فیدیبو نماینده قانونی انتشارات محراب قلم و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب افسانه‌ی دزدان دريايی

کتاب افسانه‌ی دزدان دريايی

نسخه الکترونیک کتاب افسانه‌ی دزدان دريايی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب افسانه‌ی دزدان دريايی

صدای هم‌همه‌ی مردم در سالن پیچید. مینارد که از حرف‌های من راضی بود، با غرور از جا بلند شد؛ این همان حرف‌هایی بود که او دلش می‌خواست بشنود. باید بگویم که حقیقت کمی متفاوت‌تر است. در واقع، وقتی ریش سیاه دید که من با چاقو به او نزدیک می‌شوم، به طرف من برگشت تا مرا بکشد و مینارد از فرصت استفاده کرد و تیری به پشت او شلیک کرد که البته برای یک افسر دریایی بریتانیایی کار پرافتخاری نیست! در این موقع قاضی اخم کرد و ناباورانه گفت: پس شما به این ترتیب می‌خواستید ریش سیاه را بکشید؟ اما می‌گویند که او به تو علاقه … گفتم: بیش‌ از علاقه، او مرا تحسین می‌کرد. او می‌گفت که من بهترین دزد دریایی او هستم. گاهی هم مرا دعوت می‌کرد تا با هم شام بخوریم. البته این‌ها قبل از ماجرای شلیک کردن او به پاهای من بود. قاضی گفت: آن ماجرا را تعریف کنید...

ادامه...
  • ناشر انتشارات محراب قلم
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.61 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب افسانه‌ی دزدان دريايی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱. میراث اوستاش بوسکس



(۱۲۱۷) اوستاش بوسکس

اولین باری که اوستاش بوسکس را دیدم، فقط پنج ساعت به پایان عمرش باقی مانده بود. ما هر دو در یک زندان بودیم؛ او به جرم جنایت و دزدی دریایی و من به خاطر توهین به اربابم در سیرکی که کار می کردم، زندانی شده بودیم؛ اما من فردا صبح آزاد می شدم... درست ساعتی که بوسکس به دار آویخته می شد.
اسم من ژرمن لاسکار است. اما نام من در صحنه ی سیرک، کایکراتس است.
از من نپرسید این نام از کجا آمده! چون این اسم گوش نواز است، آن را انتخاب کردم؛ همین.
من در نمایش سیرک، هم آتش از دهانم بیرون می آورم، هم به تنهایی بند بازی می کنم؛ اما ارباب وقیح و احمقم، این عقیده را ندارد!
اکنون سه هفته است که این متقلب حقوق مرا نداده است. به نظر او نمایش پرتاب توپ های آتشین من تا ده متری زمین، مورد پسند مردم نیست. او به من گفت: «این نمایش قدیمی است؛ باید کارهای جدید انجام دهی!» من هم در جواب به او گفتم: «پس به همین دلیل شما حقوق مرا پرداخت نکردید؟» و او هم درحالی که بازوهای بزرگش را روی هم قرار می داد، گفت: «شاید!» من مثل او نیستم. بسیار ضعیف و لاغر و تقریباً استخوانی هستم؛ اما عضلاتی بسیار قوی دارم. بسیار زرنگ و سریع هستم. ناگهان مشت هایم را بالا بردم و ضرباتی به اربابم زدم و او را نقش زمین کردم!
ارباب پیر هم بلافاصله نگهبان را صدا کرد و از بخت بد من نگهبان دوست قاضی بود. مرا به زندان انداختند. یک ماه تمام با غذاهای رنگارنگ از من پذیرایی کردند؛ مثل سوپ سوسک و گوشت کپک زده ی موش گندیده به جای یک تکه نان. در شب آخری که قرار بود روز بعد از آن از زندان مرخص شوم، محکوم به مرگ را به سلول من آوردند... هیچ کس نمی داند توی کله ی آن ها چه می گذشت! به محض این که زندان بان اوستاش بوسکس، یعنی همان قاتل خون خوار، را به سلول من آورد و در را پشت سر او قفل کرد، به نظرم رسید آدم خوش رویی است...
او دست مرا محکم فشرد و گفت: «من نمایش تو را دیده ام! و نفسم حبس شد! وقتی تو آتش را در دست می گیری و روی بند با مرگ دست و پنجه نرم می کنی یا وقتی از زنجیر خودت را آزاد می کنی یا چاقو ها را می بلعی، خیلی...! جالب است! بگو ببینم، نکند یکی از آن چاقوها را تو گلویت پنهان کرده باشی؛ اگر این طور است، می توانی به کمک آن از این جا خارج شوی...
به او گفتم: اصلاً به این موضوع فکر نکرده بودم؛ اما واقعاً ما آن ها را قورت نمی دهیم؛ حقه ای در این کار وجود دارد!
اوستاش بوسکس گفت: کالیماکتس، نمی خواهم حقه ات را بدانم؛ چون جذابیتش از بین می رود!
گفتم: اسم من کایکراتس است؛ اما تو می توانی مرا ژرمن صدا کنی.
بوسکس گفت: نه از نظر من تو همان کامیفراکس بزرگ هستی!
با این که مبالغه می کرد، شور و شوق او به من دل گرمی داد. این اولین بار بود که یک نفر از من تعریف می کرد و من افسوس می خوردم که چه قدر زمان آن کم است.
بوسکس متوجه ناراحتی من شد و گفت:
ـ به لطف خدا من می توانم از فرصتم استفاده کنم و دلیلی نمی بینم که از آخرین لحظه هایم استفاده نکنم! نظرت چیست؟
و از زیر لباسش یک شیشه نوشیدنی بیرون کشید. پرسیدم: چه طور توانستی این شیشه را پنهان کنی؟
چشمکی زد و گفت: هه! هه! من هم بعضی از حقه ها را بلدم!
گفتم: پس تو هم به فکر این نبودی که یک چاقوی کوچک را پنهان کنی...
اوستاش خندید. به نظر می رسید از این که چند ساعت دیگر به دار آویخته می شود، خیلی ناراحت نیست.
گفت: بیا کمی نوشیدنی بنوشیم! به سلامتی سرنوشت که چنین دوست خوبی را سر راه من قرار داد! سپس از جیبش دو لیوان کوچک بیرون آورد و نوشیدنی را در آن ریخت. همان طور که روی تخت نشسته بودم، در سکوت نوشیدنی را نوشیدم. سپس از او پرسیدم:
پس تو یک شعبده بازی؟ فکر می کردم یک دزد دریایی هستی...
اوستاش گفت: از نظر عده ای من دزد دریایی و از نظر بعضی دیگر شعبده باز یا حتی هر وقت که بخواهم کشیش می شوم...
پرسیدم: کشیش؟ اصلاً نمی توانم تو را با لباس کشیش ها مجسم کنم!
سپس به دقت به او نگاه کردم؛ اوستاش بوسکس مردی حدوداً پنجاه ساله، ریز جثه و کوتاه قد بود.
اما صورت زمختی داشت؛ آب زیر کاه به نظر می رسید و صدای خشن و لهجه ی مسخره ای داشت. اصلاً نمی توانستم تجسم کنم یک قاتل در حالی که یک عودسوز در دست دارد، در کلیسا باشد. احتمالاً کشیش ها با دیدن او پا به فرار می گذاشتند!
بوسکس گفت: اشتباه نکن! من از اول آدم منظم و خوبی بودم؛ اما یک خبر بد باعث شد از صومعه بیرون بیایم. در آن موقع به من خبر رسید پدرم به قتل رسیده است!
گفتم: عجب!
بوسکس گفت: بله همان طور است که می گویی! و من مطمئن بودم قاتل او کسی نیست به جز هانفروا دو هرزینگن، یکی از نجیب زاده های همسایه، که از قدیم در پی تصاحب زمین های پدرم بود. من به این جا، یعنی بولونه، برگشتم تا از او انتقام بگیرم.
اما افسوس که یک کشیش نمی توانست سلاح به دست بگیرد و من مجبور بودم به قضاوت الهی متوسل شوم.
پرسیدم: یعنی چه؟ تو دعا کردی هانفروا بمیرد و همین طور هم شد؟
اوستاش گفت: نه؛ قضاوت الهی آیینی قدیمی است که به دو طرف امکان می دهد قهرمانی را انتخاب کنند تا به جای آن ها تا سر حد مرگ بجنگد و کسی که برنده ی مبارزه می شود، خداوند پشتیبان او است و به این ترتیب صاحب آن قهرمان برنده ی مبارزه است.
گفتم: بسیار خب! پس تو هم آدمی خشن را انتخاب کردی تا حریف را از پا درآورد...
اوستاش گفت: نه احمق، قهرمان من شکست خورد! و همه باور کردند که هرزینگن بی گناه است.
سپس ادامه داد:
اما هنوز حرف هایم تمام نشده! بعد از آن صومعه را ترک کردم و در زمین های پدرم مستقر شدم تا فرصت لازم سر برسد. فکر می کنم با این داستان سرت را درد آوردم!
با التماس از او خواستم ادامه دهد و گفتم: نه ابداً این طور نیست! آدم باید احمق باشد تا از شنیدن داستان یک انتقام ناراحت باشد؟
اوستاش گفت: اطاعت؛ بعد از آن برای حفظ و نگه داری زمین ها به سرعت به پول نیاز داشتم؛ بنابراین به خدمت یکی از اربابان آن منطقه، یعنی رونو دو دامارتین، درآمدم. اما هرزینگن خائن مرا نزد ارباب بی اعتبار کرد و به من تهمت زد که از صندوق او دزدی کرده ام. از همه بدتر این که این ماجرا حقیقت داشت!
پرسیدم: چه طور؟ کشیش که دزدی نمی کند.
اوستاش بوسکس جواب داد: دوباره تکرار می کنم؛ من دیگر کشیش نبودم!
گفتم: آه بسیار خوب!
اوستاش ادامه داد: بعد از آن دامارتین بسیار عصبانی شد و مرا اخراج کرد و زمین هایم را تصاحب کرد. از این کار او بسیار عصبانی شدم و دو تا از آسیاب های او را آتش زدم و به جنگل فرار کردم. همان وقت بود که شریک یک گروه از دزدان شدم و همراه آن ها شهر ها را غارت می کردیم، از مسافران باج می گرفتیم و به اطرافیان دامارتین حمله می کردیم و آن ها را کتک می زدیم.
گفتم: فکر می کنم تو می خواستی از ثروتمندان بگیری و به فقرا کمک کنی؟(۱)
اوستاش گفت: چه فکر مسخره ای؛ نه من همه چیز را برای خودم نگه می داشتم! اما فقرا طرف دار گروه من بودند. بعضی وقت ها لباس کشیش ها را می پوشیدم تا مردم را غافلگیر کنم و کسی به من شک نکند. یک روز معجزه ای اتفاق افتاد و هرزینگن و دار و دسته اش سر راه من قرار گرفتند! افراد من گروه هرزینگن را خلع سلاح کردند و من هم آن خائن را کناری کشیدم تا بالاخره از او انتقام بگیرم!
بوسکس ادامه داد: در میان افراد من پیرمردی به نام گاندلف وجود داشت که کیمیاگر معروفی بود و به جای این که وقت خود را صرف ساختن طلا کند، آن را می دزدید که البته راه حل سریع تری بود. این جادوگر که همیشه سرش در کتاب جادو بود، با من مهربان بود و بیشتر حقه هایش را به من آموزش می داد. من هم برای تمرین تصمیم گرفتم تعدادی از آن ها را روی هانفروای بیچاره آزمایش کنم...
پرسیدم: چه اتفاقی برای او افتاد؟
گفت: ابتدا سعی کرد مرا به جنگل فراری دهد. او از ترس جرئت پیدا کرده بود و من فکر کردم او را گم خواهم کرد. در این موقع به لهجه ی پروتون - که گاندلف به من یاد داده بود- «ویلو، ویل ـ او ـ ویل» را بر زبان آوردم. وقتی هانفروا از زیر شاخه های یک درخت بید بزرگ رد شد، شاخ و برگ ها جان گرفتند و او را در آغوش گرفتند. هانفروا زندانی شد. به خواهش ها و ناله های او اعتنایی نکردم و انگشت هایم را بر هم زدم و ورد جدیدی خواندم. در یک چشم به هم زدن پیراهن هانفروا از بدنش در آمد و دوباره که انگشت هایم را بر هم زدم، پوستش.... در برابر چشم هایم... چه طور بگویم؟ مثل یک دست کش زیر و رو شد.
حرف هایش را اصلاً باور نمی کردم و زبانم بند آمده بود.
با تنفر از او پرسیدم: تو.... پوست او را کندی؟ آن هم با بر هم زدن انگشت هایت؟
بوسکس ادامه داد و گفت:
فقط بگویم که خبر این اتفاق در تمام منطقه پیچید و مردم را تحت تاثیر قرار داد و من به یک جادوگر خطرناک مبدل شدم و خیلی هم این کار به من می آمد. به همین دلیل تصمیم گرفتم قصر هانفروا را غارت کنم. آن ها وقتی مرا دیدند، مثل خرگوش پا به فرار گذاشتند. افراد من هم قبل از این که همه چیز را غارت کنند، سر فرصت جیب هایشان را پر کردند.
حرف هایش را قطع کردم و پرسیدم: اما به راستی تو چه مدرکی داری که هانفروا واقعاً قاتل پدرت بوده است؟
بوسکس گفت: دلیل آن در میان اموال هانفروا بود. من صندوقچه ای پیدا کردم که متعلق به پدرم بود و جواهرات خانوادگی مثل یاقوت، عقیق و زمرد در آن قرار داشت و من با عجله آن را در مقبره ی خانوادگی، یعنی همان جایی که قرار بود باشد، قرار دادم. بگو ببینم کرالیفاکس باز هم کمی نوشیدنی می خواهی؟
راستش نوشیدنی او به اندازه ی کافی افکارم را به هم ریخته بود و من داستان جادوگری های او را خیلی باور نمی کردم؛ اما در ضمن خیلی علاقه داشتم آن ها را بشنوم...
به او گفتم: بعدش چه اتفاقی افتاد؟
بوسکس گفت: اوه، بعدش داستان طولانی است! بعد از آن جنایت مجبور شدم کشور را ترک کنم و تصمیم گرفتم به انگلستان بروم. وقتی به آن جا رسیدم، چون پیش از آن خیلی به این طرف و آن طرف مسافرت کرده بودم، خود را برای خدمت در ارتش به پادشاه ژان سان تر- که در آن زمان دشمن فرانسه(۲) بود- معرفی کردم.
پادشاه ژان سان تر یک ناوگان شکاری را به من سپرد تا دریای مانش را تصرف کنم و به تمام کشتی های دشمن که سر راهم می دیدم، حمله کنم و سواحل فرانسه را غارت کنم.
گفتم: و از این جا کار دزدی دریایی تو آغاز شد.
بوسکس گفت: بله، همه ی این کارها بسیار قانونی بود! پادشاه در نامه ای رسمی حق هر کاری را به من داده بود! البته من گاهی به کشتی های تجاری هم حمله می کردم... چون بالاخره ما باید آذوقه تهیه می کردیم! به علاوه دزدی های دریایی چندان به مذاق ژان سان تر خوش آیند نبود؛ به طوری که یک روز در مقابل همه ی درباریان تهدید کرد که مرا به زندان می اندازد و تحقیرم کرد. او مثل یک آشغال با من رفتار کرد. من هم تصمیم گرفتم برای این کار از او انتقام بگیرم و به فرانسه برگشتم و به خدمت دشمن همیشگی او، یعنی پادشاه فیلپ آگوست، در آمدم...
با تعجب پرسیدم: چه گفتی؟ پادشاه هم تو را پذیرفت؟
بوسکس با افتخار گفت: البته، بلافاصله درخواست مرا قبول کرد! من او را متقاعد کردم که هانفروا دو هرزینگن گناه کار بوده و او هم دستور کشتن مرا لغو کرد! حتی به من ماموریت داد پسرش(۳) را - که انگلیس ها او را بیرون کرده بودند- به انگلستان ببرم تا جانشین ژان سان تر شود...
در این موقع بوسکس را به این خاطر که توانسته بود به آسانی پادشاهان را «در جیبش قرار دهد»، ستایش کردم و بلافاصله از او پرسیدم که آیا در این کارها از جادویی هم استفاده کرده یا خیر و بوسکس هم چشمکی زد و آویزی را از جیبش بیرون آورد و گفت: استادم گاندلف این وسیله ی با ارزش را که از چین آمده، به من هدیه کرده است...
مدالی بود که از زنجیری طلایی آویزان بود و با چیزی شبیه حرف s از وسط جدا می شد؛ یک طرفش مشکی و طرف دیگر سفید بود. نمی توانستم یک لحظه هم از این شکل عجیب چشم بردارم.
بوسکس به من اخطار کرد و در حالی که مدال را در دست گرفته بود، گفت:
این قدر به این مدال خیره نشو؛ چون قدرت هیپنوتیزم بسیار قوی ای دارد. حال بیا و آن را بگیر!
گفتم: اما نمی دانم که آیا..
بوسکس با اصرار گفت: بگیر! این دیگر به درد من نمی خورد! این اولین چیزی است که جلادان پیش از حلق آویز کردنم از من می گیرند! باور کن من فرصت استفاده از آن را نخواهم داشت...
بوسکس مدال را به گردن من انداخت و گفت:
کافی است این مدال را روی لباست بیندازی، آن وقت می بینی که همه در برابر خواسته هایت تعظیم خواهند کرد!
با این که کمی به قدرت واقعی هدیه ی او شک داشتم، از او تشکر کردم. بوسکس ادامه داد و گفت: این تنها چیزی است که برایم باقی مانده است؛ چون خیلی زود پسر ژان سان تر، حکومت لویی هشتم را که در این مدت فوت کرده بود، تهدید می کرد. همسر لویی، یعنی بلانش کاستیل، هم از فرانسه سعی می کرد نیروی کمکی برای او بفرستد. اما متاسفانه وقتی به سواحل انگلیسی نزدیک شدیم، دشمن به ما حمله کرد. کشتی من هم نابود شد. مرا نزد ریچارد دو کورنوآی بردند و من هر چه داشتم، به او دادم تا آزادم کند. حتی حاضر بودم که اگر قدرت را به دست بگیرد، در خدمت او درآیم... اما او با من مثل یک خائن رفتار کرد و شمشیرش را کشید تا گلوی مرا پاره کند؛ اما یک بار دیگر مدال با ارزشم به نجاتم آمد. آن جا در انگلستان همه فکر می کردند که من کشته شده ام! بالاخره موفق شدم خودم را به فرانسه برسانم و تصمیم گرفتم همه چیز را از صفر شروع کنم. فقط این بار همه ی دارایی و همراهانم را از دست داده بودم...
به او گفتم: اما صندوقچه ی جواهرات که برایت باقی مانده بود.
بوسکس گفت: به همین دلیل به بولونه برگشتم. البته فکر بدی بود. به نظر می رسید که مدتی که در انگلستان بودم، به مذاق خیلی ها خوش نیامده بود. همان شبی که به سیرک آمدم تا تو را ببینم، همه مرا شناختند و دستگیرم کردند و با جواهرات و ماجراجویی خداحافظی کردم!
بوسکس بدنش را راست کرد و بازوی مرا گرفت و گفت:
گوش کن، کالیفاکتس، مدال و جواهراتش دیگر به درد من نمی خورد؛ اما می تواند به تو کمک کند تا زندگی جدیدی را شروع کنی. اگر از آن استفاده نکنی، دیوانگی است.
سپس در گوش من زمزمه کرد و گفت:
ـ صندوقچه در گورستان است. پشت سنگ قبر خانواده ی بوسکس...
تند تند و با ناراحتی گفتم: من... گوش می کنم، نمی توانم... ما حتی هم دیگر را نمی شناسیم!
اول آن آویز بعد هم قول یک صندوقچه ی پر از جواهر... وقتی خوب به آن فکر کردم، احساس کردم که رفتار سخاوتمندانه ی او کمی عجیب است. درست است که بوسکس حرکات شجاعانه ی مرا روی صحنه دوست داشت اما دلیلی نداشت مرا وارث خودش کند! یک بار دیگر سعی کردم به او نشان دهم که معذب و ناراحتم. اما بوسکس با یک حرکت مرا ساکت کرد.
کمی بعد، ناقوس کلیسایی در آن نزدیکی پنج بار به صدا درآمد. در راهرو صدای قدم هایی را که نزدیک می شد، شنیدم. قفل در باز شد و بالاخره دو نگهبان وارد شدند. آن ها آمده بودند محکوم، یعنی بوسکس، را با خود ببرند.
بوسکس با وقار تمام دست مرا فشرد و گفت: بدرود دوست عزیز!
پیش از آن که فرصتی برای حرف زدن پیدا کنم، بوسکس از اتاق خارج شد و نگهبانان در را پشت سر بستند. به سرعت به طرف پنجره ی باریک اتاق که مشرف به حیاط بود، رفتم.
هنوز هوا تاریک بود و من فقط سایه ی آدم هایی را که زیر چوبه ی دار بودند و بوسکس را که روی چهار پایه ی کوچکی ایستاده بود، می دیدم. نزدیک بوسکس جلاد را دیدم که طناب را به گردنش می آویخت. صدای رئیس زندان را شنیدم که فهرستی پایان نیافتنی از جرم های بوسکس را می خواند و کشیش هم برایش دعا می خواند... سپس صدای دستور اجرای حکم را شنیدم و بعد از آن جلاد چهارپایه را از زیر پای بوسکس برداشت. نگاهم را از پنجره برگرداندم. صدای خشک و غم انگیز شکسته شدن استخوان ها را شنیدم و بعد از آن سکوت.
دیگر اوستاش بوسکس زنده نبود!
اما حتماً فکر می کنید داستان صندوقچه ی گنج او باعث شد من دست از کار بکشم. اگر حرف او حقیقت داشته باشد، ثروتی در پشت آن مقبره ی خانوادگی در انتظارم بود و سر زدن به گورستان ضرری نداشت...
به این ترتیب بلافاصله بعد از این که آزاد شدم، اولین کاری که کردم سر زدن به گورستان بود. وقتی به گورستان رسیدم، متوجه شدم دور تا دور گورستان دیوار بسیار بلندی کشیده شده است و نگهبانی پر زور و قوی را همراه سگی با دندان های تیز دیدم. به راستی که آن دو نگهبانان واقعی بودند! منتظر شدم که هوا تاریک شود و بیلچه ام را برداشتم. احتیاجی به فانوس نداشتم؛ چون آسمان مهتابی بود. به آسانی از دیوار گورستان بالا رفتم و بالای دیوار باریک بند بازی کردم. به محض این که آن طرف دیوار رفتم، با سگ بزرگ نگهبان رو به رو شدم.
حیوان با آن دندان های تیزش مثل یک خرس وحشی غرش می کرد و آماده بود به من حمله کند که ناگهان یاد مدال جادویی بوسکس افتادم... و این جا بود که باید از قدرت جادویی آن ـ البته اگر قدرتی وجود داشت- استفاده می کردم. مدال را از جیبم بیرون آوردم و زیر پوزه ی بزرگ سگ گرفتم. مدال برقی زد و سگ به آن خیره شد و همان طور مات ماند و دیگر غرشی نکرد.
به او دستور دادم و گفتم: آرام باش! بی حرکت!
سگ آرام شد و مطیعانه روی زمین نشست و به نقطه ای خیره شد. پس حرف های بوسکس حقیقت داشت. این مدال می توانست کارهای خارق العاده ای برایم انجام دهد. اما تصمیم گرفتم بعداً به این چیزها فکر کنم. ثروت من از این صندوقچه ی جواهر شروع می شد. کندن قبر خانوادگی بوسکس - که سنگ ساده ی سفیدی بود- وقت زیادی نبرد. بدون معطلی، پشت سنگ مقبره را کندم. بعد از چند دقیقه بیلچه به مانعی برخورد کرد و صدایی بلند شد. دوباره با بیل زدم و صندوقچه ای فلزی با قفلی ساده را زیر خاک ها دیدم. با یک ضربه ی ساده ی بیلچه قفل را شکستم. ناگهان احساس بدی پیدا کردم؛ اگر صندوقچه خالی باشد چه؟ زانو زدم و در حالی که دست هایم می لرزید، در صندوقچه را باز کردم. صندوقچه پر از جواهر بود. عقیق، زمرد و یاقوت کبود مثل ماه می درخشید! پول دار شده بودم! پول دار! درست همین موقع صدایی را از پشت سرم شنیدم که می گفت:
قشنگ است، نه؟
از جا پریدم و بیلچه را روی زمین انداختم. فکر کردم نگهبان گورستان آمده است. نزدیک بود از ترس قلبم از سینه بیرون بپرد که با تعجب اوستاش بوسکس را دیدم؛ او زنده بود!
او لبخند زنان گفت: آفرین کامیفراکس! تو در امتحان ورودی موفق شدی.
پرسیدم: ورود... به کجا؟ از پیش مرده ها؟

نظرات کاربران درباره کتاب افسانه‌ی دزدان دريايی

عالیه
در 2 سال پیش توسط