فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب کریسمس گردی و داستان‌های دیگر
پیش‌نوشتارهای ناهار لخت

نسخه الکترونیک کتاب کریسمس گردی و داستان‌های دیگر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب کریسمس گردی و داستان‌های دیگر

ویلیام اس. باروز در پنجم فوریه‌ی ۱۹۱۴ در سنت‌لوئیسِ ایالتِ میسوری امریکا در خانواده‌ای ثروتمند متولد شد. پدربزرگ‌اش مکانیسم ماشین‌حساب را تکامل داد و شرکت انترناسیونال باروز را تأسیس کرد و به‌واسطه‌ی آن ارث کلانی برای فرزندان و نوه‌هایش به‌جا گذاشت، اگرچه برخی زندگی‌نامه‌نویسان باروز معتقدند که در ثروت خانواده‌ی باروز اغراق شده است.
در ۱۹۳۰ والدین باروز او را به مدرسه‌ی شبانه‌روزی گران‌قیمتی می‌فرستند: «لوس آلاموس» در ایالتِ نیومکزیکو. باروز در ۱۹۳۲ به دانشگاه هاروارد می‌رود تا ادبیات انگلیسی بخواند. در ۱۹۳۶ از هاروارد فارغ‌التحصیل می‌شود. در دوران هاروارد رفت‌وآمدهایی به نیویورک دارد و با تبهکاران و گروه‌های زیرزمینی نیویورک آشنا می‌شود. پس از اتمام هاروارد به وین می‌رود و در دانشکده‌ی پزشکی ثبت‌نام می‌کند. با ایلس کلاپر آشنا می‌شود، زنی که از دست نازی‌ها در هامبورگ گریخته بود. باروز با او ازدواج می‌کند تا زن بتواند به امریکا مهاجرت کند. این ازدواج چند سال بعد در امریکا فسخ می‌شود.
در ۱۹۳۸ باروز مطالعات‌اش درباره‌ی مایاها و یادگیری زبان ناواهو (Navajo: زبان سرخپوستان بومی امریکا) را آغاز می‌کند. مطالعاتی این‌چنینی تأثیری ماندگار بر آثار او دارند. در همان سال، به همراه دوست دوران کودکی‌اش، کلس الوینس، داستان «واپسین بارقه‌های نور شفق» را می‌نویسد. داستانی که اولین تلاش او در نویسندگی محسوب می‌شود.
در ۱۹۳۹ باروز با جک اندرسون آشنا و رابطه‌ی خاصی بین‌شان برقرار می‌شود. باروز بند آخر انگشت دست چپ‌اش را قطع می‌کند (فاز وان‌گوگی) و در کلینیک روانی بیلیویو بستری می‌شود. ماجرای این قطع انگشت در داستان «انگشت» (که در کتاب پیش رو می‌خوانید) با اندک تفاوتی از اصل ماجرا آمده است.

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.57 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب کریسمس گردی و داستان‌های دیگر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



ترجمه ای برای دوستان سالیان دراز:
مرتضا حسینی و مرتضی نوروزی

این کتاب ترجمه ی بخش نخست (Stories) از این کتاب است:
Interzone, William S. Burroughs, Edited by James Grauerholz, Penguin Books, 1990

پیشگفتار مترجم

بهترین ذهن های نسل ام را دیدم، خرابِ جنون...

آلن گینزبرگ، زوزه

ویلیام سوارد باروز (William Seward Burroughs) که بود؟ بزرگ ترین رقیب مارکی دو ساد در بدنامی میان خیل نویسندگان؟ تبهکار و قاتلی که همسرش را در مکزیک کشت و به مراکش گریخت؟ یا آن گونه که نورمن میلر او را می خواند، نابغه ای در ادبیات؟ یا نویسنده ای جنجالی که دامنه ی تاثیرش از ادبیات گذشت و همان طور که بر نویسندگانی همچون جِی. جی. بالارد و کتی اکر تاثیر گذاشت، منبع الهامی برای فیلسوفانی نظیر میشل فوکو و ژیل دُلوز، آوازه خوانانی همچون پتی اسمیت و کرت کوبین، فیلم سازهایی همچون دیوید کراننبرگ و گاس ون سان، و موزیسین هایی همچون فیلیپ گلس و جان کیج نیز شد؟ اگر او را نویسنده بنامیم، باید از کدام ژانر سخن بگوییم؟ شعر، داستان، یا مقاله؟ اما تنها همین کلمه است که می تواند توصیفی از ویلیام باروز به دست دهد: نویسنده؛ چراکه تنها نویسنده است که همچون ولگرد مرزِ میان ژانرها را درمی نوردد، همچنان که مرزِ میان زندگی و ادبیات را؛ و باروز این گونه زیسته و نوشته است.
ویلیام باروز در طول زندگی اش هجده رمان نوشته، شش مجموعه داستان و چهار مجموعه مقاله. همچنین، پنج کتاب شامل گفت وگوها و مکاتبات نیز از او منتشر شده است. امروز، پس از گذشتِ حدوداً شصت سال از انتشار رمان جنجالی اش، «ناهار لُخت» (Naked Lunch)، و گذشتِ نزدیک به دو دهه از مرگ او، باروز همچنان نویسنده ای جنجالی و خطرناک است. هنوز هم اگر قرار باشد پارک یا خیابانی در امریکا به نام او شود، جمهوری خواهان و راست گرایان امریکا برآشفته می شوند، نام کتاب هایش همچنان در لیست کتاب هایی است که «امریکایی های خوب» نباید بخوانند و در کشوری مانند ترکیه چاپ ترجمه ی آثارش دردسرساز می شود.
جک کروآک باروز را «بزرگ ترین هجونویس از زمان جاناتان سوئیفت تا امروز» می داند؛ جِی. جی. بالارد او را «مهم ترین نویسنده ای که پس از جنگ جهانی دوم ظهور کرده» می خواند؛ و نورمن میلر او را این گونه توصیف می کند: «تنها نویسنده ی زنده ی امریکایی که نبوغ دارد.»
می توان زندگی و آثار باروز را با اندکی ساده انگاری به چهار دوره ی متفاوت تقسیم کرد:

• دوره ی اول (اوایل دهه ی ۱۹۵۰): آثار اولیه با روایتی خطی، که اغلب در دوره ی اقامت باروز در مکزیک و طنجه نوشته یا بازنویسی شده اند: «گردی» (Junkie)، «کوئیر» (Queer)، و «نامه های یاگه» (Yage Letters).

• دوره ی دوم (اواسط دهه ی ۱۹۵۰ تا اواسط دهه ی ۱۹۶۰): دوره ی کات آپ (Cut-Up): دوره ای که باروز به استفاده از تکنیک کات آپ رو می آورد: «ناهار لخت» (Naked Lunch) و «تریلوژی نُوا» (Nova Trilogy)، که به تریلوژی کات آپ نیز شهره است، مشتمل بر سه رمان که اغلب در لندن و پاریس نوشته شده اند: «ماشین نرم» (Soft Machine)، «بلیطی که منفجر شد» (The Ticket That Exploded) و «نُوا اکسپرس» (Nova Express).

• دوره ی سوم (اواسط دهه ی ۱۹۶۰ تا اواسط دهه ی ۱۹۷۰): دوره ای که باروز سبک کات آپ را همچنان ادامه می دهد و به مدیوم های دیگری همچون سینما و نقاشی نیز می کشاند. نوشتار او در این دوره به لحاظ سیاسی تندتر از پیش می شود و به لحاظ فرمی تجربی تر: «پسران وحشی» (The Wild Boys) و «موذی کش» (Exterminator).

• دوره ی چهارم (اواسط دهه ی ۱۹۷۰ تا اواسط دهه ی ۱۹۸۰): آخرین سه گانه ی باروز در این دوره نوشته می شود: تریلوژی «شب آتش» (Red Night): «شهرهای شب آتش» (Cities of the Red Night)، «جای جاده های مرده» (The Place of Dead Roads)، و «سرزمین های غربی» (The Western Lands).

اعتیاد به مخدر، قتل جون وُلمر، دوستی با آلن گینزبرگ و براین جیسین، و زندگی در طنجه شاید مهم ترین و تاثیرگذارترین اتفاقات زندگی ادبی باروز بودند.

از گوش بریده ی وان گوگ تا بند انگشت ویلیام باروز

ویلیام اس. باروز در پنجم فوریه ی ۱۹۱۴ در سنت لوئیسِ ایالتِ میسوری امریکا در خانواده ای ثروتمند متولد شد. پدربزرگ اش مکانیسم ماشین حساب را تکامل داد و شرکت انترناسیونال باروز را تاسیس کرد و به واسطه ی آن ارث کلانی برای فرزندان و نوه هایش به جا گذاشت، اگرچه برخی زندگی نامه نویسان باروز معتقدند که در ثروت خانواده ی باروز اغراق شده است.
در ۱۹۳۰ والدین باروز او را به مدرسه ی شبانه روزی گران قیمتی می فرستند: «لوس آلاموس» در ایالتِ نیومکزیکو. باروز در ۱۹۳۲ به دانشگاه هاروارد می رود تا ادبیات انگلیسی بخواند. در ۱۹۳۶ از هاروارد فارغ التحصیل می شود. در دوران هاروارد رفت وآمدهایی به نیویورک دارد و با تبهکاران و گروه های زیرزمینی نیویورک آشنا می شود. پس از اتمام هاروارد به وین می رود و در دانشکده ی پزشکی ثبت نام می کند. با ایلس کلاپر آشنا می شود، زنی که از دست نازی ها در هامبورگ گریخته بود. باروز با او ازدواج می کند تا زن بتواند به امریکا مهاجرت کند. این ازدواج چند سال بعد در امریکا فسخ می شود.
در ۱۹۳۸ باروز مطالعات اش درباره ی مایاها و یادگیری زبان ناواهو (Navajo: زبان سرخپوستان بومی امریکا) را آغاز می کند. مطالعاتی این چنینی تاثیری ماندگار بر آثار او دارند. در همان سال، به همراه دوست دوران کودکی اش، کلس الوینس، داستان «واپسین بارقه های نور شفق» را می نویسد. داستانی که اولین تلاش او در نویسندگی محسوب می شود.
در ۱۹۳۹ باروز با جک اندرسون آشنا و رابطه ی خاصی بین شان برقرار می شود. باروز بند آخر انگشت دست چپ اش را قطع می کند (فاز وان گوگی) و در کلینیک روانی بیلیویو بستری می شود. ماجرای این قطع انگشت در داستان «انگشت» (که در کتاب پیش رو می خوانید) با اندک تفاوتی از اصل ماجرا آمده است.
در ۱۹۴۲ ارتش امریکا باروز را برای خدمت در جنگ جهانی دوم احضار می کند، اما سرانجام باروز معاف می شود، به لطف تلاش مادر و سابقه ی بیماری روانی اش. باروز به شیکاگو می رود و مدتی به عنوان سم پاش آفات یا «موذی کش» مشغول به کار می شود. دو دوست از سنت لوئیس به دیدن اش می آیند: لوشین کر و دیوید کمِرِر. بعد از مدتی، لوشین کر، که دانشجوی دانشگاه شیکاگو است، به دانشگاه کلمبیا در نیویورک منتقل می شود. کمرر و باروز هم با او می روند. لوشین با جک کروآک و آلن گینزبرگ آشنا می شود و این دو را با باروز و کمرر آشنا می کند. کروآک در خانه ی دوستش، ادی پارکر، ساکن است و با او زندگی می کند. پارکر با جون وُلمر هم خانه است. آپارتمان آن ها پاتوقِ مثلثی می شود که به زودی به «نسل بیت» (Beat Generation) مشهور خواهد شد: ویلیام باروز، جک کروآک و آلن گینزبرگ. کروآک و گینزبرگ در تابستان ۱۹۴۵ وُلمر و باروز را به هم جوش می دهند. جون وُلمر از ازدواج قبلی اش دختری دارد.

(پاساژ: نسل بیت

واژه ی «بیت» را کروآک برای نخستین بار در اشاره به دوستان هم نسلش، همچون نیل کسدی، که شیوه ی زیستنی یکسره نامتعارف را برگزیده بودند و در خیابان ها و جاده ها پی خوش گذرانی خودشان بودند، به کار برد؛ اما پس از انتشار «در جاده» (On The Road)، رمان جنجالی کروآک، این واژه دیگر به نام جاودانه ی نسلی بدل شد که با آثار رادیکال و نامتعارف شان تحولی بزرگ در ادبیات امریکا و جهان پدید آوردند.
جک کروآک در کنار ویلیام باروز و آلن گینزبرگ مثلث نسل بیت را تشکیل می دهد؛ نسلی که، گذشته از دستاورد عظیم ادبی اش، دست کم برای دو دهه تاثیر بسیاری بر فضای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی امریکا و حتا اروپا گذاشت. ویلیام باروز با رمان شگفت آورش «ناهار لخت» و آلن گینزبرگ با شعر شاهکار بلندش «زوزه» (Howl) به همان شهرت و اعتباری رسیدند که کروآک با انتشار «در جاده» به ش رسید. در کنار این سه، می شود از چهره های دیگر نسل بیت نیز حرف زد، که هرکدام شان حرف های تازه ای برای زدن داشتند: نیل کسدی، گری اسنایدر، پتر اورلوسکی، مایکل مک کلور، لارنس فرلینگتی، گریگوری کورسو، امیری باراکا و....
هسته ی اصلی نسل بیت در اواخر دهه ی ۱۹۴۰ با دوستی کروآک، باروز و گینزبرگ شکل گرفت؛ آن ها به ادبیاتی نو فکر می کردند، حاوی ارزش هایی نو که امریکای ملال آور بعد از جنگ جهانی دوم را دگرگون کند. اما نسل بیت در ادامه با رنسانس ادبی سن فرانسیسکو پیوند می خورد و چهره های دیگری به آن می پیوندند. روز جمعه، هفدهم اکتبر ۱۹۵۵، گالری سیکسِ سن فرانسیسکو شاهد شعرخوانی پنج شاعر جوان است که این شعرخوانی به ناگاه به رنسانسی ادبی و فرهنگی در سراسر امریکا بدل می شود و آلن گینزبرگ، گری اسنایدر، مایکل مک کلور، فیلیپ والن و فیلیپ لامانتیا در آن شب تاریخی شعر می خوانند. کروآک در فصل دوم رمان «ولگردهای دارما» ماجرای آن شب را بازمی گوید.
کروآک بر دو راس دیگر مثلث نسل بیت نیز تاثیر بسیاری گذاشت؛ نوشتارِ خودبه خودی که او در «در جاده» و «ولگردهای دارما» بنیان گذاشت و در آثار بعدی اش هم دنبال کرد، الهام دهنده ی آلن گینزبرگ در شعر «زوزه» و ویلیام باروز در رمانِ «ناهار لخت» بود.
باروز و گینزبرگ تمایلات سیاسی چپ داشتند؛ اما کروآک می گوید که مثل جیمز جویس کاری به کار سیاست ندارد. وقتی در اواسط دهه ی ۱۹۶۰ جنبش دانشجویی، هیپیزم، جنبش سیاهان و دیگر جنبش های اجتماعی جوانانی که به شدت از آثار نسل بیت متاثر بودند، امریکا را به آشوب می کشد و در ۱۹۶۸ این آشوب با تسخیر دانشگاه کلمبیا به اوج خودش می رسد، کروآک می گوید این رفتارهای افراطی را نمی پسندد و نمی خواهد با کشوری که میزبان او و خانواده اش بوده بد تا کند؛ اما باروز و گینزبرگ از چهره های اصلی می ۶۸ اند. این گونه است که کروآک در دهه ی ۱۹۶۰ کم کم از نسل بیت فاصله می گیرد و هرچه بیشتر به آغوش کاتولیسم، افسردگی و الکل پناه می برد؛ مرگ او نیز به معنای دقیق کلمه نسل بیتی بود.
از نگاه کروآک، نویسنده باید مثل کسی بنویسد که در کافه ای نشسته و دارد ماجرایی را تعریف می کند؛ پس نمی تواند به جمله ای که پیش از این گفته برگردد و اصلاحش کند؛ هر چیزی که همان لحظه به ذهنش می آید، می نویسد و می رود. کروآک می گوید سال ها عمرش را صرف نوشتن به شیوه ی مرسوم کرده و ناگهان دریافته که ویرایش کردن متن تند و تیزی نوشتار را می گیرد و روح اثر را نابود می کند؛ مخاطب باید فرآیند ذهن در نوشتن را ببیند و بخواند؛ و این هم تنها با نوشتار خودبه خودی امکان پذیر است. ایده ی نوشتار خودبه خودی را کروآک از نامه های نیل کسدی گرفته؛ نامه هایی که به قول او دیوانه وار، سریع و صریح، با جزئیات بسیار و به شکلی اعتراف گونه نوشته شده بودند. اما این کروآک است که نوشتار خودبه خودی را به اوج می رساند و با این شیوه ی نوشتار رمان هایی یکسره اتوبیوگرافیک می نویسد؛ شاهکارهایی همچون «در جاده»، «ولگردهای دارما» و «بیگ سور».
ویلیام باروز وقتی هنوز کودکی بیش نبود، داستانی نوشته و اسمش را گذاشته بود: «اتوبیوگرافی یک گرگ» و والدین اش نتوانسته بودند متقاعدش کنند که عنوان داستان را به «بیوگرافی یک گرگ» تغییر دهد؛ شاید باروز از همان کودکی می دانست که قرار است با رمان های اتوبیوگرافیک اش، در کنار دیگر شاعران و نویسندگان نسل بیت، همچون گرگی بیفتد به جان فرهنگ.
هسته ی مرکزی نسل بیت هسته ای ناهمگون است. چه کسی می تواند ویلیام باروز، این جنتلمنِ گردی، را تصور کند که همچون جک کروآک کنار جاده ایستاده و اتو-استاپ می زند؟ یا چه کسی می تواند باروز را تصور کند که مثل آلن گینزبرگ کنار باب دیلن بایستد و موزیک-ویدئو بسازد؟ ویلیام باروز، همان طور که چندان از نیل کسدی خوش اش نمی آمد، از باب دیلن، رفیق صمیمی گینزبرگ، هم خوش اش نمی آمد.)

از بیلیویو تا مکزیک

در سیزده آگوستِ ۱۹۴۴ لوشین کر با ضربات چاقو دیوید کمِرِر را می کشد و ماجرا را برای باروز و کروآک بازگو می کند. جک و ویلیام به خاطر گزارش ندادن قتل بازداشت می شوند. ماجرای این قتل در رمانی روایت می شود که کروآک و باروز با هم می نویسند و پس از مرگ لوشین کر در سال ۲۰۰۸ منتشر می شود: «و اسب های آبی توی استخرهاشان جوشانده شدند» (And the Hippos were Boiled in Their Tanks). نوشتن این کتاب در ۱۹۴۵ کامل می شود.
در نیویورک، ویلیام باروز با گردی ها و اراذلِ میدان تایمز بُر می خورد و معتاد مورفین می شود. جون وُلمر و جک کروآک به بنزدرین رومی آورند. باروز به خاطر جعل نسخه ی مورفین بازداشت می شود. وُلمر از روان پزشک اش می خواهد به آزادی باروز کمک کند. باروز پس از آزادی نزد والدین اش در میسوری می رود. در همین اثنا، اثرات سوءِ مصرف بنزدرین کارِ جون وُلمر را به تیمارستان بیلیویو می کشاند. باروز که خبردار می شود به نیویورک برمی گردد و از جون تقاضای ازدواج می کند. ویلیام و جون رسماً ازدواج می کنند. وُلمر به زودی باردار می شود و بیلی باروز (ویلیام باروز سوم) متولد می شود: فرزندی که قرار است همچون پدرش نویسنده ای نامتعارف و معتاد شود و، بر خلاف پدر که عمر درازی دارد، در سی وسه سالگی بمیرد.
باروز سعی می کند در نیوویورلی (New Waverley) نزدیک هوستونِ ایالت تگزاس زندگی کشاورزانه ای برای خودش جور کند. به همراه خانواده اش به نیواورلئان می رود. در ۱۹۴۹ در بازرسی خانه ی باروز ماری جوآنا و اسلحه کشف می شود. خطر زندانی شدن اش در زندان ایالتی آنگولا وجود دارد. پس باروز و خانواده اش به آن سوی مرز، به مکزیکوسیتی (پایتخت کشور مکزیک)، می روند و همان جا خانه می کنند. در ۱۹۵۰ باروز در کالج مکزیکوسیتی باستان شناسی مایا ها و آزتک ها (Aztecs) را به همراه مردم شناسی می خواند. اولین رمانش را شروع می کند، با نام اولیه ی «گَرد» (Junk). سال بعد، باروز به همراه دانشجوی جوانی به نام لوئیز مارکر از راه پاناما به اکوادور می رود، در جست وجوی ماده ی مخدری به نام یاگه (Yage): دارویی توهم زا که گفته می شود اثراتِ تله پاتیک قوی ای دارد. سفر نومید کننده است و یاگه یافت می نشود، گرچه جُسته شده! گینزبرگ هم مدتی در پرو به جست وجوی یاگه رفته بود و نامه هایی از آن جا برای باروز نوشته بود. نامه های باروز و گینزبرگ در جست وجوی یاگه «نامه های یاگه» را شکل می دهد.

شلیک کن، ویلیام!

یک هفته بعد از بازگشت به مکزیک، تراژدی بزرگ زندگی باروز اتفاق می افتد: در مهمانی ای در مکزیکوسیتی باروز روی سر همسرش، جون وُلمر، لیوانی می گذارد و می گوید: «حالا وقتِ بازی ویلیام تلِ ماست.» اگرچه باروز از کودکی تیرانداز ماهری بود، آن ها هیچ وقت ویلیام تِل بازی نکرده بودند، بازی خطرناکی که در آن جانِ عزیزی به خطر می افتد تا مهارتِ تیرانداز آشکار شود. باروز شلیک می کند، اما تیرش نه به لیوان که به سر جون می خورد. جون وُلمر بیست وهشت ساله می میرد. باروز دستگیر و به قید وثیقه آزاد می شود. گویا در بازجویی های اولیه به بازی ویلیام تِل اعتراف می کند، اما بعد به توصیه ی وکیل اش اظهارات اولیه اش را رد می کند و می گوید هنگام تمیز کردنِ تفنگ گلوله ای از آن در رفته و به سر جون خورده است. وکیلِ باروز اما خودش هم در سانحه ای به جوانی صاحب نام شلیک می کند و جوان می میرد. پس از آن سانحه، وکیل باروز از کشور می گریزد و باروز هم از پی آن به طنجه ی مراکش فرار می کند. باروز بعدها در مقدمه ی «کوئیر» می نویسد: «ناچارم این نتیجه ی وحشتناک را بگیرم که اگر مرگ جون نبود من هرگز نویسنده نمی شدم.» اگرچه باروز پیش از مرگ جون دست کم رمان «گردی» (Junkie) را به پایان رسانده بود، اما به گفته ی خودش مرگ جون او را دچار چنان عذابی کرد که تنها با نوشتن می توانست از آن بگریزد. مقدمه ی باروز بر «کوئیر» یادآور گزاره ی مشهور ژرژ باتای است: «من می نویسم تا دیوانه نشوم.»
در ۱۹۵۳ «گردی» (Junkie) که اندکی تغییر نام داده (نام اولیه اش «گرد» بود) با نام مستعار ویلیام لی (William Lee) منتشر می شود. نگارش «گردی» را باروز در بهار ۱۹۵۰ در مکزیکوسیتی آغاز کرده بود. رمان را عموی کارل سالومون، کسی که گینزبرگ بخش سوم «زوزه» را خطاب به او نوشته، منتشر می کند. «گردی» چندان رمان قابل توجهی نیست، چیزی از سبک باروز در آن پیدا نمی شود و بیشتر شبیه به داستان های جنایی عامه پسند است، اما باروز در آن از زندگی زیرزمینی نیویورکی می گوید، از مخدر و دارودسته ی میدان تایمز، از مقولاتی باروزی!
در دسامبر ۱۹۵۳ باروز به طنجه می رود. سال های ۱۹۵۳ تا ۱۹۵۷ برای سبک و زندگی ادبی او تعیین کننده اند: باروز در این سال ها می شود ویلیام باروز.
زمانی که باروز وارد طنجه ی مراکش می شود، طنجه منطقه ای بین المللی است که توسط چهار کشور امریکا، انگلستان، فرانسه و اسپانیا اداره می شود؛ شهری آزاد برای زندگی نامتعارف باروز، با امتیازاتی ویژه برای امریکایی ها. باروز اعتیاد شدیدی به اوکودُل (Eucodol)، یا همان متادون امروزی، پیدا می کند. مکاتبات زیادی در این دوره با گینزبرگ دارد. در این مکاتبات، باروز بخشی از رمان جدیدش را می نویسد، رمانی که نهایتاً با نام «ناهار لخت» منتشر می شود، ابتدا با حرف تعریف: The Naked Lunch، و سپس بی حرف تعریف: Naked Lunch. نوشته های پراکنده ی طنجه و داستان ها و نوشته های دیگری که از طنجه برای گینزبرگ ارسال شده نه تنها شاکله ی اصلی «ناهار لخت» را می سازند، که نفوذ وسیعی در رمان های «تریلوژی نُوا» نیز دارند. «Interzone» نام کتابی است که شامل این پیش نوشتارهای مهم باروز برای آثار تکان دهنده ی بعدی اش است که به نحوی گذر او از رمان های خطی «گردی» و «کوئیر» را به رمان هایی همچون «ناهار لخت» و «تریلوژی نُوا» ترسیم می کند، و همچنین، نقشه ی کوچکی از تفکر باروز در تمام سالیان نویسندگی اش به دست می دهد. نامِ Interzone به منطقه ی بین المللی طنجه اشاره دارد: International Zone. در «ناهار لخت» فصلی با همین نام در طنجه می گذرد. «Interzone» شامل سه بخش است که کتابی که پیش رو دارید ترجمه ی بخشِ نخستِ آن است: داستان ها. (ترجمه ی یکی از داستان ها به دلایل روشن در کتاب حاضر نیست.)
در ۱۹۵۷ کروآک به طنجه می آید، در سر و سامان دادن به دست نوشته های شلخته و پراکنده ی باروز کمک اش می کند و عنوان «ناهار لخت» را پیشنهاد می دهد. آلن گینزبرگ، پیتر اورلُوسکی و آلن انسن هم از راه می رسند. باروز که مدتی است با براین جیسین آشنا شده، روابط صمیمانه تری را با او در پیش می گیرد. بخش هایی از «ناهار لخت» در بلک مونتین ریویو منتشر می شود.

کات آپ

در ۱۹۵۹ باروز در اتاقی در هتل بیتِ پاریس، که صاحبش از هوادارانِ نویسندگان و روشنفکران آواره است، زندگی می کند. آن جا با یان سومرویل (Ian Sommerville) آشنا و سومرویل بدل به رفیقی تاثیرگذار در زندگی باروز می شود و نامش در سرآغاز «بلیطی که منفجر شد» و «نُوا اکسپرس» نیز می آید. در مارسِ ۱۹۶۰ باروز پاریس را به مقصد لندن ترک می کند. روی رمان های «ماشین نرم»، «بلیطی که منفجر شد» و «نُوا اکسپرس» کار می کند. یان سومرویل «ماشین رویا» (Dreamachine) را بر اساس ایده ی براین جیسین توسعه می دهد. برایان جیسین همان کسی بود که ایده ی ‍Cut-Up را باروز از او گرفت و به ویژه در «تریلوژی نُوا» توسعه اش داد. کات آپ چیزی نیست جز بریدنِ صفحات روزنامه ها، شعرها، داستان ها و یا سخنرانی های سیاسی و سپس چیدنِ تصادفی کاغذهای تکه پاره برای تولید معنایی جدید، تصادفی و گاهی تکان دهنده و روشن گر. این تکنیک را برایان جیسینِ نقاش از تریستان تزارای دادائیست الهام گرفت و جانی دوباره به ش داد. ویلیام باروز بسیار تحت تاثیر برایان جیسین و تکنیک کات آپ اش قرار گرفت. سه گانه ی نُوا (ماشین نرم، بلیطی که منفجر شد، نُوا اکسپرس) با این تکنیک نوشته شده و به همین جهت به سه گانه ی کات آپ نیز مشهور است. «تریلوژی نُوا» بار دیگر مفهوم کنترل را پیش می کشد و در بستر رمانی شبهِ علمی-تخیلی و سخت خوان به نحوی پررنگ تر از پیش آن را برجسته می کند. باروز پیش از هر متفکر دیگری روی مفهوم کنترل تامل می کند و نظمِ موجود سرمایه داری را نظمی کنترلی می خواند، کنترلی که بیش از هر چیز به واسطه ی «کلمات» اِعمال می شود. بعدتر، میشل فوکو تحت تاثیر مقاله ی «حدود کنترل» باروز از جوامع کنترلی سخن می گوید که از پی جوامعِ انضباطی می آمدند. تکنیک کات آپ، از آن جا که فارغ از هر عاملی به غیر از تصادف محض است، می تواند به عنوانِ مانعی در مقابل کنترل و اِعمال آن از طریق ساختنِ گزاره های نُرم عمل کند. زبان ها و گفتمان های مسلط در هر دوره ای شیوه های ساختن و بیان گزاره ها را تعیین می کنند و به این وسیله محدودیت های خود را بر تفکر و تخیل اعمال می کنند. تکنیک کات آپ، از آن جا که مبتنی بر تصادف است، به بیانی دُلوزی، اتصالاتی جدید برقرار می کند و می تواند معناهای ممنوعی را بیافریند که از دسترسِ ذهن های کنترل شده توسط زبان ها و گفتمان ها خارج است. جان کیج، به هنگام اجرای کنسرت هایش، درهای سالن را باز می گذارد تا صداهای تصادفی خیابان در خلال موسیقی او شنیده شوند.
از نگاهی دیگر، آنچنان که باروز خود می گوید، هر متنی کات آپ است: بریده هایی از متن های خوانده شده، صداهای شنیده شده، گفت وگوها و... که هنگام نوشتن متنی نو کنار هم می نشینند. متن جدید چیزی نیست جز کات آپی از متن های دیگر (متن در معنای وسیع دریدایی اش). اما کات آپ، به شیوه ای که جیسین و باروز به کار می برند، عاملیتِ سوژه را کنار گذاشته و جای آن عاملیتِ تصادف را می نشاند. سوژه، به هیچ نحوی، نمی تواند بیرون از گفتمان ها و ایدئولوژی های موجود فکر کند، اما کات آپ امکان گسستی رادیکال را از ایدئولوژی به دست می دهد.

کابوی و بوم نقاشی و الموت

در ۱۹۶۲ «ناهار لخت» توسط Grove Press منتشر می شود. رمان سر و صدای زیادی به پا می کند. ماری مک کارتی منتقد آن را به کرمی تشبیه می کند که اگر تکه تکه اش کنید هر تکه برای خودش وول می خورد. «بلیطی که منفجر شد» را Olympia Press منتشر می کند.
در ۱۹۶۳ باروز سفری به طنجه می کند و به همراه سومرویل و آنتونی بالش روی فیلمی کوتاه کار می کند: «ویلیام طوطی می خرد».
در هفت جولای ۱۹۶۶، دادگاهی در ماساچوست ممنوعیتِ انتشار «ناهار لخت» را در امریکا لغو می کند. در ۱۹۶۷ باروز کار بر روی رمان بعدی اش، «پسران وحشی»، را آغاز می کند.
به سال ۱۹۶۸ در نیویورک، باروز برای آخرین بار با جک کروآک دیدار می کند. شورش های دانشجویی در دانشگاه کلمبیا آغاز می شود و به سرعت تمام امریکا و اُروپا را در بر می گیرد. باروز و گینزبرگ از فعالان شورش اند. کروآک نظر مساعدی به دانشجویان شورشی ندارد.
جک کروآک در بیست ویکم اکتبر ۱۹۶۹ در چهل وهفت سالگی می میرد، در اوج شهرت، محبوبیت و افسردگی. در ۱۹۷۱ انتشارات گراو «پسران وحشی» را منتشر می کند و «انقلاب الکترونیک» (Electronic Revolution) را Blackmoor Head Press تنها در چهارصدوپنجاه نسخه منتشر می کند.
سال ۱۹۷۲ است: باروز و آنتونی بالش فیلمی رنگی می سازند: «بیل و تونی».
در ۱۹۷۵ باروز شروع به نوشتن رمانی تازه می کند: «شهرهای شب آتش» (Cities of the Red Night). تریلوژی دیگری در راه است: به مراتب خشن تر و وحشیانه تر از پیش: چه در فرم و چه در آنچه روایت اش می کند. تفکر اسماعیلیه و شخصیتِ رهبر آن، حسن صباح، تاثیر بسیاری بر روی باروز گذاشته است. «هیچ چیز حقیقت ندارد، همه چیز مجاز است» نقل قول محبوب باروز از حسن صباح است که البته چندان با شخصیتِ حسن صباح سازگاری ندارد و شاید معقول تر آن باشد که آن را به حسن دوم (حسن علی ذکره السلام) نسبت بدهیم.
در ۱۹۷۸ کنگره ی نُوا به افتخار باروز و آثارش برگزار می شود. آلن گینزبرگ، جان کیج، فیلیپ گلس، فرانک زاپا، پتی اسمیت و بسیاری دیگر بخشی از آثار باروز را اجرا می کنند.
در ۱۹۸۰ باروز «جای جاده های مُرده» را می نویسد. یک سال بعد، پسرش، بیلی باروز، در ۳۳ سالگی می میرد. باروز تصمیم می گیرد به لارنسِ ایالت تگزاس برود. «شهرهای شب آتش» منتشر می شود.
در ۱۹۸۵ باروز برای آخرین بار به طنجه سفر می کند. روی آخرین رمان اش، «سرزمین های غربی»، کار می کند. در سیزدهم جولای ۱۹۸۶ براین جیسین می میرد، «تنها کسی که» باروز «همیشه برایش احترام قائل» بود. «سرزمین های غربی» در ۱۹۸۷ منتشر می شود.
باروز، در آخرین سال های زندگی اش، هنر شاتگان (Shotgun Art) را کشف می کند: شلیک توپی از رنگ بر روی بوم نقاشی و پدید آوردنِ تصادفی اثری هنری. اولین نمایشگاه نقاشی اش در نیویورک برگزار می شود و نمایشگاه های بیشتری از راه می رسند.
در ۱۹۸۹ باروز در فیلم «کابوی داروخانه» (Drugstore Cowboy) از گاس ون سان بازی می کند. سیمای او در مقام جنتلمنِ گَردی ضدفرهنگ دیگر تثبیت شده است. باروز سال های پایانی زندگی اش را در لارنسِ ایالت تگزاس می گذراند، در خیابانِ Learnard که او Learn Hard می خواندش.
در دوم آگوست ۱۹۹۷، ویلیام اس. باروز در هشتادویک سالگی در لارنسِ ایالتِ تگزاس می میرد.

فرید قدمی
تهران، تابستان ۹۴



ویلیام باروز و پتی اسمیت، سپتامبر ۱۹۹۵

واپسین بارقه های نورِ شفق(۱)

لطفاً انفجاری را روی یک کشتی تصور کن

فلجی به نام پرکینز(۲) یک وری روی ویلچر شکسته اش نشسته بود. لب هایش را تنظیم کرد.
فریاد زد: «تو حلومساده ی گوننده!»

باربارا کنن(۳)، مسافر درجه دوی کشتی، در سرویس عروسِ درجه یکی، برهنه، کنار استیوارت لیندی آدامز(۴) دراز کشیده بود. لیندی از تخت آمد بیرون و رفت پای پنجره و بیرون را نگاه کرد.
گفت: «لباسات رو بپوش، عسل ام. یه اتفاقی افتاده.»
مسافر درجه یکی به نام میسیز نوریس(۵) به خاطر انفجار از تخت پرت شده بود بیرون و افتاده بود آن جا و جیغ می کشید. خدمتکارش آمد و کمک اش کرد بلند شود.
به خدمتکارش گفت: «کلاه گیس و کیمونوم رو بیار. می خوام کاپیتان رو ببینم.»

دکتر بن وی(۶)، پزشک کشتی، ملنگ، با حرکت چاقوی جراحی اش دو اینچ به شکافی چهار اینچی اضافه کرد.
پرستار که با دقت از روی شانه ی دکتر نگاه می کرد، گفت: «یه کم اون جا زخم بود، دکتر، شاید آپاندیس تا حالا اومده باشه بیرون.»
دکتر فریاد زد: «آپاندیس اومده باشه بیرون! من دارم آپاندیس رو می کشم بیرون! فکر می کنی دارم این جا چی کار می کنم؟»
پرستار گفت: «شاید آپاندیس طرف چپه، می دونین که، گاهی اتفاق می افته.»
دکتر گفت: «نمی تونی ساکت باشی؟ دارم به ش می رسم،» دکتر با حرکتی از روی خشم آرنج هایش را پرت کرد عقب. فریاد زد: «اینقدر رو گردن من نفس نکش!» دکتر مشت قرمزی به پرستار زد. «یه چاقوی جراحی دیگه برام بیار. این دیگه خیلی کند شده.»
دکتر یک دیواره ی شکمی را بلند کرد و در امتداد شکاف جست وجو کرد. «می دونم آپاندیس کجاست. من سال ۱۹۰۴ تو هاروارد جراحی آپاندیس خونده م.»
کف اتاق از شدت انفجار کج شد. دکتر پس پسکی افتاد و خورد به دیوار.
در حال درآوردن دستکش هایش گفت: «بخیه ش بزن. نمی تونم تو یه همچی شرایطی کار کنم!»

به دور میزی در بار، کریستوفر هیچ(۷)، لیبرالی ثروتمند؛ کلنل مریک(۸)، بازنشسته؛ بیلی هاینز(۹)، اهل نیوپورت(۱۰)؛ و جو بین(۱۱)، نویسنده، نشسته بودند.
کلنل داشت حرف می زد: «در تمام مسافرتایی که داشتم یه همچی خدماتی ندیده بودم.»
بیلی هاینز لیوانش را کج کرد، در حال نگاه کردن به تکه های مکعبی یخ توی لیوانش. گفت: «افتضاحه!» چهره اش با خمیازه ای فروخورده در هم رفت.
کلنل با چشم های آبیِ پرخون اش، که بر کریستوفر هیچ دوخته شده بود، گفت: «فکر می کنین کاپیتان کشتی رو کنترل می کنه؟ اتحادیه ها!» کلنل فریاد زد: «اتحادیه ها کشتی رو کنترل می کنن!»
کریستوفر هیچ با خنده ای که قرار بود تسکین آمیز باشد سخن گفت، اما با چاپلوسی حرفش را تمام کرد. گفت: «اوضاع اون قدرام بد نیس، واقعاً!» و ضربه ای آرام به بازوی کلنل زد. ضربه اش اما به کلنل نخورد، چرا که کلنل دستش را کشید کنار. «اوضاع خودش درست می شه.»
جو بین از نوشیدنی چاودارش به بالا نگاه کرد. گفت: «همون طوریه که می گم، کلنل، آدم...»
میز چپه شد کفِ بار و لیوان ها شکست. بیلی هاینز همچنان نشسته باقی ماند، در حالی که مبهوت به نقطه ای نگاه می کرد که لیوانش آن جا بود. کریستوفر هیچ ترسان و لرزان بلند شد. جو بین پرید و فلنگ را بست.
کلنل گفت: «خدای من! تعجب نمی کنم!»

همچنین، دور میزی توی بار فیلیپ بردشینکل(۱۲)، بانکدار سرمایه گذار؛ همسرش، جون بردشینکل(۱۳)؛ برنچ مورتون(۱۴)، دولت مردِ سنت لوئیسی(۱۵)؛ و همسرش، ماری مورتون(۱۶)، نشسته بودند. انفجار میزِ آن ها را هم وارونه کرد.
جون ابروهایش را عنق و عصبانی بالا انداخت. به شوهرش نگاه کرد و آه کشید.
شوهرش گفت: «متاسفم که این اتفاق افتاد، عزیزم. منظورم هر چیه که بود.»
ماری مورتون گفت: «به حقِ چیزهای ندیده و نشنیده!»
برنچ مورتون ایستاد، صندلی اش را با دست گنده ی سرخش کشید عقب، گفت: «همین جا منتظر بمون. می فهمم چی شده.»

میسیز نوریس با فشار از میان جمعیت در عرشه ی C گذشت. زنگ بالابر را زد و منتظر ماند. دوباره زنگ زد و منتظر ماند. بعد از پنج دقیقه پیاده تا عرشه ی A بالا رفت.

ارکستر سیاهپوست، نشئه ی ماری جوآنا، بعد از انفجار هم همچنان سرجایش نشسته بود. برنچ مورتون رفت سراغ رهبر ارکستر.
دستور داد: «سرود ملی آمریکا رو بزن!»
رهبر ارکستر نگاهش کرد.
پرسید: «چی می گی؟»
«دارم به تو میمونِ سیاه می گم با شیپورت سرود ملی آمریکا رو بزن!»
سیاهپوستی لاغر و عینکی گفت: «قرارداد چیزی راجع به سرود ملی آمریکا نمی گه.»
کسی در ارکستر فریاد زد: «این قایق لکنتی به تلاطم افتادم.» و موزیسین ها از سکو پریدند پایین و بین مسافران متفرق شدند.
برنچ مورتون رفت تا پای صفحه نوازی سکه ای در گوشه ای از سالن. «سرود ملی آمریکا»ی فتز والر(۱۷) را دید. یک مشت سکه ی بیست وپنج سنتی انداخت توش. دستگاه تلقی کرد و به وزوز افتاد و شروع کرد به اجرا:
«آه بگو می توانی ببینی؟ بله بله»(۱۸)

جو بین خورد به در کابین خصوصی اش و پرت شد توی اتاق. خودش را انداخت توی تخت خواب و زانوهایش را تا چانه آورد بالا و شروع به هق هق کرد.
همسرش نشست روی تخت و با صدایی مهربانانه و هیپنوتیزمی باهاش حرف زد: «تو نمی تونی این جا بمونی. جوئی. این تخت می ره زیر آب. نمی تونی این جا بمونی.»
به تدریج هق هق متوقف شد و جو بین نشست. زن کمک اش کرد جلیقه ی نجات اش را بپوشد. زن گفت: «یالا! بجنب!»
مرد گفت: «باشه، خوشگلم.» و به دنبال او از در رفت بیرون.
«و خانه ی شجاعان»(۱۹)

میسیز نوریس درِ کابینِ کاپیتان را نیمه باز یافت. در را هل داد و وارد شد، در حال زدن به درِ باز. مردی بلندقد و لاغر و مو قرمز با عینک قاب شاخی نشسته بود پای میزی پر از نقشه های درهم و برهم. بدون هیچ حرفی بالا را نگاه کرد.
«آه، کاپیتان، کشتی داره غرق می شه؟ گفتن یه بمب کار گذاشته شده بوده. من میسیز نوریس هستم، می شناسین که، مستر نوریس، تاجر دریایی. آه، کشتی داره غرق می شه! می دونم، یا شما می خواین چیزی بگین؟ کاپیتان، شما مراقب ما هستین؟ خدمتکارم و من؟» دستش را دراز کرد که بازوی کاپیتان را بگیرد. کشتی ناگهان کج شد و او را محکم پرت کرد روی میز. کلاه گیس روی سرش سُر خورد.
کاپیتان ایستاد. کلاه گیس را از روی سر زن قاپید و گذاشت سر خودش.
دستور داد: «اون کیمونو رو بده ش به من!»
میسیز نوریس جیغ کشید. به سمت در رفت. کاپیتان سه گام بلند و چابک برداشت و راهش را سد کرد. میسیز نوریس جیغ کشان دوید سمت پنجره. کاپیتان تپانچه اش را از جیب بغل اش درآورد. کله ی کچل او را که پرهیب اش افتاده بود توی پنجره نشانه گرفت و آتش کرد.
گفت: «تو احمق پیر لعنتی، اون کیمونو رو بده به من!»

فیلیپ بردشینکل، با لبخندی دوستانه بر لب، رفت بالا پیش یک ملوان.
در حال اشاره به یکی از قایق های نجات، پرسید: «این یکی جای خانوم هاس؟»
ملوان با بدخلقی نگاهش کرد.
گفت: «نه!» و برگشت و رفت سرکارش روی خمِ بازویِ قایق نجات ها.
بردشینکل گفت: «آه، فهمیدم.» و دسته ای اسکناس بیرون کشید. ملوان پول را قاپید.
بردشینکل گفت: «من هم همین طور فکر می کردم.» و بازوی همسرش را گرفت و کمک اش کرد که سوار قایق نجات شود.
ملوان فریاد کشید: «اون پیر تاپاله رو از این جا ببرش بیرون!»
«اما تو معامله کردی! پول گرفتی!»
ملوان گفت: «آه، محض رضای خدا! من فقط مایه ت رو گرفتم که خیس نشه!»
«اما همسر من یه زنه!»
ناگهان ملوان خیلی مهربان شد.
گفت: «همه ی زندگی م... همه ی زندگی م عاشق سینه چاک زن های باکلاس بودم. تو روزنومه ی یکشنبه می دیدم شون، روی ساحل دراز کشیده بودن. اون جا دراز کشیده بودن و لبخندهای خاکی می زدن. یا مسیح، اونا تنبون ام رو آتیش می زدن!»
بردشینکل به زنش سیخونک زد: «به ش بخند.» چشمکی هم به ملوان: «چی می گی؟»
ملوان گفت: «نه، الان وقت نمی کنم.»
بردشینکل گفت: «بعداً.»

نظرات کاربران درباره کتاب کریسمس گردی و داستان‌های دیگر

این کتاب اولین آشنایی مخاطب فارسی زبان با «باروز» است. فضای داستان اول غریب به نظر می رسد اما کم،کم با سبک خاص و بیان متفاوت نویسنده آشنا می شویم . ترجمه با متن هم خوانی دارد لحن به درستی به زبان فارسی انتقال داده شده، توصیه می کنم علاقمندان ادبیات داستانی حتما آن را بخوانند.
در 1 سال پیش توسط