فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب خیکی‌ها در تاریخ و داستان‌های دیگر

نسخه الکترونیک کتاب خیکی‌ها در تاریخ و داستان‌های دیگر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب خیکی‌ها در تاریخ و داستان‌های دیگر

کتاب «خیکی‌ها در تاریخ و چند داستان دیگر» نوشته پیتر کری ( -۱۹۴۳)،‌ نویسنده استرالیایی و برنده جایزه ادبی من بوکر است.
این کتاب مجموعه داستانی از این نویسنده پرمخاطب است که در آن به زندگی افراد درونگرا می پرداز و طبیعت آمیحته با وهم و ترس آدمها را با طنزی گزنده بیان می کند.
«خیکی‌ها در تاریخ»، «دوستم داری؟»، «آسیاب بادی در غرب»، «آخرین روزهای یک دلقک مشهور»، «صنعت سایه»، «نامه‌ای به پسرمان» عنوان‌ داستان‌های این کتاب هستند.
نویسنده در این داستان‌ها، درست در دل خیابانی که زندگی روزمره همه ما در آن می‌گذرد، ماجرایی سخت دور از ذهن را جانبخشی می‌کند و خواننده تا آخر داستان چنان با این ماجرا احساس همدلی می‌کند که دیگر یادش می‌رود این اتفاق چطور ممکن است رخ بدهد؟ در آثار او طبیعت آمیخته با وهم و ترس‌های آدم‌هایی که در حاشیه زندگی می‌کنند، با طنزی گزنده ترکیب می‌شود.
در بخشی از این کتاب می‌خوانیم:
«ژوئیه بود. ما در ماه می‌ عاشق شده بودیم. هنوز اما در تاریکی باهم روبه‌رو می‌شدیم. از مادرت یاد گرفتم که باید مراقب حرف زدنم باشم. او را آزردم، دعوا کردیم، در خیابان مجاور ایستگاه راه‌آهن «شیمباسی»، در خیابانی با ویترین‌ها و آگهی‌های لوازم آرایشی و جراحی، در هتل دای‌ایچی در منطقه‌ی گینزار توکیو، ژاپن.
اشق شدیم. تا چهار روز هر روز به حرف زدن و حرف زدن گذشت. مردهای دیگری هم دوروبرش می‌پلکیدند، همه دوستش داشتند. اما من چیزی درباره‌ی باقی مردها نمی‌دانم، فقط این‌که خودم دلباخته‌اش بودم، چنان عاشق بودیم که از هجده‌ سالگی به این‌طرف این‌جور نشده بودم.
دلم می‌خواست با «آلیسون سامرز» خیلی زود عروسی کنم، اولین ‌شبی که باهم بیرون رفتیم، نزدیک صبح بود که برگشتیم تا جلوی اتاقش رفتم و دم در به او ابراز علاقه کردم. و خوب باید اعتراف کنم حسابی چسبید. یکی دوبار گفت: «خیلی‌خوب» بعد برگشتم به اتاقم که بخوابم، به‌خاطر این‌که پشتم زخم بود و باید روی سطح صاف کف زمین و روی تشک نازک می‌خوابیدم. توی رخت‌خواب که دراز کشیدم، با صدای بلند توی آن اتاق خالی داد زدم: «من می‌خوام با آلیسون زندگی کنم.»
بعد به خواب خوش عمیقی فرو رفتم، آن‌قدر خوش که احتمالاً موقع خواب لبخند می‌زدم».

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.7 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب خیکی‌ها در تاریخ و داستان‌های دیگر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یکی دو نکته درباره ی پیتر کری

پیتر کری سرآمد نویسندگان استرالیایی است. او حتا از جی.ام.کوئتزی، نوبل گرفته ی اهل آفریقای جنوبیِ ساکن استرالیا. هم محبوب تر است. با دوبار گرفتن جایزه ی بوکر و یک بار نامزدی در لیست نهایی آن، چنان مُهر تاییدی پای داستان هایش زده که در چشم به هم زدنی کتاب هایش سرآمد پُرفروش ترین های آمریکا و بریتانیا قرار می گیرد.
اولین بار بوکر ۹۸ را برای رمان یکه تازش «اسکار و لوسیندا» از آن خود کرد، دومین بوکر هم سال ۲۰۰۱ به «تاریخ واقعی دارودسته ی کلی» اش رسید. سال ۲۰۰۸ هم نامزد دریافت این جایزه برای «سویه ی نامشروع او» شد.
پیتر کری سال هاست با دست مایه قرار دادن زندگی خانوادگی آدم های عجیب و غریب، مطرود و درون گرا داستان هایی خلق می کند که سبک و سیاق خاص او را نشان می دهند. او می نویسد و همسرش «فرانسیس کودی» برایش ویرایش می کند. پیتر کری می گوید: «به نظرم راز اصلی موفقیت من ازدواج کردن با بی رحم ترین ویراستار دنیا است، او بی رحمانه مجبورم می کند پُرگویی هایم را دور بریزم.»
پیتر کری سال ۱۹۴۳ در ایالت ویکتوریای استرالیا به دنیا آمد، جایی که در داستان هایش خط و ربط پررنگی دارد و بسیاری از شخصیت های غریب اش از همان جاها آمده اند. پدر و مادرش نمایشگاه اتومبیل داشتند و هیچ فکرش را نمی کردند که پسرشان بخواهد از راه نوشتن زندگی اش را اداره کند. کری می گوید: «خانواده ام اطمینان داشتند که نویسنده شدن یعنی از گرسنگی مردن.»
اما او مطمئن بود که نویسنده می شود. کمی بعدتر به نسبت جوانان استرالیایی، برای سری توی سرها درآوردن، راهی لندن شد و از سال ۶۷ تا ۷۰ مدام داستان هایش در مجله های ادبی چاپ شد. تمام روز یاداشت بکت می خواند یا آثار کافکا و جویس را زیر و رو می کرد و حتا از گابریل گارسیا مارکز و فوت وفن های نوشتنش هم نمی گذشت. اولین مجموعه داستان او با عنوان «خیکی ها در تاریخ» سخت مورد استقبال قرار گرفت، مجموعه داستانی که سال ۱۹۷۴ با حمایت دانشگاه کویینزلند منتشر شد و خیال کری را بابت نویسنده شدن راحت کرد. این مجموعه تمام آن چه را که بعدها ویژگی داستان نویسی اش شدند، یک جا داشت. کمی بعد با رمان «سعادت» در ۱۹۸۱ تبدیل به چهره ی ادبی استرالیا شد. او دیگر همان شده بود که حالا هست، نویسنده ای که به پشتوانه ی داستان های فانتزی اش و ماجراهای فراواقعی آن ها اعتبار پیدا کرد. شناسنامه ی داستان های او همین ها شد. این که درست در دل خیابانی که زندگی روزمره ی همه ی ما در آن می گذرد به ماجرایی سخت دور از ذهن جان می بخشد و خواننده تا آخر داستان چنان با این ماجرا احساس هم دلی می کند که دیگر یادش می رود این اتفاق چه طور ممکن است رخ بدهد.
طبیعت آمیخته با وهم و ترس آدم هایی که در حاشیه زندگی می کنند با طنزی گزنده در داستان های کری ترکیب می شوند. او حالا با ۱۲ رمان و چندین داستان کوتاه در نیویورک امپراطور داستان نویسی به سبک خودش شده. «پل استر» دوست و همسایه ی نزدیک او در بروکلین می گوید: «هر وقت کتاب تازه ای از پیتر کری منتشر می شود، اولین مشتری صبح گاهی کتاب او در کتاب فروشی هستم».
تازه ترین رمان او «شیمی اشک ها» سال ۲۰۱۲ منتشر شد، رمانی که بسیاری آن را قله ی داستان نویسی به سبک پیتر کری نامیده اند.

خیکی ها در تاریخ

۱ـ

پاهایش کوفته است. مرکز خرید به نظرش ته ندارد، با ملافه ی دونفره ای که زده زیر بغلش روی پا تلو می خورد. شبیه کابوس شده. در خروجی توی دیدرسش است، اما انگار یک قدم هم به در نزدیک نمی شود، گرما عذابش می دهد، خیل پیوسته بدن هایی که مثل حشرات به سمتش شناور می شدند و بعد انگار مثل ماشینی پر سرعت پس شان می زنی و از تو می گذرند.

بدجور عرق کرده، زور می­زند آرام به نظر برسد. ملافه ها ناجور درهم پیچیده اند. خودش آن ها را تا کرده و از خودش تعجب کرد وقتی این قدر باحوصله این کار را انجام داد.
ملافه­ها را برداشته (دو نفره، چون ملافه ی آبی تک نفره آنجا نبود) و راه افتاده بود سمت پیشخوان بسته بندی، لفاف کاغذی قهوه­ای را از دور ملافه باز کرد و مشغول شد. شاگرد مغازه با نگاه پرسش گری پی اش را گرفته بود، او با لبخند ملیحی پرسید: «مشکلی هست؟» شاگرد مغازه رفت پی کارش.

شلوارش گشاد است، از آن شل و ول هایی که دیگر مد نیستند. خوشبختانه این شلوارها جیب­های گنده­ای دارند، برای همین هم حالا توی هر کدام از جیب هایش چندتا کنسرو صدف دودی جا شده است. صدف دودی ها دم دست هستند، همیشه توی طشت گذاشتندشان بیرون، دم در. سر در نمی­آورد چرا کنسرو ها این­جا هستند، چرا می گذارندشان بیرون؟ که کش رفتن­شان آسان تر باشد، چون فروختن و آب کردن این قوطی­ها سخت است؟ یا این که این­جوری می­خواهند شکم او و دوستانش را سیر کنند؟ احتمال دارد یک مرد خیکی دیگر جای او را در مرکز خرید گرفته باشد؟ با این تئوری­ها کیف می کند، عاشق این­جور داستان بافتن هاست، مثل خانه­هایی که با ورق بازی می سازند، این ها را همین جور به هم می­بافد و می­بافد و بالا می­برد تا این که دیگر از ارتفاع­شان سرگیجه می گیرد و به خود می لرزد.
به در چرخان که می­رسد پا سست می­کند، سعی می­کند تصمیم بگیرد که کدام یک از خروجی­ها بهتر است. در تند تند می­چرخد، مردم با فشار می­آیند توی فروشگاه، این ها مشتری های آخر وقت هستند. جای خودش را توی در چرخان پیدا می کند، هل می­دهد به موقع برسد. دیدره(۱) که مثل گنجشک لاغر و ریزه میزه است از در چرخان پرت می شود تو، زیر لبی به او می گوید«لجن»، و پا کشان می آید توی فروشگاه. با دری وری هایش او را گیج به حال خودش ول می کند و می رود. از این که چرا چهره ی به این زیبایی می تواند یک دفعه این جوری ترسناک و نفرت انگیز باشد سر در نمی آورد.

و البته دیدره نبود. اما الکساندر فینچ(۲) فکر می کند که می­توانست باشد، او غمگین از کنار دایره­های در چرخان بیرون می­زند و آرام در طول خیابان برای خودش راه می افتد و فکر می­کند چه قدر عجیب است که انقلاب بتواند چنین ایده ای به وجود بیاورد او این قدر شدید روی زندگی او تاثیر بگذارد: چاق بودن مثل این است که ظالم باشی، حریص باشی، و خیلی قبل انقلابی باشی. غیرممکن است بفهمی این شرایط را خود مردم ایجاد کرده اند یا تبلیغات انقلاب بوده که به خورد آن ها داده شده. مطمئناً سال های قبل از انقلاب بیش تر آدم های چاق یا آمریکایی بودند یا طرفدار آمریکا یا حامیان پولدار آمریکا.
اما توی آن سال­ها مردم ذهن های منطقی تری داشتند و می توانستند این ایده را قبول کنند که آدم های چاقی مثل الکساندر فینچ می توانند ضد آمریکایی باشند و مخالف رژیم سابق دانکو.
الکساندر فینچ همیشه فکر می­کرد صورت و هیکل دوست داشتنی دارد. تا حالا هم فکر نکرده که این حالش از غرور باشد. توی مدرسه «توله» صدایش می کردند و همه اسم او را «تدی» یا «تدی خرسه» می نوشتند. او هم کاریکاتورهایش را با اسم «تدی» امضا می کرد. هر وقت خودش را در کاریکاتوری جا می­داد آدم چاق گرد و قلنبه­ و درشت هیکلی بود با چشم­های پدرانه و صورتی خندان که به لودگی های دنیا نگاه می­کند.
اما زمانی شیوه ای که دنیا به الکساندر فینچ نگاه می کرد و به تبع آن شیوه ای که الکساندر فینچ به خودش نگاه می کرد، به تدریج دستخوش تغییر می شد.
مجبور شد کاریکاتور دیگری بشود. یکی از کاریکاتورهای «آمریکایی­ چاق» خودش: بی تناسب، لئیم، دشمن مردم.
اما روزهای اول انقلاب تغییری در کار نبود. یا اگر بود، فینچ آن قدر سرش شلوغ بود که متوجه نشده بود. به عنوان دبیر ناحیه ی سی و دوم یادداشت برمی داشت، صورت جلسه تنظیم می کرد، بولتن هفتگی می­نوشت، یادداشت­های ده روزه ی کمیته­ی مرکزی هفتاد و پنج را پیش نویس می­کرد و باز هم فرصتی پیدا می­کرد که هر روز کاریکاتوری برای روزنامه ی خودش بکشد و یادش باشد که ژنرال کوپر با «K» نوشته می شود و نه با «C» («مایلز کوپر» با حرف «C» یکی از خائنان گمنام انقلاب بود که با آن کوپر فرق داشت). به علاوه او مسئول بازرسی و گزارش صورت وضعیت انبار در ناحیه ی سی و دوم بود. و هر جایی به فقر و وضعیت دشوار برمی­خورد مسئول تحقیق می شد. روزهای اول اگر گاه و بی گاه با مورد ناگواری برخورد می کرد آن ها را فقط به حساب سوءتفاهم می گذاشت و نه چیز دیگر. مردم عادت داشتند همه ی ماموران چاق را یا آمریکایی به حساب بیاورند یا عوامل دانکو. چون فقط آمریکایی­ها و دوستان شان آن قدری غذا داشتند که بخورند و چاق باشند. گاهی وقت ها فینچ سعی می­کرد طبیعت چاقی هورمونی را برای دیگران توضیح بدهد و بگوید که جزو کارمندان واقعی دولت نبوده و فقط یک کاریکاتوریست به اسم تدی بوده که همیشه با رژیم دانکو سرناسازگاری داشته. فینچ آن اوایل که با مردم گرسنه روبه رو می شد از چاقی خودش خجالت می کشید. اما نکته ی غریب این که تا وقتی اوضاع بهتر نشد و محصولات نرسید و از رقم پیش از انقلاب تجاوز نکرد و وضعیت توزیع درست نشد چاق بودن هم چنان مسئله ساز بود. البته بعد از آن، غذا دیگر مسئله ی مهمی نبود. اگر مسئله ای مطرح می شد ماجرای سرریز بود و این که در بازار، غلات مازاد را از بین می بردند. مازاد محصولات را توی دریا خالی می کردند.
حتی در آن زمان هم کمیته­های منطقه ای و کمیته ی ۷۵ هیچ حرکتی که مستقیماً به مردهای چاق مربوط شود انجام ندادند. در عوض کلمه ی «خیکی» زیرکانه به عنوان صفتی جدید وارد زبان شد معادلی برای حریص، زشت، گند، تنبل، قبیح، پلید، کثیف، بی شرف و غیرقابل اعتماد. انصاف نبود. زمان خوبی برای چاق بودن هم نبود.
الکساندر فینچ حالا دبیر جمعیت مخفی «مردان چاق علیه انقلاب» به حساب می آید و ملافه های دو نفره مسروقه و کنسروهای صدف دودی را در خیابان های دم کرده ی شهر با خودش سمت شمال می برد. چشم های باریک و مورب اش تقریباً بسته است و از پشت پرده ی آرامش بخش پلک هایش به دنیا نگاه می کند. لخ لخ کنان راه می رود، مرد چاقی با پیراهن نخی سفید و شلوار گشاد طوسی و پای لنگان. با پاهایی که می توان گفت خیلی شبیه پای اردک گام برمی دارند، این طرف و آن طرف می رود. پیراهنش لکه های گنده ی عرق را جا به جا نشان می دهد. هیچ کس به او تنه هم نمی زند. سر چهارراه از جمعیت کناره می گیرد و یک گوشه می ایستد. انگار کناره گرفتن یک جور توافق دوجانبه باشد.
ملافه ها زیر بغلش باد کرده اند و سنگینی می کنند. مطمئن نیست قسر در رفته باشد، شاید هنوز او را تعقیب می­کنند، جرئت نمی کند پشت سرش را ببیند. لابد تا در خانه تعقیبش می کنند تا سردربیاورند چه چیزهای دیگری دزدیده. وقتی به آن قوطی کنسروهای خالی صدف دودی که توی سطل زباله ی حیاط پشتی تلنبار شده فکر می کند خنده اش می گیرد، آن جا صدها قوطی کنسرو پیدا می­کنند. قوطی ماء الشعیرهایی دزدی فانتونی(۳) و بودای کوچکی که برای تولد فانتونی دزدیده بود. اما بعد آن را برای خودش نگه داشت و چه قدر هم از این بابت متاسف بود(یا شاید از آن مجسمه ی کوچک چاق خوشش می آمد؟). خودش را به خودستایی متهم می کند. ولی پیش خودش فکر می کند این خودستایی برای یک مرد چاق این روزها یک جورهایی مزه می دهد.
دو جوانک دوان دوان از کنارش می گذرند و موقع رد شدن از دو طرف به او تنه می زنند. اول فکر می کند از عمد زده اند، اما مطمئن هم نیست. وضع کلی اش همین است، مستبدی که حالا توسری خور شده است. از کار اخراجش کرده اند، از تنها روزنامه ی طرفدار ژنرال کوپر که ترس غلط املایی اش او را رها نمی کرد. خندیده بود، با صدای بلند. غلط املایی. خوب این سنت همیشه بود، کاریکاتوریست ها خیلی غلط املایی داشتند. خوب آن ها باید خودشان بیش تر دقت می کردند، کار او را همیشه از لحاظ املا با دقت بررسی می کردند. اما حالا می گفتند املای او آزار دهنده است و تصحیحش وقت تلف کردن. در هر حال به طور کلی هم رفتارشان با او خوب نبود. آیا منظور از این آزار دهنده بودن واقعاً چاقی بود؟ از آن ها نپرسیده بود. دلش نمی خواست آن ها را معذب کند.

نظرات کاربران درباره کتاب خیکی‌ها در تاریخ و داستان‌های دیگر