فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دختر دهاتی و سه نمایش‌نامه دیگر

کتاب دختر دهاتی و سه نمایش‌نامه دیگر

نسخه الکترونیک کتاب دختر دهاتی و سه نمایش‌نامه دیگر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب دختر دهاتی و سه نمایش‌نامه دیگر

کتاب «دختر دهاتی و سه نمایش‌نامه دیگر» مجموعه چهار نمایشنامه از چهار نمایشنامه‌نویس مطرح است که توسط عباس جوانمرد و شاهین سرکسیان به فارسی ترجمه شده است.
عناوین این نمایش‌نامه‌ها شامل؛ «دختر دهاتی»، «شکار خیال»، «مارگریت» و «گوی مرگ» است. موضوع این نمایشنامه‌ها اغلب اجتماعی است. نمایشنامه «دختر دهاتی»، یک داستان پرهیجان و اجتماعی است. نویسنده این نمایشنامه قبل از اینکه به کار نویسندگی بپردازد، جوانی خود را در هنرپیشگی گذرانده است و به این ترتیب توانایی آن را داشته است که تئاتر و علاقه به بازیگری و احترام به صحنه را از دیدگاه یک هنرپیشه حقیقی درک کند و حوادث و زندگی داخلی تئاتر را به‌درستی مجسم نماید.
درباره‌ی کلیفورد اودتس در آغاز کتاب آمده است: «کلیفورد اودتس را در آمریکا به‌عنوان یک نویسنده‌ی پرهیجان می‌شناسند. درباره‌ی آثار او بحث‌های مفصل می‌شود. موضوع نمایش‌نامه‌‌های او اغلب اجتماعی است. بعضی از نمایش‌نامه‌های او مثل «آواز صبحگاهی» یا «دختر دهاتی» که ترجمه‌ی آن به زبان فارسی را اینک در دست دارید ـ در آمریکا و انگلستان موفقیت‌های درخشانی به‌دست آورده است. کلیفورد اودتس قبل از این‌که کار نویسندگی را شروع کند جوانی خود را در هنرپیشگی گذرانده و به این ترتیب توانایی آن را داشته است که تئاتر و علاقه به بازیگری و احترام به صحنه را از دیدگاه یک هنرپیشه‌ی حقیقی درک کند و حوادث و زندگی داخلی تئاتر را به‌درستی مجسم نماید.
گفت‌وگوی این نمایش‌نامه‌ها عمداً به زبان محاوره برگردانده شده است، چون در آن زمان [۱۳۳۵ـ۱۳۴۵] لفظ قلم حرف زدن شده بود از واجبات اجرای نمایش‌نامه‌های خارجی. این تقلید نادرست، همراه با کشش‌های نادرست‌تر سراسر صحنه‌های تئاتر و نمایش‌های رادیو ـ تلویزیونی را اشباع کرده بود ـ این روال، زندگی طبیعی تئاتر را از زندگیِ عادی دور می‌کرد. ترجمه و تنقیح این نمایش‌نامه‌ها به زبان محاوره و اجرای آن‌ها می‌توانست یک بازنگری و پیشنهادِ بازگشتی به زندگی واقع‌گرایانه‌ی صحنه باشد».

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۴۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب دختر دهاتی و سه نمایش‌نامه دیگر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فرانک نگاهی از زیر به برنی و کوک می اندازد. چشم هایش را پایین انداخته سرش را به علامت نفی تکان می دهد.

فرانک:فایده نداره آقای دود. من هرگز به این نوع تمرین کردن عادت نکردم. ممنونم که به فکر من بودین. اما نمی تونم.
برنی:واقعاً نمی خواهید حتی امتحان کنید؟
فرانک:برای چه؟

با آرامی به طرف میز رفته نمایش نامه را روی آن می گذارد. کوک مثل این که از این جریان خوشش آمده اما برنی ناراحت است.

برنی:(به اونگر) پل تو یه نسخه ی تمیزتر از نمایش نامه نداری؟
فرانک:(با یک نوع دست پاچگی) لازم نیس آقای دود. از شما متشکرم... منو یه مرتبه در این رل امتحان کردین. بذارین من همون دوبلور باشم. همون برام کافیه. خیلی متشکرم ولی...
برنی:(فریاد می کشد.) در رو ببندین... (نمایش نامه را روی میز پرت می کند.) من تا این اندازه اشتباه نمی کنم الژین. من می دونم یک هنرپیشه یعنی چی... اون نسخه ی خراب شده رو کنار بذارین ـ سوژه ای بازی کنیم. بازی رو به زندگی تبدیل می کنیم... ما به نویسنده و نوشته کاری نداریم.
فرانک:اما...
برنی:چرا ـ بازی کنیم ـ مثل زندگی. منو نگاه کنین. من یک آدم کثیف و بی وجدانی هستم... و شما مورای مدیر یکی از روزنامه های بزرگ هستین. شما در حال ورشکسته شدنین و همه اینو می دونن. من خیال می کنم که شما تو چنگ منین و از شما چیزی می خوام که شما نمی خواین بدین. می خوام خواهرزاده ی شما رو بگیرم ولی شما به هیچ قیمت حاضر به این کار نیستین... موضوع اینه. فهمیدین؟ پس شروع کنیم؟

برنی شروع به راه رفتن می کند و چندین بار از جلو فرانک عبور می کند.

برنی:(با حرکت زیاد شروع به بازی می کند.) نگاه کنین. با این قیافه ی باخته کار شما تمومه، چیزی دیگه از شما باقی نمونده. هیچی ندارین و من تا موافقت شما رو نگیرم از این جا بیرون نمی رم. اگرم بخواین پیشخدمتا رو صدا کنین از پنجره بیرون تون میندازم. (فریاد) گوش می کنین.
فرانک:(خیلی آهسته و شمرده) چی می خواید؟
برنی:(با عصبانیت زیاد) یک ساعته که دارم بهتون می گم... هلن رو.
فرانک:برید بیرون... (بی حرکت و رنگ پریده) برید بیرون...
برنی:(عصبانی) نه. قبل از این که...
فرانک:(مثل این که آتش گرفته) برید بیرون تا خوردتون نکردم.
برنی:خیلی خوب الژین. خیلی خوب. حالا آروم تر و تمسخری بیش تر... (شروع به بازی) منو خورد کردن جز این که سقوط شما رو جلوتر بندازه هیچ فایده ی دیگه ای نداره آقای مورای.
فرانک:سقوط من رو؟ بیچاره ی بدبخت. شما منو نمی شناسین... شما نمی دونین چه کارهایی از دست من برمیاد... برای نجات هلن من از هیچ کاری فروگذار نخواهم کرد...
برنی:مثلاً چه کار؟ خورد کردن من به وسیله ی روزنامه ها...
فرانک:نه جوون. این کار مال شماهاس. من وسایل بهتری دارم...
برنی:درسته فرانک. حالا تن صدا رو عوض کنین... یک ماه گذشته و دشمناتون شما رو خورد کردن... دو روز هست که هلن رو ندیدین و نمی دونین کجاست...
فرانک:هلن کجاست. شما تا منو به زانو درنیاوردین نمی تونین اختیاردار هلن بشین... شما هلنو دوست ندارین فقط پول اونو می خواید... اما تا من زنده ام نمی تونین به مقصود خودتون برسید...
برنی:پس نبودن اون شما رو ناراحت نمی کنه؟
فرانک:نبودنش؟
برنی:اون مرده فرانک.
فرانک:هلن... هلن... (مثل این که او را می بیند تندتند) فریاد بزنین... فریاد بزنین... فریاد بزنین... (به اونگر و کوک) آه شماها آدمای سنگ دل و بی رحمی هستین. اگر من زبون و حنجره ی شماها رو داشتم طوری فریاد می کشیدم که عرش رو به لرزه دربیاره.

به زانو می افتد.

او برای همیشه رفت... من فرق بین زنده و مرده رو می دانم. او مرده است... یه آینه بدین دود... اگه آینه عرق کرد معلوم است که هنوز زنده س. نگاه کنین... به لب هاش نگاه کنید...
برنی:اون مرده آقا...
فرانک:خواهش می کنم برید. هلن. صبر کن... چی می گی؟ (تامل) آه. صدای او همیشه شیرین و لطیف بود... این صدا زیبایی یک زن رو دوچندان می کنه... (به طرف برنی می رود.) برید بیرون. او دیگه برنمی گرده. بیرون... برید بیرون... برید.
برنی:این تیکه ی آخر از نمایش نامه «شاه لیر» بود. این طور نیس؟
فرانک:بله. تقریباً.

دست هایش را به هم زده سرش را تکان می دهد. مثل این که گیج شده است... این طور به نظر می رسد که یواش یواش بیدار می شود.

فرانک:یادم آمد.

برنی پس از نگاه تندی به دیگران آهسته به فرانک.

برنی:آقای الژین بی زحمت چند دقیقه تو سالن منتظر من باشین.
فرانک:خوب.

از جا بلند شده بیرون می رود. برنی در اوج خوشحالی خودش را کنترل می کند و به طرف دیگران می رود.

برنی:خوب. چی می گین؟
اونگر:باور کردنی نیست. پس این مرد چه طور این همه قدرت و توانایی رو پنهون می کرد...؟
کوک:به. من اصلاً نمی خواستم که رلو بخونه!
برنی:چرا؟
کوک:برای این که من به خوش بینی شما نیستم، ما تا به حال باهم سه تا نمایش اجرا کردیم و حالا دیگه من شما رو خوب می شناسم. شما جوون تند و پرحرارتی هستین و اغلب یک طرفه قضاوت می کنین.
برنی:اینو می گین یک طرفه؟ مگه ندیدین... این تیکه ای که بازی کرد بهترین دلیل نبود...؟
کوک:نه! نمی تونه دلیل باشه... پنج دقیقه بازی سوژه ای چه دخلی به یک رل سنگین ۱۵۰۰ کلمه ای داره... ما حتی اطمینان نداریم که اون بتونه رلشو از حفظ کنه.
برنی:چرا نمی تونه دلیل باشه. او از شما که پیرتر نیس.
کوک:(عصبانی) عقل تونو از دست ندین برنی. من نسبت به شما ارادت دارم ولی نباید فراموش کنین که ۷۰ هزار دلار تو کاره و این مردک شما بیش از ده ساله که روی صحنه نبوده.
برنی:(خیلی آرام) یک روز یه صاحب تئاتر که خیلی هم باسلیقه بود، به استعداد و هنر آرتیستی به نام خانم لرتا تایلور معتقد می شه... تا به امروز که پنج سال از اون تاریخ می گذره، گمان نمی کنم از اعتقادش کاسته شده باشه.
کوک:آخه جان من این آقای الژین شما کاملاً از بین رفته.
برنی:یواش تر حرف بزنین. نمی خوام صدای شما رو بشنوه. فعلاً باید تصمیم گرفت.
کوک:گوش کنید برنی. کارمون به جاهای باریک کشیده شده باید چشمامون رو خوب باز کنیم و اطراف مون رو خوب نگاه کنیم. (به اونگر) شما ناراحت نیستین؟
اونگر:(تند) اگر برنی قبول کنه. نه.
کوک:گوش کنین ری نیوتون چه طوره؟... مثل این که اون آزاده و کاری نداره.
برنی:(خشک) حرف ری نیوتونو نزنین. نمی خوامش. اون هیچی بارش نیس.
کوک:و شما خیال می کنین این یکی چیزی بارشه؟
برنی:کی؟ الژین... من چه می دونم.
کوک:(مات و با تعجب) چه طور نمی دونین؟
برنی:چه طور بدونم... من به هیچ چیز نمی توانم اطمینان داشته باشم...

تندتند دور صحنه می گردد.

اگر این دایم الخمرو استخدام کنم...
اونگر:(با لبخند) یواش حرف بزنین.
برنی:... زندگی عجیب و غریبی پیدا خواهم کرد... باید شب و روز مُلِنگش باشم که مشروب نخوره...

با خنده ی تمسخرآمیز

پدرم مشروب خور بود... پس در این مورد به اندازه ی کافی تجربه دارم...

برمی گردد به طرف اونگر

می فهمی پل... من وقتی بچه بودم این مردو روی صحنه دیدم و هرگز اونو فراموش نمی کنم. اون «هملت» و «میلیون ها وربا» رو عالی بازی می کرد. اگه بتونه همون طور بازی کنه ما دیگه هیچ غصه ای نداریم...
اونگر:(تحت تاثیر این حرف ها)... بله... البته... اگه تو این طور فکر می کنی، می تونه!
کوک:اما به شرطی که کله ش گرم نباشه.
برنی:ما می تونیم منتظر باشیم تا این کار از سرش بیفته. فصل تئاتر داره تازه شروع می شه.
کوک:من که نمی تونم منتظر ترک کردن اون بشم.
برنی:پس چه می تونیم بکنیم؟ تعطیل کنیم؟
کوک:بعد از بیست هزار دلار مخارج که نمی شه تعطیل کرد. دکورها رو دارن می سازن. تمام قراردادها رو امضا کردیم...
برنی:(تند) پس چه کنیم؟
کوک:(تامل) نمی شه... آیا نمی شه شما فعلاً باهاش تمرین کنین و در ضمن دنبال یکی دیگه بگردیم؟
برنی:نه. من این کارو نمی کنم. اگه با اون شروع به کار کنم بدون دلیل قانع کننده نمی تونم بگذارمش کنار.
کوک:(با عصبانیت) دلیلِ قانع کننده برای شما چیه؟
برنی:اینه که مرتب مست باشه و نتونه نمایش نامه رو از حفظ کنه و تازه اگر تصمیم مون این باشه که باهاش کار کنیم باید برای تمام مدتی که نمایش روی صحنه است قرارداد باهاش ببندیم نه فقط برای دو هفته. (با تندی) اگه او حس کنه بهش اطمینان نداریم چه طور می شه ازش توقع کار خوب داشت؟
کوک:(ناراحت) نه آقا من با الژین برای تمام مدت اجرا، قرارداد امضا نمی کنم. ترجیح می دم کارو تعطیل کنم.
برنی:(با گرمی دست او را می گیرد.) قبول فیل. باشه. یه قرارداد دو هفته ای باهاش ببند.
کوک:(ناراحت بعد از تامل) چه قدر باید بهش پول بدیم.
برنی:هفته ای دویست دلار...
کوک:این هم زیادیه.
تامل. سکوت. آثار رضایت در چهره ی کوک خوانده می شود. در اتاق مجاور باز شده برای این که صدای موزیک باز هم شنیده می شود.
برنی:(جدی و با تصمیم) کوک باید بدونی که من تا دلیل قانع کننده نداشته باشم از او دست برنمی دارم. پل تو با حرف من موافقی؟
اونگر:کاملاً.

برنی روی یک پا ایستاده مثل این که تعادل نگه می دارد. چشم هایش می درخشند و حرکتش تند و شدید است. تمام وجودش لبریز از هیجان است، ولی در عین حال آرام و با تصمیم به نظر می رسد.

برنی:من که «لورتا تایلور» رو هشت بار در نمایش نامه «باغ وحش بلورین» دیدم و هر بار گریه کردم... حالا واقعاً به کمک هردو شما احتیاج دارم. خواهش می کنم با اون مهربون باشید... (صدا می کند.) آقای فرانک الژین... آقای الژین...

لاری از طرف راست وارد می شود.

لاری:آقای الژین رو می خواستین؟
برنی:(چند قدم به عمق صحنه می رود.) بله. بهش بگو بفرمایید.
لاری:این جا نیست ـ رفته.
برنی:چه طور رفته؟
لاری:پنج دقیقه پیش رفت.
برنی:کجا رفت؟
لاری:چیزی نگفت. همین طور رفت.

برنی ناراضی است. پشت سر او کوک لبخند می زند.

کوک:خوب داره شروع می شه.
برنی:یعنی چه؟

با صورت گرفته تند خارج می شود.

کوک:(ناراحت و با تمسخر) بهتره از حالا قیدش رو بزنه... حتماً الان می ره تو یکی از بارهای خیابان هشتم مست و لایعقل پیداش می کنه. این تازه اولشه.

سرش را تکان داده از صحنه خارج می شود.

لاری:(ضمن ترک صحنه.) بالاخره این درو می بندین یا نه؟!

پرده

دختر دهاتی

(نمایش نامه در هفت تابلو)

کلیفورد اودتس را در آمریکا به عنوان یک نویسنده ی پرهیجان می شناسند. درباره ی آثار او بحث های مفصل می شود. موضوع نمایش نامه های او اغلب اجتماعی است. بعضی از نمایش نامه های او مثل «آواز صبحگاهی» یا «دختر دهاتی» که ترجمه ی آن به زبان فارسی را اینک در دست دارید ـ در آمریکا و انگلستان موفقیت های درخشانی به دست آورده است. کلیفورد اودتس قبل از این که کار نویسندگی را شروع کند جوانی خود را در هنرپیشگی گذرانده و به این ترتیب توانایی آن را داشته است که تئاتر و علاقه به بازیگری و احترام به صحنه را از دیدگاه یک هنرپیشه ی حقیقی درک کند و حوادث و زندگی داخلی تئاتر را به درستی مجسم نماید.
گفت وگوی این نمایش نامه ها عمداً به زبان محاوره برگردانده شده است، چون در آن زمان [۱۳۳۵ـ۱۳۴۵] لفظ قلم حرف زدن شده بود از واجبات اجرای نمایش نامه های خارجی. این تقلید نادرست، همراه با کشش های نادرست تر سراسر صحنه های تئاتر و نمایش های رادیو ـ تلویزیونی را اشباع کرده بود ـ این روال، زندگی طبیعی تئاتر را از زندگیِ عادی دور می کرد. ترجمه و تنقیح این نمایش نامه ها به زبان محاوره و اجرای آن ها می توانست یک بازنگری و پیشنهادِ بازگشتی به زندگی واقع گرایانه ی صحنه باشد.

بازیگران به ترتیب ورود به صحنه ـ

برنی دود - Bernie Dodd
فیل کوک - Phil Cook
لاری- Larry
پل اونگر - Paul Unger
نانسی ستوددارد - Nancy Stoddard
فرانک الژین - Frank Elgin
جورجی الژین - Georgie Elgin
پیتر - Petter

تابلوی اول

صحنه ی خالی یک تئاتر در شهر نیویورک. زمان حاضر. در محیط ساکت و نیمه تاریک صحنه سه مرد نشسته اند. تعدادی صندلی در جاهای مختلف صحنه چیده شده و نشان می دهند که دکور کجا باید قرار بگیرد.
فقط چراغ پایه داری صحنه را روشن می کند. موزیک مکزیکی همراه با آواز عامیانه شنیده می شود.
برنی دود، (کارگردان) با سوت آواز را همراهی می کند ـ پل اونگر (نویسنده) پشت به جمعیت روی صندلی نشسته ـ صاحب کار فیل کوک مشغول کشیدن سیگار است. او سنگین و متفکر است. معلوم است که این سه نفر با ناراحتی مشغول چاره جویی هستند.
برنی دود بالاخره سوت کشیدن را قطع کرده و بدون این که با شخص به خصوصی حرف بزند سوال می کند ـ

برنی دود:این موزیک از کجاس؟

هیچ کس جواب نمی دهد. برنی بعد از سکوت به کوک.

برنی:خوب. چی تصمیم می گیریم؟
چهره ی کوک تیره شده جواب نمی دهد. لاری ـ معاون برنی وارد می شود و با احترام به برنی.
لاری:بازیگرها همه منتظرن چه کنم؟ بفرستم شون برند؟
برنی:آره... اما نه... صبر کن... به اونا بگو ممکنه فردا صبح ساعت ۹ بهشون احتیاج داشته باشم... ولی به فرانک الژین بگو بمونه... می بینمش... لاری این موزیک از کجا میاد؟
لاری:از اتاق گریم.
برنی:اه... (لاری بیرون می رود. برنی از کوک می پرسد.) خوب. چی تصمیم می گیریم؟
کوک:اه. شما واقعاً دیوونه اید برنی. حالا که شما می خواین با یک دربون کار کنین، کار کنین من چه می دونم باید چه کار کرد!

نانسی دختر جوان که یک بازیگر تازه کار است با خجالت جلو می آید.

برنی:ما رو راحت بگذار نانسی. داریم کار می کنیم!
نانسی:ببخشید آقا. من نمایش نامه ام رو جا گذاشتم.

سه مرد به نانسی که نمایش نامه ی خود را برمی دارد نگاه می کنند.

نانسی:مرسی ببخشید...

بیرون می رود.

کوک:(عصبانی) بالاخره برنی مقصود شما رو نمی فهمم...
برنی:(با خونسردی) نمی فهمی؟ چی چی رو نمی فهمی؟ مگه تقصیر بنده است که زده به چاک و رفته...
کوک:من هم تقصیر ندارم.
برنی:اشتباه می کنین. اگر با اون قرارداد حسابی می بستین...
کوک:قرارداد حسابی بود...
برنی:بله این قدر حسابی بود که الان آقای هرتس سه هزار کیلومتر از این جا دوره.
کوک:این اولین دفعه نیست که اون این کارو می کنه. اون اصلاً کارش اینه و با این عمل معروفه. دو سال پیش در تئاتر «فولتون» یک هفته قبل از نمایش برای این که اسمشو تو اعلان به اندازه ی کافی درشت ننوشته بودن کارشو ول کرد و رفت.
برنی:این می رسونه که شما می بایستی بیش تر مواظب باشید و این پیش بینی رو می کردین... شما خواستین زرنگی به خرج بدین متاسفانه کلاه سرتون رفت.
کوک:تو معامله از این چیزا...
برنی:شما بالاخره باید بدونین که کار تئاتر معامله ی تجارتی نیست. فعلاً که خوب دست و پامون رو تو پوست گردو گذاشته... حالا جواب مردم رو چی می دین؟ هنرپیشه ی اول تون رفته به هالیوود و کس دیگه ای رو هم پیدا نکردین؟
کوک:هیچ کس. غیر از آقای فرانک الژین...
برنی:فرانک الژین هنرپیشه ی بزرگیه.
کوک:بود.
برنی:(داد می زند.) درو ببندین. (با عصبانیت به طرف کوک می رود.) چیزی که من از شما می خوام اینه که بذارین رلو بخونه.
پل اونگر:(با آرامی) خوب کوک. عیبی داره؟
کوک:(پس از سکوت شانه ها را بالا می اندازد.) بسیار خوب باشه... بخونه... من نمی خوام مانع کار بشم...

برنی ناراحت و عصبانی

برنی:فقط خواهش می کنم وقتی این جا میاد با نزاکت باهاش طرف بشین. این طور اخم نکنین.
کوک:شما پنج هفته پیش رلی رو که بهش داده بودین ازش گرفتین. اگه اون وقت به درد نمی خورد پس حالام به درد نمی خوره. هیچ فرقی نکرده.
برنی:باوجود این هنوز دوبلور این رله.
کوک:این که دلیل نشد.
برنی:چرا! دلیل اینه که هنوز بهش اعتماد داریم... (کوک غرغر می کند.) چیه؟
کوک:هیچی.

برنی به او نگاه می کند. تند برگشته به طرف راست می رود و فریاد می کشد.

برنی:لاری... لاری... (لاری وارد می شود.) به فرانک الژین بگو بیاد این جا.

کوک با ناراحتی سیگار را زیر پایش خاموش می کند. با حالت قهر کرده و ایرادگیر ایستاده. او هرگز از خودش اطمینان ندارد ولی این حقیقت را نمی خواهد قبول کند...
اونگر سی سال دارد ـ آدم ساده و باروحیه ای است. برنی دود آدمی است بسیار رک، با قدی متوسط و بدنی به اندازه ی کافی دارای نرمش. درست ۳۴ سالش است و در زندگی همیشه موفق بوده. موقع تمرین دایماً حرکت می کند. خیلی سخت گیر و در عین حال آدم دل سوز و مهربانی است.

لاری و الژین وارد می شوند.

الژین هنرپیشه ای است که در حدود ۵۰ سال از عمرش می گذرد ـ گرچه خیلی فقیرانه لباس پوشیده اما می رساند که دارای شخصیت است. اما ناراحتی خودش را نشان نمی دهد. خود را مثل زمان های قبل که هنرپیشه ی بزرگی بوده نشان می دهد. مات ایستاده و منتظر است که ببیند از او چه می خواهند.

فرانک الژین شما منو خواسته بودین آقای دود؟

برنی:بله آقای الژین. بنشینین. (به لاری) همه رفتن؟
لاری:بله آقای برنی.
برنی:آقای الژین من می خواستم که برای من یه کاری بکنین. در معنا برای آقای کوک و... بالاخره برای نویسنده... همین... دوست دارین رل مورای رو واسه ما بخونین؟
فرانک:مگر شما بیلی هرتس رو انتخاب نکردید؟
برنی:(گفتارش را نشنیده می گیرد.) ـ البته این رو هم باید بدونین که هیچ گونه تعهدی نه از طرف ما و نه از طرف شما انجام نمی گیره.
فرانک:چرا می خواین من این رلو بخونم؟
کوک:(عصبانی) برای چی رلو می خونن؟

فرانک متعجب و ناراحت است. برنی ناگهان داد می زند.

برنی:شما رو به خدا این رادیو رو خاموش کنین یا لااقل درو ببندین.

او به طرف فرانک می رود. با محبت به او می گوید.

برنی:آقای الژین خواهش می کنم این رلو بخونین.
فرانک:خیلی خوب. اگر میل تون است...

از جایش آهسته بلند می شود و با بی میلی شروع به کار می کند. کوک بیش تر از او ناراحت می شود. موزیک قطع می شود.

کوک:(با تمسخر) مثل این که اگر این رلو به شما پیشنهاد کنن قبول نمی کنین.
فرانک:من هیچ درخواستی نکردم آقای کوک... اگر شما میل دارین که من رلو بخونم...
خود را کوچک و تحقیرشده نشان می دهد. کوک از این کار بیش تر عصبانی می شود.
کوک:واقعاً شماها تو این شغل گاه کمی تعادل کارتون رو از دست می دین ـ خودتونو گم می کنین.
لاری:می خواین من طرف مقابلو بگیرم؟

لاری نمایش نامه را برداشته به فرانک می دهد. برنی که از حرف های کوک عصبانی است قطع می کند.

برنی:نخیر من خودم می گیرم... از صحنه ی اعتراف شروع کنیم... آخر پرده ی دوم... لاری پیداش کن.

لاری به فرانک نشان می دهد. فرانک به نظر می رسد کمی گیج است. بالاخره از عرض صحنه عبور کرده و سیگارش را با دقت تو جا کاغذی می اندازد.

برنی:ناراحت نباشین فرانک ـ خودمونی هستیم... بنشینین ـ راه برین هر کاری دل تون می خواد بکنین... پیدا کردین؟ شروع کنیم؟

فرانک کوشش می کند شوخی کند. نمایش نامه را در دستش وزن می کند. با نگاهی به طرف کوک و اونگر بعد به برنی و لاری شوخی کنان.

فرانک:مثل روزنامه ی «ساندی تایمز» کلفته.
برنی:شروع کنیم؟
فرانک:بله.
برنی:پس از گفتار مورای بگیریم ـ «... من به شما اجازه ندادم بنشینید.» بالای صفحه ی ۴۰ اول سطر.

فرانک کوشش می کند ناراحتی خود را پنهان کند و چند قدم جایی را جست وجو می کند که بهتر بتواند بخواند.

برنی:(به لاری ـ یواش) تو سالن منتظرم باش.
فرانک:«من به شما اجازه ندادم بنشینین... من میل ندارم مبلای من کثیف باشند.» از این جا؟
برنی:بله. (ادامه می دهد.) ـ «شما می تونین به من توهین کنین برای من اهمیت نداره. لابد نمی دونین چه بلایی به سرتون خواهد آمد...؟»
فرانک:«زیاد مایل نیستم بدونم.»
برنی:«وقتی که شما را به جرم اعمال نفوذ ـ حقه بازی ـ و دزدی اموال دولتی جلو میز محکمه کشیدن اون وقت از این خودخواهی تون کاسته می شه.»
فرانک:«من دیگه این بی شرمی شما رو نمی تونم تحمل کنم جوونک. یک روزنامه نگار کثیف بودن نمی تونه دلیل این باشه که بی شرمانه به مردم توهین کنین.»
برنی:«روزنامه نگار کثیف اگه عاشق خواهرزاده ی شما نبود خیلی زودتر از اینا شما رو تو زندان می فرستاد اصلاً این حرف های شما نفرت انگیزه.»
فرانک:«نفرت من از شما بیش تره...»

می گردد که روشن ببیند.

چی می خواد بگه؟ نمی فهمم... آها درسته.
«نفرت من از شما بیش تره مردیکه مزخرف...»
برنی:«من اجازه نمی دم که بحث ما روی منافع خصوصی دور بزنه. در این کار منافع خیلی ها مورد نظره...»
فرانک:«و من نماینده ی خواست های هزاران...»
برنی:نه الژین این قسمت مال منه.
فرانک:آه درسته. اصلاً نمی تونم بخونم... نمی بینم... به علاوه هرتس تمام نمایش نامه رو خط خطی کرده.
برنی:ادامه بدین. ادامه بدین قطع نکنین.
فرانک:نمی تونم خیلی متاسفم... من باید بگم «آروم باشین ـ دستام...» ـ درصورتی که دستام مث بید دارن می لرزن.
برنی:مهم نیست. از نو شروع کنیم. از همون جایی که قطع شد... چی شده؟

نظرات کاربران درباره کتاب دختر دهاتی و سه نمایش‌نامه دیگر