است. اما فاصله وجود دارد.

*خانم آرنت، کتاب شما درباره محاکمه آیشمن در اورشلیم پاییز امسال در جمهوری فدرال آلمان منتشر شد. از زمان انتشار این کتاب در آمریکا بحث های داغی درباره آن درگرفته. بالا گرفتن اعتراض طرف یهودی، به ویژه، ناظر به این مسئله است که آنچه شما می گویید تا حدودی ناشی از کج فهمی و تا اندازه ای نیز نشئت گرفته از یک کارزار سیاسی هدفمند است. ورای همه این ها، طرح این پرسش ِ شما توهین به مردم تلقی شده است، که یهودیان تا چه میزان به سبب پذیرش منفعلانه کشتار دسته جمعی در آلمان مقصرند، یا در همکاری بعضی از شوراهای یهودی چقدر مقصرند. در هر صورت، برای ترسیم چهره هانا آرنت، مجموعه ای از پرسش ها از این کتاب بیرون می آید. اگر بخواهم با آن ها شروع کنم: این انتقاد که کتابتان تهی از عشق به یهودیان است آیا برای شما دردناک بوده است؟
اول از همه این که، با وجود همه احترامی که برای شما قائلم، باید بگویم که خود شما هم یکی از قربانیان این کارزار هستید. من در هیچ جای کتابم یهودیان را به سبب مقاومت نکردن ملامت نکرده ام. فرد دیگری در محاکمه آیشمن این کار را کرد. اگر بخواهم نام ببرم، منظورم آقای هاوسنر(۱۷) از دفتر دادستانی کل اسرائیل بود. من چنین پرسش هایی از شاهدان در اورشلیم را، هم ابلهانه و هم بی رحمانه عنوان کردم.

*کتاب را خوانده ام. می دانم. اما پاره ای انتقادها از شما ناشی از لحنی است که در بسیاری از سطرهای کتاب به کار برده اید.
خب، این موضوع دیگری است. چه می توانم بگویم؟ وانگهی، نمی خواهم چیزی بگویم. اگر مردم فکر می کنند در مورد این چیزها باید با لحنی سنگین نوشت... ببینید، افرادی هستند که بابت این که، مثلاً، من هنوز می توانم بخندم، دلخورند ــ البته این موضوع را از حیثی درک می کنم. ولی واقعا معتقدم که آیشمن دلقک بود. به شما می گویم چرا: من متن پیاده شده تحقیقات پلیس را مرور کردم، ۳۶۰۰ صفحه را خواندم، خیلی هم دقیق خواندم، و یادم نمی آید که چند بار خندیدم ــ با صدای بلند هم خندیدم! مردم برداشت اشتباهی از این نوع واکنش داشتند. در این زمینه هم کاری از دستم برنمی آید. اما یک چیز را می دانم: احتمالاً سه دقیقه قبل از مرگ قطعی، همچنان دارم می خندم. و به همین دلیل، آن ها می گویند از چنین لحنی استفاده شده است. این که لحن به کار رفته غالبا طعنه آمیز است، کاملاً درست است. لحن به کار رفته در این جا واقعا متعلق به شخص خودم است. وقتی مردم مرا به دلیل متهم کردن یهودیان سرزنش می کنند، دروغی شریرانه و تبلیغات است و نه چیز دیگری. با وجود این، دستاویز قرار دادن لحن به کار رفته نوعی اعتراض شخصی علیه من است. و کاری هم از دستم برنمی آید.

نظرات کاربران
درباره کتاب هانا آرنت