فیدیبو نماینده قانونی انتشارات برکه خورشید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زندگی شیرین

کتاب زندگی شیرین

نسخه الکترونیک کتاب زندگی شیرین به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب زندگی شیرین

بهمن سبد گل بزرگی را به دستم داد: خدا بد نده شیرین خانوم. الان بهترین؟ خواستم بگویم "بله" جوابی که حتما اینها هم منتظر شنیدنش بودند اما تصمیم گرفتم حرف دلم را که شده بود سوهان روحم و مدام شب تا صبح در ذهنم مثل مته می‌جنبید را بزنم.سینه صاف کردم و ناخودآگاه سرجایم صاف نشستم: راستش خوب نیستم. تو این موقعیت خیلی به فرشاد احتیاج دارم ولی اونم گرفتار این خونه سازی نحس شده...شما اگه از اولش گفته بودی که قراره کارها بیفته گردن فرشاد و اینطوری اونجا گرفتار بشه شاید ما هم یه تصمیم دیگه می‌گرفتیم. به فرشاد نگاه کردم تا ببینم مثل وقتهایی که از حرفهای من حرص می‌خورد یا بهش برخورده، چشم غره می‌رود یا نه؟ اما لبخند نامرئی‌اش دلم را قرص کرد و ادامه دادم: می‌دونید غده‌ای که جراحی کردن سرطانی بوده و من حالا حالاها باید درگیر شیمی‌درمانی و آزمایشگاه و بیمارستان باشم، آرمان هم که امسال کنکوریه، آزاده هم که نه تنها کمک نیست خودش یه عالم وقت و انرژی می‌خواد... پری خودش را جمع و جور کرد و دهنش را کج کرد. پیدا بود انتظار نداشته من این حرفها را پیش بکشم از بس که همیشه سکوت کرده بودم. آهسته و بدعنق جواب داد: شیرین جون هرکس مختاره برای زندگیش تصمیم بگیره. من نتونستم بدون بهمن...تو هم اگه نمی‌تونی، آقا فرشاد باید یه راه حل پیدا کنه.من خدای نکرده نمی‌خواستم کارا رو بندازم گردن ایشون، خودشون قبول کردن شرایط جدید رو...

ادامه...

بخشی از کتاب زندگی شیرین

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل یک

خانه ساکت بود.ساعت محبوب من...فرشاد رفته بود سر کار،آرمان هم مدرسه بود و آزاده هم صبح تا بعد از ظهرتو دانشگاه کلاس داشت. روی صندلی پایه بلند، پشت پیشخان آشپزخانه نشستم تا قبل از شروع کار روزانه، یک لیوان چای تلخ بخورم.از همان بالا به میز گلدان هایم هم نگاه می کردم و از دیدنشان حظ می بردم. چند سال بود که تک به تک این عادت ها را مثل یک مناسک مقدس بجا می آوردم؟ جواب خودم را دادم از وقتی بچه ها مدرسه ای شدند.از همان وقت عادت کرده بودم بعد از رفتنشان یک لیوان چای بریزم برای خودم و در سکوت و آرامش خانه نرم نرم و جرعه جرعه بنوشم و از تلخی و گسی هم زمان چای لذت ببرم.
نسرین می گفت عادت کردن خطرناک است. مثل اعتیاد به مخدر، ترک کردن هر عادتی هم طبعا سخت و جانفرساست. درد داشت و زمان می برد. این بود که سعی می کرد تند تند لباس ها و وسایلش را ببخشد و هر چند ماه یک بار، کل دکوراسیون خانه اش را عوض کند برعکس من...با اندوه خانه را از زیر نظر گذراندم. تک تک وسایلم را با وسواس و کلی گشت و گذار خریده بودم.به تک تکشان علاقه داشتم.خانه ام یک نشیمن جمع و جور داشت با یک دست مبل راحتی سفید و سبزکه عصرها روی آن ها می نشستیم و تلویزیون می دیدیم. سالن پذیرایی خیلی بزرگ نبود اما دو پنجره سرتا سری داشت. زیر پنجره میز ناهارخوری را گذاشته بودم که وقت غذا خوردن بشود حیاط سبز و باصفا را دید زد.اتاق هایمان هم کوچک بود اما هرکدام را با سلیقه و کلی زحمت دکور کرده بودم.
برای من بهترین نقطه خانه آشپزخانه بود. با کابینت های کرم و قهوه ای...با یک میز جمع و جور چهارنفره که هروقت دوستی به دیدنم می آمد می نشستیم پشتش و چای می خوردیم و حرف می زدیم. ظرف کیک خوری بلوری روی میز همیشه کیک داشت.عاشق پختن انواع کیک ها بودم. وانیلی...قهوه...کاراملی...شکلاتی...
آخرین جرعه چای را که فرو دادم فکر کردم حق با نسرین بود.عادت خطرناک است. حالا چطور از این خانه دل بکنم؟ به سنگینی از صندلی پایین آمدم. سعی کردم به منظره حیاط نگاه نکنم. از همان لحظه دلم برای حیاط تنگ شده بود. از وقتی فرشاد گفته بود خانه را برای فروش گذاشته است، دست و دلم به کار نمی رفت. ولی این را هم می دانستم وقتی فرشاد تصمیمی می گیرد محال است منصرف شود.حتی احتمال می دادم شاید که برای خانه مشتری هم زیر سر داشته باشد و حرف هایشان را هم زده باشند که به من خبر داده است. چون می گذاشت دقیقه نود خبری بدهد تا مبادا من مخالفتی کنم و اوقاتش تلخ شود. این اواخر زیاد با هم حرف نمی زدیم، یعنی حرفی هم نداشتیم بزنیم. روزهای هردومان انقدر تکراری و عادی شده بود که چشم بسته می دانستیم دیگری چه کرده در طول روز، حرفی هم اگر بود درباره بچه ها یا خرج خانه و امثال اینها بود.
دستکش هایم را دست کردم و سراغ جمع کردن بساط صبحانه رفتم. هرچقدر هم که ناراحت و مضطرب بودم نمی توانستم تحمل کنم ظرفهای صبحانه همان طور نشُسته بهم زل بزنند. بعد از آن هم باید ریخت و پاش های بچه ها را جمع می کردم. هرچه آرمان مرتب و منظم بود آزاده شلخته و نامرتب بود. برای اینکه آرام تر بشوم سی دی محبوبم را گذاشتم و لباس های کثیف آزاده را که همه جای اتاقش پخش کرده بود برداشتم و در سبد لباس های کثیف ریختم.روی میز توالت اتاقش محشری از ماتیک و سایه چشم درهم ریخته شده و رژگونه به ته رسیده بود.اسپری و عطرهای بدون در و لاک ناخن های خشک شده...دلم می خواست همه چیز را در کیسه زباله بریزم ولی می دانستم بعدش باید منتظر قیامت به پا کردن آزاده بمانم. با آن زبان دومتریِ تلخ و گزنده اش! در اتاق را بستم و به تراس رفتم. جاسیگاری فرشاد را از روی لبه تراس برداشتم و نفس عمیقی کشیدم، هوا درخشان و تمیز بود و بوی باران دیشب هنوز در فضا موج می زد. هوس پیاده روی در پارک کوچک کنار خانه را در دل کشتم و در تراس را بستم.همه جا که تر و تمیز شد نشستم روی مبل تا به مامان زهره تلفن کنم. او هم عادت داشت که من هر روز بین ساعت نه تا ده احوالش را بپرسم.عادت چیز عجیبی است در عین حالی که تسکین دهنده و تسلا بخش است آزار دهنده هم هست. انگار که مجبورت می کند... مثل همیشه تلفن روی دستگاه نبود و کلی گشتم تا زیر یک عالم جزوه و کاغذ روی میز آزاده پیدایش کردم. شارژش تمام شده بود و مجبور بودم صبر کنم. "غذا چی بپزم " هم قسمت عمده روزم را پر می کرد. هرچه می پختم یکی ناراضی بود.هرچه همه دوست داشتند تازه درست کرده بودم و هرچه می شد که بپزم هیچکس دوست نداشت! غم شکم چیزی تکراری برای همه خانواده ها و زمان ها بود به گمانم.
به اسم غذاها که در ذهنم رژه می رفتند فکر می کردم اما حواسم به خانه عزیزم بود. یعنی قرار بود چه کسی صاحب این خانه بشود؟ شاید سرهنگ که دلش می خواست پسرش بیاید نزدیکش زندگی کند؟ شاید هم آقای اصلانی که همیشه از کم نوری خانه اش می نالید؟ یاد روزی افتادم که این خانه را دیده بودم.
با وام و پس انداز چند ساله و قرض و فروش طلاهای من مقداری پول جمع کرده بودیم و دنبال خانه ای که هم در محل خوبی باشد،هم خوش ساخت و نقشه باشد دوره افتاده بودیم در تهران. هرجا را می دیدیم ایرادی داشت. یا محله شلوغ و بدی داشت یا خانه کهنه و کلنگی بود یا نقشه بدفرم و قناس داشت. پاییز بود که یک بنگاهی اینجا را نشانمان داد و از همان اول که چشمم به حیاط خانه افتاد دلم رفت. درخت های نارنجی و زرد شده، نیمکت چوبی و چراغ پایه بلند وسط حیاط... بعد هم نقشه شیک و قشنگ خانه و من که در رویایم همه جا را دکور می کردم. در ذهنم مبل و میز و تخت و کتابخانه می خریدم. فرشاد هم خانه را در همان نگاه اول پسندید.برای خریدش کلی زیر بار قرض رفتیم اما با عشق و خوشحالی واردش شدیم و کم کم با وسایل دلخواهمان پرش کردیم. چند بار در این خانه برای بچه ها تولد گرفته بودم؟ برای فرشاد؟ چند بارسالگرد ازدواجمان را جشن گرفتیم؟ چند بار دورهمی های دوستانه و صدای غش غش خنده و آوازاین خانه را پر کرده بود؟ سرم را تکان دادم تا حسرت هایم ته نشین نشود.
اسم غذاها از ذهنم پرید. دیشب بعد از اینکه سریال تمام شده و آزاده به اتاقش رفته بود تا با دوستش تلفنی حرف بزند و آرمان هم شب بخیر گفته بود، فرشاد خیلی مختصر و مفید اعلام کرده بود تصمیم دارد با بهمن یک زمین بخرد و شراکتی بسازد. وقتی پرسیدم با کدام پول؟ خیلی راحت و بدون مکث گفت خانه را گذاشته برای فروش.
جوری گفت که انگار اصلا موضوع مهمی نیست. مثل یک حرف عادی و روزمره! انگار بگوید می خواهد یک کیلو انار بخرد یا سیب...دلم فرو ریخت. اما نشان ندادم که قلبم دارد در حلقم می تپد. خودم را جمع و جور کردم و پرسیدم: پس کارت چه می شود؟
سرجنباند و باز گفت تصمیم گرفته خودش را باز خرید کند.
کلماتی که خیلی پیش پا افتاده تلفظ می شدند مثل آوار می ریختند روی سرم و گردنم داشت زیر سنگینی شان خرد می شد. خبرهای مهم و سرنوشت ساز با چنان بی اعتنایی در دهان فرشاد می چرخیدند که انگار آدامس ارزان قیمتی را بجود. حالا داشت به من می گفت؟ به زور گفتم: آخه چرا؟ چه زود تصمیم گرفتی...
باخونسردی گفت: خیلی وقته که دارم به این قضیه فکر می کنم و سبک و سنگینش می کنم. دیگه کار کردن تو شرکت فایده نداره. وضع و اوضاع شرکتای خصوصی همه ریخته بهم...اصولا دیگه کار کردن برای مردم فایده نداره. تازه ما دیر به فکر افتادیم ولی به هرحال جلو ضرر رو از هرکجا بگیری منفعته.
کلمات هجوم می آوردند به ذهنم: یعنی نظر و عقیده من اصلا اهمیت نداشت؟ نباید برای این تصمیمات مهم با من هم مشورت می کردی؟ به زحمت گفتم: چرا هیچی به من نگفتی پس؟
بی آنکه نگاهم کند جواب داد: مگه تو پرسیدی؟
می خواستم بگویم من که نمی دانم در سر تو چه می گذرد، از کجا چیزی را که نمی دانم بپرسم؟ اما حرفی نزدم چون می دانستم بی فایده است. فرشاد انقدر آسمان و ریسمان می بافت تا در نهایت حق را به او بدهی حالا اگر بدهکار نمی شدی شانس یارت بود. در طول این سالها فهمیده بودم نمی توانم در بحث و جدل پا به پای فرشاد بروم.استدلال های خودش را به زور به خورد طرف می داد. گاهی هم سفسطه می کرد تا حرفش را پیش ببرد و درنهایت اگر کسی در بحث با او مقاومت می کرد شروع می کرد به فرافکنی...چنان بحث اصلی را منحرف می کرد و می برد به جایی که می دانست طرف مقابل در آن نقطه، کم خواهد آورد که خودت هم می ماندی چطور به آن نقطه رسیده ای؟ در طول سالها کم کم به سکوت رسیده بودم چون حوصله بحث کردن نداشتم. یاد گرفته بودم فقط در وقت لزوم حرف بزنم و جوری صحبت کنم که وارد هیچ نوع بحثی نشوم. فکر می کردم همین که غذا و چای و میوه و دسر آماده باشد و خانه از تمیزی برق بزند و لباس هایشان تمیز و اتو کشیده در کمدها آویزان باشد کافی است.اولویت را همیشه به خواست بقیه می دادم. یاد گرفته بودم که برای خودم منتظر بمانم. منتظر بمانم که پول به دستم برسد، منتظر بمانم که وقتم آزاد شود، منتظر بمانم تا حال و جان داشته باشم تا به آرزوها و خواست های خودم برسم اما همیشه یکی از این موارد را کم داشتم. یا پول یا وقت یا جان...
یک بسته گوشت قیمه ای از فریزر بیرون گذاشتم. خورشت قیمه یک غذای همه پسند بود.شاید که آزاده با اشتیاق به بشقاب غذایش یورش نمی برد اما اَخ و پیف هم نمی کرد.
خیالم که از غذا راحت شد شماره خانه مامان زهره را گرفتم. می دانستم منتظر زنگ من است. فوری گوشی را برداشت.طبق عادت احوال دست و پای همیشه دردناکش را پرسیدم.او هم حال بچه ها و فرشاد را تک به تک پرسید.بعد گفت قرار است نسرین بعد از نهار دنبالش بیاید تا با هم بروند دیدن افسانه.
پرسیدم: مگه افسانه چش شده؟
آه کشید: تو خبر نداری؟ افسانه بیمارستانه...
قیافه دختر خاله پدرم جلوی چشمم آمد. تصویر زن چاق و خوش قلبی با موهای فرفری که همیشه مثل ابر دور صورتش را می پوشاند و صدای خنده ای طوفانی و از ته دل.
- چرا بیمارستانه؟
مادر نفس عمیقی کشید.می دانستم بعد از این نفس عمیق سیر تا پیاز ماجرای افسانه را تعریف خواهد کرد.اما مختصر گفت اتفاقی ملیحه را در شیرینی فروشی دیده و او گفته که افسانه سرطان سینه دارد و قرار است غده بدخیم را جراحی کنند تا برش دارند. مادربرای احوالپرسی همان روز به خانه افسانه زنگ زده اما شوهرش گفته بود افسانه بدحال است و نمی خواهد با کسی حرف بزند اما به مادر خبر داده بود قرار است کی برای عمل جراحی بروند و حالا مادر از طریق ملیحه فهمیده بود امروز صبح عملش کرده اند و می خواست با نسرین برود دیدنش.پرسید: تو هم میایی؟
برنامه عصر را در ذهنم مرور کردم. آرمان معلم ریاضی داشت و نمی شد که من تنهایشان بگذارم. گفتم که نمی توانم و آرمان معلم دارد.
مامان زهره باز آه کشید: مادر تو هم خیلی خودت رو گرفتار خونه و بچه ها کردی. تو رو خدا برای خودت هم وقت بذار.این دو تا که دیگه بچه نیستن مدام تر و خشکشون می کنی.
گفتم که چشم و تا فرصت پیدا کنم برای دیدن افسانه می روم. بعد که خداحافظی کردیم برای مدتی روی همان مبل وارفتم. سرطان شده بود مثل سرما خوردگی...فکر کردم افسانه وقتی فهمیده است که سرطان دارد چه حالی شده است؟ او هم دو پسر داشت. یکی دانشجو بود و آن یکی تازه نامزد کرده بود.
بچه ها را بزرگ می کنی به هوای دیدن بالندگی و رشد و موفقیتشان، آن وقت مریضی مثل طلبکاری که در به در دنبالت باشد با حکم جلبی در دست، یقه ات را چنگ می زند و گیرش میفتی. یا جانت را می گیرد یا پولت را می بلعد. صدای خنده از ته دل افسانه در گوشم پیچید. یعنی چطور فهمیده بود که سرطان دارد؟ بی اختیار از روی لباس دست روی سینه ام گذاشتم. قلبم آن زیر تند تند می زد.

مقدمه

"خوب حالا که همه چیز آروم گرفته و من از اون روزهای سخت فاصله گرفته ام می تونم بشینم و درموردش بنویسم. حالا نوشتن اینا چه دردی رو از من قراره درمون کنه نمی دونم. فقط می دونم با نوشتن آرامش زیادی پیدا می کنم و این روزها خیلی خیلی بهش نیازمندم.
بلد نیستم خوب بنویسم و نمی تونم بگم من همیشه تو مدرسه نمره انشام بیست بود! نه اتفاقا سر زنگ انشا عزا می گرفتم که حالا چه کار کنم چون انقدر فکر می کردم که چطور بهترین رو بنویسم که وقت تموم می شد و من مجبور بودم هول هولکی یه چیزی سرهم کنم. ولی حالا به لطف نسرین یه ترم نویسندگی خلاق شرکت کردم و ترم بعدی رو خودم اسم نوشتم از بس کلاس خوبیه. جایی که درباره کتابهای معروف و شاهکارهای ادبیات دنیا حرف می زنن و استاد کلاس که خودش هم نویسنده است به اختصار درمورد شاخص های آثار هر نویسنده توضیح می ده. از بین همه نویسنده ها کار ناباکوف رو می پسندم که همون اول کار خلاصه ای از کل ماجرا رو می گه و خواننده می دونه قراره چی بخونه. حالا این فایده اش چیه؟ استاد می گه فایده اش اینه که خواننده عطش دانستن ماجرا رو نداره و بجاش روی مضمون داستان تمرکز می کنه.حالا نمی دونم این چیزی که من قراره بنویسم تمرکز روی مضمون رو نیاز داره یا نه؟ به هرحال برای من حاصل یک عمر تجربه سخت و تلخه که تصمیم گرفتم روی کاغذ بنویسمش. به قول مامان زهره، حالا من می گم تو خواه پند گیر و خواه ملال! اگه آزاده بود پوزخند می زد: ملال می گیریم ولش کن! اما انگار آرمان با اون نگاه مهربونش بهم دل می ده:" بنویس. داستانت رو بنویس و خودت رو از دستش خلاص کن." عاطفه هم حتما می گفت " خودت مهمی، دوست داری بنویسی؟ پس بنویس." نسرین هم بی حرف به من جرات می ده، اصلا او بی خبر از من این کلاس رو برام پیدا کرد و اسمم رو نوشت.
به هرحال که من تصمیم گرفتم بنویسمش. می خوام برای ترم بعد هم ثبت نام کنم و استاد گفته تو این فاصله سعی کنیم چیزکی بنویسیم. حتی اگه شده چند صفحه! می گه نوشتن باید نظم داشته باشه. هرروز و در یک ساعت منظم! مثل مشق... کم کم می شه عادت. حتی توصیه کرده همیشه همراهمون یه دفتر یادداشت کوچولو داشته باشیم و هرچیزی که به نظرمون جالبه رو بنویسیم. حتی شده حرفهای روزمره مردم کوچه و بازار...حتی یک ایده کوچیک! من هم به حرفش گوش کردم هرشب وقتی همه می خوابن و کارهای روزمره من تموم میشه و خیالم از بابت کارهای فردا راحت، می شینم پشت میز تحریر کوچیک و جمع و جوری که نسرین برای تولدم خریده و اول مدتی زل می زنم به دسته کاغذهای سفید و لیوان دسته داری که سفالی و رنگارنگه و توش پر از خودکار و مداده...حتی نگاه کردن به اینا هم ذوق داره برای من. منی که یک عمر دلم خواسته همه راضی باشن جز خودم. منی که همیشه مثل یک پادری تو خونه خوش آمد گو بودم به هرکس... منی که مدتها بود خودم رو گم کرده بودم و دیگه یادم نمی آمد از چی خوشم میاد و چی دوست ندارم. ولی بعد از روزها زل زدن به کاغذ سفیدها و مداد و خودکارها تازه تصمیم گرفتم که از چی بنویسم!
حالا به سبک ناباکوف بهتون می گم که این درباره زندگی منه...نه کل زندگی چهل ساله ام...این فقط در مورد دوسال آخر زندگی منه...درباره زندگی زنی که خیلی به موقعیت محکم زندگی اش مطمئن بود و بهش می نازید و بعد یکهو زمینِ زندگی اش زیر پاش لرزید! در عرض فقط دو سال، هرچه داشت از دست داد...این زندگی منه. زندگی شیرین! "

نظرات کاربران درباره کتاب زندگی شیرین

من قلم ایشون رو با کتاب مهر و مهتاب تجربه کردم و پس از اون هر کتاب دیگه ای از ایشون خوندم واقعا لذت بردم گرچه شاید به نظر من مهر و مهتاب چیز دیگری بود.
در 2 سال پیش توسط فاطمه صباغیان
رمان مهر و مهتاب و دختری در مه رو خوندم.البته به پیشنهاد دوستم که نویسنده س.واقعا عالی بود.به قلم خانم حمزه لو واقعا ایمان آوردم.حرف نداره.
در 2 سال پیش توسط شیرین حسنی درآباد
لطفا به جز این چهارتا رمان های دیگه خانم حمزه لو رو هم بگذارین.
در 2 سال پیش توسط شیرین حسنی درآباد
خوب خریدمش برم بخونم ببینم چطوره
در 2 سال پیش توسط حسن احمدی
قلم روان و گیرا با موضوعی که در جامعه ی ما نمونه مشابه آن زیاد است. در مواردی آموزنده بود.
در 2 سال پیش توسط س. سادات روحانی
من هنوز این کتابو نخوندم در اولین فرصت میخونم فقط میخواستم بگم کتابای خانوم حمزه لو واقعا بسیار زیباست و به جای داستانهای بی محتوا هرکدوم از آثارشون واقعیت اجتماعو نشون میده و خیلی قشنگه
در 2 سال پیش توسط mab...i68
رمان های خانوم حمزه لو از اون پاپ رمان هایی نیست که حتما باید کادوپیچ بشن برای کتاب خونای غیرحرفه ای. نه من که خوشم میاد از کتاباش. معضلات رو تو زندگی واقعی حل می کنه هم سرگرم می شی و هم حرفی تهش هست. فیدیبو از رمان های ایرانی تو این نفسای اخر تابستوم زیادتر بزار تو طرح مرسیلر (:
در 1 سال پیش توسط سامان
نمیشه بهش گفت یک اثر هنری وزین !! ولی یک زندگی رو خوب به تصویر کشیده و نتیجه گیری خیلی خوبی داره . راستش من یک شب بیخوابی به سرم زد این کتاب رو خریدم و تا صبح تمومش کردم . در کنار همه کتابهای موفقیت و روانشناسی معروفی که خوندم می تونم بگم این کتاب بیشتر از اونها تاثیر بسیار خوبی تو حال من داشت البته شاید هم مکمل اونها بود ! و با اینکه کل شب رو بیدار بودم روز بعدش پر از انرژی بودم . خوندنش رو به خانمهای ایرانی توصیه میکنم خصوصا اونهایی که زیاد اهل خوندن نیستند چون خیلی روون نوشته شده و شروع خوبی هست برای کتابخونی .
در 1 سال پیش توسط gol...kha
یکی از بهترین رمان هایی که خوندم. موضوع عشق و عاشقی نداره و سطح پایین نیست با این حال طوری هست که آدم دلش نخواد کتاب رو بذاره زمین. بعد از خوندنش هم حس خوبی داشتم :) این سومین کتابی بود که از خانم حمزه لو می خوندم و از اون دوتای دیگه بیشتر دوستش دارم.
در 2 سال پیش توسط neg...obi
رمان آبکی نخونین حیف وقتتون
در 7 ماه پیش توسط Mehrdad K2