فیدیبو نماینده قانونی ویدا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب دال دوست داشتن
چند روایت از عشق و زندگی

نسخه الکترونیک کتاب دال دوست داشتن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب دال دوست داشتن

کتاب «دال دوست داشتن» نوشته حسین وحدانی ( -۱۳۵۸) نویسنده و روزنامه‌نگار معاصر است.
این کتاب که به تازگی منتشر شده توانسته نظر بسیاری از مخاطبان و اهالی فرهنگ را به خود جلب کند.
وحدانی به خاطر سابقه طولانی‌ نویسندگی‌اش در فضای مجازی، طرفداران و خوانندگان بسیاری دارد. او در طی این سالها تعداد قابل توجهی یادداشت و متن در رسانه‌های مختلف مجازی منتشر کرده است که مضمون اصلی بسیاری از آنها عشق و تنفر از جنگ است.
استفاده او از ترکیبهای خاص و خلق بازیهای زبانی از ویژگی‌های متن او هستند. وحدانی ساده‌ترین مفاهیم را به شکلی روایت می‌کند که به نظر بعید و تازه می‌آید، بازی‌های زبانی و خرق عادت‌های متعدد او در ساحت زبان و متن می‌تواند تا مدتها خواننده را درگیر خویش سازد.
«دال دوست داشتن» همانطور که در نامش ذکر شده، چند روایت از عشق و زندگی است. به گفته خود نویسنده؛ اگرچه پرداختن به عشق، نفرت، دوست‌داشتن و احترام ممکن است در دنیای امروز به نوعی سانتی‌مانتالیسم تلقی شود یا اینطور تصور کنیم که در دنیای امروز جایی برای خوشبینی یا امید وجود ندارد و مولفین نیز باید از این موضوع فاصله بگیرند، اما باید قبول کرد که دوست‌داشتن مهم‌ترین دغدغه بشر است و عشق تنها عامل نجات‌دهنده ماست.
در بخشی از کتاب «دال دوست داشتن» می‌خوانیم:
«به معشوق‌مان بگوییم اصلا کلمه نخواهد. بگذارد سکوت جور همه چیز را بکشد. به او بگوییم: «دیگر تمام شد، باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم» و با هم به صدای کافه، به صدای فنجان‌ها، به صدای باران گوش بدهیم.»

ادامه...

  • ناشر: ویدا
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 0.41 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۱۲۸صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب دال دوست داشتن

این کتاب تقدیم می شود
به دخترم، هدی



دال دوست داشتن

حسین وحدانی





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



میان ِماندن و رفتن

آقای استانیسلاو پتروف حالا می تواند در خانه ی کوچکش در شهری حوالی مسکو بنشیند، پا روی پا بیندازد، سیگار ارزان قیمت روسی اش را پک بزند و با صدای محکم و مطمئن، به خبرنگاری که رو به رویش نشسته بگوید «هر کس دیگر جای من بود، حتما زنگ خطر را به صدا درمی آورد. آن ها خوش شانس بودند که آن شب شیفت من بود» و با ابروی بالاانداخته و چهره ی مغرور، خاکستر سیگارش را بتکاند. آن ها - و ما، تمام دنیا - خوش شناس بوده اند و بوده ایم که او به تردید خود گردن گذاشته است.
حالا آقای پتروف، به قول روزنامه نگاران، مردی است که جهان را از فاجعه ی اتمی نجات داده است. می گویم حالا، چون اوایل صبح ۲۶ دسامبر ۱۹۸۳، او فقط یک مامور متمرد بود که با سرپیچی از دستورات مافوق، باید توبیخ و اخراج می شد. این تازه کم ترین مجازات او بود. اگر هشدارهای دستگاه هشداردهنده ی موشکی درست می بود، او باید در یک دادگاه نظامی محاکمه و بدون شک اعدام می شد؛ چرا که با فشار ندادن دکمه ی اعلام خطرِ حمله ی موشکی ایالات متحده، عملا کشورش – شورویِ آن زمان – را در خطر بزرگی انداخته بود، چون دقایقی بعد موشک های اتمی آمریکا به اهداف شان اصابت می کردند.
اما حالا، او یک قهرمان است. قهرمانی که در یک لحظه ی سرنوشت ساز، تصمیمی گرفته که خودش هم نمی دانسته چه عواقبی دارد. نه در آن لحظه، نه یک دقیقه و نه حتی تا بیست و سه دقیقه ی بعدش. او بدونِ این که بداند باید دکمه را بفشارد یا نه، به صفحه ی دستگاه خیره شده و خدا می داند چه لحظاتی را از سر گذرانده تا برزخِ فشردن/نفشردن تمام شود. تاریخ می گوید اگر او در تشخیص خود اشتباه کرده بود، چند دقیقه بعد اولین انفجار هسته ای روی می داد.

ریموند کارورِ دوست داشتنی در داستان کوتاه ماموریت دارد روزهای آخر زندگی آنتون چخوف را روایت می کند. تا می رسد به آن جایی که صحبت از دکتر شوارِر می شود؛ آخرین پزشکی که بر بالین چخوف حاضر شده. این دکتر شوارِر، با همان معاینه ی اول فهمیده بود که کار چخوف تمام است، برای همین سپرده بود که کاکائو بخورد و چای توت فرنگی بنوشد و در بند پرهیزی، چیزی نباشد. اما این بار که الگا - همسر چخوف - فرستاده دنبالش و نیمه شب آمده بالای سر نویسنده، درمی یابد که چند دقیقه بیشتر باقی نمانده است. با زیرکی به آشپزخانه ی هتل زنگ می زند، یک بطری شامپاین با سه گیلاس خالی سفارش می دهد، چخوف را در تختش صاف می نشاند، گیلاس شامپاین را به دستش می دهد و همراه با آنتون و الگا، گیلاسش را بالا می آورد. (کارور می نویسد لیوان ها را به هم نزدند. نوشانوشی در کار نبود. به سلامتی چه بنوشند؟ مرگ؟!) یک دقیقه ی بعد، آنتون چخوف به پهلو خوابیده، چشم ها را بسته و مرده است.
پس از این اتفاق، دکتر شوارِر چند کلمه ای با الگا همدردی می کند، برای مسکوت گذاشتن خبر مرگ چخوف تا صبح فردا به او اطمینان خاطر می دهد و آسوده خاطرش می کند که گواهی مرگ را فردا در دفتر خودش آماده خواهد کرد. کارور به این جای روایت که می رسد می نویسد:
«دکتر شوارِر کیفش را برداشت و از اتاق بیرون رفت؛ و در عین حال، از تاریخ».
نبوغ کارور در پایان این جمله آدم را لال می کند. می خواستم از همه ی درهایی بنویسم که آدم ها وقتی آن ها را گشودند و بیرون رفتند، برای همیشه از تاریخ زندگی مان بیرون رفتند، یا از آدم هایی بنویسم که بودن شان در بدترین شب زندگی مان به ما آرامش داد، یا از بلاتکلیفی همه ی آن لحظاتی بنویسم که در زندگی، ایستاده با دستی بر دستگیره ی در، مردد بین ماندن و رفتن مردیم و ندانستیم باید برویم یا بمانیم. اما نتوانستم چیزی بنویسم. انگار کارور هم مثل دکتر شوارِر از اتاق بیرون رفته و ما را، همچون الگا - مات و مبهوت - در میانه ی اتاق تنها گذاشته باشد.

یکی - شاعری که نامش را به یاد ندارم - پرسیده بود:
می شد مگر در ناگهانِ سرنوشت، آن اولین مرد
در گیر و دار امتحانی این چنین، آماده باشد؟

و آدمِ ابوالبشر را می گفت، طبعا.

همه ی ما دکتر شوارِر هستیم در آن شبِ سخت. همه ی ما استانیسلاو پتروف ایم. سربازی هستیم در جنگِ سردِ زندگی، که ده ها و صدها بار در گیر و دارِ گفتن/نگفتن و رفتن/نرفتن گرفتار آمده ایم. همه ی آن لحظاتی که در برابرِ تمامِ زندگی و عشق مان ایستاده ایم، گوشی به دست یا چشم در چشم، و ندانسته ایم باید کدام کلید را فشار دهیم؛ کلیدی که فشردن/نفشردن اش، زندگی مان و عشق مان را زیرِ آوارِ هزاران بمب اتم ویران می کند و خاکستر می سازد. آیا آخرِ این نوشته، می توانیم نتیجه ای بگیریم و حکمی صادر کنیم؟ گمان نکنم. چون حالا وقتی معنا پیدا می کند که فاجعه ای در گذشته اتفاق افتاده باشد، یا نیفتاده باشد.

من به احترامِ آقای استانیسلاو پتروف برمی خیزم و تمام قد در برابرش خم می شوم. نه به این خاطر که دنیا را از فاجعه ی اتمی نجات داده؛ بلکه به خاطر این که حالا و هنوز، پس از گذشت سی سال از عملِ قهرمانانه ی تاریخ سازش اعتراف می کند: «من یک قهرمان نیستم. من مطمئن نبودم کاری که می کنم درست است، یا نه». به او احترام می گذارم چون می داند – و اعتراف می کند – که یک مرد، یک آدمی زاد، هیچ وقت مطمئن نیست. و بعد می نشینم، به سیگارم پک می زنم و خاکسترش را می تکانم؛ روی خاکسترِ ویرانه های احتمالیِ فاجعه ای که شاید فقط سی سال بعد درباره اش مطمئن شده باشم.

حالا می پرسم، از خودم و از کسی که این کلمات را می خواند: آیا می توان همیشه سر به تردید سپرد؟ آیا کسانی که همیشه مطمئن اند و مصمم، شایسته ی نکوهش و سرزنش اند؟

آقای هیرو اونادو – آخرین سرباز جنگ جهانی دوم که تسلیم شد – بیست و نه سال تمام در جنگل زندگی کرد، چون آخرین فرمانی که شنیده بود این بود: «تسلیم نشو!»
آن ها - همرزمان قدیمش، ژاپنی هایی که با شنیدن خبر پایان جنگ دست افشان و پای کوبان به خانه برگشته بودند - ده ها نفر را دنبال او فرستادند و هزاران اعلامیه روی سرش ریختند که او باور کند جنگ تمام شده است. اما او باور نکرد. او بیست و نه سال تمام ایمان داشت که نباید تسلیم شود، و نشد. آخرِ کار، فرمانده اش را یافتند و به سراغش فرستادند تا مگر حرف او را باور کند و بازگردد.

این کهنه سرباز ژاپنی را باید احمق بخوانیم یا مومن؟ به آدم‎ های مطمئنی که تا پای جان می ایستند پای قصه هاشان، آرمان هاشان، آدم هاشان، باید بخندیم؟ یا نه، باید تحسین شان کنیم؟ آن جا که امیدها رنگ می بازند و خال ها ناموافق می آیند، باید ورق هامان را بریزیم، یا باز ادامه دهیم؟
حالا بیایید توی قصه های روزمره ی خودمان: رابطه هامان، داستان هامان، زندگی هامان که گره می خورند، وقتی وارد قسمت تاریک شان می شوند، آن جا که نه آگاهی هست نه امید، وقتی نمی دانیم باید به اعلامیه های آسمانی اعتماد کنیم یا هم چنان به آخرین فرمانی که شنیده ایم – «تسلیم نشو!» – وفادار بمانیم، باید کدام را انتخاب کنیم؟ اگر بمانیم، پس از بیست و نه سال، آیا احمق پنداشته خواهیم شد یا قهرمان؟

خبرها می گویند: ژاپنی ها در بازگشتِ آقای اونادو، هم چون یک قهرمان از او استقبال کرده اند.

مقدمه

«چرا باید این کتاب چاپ شود؟» این سوالی بود که بیش از یک سال از خودم می پرسیدم و جواب درستی برای آن پیدا نمی کردم. شاید به همین دلیل، جمع آوری کتابی که بسیاری از نوشته های آن از پیش آماده بود، این قدر طول کشید.
اما چطور شد که بالاخره تصمیم گرفتم این نوشته ها را منتشر کنم؟ به یک دلیل ساده: دیدم که انگار آدم هایی هستند که با خواندن این کلمات، حال بهتری پیدا می کنند. این را خودشان گفتند؛ در نامه ها و پیغام هاشان. و گفتند که لحظه هایی بر آن ها گذشته است که این کلمات به کمک شان آمده اند. و برایم نوشتند که گاهی با خواندن این کلمات، راحت تر نفس کشیده اند، راحت تر لبخند زده اند، راحت تر اشک ریخته اند، راحت تر خوابیده اند، راحت تر دوست داشته اند و راحت تر دوست داشته شده اند. و دیدم که زحمت بازنوشتن و آماده کردن یک کتاب، در برابر این همه، هیچ است.

حالا که این نوشته ها کتاب شده اند، سپاسگزارم از شیدا وانویی که آن ها را پیش از چاپ، مهربانانه اما موشکافانه ویرایش کرد، از رضا نیکنام، مدیر نشر ویدا که بدعهدی های مرا صبورانه تاب آورد، و از حسین نوروزی که سببِ این کتاب شد.

حسین وحدانی

و تکه تکه شدن، راز نیک بختی بود

کدام مان است که برای یک بار هم که شده، وسوسه ی کامل کردن قطعات تصویر درهم ریخته ی پازلی را پی نگرفته باشد؟
شصت و سه، چهار بود به گمانم. جنگ بود و همه چیز رنگ و بوی دیگری داشت. همه چیز جور دیگری بود. آدم ها یک جور دیگر حرف می زدند اصلا. از جمله فروشنده ی فروشگاه بزرگ قدسِ سرِ خیابان زرتشت که اصرار داشت به پازل بگوید «جعبه ی محتوی بازی». بچه بودم و ناگزیر قفسه ی اسباب بازی ها چشمم را گرفته بود و فروشنده این را خوب می دانست. همدست شدیم علیه پدر: نق زدن و آستین کشیدن با من، زبان ریختن و تعریف کردن با او. پدر تسلیم شد و جعبه ی بزرگ و خوش رنگی توی کیسه ی خرید ما جا خوش کرد که رویش دو گانگستر سوار بر اسب، به ما خیره شده و لبخند می زدند. من البته آن دیگری را می خواستم که خوش آب و رنگ تر و کودکانه تر بود. گمانم با شمایلی از اختراع شگفت انگیز والت دیزنی: میکی ماوس. اما پدر در آن واویلای خرید روغن و برنج کوپنی حوصله ی انتخاب نداشت. راضی نمی شدم، همین هم از دستم می رفت. راضی شدم. آدم وقتی بچه است زود راضی می شود.
جعبه ی محتوی بازی را، که چند سال گذشت بفهمم اسم درستش پازل است، به خانه آوردیم. همه ی اهل خانه بسیج شدند؛ عروسک، ماشین، مداد شمعی و سازدهنی را می دانستیم که بازی است، اما این دیگر چه بود؟ یک جعبه پر از قطعه های کوچک مقوایی فقط؟ پدر شکوه می کرد که «فلان قدر پول حرامِ این کرده ایم؟ چی هست این اصلا؟» و ما کشف می کردیم. فهمیدیم که قطعه ها را باید کنار هم بگذاریم تا تصویری کامل شود. خیلی نگذشت که بفهمیم تصویر نهایی، همانی ست که روی جعبه حک شده است. پس دیگر چه هیجانی داشت این تکاپوی گشتن و یافتن و کنار هم چیدن؟ از خود پرسیدیم. اما هم زمان قطعه ها را هم می جستیم و از دست هم می کشیدیم و به خورد هم شان می دادیم و دست آخر کنار هم می چیدیم شان. بازی، معنا پیدا کرده بود، با خود هیجان آورده بود و سرگرم مان کرده بود.
تصویر نهایی که درست شد، سه کودک در پوست خود نمی گنجیدند. جوری حاصل کار را نگاه می کردند که گویی داوینچی، قلم مو را زمین گذاشته و با تحسین و تبختر، شام آخرش را نظاره می کند. تا چند سال، به یاد دارم که محتویات آن «جعبه ی محتوی بازی» را صدها بار بر زمین ریختیم و دوباره از نو چیدیم؛ و هر بار با یافتن هر قطعه اش، در میانه ی بازی با دیدن لبه ها و قسمت های کامل شده اش و در پایان با دیدن لبخند فاتحانه ی دو گانگستر سوار بر اسب، خود را نیک بخت یافتیم.

زندگی که می کنیم، درگیر قطعه های یک پازل بزرگیم انگار. عاشق که می شویم، شکست که می خوریم، دوست که پیدا می کنیم، تنها که می شویم، کشف که می کنیم، کم که می آوریم، بی خیال که می شویم، هرکدام شان شبیه یک قطعه از پازل هستند. یکی آبیِ آبی، یکی سرخ ِ سرخ، یکی سفیدِ سفید، یکی سیاه ِ سیاه، و خیلی هاشان رنگی و مغشوش: تکه ای بسیار کوچک از تصویری بزرگ تر که نمی دانیم اش و نمی شناسیم اش. بدبختانه جعبه ای هم در کار نیست که رویش، تصویر کامل نهایی را حک کرده باشند. انگار قطعه ها را درهم و برهم ریخته اند جلومان. اولی و دومی و سومی و دهمی و بیستمی را که برمی داریم، وارسی می کنیم، می چرخانیم، پس و پیش می کنیم و دنبال جایش می گردیم، هنوز هیچ درکی از تصویر کامل شده نداریم. آیا تابلویی از ونگوگ است، یا عکسی از طبیعت؟ چهره ی زنی زیباروی است، یا شمایل پرنده ای افسانه ای؟ نمی دانیم. فقط آبی می بینیم و سرخ و سفید و سیاه، یا نقش واره ای بی معنا از رنگ های درهم.
و ناگهان تصویر جان می گیرد. قطعه ها کنار هم می نشینند. نارنجی و بنفش، تیره و روشن، تیز و نرم، کوژ و کاو، مرزهاشان را پیدا می کنند و همسایه می شوند و یکدیگر را در آغوش می گیرند و کامل می کنند. و ناگهان شگفت زده می شویم از این که درمی یابیم قطعه ای سیاه و تیره و تاریک از زندگی، زیبایی خیره کننده ی چشم مونالیزا را می سازد. تکه ای که اگر سفید و روشن می بود، چشمانِ زنِ زیبایِ تصویر را، آفت زده و بیمار وامی نمود.
اما، در غیبتِ آن تصویرِ غایی – آن حقیقت کامل و رضایت بخش زندگی که در ذات آن وجود دارد ولی جز با چیدن ده ها و صدها قطعه ی درهم ریخته خود را به ما نشان نمی دهد – چگونه باید مومن بود؟ چگونه باید مومن ماند؟ چگونه باید شکیبا بود و ادامه داد؟ چگونه باید خسته نشد تا نیک بختی در قامت واقعیتی ملموس جلوه کند؟
گمانم یک راه و فقط یک راه پیش روست: پازل زندگی را که بازی می کنی، باید از کشف هرقطعه لذت ببری. وقتی قطعه ی هفتاد و هشتم در دستانت است، باید تمامِ پازل بشود قطعه ی هفتاد و هشتم؛ تیرگی هایش، هم چنان که روشنی هایش. تیزی هایش، همان گونه که انحناهایش. در قطعه ی هفتاد و هشتم، باید چنان زندگی کرد که انگار زندگی همین قطعه است و لاغیر.

اما یک چیز دیگر هم هست: ایمان. باورِ رسیدنِ محتومِ زمانِ کشفِ تصویرِ رضایت بخشی که قطعه ی هفتاد و هشتم، به نحو شگفت انگیزی حقیقت و زیبایی آن را کامل می کند. یعنی تو هم زمان که داری در قطعه ی هفتاد و هشتم زندگی ات، در نهایت لذت و رضایت زندگی می کنی، تصویر بزرگ نیک بختی خودت را هم می آفرینی.
آن بالا، نوشتم وقتی قطعات زندگی را جست وجو می کنی، بدبختانه تصویر کامل نهایی در کار نیست. حرفم را پس می گیرم: لذتِ کشفِ لذتِ ناشناخته – به تمامِ معنا ناشناخته - نیک بختی بزرگ و بی نظیری است که آدم را آدم می کند. به یاد دارید؟ والدین نخستین ما – آدم و حوا – در متنِ تصویر غاییِ رضایت و نیک بختیِ وعده داده شده زندگی می کردند: در باغ بهشت! اما آن خوش بختیِ قطعیِ ملموس را، به بهانه ای کوچک در هم ریختند و هزار تکه کردند تا با کشف مشقت بار اما لذت آفرین هر تکه، زندگی کنند. و خب، چه می شود کرد؟ ما فرزندان همان آدم و حواییم!

اما این گونه زیستن، تردید را به کلی از بین می برد؟ آیا آدمِ همیشه در حال کشف، در حال زندگی فقط در قطعه ی هشتاد و هشتم، می تواند به تمامی مطمئن باشد؟
ای کاش پاسخ، به سادگی، آری بود.

نظرات کاربران
درباره کتاب دال دوست داشتن

کتاب خیلی خوبیه...داستان های کوتاه و تامل برانگیزی داره...داستان هایی که حرفای زیادی برای گفتن دارن...برام جالب بود که عقاید خودم رو از زبون یکی دیگه بشنوم!!!
در 1 هفته پیش توسط
کتاب خیلی خوبیه واینکه متنی روان و با احساس داره سپاس
در 2 هفته پیش توسط
ویرایش و علامتگذاری ها خوب نیست.
در 2 ماه پیش توسط
سلام من این کتاب رو از خریدم ولی روی گزینه ی خواندن که میزنم اوکی نمیشه میشه راهنمایی کنید
در 3 ماه پیش توسط
خیلی کتاب خوبی بود...واقعن دوستش داشتم...انگار خودت داری با خودت فکر میکنی...
در 4 ماه پیش توسط