فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب قانون پيران، يا، راهی نو برای خشنود كردن‌تان

نسخه الکترونیک کتاب قانون پيران، يا، راهی نو برای خشنود كردن‌تان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب قانون پيران، يا، راهی نو برای خشنود كردن‌تان

در قانون پیران، قانونی به‌دست پادشاهی بر ملکی نهاده می‌شود؛ قانونی که با قانون انجیل که حکم به احترام به والدین می‌کند در تضاد است، و قصد جان پیران مُلک را می‌کند. میدلتون با ایجاد این موقعیت، نخست ایده‌ی قانون را به چالش می‌کشد؛ قانون که رسالتش دفاع از بی‌گناهان، ستاندن داد آن‌ها از ستمگران و دفاع از حقوق مردمان است، در این نمایش جان آن‌ها را به خطر می‌اندازد و مرگ‌شان را رقم می‌زند. نظام قضایی که میدلتون به تصویر می‌کشد، نظامی یک‌طرفه است که بسیار مستبدانه عمل می‌کند؛ کسانی که مشمول این قانون می‌شوند، حتا فرصت دفاع از خود یا اعتراض به حکم خویش را نمی‌یابند. وکلای میدلتون، نه مردان قانون، که بنده‌ی منفعت خویش‌اند. در چنین نظام فاسدی، قانون به‌جای آن‌که باعث راحتی شود، مانع آن می‌شود. قانون از نظر میدلتون، نه باعث خیر که مایه‌ی شر است.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.87 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۹ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب قانون پيران، يا، راهی نو برای خشنود كردن‌تان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



شخصیت ها

اواندر(۲۳): دوک اپیروس(۲۴)
کرِئون(۲۵): پدر سیمونیدز
لئونیدز(۲۶): پدر کلنتس
سیمونیدز(۲۷) و کلنتس(۲۸): درباریان جوان
لیساندر(۲۹): از خویشاوندان کلنتس
نوتوس(۳۰): دلقک
کراتیلوس(۳۱): جلاد
آبدارباشی، پیشکار، خیاط، آشپز، نوکر، کالسکه چی: خدمتکاران کرِئون
کشیش
آموزگار شمشیربازی
(سه) درباری
(دو) وکیل
مزدوران، افسران و خدمتکاران
آنتیگونا(۳۲): همسر کرِئون مادر سیمونیدز
هیپولیتا(۳۳): همسر کلنتس
یوجینا(۳۴): همسر لیساندر
پارتنیا(۳۵): دختر لیساندر
آگاتا(۳۶): همسر نوتوس
سیرن(۳۷): زنی بدکاره
پیرزنانی که زنان خدمتکاران کرِئون هستند.

پرده ی اول

گذرگاهی در اپیروس.

سیمونیدز و دو وکیل وارد می شوند.

سیمونیدز: قربان، این قانون آیا قطعی است؟
وکیل اول: قانون! آقای عزیز، چیست کز قانون
قطعی تر، قهری تر، زورمندتر یا پاینده تر باشد؟
سیمونیدز: به راستی، قربان، که مرا به قانون
ایمان است. بدانید، آقا،
که پرسش مرا به نحوی پاسخ داده اید؛
مرا بر استحکام پایه های بنیادین قانون به طور عام
تردید نیست، لیک این قانون خاص است که نگرانم می کند،
اکنون و حال، چه رخ دهد گر این قانون
قطعی و قهری و زورمند و پاینده شود؟
من مردی جوانم که او را پدری پیر است.
وکیل دوم: هیچ زین قانون زورمندتر نبود
«که طبق اصل قانون است
و صدای رجال سنا و صدای جمهور بر آن مُهر تایید زده است
نه، به کمالش رسانده و به اجرایش گذاشته است.»(۳۸)
چون قطعی نبود که چندین و چند از مردمان طعم آن چشیده و جان خویش به مکافات داده اند؟
سیمونیدز: چنین است.
حال، دور با پدر من افتاده است؛ امروز
هشتاد سال بر او تمام شود.
وکیل دوم: پس مکافات این قانون
بدین جایش کشانده است؛ لیک بگویمت،
راست تر از همه ی پزشکان عالم،
که پدرت بیش از فردا نزید. این سال
پرحادثه ترین سال از عمر وی است؛
کار از چاره گذشته است و گریزی در کار نبُوَد.
جناب سیمونیدز، مام تان را چند سال است؟
سیمونیدز: به راستی که او نیز عن قریب چنین روزی است؛
دو سال دگر به شصت اندر رسد.(۳۹)
وکیل اول: پس! او نیز روزی از این روزها
رخت بربندد. زندگی به کام آن کس شود
که مام و آبایی سالخورده و میراثی فراوان از آنِ اوست! سیمونیدز: آری، قربان، وز برای دگران نیز سودمند افتد:
چه بسیار مردانی که در حُجره های شان علیل و رنجور افتاده اند
درحالی که مردانی جوان تر به توان و بنیه ای افزون تر
بدان حجره اندر و برون شدن توانند.
سالخوردگانی که اگر چند طفولیتی دوباره(۴۰)
زبان شان خموش کرده است لیک
عمر خویش چنان طول داده اند که جوانان پرامید
در آرزوی میراث موعود خویش پژمرده اند و
در این اندیشه جان داده اند. لیک حال،
گر این پیران که دیرگاهی است
در مجلس سنا جای خوش کرده اند(۴۱)
از میان برداشته شوند، آیا مردانی چون شما،
به جایگاه شایسته ی خویش نرسند؟
وکیل اول: بگویید چه گونه و چنین در چشم من،
چون آپولو بزرگ شوید.(۴۲)
سیمونیدز: لیک رای راستین خویش با من گویید:
قانونی که جناب دوک فرمان بدان داده است آیا قانونی شایسته و بایسته نیست؟
وکیل اول: نه یونان، آن جایگاه باستانی حکیمان پرشکوه،
و نه حتا آن هیئت قانون گذاران و قانون نویسان،
که به یمن هفت فرزانه ی خویش به اوج رسید،(۴۳)
فرزانگانی که یاد و خاطره شان هیچ گاه نمیرد،
هرگز چنین قانون بایسته و بجایی را بنا نگذاشتند.
سیمونیدز: من نیز چنین اندیشم.
وکیل اول: بنده، جناب سیمونیدز،
با جرگه سالاری(۴۴) دراکو(۴۵) هم رایم،
که گوید: حکمرانیِ اقلیتی کم شمار
دولتی نیکو را رقم زند؛ قانون «رفع دیون» سولُن(۴۶)
که دُیون فقیر مردان را برداشته و بر دوش طلبکاران غنی شان نهاد،
نیک بود و سخاوتمندانه لیک نه مورد پسند همگان؛
پس به برچیدن بدهکاری(۴۷)، و به یاری آرئوپاگ(۴۸) فرهمندش
اشتباه خویش اصلاح کرد.
لیکورگوس(۴۹) بی لگام تر بود و بر دهان اصول خویش
افساری بس رها و گسیخته زد:
از بهر نمونه، گر مرد یا زنی را توان زاد و ولد نبود،
زوج یا زوجه اش را حق آن می داد
کز برای فزون زادشدن
همسری توانا اختیار کند، آن سان که مُلک را
به شهروندانی برنا و پرتوان امید باشد.
افلاطون را نیز خطا بود، و ارسطو را نیز هم،
که قانون را نزد آنان لگام و افساری نبود.
لیک، حال، اپیروس ما، و اواندر، شهزاد شریف و خردمند ما،
قانونی گذاشته است که همه ی شاگردان پیشین ما
از قلمش انداخته بودند، شرم شان باد.

کلنتس وارد می شود.

سیمونیدز: از ستودن بپرهیزید، قربان؛
کین قانون بالذّات خوشایند است. کلنتس!
مرد! بهار از بهر رویش گیاهان جوان از راه رسیده است!
درختان پیر که نور خورشید را بر ما ره بسته بودند،
فرو باید شوند؛
حال، ما به پا خیزیم، پسر جان.
کلنتس: به پا خیزیم؟
به آن هوای پرسوز طوفان ها؟
فرازتر از آن درختانی که ما را
در پناه خویش گرفتند؟
سیمونیدز: آری، و بدین گونه از رویش مان
توان مان، نشاط مان و میوه مان بازداشتند!
چه شد؟ تو شادمان نیستی؟
گویی زین خبر بس اندوهگینی.
پدر تو چند ساله است؟
کلنتس: شادمان؟ به راستی که نه، این سال از بهر من
سال بدی است.
سیمونیدز: بگو پدرت چند ساله است؟
کلنتس: نمی دانم چون پاسخت را دهم، سیمونیدز.
او بس سالخورده است، و حال
طعمه ی تندی این فرمان پُرستم گشته است،
چرا که مرا تاب ساعتی دوری از وی نیست.
سیمونیدز: چنین احساساتی را من نیز با پدر خود گویم.
بس است، بس است، این جا همه دوستانیم،
نیات خویش به راحتی با یکدیگر بازگوییم؛ اینان وکیل اند، مرد،
و زود باشد که مشاوران ما گردند.
کلنتس: حال نیز چنین باشند،
وگر عهده دار دعوی خوبان شوند، اجرتی بس نکوی شان دهم،
از آن روی که مستمند یاری آنانم؛ و می دانم که بَدان
بر دعوی خویش پا بفشارند.
وکیل اول: قربان، ما عهده دار دعاوی طرفین ایم،
نیکو آن است که نیکوترین بهره مان دهد.
کلنتس: شما را به خدای بگویید،
که چنین فرمان غریبی را چون روا دارید؟
وکیل اول: بدانید قربان که عادلانه است(۵۰)
این بهترین فرمانی است که اپیروس
تا به حال به خود دیده است.
کلنتس: عجب! جان بی گناهان را گرفتن، آقا؟ چنین نیست؛
قانونی که زیان رساند، قانون نیست.
وکیل اول: آه، جناب کلنتس، شما وجدان را می شناسید،
لیک، قانون را خیر.
کلنتس: آیا میان آنان فرق است؟
وکیل اول: گر این فرق را ندانید،
هرگز وکیلی قابل نشوید.
کلنتس: پس آن بِه که وکیلی ناشایست باشم.
وکیل اول: خُب، قربان، صورت و سیرت این قانون هر دو
شما را معاف دارد، ازآن روی که طبق این فرمان
هر مردی که هشتادساله و هر زنی که شصت ساله شود،
از بهر جمهوری ما بی ثمر تلقی شده و قانون
آن چه را که طبیعت در انجام آن تعلّل کرده است،
خود به انجام برساند.
کلنتس: و این فرمان زود به انجام رسد؟
وکیل اول: بس آشکار است که درنگی در کار نیست،
کتاب کلیسا درنگ را روا نمی داند.
کلنتس: چنین است
گر نیکش بخوانید، بدانید
که کتاب کلیسا روایش نمی داند.(۵۱)
وکیل اول: هم چنان از جانب «قانون» به «اشتباه» گریزید!
گویید که این قانون
جان بی گُنهان از ایشان گیرد؛
من گویم نه، و خرد گوید نه.
کدامین زنی را که تا شصت و مردی را که تا هشتاد بزید توان آن است که بی گنه از دنیا رود؟
کلنتس: شگفت حیله ی قانون مندی!
آقای عزیز، این قانون را تمام و کمال بر من شرح دهید.
سیمونیدز: اف! بس کسالت بار است؛ زین پیش، چکیده ای را
مفید و موجز برایت بازگفتیم.
کلنتس: طویل گویی تناقضات فراوان خلق کند،
و این مردان را یارای آن است
که با قانون محاجه و مجادله کنند،
لیک، گر رای آن دارید که مرافعه ای را به خطا بیاغازید ــ
وکیل دوم: به من گوش بسپارید، آقا، تا آن جا که در توان من است،
از برای تان چکیده گویم.

(فرمان را در می آورد و می خواند.)

«به نخستین سال حکمفرمایی اواندر(۵۲)، از بهر خیر و نیکی مردمان، حکم همایونی مان چنین رفته است که ــ»
کلنتس: نیکو بهانه ای، امید آن که
دلایلی که سخن از آن بردید
دامان پاک او نیالایند!
وکیل دوم: «که همه ی مردانی که تحت سلطه ی اپیروس می زیند و رو به نیستی گذاشته اند و هشتاد سنه از عمرشان گذشته است و زنانی که شصت از عمر خویش طی کرده اند، به زادروزشان جان از ایشان ستانده شود، به اسباب و آلاتی که پیش تر در اعلامیه ای بدین مقصود برفت، بر قلمرو خویش چنین اخبار پراکندیم ــ»
کلنتس: محقَّق، به گاه صدور حکم، زنی در سنا نبوده است.
وکیل دوم: «که این مردان، که بازوان شان را یارای یاری رساندن به کشور و دفاع از میهن نیست، روزگار مردانگی و شادابی شان گذشته و یارای آن شان نیست که بر شمار پسینیان خویش بیفزایند و وقار بیش از حدشان (که حال به خرفتی بدل گشته است) توان رایزنی ازیشان ربوده است و مددی به این مُلک رساندن نتوانند؛ وز برای شان هیچ کسالت بارتر از جان شان نیست؛ جانی کز بهر میراث خواران شان ــ که روزگار به خدمت به میهن شان می گذرانند ــ ملال انگیز گشته است؛ لیک، بدون چاره ای از بهر گرفتن عنان امور در دست، پیر شوند پیش از آن که دست بر میراث خویش یازند. زنان نیز، که هرگز دفاع از مُلک نتوانند، هرگز از طریق رایزنی، مددی به اداره ی حکومت نرسانند و تنها به کار ازدیاد نسل آیند و حال، چون عمر به شصت رسانند، بدین کار نیز نیایند و همه سودی که رساندنش توانند، ربع زنانی نگردد کز آنان سزاوارترند، پس، جان خویش از کف دهند؛ وز بهر آن که نمونه ای باشیم از برای مردمان، اجرای دادورانه و بی غرضانه ی این فرمان را نخست با دربار خویش بیاغازیم و اجرای حکم را خود به هوش نظارت کنیم، و تا ماهی کامل نگذرد حکم را بر سیطره ی مُلک خویش جاری نسازیم. به تاریخ ششم ماه دوم در کاخ شاهانه ی ما در اپیروس.»
کلنتس: شگفت فرمانی، و بس شیوا نثری!
وجدان تان آیا به درد نیاید که قانون را به خواست خویش
چنین دگر کرده اید؟
سیمونیدز: اف! پرس وجو بیهوده است!
شمای را به خدا، دنبالش را مگیرید.
وکیل دوم: آری، نگیرید، آقا.
چنان عیان است
که بر دفاعیه نیازیش نیست.
کلنتس: آیا هیچ راه نجاتی نیست؟
وکیل اول: به راستی، آقای عزیز، که به رای من این فرمان را شکافی است که اجرایش را شفا نداند،
لیک به تاخیرش بیندازد.
کلنتس: خُب، اندک راحتی در آن است. آقای عزیز، برگویید.
وکیل اول: خیر، چنین نتوانم کرد، قربان.
سیمونیدز: آری، چنین نکنید؛
که گر کنید بر فرزندان و میراث خواران بسیاری افگار زنید،
چنان افگاری که به مرگ شان انجامد.
کلنتس: بس کنید جناب، نیک می دانم که چه گونه
به سخن تان آورم. این ــ

(به او پول می دهد.)

ــ آیا کارگر افتد؟
وکیل اول: حال توان آن دارم
که رای خویش با شما بازگویم.
آن قِسم از فرمان را که زمان مرگ را رقم زند،
عینا بازخوانید.
سیمونیدز: چه خواهش بیهوده ای، جناب وکیل،
بدو گوش مسپارید.
وکیل دوم: بگذار گوش بسپارد؛ اگرچند بیهوده بُوَد، قربان.

(از روی فرمان می خواند.)

«که همه ی مردانی که هشتاد سنه از عمرشان گذشته است و زنانی که شصت از عمر خویش طی کرده اند، به زادروزشان جان از ایشان ستانده شود.»
وکیل اول: این چنین بیست سال و یک بیش بر عمر ایشان بیفزایم.
کلنتس: نیکو شود گر چنین فزونش کنید.
وکیل اول: گوش فرا دهید، آقا:
میان ما چنین رسم است که گوییم،
«مرد تا بیست سال و یک بیش از عمرش نرود، مرد نگردد»
پیش از آن نوزاد است و نوجوان. حال، هشتاد بر آن بیفزای،
پس، مردان را تا صد سال و یک بیش مجال عمر باشد.
سیمونیدز: فریاد از این قانون گریزی!
پدر من هشتاد سنه از عمرش گذشته است.
وکیل اول: چنین یاری اش رسانیم آقا،
او به سن پنجاه سالگی، سال خوردگی آغازد؛
پس، در هشتاد سالگی،
چونان شصت ساله ها شود. باور کنید، آقا،
بیست سال زمان خَرَد،
و چنین دوام آورد و اندکی بیش زید.
سیمونیدز: بدترین امید امانی که تابه حال شنیده ام!
مزدش را بدو باز پس ده، که دو سکه ی زر نیرزد.
وکیل اول: قانونی از بهر بازگرداندن مزد نیست، قربان.
کلنتس: خیر، خیر آقای عزیز، قصد بازپس گرفتن سکه ها را ندارم.

کرِئون و آنتیگونا وارد می شوند.

سیمونیدز: (به وکیل اول.) آقای عزیز، دگر بیش مگویید،
گوش هایی بدین جایند که تعالیم تان ایشان را
نابایسته است.
وکیل اول: بنده بیش از حد مزد خویش سخن گفتم،
و دگر با شما کاریم نیست، آقا.
سیمونیدز: آه، پدر عزیزم!
کرِئون: چچ! به بانگ به پیشواز من میا؛
از مصیبت آگهم و امید به هیچ نبسته ام.
چه نیکو قانونی! گر اجرایش کنند،
بسا سرهای سپید که بی قدر شوند
بسا پاسبانان که جای شان خالی شود؛
چهل تن از ایشان را می شناسم کز من مهترند،
و چه بسیار خدمت که در دل تاریکنای شب
به میهن خویش کرده اند و حال
چون سالخورده اند، پاداش خدمت شان آن است،
که به چُرتی فروی شان برند.
مشتریان شفاخانه ها اندک شوند(۵۳)
و سکه ها روی به سوی خانه های فساد آورند
که آن جا هشتاد سالگان یافت می نشوند.
آنتیگونا: اندوه را نیز آیا به بازی گرفته اید؟
کرِئون: اندوه چه، آنتیگونا؟ اندوه عمر و جانم؟
اندوه من از برای آن است کین عمر را زیاده طول دادم،
و به چنین پایان اندوه باریش رسانده ام.
آن توانستم که به آرامی در گهواره از کفش بدهم،
پیش از آن که عقل و مشاعرم چنان قوت یابد،
که بیش، میان من و او الفت افتد.
سیمونیدز: (به آرامی.) امید که چنین نشود،
که گر شود، مرا بس مغموم سازد.
کرِئون: من به روزگار جوانی
سرباز بودم؛ بزدل نبودم،
هرگز پشت خویش به دشمن نکردم.
ناخوشی های زمستان عمرْ بس دیده ام،
لیک هماره شور زندگی در خویش نگاه داشتم،
تا به دیدار بهار خندان سلامت رسم.
بر اسب و بر پا و بر آب خطرها دیده ام،
وز ایشان جان به امان برده ام، لیک بدین روز،
بی مدد حادثه ای، آن چه مرا می کشد،
شمار سال های عمر من است.
جُرم از زمان و طبیعت و ستاره ی بخت من نیست،
جرم کس نیست جز آن فرمانروای خودکامه.
شاهان نیز، گاه، به سرنوشتی چونان من دچار آمده اند.
او که همه ی عمر خویش سرباز بوده است،
و یک تنه در برابر تیرها و نیزه ها،
گرمای فراوان و سرمای سوزان سینه سپر کرده است،
حال، در آرامشی امن به خانه ی خویش،
به دست خیانتکاری رذل،
در گمراهی ستاره ی بخت خویش گم می شود؛
و من این چنین به شمشیر فرمانروایی مستبد مُردنم باید.
وکیل اول: چنین مگویید، قربان، این کار مطابق با قانون است!
کرِئون: چیست این قانون، آقا، جز شمشیر ظلم،
که بر فراز جان مظلومان به اهتزاز درآمده است؟
من، حال، به بستر مرگ خویش نزدیکم، آقا،
و شایسته آن است که وجدان خویش آسوده کنم،
و ایمان خود را به گاهِ مرگ، بر شما نمایان سازم.
من می گویم این ظلم است که جان مرا می گیرد.
سیمونیدز: (با خود.) باشد که گرفته شود، به این طریق یا طریقی دگر.
چه روز بلندی تا به شب،
پیش روی ماست!
کرِئون: سیمونیدز.

(سیمونیدز می نشیند و گریستن می آغازد.)

از چه روی می گریی؟

کلنتس: (با خود.) از آن روی کز بهر رسیدن به پایان خود شتابی نداری.
سیمونیدز: در حق طبیعت آدمی
چه گونه این چنین ظالمانه تردید روا می داری؟
مرا نیز جَدّی بود، پدر!
به گاه مرگش، آیا، چونان فرزندی وفادار اشک نریختی؟
کلنتس: (با خود.) ریاکار!
مرض خشک سالی بر او عارض گشته،
و همه رحم و مروت از وجود او خشکانیده است،
و حال، به چشمانی خیس، تظاهر به دلی رئوف می کند!
کرِئون: با مادرت مهربان باش، سیمونیدز،
حال باید او را تیمار داری.
آنتیگونا: که چه شود، همسرم؟
زنگ های این فرمان، بی تعلّلی،
از بهر من نیز به صدا درآیند، آن سان که برای شما.
من نیز مهیا باشم که به ساعتی اختلاف
از پی تان آیم.
کرِئون: چنین نکنی، بانو. چند سالی مهلتت هست،
پیش از آن که گام در این راه بنهی
و طبیعت به قطع با همه مهربان خواهد بود.
او نیز علیه این قانون است،
این قانون که بنایش را با سنگدلی گذاشته اند،
قانونی که راه بر طبیعت بستن جوید و با او ستیزد،
حال آن که طبیعت آدمیان تا به واپسین سرحد نخ زندگی بپوید.
و تو ای همسر من، بیش از پنجاه وپنج سال عمر نداری.
آنتیگونا: زیاده ایامی! از بهر بودن با شما،
این پنج سال مانده را به روزها و ساعات و دقایقی بدل کنم.
شایسته آن است که من و شما، ازآن روی که زن و شوییم،
با یکدگر، دست در دست هم پیش رویم.
سیمونیدز: (با خود.) امید آن دارم که با هم روند؛
به راستی، کاش چنین کنند،
که گر کنند، آن ثلث(۵۴) که سهم اوست،
آنِ من شود....(۵۵) وقت می گذرد، پدر.
کرِئون: خُب، سیمونیدز، آیا مرگ مرا خواهی؟
سیمونیدز: اوه، خدای من! شما چه طور پدر، آیا آن خواهید
که من پیش از شما روانه شوم؟
بر من زخمی کشنده می زنید.
کلنتس: (با خود.) ای رذل نابکار!
سیمونیدز: بدین پرسش، زحمات مرا ضایع کردید.
پدر، از بهر زنهارخواهی نزد جناب دوک شوم:
او که ورای قانون است، از حدّت این قانون کاستن تواند.
بنگرید کز مقصود نیک، چه برداشت کژی توان کرد!
کرِئون: تو مقصود مرا کژ یافتی؛ نمی دانستم که چنین قصدی داری.
کلنتس: (با خود.) تو، بیش، در اشتباهی.
سیمونیدز: بدین واژگان بر من افگار زدید.
کلنتس: (با خود.) دریغ، کز این اندوه نمردی.
سیمونیدز: جانب قانون را در جست وجوی مددی کاویده ام،
با این وکلای دانا به شور نشسته ام،
جان تان بهر من آن سان عزیز است،
که گر وجدان آگاهی، راه چاره ای، یا عقل سلیمی،
از بهر پاس داشتش یافت می شد،
حتا گر به قیمت همه ی دارایی تان بود،
از بهرتان می خریدمش. لیک هیچ زنهاری نیست.
وکیل اول: قربان، سراپایش را کاویده ایم،
فراز و فرود و پهلوانش را جُسته ایم،
نه، گشوده و همه کالبدش شکافته ایم،
لیک هیچ نیافتیم. امیدی نیست جز
بخشایش جناب دوک.
سیمونیدز: (با خود.) این امید را می شناسم:
دوک این قانون را بدین منظور وضع نکرده است.
کرِئون: پس، سر آخر، سوی عفو لاعلاج او شویم.
کسان بسیاری پیش از من،
از برای زنهار خواستن، نزد دوک شده اند،
ازاین روی لاعلاجش می خوانم. آنتیگونا!
مرا نظاره کن، آن گاه که دست دژخیمم دهند،
سپس از یکدگر جدا شویم؛ پنج سال بگذرد و آن گاه تو را بجویم.
سیمونیدز: (با خود.) باشد که زیاده در انتظارت نگذارد.
کرِئون: به آه و زاری روزگار بر او سیه مکن،
یک روز مهلت زیستن مان است، شتاب مکن!
آنتیگونا، مرا بیماری بپندار که در حال مرگ است،
هر مرضی که تو خواهی مرا کشتن تواند،
و چون مرگ به شتاب نیاید،
فرمانروای خودکامه را خبر کن.

آنتیگونا و کرِئون خارج می شوند.

سیمونیدز: کلنتس، گر بر زر نیازت افتد،
فردا سراغ من بیا(۵۶)؛
تا گاهِ مرگ پدرت، خود را به من بسپار.
سیمونیدز و وکلا خارج می شوند.
کلنتس: خُب، این جا رذلی است،
که هزاران تن از مردمان را تبه کردن تواند!
ریشه ی مهربان، از چه روی
جان خویش را، پدرانه، بر شاخه هایش ارزانی می دارد؟
از چه روی همه ی میوه های پرشکوه خویش
بر آنان آذین می بندد؟
آیا مغرور است از آن که غرورش دیده می شود،
آن گاه که او خود دیده نمی شود؟
آیا قدردانی از زحمات او نباید
برای راحت بخشیدن به پاهای کم جانش،
در زمستان بی میوه گی،
از بلندای شاخه، سوی ریشه فرو شود؟

نظرات کاربران درباره کتاب قانون پيران، يا، راهی نو برای خشنود كردن‌تان