فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مرده‌ها در راه‌اند

کتاب مرده‌ها در راه‌اند

نسخه الکترونیک کتاب مرده‌ها در راه‌اند به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب مرده‌ها در راه‌اند

نیمه‌شبی که نفس کشیدن در هوای شرجی سخت شده بود، دریای خزر طغیان کرد و امامزاده‌های معجزه‌گر و نیزارها را به اعماق برد. صبح مهوش را تسخیرشده پشت پرچین خانه شیروانی سرخ پیدا کردند که با پیراهن خاکی و چشم‌های گشاد کلمه‌هایی بریده‌بریده می‌گفت. چند روستایی بلندش کردند و در میان فریاد دخترها به اتاق نشیمن بردند. شاه‌بانو با موی همیشه آلاگارسونی که انگار توی شکم برجسته‌اش جنینی جا مانده بود به سقف دهانش نمک زد. کاهگل از دیوار انبار کند و جلوِ بینی‌اش گرفت. با خوس‌خوس گفتن ماکیان‌ها را به لانه حصیری کنج حیاط فرستاد. بال‌های مرغ گل‌باقالی را گرفت و چند قطره آب به منقارش ریخت. دو پای او را زیر زانو گذاشت و تیغه سیاه‌شده کارد را به گلویش کشید تا با صدای خروس دیگر مصیبت به خانه نیاورد. شک نداشت نیروهایی پنهان در کار بودند که کسی از آن‌ها سر درنمی‌آورد و روی تقدیر تأثیر می‌گذاشتند اما جمله‌ای به زبان آورد که تا آن روز هیچ‌کس از زبانش نشنیده بود: «خودِ همین بلاگرفته آب توی تنورمون ریخته!»

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.02 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مرده‌ها در راه‌اند

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



بخش اول

فصل اول

آن ها را عطش سیری ناپذیر آرزوها در بر گرفته
و پر از غرور و منیت دروغی اند. بر اثر توهم،
عقاید اهریمنی اختیار و با انگیزه های ناپاک
عمل می کنند.(۱)

شهر توکا، سال ۱۳۳۲ شمسی، ۱۹۵۳ میلادی، تابستان

نیمه شبی که نفس کشیدن در هوای شرجی سخت شده بود، دریای خزر طغیان کرد و امامزاده های معجزه گر و نیزارها را به اعماق برد. صبح مهوش را تسخیرشده پشت پرچین خانه شیروانی سرخ پیدا کردند که با پیراهن خاکی و چشم های گشاد کلمه هایی بریده بریده می گفت. چند روستایی بلندش کردند و در میان فریاد دخترها به اتاق نشیمن بردند.
شاه بانو با موی همیشه آلاگارسونی که انگار توی شکم برجسته اش جنینی جا مانده بود به سقف دهانش نمک زد. کاهگل از دیوار انبار کند و جلوِ بینی اش گرفت. با خوس خوس گفتن ماکیان ها را به لانه حصیری کنج حیاط فرستاد. بال های مرغ گل باقالی را گرفت و چند قطره آب به منقارش ریخت. دو پای او را زیر زانو گذاشت و تیغه سیاه شده کارد را به گلویش کشید تا با صدای خروس دیگر مصیبت به خانه نیاورد. شک نداشت نیروهایی پنهان در کار بودند که کسی از آن ها سر درنمی آورد و روی تقدیر تاثیر می گذاشتند اما جمله ای به زبان آورد که تا آن روز هیچ کس از زبانش نشنیده بود: «خودِ همین بلاگرفته آب توی تنورمون ریخته!»
دخترها، نشسته دور سفره حصیری، به هم نگاه کردند و در سکوت کته، خورش سیر و سبزی کوهی را با دست خوردند.
تا چند روز زندگی در خانه شیروانی سرخ مثل قبل نگذشت، خش خش جارو از اتاقی به اتاق دیگر نرفت و شیشه های سبز و قرمز ارسی با دستمال براق نشد. دخترها با شنیدن صدای مردی که چرخ وفلک می چرخاند به باریکه راه خاکی ندویدند و شب ها با قصه های رادیو هم خوابشان نبرد.
کوج آقا، وقت برگشت از اداره دخانیات، عصایش را محکم بر سنگفرش حیاط کوبید. کلاه شاپو را که از سر برداشت، خشمی روی رگ پیشانی اش ورم کرد: «غیرت ندارم بی آبرویی این کله خوس(۲) رو...»
شاه بانو، نشسته در ایوان، ساطور را محکم روی سبزی های روی تخته کوبید: «رقاص روحوضی هام این قد نمی خوابن!»
بالش و ملافه از عرق تن مهوش خیس شده بود. به الوارهای چوبی سقف زل زد و بریده بریده گفت: «این... صدا... صدا...» صدایی که بدون بیرون آمدن از گلوی حیوان یا آدمی انگار از هوا به وجود آمده بود. نمی فهمید از کی وسوسه رفتن به کلبه خیزرانی آباجی خانم رمال، در جنگل افرا، به جانش افتاده بود. شاید از آخرشب هایی که میراب های بیل به دوش راه آب حوض ها را باز کرده بودند و صدای کفش های پاشنه بلندش در گذرگاه های آجر فرش می پیچید.
یادش آمد درِ چوبی خانه را با کلونِ زنگ زده باز کرده بود. ته دیگ سوخته بادیه روزها خیس می خورد و پیت حلبی تا خرخره پر از آشغال بود. با شنیدن حرف های درهم و برهم بی کاره ها، الواط ها و مایه دارهای بی مایه از اتاق نشیمن دندان ها را بر هم سایید.
پری با موهای مجعدِ کرک به دامنش آویزان شد: «یه ناخن قره قروت، یه ناخن.» از گوشش خون می آمد که با سوزن داغ سوراخ و نخ از تویش رد شده بود.
مهوش فکر کرد شبیه بوته ای است که گلش برای شوهر و خارش برای مردان دیگر باشد: «بزرگ شه می فهمه چرا مجبور شدم که...» کلاه ماهوت توردار را از سر برداشت، کفش ها را درآورد و پاشنه اش را مالید اما با بلند شدن قهقهه مردها و آواز دسته جمعی شان: «کفاف کی دهد این باده به مستی ما؟» یکدفعه از پله های ایوان بالا دوید: «الدنگای عوضی انگاری ترکه تر به تنم می زنن!» با لگد درِ اتاق را باز کرد: «از لیسیدن سیر نشده ین قرمساقا؟»
مردها تکیه داده به مخده ها ساکت شدند. از پشتِ دود سیگار، نگاه ها به ساق های سفیدش خیره ماند.
مراد سر عقب برد، زیرسیگاری حلبی را روی پیشانی گذاشت و بی دلیل خندید.
مهوش فریاد کشید: «هوی... با توام عقرب زیر حصیر! باز که تمرگیده ی مثل گوسفند پیه زیاد می کنی؟!»
دولا شد و استکان های نوشیدنی را با خشم روی سینی کوبید. ورق پاسور را با دندان هایش پاره کرد و داد زد: «هررررری!»
مردها دمغ بلند شدند، پشت سر هم کفش ها را به پا کردند و بی حرف بیرون رفتند.
مهوش ماهوت پاک کن را به طرفشان پرت کرد.
مراد هرچه خورده بود توی مستراح حیاط بالا آورد. تلوتلوخوران بیرون آمد و بزاق کش دار دهان را با کف دست پاک کرد: «مهوش، تو بازار برده فروشی این طور داد بزنی یه درهم هم نمی خرنت.»
«دهنتو گلاب بکش! من به ریش تو فاتحه هم نمی خونم.»
مراد خیره به جای انگشت ششم مادرزادی اش، که در کودکی بریده و سوخته پنبه رویش گذاشته بودند، خش دار خواند: «ما همه دنگ دنگیم، همه یکرنگیم. من قاپ قمارخونه ام!»
دیگر شبیه نوچه پهلوان گمنامی نبود که در سبزه میدان توکا، میان هیاهوی مردم و نقاره زن ها، لیفه تنبانش را بست. عرق زیر بغل را بو کرد تا قدرت پیدا کند. جلو پرید، دست را به خاک زد، بوسید و بالای پیشانی برد. با برنده گیله مرد کشتی سرشاخ شد، پای راست را به مچ او پیچاند و گرده اش را به خاک مالید.
مهوش پری را هل داد. به اتاق خواب رفت و قبل از بستن در پاکت قره قروت را بیرون انداخت. اگر جرئت سوار شدن به ماشین دودی شهرری را با شاه بانو و کوج آقا پیدا نمی کرد و مثل قدیمی ها مرکب شیطان می دانستش، در کوپه، مراد درست جلوَش نمی نشست. اگر لبه های چادر گل دار را طوری رها نمی کرد تا مو و گردنش پیدا شود، مراد، قبل از این که بفهمد اتفاقی همشهری از آب درآمده اند، از تکانه های حسی غریب از این رو به آن رو نمی شد.
زیارت، دان دادن به کبوترهای حرم، بازگشت، خواستگاری، زن سفره چین که با فال جَفر زمان خوش شگون عقد را خبر داد و باز کردن دکان عطاری مراد؛ آن قدر سریع اتفاق افتاد که بعدها گمان کرد اصلاً در رخ دادنشان دخالت نداشته است.
روز حنابندان، مورجانه، بزرگ ترین دخترها، کف دستش حنا مالید و سکه پهلوی گذاشت. می گفتند سفیدبخت است اما بعد از زایمان دومین بچه اش، که مرده دنیا آمد، صورتش هنوز رنگ دوغاب دیوار و چشم هایش بی فروغ بود. بی حرف چادر عقد عروس را برید و کوک زد.
همزمان با مشاجرات مجلس و دولت سرِ ملی شدن صنعت نفت، مراد هفت سینی را که رویشان آینه، مغز هل، کله قند و چاروق چیده بود به خانه شیروانی سرخ فرستاد. شیرینی برنجی دور چرخاندند. جهیزیه مهوش را با قیمت در جهازنامه نوشتند؛ رختخواب توصندوقی، سماور ورشویی، آینه قاب نقره...
روز عقدکنان، مهوش بعد از هشت بار خطبه خواندن عاقد، وقتی همه دیگر از گرما و انتظار کلافه شده بودند، بله را گفت و اخم کرده پاشنه کفش را روی لوله چراغ لامپا گذاشت. شنیده بود در مراسم ازدواج دوم شاه، با ثریا، موزیک از بلندگوها پخش می شد، مستخدمین درباری سینی های نوشیدنی را برای مردهای کلاه سیلندری و زن هایی با جواهرات درخشان دور می چرخاندند. ولی در مراسم خودش شاه بانو، که حامله بود، نان سنگک سفره عقد را تکه تکه می کرد و با پنیر و سبزی به دخترهای دم بخت می داد. دو روستایی به جای نقاره، تشت می زدند و درویش پیری شعری می خواند که شبیه نوحه بود.
قبل از رفتن به حجله یک حبه قند به پایش مالید و توی چای مراد انداخت تا در نظرش شیرین بماند. روی ملافه های بستر دونفره که دراز کشید غم سنگینی بر دلش بود.
صبح، وقتی لباس زیرش را می شست، فقط از یک چیز مطمئن بود که نمی خواهد سرنوشت مورجانه را پیدا کند که مدام ویار فضله مرغ و زرشک وحشی داشت، برای مهمان های سرزده خانواده شوهر بدون اخم کشک بادنجان و شورکولی درست می کرد و به خیالش زندگی همین بود...

مهوش به نظرش رسید تا ابد، چسبیده به رختخواب، تسخیرشده خواهد ماند. دستش را که به زور تکان داد، کاسه جوشانده روی قالی دمر شد. از لای در کوج آقا را دید که، تکیه داده به مخده در پنج دری، شیره کوکنار را ورز می داد. با انبر زغال گداخته منقل را کنار حقه وافور نگه داشت تا جِزجِز کرد. صدای غریبی هنوز توی گوش هایش بود و پلک ها را که بست، خود را به وضوح به یاد آورد؛ عطر زد، به چشم ها سرمه کشید، با ابروهای شمشیری رنگ زغال و خال عاریه ای کنج لب از خانه بیرون رفت. با یک دست قلاده عنتری را کشید که برای شگون از مطرب دوره گردی خریده بود و دست دیگر را زیر بازوی روفیا انداخت که علی نیزه صدایش می کردند. یک سر و گردن از خودش بلندتر و با دندان نیش طلا، کرک سیاه بالای لب، موی کوتاه مشکی و صورت کک و مکی شبیه مردی بود که دامن کرپ موس چین دار پوشیده باشد. کیفش را به شانه پسرک فکلی کوبید که متلک پراند: «کی کلاه گذاشته سرت؟»
مردم دست از کار و حرف زدن می کشیدند و به تماشایشان می ایستادند که میان بوی زیتون و سیر از راسته ای به راسته دیگر می رفتند؛ دکان مسگرها، حجره توتون فروش ها، حلبی سازها، مفت برها، معاملات نوغان و ابریشم، مغازه های فرش فروشی با دارهای قالی... در زرگری سینه ریزی را نشان می کردند تا روفیا بعد از تیغ زدن شوهرش اسکندر بخرد. جلو کمیسری بامیه می خوردند و بلال نیم خورده و قرمز از ماتیک را توی جوی آب می انداختند.
مهوش در دکان به ارث رسیده از پدرِ روفیا، که پیش تر در آن نشترزنی، حجامت و دندان کشی می کرد، اولین آرایشگاه زنانه شهر توکا را باز کرد. به دیوارهای تازه دوغاب خورده عکس های مارلن دیتریش و جینجر راجرز را با میخ کوبید. جلوِ آینه های قاب فلزی صندلی گذاشت که زیرسری بالشتک داشت و پایه اش بالا و پایین می رفت. روی طاقچه کاسه مفرغی خیساندن حنا و سرمه دان های میناکاری چید. صورت زن هایی را که جرئت می کردند بی توجه به شایعه ها حصیر جلو در را کنار بزنند بند می انداخت. موهای زائد زیر ابرو را با قلاب نخ برمی داشت و وسمه می کشید. می گفت: «می دونستین قدیما تو فرنگ با شیر الاغ خودشون رو می شستن و رو صورت فضله چوچار(۳) می ذاشتن؟»
روفیا پوست زن ها را با موم زنبور و روغن مار مالش می داد و برای بازگرداندن میل شوهر موهای زائد بدنشان را با زرنیخ از بین می برد. با صدای کت و کلفتش می خندید: «گذشت اون وختا فدات شم که مشتری پنبه تفی روی سر بریده ش می ذاشت و می نالید اوسا نصفش رو تو پنبه کاشتی، نصف دیگه شو خودم پشم کشت می کنم!»
آن قدر پول درمی آوردند که در سفر پایتخت به نادری و لاله زار بروند زیرپوش و گِن تمام کش بخرند، در دکان اکبرمشتی ملایری در میدان راه آهن بستنی گلاب و زعفران بخورند و در سینما مایاک فیلمِ کمرشکن را تماشا کنند.

کوج آقا خمار و منگ، میان خش خش رادیو، شعر «شیران نرند خفته اینک در پای درخت های جنگل» را زمزمه می کرد.
مهوش دستمال آغشته به کافور و گلاب را از پیشانی برداشت. مثل این بود که بختک رویش افتاده باشد. پلک ها را که بست، سیاهی بیشتر شد. باید به یاد می آورد چرا پیش آباجی خانم رفته است. می گفتند زن موحنایی برای روباه خاکستری عصر به عصر سینی گوشت بیرون کلبه اش می گذارد و با آب منجمد، هوای ایستاده، آتش بی شعله و زمین جاری کیمیا می کند. لامپا در کنارش خاموش و روشن می شد و ظروف خودبه خود می افتادند.
ولی زمانی توی سرش تداعی شد که ویار شوره ماهی گرفت و برنج خام را مشت مشت جوید.
شاه بانو لباس نوزاد و پیشانی بند را قیچی کرد: «بچه دار شدن مثل شاخه شکستن آسون نیس.» از چشمش پنهان نماند که اثاث خانه آب رفته است: «شوهرت از مردم یاد بگیره که از پرستو هم کرایه خونه می گیرن.»
مهوش انارهای سرخ را با روغن نباتی چرب کرد و توی قابلمه کوبید: «پولش خرج شقاقلوسه! می گم این ماهی نره، باز می گی چرا خاویار نداره؟»
مراد لب حوض سیگاری آتش زد و وانمود کرد نشنیده است. با این که برای زیاد شدن روزی شب به شب سکه در ترازو می گذاشت تا صبح از خود دشت کند با پول قرضی دوباره پای ولگردهای عیاش را به خانه باز کرده بود، مثل اغلب کشتی گیرهای زمین خورده که از برزخ فراری می شوند و به جهنم پناه می برند.
وقت زایمان، مهوش با صورت برافروخته توی کوزه سفالی فوت می کرد. دعای بر پوست نوشته زودزایی درد را کم نمی کرد یا حتی شنیدن صدای خواندن «اخرجکم من بطونِ» مراد از پشت بام. با لگدهای قابله یهودی به کمرش فکر کرد می میرد و به چیزهایی که می خواهد نمی رسد. از ته دل جیغ کشید و عرق کرده در رختخواب خواباندندش.
شاه بانو به درِ اتاق شاخه انار آویزان کرد تا آل(۴) را فراری دهد. روی گهواره و ظرف مدفوع زیرش، کشمش و نخود پاشید: «دختر رحمته، مثل تنگ بلور.»
لب های مهوش لرزید و رو برگرداند: «نمی خوام ریختشو ببینم!» حس گاو ماده ای را داشت که بعد از زایمان در طویله گوساله را زیر سم له کرده باشد.

پری ناخن های قره قوروت مالیده را به دهان می برد و از ترشی چشم ها را تنگ می کرد. عروسک پنبه ای روی پاهایش خوابیده و اشک روی صورتش شوره زده بود.
مراد هنوز می خواند: «همه دنگِ دنگیم و یکرنگیم.»
مهوش در کمد را باز کرد: «خل مزاج!» پیراهن را از چوب رختی درآورد و توی چمدان چپاند: «درد خودم کم بود این مادر به خطا رو هم سوار کرده م رو کولم.» بلوز و دامن ها را روی هم فشار داد. آرزوهایش مثل رودهای کوچکی بودند که با موج های بزرگ به تلاطم می افتادند؛ احترام دیگران، پول، طلا و جواهر... لباس زیرها را مچاله کرد. باید در این دنیا کاری می کرد، باید خوش می گذراند و لذت می برد. ولی حسی مبهم نشانش می داد چیز دیگری هم می خواهد که میان تاریکی درست نمی دیدش. لحظاتی نفس زنان روی تخت نشست. با دو دست سرش را فشار داد، انگار می خواست انگشت هایش را توی آن فروببرد. یاد داستانی افتاد که شاه بانو تعریف می کرد؛ شیطان گاهی فرماندهی را به دخترش طُرطبه می داد تا با شکل های مختلف مردم را به جایی ببرد که راهِ برگشت نداشته باشند، اذیتشان می کرد و زنا و لواط را خوب جلوه می داد.
بلند شد، لباس ها را از چمدان درآورد و دوباره توی کمد گذاشت. فکر کرد: «بذار یه چیزی دستمو بگیره تا خودمو از این نکبت نجات بدم، بعد وقت هس غصه بقیه شو بخورم.»

نفهمید چقدر گذشت که با صدای گریه دخترها پلک باز کرد. می توانست جیغ پری را هم بشنود. گفت: «صدا... صدا...»
افسون با موهای بلند شانه نشده بالای سرش ایستاده و لحنش سرزنش آمیز بود: «دیگه خودت نیستی... شبیه طرطبه شده ی.»
مهوش برای اولین بار از او ترسید، آن قدر که حتی نتوانست تکان بخورد.
پیدا بود همه چیز را می داند، حتی این که آباجی خانم فضله و جناغ سگ را خاکستر کرد، دو قورباغه به هم بسته شده زنده را توی دیگ آب جوش انداخت، با دیدن خط و نقطه های رمل و اسطرلاب، مردمک هایش پشت پلک ها رفت و زیر لب نام شیاطین را خواند.
«کاری رو می کنی که مطمئنی غلطه. ولی مهم این نیست چی می خوای، مهم اینه چی برات لازمه.»
مهوش خواست گوش ها را بگیرد اما نتوانست.
انگار از میان عنبیه های سیاه افسون نور شدیدی می تابید: «وقتی دودلی بیشتر گول می خوری، با انتخابای بد زندگی خودت و بقیه رو تباه می کنی.»
مهوش دندان ها را روی هم فشرد. نمی دانست چه اتفاقی افتاده است که جیغ و گریه درهم و برهم دخترها به کاسه سرش کوبیده می شود، ولی پشت پلک ها تصویر روفیا در خانه اش رنگ می گرفت که صفحه قمرالملوک وزیری با ویولن صبا را روی گرامافون ویکتوریا می گذاشت. شکم ماهی سفید را، که فروشنده جلو دکان چوبش زده بود، با اشبل تفت داد و مغز گردو پر کرد و توی جلزجلز روغن ماهیتابه روی چراغ خوراک پزی انداخت. به کف پایش رب انار چسبیده بود و وقتی به اتاق نشیمن رفت روی قالی هم جا ماند.
مهوش سیگاری آتش زد: «این همه نرو، نکن، کوفت نکن، نخند، نپوش، کور شو، کر شو واسه چیه؟» دود را از سوراخ های بینی بیرون داد: «گذشت اون دوره که ننه م روبنده می زد و چاقچور می پوشید. هرکی واسه خودش نقشه نداشته باشه می شه نقشه بقیه... اونم نقشه آدمای یه لاقبا!»
روفیا سر کلفت فریاد کشید: «رختا رو شستی پتیاره؟»
خاکستر سیگار روی دامن مهوش ریخت: «توی اداره خونه داری پایتخت همه زنن و اندیکاتورنویسی می کنن، حسابداری، شیرینی پزی، رضایت شوهر رو فراهم کردن.» یک ابرو را بالا داد: «می فرستنم تو چادر عشایر تا به زنیکه دهاتیا یاد بدم با همون چوب که تاپاله تو تنور می ندازن خمیر پهن نکنن.» دود سیگار را روی قاب عکس دیوار فوت کرد؛ روفیا بالای سفره عقد با لباس عروس سفید چین دار نشسته بود. لامپ های کوچک آویزان به مویش، با دگمه ای که دستش بود، خاموش و روشن می شد. حتی در عکس سیاه و سفید هم رنگ های زرد و سبز آن ها را به یاد می آورد. اسکندر، با موهای هنوز کامل نریخته، نیمرخش را به او نزدیک کرده بود و لب هایش می خواست بگوید: «دلبری!»
سیگار نیمه کشیده را توی فنجان چای خاموش کرد: «آدم چقد می تونه تحمل کنه؟ حتی اگه خونشون تو رگای منم باشه، هیچ ربطی به پخمه های دور و برم ندارم.» نگاهش روی تصویرش، منعکس شده بر پارچ، میخکوب شد. شاید طُرطبه این شکلی بود؛ صورت پخ، چشم های وق زده، گونه های آویزان. «گاهی واسه این که به خواسته ت برسی باید تن به هر کثافتی بدی!» به نظرش رسید آن قدر پیش رفته است که دیگر راه برگشتی ندارد: «یه هو دیدی قید همه چی رو زدم و رفتم مدرسه آرتیستی سینما.»
«فدات شم منم می بری؟ رو رفتن حساب کنم؟»
مهوش با لحن تماشاخانه ای خندید: «می تونی خودتو الساعه ازدست رفته بدونی!»
روفیا شیره انگور را توی لیوان ریخت و خیره به آن، که هنوز در آب حل نشده بود، گفت: «کوفتیِ عقب افتاده!»
مهوش سرفه کرد. هندوانه را توی سینی گذاشت و با چاقو قاچ زد: «تخم جعفری و زعفرون دم کرده توفیر داره.» قطره آب سرخ از مچ دست روی ساعد لیز خورد: «شنیده م غوره هم بد نیس.» برش ها را توی کاسه بلور انداخت: «اگه نشد آباجی خانم با ماهیچه ای که خشک و چنگکی شده خلاصت می کنه.» برشی را به دهان برد: «حواست به اون یارو عبداللّه دوچرخه ساز باشه، چشش تو رو گرفته! همه ملائک رو شاهد می گیرم واسه این لطف می کنم تا شک نکنی چه دوست بامعرفتی داری.»
روفیا لیوان را به دهان نزدیک کرد اما نتوانست بنوشد. یکدفعه رو به حیاط دوید و از پله ها پایین رفت. محکم خورد به پسر هفت ساله اش که با دخترش قاپ بازی می کرد و او را تمام قد نقش زمین کرد. در برابر گریه اش مشت به سینه زد: «بمیرم!» اما معطل نشد، با چابکی یک پا را روی تنه درخت وسط حیاط گذاشت، دست به شاخه گرفت، گلابی رسیده ای کند و پایین پرید. بی اعتنا به درز شکافته دامنش، جلوِ مهوش که به تراس آمده بود زانو زد: «بنده نوازی کنین شازده خانوم!»
مهوش خندید: «آدمای خوب رو بنداز توی موقعیت نکبتی ببین چه گرگی می شن ملیجک جوون.»
بی توجه به هق هق پسرک به نوبت گلابی را گاز زدند، با پشت دست شیره دور لب ها را پاک کردند و با دندان های جرم گرفته از سیگار به هم خندیدند...

نمی دانست چرا آن صحنه ها برایش تداعی می شود ولی وقتی در میان فریاد و گریه دخترها شنید یوسف مرده است، صدای مرموز را بلندتر توی گوش ها شنید: «صدا...»
لب های افسون، که هنوز بالای سرش ایستاده بود، می گفت طُرطبه و شک نداشت همه چیز را می داند؛ قبل از طغیان دریا، در تاریکی، دایره زرد فانوسْ ردپای شغال ها، پِهن گاو و سنگریزه های جاده را روشن کرد. گرد و غباری نامرئی روی پوست مهوش نشست و چیزی سایه وار با خش خشی گنگ از پشت بوته ها دنبالش کرد. در گورستان متروک کافرستان سنگ قبر قزاق های دور از وطن، جنگلی های ناشناس و مرده ها از مالاریا، شبیه آدم های قوزی، به خاطر اتفاق یا تقدیر کنار هم بودند.
افسون حتی می دانست چطور در کیف چرم را باز کرده، تعویذ و زیج زن دم عقربی را بیرون آورده و در شکاف سنگ قبر جلوِ پایش انداخته بود. مشتی خاک رویش می ریخت که صدایی کنار گوش شنید؛ نه زوزه باد بود که لابه لای شاخه درخت ها تکه تکه شود و نه سیرسیرک ها... شاید هم از قرن ها قبل جایی مانده بود تا دوباره خود را تکرار کند. با موهای راست شده از ترس، خم شده روی سنگ قبر ماند. اهالی توکا می گفتند از آب انبار طاق گنبدی، گاه، آواز موجودات سُم دار بیرون می آید. دعای حفاظت می خواند: «مسخرات بامرالا...» که شعله فانوس گر گرفت و یکدفعه خاموش شد. جیغ کشید، پایش در تاریکی به چیزی گرفت و زمین خورد. بلند شد و دیوانه وار رو به جاده دوید، بدون آن که به پشت سر نگاه کند...
میان هق هق گریه ها تمام توانش را جمع کرد و رو به افسون داد زد: «ولم کن دختره آتیشکی! چرا دست از سرم برنمی داری؟!»
نفس نفس می زد و می دانست، حتی اگر حالش خوب هم شود، از نیروی تاریکی که تسخیرش کرده بود نجات نخواهد یافت. نمی دانست بعد از رفتن به گورستان کافرستان این طور شده یا از قبل هم همین طور بوده است. ولی یکدفعه یادش افتاد چرا سراغ آباجی خانم رفته بود...

نزدیک غروب اسکندر با کراوات چروک، بقچه نان و پاکتی گوجه به دست در خانه اش را باز کرد: «بفرمایین! اختیار دارین جناب، یه شب هزار شب نمی شه!»
مهوش از پنجره به بیرون نگاه کرد؛ فرامرزخان جوبنه ای، مدیر مجله بیدار، فامیل دور اسکندر و دوست کوج آقا، با دستمال گردن شطرنجی و عصای همیشگی کنار مردی ایستاده بود که برای بار اول می دیدش.
قوری چینی را از روی سماور برداشت و دیواره استکان ها بخار گرفت. آرام به روفیا گفت: «چه جنتلمنی! بدمصب نیگاش مثل سقز به آدم می چسبه.» بی اعتنا به او که لب هایش آویزان شده بود ادامه داد: «با آدمای کله گنده غریبه کارای زیادی می شه کرد، حتی می شه یه آدم دیگه شد.» کنارش زد و به حیاط رفت. شاید لازم می شد پیش آباجی خانم برود که حتما نسخه هایی برای کارگشایی داشت: «با ماه نشینی ماه شی!»
***
نریمان جامان، با موی صاف از پارافین و عینک شیشه دودی، روی صندلی حصیری ایوان نشست. از سینی چای برداشت و در جوابِ مهوش: «چن وخ این جا بمونین حوصله تون سر می ره!»، به زور لبخند زد: «همه فکر می کنن شهر خودشون کسل کننده تر از جاهای دیگه س ولی این واقعیت نداره.»
از پشت بخار چای به پیچ و تاب کمر زن نگاه کرد که از پله های تراس پایین می رفت. خون موروثی خاندان قاجار گاهی در رگ هایش به جوش می آمد، با این که از شوک تلگرام هنوز بیرون نیامده بود: «ارتش، محاصره خانه مصدق، تصرف رادیو تهران.»
در دفتر مجله فرامرزخان جوبنه ای، مرموزترین سکوت رادیو، بدون خش خش یا پارازیتی گنگ، بعد از قطع شدن ترانه در تمام کشور پیچید. گره کراواتش را، از گرمایی شبیه کوره آجرپزی، شل کرد: «دنیا رو می دن به پیرمرد اشرافی وزیر که می پرسه تخم جعفری رو کجا بکاریم؟» به افکار خود آن قدر اطمینان داشت تا به حساب پیشگویی نگذاردشان: «به مرکز بی سیم هم حمله کرده ن، شک ندارم.»
اما پشت پنجره رهگذرهای توکایی در خیابان می آمدند و می رفتند، کسی حواسش نبود یا اهمیت نمی داد. فرامرزخان، خونسرد، ترجمه سخنرانی پرزیدنت آیزنهاور را در روزنامه بلند می خواند: «آمریکا مصمم است راه پیشروی کمونیسمِ ایران و دیگر کشورهای آسیایی را مسدود کند. پیروزی اقلیت ناراضی مجلس و انحلال آن ثمره همکاری مصدق و حزب توده بوده است.»
هرچه نریمان در طول و عرض اتاق قدم می زد، لحظات بیشتر کش می آمد. پشت ماشین تحریر قدیمی آندروود نشست و به کلیدها خیره شد. بی خبری حتما به معنی خبرِ بد نبود: «اگه شاه توی واگذاری املاک سلطنتی تسلیم نظر مصدق نمی شد، شک ندارم جلو ضربات بعدی رو می گرفت.»
فرامرزخان روزنامه را کنار انداخت: «فکر می کنم تو چیزی می دونی که نمی خوای من بدونم.»
نریمان جواب نداد.
«همون موقع که شاه بعد از عزل مصدق با ایروپلین به نوشهر پرواز کرد، اتفاقی که باید می افتاد نیفتاد و تو بیشتر از همه می دونستی... شایدم خودت بودی که نقشه رو خراب کردی؟»
مهوش زنجیر عنتر را که به سرش کوبیده می شد به تلمبه بالای حوض بست و جلوَش کاهو و پوست خربزه ریخت. به اسکندر که از مبال بیرون آمده بود چشمک زد: «نیگا به اداهاش نکنینا، دوستون داره!»
روفیا ظرف سیب گلاب را روی میز گذاشت: «عنترم عاشق موی کمندش نمی شه فدات شم!»
اسکندر دست به سرش کشید: «مرد باید کچل باشه و البته کمی چاق!»
نریمان رویش را با نفرت از آن صحنه برگرداند و به کفترهای همسایه که روی بام چرخ می زدند نگاه کرد. نمی فهمید بین آن ها چه می کند. درست وقتی فکر کرد سکوت رادیو هیچ وقت به پایان نخواهد رسید، یکدفعه کلماتی انگار از اعماق چاه به گوش رسید: «الو... الو... این جا تهران...» صدا را بلندتر کرد: «مردم، خبر بشارت آمیز... چند دقیقه دیگر سرلشکر زاهدی، نخست وزیر، پیام شاهنشاه را برای شما قرائت می کند... مردم شهرستان ها، مصدق خائن فرار کرده است.» و بعد هم جملاتی درهم و برهم: «به شما تبریک می گیم... جاوید شاه...»
بهت زده وقایع روزهای قبل تر برایش تداعی شد؛ تظاهرات، پلاکاردهای میان جمعیت، پارچه نوشته های اصناف خیابان برق، جمع شدن عکس های شاه از اداره جات، فرار زاهدی، دکتر مصدق که پیروز در رفراندوم انحلال مجلس را اعلام می کرد...
فرامرزخان جوبنه ای عادت داشت، قبل از خوردن چای، چوب سیگار را دقایقی میان لب ها بگذارد: «دسته بندی های سیاسی برای منفعته و تو و دار و دسته ت اگه دلبستگی میهنی داشتین کروکی پادگان باغشاه و دانشکده افسری رو راپورت نمی کردین.» چند لحظه مکث کرد: «شک ندارم مرزای ایران رو باز می کنین روی اجنبی، گو این که با اتفاقای امروز...»
نریمان با حالتی به او نگاه کرد انگار انتظار داشت علاوه بر سرزنش حرف دیگری هم بشنود: «توی بزنگاه های سیاسی اگه تدبیر لازم باشه نمی شه اسم خیانت روش گذاشت.»
«گاهی می شه معنی کلمات رو عوض کرد ولی قبول کنی یا نکنی اسمش خیانته.»
اسکندر دست های خیسش را با دستمال خشک کرد: «پس که این طور؟» خود را مایل به شنیدن نشان داد و با سکوت آن دو گفت: «مبالغه نفرمودین گفتین تو یه نقطه حساسیم؟ این جا این قدر آرومه جناب که جون شما نمی شه باور کرد پایتخت...»
فرامرزخان حبه ای قند توی استکان چای انداخت: «زد و بندای سیاسی با چرتکه سریع تر از واقعیته دوست عزیز.»
اسکندر سر دخترش که چوبی را به طرف برادرش پرت کرد داد زد: «نکن توله سگ!»
نریمان جرعه ای چای نوشید و بحث قطع شده را از سر گرفت: «قضیه لکه حیض شدن مصدق از طرف آمریکایی هاس که نماینده شون رو از خونه ش بیرون کرد و اونام دولت رسمی ایران رو زاهدی دونستن.»
بزاق به گلوی فرامرزخان جوبنه ای پرید: «اون روز نیاد که قاطرچی راهدار شه.»
روفیا با بادبزن پر طاووس خود را باد زد و سر کلفت فریاد کشید: «خوره گرفته! حالا چه وقت این کاراس؟ پلو رو اجاق شُله شد!»
دختر با لب و لوچه آویزان زیرپیراهنی توردار را از سبد درآورد، تکاند و روی بند رخت پهن کرد.
فرامرزخان جوبنه ای به سیگار پک زد: «همگرایی دو قدرت با اختلافات داخلی فرصت رو فراهم کرد.» طوری به نریمان نگاه کرد مثل این که نظر واقعی اش را پنهان می کند: «اما اعتراف کن غیر خودت بقیه رفقات رودست خورده ن.»
«نمی فهمم از چی حرف می زنی.»
روفیا سر کلفت داد زد: «یه تب و یه مرگ کنی... با توام کولی! دارم شاهنومه می گم؟»
مهوش روی صندلی نشست، از کنج چشم به نریمان نگاه کرد اما به اسکندر گفت: «ساعت دوقابه این مرادِ خونه خراب از تیک و تاک افتاده. گفتم وقت کنم بیام دکونتون تا...»
«لب تر کنین می گم بهترشو از بادکوبه بیارن پیشکش.»
توی گوش های نریمان صدایی می گفت: «الو... الو... این جا تهران...» ولی خیره به مهوش تصویر ساشا ماخالسکی پشت پلک هایش رنگ می گرفت؛ با چشم های سبز مرطوب از اشک، موهای طلایی کوتاه مثل مردها، رو به پسرکی که با توپ قُمبلستیکی بازی می کرد دوید و بَرش گرداند. به رهگذر و دستفروش، که مبهوت نگاهش می کردند، با دست اندازه ای از زمین را نشان داد و فریاد زد: «واسیلی!»
حمالی با دیدن او دهانش باز ماند و پیت های حلبی بر کول گذاشته روی هوا تاب خورد.
نریمان صبح در آینه ریش تازه روییده زنخش را در شانزده سالگی دید که از چیزی مرموز در بدنش رشد کرده بود. دیگر همانی نبود که مخفیانه در میدان پاقاپوق تهران دنیا آمده بود، از صیغه هفدهمی از نبیره های سلطان خانم نیمه گرجی نیمه چرکسی که در دربار ناصرالدین شاه سه تار می زد. لب هایش گزگز کرد و قلبش از هیجان تپید. یکدفعه از پسر جوانی که با همکلاسی های دارالفنون هسته های میوه را با تیر و کمان به سربازان روسی و آمریکایی پرت می کرد فاصله گرفت. با نیرویی که معلوم نبود از جنس چیست قدم هایش بدون اراده روی سنگفرش جلو می رفت، دنبال زن که از این کوچه به آن کوچه می دوید و باد ملایمی شنل خاکستری اش را پیچ و تاب می داد. فکر نمی کرد اتفاقی بیفتد که همه چیز را عوض کند ولی برای اولین بار از زنده بودنش به هیجان آمد. چیزهایی را دید که قبل از آن ندیده بود؛ پیرمردی کور آهنگی را با نی می نواخت، فضله کبوترها، شایعه هایی گنگ که دهان به دهان می گشت از برگشتن رضاشاه، آمدن آلمان ها، بسته شدن اداره مرکزی تلگراف...
از باغ پشت خانه اسکندر بوی چوبِ سوخته می آمد.
فرامرزخان جوبنه ای گفت: «حتمی اعضای دولت مصدق رو هم زندانی کرده ن. شاه هم دیگه با این لطایف الحیل برمی گرده.»
اسکندر خندید: «ما رو چه از این قصه که گاو اومد و خر رفت.»
جلو سردر باغ ملی، که پرچم شیر و خورشید بر بالایش پیچ و تاب می خورد، هیاهوی شرط بندی مردم بلند بود. داش مشدی ها با کلاه شاپو پارچه ها را از سر خروس جنگی ها برمی داشتند تا با ناخن هایی تیز به هم هجوم ببرند. زن چشم سبز با دیدن آن ها ایستاد و دست بر سینه گذاشت.
نریمان، در شلوغی، فرامرزخان جوبنه ای را، که پیش تر در ضیافت پدرش شازده دیده بود، شناخت. در یکی از دوره های قانون گذاری مجلس کاندیدا شده بود و در خانه اش برای اتباع خارجی مثل ریگ پول خرج می کرد. جعبه عکاسی را روی سه پایه گذاشته بود و لنز دوربین را می چرخاند. می گفت اتوبوس و گاری ها را از جاده خروجی پایتخت برمی گردانند نه به خاطر حق تقدم تجهیزات جنگی و کامیون استودی بیکر: «سران دولت های بزرگ دنیا برای کنفرانس اومده ن، قضیه امروز همینه.»
مردی که کلاه لبه دار پهلوی و لباس متحدالشکل مصوبه سال ها قبل مجلس را پوشیده بود گفت: «شما هم حکما اومده ین این لحظه تاریخی رو ثبت کنین.»
داش مشدی خندید: «به حرّ قسم نباس حرف کلفت رو از نالوطیا و بی غیرتای اجنبی بی جواب گذاش.»
نریمان فکر کرد شاید فرامرزخان حق داشته باشد؛ تخته دکان ها کنار نرفته بود و بعضی قفل های بزرگ داشت. از صف طولانی مردم جلو خواربارفروشی برای دریافت جیره برنج و شکر خبری نبود.
خروس لاری سیخک ها را توی چشم های حریف فروکرد و زیر پنجه گرفتش.
زن چشم سبز بهت زده لبه ستون کلاه فرنگی نشست و کلمه واسیلی روی لب هایش از صدا افتاد.
روفیا بادبزن را انداخت: «پتیاره هفت تا ننه شمر بالا سرش می خواد... هرچی هی می خوام به رو خودم نیارم...» و از پله ها پایین دوید.
کلفت سبد رخت ها را پرت کرد و دور حیاط دوید. عنتر جیغ کشید و دختر و پسرک کف زنان بالا و پایین پریدند. روفیا جلو انبار یقه او را چنگ زد و روی زمین خواباندش. زانو روی شکمش فشار داد، ساعدش را گاز گرفت و جای دندان هایش روی آن ماند.
اسکندر جرعه ای چای نوشید: «ولش کن ضعیفه! واسه خودت می گم... نباس از کوره دربری.»
عنتر زنجیرش را کشید. گره روسری کلفت باز شد و سرش که روفیا مویش را با تیغ تراشیده بود با چند زخم پیدا شد. با هر مشت، لب هایش بیشتر به هم دوخته می شد تا ناله ای هم از میانش بیرون نیاید.
مهوش سر تکان داد و خاکستر سیگاری که کنج لب گذاشته بود روی دامنش ریخت: «از بس حرص این ولد زنا رو خورده شده پوست و استخون... عین ماهی دودی غازیان.»
روفیا نفس زنان گفت: «گوربه گورشده... تخماق می خواد حلیمشو هم بزنه... بلد نیس پنج سیر برنج شکل گربه قی کرده درست کنه!» داد کشید: «نطقت دربیاد بلایی سرت می آرم مث سگ زوزه بکشی!»
کلفت، با لبخند بی رمق لب ها، روسری را پشت گردن گره زد.
نریمان فکر کرد سال ها از آخرین باری که صحنه ای مشابه را دیده بود می گذرد، زمانی که فرزندانِ دیگر شازده قاجار هنوز از وبا، حصبه و حناق نمرده بودند و به تماشای اعدام محکومین به مرگ می رفت و بعضی ها که شاید بی گناه به دار آویخته می شدند. با لباس خون آلود، پیه گوسفند را که چوبداران در کاروانسرا سر می بریدند توی سطل ریخت تا به شماع ها، که از آن صابون می پختند، بفروشد. گرفتن مشتی کله پاتیلی در میدان سیداسماعیل همیشه با زد و خورد همراه بود. مفهوم ستم از همان وقت توی سرش شکل گرفته بود اما چطور می شد به عدالت رسید وقتی هنوز آدم ها در زندگی شخصی آن را نفهمیده بودند؟
صدا توی گوش هایش زنگ زد: «الو... الو... این جا تهران...»
با رسیدن آجان ها، داش مشدی ها خروس به بغل فرار کردند. اگر در لنز دوربین، زن چشم سبز نشسته زیر سردر باغ ملی، واژگون ظاهر نمی شد، شاید دیگر هیچ وقت نمی دیدش. فرامرزخان جلو دوید و چند کلمه به فرانسه و روسی با او حرف زد. بازویش را گرفت و به قهوه خانه برد. نریمان چهارپایه دوربین را، که دو کلاه نمدی دعواکنان انداخته بودند، برداشت و دنبالشان رفت.
در فضای نیمه تاریک و دودآلود قهوه خانه، پیرمردی که اسکندرنامه خوانی می کرد ساکت شد و عینک ذره بینی را از چشم برداشت. سار توی قفس خواند و قهوه چی شربتی گلاب زده آورد. نگاه زن بهت زده روی شمایل ها، تبرزین و کشکول مکث می کرد، نمی دانست اولین زنی است که به محل تجمع باباشمل و لوطی ها قدم گذاشته است.
فرامرزخان برای مشتری ها، که کوزه قلیان هایشان از قل قل افتاده بود، حرف های او را ترجمه می کرد و نریمان توی چشم هایش حمله آلمان نازی، کابوس لهستان اشغال شده، مصادره اموال ثروتمندها و قطاری به تبعیدگاه مرگبار سیبری را می دید. اگر قرارداد بین ایران و شوروی نبود، همراه بسیاری دیگر به بندر مرزی تحویل داده نمی شد تا بهشت امنی پیدا کند...
آسمان به کبودی می زد و با هجوم حشرات به لامپِ حیاط سایه هایی غریب روی دیوارها کشیده می شد.
نریمان ته مانده چای را سر کشید: «وضعیت ایران رو ولتر بهتر توصیف کرده. وقتی به خاطر ضیافت های شاهانه خزانه مملکت خالی شد به لویی چهاردهم گفت حیفه اسب های اصیل رو به پیشنهاد درباری ها حراج کنن، بهتره الاغ ها رو از دربار بندازن بیرون!»
پسر و دختر روفیا، که فندق بازی می کردند، یکدفعه قهقهه زدند: «الاااااغ!» خنده مهوش و اسکندر هم بلند شد.
نریمان از این که خود را بازیچه آن ها دید احساس خواری کرد؛ آدم های معمولی با مغزهای جرم گرفته از نادانی و زندگی های پیش پاافتاده که نمی دانستند چرا آمده اند و چرا می روند.
اما مجبور بود در کنارشان دور سفره حصیری چهارزانو بنشیند و با این که از بوی کره مَشکی خوشش نمی آمد ماهی را قورت دهد. دختر روفیا لقمه را با ملچ و ملوچ می جوید و توی لیوان آب پسرک پر از پلوی نجویده بود.
روفیا پوست سیرترشی را کند و با دهان پر از مادرش تعریف کرد که در مدرسه دخترانه بدریه درس خوانده بود: «اونم وقتی دخترای ده ساله منتظر شوهر چش از در ورنمی داشتن، مادر من بعدِ ملکه پهلوی و دختراش توی دانشسرای تربیت معلم کشف حجاب کرد. دندوناشو با گرد دندون دانتوفری برق می نداخت.» دانه ای پلو از دهانش بیرون افتاد: «آره فدات شم! مردم شهر فرنگ ندیده بودن، مادرم سینما می رفت.» انگشت چربش را لیسید: «مردم آب رو قطره قطره می خوردن، اون با نوشابه لامار قد می کشید.»
مهوش کله ماهی را به دهان برد و مک زد: «آره، نور به قبرش بباره... عجب مشاطه ای بود!» ترشی بادنجان توی بشقابش گذاشت: «یادته انگشت عمه میتش رو برد تو دهن، انگشتر زمرد قد تخم کفترو کشید بیرون، قایم کرد گوشه لپش.» سکسکه کرد: «فَک میت رو که می بستن و گلاب روش می پاشیدن همون جوری با لپ بادکرده واستاده بود. لام تا کام حرف نمی زد، همه گمون کردن غمباد گرفته.»
کلفت با چشم های تابه تا خندید و دیس خالی پلو را برداشت.
«نه این که مرده خور زیاد بود فدات شم، می خواس میراث گرگ به کفتار نرسه.»
«آره، سری بودین تو سرا... هنوزم خانمی ها روفیاجون، شوهرت بایس بذارتت رو سرش حلواحلوات کنه، نه اسی خان؟»
اسکندر با انگشتْ چربی دور بشقاب را پاک کرد و به دهان برد: «ماه... جواهر... مثل شما!»
مهوش جوابش را نداد تا نشان دهد بیشتر از او به مهمانش علاقه دارد. با دست چرب از کیفش قاب قلبی شکل میناکاری را درآورد: «خواهرم، افسون.»
نریمان به عکس سیاه و سفید دختری جوان خیره شد؛ ابروهای پیوسته کمانی، چشم های بادامی درشت، پیراهن سفید، موهای تاب دار تا کمر... به نظرش آشنا می آمد اما به یاد نمی آورد او را کجا دیده است.
مهوش گفت افسون موجوداتی را می دید که دیگران نمی دیدند: «دیوونه ها دیو می بینن و مجنون ها جن.» چشمک زد: «شاه بانو می گه بلبل هفت تا بچه می آره، یکی بلبل می شه!»
اسکندر خندید: «البت شما اون بلبله هستین!»
نریمان گره کراواتش را شل کرد و با خود گفت زن چیزی دارد که از اعتراف به آن می ترسد، هرچند به درستی نمی داند چیست. زیباتر بودن در برابر زنان دیگر مغرورش می کرد و در حسادت نیاز به تحریک کمی داشت: «ولی بلبل ها با بالا رفتن سن اژدها می شن.»
لبخند روی صورت مهوش خشک شد: «ما هزار تا مار خوردیم تا اژدها شدیم جناب.» بعد از چند لحظه سکوت قاب عکس را توی کیف انداخت: «دیر شد، اگه دیگه اجازه بدین...» اخم کرده بلند شد و از اتاق بیرون رفت.
روفیا دنبالش دوید: «اگه می دونستم شب نمی مونی موهاتو کفن می کردم!»
دو زن در حیاط، با صدای باز شدن زنجیر عنتر، بلندبلند حرف های درهم و برهم زدند.
فرامرزخان سیخ های ماهی را کنار بشقاب کپه کرد: «نوبت اولیا که رسید آسمون تپید. کیمیاگر ز غصه مرده و رنج، ابله اندر خرابه یافته گنج.» عصایش را برداشت و قبل از رفتن کنار گوش نریمان زمزمه کرد: «هر اتفاقی هم افتاده باشه یا هر کاری هم کرده باشی صلاح نیست حالاحالاها آفتابی بشی.»
«یعنی می خوای بگی واقعا دست من رو هم توی کودتا می بینی؟»
«و این یعنی نتونستی فریبم بدی.»
در اتاق عقبی، نریمان، پیژامه پیچازی اسکندر به پا، روی تخت فنری تا صبح نشست. نمی دانست بی خوابی اش به وقایع تهران ارتباط دارد یا حضور غافلگیرکننده روفیا با پیراهن تور پشت در: «اگه چیزی خواستی فقط صدام کن فدات شم!»
شاید هم خاطره باد صرصر بود که از دهات غربی می وزید، زیر دامن گل دار ساشا ورم می کرد و تور کلاه ماهوت سیاه جلو صورتش را می لرزاند. مثل این بود که زیر نقابی پنهان باشد. فرامرزخان درِ فورد سیاه را برای نریمان باز کرد. باورش سخت بود که ماه ها قبل با سرِ تراشیده و خونریزیِ لثه سوار بر کشتی ای که مدام با صدای زنگ جسدی ورم کرده از گرسنگی به دریا انداخته می شد به بندر رسیده و روزها در طویله ای پر از مگس با صابون سوبلیمه خود را شسته و از ساس گزیدگی زجر کشیده باشد.
فرامرزخان از آینه جلو به نریمان نگاه کرد. گفت مطمئن است ساشا با چند پوند جیره روزانه اش از اردوگاه دوشان تپه فرار کرده، با این که ماموران انگلیسی و هندی تهدید کرده بودند هدف تیر خواهد شد. لابد نمی خواست بعد از تقسیم بندی سازمان ملل به نیوزیلند، آفریقا یا هند برود. یک روز باد تندی چادر را از جا کند و امکان داشت برای فرار سوار کامیون آذوقه شده باشد، شاید هم راننده را اغفال کرده بود. بعید نبود به خانه های ایرانیان خوشگذران رفته یا از سفارت انگلیس درخواست ورقه اقامت کرده باشد. هرچند توی چشم های سبزش هیچ چیز را نمی شد خواند که بدون فهمیدن معنی کلمات لبخند می زد و پیدا بود دندانش را با نمک می شوید.
فرامرزخان در درمانگاهی، با مدیریت مردی یونانی، کار تزریقات و واکسیناسیون برایش پیدا کرد تا شب هم همان جا بخوابد و مثل برخی زنان مهاجر دیگر مجبور به خودفروشی یا رقص در انظار عمومی نشود. فرمان فورد را می چرخاند و از روزِ پیدا کردن ساشا و توافق گشایش جبهه دوم در غرب اروپا در سفارت شوروی می گفت: «آلمان ها با پیام رادیویی با برلین ارتباط گرفته ن... طرح این بود که چرچیل، روزولت و استالین کشته یا ربوده شن اما گروه خنثی سازی متوقفشون کرده.» سر تکان داد: «مردم سر خروس شرط می بستن و اون طرف تو یه نقطه حساس بودیم... عمر من کفاف نمی ده اما شاید تو روزی چیزایی رو که توی سرم می چرخه با چشمای خودت ببینی.»
نریمان پرسید: «توی سر شما چیه قربان؟» و در تمام طول راه تا رسیدن به شمیران و تماشای پرده خوان ها به این فکر می کرد چطور می تواند او را بکشد...
نریمان ظهر، میان خواب و بیداری، موقعیتش را در اتاق غریبه خانه اسکندر به یاد نمی آورد. با صدای کلون در از تخت پایین آمد. در آینه تصویر صورتش را دید که از فشار بالش سرخ شده بود. پرده را کنار زد و دختربچه پسرنمایی را دید با سر تراشیده که آتشه صدایش می زدند. صمغ می جوید، نیم ساعتی در حیاط نشست و وقتی روفیا به مستراح رفت، صدای قدم هایش در راهرو جلو آمد و بعد تقه ای به در اتاق خورد. دندان های نیش را روی لب بالا فشار داد، کاغذی را میان دست نریمان چپاند و به حیاط دوید.
از طرف مهوش بود. با کلماتی کج و معوج خواسته بود ساعت چهار کنار برکه خارج از شهر ببیندش.
نریمان نامه را مچاله کرد و در طول اتاق دست به کمر رفت و آمد.
خبر وقایع تهران دهان به دهان می چرخید؛ تسلیم شدن مصدق، بازگشت سرلشکر زاهدی به نخست وزیری، ملاقات روزولت با شاه، که به کشور برگشت. خیلی از اتفاقات به بهانه تغییر زندگی مردم می افتاد ولی تاثیری بر آن نمی گذاشت و توکا مثل همیشه بود؛ دکان دارها کرکره مغازه ها را بالا می کشیدند، از روستاهای اطراف سبزی و بنشن بار گاری می رسید و بازمانده های تمدن مارلیکی کنار خیابان ماست خیکی می فروختند. زمانی پادشاهی برای فتوحاتش از اهالی این شهر کمک خواست، چنگیز و الجایتو هرگز نتوانستند آن را فتح کنند و پدران همین مردم بودند که در نهضت جنگل، اگر میرزاکوچک خان کلاه می خواست، سرِ خونی تقدیم می کردند.
خانه بوی روغن سوخته می داد. نریمان کلافه فکر کرد: «اگه می خوان فردا منو بکشن بهتره همین حالا این کارو بکنن.»
نزدیک غروب با دور شدن فورد، که فرامرزخان و ساشا در آن نشسته بودند، آنچه قبل تر برایش مهم بود اهمیتش را از دست داد، همان طور که در خانه جلیل آباد، که به نام خانه شازده معروف بود، رویای وق وق صاحاب و فرفره احمقانه شد. یاد گرفت آب بینی را با آستین پاک نکند و پشت میز غذا بخورد اما با آخرین جمله صیغه، که در بستر مثل شمعی آب شده بود: «دو مار از یه سولاخ بیان بیرون یکی ترکی حرف می زنه یکی فارسی» مطمئن شد اصلاً به شازده نرفته است که برای دفترچه ای کوچک، قِط زن قلم تراشی و قاشق مرکب جیبی مخصوص در کت ماهوتش اختصاص داده بود. صفحه ادیت پیاف گوش می کرد و آرزو داشت مثل همه ثروتمندها او را به مدرسه نظام نیکلا در سن پترزبورگ بفرستد.
شب ها در اتاقش نقشه کشتن فرامرزخان را عوض می کرد؛ طنابی را دور گردنش بستن و محکم کشیدن، گلویش را آن قدر فشار دادن که نتواند نفس بکشد یا چاقو را در جمجمه اش فرو کردن تا چشمش متلاشی شود. با وجود محبت هایی مثل همراه بردنش برای گردش یا هدیه دادن کتاب مصور فرانسوی، حتی تردید هم نمی کرد. همان زمان فهمید حسادت یعنی بدخواهی به کسی که چیزی دارد و خودش نمی تواند به دست بیاورد و بدتر از آن بخل بود که حتی اگر چیزی داشت نمی خواست دیگری هم آن را داشته باشد. نیمه های شب بیدار شد و به حجم خالی کنارش زل زد. پتو را رویش کشید اما گرمایی نداشت تا یخ بدنش را آب کند. به نفس نفس افتاد و به نظرش رسید با شوری سمج و دردآور دندانه های شانه را میان موهای کوتاه ساشا می کشد و تارها جرقه می زنند.
مجبور بود برای نوشیدن چای یا خوردن ناهار از اتاق بیرون برود، به حرف های اسکندر گوش کند که استخوان و قلم را برای شغال ها توی گونی می ریخت و سعی می کرد قانعش کند چاپلوسی لازم است، همان طور که ماشین برای حرکت روغن می خواهد. سر به گوشش نزدیک کرد: «حالا جناب چی شد، مصدق رو گرفته ن؟»
نریمان تند گفت: «قدرت تشخیص رو توی بازار نمی فروشن!»
نمی فهمید میان آن ها که از چله بری و ازدواج اهل محل می گفتند چه می کند. روابطشان شکننده بود، تحمل انتقاد نداشتند، تمام زندگی شان برای بقیه بود اما پشت سر به همان ها تهمت می زدند. برای تغییر نیاز به فرمولی سحرآمیز داشتند.
ساعت ها پشت پنجره می ایستاد و خیره به گلبرگ های زنبق، که در نسیمی ملایم تکان می خوردند، سیگار پشت سیگار دود می کرد. گرچه اعتراف سخت بود، اما دیگر اختلافی با فرامرزخان جوبنه ای نداشت که مصدق، با خالی کردن میدان و درخواست نکردن کمک مردمی، ایران را از جنگ داخلی نجات داد: «وگرنه طوری خون از دل ایران فوران می کرد که طبابت بقراط هم کارساز نشه.»
روی تخت دراز کشید و ساعد را حائل چشم ها کرد...
داغی اتوی بخار را داشت. نمی توانست بخوابد یا چیزی بخورد. کس دیگری به جایش لیفه تنبان را می کشید و دگمه های پیراهن را می بست. در آینه به جای تصویر خود ساشا را می دید و روی شیشه قاب عکس ِ شازده او بود که منعکس می شد. نمی فهمید چه کار می کند و در گذرگاه های کاهگلی جهتی را انتخاب می کرد که نمی دانست کجاست. چیزی که انتظار داشت پیش نمی آمد و زنْ همراه فرامرزخان همه جا می رفت. شک نداشت تصمیمش ارزش فکر کردن ندارد اما گذاشت اجرا شود: «وقتی پای خطای واقعی در میون باشه عقل هم گوش نمی کنه.»
درِ عمارتِ سنگی درمانگاه را باز کرد که خشونت جنگ با حکاکی تفنگ و تانک از دیوارهایش بیرون می زد. درخت کاج تزیین شده با کاغذهای رنگی دمر افتاده بود و دخترکی با شنل چهارخانه و کلاه سفید، شبیه شکارچی های انگلیسی، روی سطح خیس راهرو سر می خورد. از پشت درها صدای سرفه، کلمات زبانی غریبه و غژغژ فنرهای تخت می آمد.
ساشا، روپوش پرستاری به تن، آب می نوشید و بدون تعجب لبخندش منحنی ای رنگ پریده و مرطوب می شد، طوری که انگار چیزی می داند که فقط خود خنده دار بودنش را کشف کرده است.
سرخی رژی که لبه لیوان مانده بود نریمان را وسوسه می کرد دهان را همان جا بگذارد. مثل پسرکی ناشی احساسش را فاش کرده بود ولی برگشتن درست به اندازه جلو رفتن سخت بود. حتما قبول نمی کرد، عصبانی می شد یا ممکن بود با بی اعتنایی کامل...
نوری مات به تصویر پسرکی، شاید واسیلی، در قاب فلزی روی میز می تابید.
ساشا به بدن کش و قوس داد و از کنج چشم نگاهش کرد. معلوم نبود درونش چه می گذرد و شاید باید همیشه پشت نقاب می ماند. پیراهنی را که وقت های بیرون رفتن با فرامرزخان می پوشید دست گرفت و درزش را با نخ و سوزن دوخت. خط های عمیقی پیشانی اش را پوشاند، حتما خاطراتی برایش تداعی شد که چانه اش از بغض لرزید. کلمات زبان ناآشنای لهستانی مثل باد روی دریا موج می ساخت و شاید این معنی را می داد: «می خوای با من چی کار کنی؟» یا: «حیف که تو برای من خیلی کوچکی!» یکدفعه طوری نگاهش کرد که انتظار داشت حرف مهمی بشنود. پیراهن را مچاله و گوشه ای پرت کرد. دگمه بالایی روپوش را باز کرد. لابد باید کاری می کرد تا آسیب های جنگ را کم کند، خاطرات تلخی که به کاسه سرش چسبیده بودند. پره های بینی اش باز و بسته شد. انگشت را روی گوش های داغ او کشید...
صبح روز پنجم اقامتش در خانه اسکندر، نامه ای را که خدمتکار یکی از هم حزبی ها از تهران آورده بود باز کرد: «مستحضرید درست زمانی که برای ترک صحنه آماده می شدیم نقش تماشاگرانی حیرت زده را بازی کردیم. یک تصمیم مهم سیاسی دلایل لازم برای هر اقدامی را فراهم می سازد و مطمئنیم فرصت پیش آمده ما را درست همان جایی می برد که باید ولی شما اگر به بقای خود مایل هستید از لجبازی و خودسری های اخیر چشم بپوشید و نقشه هایتان را فراموش کنید. خطاهای بزرگ شما برای نطفه های ناخواسته، اما مفید، مضر به نظر می رسد. والسلام.»
نریمان کاغذ را مچاله کرد. سال ها با چکش و قلم روی درختی کنده کاری کرده بود اما شکافی ناگهانی آن را از شکلی که می داد خارج کرد. واقعیت با پیش بینی ها همسانی نداشت. کسی بار تقصیر را به دوش نمی گرفت و همه برای کارشکنی در کار او خود را به دردسر می انداختند. سنگینی ماجرا به او می چسبید و صدای فرامرزخان توی گوشش می گفت: «گنه کرد در بلخ آهنگری، به ششتر زدند گردن مسگری.»
از این که او تمام مدت حق داشت به قدری عصبانی شد که وقتی روفیا برای ناهار صدایش کرد داد زد: «نمی خورم!»
انگار گل های قالیِ زیر پایش معماهایی طرح می کرد. امکان داشت دوستانش در نیروهای جدید روی کارآمده جذب شوند و دیگر حتی جواب سلامش را هم ندهند: «به مال مفت رسیدی هلاک کن خود را!» از قوطی سیگاری بیرون آورد، بدون عجله آتش زد و دود را روی کلمات نامه، که دوباره روی میز چروک هایش را صاف کرده بود، رها کرد.
لحظاتی تکه پاره از گذشته هم آزارش می دادند؛ در خیابان قدم می زد و ترانه ای که زیر لب زمزمه می کرد در صدای اگزوز اتومبیلی گم می شد. ساشا با تلق تلق پاشنه های کفش کنارش بود و دستش را میان انگشتان بلندش فشار می داد. احساس می کرد در او حل شده و خود را فراموش کرده است. مثل غذاهای گراندهتل بود که اگر یک بار امتحانش می کرد باز هم آن جا می رفت. در کوچه ای خلوت به گونه اش بوسه ای زد.
پیرزنی که چادر بر سر از پنجره می پاییدشان فریاد زد: «طاعون گرفته ها! از زمین و آسمون لعنت می باره! خدایا، آخرالزمانه... توبه... توبه...»
نریمان پرده را کنار زد و به حیاط نگاه کرد. اسکندر با پیژامه پیچازی از مستراح بیرون آمد، یک انگشت را روی پره بینی گذاشت و به دیوار فین کرد. کلفت آفتابه را توی حوض کر داد. روفیا ایستاده بالای سرش انگشت ها را ترق ترق می شکست و با صدای کت و کلفتش حرف هایی نامفهوم می زد. با دنیای این آدم ها تضاد غریبی داشت با این که سال ها برایشان زحمت کشیده بود: «سیاست به چه درد می خوره وقتی نمی شه تسلیم ابتذال زندگی نشد.»
بعد از دوره افسردگی زندگیِ بدون ساشا، فهمید در ایران اشرافی شدن به اصیل زاده بودن پدر ارتباط ندارد و کار دیگری باقی نمی ماند وقتی نمی خواست وکیل، طبیب و طلبه شود. خوشنویسی در عدلیه برایش کم بود، دانشکده هنرهای زیبا راضی اش نمی کرد، زمانی که در مدرسه سپهسالار درس زبان فرانسه می داد زجر می کشید و سر زدن به املاک پدری و مزرعه آفتابگردان دهات اطراف تهران احمقانه به نظر می رسید. همیشه حس کمبود چیزی را داشت که دقیق نمی شناختش، شاید کاری بزرگ، اتفاقی تکان دهنده، آرزویی ازیادرفته... جستجوی جواب برای پرسش های ابدی مثل خوردن به دیوارهایی بود که هیچ وقت نمی ریخت. زندگی آدم ها ذوب می شد و بهشت و عدالت در زمان و مکان تحقق پیدا نمی کرد.
نریمان پشت میز نشست و نوشت: «رفقای عظام محترم، قصد اینجانب، که مستحضرید متکی به پشتیبانی وجدان است، باز کردن دکان از استخوان های پوسیده مردگان نبود. اگر با اطاعت اوامر شما ساکت بنشینم دولت جابره به عادله تبدیل نخواهد شد.» لحظاتی انگشت روی شقیقه فشار داد: «باید تمومش کنی یا اصلاً هیچ کاری نکنی.» کاری سخت تر از دست کشیدن از قدرت نبود اما وقتی نمی توانست جهت حوادث را به دلخواه عوض کند باید در موقع مناسب عقب نشینی می کرد. قلم را روی کاغذ لغزاند: «این رویدادْ مغلوبیت من نامیده نمی شود. بدا به حال باغی که شغال باغبانش باشد، بدا به حال مقامی که نااهل متصدی آن باشد.»
نامه را چهارتا کرد و در آینه به تصویرش خیره شد؛ گونه ها تورفته، حلقه کبود زیر چشم... اعتقادش سست شده بود و مطمئن به نظر نمی رسید. آدمی بریده از همه کس که دیگر حتی خود را به یاد نمی آورد، مهره ای سوخته که موضعش مشخص نبود و درست جایی که لازم بود حرکت اصلی را نشان دهد خفقان می گرفت.
با کمک فرامرزخان جوبنه ای بلد راهی پیدا کرد اما بعدازظهری، قبل از سوار شدن به کشتی، نمی توانست موضوعی را نیمه کاره رها کند.
در گذرگاه چوپانی خارج شهر توکا، ابرهایی خاکستری آسمان را پوشاندند که در اعماقشان قطره های باران پنهان شده بود. نریمان جواب سلام روستایی هایی را که پشته هیزم و جوال بر دوش رد می شدند نداد. دست ها در جیب به سال ها، ماه ها، روزها، ساعت ها و حتی دقیقه هایی که گذشته بود فکر کرد: «یه اشتباه معنی ش همه چی رو باختنه؟»
یاد زنی از اقوام قاجار افتاد که ده سال پیش با مراسمی برنامه ریزی شده از طرف عمه بزرگ به مدت یک ماه عقدش کرده بود. مژه های کمرنگ و بینی کشیده اش در خاطر نمی ماند و می شد با صد نفر دیگر اشتباهش گرفت. نخواست یا نتوانست محبت پررنگ تری ابراز کند. بیرون خانه وقت می گذراند تا کنار او نباشد و انجام وظیفه خودش، حتی ناقص، بهتر از کاری بود که از آن هیچ نمی دانست؛ تحمل کردن تصنعی. زندگی شبیه باتلاق می شد و کم کم با فهرست کردن چیزهایی که ممکن بود رخ دهد مضطرب شد؛ فرزند، مهمانی های خسته کننده اقوام، اسیر روزمرگی ها شدن... یک روز صبح بدون هیچ توضیحی در محضر سه طلاقه اش کرد.
از جلو برکه ای گذشت که مهوش از او خواسته بود با هم ملاقات کنند: «زنک هرزه!» اگر به وجود شیطان اعتقاد داشت، به شکل او مجسمش می کرد.
زن های مارلیکی دسته کاه مچاله شده را بر عرض حصیر می کشیدند، با دست دیگر لوله می کردند و به یوسف می خندیدند. جوان با موهای مجعد و آسکی به شلوار روی لاک پشتی بزرگ ایستاده بود که سلانه سلانه حرکت می کرد. چهره اش شبیه آدم های تسخیرشده ای بود که از اطراف خبر ندارند. با حرکت انگشت ها توی هوا کلماتی می نوشت و هنوز مانده بود تا بمیرد.
جلو کومه متروک خیزرانی ناگهان قزاقی دیوانه در برابر نریمان ظاهر شد. کتی شبیه صاحب منصبان قزاقخانه با سه ستاره روی شانه، واکسیل و مدال های زنگ زده به تن داشت و دگمه ها را نبسته بود. با پلک های بی مژه دور چشم های زجاجی، صدف های توی قوطی واکس را به شدت جلو صورتش تکان داد که چند تایش بیرون افتاد.
نریمان تکان نخورد. شنیده بود: «روی خودش رو با آب مرده شورخونه می شوره»، اما نفهمید چرا فکر کرد این صحنه را قبل تر دیده است، در خیالی، رویایی، وهمی...
قزاق شاید به فرمان قنسول روس بارها پستوی خانه روستایی ها را گشته و رویه تشک ها را دریده بود، اما شبیه جنگلی های میرزاکوچک خان شده بود که زمانی به آن ها شلیک می کرد و آن ها قسم خورده بودند مو و ریششان را تا به هدف نرسند نتراشند. خندید: « (3a ΠepgeдeлaMи дOMa и MeeMb Meдb, HO дOMa иMEEMb 3OлOTO.(۵»
نریمان تا مسیری طولانی برمی گشت و می دید قزاق با چشم های وق زده، انگار با آهنگ کازاچوک برقصد، روی زانو می نشست، یک پا را جلو پرت می کرد و بلند می شد. فکر کرد شاید واقعا درونش طلا داشت و بیهوده می گشت، مثل رودخانه ای که مدام بغرد اما بخواهد شبیه اقیانوس آرام باشد.
از زیر درخت گردوی کهنسالی رد شد که روستایی ها پارچه هایی رنگارنگ برای برآورده شدن نذر به آن آویزان کرده بودند. کنار تابلوی سفید و قرمز ایستاد که به راننده ها هشدار می داد ممکن است آهویی ناگهان از جاده بگذرد. خانه شیروانی سرخ با ترکه های بید محصور شده بود. افسون، نشسته زیر درخت نارنج در پیراهن سفید با آستین های پفی و دامن کمر چین دار، کتابی روی زانویش باز بود. دخترها دوره اش کرده بودند، هرکدام دسته ای از موی بلند او را شانه می زد، با آب تر می کرد و می بافت.
مثل این بود که وسط صحرا اسکلت فسیل شده کشتی پیدا کرده باشد. صورت افسون بدون دلیل بر ساشا منطبق می شد و نمی توانست در ذهن دو زنی را که ارتباطی با هم نداشتند از هم جدا کند. حس به قدری قوی بود که توی مشت می گرفتش، هرچند هر کلمه ای برای بیانش سبک به نظر می آمد.
دخترها به او زل زده بودند اما افسون بی حرکت ماند، شاید اگر سر برمی گرداند تا ته وجودش را می خواند. امکان داشت حرف هایی که مهوش در مورد او می زد درست باشد. فرامرزخان می گفت: «اگه تصمیم گرفته باشی دلیل خیلی وقایع این دنیا رو نادیده بگیری هیچ بحثی نمی تونه قانعت کنه.» قدرت های عجیب ناشناختگی وجوهی از علم بود که امکان داشت بعدها همه گیر شود.
ساشا را در رقابت با فرامرزخان می خواست اما آن دختر چشم سیاه... بادی نرم گذشت و تمام وقایع تهران را از ذهنش پاک کرد. آنچه برایش به دنیا آمده بود، اصلاً سقوط و بالا رفتن ها، رهبران جعلی، مرقومه های پنهان رد و بدل شده، توطئه و دسیسه در خفا نبود. در خانه شیروانی سرخ، دخترها، که خنده ها را فرومی خوردند، رازی نداشتند اما تغییرات برگشت ناپذیری ایجاد می کردند. هر لحظه فرومی ریخت و چیز دیگری به جایش ساخته می شد. باید اتفاقی در جایی مثل این جا می افتاد و نیفتاد. ساعتی دیگر برای همیشه از آن جا می رفت ولی با حرکت در مسیر رود ولگا، توقف در چند شهر حاشیه ای و از ریازان خود را به پایتخت حکومت شوراها رساندن و هیچ نشانی جز سراسر خاورمیانه به بقیه ندادن تنها یک نتیجه می توانست بگیرد؛ عشق واقعی در این دنیا قابل دسترس نیست، فقط می شود به خیالش دست پیدا کرد...

نظرات کاربران درباره کتاب مرده‌ها در راه‌اند

باید خوند
در 2 سال پیش توسط