فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب از پشت شيشه‌ها

نسخه الکترونیک کتاب از پشت شيشه‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب از پشت شيشه‌ها

اتاقی است خاکستری. دری سمت چپ، دری سمت راست، پنجره‌ای روبه‌رو. جلوی پنجره پرده خاکستری رنگی افتاده است. دو سه تابلو، یک گرام، یک کوزه عتیقه و یک کتابخانه کوچک تزیینات اتاق را تشکیل می‌دهند. وسط، یک میز بزرگ کشودار، و سه طرف آن سه صندلی دیده می‌شود... نور باید به گونه‌ای تنظیم شود که حرکت زمان را ثبت کند، و نوسان آن از بامداد به سوی غروب است...

بامداد روبه‌روی ما پشت میز نشسته، سرش پایین افتاده، چیز می‌نویسد. لباس خاکستری رنگی پوشیده است. یک دم از نوشتن می‌ماند، پکی به سیگارش می‌زند و فکر می‌کند؛ سپس بلند می‌شود و به کمک چوب زیربغل می‌رود گرام را روشن می‌کند. موزیک ملایمی پخش می‌شود... در این وقت انگشتی به در می‌خورد و مریم از سمت چپ وارد می‌شود. لباس خاکستری پوشیده، جوان و ظریف و شاداب است و یک گلدان چینی در دست دارد.

مریم: بامی جان، سلام.
بامداد: سلام.
مریم: گلای قشنگیه، نه؟
بامداد: (با نگاهی به گل.) کی اومدی؟

ادامه...

  • ناشر: نشر قطره
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 0.43 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۹۱صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب از پشت شيشه‌ها



از پشت شیشه ها

اکبر رادی





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



افراد:
بامداد
مریم
خانم
آقا
خدمتکار

اتاقی است خاکستری. دری سمت چپ، دری سمت راست، پنجره ای روبه رو. جلوی پنجره پرده خاکستری رنگی افتاده است. دو سه تابلو، یک گرام، یک کوزه عتیقه و یک کتابخانه کوچک تزیینات اتاق را تشکیل می دهند. وسط، یک میز بزرگ کشودار، و سه طرف آن سه صندلی دیده می شود... نور باید به گونه ای تنظیم شود که حرکت زمان را ثبت کند، و نوسان آن از بامداد به سوی غروب است...

بامداد روبه روی ما پشت میز نشسته، سرش پایین افتاده، چیز می نویسد. لباس خاکستری رنگی پوشیده است. یک دم از نوشتن می ماند، پکی به سیگارش می زند و فکر می کند؛ سپس بلند می شود و به کمک چوب زیربغل می رود گرام را روشن می کند. موزیک ملایمی پخش می شود... در این وقت انگشتی به در می خورد و مریم از سمت چپ وارد می شود. لباس خاکستری پوشیده، جوان و ظریف و شاداب است و یک گلدان چینی در دست دارد.

مریم: بامی جان، سلام.
بامداد: سلام.
مریم: گلای قشنگیه، نه؟
بامداد: (با نگاهی به گل.) کی اومدی؟
مریم: یه کم دیر اومدم. (گلدان را جلوی چپ میز می گذارد.) از مدرسه یه راست رفتم بیمارستان.
بامداد: بیمارستان؟ مگه چی شده؟
مریم: بالاخره با یه مکافاتی بچه خانم درخشانو دنیا آوردن؛ اونم با سزارین... اوه، آدم تو خونه یه نفسی می کشه. وقتی اومدم صاف رفتم زیر دوش. اجازه می دی اون گرامو خاموش کنم؟ (خاموش می کند.) فرش که نباشه، صدا بدجوری تو آپارتمان می پیچه. بیچاره پایینی ها!
بامداد: چه ملاحظه هایی می کنی!
مریم: پریشب دیگه! از «مینی گُلف» که اومدیم، من گویا با کفش پاشنه بلند تو هال راه می رفتم. فرداش جلوی سوپر، یکی از این زیری ها منو دید ــ اون خانمی که چشماشم یه کم پیچ داره ــ گفت: دیشب صدای پام بچه شونو از خواب پرونده. (مکث.) چه دودی پیچیده!

بامداد می نشیند. مریم در سکوت گل های گلدان را درست می کند.

مریم: هر روز... با اتوبوسای دو طبقه و چهارراه ها و چراغ قرمزا... باز خوبه این خونه یه دوش داره که آدم آبی رو خودش بریزه، کمی خستگی در کنه. نمی دونی کلاس چقدر مشکله!
بامداد: دیگه چیزی به تابستون نمونده.
مریم: آره... (شاد.) تابستون خیلی خوبه. حسابی استراحت می کنیم. شبا میز می ذاریم و تو مهتابی شام می خوریم. اونوقت من قشنگ ترین لباسامو می پوشم و تِل سبز به سرم می بندم؛ عالی می شه، نه؟
بامداد: اگه پشه ها بذارن!
مریم: (ناگهان از آن شور می افتد.) این طرفا یه کوچه باغ باید باشه که شب پشه هارو پخش می کنه توی خونه ها. (مکث.) بامی... (بامداد سیگارش را در جاسیگاری خاموش می کند.) امشب می ریم بیرون؟
بامداد:...
مریم: (دستش را از پشت دور او حلقه می کند.) بریم.
بامداد: نمی تونم.
مریم: پس بیا بازی کنیم.
بامداد: بازی؟
مریم: چه می دونم! رامی، حکم، یه بازی دو نفره.
بامداد: مَری جان، من یه کم خسته م.

مریم مایوسانه روی صندلی چپ می نشیند، دستش را به افسردگی زیر چانه می زند و در سکوت به گلدان خیره می شود. بامداد مثل اینکه بخواهد او را سرگرم کند، به تحسین.

بامداد: گلای قشنگیه.
مریم: وا؟ واسه تو آوردم. (با نگاهی سودایی به گل نظر دوخته است.) دلم می خواست یه تکه زمین داشتیم پونصد متر؛ یه جای با صفایی که آدم واقعا طبیعتو اون جا حس کنه.
بامداد: خوبه، بعدش چی؟
مریم: بعدش... دویست مترشو با سلیقه خودمون ساختمون می کردیم؛ یه ساختمونی که پر از پنجره باشه، با شیشه های رنگی، که بوی درخت بده، بوی آفتاب بده. بعد بقیه زمین مونم گلکاری می کردیم، گلای مریم و اطلسی. یه جوی آبم از میون گلا رد می شد. خیلی خوبه، نه؟
بامداد:...
مریم: (مجذوب تخیلات خود شده است.) آدم صبح ها با عطر طبیعت از خواب بیدار بشه؛ بعد پنجره هارو واکنه که آفتاب بیاد.
بامداد: آره... نقص نداره.
مریم: بامی جان... امسال تابستون کجا می ریم؟
بامداد: (مشغول مطالعه است.) نمی دونم.
مریم: بریم شمال.
بامداد: باشه.
مریم: تو دلت می خواد کجا بریم؟
بامداد: برای من فرقی نمی کنه.
مریم: امروز خانم درخشان می گفت واسه تابستون مون برنامه ای نداریم؟ گفتم ــ بیا، اینم شیرینی بچه شونه که اون هفته دندون درآورد. (شکلاتی از جیب در می آورد، پوست می کند و در دهان بامداد می گذارد.) اسمش کاوه س. یه خنده های ملوسی می کنه!
بامداد: خب؟
مریم: گفتم: هنوز نمی دونم جلیلی چی کار می کنه. (مکث.) اون با شوهرش می ره «چم خاله». مثل اینکه بی میل هم نبودن تو این مسافرت یه چند روزی باهم باشیم؛ موافقی؟
بامداد: من مخالفتی ندارم عزیزم؛ ولی...
مریم: تازگی یه دوفین سفیدم خریده ن و از حیث وسیله خیال مونم راحته... چی می گی؟
بامداد: اونا آدمای خوبی هستن؛ اما خودت می دونی که...
مریم: ما یه پلاژ جداگانه می گیریم. (خواهشمند.) بامی! نمی دونی چقدر دریارو دوست دارم... اون وقتا، دانشکده که بودم، تابستونا می رفتیم اردو. خیلی خوش می گذشت. شب، تو اون هوای خنک نیلی سوار قایق می شدیم و تو خط مهتاب روی آب می رفتیم. من یه ته صدایی هم داشتم؛ اما حالا... (نگاه غم گرفته ای به درودیوار اتاق می کند.)
بامداد: فکر می کردم دیگه این دوره رو پشت سر گذاشته یم.
مریم: آخه ما که جایی نداریم بریم. اگرم کسی به امون سری بزنه، اتفاقیه. این جا، این جا به قدری ساکته که صدای بال یه مگسم آدمو به نشاط می آره. (لحن او به تدریج به زمزمه گله مندانه ای تبدیل می شود.) اول مرداد، درست دو ساله که تو این خونه هستیم؛ در صورتیکه اگه رو زنگ درِ کوچه نبود، حتی اسم این پایینی هارم نمی دونستیم. تو یه همچه موقعیتی خوبه آدم یه کمی رفت و آمد کنه. اونا مردم زنده ای هستن. آدم با اونا دلش وا می شه. وانگهی، خانم درخشان به ام خیلی محبت می کنه. از وقتی به این دبیرستان منتقل شدم...

صدایش ناگهان بریده می شود؛ اما لبانش می جنبد. این برای آن است که بامداد دیگر نمی شنود. چند ثانیه. صدای زنگ تلفن. مریم سخن بی صدای خود را قطع می کند. گویی امیدی در دلش درخشیده است. به در راست چشم می دوزد؛ سپس از جا بلند می شود و به سرعت بیرون می رود.

صدای مریم: بله؟... بفرمایین... سلام. حال شما، احوال شما...؟ مرسی، بد نیستم... تو اتاق خودشه... خب؟ چه خبرا! پیداتون نیس خانم درخشان. (صدای خنده.) صحیح، صحیح... چرا خودتون این لطفو در حق ما نمی کنین؟... در هر صورت، منزل خودتونه... وا؟ (صدای خنده.) کاوه جون چی کار می کنه؟ حالش خوبه؟... بله خب، کم کم دیگه باید به فکر کودکستانش باشین... من؟ نه، کاری نمی کردم... فعلاً که برنامه ای نداریم؛ شاید آخر تابستون. شما چی؟... جدی می گین؟... عجب حرفی زدین! خب، خب، امیدوارم خوش بگذره... البته سوغاتی ما یادتون نمی ره... معلومه؛ از اون تخم گلای هلندی... ویارونه؟ (صدای خنده.) نه بابا، خبری نیس... نمی دونم... مرسی... مرسی... چشم، وظیفه مونه... اختیار دارین، خیلی خوشحال شدم که صداتونو شنیده م... سلام مارو ابلاغ بفرمایین... خدانگهدار.

صدای گوشی که روی دستگاه می افتد. سکوت. دمی بعد مریم از در چپ وارد می شود. گل سرخی به موهایش زده است. در این مدت بامداد کتابی در کتابخانه گذاشته و کتابی برداشته، و حالا مشغول است.

بامداد: تویی؟
مریم: این جا چه دمی پیدا کرده.
بامداد: آره.
مریم: اون پنجره رو باز کنم؟
بامداد: چی؟
مریم: می گم چطوره اون پنجره باز بمونه؟
بامداد: نه... بسته باشه.
مریم: خونه شمالیه، پنجره هاشم همه آهنی.
بامداد: آره، گرمارو بدجوری پس می ده.
مریم: آدم تو این هوا تنگه نفس می گیره.

بامداد ضمن آنکه مشغول مطالعه است، سیگاری آتش می زند. مریم روی صندلی راست می نشیند.

مریم: امروز خانم درخشان با شوهرش رفت هلند. این به اصطلاح سفر تابستون شونه. از وقتی کاوه شون پاگرد شده، اینا یه لحظه تو خونه بند نمی شن. (یک دم صدایش بریده می شود.) تمام گلارو آب دادم. (بامداد آرام سیگار می کشد و در هوا به دود خیره می شود.) بامداد، به نظر تو... من هیچ فرقی نکرده م؟
بامداد: نه... به نظرم نمی آد.
مریم: درست نگاه م کن! موهام چی؟
بامداد: گلو می گی؟
مریم: ناقلا! بالاخره دیدی.
بامداد: خوشگل کردی!
مریم: جدی؟ خوشحالم که اینو می گی.
بامداد: می خوای جایی بری؟
مریم: نه... چطور مگه؟
بامداد: هیچی.
مریم: خیلی دلم می خواد... واست جذاب باشم.
بامداد: البته که هستی.
مریم: می آی بریم یه هوایی تازه کنیم؟
بامداد: کجا؟
مریم: قدم می زنیم، یه بستنی میوه می خوریم، می ریم پارک، یا... چه می دونم، هر جا شد! خونه مهین می آی؟
بامداد: مدتیه برای ما تلفن نمی زنه.
مریم: آره، از وقتی که دعوت عروسی خواهر شوهرشو رد کردیم و نرفتیم، مثل اینکه خوشش نیومد. (مکث.) اون دفعه که رفتم خونه شون، تمام باغچه شونو گلای بنفشه کاشته بودن. (ناگهان با شور و هیجان.) می آی بریم؟
بامداد: اشکالی نداره؛ ولی...
مریم: اگه بریم، خیلی خوشحال می شه.
بامداد: می دونی که، دید و بازدیدهای رسمی واقعا کسلم می کنه.
مریم: عزیزم، خوبه که تو خواهرمو می شناسی. اون واقعا زن درویشیه؛ هیچوقتم اهل تجمل و خودنمایی نبوده.
بامداد: می دونم، می دونم، اون آدم بی ریائیه.
مریم: (در خود.) روزای اولی که می رفتیم خونه شون، یادت می آد؟ همیشه مارو با یه دسته گل بدرقه می کرد. چه گلای درشتی!
بامداد: تو چرا اِنقدر به گل علاقه داری؟
مریم: (با لبخندی خیره به گلدان.) اوه، اگه دست خودم بود... افسوس که تو این اتاقای دربسته کاری نمی شه کرد. (می رود دم پنجره، پرده را پس می زند و به بیرون نگاه می کند.) وقتی بچه بودم، اون روزا باغچه ما پر از گلای اطلسی بود. غروبا، ما یه گرامافون چاپ سگ داشتیم، می ذاشتیم رو تخت و گوش می کردیم. وقتی نوای موسیقی بلند می شد، گلا انگار بیدار می شدن؛ اونوقت... (صدایش بریده می شود؛ اما لبانش همچنان می جنبد.)
صدا : این مثل فوران یک چاه نفت است. آرام، سپس پرخروش فواره می زند و فضا را تا دوردست آلوده می کند؛ اما سرانجام مهار خواهد شد. مقدر این است. چاهِ ما مهار می شود و آهسته آهسته فروکش می کند؛ در حالیکه خون سیاه گلوگاه آن همچنان در دشت موج می زند.
مریم: تابستونم داره تمام می شه؛ ولی ما از مهتابی مون استفاده نکردیم. (مکث.) چه بارونی می آد!
بامداد: بارون می آد؟
مریم: (پیشانی اش را روی شیشه می گذارد؛ با لحنی که دور و خیال انگیز شده است.) وقتی بارون می آد، دنیا یه لطافت مخصوصی پیدا می کنه؛ مثل اینکه روح آدم داره آبیاری می شه ــ تو فکر می کنی خانم درخشان برگشته؟
بامداد: نمی دونم.
مریم: اگه می شد زیر بارون کمی قدم بزنیم... (پرده را پیش می کشد و آهسته به سوی بامداد می آید.) بامی!
بامداد: چی می گی عزیزم؟
مریم: برام یه چیزی بخون.
بامداد: مثلاً چی؟
مریم: اینایی که می نویسی.
بامداد: اینا...
مریم: تو، تمام وقتایی که خونه ای، پشت این میز نشسته ی.
بامداد: من...
مریم: روزا و شبای طولانی... لابد یه کاری می کنی؛ مگه نه؟
بامداد: اوه، من فقط خودمو خسته می کنم.
مریم: تو این مدت تو همه ش سیگار کشیدی، همه ش نوشتی. من تورو همیشه پشت این میز قوز کرده دیدم.
بامداد: من به این میز عادت کرده مَری.
مریم: (با سماجت.) تو... این میزو از کجا آوردی؟
بامداد: از یه فرانسوی مهاجر خریدم.
مریم: وا؟ (کودکانه دستی به روی میز می کشد.) اما تو هیچوقت به ام نگفتی چی می نویسی.
بامداد: من به هیچکس نمی گم عزیزم.
مریم: چرا؟
بامداد: چون اگه بگم، اون موضوع دیگه جاذبه خودشو برای من از دست می ده.
مریم: ولی من با اونای دیگه فرق می کنم؛ نمی کنم؟
بامداد: معلومه که فرق می کنی.
مریم: پس برام بخون.
بامداد: حالا نه.
مریم: کی؟

نظرات کاربران
درباره کتاب از پشت شيشه‌ها

خوب. کوتاه . ایرانی
در 1 سال پیش توسط