فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب كلمات

نسخه الکترونیک کتاب كلمات به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب كلمات

کتاب «کلمات» نوشته ژان پل سارتر (۱۹۸۰-۱۹۰۵) فیلسوف،‌ ،‌منتقد ادبی،‌ شاعر و نویسنده فرانسوی است.
کتاب «کلمات»‌ را به عنوان شاهکار ادبی سارتر می شناسند. این کتاب اتوبیوگرافی (خودزندگی‌نامه) او است که در آن درباره نویسنده شدن،‌ خلاقیت و رابطه‌اش با مرگ نوشته است.
شاهکار ادبی سارتر با عنوان «کلمات» زندگینامه خودنوشت سارتر تا سن ده سالگی است که بیش از همه با اعترافات روسو مقایسه شده است.
«کلمات» گونه‌ای حسب حال نامتعارف است که عوالم درونی سارتر کودک را در دو قلمرو در هم تنیده خواندن و نوشتن به تصویر می‌کشد و چگونگی تأثیر این فرایند را در زندگی اندیشمندانه سارتر بزرگ سال شرح می‌دهد . سارتر در این اثر، سلوک ذهنی‌اش را به شیوه‌ای گاه سهل ممتنع، گاه بسیار دشوار، شگفت انگیز و در عین حال دلربا بیان می‌کند .
این کتاب از دو فصل تشکیل شده ؛ اولی «خواندن» است و دومی «نوشتن» . «خواندن» با لحنی طناز و سرزنده آغاز می شود.
در بخشی از کتاب «کلمات»‌ می‌خوانیم:
«حوالی سال ۱۸۵۰ در آلزاس آموزگاری که از دست فرزندان خود به ستوه آمده بود، به خواربار فروش شدن رضا داد. این شخص که درصدد یافتن راهی برای جبران این تنزل مقام بود [ به خود گفت] حال که از تربیت اذهان دست برداشته، یکی از پسرانش انفاس را تربیت خواهد کرد و در خانواده کسی کشیش خواهد شد. این کس شارل خواهد بود. اما شارل از زیر بار این کار شانه خالی کرد و ترجیح داد در پی زن سوارکاری برود که در سیرک برنامه اجرا می‌کرد. عکسش را رو به دیوار کردند و بردن نامش را قدغن. نوبت که بود؟ اگوست شتابان به تقلید از ایثار پدری پرداخت و وارد دادوستد شد و موقعیت خوبی به هم زد. مانده بود لویی که استعداد بارزی نداشت، پدر بر این پسر آرام مسلط شد و او را در چشم‌برهم‌زدنی کشیش کرد. بعدها لویی فرمانبرداری را تا آن‌جا پیش برد که کشیش دیگری، آلبر شوایتزر را که با کارهایش آشنا هستیم، پدید آورد. شارل زن سوارکار را نیافت؛ اما حرکت جانانه پدر تأثیر خود را بر او نهاده بود، چون در تمام زندگی علاقه به تعالی را حفظ کرد و ذوق و شوق خود را صرف ایجاد موقعیت‌های مهم به مدد رویدادهای کوچک کرد. شارل، همان طور که خواهیم دید، در فکر طفره رفتن از زیر بار رسالت خانوادگی نبود، بلکه آرزومند آن بود که خود را وقف شکل تعدیل یافته‌ای از معنویت کند، وقف پیشه‌ای مقدس که زنان سوارکار را برایش مجاز بداند. تدریس کار به درد بخوری بود: شارل آموزش آلمانی را برگزید. از رساله‌ای در باره هانس زاکس دفاع کرد، در تدریس زبان روش مستقیم را، که بعدها فکر کرد خودش مبدع آن است، اختیار کرد و با همکاری م. سیمونو کتاب آلمانی معتبری منتشر کرد و موفقیت حرفه‌ای سریعی به دست آورد و محل کارش از ماکون به لیون و سرانجام به پاریس انتقال یافت. در پاریس، روز توزیع جوایز نطقی کرد و این نطق به افتخار چاپی جداگانه نایل شد: «آقای وزیر آموزش و پرورش، بانوان، آقایان، فرزندان عزیزم، محال است حدس بزنید که امروز می‌خواهم در باره چه چیز با شما سخن بگویم! در باره موسیقی!».

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.52 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب كلمات

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه مترجم

وقتی جایزه نوبل ۱۹۶۴ به سارتر تعلق گرفت، می شد ادعا کرد که احترام و اعتباری که دشمنانش نیز برایش قایل بودند، به دو انسان متمایز تعلق گرفته است، هم به نویسنده ای که حدود بیست سال پیش از آن بر زندگی ادبی فرانسه تاثیر نهاده بود و هم به مردی که به عنوان متفکر و داستان نویسی معتبر حدود پانزده سالی می شد که زندگی خود را وقف مبارزات سیاسی روزمره کرده بود.
باید اذعان کرد که سارتر در دهه ۱۹۶۰ مخاطبان انبوه خود را نداشت اگر حدود بیست یا بیست و پنج سال پیش از آن تهوع،(۱) دربسته(۲) یا راه های آزادی(۳) را ننوشته بود. در هر حال نقش سارتر و نفوذش در دهه ۱۹۶۰ هر چه بوده باشد، در باره خود او نمی توانیم به تعریف مشخصی دست یابیم اگر به زمانی برنگردیم که درگیر شکلی از ادبیات شد که «وضعیت انسانی» نام گرفته بود و همان ادبیاتی بود که مالرو، برنانوس و کامو نیز درگیرش بودند. سارتر این ادبیات را باز یافت و بدان تداوم بخشید و آن را «رسالت» خود کرد. این ادبیات به پرسش هایی پاسخ می داد که برای انسان نیمه اول قرن بیستم مطرح بود.
ویژگی آثار سارتر از ۱۹۳۸ تا ۱۹۴۶ پرداختن به تنهایی و آزادی و مسئولیت انسان است. البته این ویژگی خاص سارتر نبود، چون در آثار نویسندگان اوایل قرن بیستم نظیر پگی و ژید و اونامونو نیز وجود داشت. علت آن بود که مکاتب «ساخته و پرداخته» دیگر از توضیح و هدایت زندگی انسان در قرن بیستم بازمانده بودند و در نتیجه بیزاری از تفکراتی از این دست در ادبیات پدیدار شده بود. این وضعیت را که همان وضعیت انسان قرار گرفته در برابر زندگی است، بعدها مالرو و کامو نیز تجربه کردند.
مکاتب بزرگ مدافع پیشرفت که در نهضت خود کسانی نظیر لامارتین و هوگو را به جامعه عرضه داشته بودند، تاثیر خود را از دست داده بودند. ترکیب هماهنگ کلاسیسیسم و نظام های فلسفی بزرگ دیگر به گذشته تعلق داشت. نتیجه آن که انسان قرن بیستم که از توسل به مکاتب ساخته و پرداخته، که دیگر به آن ها اعتقادی نداشت، محروم شده بود، احساس تنهایی می کرد و همین تنهایی مسئولیتش را که دیگر چیزی برای هدایت آن وجود نداشت، بارزتر می نمود. تنش بین این تنهایی و این مسئولیت، که آشکارا متناقض و در عین حال همبسته اند، شالوده آثار برنانوس و مالرو و گراهام گرین و کامو را تشکیل می دهند. انسان غربی دیگر به توضیحات و قواعد زندگی ای که برای به کار گرفته شدن به او داده می شدند، اعتقاد نداشت، اما این وضعیت باعث سلب مسئولیت او نبود و حتی آن را دلهره آورتر نیز می نمود. این مسئله سرانجام تمام ادبیات را فراگرفت و آن طور که به غلط می گویند به آن وجهی «متافیزیکی» داد. آثار سارتر و پیشکسوتان و همعصرانش بر همین مسئله بنا شده بود.
اما چیزی که در کار سارتر تازگی داشت این بود که با مسئله به نحو نظام مند و به عنوان فیلسوف برخورد می کرد و بزرگ ترین مسئله اخلاقی ادبیات قرن بیستم را که دلهره آن انسانی است که در اِعمال این مسئولیت هیچ راهنمایی نمی پذیرد، به تامل فلسفی بقاعده و در نتیجه نظام مندی تغییر شکل داد و این بدیع ترین مشخصه آثار او به شمار می آید.
بنابراین سارتر از ۱۹۳۸ تا ۱۹۴۶، یعنی در فاصله نگارش تهوع و راه های آزادی، ضرورت درگیرشدن در جهان به جای رضا دادن به تمتع از آن را کشف و در آثار خود بیان کرد. اما همین ضرورت عمل کردن در رویارویی با جهان و موقعیت هایی که به ما عرضه می دارد و تحمیل می کند، باعث شد که سارتر از ۱۹۴۶ از نویسنده ای اخلاق گرا و روان شناس به تحلیلگری سیاسی و اجتماعی تبدیل شود. مشخصه دوره دوم زندگی ادبی سارتر بیش تر تشکیل یک گروه و انتشار و اداره مجله ای است به نام له تان مدرن(۴) (عصر جدید). تا سال ۱۹۴۶ آثار داستانی سارتر علاوه بر آن که تصویر ملموس اندیشه ای فلسفی به شمار می آیند، هنری شخصی نیز محسوب می شوند. این آثار زندگی مستقل و فضای خاص خود را دارند و در نگاه اول این شک را که نمونه مکتبی خاصّند، در بیننده یا خواننده ایجاد نمی کنند. مثلاً تهوع تصویر کسالت و وسواس های مرد تنها و دلزده ای است در شهرستانی که به آن علاقه ندارد، یا راه های آزادی در درجه اول چون هجویه ای به نظر می رسد در باره فرانسویان خسته ای که در سال ۱۹۳۸ در کافه های پاریس منتظر شروع جنگ بودند.
البته پس از ۱۹۴۰ عنصر جدیدی در آثار او ظاهر می شود. پیش از ۱۹۴۰ مسائل به فرد محدود می شد: روکانتن، شخصیت رمان تهوع فردگرایی است تمام عیار که نگران تحولات جهان نیست. اما در راه های آزادی مردی را می بینیم که به رغم خود به انسان ها و به پدیده های جمعی وابسته است. پس می شود نتیجه گرفت که آزادی و مسئولیت، در این فاصله، برای سارتر معنای جدیدی یافته است. سارتر پیش از شروع جنگ فقط در میان خوانندگان فرهیخته شناخته شده بود و فیلسوفی به شمار می آمد که توانایی نوشتن رمانی چون تهوع را دارد اما کسی نبود که بتواند در حیات ادبی پاریس نقش مهمی ایفا کند. سارتر در سال های آغازین جنگ و پس از اسارت، یکی دو سالی را در سکوت گذراند تا سرانجام در سال ۱۹۴۳ مگس ها(۵) را منتشر کرد که از استاد فلسفه نویسنده ای دراماتیک ساخت. جسارت نیمه سیاسی سارتر در مقام نمایشنامه نویس باعث شد که از فیلسوفی نسبتاً گمنام به نویسنده ای پرطرفدار تبدیل شود.
سارتر پس از رهایی فرانسه از اشغال نازی ها به مرد روز تبدیل شد. در سال ۱۹۴۴ دربسته به اجرا درآمد که هر چند فارغ از دغدغه های روزمره بود، اما قدرت دراماتیک آن از مگس ها بیش تر بود.
در سال ۱۹۴۵ با نگارش تعلیق(۶) و سن عقل(۷) که دو جلد از چهار جلد رمان پیوسته راه های آزادی او به شمار می آمدند، شمار آثار داستانی او از آثار فلسفی بیش تر شد.(۸)
عنوان بلندپروازانه راه های آزادی از خلاقیت داستانی ای نیرومندتر از تهوع نوید می داد. سومین جلد این مجموعه به نام دلمرده(۹) در سال ۱۹۴۷ منتشر شد. اما پس از آن سارتر ظاهراً از ادامه دادن این مجموعه صرف نظر کرد.
زندگی ادبی در شکل های گوناگونش نویسنده را به خود می خواند. سارتر این «درخواست» را، اگر نخواهیم بگوییم با رشد اندیشه، می توان گفت با قریحه خود برآورد و نمایشنامه های مردگان بی کفن و دفن(۱۰) و روسپی بزرگوار(۱۱) را در سال ۱۹۴۶ نوشت.
البته تحول اندیشه سارتر را به این اعتقاد رسانده بود که نویسنده باید قبل از هر چیز نقشی سیاسی ایفا کند. به همین دلیل مجله لِه تان مدرن را بنیان نهاد و در ادبیات چیست(۱۲) ( ۱۹۴۷ ) نقش نویسنده در ادبیات را مشخص کرد و اعلام داشت که نویسنده باید از مضامین کلی به نفع مضامین روزمره دست بشوید. بنابراین سارتر توصیف وضعیت انسانی به طور کلی را به نفع «مطالبات مادی و تاریخدار» کنار نهاد. درست است که در بودلر(۱۳) ( ۱۹۴۷ )، کین(۱۴) ( ۱۹۵۴ ) و بعضاً در گوشه نشینان آلتونا(۱۵) ( ۱۹۶۰ ) هنوز ذوق تحلیل موارد «روانکاوی وجودی» در او وجود دارد، اما می شود گفت که سارتر روی هم رفته از هنگام تاسیس مجله له تان مدرن ــ مجله ای که چند دهه در زندگی فکری فرانسویان نقش مهمی ایفا کرد ــ زندگی خود را وقف تحلیل مسائل سیاسی و مبارزه در راه تحقق آرمان های سیاسی خود کرد. نمایشنامه های دست های آلوده(۱۶) ( ۱۹۴۸ ) و شیطان و خدا(۱۷) ( ۱۹۵۱ ) و نکراسوف(۱۸) ( ۱۹۵۵ ) مبین تلاش برای عوام فهم کردن مضامین اگزیستانسیالیستی اند. مقاله های جدل گرایانه متعدد و رساله ای در فلسفه سیاسی به نام نقد عقل دیالکتیک(۱۹) ( ۱۹۶۰ ) فعالیت این دوره را تکمیل می کنند.
در دهه ۱۹۶۰ سارتر دیگر به اسطوره و حتی به تاریخ پیوسته بود، چون پانزده سالی می شد که در پس خود آثاری با اهمیت «ادبی» بر جا نهاده بود، اما زندگی خود را دیگر وقف مبارزه شدید سیاسی کرده بود. شاید همین امر موجب شد که از پذیرش جایزه ادبی نوبل سر باز زند. سارتر احتمالاً بیم داشت که جایزه به نویسنده سال های ۱۹۳۸ـ۱۹۴۶ تعلق گرفته باشد حال آن که در سال ۱۹۶۴ بدون بلندپروازی ادبی تلاش می کرد با قلم خود به نفع فیدل کاسترو یا جنبش چریکی ونزوئلا کاری انجام دهد. سارتر شاید نخواست که در مورد شخص اشتباهی صورت گیرد، چون از ۱۹۴۶ تا ۱۹۶۴ به یک نوع «مبارز» قلم به دست بدل شده بود تا «نویسنده» به مفهوم سنتی آن. شماری از آثار او را می شد در کتابخانه، در بخش «تاریخ»، تحت عنوان «جدل» جای داد تا در بخش ادبی. مثلاً جلد پنجم موقعیت ها(۲۰) که در سال ۱۹۶۴ انتشار یافت و عنوان دومش «استعمار و استعمارنو» بود، حاوی مواضع ده ساله او در قبال جنگ الجزایر، مسئله چین و مسائل دیگر نظیر آن بود و با بررسی اندیشه سیاسی پاتریس لومومبا خاتمه می یافت. خلاصه می شود گفت که در سال های پیش از ۱۹۶۴ نویسنده تهوع از زندگی ادبی فرانسویان غایب بود. درست است که ادبیات بی هدف و شخصی در ادبیات چیست محکوم شده بود، درست است که سارتر مدافع تعهد تاریخی و سیاسی متون ادبی بود، اما حداقل نوید آثاری درخور کار نویسندگی را داده بود، یعنی داستان های نمونه ای چون راه های آزادی، و اعتقاد داشت که داستان در عین آن که زاییده مقتضیات واقعی است، باید از خلاقیت ادبی نیز بهره مند باشد.
اما صرف نظر از نمایشنامه های او، که با آن که از ایرادهای نمایشنامه های نظریه پردازانه بری نبودند، این هدف را به خوبی تامین می کردند، اکثر نوشته های او متونی بودند که با هدفی مشخص، نظیر افشای استعمار، نگارش یافته بودند و خیالپردازی ادبی چندانی در آن ها مشهود نبود. البته این نمایشنامه ها حاصل کار نویسنده ای بزرگ بودند، اما به مقاله های روزنامه ها شباهت داشتند، علتش روشن است، از ۱۹۲۷ تا ۱۹۴۷ با مالرو و موریاک و برنانوس و کامو و آراگون و خود سارتر ادبیاتی که مسئله «وضعیت انسانی» یا «آزادی» را مطرح کرده بود شکوفا شده بود و از ۱۹۵۰ به بعد این ادبیات دیگر الهامبخش نویسندگان فرانسوی نبود. فقط سارتر می توانست تداوم آن را اعلام کند که نکرد.
به همین علت در سال های مقدم بر ۱۹۶۴، همان طور که گفتیم، نویسنده تهوع از «زندگی ادبی» غایب بود و حضورش دیگر فقط در وقایع سیاسی روز بارز بود یا آن که حداقل به عنوان نویسنده اسطوره شده بود، چون مردم به خواندن نوشته هایش، اگر نه نوشته های جدید مبارزاتی، بلکه آثار داستانی قبلی اش ادامه می دادند. از آن گذشته کنجکاوی ای که معطوف مبارزه سیاسی او نبود، متوجه شخص او شده بود و از او هیولایی تمام عیار ساخته بود. انتشار خاطرات خانم دو بووار نیز در این امر موثر بود، چون در جلد دوم آن سارتری پدیدار شده بود که به قهرمان راه های آزادی شباهت داشت. با مطالعه این کتاب خوانندگان با زندگی معلم بی قید و بندی آشنا می شدند که شاگردان و رفقای روسش را در کافه ها می یافت و تعطیلات را در یونان یا کرس می گذراند، زیاد می نوشت و زیاد فکر می کرد و آزادمنش و سخت کوش بود...
آشنایی با زندگی خصوصی یک نویسنده بزرگ چنان جذابیتی داشت که هیچ کس توانایی مقاومت در برابر آن را نداشت، حتی کسی که در کتاب به توصیف درآمده بود، چون این فرد، یعنی سارتر شخصاً شروع به نوشتن خاطراتش، البته با لحن دیگری، کرد، حاصل آن کلمات بود که کتابی است گزنده و تند و جدی که سارتر با طنز و تلخی دوران کودکی خود را که از آن بیزار بود، در آن شرح داده است. در این کتاب سارتر اغماض را کنار گذاشته و خود را به دست تحلیلی بی رحمانه سپرده است و با آن که مدتی بود که به نحو سستی می نوشت (قدیس ژنه، بازیگر و شهید(۲۱) و حتی نقد عقل دیالکتیک او آکنده از لفاظی است) در شرح خاطرات خود کوشید موجز و بی پرده بنویسد؛ سارتر در این کتاب سبک جدیدی ارائه داد و همین امر توجه بسیاری از نقادان را به سوی آن جلب کرد.
دو مضمون بر کتاب مسلط است: هجو خانواده ای که سارتر در آن پرورش یافته بود و ماجرای ذوق ادبی او.
کلمات متن ستایش انگیزی است و بسیار بهتر از دیگر آثار سارتر نوشته شده است، اما، برخلاف آن ها، درصدد متقاعد کردن خواننده نیست. سارتر نوشته که «خواننده می فهمد که من از کودکی ام و همه چیزهایی که از آن مانده احساس نفرت می کنم.» این است جمله نسبتاً بی رحمانه ای که نویسنده کلمات با نوشتن آن خود را از شر کودکی اش خلاص کرده است، اما وقتی به بررسی این کودکی می پردازد، ولو این کار را با بیزاری انجام دهد، نیت مشخصی دارد و آن چگونگی پدیدارشدن ذوق ادبی اش است.
این دومین مضمون موجود در کلمات است. کودک مسموم شده بر اثر همنواگری، عادت گریز به جهانی خیالی، جهان میشل استروگف یا پاورقی های میشل زواکو را کسب می کند، اما کودک بر اساس همین منابع الهام کوچک یک جهان و یک نقش برای خود ابداع می کند و می پندارد که جهان داستانی ای را که از کتاب ها می رباید، بازآفرینی می کند. خود سارتر نوشته است که از سر تقلید و برای آن که ادای آدم بزرگ ها را دربیاورد، به نوشتن پرداخته و از آن پس، رویایش که «نوشتن» برای نوشتن بوده، سر بر آورده است. سی سال وقت لازم است تا این خواست ارضا شود.
اگر در کلمات اعترافی وجود داشته باشد، همین اعتراف سنگدلانه است، هم برای خانواده ای که سارتر در آن رشد یافت و هم برای خود ژان پل کوچک. سارتر در این کتاب نه مراعات خود را کرده و نه مراعات خویشاوندانش را. وقتی ریشه های ذوق نویسندگی را در خود جستجو می کند، آن را فقط در «تقلید» دوران کودکی می یابد.
شاید به همین دلیل نویسنده که در ۱۹۶۴ رو به پیری است دیگر به ادبیات اعتقاد ندارد. سارتر مدت ها بود که در باره مهم ترین آثارش (۱۹۳۸ـ۱۹۴۷) تفسیری ارائه نداده بود، اما هنگام اشاره به اولین داستان های ژان پل کوچک شکل های بیانی به قول معروف «ادبی» را به طور ضمنی محکوم می کند. حتی به نظر می رسد که تهوع را نیز که پس از انتشارش حتی کلمه ای در باره آن ننوشته نفی می کند. گویی نویسنده ادبیات را خوار می شمارد. کلمات وداع با ادبیات است، اما این وداع متناقض نماست، چون کلمات ادبی ترین متن سارتر به شمار می آید.
شاید در مورد نحوه برخورد سارتر با جایزه ادبی نوبل، یعنی رد این جایزه، بتوان توضیحی در کلمات یافت. ادبیات در کودکی برای سارتر نمایش بود و وقتی از ۱۹۳۸ تا ۱۹۴۷ در این «نمایش»، که برای ژان پل کوچک ادبیات باشد، موفق شد، خود نمایش را افشا کرد. پس از کسب موفقیت ادبی خواست مبارز باشد، خواست اگر نه انسان سیاسی لااقل «وجدان سیاسی» باشد و اعتبار سال های ۱۹۴۵ـ۱۹۴۷ و مخاطبان آن سال های او تقریباً می توانستند این توهم را برای او به وجود آورند، مگر هوگو، شاتوبریان و لامارتین دچار همین توهم نشده بودند، مگر همین توهم برای ولتر واقعیت نبود؟
به همین دلیل است که نویسنده بزرگ در سال ۱۹۶۴ از کسانی که چنین عنوانی به او می دهند، می گریزد. او هدف دیگری دارد، ولو مجبور باشد آن «روشنفکر دست چپی»ای بماند که مبارزات شدید سیاسی را با مخاطبانی محدود، اما با هوشمندی و شوری چشمگیر به پیش می راند.
نویسنده خود را نفی می کند، اما آثارش برای ادبیات بر جا می ماند.
انقلاب مه ۱۹۶۸ درهای امید را به سوی سارتر گشود: بازی های المپیک در مکزیکو را بایکوت و دخالت ارتش شوروی در چکسلواکی را محکوم کرد، با میشل فوکو برای اعتراض به اخراج سی و چهار دانشجوی دانشگاه پاریس میتینگ داد، با مالرو و موریاک درخواست آزادی رژی دبره را کرد، به اخراج سولژنیتسین از اتحادیه نویسندگان شوروی اعتراض کرد، کنفرانس های مطبوعاتی ضد جنگ ویتنام را اداره کرد، روزنامه های توقیف شده را در خیابان ها فروخت... خلاصه در تمام مبارزات چپ افراطی شرکت کرد و در عین حال از نوشتن کتاب مهم خود در باره فلوبر، به نام ابله خانواده بازنایستاد. تا سرانجام در پانزدهم آوریل ۱۹۸۰ جهان را ترک گفت. در نوزدهم آوریل بیش از پنجاه هزار نفر تابوت او را از بیمارستان تا گورستان مونپارناس مشایعت کردند، پنجاه هزار نفری که در عین شرکت در مراسم تدفین آخرین «روشنفکر تمام عیار» قرن بیستم در مراسم یادبود آرمانشهرهای سیاسی انقلاب مه ۱۹۶۸ نیز شرکت می کردند.(۲۲)

ناهید فروغان
تهران ـ شهریور ۱۳۸۴

۱. خواندن

حوالی سال ۱۸۵۰ در آلزاس آموزگاری که از دست فرزندان خود به ستوه آمده بود، به خواربار فروش شدن رضا داد. این شخص که درصدد یافتن راهی برای جبران این تنزل مقام بود [ به خود گفت] حال که از تربیت اذهان دست برداشته، یکی از پسرانش انفاس را تربیت خواهد کرد و در خانواده کسی کشیش خواهد شد. این کس شارل خواهد بود. اما شارل از زیر بار این کار شانه خالی کرد و ترجیح داد در پی زن سوارکاری برود که در سیرک برنامه اجرا می کرد. عکسش را رو به دیوار کردند و بردن نامش را قدغن. نوبت که بود؟ اگوست شتابان به تقلید از ایثار پدری پرداخت و وارد دادوستد شد و موقعیت خوبی به هم زد. مانده بود لویی که استعداد بارزی نداشت، پدر بر این پسر آرام مسلط شد و او را در چشم برهم زدنی کشیش کرد. بعدها لویی فرمانبرداری را تا آن جا پیش برد که کشیش دیگری، آلبر شوایتزر(۲۳) را که با کارهایش آشنا هستیم، پدید آورد. شارل زن سوارکار را نیافت؛ اما حرکت جانانه پدر تاثیر خود را بر او نهاده بود، چون در تمام زندگی علاقه به تعالی را حفظ کرد و ذوق و شوق خود را صرف ایجاد موقعیت های مهم به مدد رویدادهای کوچک کرد. شارل، همان طور که خواهیم دید، در فکر طفره رفتن از زیر بار رسالت خانوادگی نبود، بلکه آرزومند آن بود که خود را وقف شکل تعدیل یافته ای از معنویت کند، وقف پیشه ای مقدس که زنان سوارکار را برایش مجاز بداند. تدریس کار به درد بخوری بود: شارل آموزش آلمانی را برگزید. از رساله ای در باره هانس زاکس(۲۴) دفاع کرد، در تدریس زبان روش مستقیم را، که بعدها فکر کرد خودش مبدع آن است، اختیار کرد و با همکاری م. سیمونو(۲۵) کتاب آلمانی(۲۶) معتبری منتشر کرد و موفقیت حرفه ای سریعی به دست آورد و محل کارش از ماکون(۲۷) به لیون و سرانجام به پاریس انتقال یافت. در پاریس، روز توزیع جوایز نطقی کرد و این نطق به افتخار چاپی جداگانه نایل شد: «آقای وزیر آموزش و پرورش، بانوان، آقایان، فرزندان عزیزم، محال است حدس بزنید که امروز می خواهم در باره چه چیز با شما سخن بگویم! در باره موسیقی!» در خواندنِ اشعار بنا به مناسبت دست همه را از پشت می بست. در گردهمایی های خانوادگی عادت داشت بگوید: «لویی از همه مومن تر است؛ اگوست از همه ثروتمندتر است؛ من هم از همه باهوش ترم.» برادران می خندیدند، زنانشان لب به دندان می گزیدند. در ماکون، شارل شوایتزر با لوییز گیمن،(۲۸) دختر مشاور حقوقی کاتولیکی ازدواج کرد. لوییز از ماه عسل خود متنفر بود. [ روز عروسی ] شارل پیش از پایان غذا او را از سر میز بلند کرده و به عجله در قطار انداخته بود. لوییز حتی در هفتاد سالگی از سالاد تره فرنگی ای که در بوفه ایستگاه راه آهن برایش آورده بودند یاد می کرد: «تمام قسمت سفید تره فرنگی را برای خودش برداشت و قسمت سبز را برای من گذاشت.» پانزده روز را بدون برخاستن از پشت میز غذا در آلزاس گذراندند؛ برادران داستان های دل به هم زن را به گویش محلی برای یکدیگر نقل می کردند؛ کشیش پروتستان گهگاه به طرف لوییز برمی گشت و از سر نوعدوستی مسیحایی داستان ها را برایش ترجمه می کرد. لوییز برای نجات خود از شر نشانه های مهرورزی، که او را از رابطه زناشویی معاف کرد و به او حق جدا کردن اتاق خوابش را داد، درنگ نکرد؛ از سردردهایش گفت، عادت به تمارض کرد، از سر و صدا، هیجان، شور و شعف، خلاصه تمامی زندگی زشت و خشن و نمایشی شوایتزرها منزجر شد. افکار این زنِ سرزنده و بدجنس، اما سردمزاج، ساده و غلط بود، چون شوهرش درست و پیچیده می اندیشید؛ مرد دروغگو و خوش باور بود، برای همین زن به همه چیز بدگمان بود، [مثلاً می گفت] «ادعا می کنند که زمین می چرخد؛ چه چیز در باره آن می دانند؟» لوییز که در میان متظاهران متقی محاط شده بود، از تظاهر و تقوا بیزار شد. این واقع بینِ حساس، که در خاندانی متشکل از روح باوران زمخت سرگشته گشته بود، بی آن که آثار ولتر را خوانده باشد، از سر مخالفت، طرفدار ولتر شد. لوییز که ملوس و تپل و کلبی مسلک و خوشرو بود، انکار مطلق شد؛ با یک بالا انداختن ابرو، با یک لبخند نامحسوس، بی آن که کسی متوجه شود، تمام رفتارهای تکبرآمیز را برای خود بی اعتبار می کرد. هیچ کس را نمی دید، چون بیش از آن غرور داشت که برای مقام اول سر و دست بشکند و بیش از آن خودپسند بود که به مقام دوم اکتفا کند. می گفت که «باید بدانید چه کار باید بکنید تا مردم شما را بخواهند.» اول او را خیلی خواستند، اما بعد کم و کم تر، و سرانجام، بر اثر ندیدن، او را از یاد بردند. دیگر صندلی دسته دار یا تختش را تقریبا ترک نمی کرد. شوایتزرها که طبیعت گرا و خشکه مقدس بودند ــ جمع این دو فضیلت بیش از آنچه گمان می رود در افراد نادر است ــ به حرف های بی پرده علاقه داشتند که در عین آن که به نحو بسیار مسیحایی جسم را تحقیر می کرد، توافق تمام و کمالشان را برای اعمال طبیعی برملا می کرد؛ لوییز شیفته سخنان سرپوشیده بود. رمان سَبُک زیاد می خواند و در آن بیش از طرح داستان، حجاب شفافی را که رمان در آن پیچیده شده بود، می ستود. با حالت سنجیده ای می گفت: «جسورانه است. خوب نوشته شده. درنگ نکنید، هولناک است، معطل نشوید!» این زن معصوم گمان می کرد که با خواندن دختر آتش آدولف بلو(۲۹) از خنده غش خواهد کرد. از شرح داستان های شب زفافی که همیشه بد تمام می شد، خوشش می آمد، [در این داستان ها] گاه شوهر به سبب شتاب خشونت بارش گردن زن را چنان به چوب تخت می کوفت که خرد می شد و گاه، همسر جوان را صبح روز بعد، در حالی که به گنجه پناهنده شده بود، برهنه و مجنون باز می یافتند. لوییز در اتاق نیمه تاریکی به سر می برد؛ شارل وارد اتاقش می شد، کرکره ها را کنار می زد، همه چراغ ها را روشن می کرد، لوییز دستش را بر چشمان می نهاد و نالان می گفت: «شارل! کورم می کنی!» اما مقاومت هایش از حدود مخالفت صوری فراتر نمی رفت. احساسش به شارل ترس، کدورت شدید، گاهی هم، البته اگر به او دست نمی زد، دوستی بود. لوییز به خصوص همین که شارل به فریاد زدن می پرداخت، تسلیمش می شد. عجبا که از شارل صاحب چهار فرزند شد: یک دختر که در خردسالی از دنیا رفت، دو پسر و یک دختر دیگر. شارل از سر بی توجهی یا احترام، اجازه داده بود که فرزندان بر اساس مذهب کاتولیک تربیت شوند. لوییز بی ایمان از سر نفرت از مذهب پروتستان آنان را مومن بار آورد. دو پسر جانب مادرشان را گرفتند؛ لوییز آن ها را به تدریج از آن پدر تنومند دور کرد؛ شارل حتی متوجه نشد. ژرژ، پسر ارشد، وارد مدرسه پلی تکنیک شد؛ امیل، پسر دوم، معلم آلمانی شد. این دایی حس کنجکاوی ام را برمی انگیزد: می دانم که مجرد ماند، اما در عین حال می دانم با آن که به پدر علاقه نداشت، در همه چیز مقلدش بود. روابط پدر و پسر سرانجام تیره شد؛ آشتی کنان های به یاد ماندنی ترتیب یافت. امیل زندگی خود را پنهان می کرد؛ مادرش را می پرستید و تا پایان عمر عادت دیدار سرزده و مخفیانه از او را حفظ کرد؛ امیل سر تا پای مادر را غرق بوسه و نوازش می کرد، بعد به صحبت در باره پدر می پرداخت، اول به طعنه، بعد با خشم، دست آخر هم با به هم زدن در اتاق مادر را ترک می کرد. به گمانم لوییز امیل را دوست داشت، اما این پسر او را می ترساند. این دو مرد خشن و پرتوقع او را خسته می کردند. لوییز ژرژ را، که هیچ گاه حضور نداشت، به آن ها ترجیح می داد. امیل در سال ۱۹۲۷ از تنهایی دچار جنون شد و جان سپرد: زیر بالشش یک هفت تیر یافتند؛ صد جفت جوراب سوراخ و بیست جفت کفش کهنه در چمدان هایش بود.
آن ماری، دختر کوچک تر، کودکی را بر صندلی گذراند. به او یاد دادند که احساس کسالت کند و خودش را صاف نگه دارد و دوخت و دوز کند. استعدادهایی داشت، خیال می کردند که اگر این استعدادها را بلااستفاده بگذارند، نشانه تشخص است؛ باطراوت بود، این را نیز کوشیدند از او پنهان کنند. این بورژواهای فروتن و مغرور زیبایی را فوق امکانات یا دون وضعیتشان می پنداشتند و آن را برای مارکیزها و زنان خودفروش مجاز می شمردند. غرور لوییز به کلی عقیم بود: از بیم آن که فریب بخورد، بارزترین صفات را در فرزندان و شوهر و خودش نفی می کرد؛ شارل بلد نبود زیبایی را در دیگران تشخیص دهد و آن را با سلامتی اشتباه می گرفت: از هنگام بیماری همسرش، خود را با بانوان آرمان گرای نیرومند و سبیلو و خوش آب و رنگ و سالم تسلا می داد. پنجاه سال بعد، هنگام ورق زدن آلبوم خانوادگی، آن ماری متوجه شد که زیبا بوده است.
تقریبا در همان ایامی که شارل شوایتزر با لوییز گیمن آشنا شده بود، پزشک دهکده ای با دختر یکی از ملاّکان ثروتمند پریگور(۳۰) ازدواج کرد و با او در خیابان بی روح و اصلی تیویه،(۳۱) روبروی داروخانه مستقر شد. فردای ازدواج معلوم شد که پدر زن یک پاپاسی هم ندارد. دکتر سارتر، که خشمناک شده بود، چهل سال تمام بدون آن که کلامی با همسرش سخن بگوید، با او زندگی کرد؛ سر سفره، با استفاده از علامات منظورش را بیان می کرد، زنش سرانجام او را «پانسیونر من» نامید. با این همه، دکتر سارتر در یک بستر با او می خوابید و گاهگاه، بدون ادای کلمه ای او را باردار می کرد. بدین ترتیب همسرش برای او دو پسر و یک دختر آورد؛ این فرزندانِ سکوت را ژان باتیست، ژوزف و هلن نامیدند. هلن بعدها با یکی از صاحب منصبان سواره نظام، که دیوانه شد، ازدواج کرد؛ ژوزف در زوآو(۳۲) خدمت وظیفه را انجام داد و به موقع به نزد پدر و مادر پناه برد. حرفه ای نداشت: او که بین خاموشی یکی و داد و فریاد دیگری گرفتار آمده بود، الکن شد و زندگی اش را به مبارزه با کلمات گذراند. ژان باتیست در صدد برآمد خود را برای نیروی دریایی آماده کند تا دریا را ببیند. در سال ۱۹۰۴، در شربور(۳۳) افسر نیروی دریایی بود و قوایش بر اثر تب های کوشین شین(۳۴) تحلیل رفته بود، با آن ماری شوایتزر آشنا شد، این دختر بزرگ و به حال خود وانهاده را تصاحب کرد و با او ازدواج کرد و به سرعت برایش بچه درست کرد، مرا، بعد کوشید در مرگ پناه گیرد.
مردن آسان نیست: تب روده بدون شتاب بالا می رفت، بهبودی های موقت وجود داشت. آن ماری با ایثار از او مراقبت می کرد، بی آن که بی حیایی را به حد دوست داشتن برساند. لوییز بر ضد زندگی خانوادگی به او هشدار داده بود، گفته بود که پس از زفاف خونبار، نوبت به توالی بی پایان ایثارها می رسد که با ابتذالات شبانه قطع می شود. مادرم از مادرش امتثال کرد و وظیفه شناسی را بر لذت جویی ترجیح داد. پدرم را قبل و بعد از ازدواج چندان نشناخته بود، اما احتمالاً گاهی از خود می پرسید چرا این بیگانه مردن در آغوش او را برگزیده است. پدرم را به مزرعه ای در چند فرسخی تیویه منتقل کردند؛ پدرش هر روز با گاری کوچکی به ملاقاتش می آمد. بیدار ماندن ها و نگرانی ها آن ماری را از پا درآوردند. وقتی شیر آن ماری خشک شد، مرا به دایه ای در نزدیکی آن جا سپردند و من هم در صدد برآمدم بمیرم، بر اثر التهاب روده، شاید هم بر اثر رنجش. مادرم در بیست سالگی، بدون هیچ تجربه و صوابدیدی بین دو محتضر ناشناس زجر می کشید؛ ازدواج عاقلانه اش حقیقت خود را در بیماری و عزا یافته بود. اما من از موقعیت استفاده می کردم: در آن دوران، مادران تا مدت ها شخصا به فرزندشان شیر می دادند؛ بدون برخورداری از بخت این احتضار دوگانه، در معرض مشکلات بندگی دیررس قرار گرفته بودم. بیمار بودم و به اجبار در نه ماهگی از شیر گرفتندم، تب و منگی مانع آن شد که آخرین ضربه قیچی را که پیوندهای مادر و فرزندی را قطع می کند، احساس کنم؛ در جهانی مغشوش، آکنده از اوهام ساده و اصنام خشن فرو رفتم. پس از مرگ پدرم، آن ماری و من از کابوسی مشترک بیدار شدیم؛ شفا یافتم. اما هر دو قربانی یک سوءتفاهم شده بودیم، آن ماری فرزندی را که هیچ گاه او را واقعا ترک نکرده بود، با مهر باز می یافت؛ اما من بر زانوهای زنی بیگانه به هوش می آمدم.
آن ماری که نه پولی داشت و نه شغلی تصمیم گرفت به نزد پدر و مادرش بازگردد و با آن ها زندگی کند. اما فوت بی شرمانه پدرم شوایتزرها را آزرده خاطر کرده بود: این رحلت بیش از حد به طلاقی یکجانبه شبیه بود. مادرم مقصر قلمداد شد، چون نه از آن اطلاع داشت، نه آن را پیش بینی کرده بود و نه مانع آن شده بود. با بی مبالاتی شوهری کرده بود که به کاری نیامده بود. برای آریادنه(۳۵) بلندقامتی که با کودکی در آغوش به مُدُن(۳۶) بازگشت، همه چیز بی عیب و نقص بود. پدربزرگم درخواست بازنشستگی کرده بود، اما بدون هیچ سرزنشی، دوباره به تدریس پرداخت؛ مادربزرگم نیز پیروزی ای نهانی به چنگ آورده بود. اما آن ماری، که از فرط حق شناسی افسرده شده بود، در پس رفتارهای پسندیده، نکوهش را حدس می زد. درست است که خانواده ها زنان بیوه را به دختران فرزنددار ترجیح می دهند، اما این ترجیح فقط یک ذره است. آن ماری برای بخشوده شدن، از خودش بی حساب مایه گذاشت، خانه پدر و مادر را در مُدن و بعد در پاریس اداره کرد، کدبانوی خانه و پرستار و سرپیشخدمت و ندیمه و خدمتکار شد بی آن که بتواند خشم صامت مادرش را فرو نشاند. لوییز دادن صورت غذا را در صبحگاه و محاسبه هزینه ها را در شامگاه ملال آور می یافت، اما مشکل برمی تافت که این دو کار را به جایش انجام دهند؛ می گذاشت از بار مسئولیت هایش بکاهند و در عین حال از این که امتیازاتش را از دست می داد، به خشم می آمد. این زن رو به پیری و کلبی مسلک فقط یک توهم داشت: وجود خود را لازم می پنداشت، اما توهم از میان رفت و لوییز گرفتار حسادت به دخترش شد. آن ماری بی چاره اگر منفعل می ماند، متهم می شد به این که باری بر دوش خانواده است و اگر فعال می شد، به او ظن می بردند که می خواهد بر خانه حکومت کند. برای اجتناب از خطر اول، به تمامی شهامتش نیاز داشت و برای پرهیز از خطر دوم به تمامی فروتنی اش. چندان طولی نکشید که بیوه جوان دوباره صغیر شد، باکره ای شد خدشه دار. از دادن پول توجیبی به او امتناع نمی کردند، پول دادن به او را از یاد می بردند؛ آن قدر لباس هایی را که از قبل داشت پوشید تا نخ نما شدند، بی آن که پدربزرگم به فکر خرید لباس های جدید برایش بیفتد. تنها بیرون رفتنش را چندان تاب نمی آوردند. وقتی دوستان قدیمش، که بیش ترشان ازدواج کرده بودند، او را به شام دعوت می کردند، مجبور می شدند از مدت ها قبل اجازه او را بگیرند و قول بدهند که پیش از ساعت ده او را به خانه بازمی گردانند. میزبان وسط غذا از جا برمی خاست تا او را با اتومبیل به خانه برساند. در این مدت، پدربزرگم با لباس خواب و ساعت به دست اتاق خوابش را گز می کرد. وقتی ساعت آخرین ضربه را می نواخت، می غرید. دعوت ها کم و کم تر شدند و مادرم از لذایذی چنین پرهزینه بیزار گشت.
مرگ ژان باتیست بزرگ ترین رویداد زندگی ام بود، چون مادرم را دوباره به اسارت افکند و به من آزادی بخشید.
پدر خوب وجود ندارد، این قاعده است؛ از این بابت نباید مردان را سرزنش کرد بلکه باید از رابطه پدری که فاسد است، شاکی بود. هیچ چیز بهتر از بچه درست کردن نیست؛ اما بچه داشتن، واقعا ظلم است! اگر پدرم زنده مانده بود، تمام قامت رویم خوابیده بود و مرا له کرده بود. خوشبختانه در ایام جوانی مرد؛ در میان انه ای هایی(۳۷) که آنخیسس های خود را بر دوش گرفته اند، تنها از ساحلی به ساحل دیگر می روم، و از این آنخیسس های ناپیدا که تمام زندگی روی دوش پسرانشانند احساس بیزاری می کنم؛ من در پشت سرم جوانمرگی را گذاشتم که فرصت نیافت پدرم شود و اکنون که این جملات را می نویسم می تواند پسرم باشد. بد بود یا خوب؟ نمی دانم؛ اما حکم یک روانکاو برجسته را با میل می پذیرم: ابرمن ندارم.
مردن کافی نیست، باید به موقع مرد. [اگر پدرم دیرتر مرده بود] احساس گناه می کردم؛ یتیم با وجدان خود را مقصر می داند، پدر و مادر از دیدن او توی ذوقشان خورده و به خانه های بهشتیشان پناه برده اند. اما من خوشحال بودم، برای آن که وضعیت اندوهبارم ایجاد احترام می کرد، باعث اهمیتم می شد؛ عزایم را در شمار محاسنم قلمداد می کردم. پدرم آن قدر آداب دان بود که برخلاف مصالح خود بمیرد. مادربزرگم مرتب تکرار می کرد که از زیر بار وظایفش شانه خالی کرده است؛ پدربزرگم که به حق به طول عمر شوایتزرها مباهات می کرد، نمی پذیرفت که در سی سالگی از دنیا بروند؛ در پرتو این فوت مشکوک، سرانجام به وجود دامادش شک کرد و برای خاتمه دادن به این ماجرا، او را از یاد برد. من حتی لازم نشد او را فراموش کنم: ژان باتیست، با در رفتن به سبک انگلیسی، لذت آشنایی با خود را از من دریغ داشته بود. حتی امروز هم متعجب می شوم از این که چنین کم در باره اش می دانم. با این همه، دوست داشت، می خواست زندگی کند، احساس کرد که می میرد؛ همین برای ساختن یک انسان کامل کافی است. اما در خانواده ام، هیچ کس نتوانست کنجکاوی ام را نسبت به این مرد برانگیزد. تا چند سال عکس افسر کوتاه قامتی را با نگاه بی ریا و جمجمه گرد و کم مو و سبیل های پرپشت برفراز بسترم می دیدم. پس از ازدواج مجدد مادرم عکس ناپدید شد. بعدها کتاب هایی را که مال او بود به میراث بردم. کتابی از لو دانتک(۳۸) در باره آینده علم، کتاب دیگری از وبر(۳۹) با عنوان به سوی اثبات گرایی از طریق اصالت ماده مطلق.(۴۰) او نیز مانند تمام همعصرانش کتاب های بدی می خواند. در حواشی کتاب ها خط ناخوانایش را کشف کردم، که نشانه های مرده اشراق مختصری به شمار می آمدند که در حول و حوش تولدم زنده و رقصان بودند. کتاب ها را فروختم، متوفا به من چندان ربط نداشت. او را مانند نقاب آهنین(۴۱) یا شوالیه ائون(۴۲) از طریق شنیده ها می شناسم، و آنچه در باره اش می دانم هیچ گاه به خودم ربط نمی یابد: آیا دوستم داشته، در آغوشم گرفته، آیا با دیدگان روشنش، که امروز خورده شده و هیچ کس خاطره آن ها را در ذهن نگاه نداشته، به پسرش نگریسته است. این ها مشقت های تباه شده عشقند. این پدر حتی یک سایه، یک نگاه نیست. ما، او و من، مدتی بر روی یک خاک سنگینی کرده ایم، همین و بس. به من فهماندند که بیش از آن که پسر مرد مرده ای باشم فرزند معجزه ام. نه رهبرم و نه آرزوی رهبر شدن دارم. بی تردید سبکی باورنکردنی ام از همین امر ناشی می شود. فرمان دادن و فرمانبرداری کردن هر دو یکی است. خودکامه ترین افراد نیز به نام کسی دیگر، به نام انگلی مقدس ــ پدر خود ــ فرمان می رانند و خشونت های انتزاعی را که او متحمل می شود، منتقل می سازند. در تمام عمر بدون خندیدن، بدون خنداندن فرمان ندادم؛ به سبب آن که از بخت بلند از قدرت عذاب نکشیدم، فرمانبرداری را به من نیاموختند.
از چه کس باید فرمانبرداری می کردم؟ به من زن جوان غول پیکری را نشان می دهند، می گویند مادرم است. خودم او را بیش تر خواهر ارشدم تلقی می کنم. می دانم که این باکره تحت نظر که مطیع همه است، برای خدمت کردن به من آن جاست. دوستش دارم. اما چطور به او احترام بگذارم اگر کسی به او احترام نگذارد؟ خانه سه اتاق خواب دارد: اتاق خواب پدربزرگ، اتاق خواب مادربزرگ و اتاق خواب «بچه ها». «بچه ها» ما هستیم: مثل هم صغیریم، مثل هم خرجمان را می دهند. اما تمام توجه معطوف من است. در اتاقم، تخت مخصوص دختران جوان را نهاده اند، دختر جوان تنها می خوابد و معصومانه بیدار می شود؛ وقتی برای حمام گرفتن می رود، سرتا پا پوشیده برمی گردد، چگونه از او متولد شده ام. سیه روزی هایش را برایم شرح می دهد و من با همدردی به او گوش می دهم، در آینده برای محافظتش با او ازدواج خواهم کرد. این را به او قول می دهم، دستش را در دستم خواهم گرفت، از او حمایت خواهم کرد، منزلت رو به رشدم را در خدمت او قرار خواهم داد. گمان می کنند که از او اطاعت خواهم کرد؟ آن قدر خوب هستم که تسلیم درخواست هایش شوم. وانگهی به من دستور نمی دهد، بلکه با کلماتِ مختصر آینده ای را طرح ریزی می کند و مرا برای آن که قصد تحقق بخشیدن به آن را دارم، ستایش می کند: «عزیزکم چقدر ملوس و عاقل است، می گذارد در بینی اش یواش قطره بچکانم.» می گذارم که در تله این پیشگویی های گرم و نرم بیفتم.
و اما پدرسالار، چنان به خدای پدر شباهت داشت که اغلب با او عوضی می گرفتندش. روزی از طریق صندوقخانه کلیسا وارد آن شد؛ کشیش داشت کم تعصبان را به صاعقه آسمانی تهدید می کرد و می گفت: «خدا این جاست! شما را می بیند!» ناگهان مومنان متوجه حضور پیرمرد بلندقامت ریشویی زیر کرسی خطابه شدند، پیرمرد به آن ها می نگریست، گریختند. پدربزرگم دفعات دیگر، هنگام شرح این ماجرا می گفت که مردم خود را به پایش انداختند. به ظهور علاقه پیدا کرد. در سپتامبر ۱۹۱۴، در سینمایی در آرکاشون(۴۳) ظاهر شد. وقتی خواست چراغ ها را روشن کنند ما، من و مادرم، در بالکن بودیم؛ آقایان دیگر که دور او بودند، فرشته شده بودند و فریاد می زدند: «پیروزی! پیروزی!» این خدا به صحنه رفت و اطلاعیه مارن(۴۴) را خواند. زمانی که ریشش سیاه بود، یهوه می شد و من ظنینم به این که به طور غیرمستقیم مسبب مرگ امیل بوده باشد. این خدای خشم خون پسرانش را تا خرخره خورده بود. اما من در پایان زندگی طولانی اش پدیدار شده بودم، ریشش سفید شده بود، توتون آن را زرد کرده بود و احساس پدری دیگر مایه تفریحش نبود. با تمام این احوال، اگر خودش مرا به وجود آورده بود، گمان می کنم که نمی توانست جلو خودش را بگیرد و مرا از سر عادت سرکوب نکند. شانس آورده بودم که به مرد مرده ای تعلق داشتم. یک مرد مرده آن چند قطره اسپرمی را ریخته بود که بهای عادی فرزند داشتن است؛ من ملک طلق آفتاب بودم، پدربزرگم می توانست از وجودم، بدون آن که تصاحبم کند، لذت ببرد. من «مایه شگفتی» او بودم، چون آرزومند آن بود که روزگار پیری را در شگفت زدگی به پایان برد، عادت پیدا کرد که مرا عنایت منحصر به فرد سرنوشت، عطیه ای رایگان و هماره برگشت پذیر تلقی کند؛ از من چه توقعی داشت؟ حضورم کافی بود تا او را از همه چیز بی نیاز کند. خدای عشق بود با ریش پدر و قلب مقدس پسر؛ گرمای کف دستش را بر سرم احساس می کردم، مرا با صدایی که از مهر می لرزید «فسقلک» خود می نامید، اشک چشمان سردش را می پوشاند. همه با هیجان می گفتند: «این ناقلا او را دیوانه کرده است!» مرا می پرستید، معلوم بود. مرا دوست داشت؟ در چنین شیفتگی علنی ای، به دشواری می توانم صمیمیت را از تصنع تشخیص دهم. گمان نمی کنم که محبت چندانی نسبت به نوه های پسری دیگرش بروز داده باشد؛ البته آن ها را چندان نمی دید و آنان نیز از او بی نیاز بودند. اما من از هر نظر به او وابسته بودم، در من بخشندگی خودش را می ستود.
در حقیقت، در مورد امور متعالی تا حدودی زیاده روی می کرد، مردی متعلق به قرن نوزدهم بود که خود را، مانند بسیاری دیگر، مانند خود ویکتور هوگو، ویکتور هوگو تلقی می کرد. من این مرد خوش سیما را که ریش انبوهی داشت و همیشه بین دو واقعه ناگهانی بود، چون میخواره بین دو گیلاس شراب، قربانی دو فن به تازگی کشف شده هنر عکاسی و هنر پدربزرگ بودن(۴۵) می دانم. این بخت و بدبختی را داشت که خوش عکس باشد؛ عکس هایش خانه را پر کرده بودند. چون عکس فوری معمول نبود، علاقه پیدا کرده بود که در برابر دوربین ژست بگیرد و تابلو زنده شود. از هر چیز برای معلق نگه داشتن ژستی که گرفته بود، برای ثابت ماندن در حالتی دلپذیر، برای بی حرکت ماندن استفاده می کرد؛ شیفته این لحظات کوتاه ابدی شده بود که در آن ها بدل به تندیس خود می شد. به دلیل علاقه اش به تابلوهای زنده، از او فقط تصاویر شق و رق فانوس خیال در خاطرم مانده است. بیشه زار است، روی تنه درختی نشسته ام، پنج ساله ام. شارل شوایتزر کلاه حصیری به سر دارد، کت و شلوار فلانل کرم رنگی با خطوط سیاه و جلیقه ای با رگه های سفید پوشیده، که زنجیر ساعت روی آن افتاده؛ عینک پنسی اش از بندی ابریشمی آویخته است؛ روی من خم شده، انگشتش را که انگشتری طلا دارد بلند کرده، حرف می زند. همه چیز تیره است، همه چیز مرطوب است جز ریش تابناکش: هاله نور دور چانه اش حلقه بسته. نمی دانم چه می گوید. آن قدر مشغول گوش دادن بودم که چیزی نمی شنیدم. تصور می کنم که این جمهوریخواه سالخورده امپراتوری وظایف مدنی را به من یادآور می شد و برایم تاریخ بورژوایی را شرح می داد؛ در گذشته شاهان و امپراتورانی حکومت می کردند که بدذات بودند؛ دست آن ها را از قدرت کوتاه کرده بودند، و اوضاع بهتر شده بود. شب، وقتی سر راه انتظارش را می کشیدیم، او را در میان انبوه مسافرانی که از قطار کابلی بیرون می آمدند، از قامت بلند و طرز راه رفتنش، گویی استاد منوئه(۴۶) باشد، به سرعت تشخیص می دادیم. به محض این که ما را می دید، هر قدر هم از ما فاصله داشت، گویی برای اطاعت از دستورات عکاسی ناپیدا «ژست می گرفت»: ریش در باد، بدن صاف، پاها راست، سینه جلو داده، دست ها کاملاً باز. با این علامت، بی حرکت می ماندم، به جلو خم می شدم، دونده ای بودم که برای حرکت خیز برداشته، پرنده کوچکی بودم که می خواهد از دستگاه عکاسی بیرون بزند؛ چند لحظه مانند گروهی از تندیسک های قشنگ چینی رو در رو می ماندیم، بعد با گل و میوه، با بار خوشبختی به پدربزرگم هجوم می بردم و در حالی که وانمود می کردم نفس نفس می زنم می رفتم تا با زانوهایش برخورد کنم، مرا از زمین بلند می کرد، بالا می برد، سر دست می گرفت، روی قلبش می گذاشت و زمزمه می کرد: «گنجینه من!» این فیگور دوم بسیار مورد توجه رهگذران بود. خلاصه، نمایش تمام و کمالی را با صد طرح مختلف بازی می کردیم: دلربایی، سوءتفاهم های به سرعت ناپدید شده، شیطنت های دوستانه و غرغرهای مهربانانه، رنجش عاشقانه، پنهانکاری های صمیمانه و هیجان؛ برای علاقه مان عیوبی می تراشیدیم تا شادی برطرف کردنشان را به خود عطا کنیم: با آن که گاهی سلطه جو بودم، اما هوسبازی نمی توانست حساسیت خوشایندم را بپوشاند؛ او هم غرور مفرط و ساده دلانه ای را که لازمه پدربزرگ بودن به شمار می آمد، از خود نشان می داد، نظیر کارهای نسنجیده و ضعف های نکوهیده ای که هوگو توصیه کرده است. اگر مرا به نان خشک محکوم می کردند، برایم مربا می آورد؛ اما دو زن وحشت زده حذر می کردند از این که مرا تحت چنین رژیم غذایی قرار دهند. به علاوه من کودک عاقلی بودم، نقشم را چنان برازنده یافته بودم که از آن خارج نشوم. در حقیقت، کناره گیری سریع پدرم به من «عقده اودیپی» بسیار ناقص به پاداش داده بود: ابرمنی در کار نبود، قبول، اما از ستیزه جویی نیز ابدا خبری نبود. مادرم مال خودم بود، هیچ کس متعرض تصاحب بی سر و صدای او از طرف من نبود: از نفرت و خشونت غافل بودم، از کارآموزی دشواری که حسادت باشد، نیز معافم کردند؛ چون با گوشه های تیز واقعیت برخورد نکرده بودم، آن را نخست فقط از طریق بی دوامی شادمانه آن شناختم. بر ضد چه کس، بر ضد چه چیز سر به شورش برمی داشتم: بلهوسی یک نفر دیگر هرگز مدعی قانونم نشده بود.

تقدیم به مادرم زد (Z)

این کتاب ترجمه ای است از:
Les mots
Jean-Paul Sartre
Éditions Gallimard, 1964

نظرات کاربران درباره کتاب كلمات