فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روزنه و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب شنيدن آوازهای مغولی

نسخه الکترونیک کتاب شنيدن آوازهای مغولی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب شنيدن آوازهای مغولی

بگذار برای خودم حکایتم باقی بماند!
برای روایت کردن خودم باید به کوچه‌های قدیمی بیایند. به آنجا که به گذشته تاریخ پیوسته. به تاریخی با رنج‌هایش، با زخم‌هایش، با آن همه دردها که کتمان کردم و در کوچه‌های گود و عمیق‌اش ریخته است. تاریخ زنی سیاه‌چرده، کوچه‌های خاک اره، مشتری‌ها که کرسی‌های چوبی، قلیان‌های قلمی و صندلی‌های لهستانی می‌خواهند. میز مکتبی ساختن‌های پدر. اعتیاد دامن‌گیرش. مادر که در اوان پیری رفته بود. خواهر با شربت سرفه. با لک‌هایی، هریک به درشتی سکه‌ای بر پوست. با زمستانهایی که برف امان آدم را می‌بُرید با بلیط‌های اعانه ملی. با فروش چندرغازی مرغ و ماهی، وعده‌های ستم شاهی وَعیدها... با درمانگاه مجانی. آدمهای توده‌ای که خودشان را به موش‌مرده‌گی می‌زدند و جرأت بیان عقایدشان را هم نداشتند، و وقتی شاه سقوط کرد، یک شبه انقلابی شدند. شبهای تظاهرات، کوکتل مولوتف. میدان ژاله. بلیط‌های اعانه ملی که چهارشنبه‌ها روی دست می‌ماند، و مجبور بودم آنها را هر طور شده بفروشم. یک بنگاهی بود در نزدیکی‌های محله‌مان، مصالح ساختمانی می‌فروخت. یک میز پینگ‌پونگ گذاشته بود، به بچه‌های محل کرایه می‌داد. برای بازی کردن با آن، صاحبش هیکل چاقم را بهانه می‌کرد. می‌فهمی. حالا چهره محبوب ادبی‌ام! عکس‌هایم همه جا تکثیر می‌شوند. نه. روایتم این است.

ادامه...
  • ناشر انتشارات روزنه
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.3 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۶۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب شنيدن آوازهای مغولی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

ازقاب، آنچه وجود داشت، گل های آبی بود. جهان از آبی شروع می شد. قطره ای. یک آب، (یک آب، کلمه درستی نیست، یک واحد آب، یک کولونی آب! ـ یک جمعیت! یک گروه آب، یک مجموعه! آب! نه، اینها هیچکدامشان نیست) یک قطره (تسامحا می گوییم قطره!)، شروع می شود،... پخش می شد، و جهان از این آبی، به بی منتهایی شروع می شد و گسترش می یافت. شاید به کلمه ای بدل می شد، و آن کلمه جان می گرفت، معنا می گرفت و به اذن ربِ المربوب وسعت می یافت. در قاب ـ آب بود (آبی!)
خداوندگار سلیم، ودود، غفور، عظیم، رحیم، کریم
ربِّ مربوب. پروردگار ـ پدید آورنده آسمان و زمین. بخشنده و مهربان. می تواند به بندگانِ خود هر امری را فرمان بدهد. این از سلسله اموری است که با اوُست و جدایی ناپذیر است. می تواند ببخشد و بخشندگی کار (صفت) اوست.
۱ـ آن طفل را می بیند که هر روز و شب، گوسفندان را به چرا می بَرد. پایکت هم ندارد ولی آن را دوست دارد.
۲ـ آن طفل را در آسمان ها پرورده اند. به نور و صُلب معنوی عظیمی برده اند تا ـ تاریخ بشری از «تاریک نا» و «ظلمت مکانی» عظیم خود خلاصی یابد.
هر کلمه با شن های بیابان طراحی می شود. با آبی آسمان ـ قطره های آب را می آفریند، و در صحرا، جایی که شترها، پاهای پهن خود را بی مهابا از گرما در رمل های عظیم فرو می برند، آن آبی تجسّم پیدا می کند. آن آبی، سبز را متولد می کند. سپیدی گسترش می یابد. جلگه ها، کرانه ها (آنهمه اقیانوس ها یا جگن ها و ماهیان فراوان)، آنهمه کوه ها با رنگ شنگرف خود (آنهمه غروب ها ـ چقدر عظیم، غم افزا). آنهمه طلوع ها (چقدر مکرّر ـ چقدر زیبا!) با همان قطره ها آغاز می شوند، و متولد می شوند. کلمه به صحرا، به شن راه می کشد. در کوره راه هایی در مراکش، از پشت و پسله کاروان، در شبانروزی نه گرم و نه خنک، در پسِ گام های شتری شاید.
آبی:
قابِ عکسِ زنی بود، در پی طفلی.
خنده ای پشتِ قابی. مردی به نزدیکی لبخند. زن در لاک خود. مرد پشتِ قاب. یک رودخانه لبخند.
قاب: مردی چاق.
سربازخانه ای. مرد چاق می خندد. نویسنده می نویسد: «چاق بود. به "اِم یک" سوگند می خوردیم چون ناموس خود پاسدارش باشیم. شب ها باد خنکی می وزید و «دایی» ـ اسمی که به آن پسرک ـ سرباز ـ داده ـ بودیم، هنوز در پی پیدا کردن کفش مناسبی برای خود بود.
قاب؛ زندگی.
کتاب؛ می گوید زندگی جویباری است. رودخانه ای.
قاب: رودخانه ای در لبخندهایش بود. خنده هایش؛ شاید. لبخندی، (کلمه ای: می تواند تصویر واقعیت و یا حتی مجاز آن چیزها باشد؟). زنی در کنار آن لبخند. مادری اشک ریزان.
قاب:
"مادری"... بی تفسیر (هیچ کلمه ای حتی...!)
قاب:
قهوه خانه در کنار "پنچری" بود. بوی لاستیک تازه مشام را می آزُرد. بوی مواد سفید، تیوپ های نُو. مردِ تعمیرکار ـ به چرخ های موتورسیکلت ور می رفت. از نُو بودن آنها خوشش می آمد. به اعجازِ صنعت خیره بود. می گفت «آقا جبور (جبّار) این لاستیک های نُو ـ خوب راه میرن تُو شن؟!»
جبور (جبّار) سرش را تکان می داد می گفت: «هِم، هِم...» یک طالبی پلاسیده را توی دست هایش گرفته بود و ورز می داد. روی صندلی زهوار در رفته ای نشسته بود و مثل فاتحین، یا خان ها، به آن دورهای جاده شنی خیره بود. کارش (موتورسیکلتش) دستِ اوستا بود و فاتحانه به متاع خود که در دست های "اوستا" تعمیر می شد خیره می شد. گاه آن دُورها را نگاه می کرد. در شکارِ کسی، ـ چیزی، ماشینی، موتوری از دُور...
قاب: یک زن ـ خودش را دور خاک های نرم و خاکی می سُراند. یک پایش زخم است. دستش خم شده و گوشه دامنش در خاک می سُرد. همیشه گریان؟
قاب: مردی (نیمه دیوانه) خاک ها را "می جُورد"! مردها از دستش عصبانی اند. عده ای در روستا ـ آن ور روستا ـ آن دُورها را می نگرند. می خواهند به آنجاها بروند. با چیزی، کسی، شاید همین مرد. آسوده، بی ادّعا. همبازی با خاک بازی های کودکان. با انبوهِ ریش ها و جامه های در خاک و خَس تپیده اش.
قاب: جاده ای از رُود! جُوشنده ترین رود از قاب سرریز می شود. شهرها را می شوید (همراه با افواجِ انسانی عبور. دهکده ها، برج ها و باروها، و پُل ها، و همه را به آخرین نقطه جهان می ریزد. به جایی که هیچ اثری از بنی بشری نباشد. به ملتقای آب های جهان. (دایی چاق در آنهاست!؟)
قاب. شعری زاده می شود. (برای کنج جهان سُروده شده است). برای بی مخاطب. برای جهان!
قاب:
شعرها دریا می شوند. به شهرها می ریزند. سیاهی ها را نمی روبند. بیشتر راننده تاکسی گرفتاری می شوند در دِل شب هایی بسیار که بر سر راه کسانی خیره طعمه خویشند. سیاهی شعر نمی شود () شعرِ سیاهی () لیکن ـ این مجرای جهان است. ماوای جهان. سرشتِ جهان. عاقبتِ خودخواهی بشری.
قاب: «کلمه»: قرار بود به رودخانه ای از معجزه شبیه شود. به راننده تاکسی گرفتاری که شکارچی قافله است. به کودکی که در پی شبانی، در یکی از دهکده های مراکش، پس از مرگ شاه سلطان حسن دوّم در پی بزی گمشده می گردد، و در فردای آن روز، در عزای رهبر کشور خود گریه می کند. قرار بود کلمه، سرنوشتی باشد، در دهکده ای که مردهای آن نگران عموزاده افلیج و نیمه دیوانه خودند. به تعمیرکار موتوری می توانست بدل شود، که اولین بار لاستیک موتورسیکلتی تازه از شهر خریده شده را جا می زند. می خواست "کلمه" به ـ قهوه خانه ای شبیه شود که غریبه ای با ساکی در دست به آن می رسد و به خانه ای در شریعه اروند، که قاب عکس عشیره ای عرب، در زیرچکمه های سربازان خرد می شود، و به مردی که از فرط چاقی در سرباز خانه، به دنبال یک جفت پوتین نُو می رود و قرار بود قاب باشد، قاب، این کلمه!

جوبارِ شیر در سراچه/ ترک پایی در شیار بیابان/ نغز قهوه ای.
خرما و نخلِ سوخته/ گیسوان سبز در هُرم و باد/ شرجای رُود.
پرندگان که تشنه اند/ کودکی به دشداشه سرد باد تن می سپارد/ آب در هندسه حجم.
تنِ مور مور سرد/ شیر در پستان ذائقه/ بزی گمشده.
تلواسه اندوه/ صدای گریه کودکی خروش رُود را می شکند/ «حواصیل خسته» در نرمای گلِ مرداب تن می خَلد.
ماهی بازیگوش در دندان طعمه/ لک لک خسته، در حاشیه ده گام می زند/ نقش آفتاب بر پوست تیره،
تن را می گدازد/ طبیعتِ آب/ نگهبان زمین های دهکده کلاغ را به «قلاب سنگی» می پراند.
کلاغ و غار/ غارغار وحشی بر پوستِ ده شیار می کشد/ آرام.
پیرزنی بیمار/ گنجشک ناسزا را به دهکده می پراند/ تیرِ ناگاه/ کودک به بازی است.
دهکده خواب/ کالسکه ای شن جاده را می دَرد/ اسب ها تشنه،
دهانه حرص را گاز می زنند/ شلاق بر پوستِ چرمین حشرات، تغافل را می پراند/ ناگاه رگ بر پوست خط می کشد.
چون سیمِ تلگراف! فِرّه می کشد اسب!/ جاده به حوصله ده می رسد/ عکسِ پادشاهی در دست.
کودکان می گریند/ شاه مرده است/ مرگِ توّهم و جهل در اندیشه بَدوی.
تحیر محض!/ نمی داند چه کند کودک!/ انسان!

قاب: شعرها دریا می شوند. در برقِ صدفگونِ دندانی شاید در عکس.
همان سرباز به رودخانه جگن و مرداب های سکون پناه می بَرد. در عصرهای خلوت یک پادگان که در کنار یک رودخانه قدیمی احداث شده، سرباز ماوا می یابد. در اطاقک فرماندهی، سرباز منشی گروهان است. برگه ها را می نویسد و حالا یک جفت پوتین نُو گیرش آمده است. سرگرد فرمانده کارها را به او می سپارد. خودش یک ماشین شورولت قدیمی دارد و سربازها را نصیحت می کند. یک گروه اسکی سوار با ماشین خود به در پادگان می رسند و فلاسک آبشان را به سرنگهبان می دهند تا برایشان آب خنک بیاورد. در دل آن ماشین یکی دو زن، با چوب های اسکی دیده می شوند. قدری دورتر، سرباز ـ نشسته در کنار رودخانه به خود فکر می کند. سربازها سیم خاردار را کنار می زنند و از نگهبان اجازه جیم زدن می گیرند و با ماشین اسکی سوارها به طرف شهر می روند. این کار عصرهای آنهاست. بعدها یک سرباز که لوده گروهان است، یک بساز و بفروش می شود. آن سرباز خوب شهید می شود و گروهان آموزشی راه به سوی جنگ می کشد. «حمید» عصرها با تلفن گروهان ور می رود. سربازمنشی (دایی)، در کنار رودخانه، دفترچه شعرش را تکمیل می کند، و عصرها "حمید" در حالِ پاک کردن اسلحه «ام یک» خود گلوله ای به زندگی اش پایان می بخشد.
فرمانده گردان (سرگرد ـ با شورولت خود)، به آنجا می آید. نصیحت می کند. در دُورهای زندگی خود، به یک زندگی سیاسی دلخوش کرده بود. در هنگام طرد عناصر حزب توده، او نیز از افسران بازنشسته شده بود. با شروع انقلاب به نظام برگشته بود، و حالا در حالِ سخنرانی پیرامون مسایل امنیتی گردان بود. سربازها از رنج، درد و عشق می نالند. عشقِ به همنوع، و سرگرد به آنها رموز نظام را می آموزد. عصر در کنار همان سیم خاردار، تشک ابری "حمید" را می سوزانند واز ردیف بودجه (غذای پادگان) یکی را حذف می کنند. سربازها در بالای برجک نگهبانی، شعرهای یادگاری می نویسند. هزاران خطِّ. هزاران یادگار. آدم های رفته، آدم های مانده، هریک تاریخی، متعلق به زندگی خاصّی.
نوشتم خط ز دلتنگی
بماند یادگاری در جهان پر ز نیرنگی!
«حمید» ردیفِ علف های کنار سیم خاردار را می پیمود و با چشمان سبز، به سوی دایی می آمد. به شوخی به دایی می گفتند «کفش برای پات پیداش شد؟ "شامگاه، صبحگاه" می آیی؟» حمید بعدِ آن خاطره بود که به سفر رفت و مدتی بعد ـ دیگر برای ابد از پیش آنها رفته بود.
ـ "حمید" می آمدی روبرویم می نشستی، می گفتی این آب و علف ها جان می دهند برای خیالَت! نه؟
"دایی" ـ تو با آن چاقی ات، از رودخانه چی می فهمی؟ باورم بشود شاعری؟ ببینم؟ها؟ شعر را نگاه می کرد. شعرها خاطره ای بودند.
قاب: خاطره بود.
درخت های سر به آسمان کشیده. سیم های خاردار در دو سوی هر دیرک، ارتفاع برج نگهبانی، سربازها به نگهبانی دست تکان می دهند و با ماشین های عبوری به شهر می روند. شامگاه ندارند. صبحگاه با ـ سرگرد فرمانده پادگان یک خودی نشان می دهند و بعداز ظهرهای آموزشی از بند "جیم" استفاده کرده، به شهر می گریزند. شهر در اوایل انقلاب است. زمانی که هنوز از نظام شاهنشاهی فاصله ای نگرفته است. "حمید" به فکر ازدواج با دختری بود و عصرها با تلفن گروهان ور می رفت. مدام به او زنگ می زدند. می خواست تا پایان آموزشی به زندگی اش سروسامان بدهد. جنگ شروع شده بود. می خواست قبل از رفتن به خطوط مقدم، همسری داشته باشد. حمید با آن چشم های سبز و موهای بُور تراشیده، تنها پسر یک خانواه بود. دایی، آنها را نوشت. با یک جفت پوتین شماره بزرگ. در اندوه و اشک. موقعی که گلوله ای حمید را از جهان و تعلّق هایش رها ساخته بود.
دایی شعرهایش را می خواند.

بزک پنجره ها
علفِ سبز نگاهی است به من
عاشقی یادم داد
رخصتِ باد کجا
نگه آینه ها

دیده روشنی ام را به جهان می آورد.
لحظه ای
خاطره ای

... روح و رخساره من
پشت آن دیده سبز
نگهی است تا ابد
نگهی است تا به سرانجام افق...

"دایی" بعدها در شلمچه جام شهادت را سرکشید.
***
"حمید رنجی" از پشت شیشه ها به زنی می خندید، و رودخانه های جگن و مُرداب در ته بیشه ها شیهه می کشیدند و آفتاب را در دل خود نهان می داشتند. خروشان به ملتقای آبها می پیوستند. به جهانی که صدف ها را بر دل خنده ای نشانده بود.
(جبور) "جبّار" پسر خاله حمید بود. دهکده را پشت سر گذاشته بود و حالا در تهران بود. به دنبال آینده ای ـ مجموعه شعرهای دایی سر از جنگل تخیل و خلسه او راه می کشید و آفاقِ جهان را فتح می کرد. دایی سر پنجه هنر دوران بود. به همه کنگره های شعر سر می کشید. مجموعه شعرش ـ در کوتاه مدّتی شهره آفاق شد. گاه در کنگره ای او را می دیدی، نشسته بر حاشیه بیرون دانشکده ای، دفترچه اش را در آورده است و به غروبی که در حال اتمام است نگاه می کند. مردم شهر مرا نمی فهمند! می فهمند دایی! تو ـ تنها در پوتین ات خلاصه نشدی! باورکن. بعدها ـ نویسنده ای دایی را به همه شهرها بُرد. در هر سخنی از تو حدیثی بافت. برای خنده هایت، شعرهایت ـ جهانی را پی ریخت. به کنار شومینه ای در هُتلی دوردست راه کشیدی، اهالی مکزیک تو را نشناختند. اسپانیایی های مسلمان تبار (که آرزوی بازگشتن به اصل خود را در فکر و ذهن خود داشتند) با تو آشنا شدند. در جلسه هایی که در خیابان «اُومفسیتا» برگزار شد تا تو را دیدند، با همان لباس های پت وپهن، با لباس های خاکی سربازی، با اندامی که بیش از اندازه بزرگ بود، ظاهر می شدی، می خندیدی. برای هر بهانه ای، خنده ای در نهان داشتی. با یک دندانِ مسی (که در برق نور می درخشید) و دهانی بزرگ، چشم هایی مهربان به همه صمیمیت می فروختی، آسان می خندیدی، و آسان می گذشتی. اصالت در نگاه تو بود. چشم فرومی گذاشتی و آسانی انسان بودن را یاد می دادی. آه. چگونه انسانی ـ می تواند چنین بگذرد. بی هیچ واسطه ای از زندگی، و چقدر می تواند زندگی را تفسیرپذیر کند. در عین بی تفسیری و بی هیچی! چقدر می تواند زندگی را قابل شناخت و عجیب بنماید. گذشتن و صافی پذیری یک انسان. آن نویسنده تو را به همه جا بُرد. در هر نشستی تو وجود داشتی، نمودار می شدی، جلوه پذیر می شدی. در لابی هتلی در مکزیکوسیتی. در هایئتی. در کنگره های شعر ایران. در همین تهرانِ خودمان. در همه جا تو حضور داشتی. راه می کشیدی و مطرح می شدی. در همه نوشته ها می آمدی. سلامی می دادی، با نام و یاد خودت حتّی، و می رفتی. هنگامی که "سرگرد" به دنبال پوتین نمره بزرگ فرستاد با پاهای لخت به صبحگاه آمدی. فرمانده سان می دید. گفت: این سرباز کفش ندارد؟ سرگرد دست وپاچه شد، گفت "قربان پایش تاول زده، به زور صبحگاه آمده!" سرهنگ گفت: "سرگرد به این ریش سفید ـ هنوز نمی فهمی سربازی مریض بود، صبحگاه نیاید؟"
سرگرد سرش را زیر انداخته بود و شرمنده می گفت: "صحیح می فرمائید قربان! صحیح امر می کنید قربان!" عصر آبگوشت که آوردند، تو غذا نخوردی، بوفه پادگان لابلای جنگل های سر به فلک سائیده بود. کنسرو لوبیا گرفتی، در کنار بیشه ها، با یک نی، که از تهران آورده بودی آهنگی غمگین زدی. سرگرد گفته بود دایی پاک آبرویم را بُردی، یک عمر پیش این فرمانده آبرو داشتیم. دایی، گفته بودی جبران مافات می کنم قربان! سرگرد گفت: "یک زمانی شعر می خواندیم، یک مجموعه شعر هم من دارم. توی زندان گفته بودم. می خواستم وارد نظام بشوم؛ نمی خواستم وارد نظام بشوم. نه زنی، نه بچه ای!" به دایی حکایت دل می گفت؛ خودش هم نمی دانست چرا؟ وقتی تشک حمید را سوزاندند و اسمش از آمار خط خورد، گفت: "این سربازها... این زندگی ها، دهه سی، یک دفترچه شعر سرودم، عشق ما، آن حزب بود" دایی گفت "الان هم؟" سرگرد گفت: "زبانت را گاز بگیر بچه! چه سیاستی؟ امام!" بعدها به جرم خیانت دستگیر شد. دایی آن روزها را دیده بودی؟ دایی، ندیده بودی؟ نه؟... دایی در عصرهای کنگره های دُور، سرش را به غروب باز می گرداند!
ـ شام را آورده اند.
بچه های تهران دَم گرفته اند. یک سرودِ کوچه بازاری می خوانند. دایی می گفت «شادی روح منی، وقتی داری می خندی...» بچه ها تا دَم می گرفتند فرار می کرد و همه شان را مسخره می کرد. دایی یادت هست؟ دایی می گفت: «این کنگره هیچ نداشت. هیچ!» در همه شهرها ـ حتی خارج ـ آن مجموعه شعر اورادِ همه اهالی شهر بود. همه آن را می خواندند. شاعری با یک جفت پوتین نو ـ با هیکلی فربه و عصرهایی پر از دلتنگی و غروب، در کنار بیشه هایی که به رودخانه می پیوندد و رودخانه ها به خودِ خدا.
«جبور» ـ برای خواستگاری از زنِ «حمید رنجی» شش دانگ به تهران نیامده بود. بعدها که فهمید حمید شهید شده زنش را خواستگاری کرد و با یادگار حمید زندگی کرد. یک عشق ناخواسته. زنی که در کنار قاب عکسی به آینده ای چندان دور که خیلی به یاد نمی آید خیره است و زندگی اینگونه جریان دارد.
دایی در همه جهان، در نُسوجِ پوسترها، پلاکاردها، پارچه های سرزمینی کشورها تکثیر می شد، در بالاترین نقطه دید آدمیان ظاهر می شد. برای او کنگره های زیادی برگزار می شد. در شب های برق و نئون موضوع صحبتِ آدمیانی بود. سیاهی از آفریقا. مردهایی از آفریقا. مردهایی از کشورهای آزادی خواه، زنان و مردانی از کشورهای جنوب زمین، از شمالی ترین نقطه های جهان تا به آخرین نقطه های خاک، همه و همه در مورد او حرف می زدند. به جهانی از شعر سر کشیده بود که بنی بشری در تاریخ به آن راه نداشت. هزاران جایزه ادبی، و عکس و پوستر او در همه جای زمین تکثیر می شد. دایی می گفت: «خسته شدم، خسته.»
در کنارِ آتشی در دلِ زمستانی. روحِ خسته اش در بیشه ای است، روشنا تاریک شب، چهره اش را در آتشی روشن و خاموش می کند. در دلِ شب هایی آنچنان خسته، آنچنان تاریک.

برای من شب
خاموشی و صدا
به حکم یکی است
به عمر هزار ساله پشت پنجره ای
دراز گیسِ مردِ نخفتیده ای

هماره
هم ورطه باد
هماره
هم ورطه ابر
باران ها

هزار پنجه را
آواز می دهد
به شباهنگام
رقصی چنین محزون
سیلِ زنجره ها را
به شبی دوخته است

به صدای گذشتنِ چرخی
زنجموره ای، قرینِ خاک
اکناف آسمان را به منحنی می کشد
و ساکت می نشیند
بی هیچ صدایی
در گل بته های آتش
در جهات باد!...

«دایی» در همه جای جهان حضور داشت و آن شب، در تاریکا روشنِ آن بیشه، عطرِ شعرهای قدیمی خود را در فضا می پراکند.
دایی می آید؛ می گوید "مرد حسابی احتیاج نداشتم در جهان آوازه ام بپیچد. چه لزومی داشت؟!"
«من برای اینکه نوشته نشوم، در هر راه بی راهی عکسم از هر چهارراهی به کوچه ای نپیچد، براق به آن زل نزند، چه کسی را باید ببینم؟ها؟ مرد حسابی در رویاهای خودم اسیرم، در همان کوره راه هایی که بِهِت گفته بودم دنیا آمدم، آن روزها فرصت نشد با هم به دیدن آن کوچه ها برویم، خوب فرصت محدود بود، جنگ تازه شروع شده بود، بنی صدر رئیس جمهور بود، ما (همانطور که یادت هست) چند ماه بیشتر آموزش نمی دیدیم، بعد به جبهه ها می رفتیم. همیشه در پادگان بودیم، یادت که می آید، در آن کوچه های تنگ به دنیا آمدم، به مدرسه می رفتم. زندگی با زن پدر با پدری که شیره می خورد چه طعمی داشت؟ در آن چوب بری کار می کردم و شب ها درس می خواندم. پدرم می گفت درس به چه کارت می خورد بابا؟ «گودِ عربها» چه به کار جهان امروز می خُورد؟ به اینکه در سر هر گذرگاهی ـ عکسم مثل بختکی راه به گذرنده ها می بندد و آنها را به خود می خواند. چاق بودم. بله. با جنگ ـ که ـ شروع شد، آموختم، به وظیفه هایم برسم. به جنگیدن، برای کشورم، اعتقادم. در آن عصرهای دلتنگی، چیز جدیدی در درونم پرورش می یافت. خب، شعرهایم آنطور که تو می نویسی نبود. آن شعرها چیزی جز دلتنگی هایم نبودند. بیشه هایی که پر از بوی سیرسیرک ها و زنجره ها، پر از مهمانی های آنها بود. ـ و شب ها ـ وقتی که همه خواب بودند هم از دل آسایشگاه می زدم بیرون. هیچ یادت هست بچه های لوده تهران چکار می کردند. حتی شب ها، شب هایی که بینی همدیگر را در هنگام خواب واکس می زدند و فرار می کردند!؟ من در دل آن شب ها ـ علی رغم آن چهره همیشه شاد و شوخ، به گوشه ای از پادگان پناه می بردم. ماه ـ صریح و روشن ـ جلوی چشم هایم بود. و جنگلِ کنار رودخانه ام. خوب اوایل اسفند ماه بود. سرد می زد، ولی نه آنقدر که نشود تحمّل کرد. نگهبان هایی که در اطراف بودند می گفتند «دایی نمی ترسی بزنیم ات!؟ آنها می خندیدند و می گذشتند، و می گفتند "دایی چی حال می کنی برای خودت تو تاریکی!" یکی دیگر می گفت "حال می کند دیگر چه کارش دارید!؟" و می گذشتند. این ـ حکایت من بود، حالا نمی خواهم همه جا باشم. چه لزومی دارد؟ آیا تکثیرکردن من گمنام، (گمنامی خودم را می گویم، آن دلِ تنهایی ام را) چه دردی از دردهایت را درمان خواهد کرد؟ روزهای مدرسه از سرما می لرزیدیم، یک منقل ذغال بویناک داشتیم که مدام سردرد داشتیم، از چوب بری ذغال می آوردیم ولی افاقه ای نداشت. توی حیاط خاک ارّه می سوزاندیم و سیب زمینی ها را تویش حال می آوردیم با یک کبابِ سیب دلی از عزا دربیاوریم. نمی شد. گرسنگی امانمان را می بُرید. تو کجا بودی؟ در دل آسایشگاهی پشت کوههای البرز، بِهَم رسیده بودیم، پس از گذشتن بیست سال دلتنگی، گرسنگی، پس از گذشتن بیست سال که هر سالش مراسمی بود برای خودش، بساطی. حالا فقط اسمش هست، آن خنده ها، کذا. آن بساط که می گفتی ستاره ای، چه می دانم شعله ای جهان را روشن می کند، از این مزخرف ها. ببین خودت می دانی. می دانستی. اما از این قسمت های مهم زندگی ام غافل بودی، خب یک لبخند، یک محبت، یک خنده، صمیمیتی که به قول خودت (توی خاطره ات که نوشتی) هیچ نقطه رابط ـ نقطه ای که بشود به آن وصل شد در خود نداشت. یک بارقه بود. یک شعله ای که انگار خداوند به کسانی بخشیده بود. یک افاضه بود. جهت و مقدار نداشت. علت و انگیزه ای در دادن آن موجود نبود. همینطوری هم نبود. عالمی بود و برای خودش حکمتی داشت. اما اینها راز و کهنگی هم داشت. (رویکرد به مرگ!؟) نه، باور کن اینطور نیست. رویکرد به شجاعت، رویکرد به حقیقت و فنا، گذشتن و وظیفه مندی، و وصل به عالمی که همه جوانها را در خود گرفته بود، به اکسیری که حایل شده بود. به همه جای آن جغرافیای انسانی راه کشیده بود و حقیقت داشت. واقعیت، اینطور... خب، حالا ـ شاعری ـ خلسه ای بود. نمی توانم انکار کنم به طبیعت، به آن سکون و خلاء. خودم را می جستم. ذره ای بودم در فکر کمال.
روایتم نکن! خودم ـ خودم را روایت می کنم. آن شب، حمید رنجی برایم درددلهای خودش را گفت. آن حمید با چشمهای سبز و موهای بورِ تراشیده، به دل و دام ازدواجی افتاده بود، و بعدها در یک فرصت چند روزه زنش را به عقد خودش در آورده بود. می گفت «می خواهم در جنگ کسی را داشته باشم، به او فکر کنم.» من می گفتم «خدا...!» می گفت «درست، درست! ولی اگر خدا خواست به این زندگی برگردم.»
به هر حال آن شبها آنطور می گذشت. من حالا آنطور که (خودت به زعم خودت!) می گویی در آوازه جهانی هستم. پر از آوازه گی. در دل شبهایی که به نام شعر زینت می گیرد حاضر می شوم و شعرهایم را می خوانم. این درست، در اغلب آنها هم هوادارانی پیدا می کنم. در عرصه های جهانی شعر، در کنگره ها و سمینارها و نمایشگاهها. این درست. اما روایتم در آن خانه های کوچک گود عربهاست! در نگاه ساده ام که دل (به قول تو) خیلی ها را به دست آورده بود. در خانه ای که به زور خاک ارّه و آتش توی حیاط گرم می شد و تنها سیب زمینی های پخته شکم گرسنه امان را تسلی می بخشید. اینها حکایت درستِ من بودند. می فهمی!
نه دایی با شکمی بزرگ و پاهایی که پوتین به آن نمی رفت و فرمانده فرستاد از گروهانی دیگر برایش پوتین بیاورند و بعدها در شلمچه شکمش با ردّ ترکش هایی دریده می شد! می فهمی؟ بگذار خودم روایتم را داشته باشم. نه آن شبها و روزهای پرافتخار، عکس های تزئین شده در سرسراها، در بالاترین نقطه های دید مردمانی در جستجوی حقیقت! نه. مردِ حسابی، دوست عزیزم، من خودم اسیر رویاهای خودم هستم. بگذار روایت گر خودم باشم.
ساعت سه عصر روزی از روزهای تعطیل، حمید رنجی به همراه دوستش به پارکی در نزدیکی لویزان می روند. زنی در کیوسک تلفن است، حمید می خواهد تلفن بزند. چند بار به کیوسک می زند. زن جوانی رو به او می کند، در اولین نگاه، آنها، زندگی آینده اشان را رقم می زنند. حمید بعدها با او ازدواج می کند و دوست سرباز با حمید راجع به آن زندگی حرف می زنند. دایی راجع به آن آشنایی بعدها با حمید صحبت فراوانی می کند. عشق در نگاه هایشان!
مردی تنها در بیابان های جنگلی حاشیه ای یک پادگان قدیمی در حاشیه تهران در شبهای تنها به دنبال چیست؟ خلسه خودش، حرف زدن با سایه هایش یا با ماه. همدم، و آن نیِ تراش خورده اش در کنار رودخانه ای جگن بار.

ماه با من حکایتی دارد/ رویتی است
قیامتی/ به دروازه های اندوه
به سایه های اشراق/ به رویت خودش، مشغولم
و کتابم سایه ای است/ سیرسیرکی است!...

بگذار برای خودم حکایتم باقی بماند!
برای روایت کردن خودم باید به کوچه های قدیمی بیایند. به آنجا که به گذشته تاریخ پیوسته. به تاریخی با رنج هایش، با زخم هایش، با آن همه دردها که کتمان کردم و در کوچه های گود و عمیق اش ریخته است. تاریخ زنی سیاه چرده، کوچه های خاک اره، مشتری ها که کرسی های چوبی، قلیان های قلمی و صندلی های لهستانی می خواهند. میز مکتبی ساختن های پدر. اعتیاد دامن گیرش. مادر که در اوان پیری رفته بود. خواهر با شربت سرفه. با لک هایی، هریک به درشتی سکه ای بر پوست. با زمستانهایی که برف امان آدم را می بُرید با بلیط های اعانه ملی. با فروش چندرغازی مرغ و ماهی، وعده های ستم شاهی وَعیدها... با درمانگاه مجانی. آدمهای توده ای که خودشان را به موش مرده گی می زدند و جرات بیان عقایدشان را هم نداشتند، و وقتی شاه سقوط کرد، یک شبه انقلابی شدند. شبهای تظاهرات، کوکتل مولوتف. میدان ژاله. بلیط های اعانه ملی که چهارشنبه ها روی دست می ماند، و مجبور بودم آنها را هر طور شده بفروشم. یک بنگاهی بود در نزدیکی های محله مان، مصالح ساختمانی می فروخت. یک میز پینگ پونگ گذاشته بود، به بچه های محل کرایه می داد. برای بازی کردن با آن، صاحبش هیکل چاقم را بهانه می کرد. می فهمی. حالا چهره محبوب ادبی ام! عکس هایم همه جا تکثیر می شوند. نه. روایتم این است. با آنچه که در کنگره ها می گویند فاصله دارد. با رنج هایم مانوس ترم، تا با شعرم! بله، شعرهایم آینه روحم هستند. از آن گودها، از کوچه های باریک که زمستان و برف امانِ راه رفتن را هم به آدم نمی داد، از گودِ ذغال و چوب ارّه، خاک و خرافه های پیرزن کولی، جادو و جنبل و سیاه سرفه. درمانگاه شیره ای ها و شربت اسهال، تا چوق تریاک پدر، شیره مجانی، تریاک کوپنی. بلیط اعانه ملی تا قلک بچگی، با فانتا فروختن تا آب حوض کشی پدر، روایت های منند. می فهمی؟ با چهره نئون و تابلو، کافه ای در اُومفستیای اسپانیا، شومینه های روشن لابی هتل گراند پاریس تا کنگره ای ادبی بَهمان با من هزاران هزار فاصله دارند. زندانی شده اند برای من. بگذار روایت گر خود باشم. دایی، این چهره، نه، آن عکس ها، نه آن تفصیلات و عکس هایی کذایی! می فهمی دوستم، همسنگرم؟ دایی حمید رنجی با عشقش، با نجواهایی که در دلِ شب داشتیم، و ماه و غبارِ اشک که صورتم را در مهتاب و تاریکی و ستاره می شستند. می دانی، این دایی، این حقیقت حالا به حکایت های تو، از شیر و شرجی و کودکی در مراکش چه فاصله ای داشت؟ درست بود؟
کودک در مراکش به دنبال اثبات دلایل تحیرش بود. سلطان مرده بود و با یتیمی او که از دیرباز به آن عادت کرده بود، چه ارتباطی می توانست داشته باشد؟ به دایه اش می گفت «دایه، پدرم را از دست دادم، پدر دیگرم را...»

نظرات کاربران درباره کتاب شنيدن آوازهای مغولی