فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب زنده - میری
گزینه شعرهای چهار دهه

نسخه الکترونیک کتاب زنده - میری به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب زنده - میری

«زنده-میری» گزینه شعرهای چهار دهه از آثار بهاالدین خرمشاهی است.
بهاءالدین خرمشاهی ( -۱۳۳۴) نویسنده، شاعر‌، مترجم،‌ روزنامه‌نگار،‌ طنزپرداز و فرهنگ نویس است که تالیفات او با موضوع حافظ‌شناسی از شناخته‌شده ترین تالیفات در این زمینه برشمرده می‌شود.
در بخشی از این کتاب می‌خوانیم:
«ای باده عشق ناب‌تر باش
خم بشکن از این شراب‌تر باش

ای هر چه ستاره از تو روشن
یلدا شکن، آفتاب‌تر باش

هر چند چو شبنمی ز لالی
از شبنم بی‌حجاب‌تر باش

هر چند زمان شتاب دارد
غم نیست تو بی‌شتاب‌تر باش

چون دُر به صدف به سینه من
بنشین و ز دُر خوشاب‌تر باش

دست از طلب تو برندارم
از این هم دیریاب‌تر باش».

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.48 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب زنده - میری

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

ترجمان(۲)

نگاه تو چو سبک پا و سرگران آید 
به مرگ زار تن من نسیم جان آید

چه حاجت است به لفظی که دست و پایش نیست 
نگاه در سخن عشق ترجمان آید

لبان خویش چنان بر لب تو باید بست 
که طفل بوسه در آن تنگنا به جان آید

گره زدم درِ اندیشه خانه دل را 
مباد غیر خیال تو در گمان آید

سرشک سُرخم از آن رهگذار خونین است 
که هر چه می رود از دل به دیده آن آید

مکن خیالِ گرانجان من که می ترسم 
خطور هم به چنان خاطری گران آید

خموش باش که نازک نهال لفظ دری 
ز بار نکته بسیار ناتوان آید

۲۵ آذر ۱۳۴۳

شبچراغ

پرنیان موج
پرنیان دود رنگ سیم بفت موج
تار و پودش از شب و شتاب
از نسیم ظلمت شبانه می وزید.

پُرغرور
قوی شب سپرده بود
سینه را به پرنیان موج
باد... ارزن ستاره می فشاند.
در شیار چینه دان موج

شب: گود بود، بیگدار بود: واژگونه بود.

نغمه های موج ــ خُرد و تُرد ــ
از طنین شب نمی شکست.
قلوه سنگ ماه، زد به ساتگین شب
ساتگین شب نمی شکست.
نرم نرم
هاله ای به رنگ وهم
ــ همچو شیر پرده ای که جان گرفت ــ
سایه ای سیاه و صیقلی، از شکاف پرنیان موج
سرکشید، جنبشی به خویش داد، راهی کرانه شد

ــ بهمن شبانه ــ: گاو عنبرین
روی دوش زنگیان موج
راهی کرانه شد.

در کرانه مادیان شب

شیهه در گلو، شغب زده
شاد و شنگ می چمید، می چرید...
گاهی از جنون شهوتش شگرف...
خیز می گرفت، یال می فشاند
بادبان سینه می فراشت
از کرانه تا کرانه می دوید
باز می نشست باز می چمید
باز... در همان مدارِ بسته می دوید.

گاو عنبرین ز دوش زنگیان پیاده شد.
چون سفینه ای به شن نشست.

جُنبشی به خویش داد
ــ بهمن شبانه ــ در نشیب شب سُرید.

مادیان شب گریخت.
شبچراغ...
تاروپود شب گسیخت
شب شکن...
شبچراغ... شب شکن... شب شکسته شد
در افق در رواق باستانی افق
قالیِ بلند شب
زیر پایکوب لحظه ها
نخ نما شدن گرفت.

ای نگین بدگهر!... ای نگین بی نژادِ روز:
شبچراغ ما کجاست؟ شبچراغ ما...

شهریور ۴۶

کتیبه ای بر باد

ای نیامدگان
که مجذور فرزندان مایید
که سایه یک جنگ
مانند رودخانه بی گدار زمان
برای همیشه از ما جداتان می کند
ما خود را چگونه برایتان حکایت کنیم؟
***
اضطراب ما را
نه تاریخ به شما خواهد گفت
و نه هیچ گونه روایتی.
ما اضطراب خود را
در ذات خود مخمّر می کنیم
و از تنگنای پیچاپیچ آفرینش
ــ که گذشته ایم و خواهید گذشت ــ
به سوی شما روانه خواهیم کرد
***
در چشمان فردای شما
وحشت امروز ما خواهد درخشید
***
ما در روزگاری زیستیم که صلح
استثنایی بر قانون بود
ما مردمان جنگل بودیم
جنگل های پولادین
ما ذوحیاتینی بودیم
که در نیزار نه
در نیزه زار بالید
***
زمانی بود که آدمیت به دنیا نیامده بود
و زمانی آمد که آدمیت از دنیا رفته بود
و این زمانه ما بود
در زمانه ما
تنها یک ترازو میزان بود
و آن نیز از آن فرشته عدالت بود
که نه فرشته بود نه عدالت.
***
زمانه ما به عیسای مصلوب می مانست
که از صلیب خویش
فروشدن نمی توانست
و به آسمان ها فرامی شد
***
اما به هرحال
ما برادرانه زندگی کردیم
چونان هابیل و قابیل
***
ای نیامدگان
آورنده شما
جهل و جنون ماست.
***
ما را تا چشم گشودیم
و پیش از آن که چشم بگشاییم
در سقوطی جاودان افکندند
ما نیز انتقام خود را
نه از پدران که از فرزندان می کشیم
انتقام خود را
غریزه نام می نهیم
و شما را ای نیامدگان
سقوطی جاودانه می دهیم.
شما را به دور و تسلسل ابدیت می افکنیم
به سرگیجه ابدیت
که سرگیجه هست
و ابدیت نیست
و سرگیجه ای ابدی است.
***
این طناب را که بی رحمانه از کتف های شما می گذرد
ما نرشته ایم
***
اکنون زمین
این گوی بازیچه
عقابی را می ماند مغرور
که تیری دو بالش را به هم دوخته باشد
***
زمین که از چلّه کمان خورشید
پروازی به سوی عرش آغازیده بود
اکنون چاله ای را می جوید
سزاوار سقوط
***
ما از آسمان به تنگ آمدیم
زمین از آتش پدید آمد
و ما از زمین
و آتش از ما
و آتش به زمین بازخواهد گشت.
***
در دیوان های شعر
جایی برای محاکمه دیوان نیست
دیوان های شعر
سرشار از عطوفت صلحند
***
ما بانگ خود را
آه ای نیامدگان
که بیشتر از صیحه ای نبود
در این گنبد دوّار رها کردیم
وقتی وجود داشته ایم
که این صیحه
در گوشتان بیاویزد.

تا وقت قهقهه خورشید

من با حیات مختصر خویش
ــ منشور هفت رنگ دگردیسی ــ
دلداده با ترنم اشیا
پژواک آفرینش را
یکپارچه سماعم.

من با حیات مختصر خویش
ــ شریان ترعه طاعون ــ
با آبشار خونم
بر آسیای شقیقه.
با کرت چشم هایم لم یزرع
زندانی درنگ افق
یکپارچه سماعم.

من در کدوی ماه قدح می بندم
با چنگ زهره می رقصم
وز عقد پروین می آویزم
و آنگاه... بی حاصل از تلاش پریشان
آرام بر گلیم شب می خسبم
مهتاب در کمند نمی افتد.

برمی خیزم
در جام جمجمه خورشید
پستان کهکشان را می دوشم
ــ لاجرعه می نوشم
کشکول ماه را
از سکه ستاره می انبارم
هر شب من و پلنگی می کوشیم
تا وقت قهقهه خورشید
اما
مهتاب در کمند نمی افتد.

بهمن ۴۶

گزینه : شعرهای دهه چهل (از کتاب کتیبه ای بر باد)

اشاره

چل سال گذشته است زین دفتر شعر
 او در بر من نشسته من در بر شعر

هر چند که خواب دیده ام گوهر شعر
 از خواب و خیال است برون جوهر شعر

این شعرواره ها که بخش نخست آن گزینه ای از کتیبه ای بر باد برگرفته شده (شعرهای سال های ۴۶ تا ۱۳۵۱ / ۲۲ تا ۲۷ سالگی) و حتی شعرهای دهه های بعدی خود می دانم اهمیت چندانی ندارد. در آن ایام، حتی در این ایام هم، برای من گاهی حالی به هم می رسد در چنین حالی مهم شعر سرودن است، نه شعر مهم. مگر شعر ماندگار و ماندنی و خواندنی سرودن کار آسانی است؟ با سخت کوشی و «به زور و زر میسّر نیست این کار».
شاید بتوانم صمیمانه اقرار کنم که برخلاف ضرب المثل یا قول مشهور عربی که می گوید: «المرء مفتون بابنه و شعره» (هر کسی دل بسته به شعر خود و فرزند خویش است) هیچ گونه مفتونی بدخیم و خودخواهانه ای نسبت به شعرهای خود و چاپ و نشر آن ها ندارم. امّا این پدیده جادویی غریب رهایی بخش را دوست دارم. به قول حافظ:
ز باده هیچت اگر نیست این نه بس که تو را 
دمی ز وسوسه عقل بی خبر دارد

باری شیفته خود شعرم ــ و در اغلب قوالب (ژانرهای) کهن، نو و فرا نو شعر سروده ام ــ که نوابغی چون فردوسی و خیام و مولوی و سعدی و حافظ و چند تن دیگر در ادب فارسی آن را به اوج رسانده اند. دیگر چه جای شیفتگی به شعر خود باقی می ماند (نقل از یادداشتی که بر تک نسخه خانوادگی کتیبه ای بر باد (پیام، ۱۳۵۱) نوشته ام).

بانگ جرس(۱)

بازوی من خم می شود، یعنی خدا هست 
مه بیش یا کم می شود، یعنی خدا هست

مرغ مهاجر را در اقصی نقطه خاک
دانه فراهم می شود، یعنی خدا هست

وقتی که گندمزار، پیش عطر باران 
سر تا قدم خم می شود، یعنی خدا هست

وقتی درختان کرده دست خویش، بالا
وان ابر، نم نم می شود، یعنی خدا هست

وقتی حباب پاکدل بر روی برفاب
همجام شبنم می شود، یعنی خدا هست

وقتی سلوک جویباری رو به دریا 
همرنگ زمزم می شود، یعنی خدا هست

وقتی پرستو جوجه های تازه زا را 
مستانه همدم می شود، یعنی خدا هست

وقتی بهاران زایی آهو و پاژن 
رسمی دمادم می شود، یعنی خدا هست

وقتی هراس قدسی آرام بخشی 
با سینه محرم می شود، یعنی خدا هست

وقتی که بیم آسمان آشوب و مه بانگ 
آرام جانم می شود، یعنی خدا هست

بانگ جرس می آید از آن دوردستان 
دیگر مسلم می شود، یعنی خدا هست

گهگاه طبعی از تجلی بار گیرد 
مانند مریم می شود، یعنی خدا هست

گویی شراب دیرساله بود این شعر 
جامی اگر جم می شود، یعنی خدا هست

فرمود با قلب شکسته همنشینم 
غمگین چو بی غم می شود، یعنی خدا هست

بر زخم تنهایی و تاریکی و تلخی 
تا عشق مرهم می شود، یعنی خدا هست

وقتی دلی با صد هزاران رهزن فکر 
مایل به حق هم می شود، یعنی خدا هست

دنیا تلنباری به روی همدگر نیست 
وقتی منظم می شود، یعنی خدا هست

دنیا توانستی نباشد، هست اما 
عالم چو عالم می شود، یعنی خدا هست

۱۳۸۴/۷/۱۲

نظرات کاربران درباره کتاب زنده - میری