فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مامان بزرگ گانگستر

کتاب مامان بزرگ گانگستر

نسخه الکترونیک کتاب مامان بزرگ گانگستر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب مامان بزرگ گانگستر

پدر بن نگهبان یک سوپرمارکت محلی بود. اوج هیجان حرفه‌ای‌اش در این بیست سال لحظه‌ی جلوگیری‌اش از خروج پیرمردی بود که دو بسته مارگرین را در شلوارش پنهان کرده بود. اگرچه پدرش اکنون آن‌قدر چاق بود که نمی‌توانست دنبال دزدی بدود، می‌توانست جلو فرارشان را بگیرد. پدرش هنگامی مادرش را ملاقات کرده بود که به اشتباه او را به دزدیدن یک بسته چیپس متهم کرده بود. آن دو یک‌ سال پس از این ملاقات با یک‌دیگر ازدواج کرده بودند.
ماشین سر پیچ خیابان پیچید و وارد خیابان گری کلوزشد. خانه‌ی ییلاقی مادربزرگ آن‌جا قرار داشت. خانه‌ای در یک ردیف طولانی از خانه‌های کوچک و دلگیرکننده که اکثراً افراد سالخورده در آن‌ها زندگی می‌کردند. ماشین ایستاد و بن آهسته سرش را به سمت خانه برگرداند. مادربزرگش پشت پنجره‌ی اتاق نشیمن ایستاده بود. منتظرش بود. همیشه کنار پنجره منتظر بن بود تا از راه برسد. بن با خود فکر کرد، از کی اون‌جا واستاده؟ از هفته‌ی پیش؟...

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 3.85 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب مامان بزرگ گانگستر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. آب کلم

بن(۱) گفت: «ولی مامان بزرگ حوصله ی آدمو سر می بره!» عصر سرد یک روز جمعه در ماه نوامبر بود و بن مثل همیشه روی صندلی عقب ماشین مادر و پدرش نشسته بود. بار دیگر قرار بود شب را در خانه ی دلگیر مادربزرگش بماند. «همه ی پیرها حوصله سر بَرَن!»
پدرش که شکم چاقش به فرمان ماشین قهوه ای رنگ کوچک شان چسبیده بود، آهسته گفت: «درباره ی مادربزرگت این طوری حرف نزن.»
بن با لحن معترضی گفت: «اصلاً دوست ندارم پیشش بمونم. تلویزیونش که خرابه، همش دوست داره اسکرابل(۲) بازی کنه و همیشه ی خدا بوی کلم می ده!»
مادرش حرفش را تایید کرد. «اینو راست می گه! همیشه بوی کلم می ده.»
پدر زیر لب گفت: «الان وقت این حرفا نیست، خانومی. مادر من در بدترین حالت، یه کوچولو بوی سبزیجات پخته می ده.»
بن با لحن ملتمسانه ای گفت: «نمی شه من هم باهاتون بیام؟ من عاشق آکروبات بازی و این جور چیزام.»
پدرش گفت: «بهش می گن ژیمناستیک حرفه ای. خودت خوب می دونی که عاشقش نیستی. تا جایی که یادمه آخرین بار گفتی "ترجیح می دم آب دماغ خشک شده م رو بخورم تا این که این چرت و پرتا رو تماشا کنم."»
پدر و مادر بن عاشق ژیمناستیک حرفه ای بودند. بن گاهی احساس می کرد آن ها این ورزش را بیش تر از خود بن دوست داشتند. عصرهای شنبه نمایشی تلویزیونی پخش می شد که پدر و مادرش هرگز حتی یک قسمت آن را از دست نمی دادند. «فقط ستارگان» نام داشت و در آن افراد مشهور با ورزشکاران حرفه ای جفت می شدند. در واقع اگر خانه شان آتش می گرفت و مادرش مجبور می شد بین نجات کفش براق ورزشی فلاویو فلاویولی(۳) (ژیمناستیک کار ایتالیایی که هر هفته در برنامه ی تلویزیونی مورد علاقه اش حضور می یافت) و نجات تنها فرزندش یکی را انتخاب کند، بن احساس می کرد مادرش قبل از او کفش را نجات خواهد داد. پدرومادرش آن شب قرار بود به جایی بروند که برنامه ی مورد علاقه شان به صورت زنده پخش می شد.



مادرش که مشغول مرتب کردن موهایش در آینه ی ماشین بود، گفت: «من نمی دونم تو چرا بی خیال لوله کش شدن نمی شی و درباره ی ژیمناستیک حرفه ای فکر نمی کنی، بن.» مادرش همیشه عادت داشت سر و وضعش را در ماشین مرتب کند، به همین دلیل هر وقت جایی می رفتند شبیه دلقک ها می شد. هیجان زده ادامه داد: «شاید حتی بتونی از برنامه ی فقط ستارگان سر دربیاری.»
بن گفت: «آخه این جوری این ور و اون ور پریدن خیلی احمقانه س.»
مادرش ناله ای کرد و دستش را به سمت جعبه ی دستمال کاغذی دراز کرد.
پدرش با لحن محکمی گفت: «مامانت رو ناراحت نکن. حالا پسر خوبی باش و دیگه حرف نزن.» و صدای ضبط ماشین را زیاد کرد. سی دی مخصوص برنامه ی فقط ستارگان در حال پخش بود؛ «پنجاه آهنگ محبوب برنامه» روی جلد آن نوشته شده بود. بن از آن سی دی متنفر بود، چون بیش تر از یک میلیون بار آن را شنیده بود. در واقع آهنگ ها آن قدر برایش تکراری شده بودند که گوش دادن به آن ها حکم شکنجه را داشت.
مادر بن در یک سالن ناخن آرایی محلی که «ناخن گیل(۴)» نام داشت کار می کرد. چون مشتریان زیادی نداشتند مادرش و خانم دیگری که در آن جا کار می کردند (خانمی که نامش گیل بود) بیش تر روز را صرف تمیز کردن ناخن های یک دیگر می کردند. ناخن های شان را جلا می دادند، تمیز می کردند، براق می کردند، سوهان می کشیدند، لاک الکل می زدند و به آن ها می رسیدند. تمام طول روز روی ناخن های یک دیگر خم شده بودند (البته هر وقت فلاویو فلاویولی در طول روز برنامه ای نداشت).
پدر بن نگهبان یک سوپرمارکت محلی بود. اوج هیجان حرفه ای اش در این بیست سال لحظه ی جلوگیری اش از خروج پیرمردی بود که دو بسته مارگرین را در شلوارش پنهان کرده بود. اگرچه پدرش اکنون آن قدر چاق بود که نمی توانست دنبال دزدی بدود، می توانست جلو فرارشان را بگیرد. پدرش هنگامی مادرش را ملاقات کرده بود که به اشتباه او را به دزدیدن یک بسته چیپس متهم کرده بود. آن دو یک سال پس از این ملاقات با یک دیگر ازدواج کرده بودند.
ماشین سر پیچ خیابان پیچید و وارد خیابان گری کلوز(۵) شد. خانه ی ییلاقی مادربزرگ آن جا قرار داشت. خانه ای در یک ردیف طولانی از خانه های کوچک و دلگیرکننده که اکثراً افراد سالخورده در آن ها زندگی می کردند. ماشین ایستاد و بن آهسته سرش را به سمت خانه برگرداند. مادربزرگش پشت پنجره ی اتاق نشیمن ایستاده بود. منتظرش بود. همیشه کنار پنجره منتظر بن بود تا از راه برسد. بن با خود فکر کرد، از کی اون جا واستاده؟ از هفته ی پیش؟
بن تنها نوه ی مادربزرگ بود و تا جایی که می دانست کس دیگری به او سر نمی زد.
مادربزرگ برایش دست تکان داد و لبخند کمرنگی به بن زد و بن که حوصله نداشت با بی میلی جواب لبخندش را داد.
پدر که حتی موتور ماشین را خاموش نکرده بود، گفت: «خیلی خب. فردا صبح ساعت یازده یکی از ما میاد دنبالت.»
«نمی شه ساعت ده بیان؟»
پدرش با عصبانیت گفت: «بن!»
قفل کودک ماشین را باز کرد و بن با ناراحتی در را باز کرد و پیاده شد. البته او دیگر نیازی به قفل ماشین نداشت، یازده سالش بود و امکان نداشت در یک ماشین در حال حرکت را باز کند. پدرش احتمالاً تنها برای این از قفل کودک استفاده می کرد تا اجازه ندهد بن در مسیر خانه ی مادربزرگ از ماشین بیرون بپرد. در پشت سرش بسته شد و پدرش پایش را روی پدال گاز فشار داد.
قبل از این که بن زنگ را بزند، مادربزرگ در را باز کرد و بوی کلم به مشام بن رسید. احساس کرد کسی با یک عالمه بوی کلم به صورتش سیلی زده است!
همان طور که در صفحه ی بعد می بینید، مادربزرگ بن مثل همه ی مادربزرگ های دیگر بود:
مادربزرگ با ناراحتی گفت: «مامانی و بابایی نمیان تو؟» این یکی از چیزهایی بود که بن از آن متنفر بود. مادربزرگ همیشه مثل بچه ها با او حرف می زد.
بروووووووووووووووم! برووووووووووووووووووووووووم! برووووووووووووووووووووووووووووووووم!



مادربزرگ و بن ماشین قهوه ای کوچک را تماشا کردند که با سرعت راه افتاد و از روی همه ی سرعت گیرها پرید. مادر و پدرش هم مثل بن دوست نداشتند وقت زیادی را در کنار مادربزرگ بگذرانند، گرچه خانه ی مادربزرگ بهترین گزینه برای فرستادن بن در شب های جمعه بود.
بن زیر لب گفت: «نه... اوم... ببخشید، مامان بزرگ...»
مادربزرگ زیرلب گفت: «خب پس، بیا تو. صفحه ی اسکرابل آماده است و چایی دم کردم. غذای مورد علاقه ات رو هم درست کردم. سوپ کلم!»
حال بن خراب تر شد و با خود فکر کرد، نه!!!!

نظرات کاربران درباره کتاب مامان بزرگ گانگستر

بامزس
در 2 هفته پیش توسط
تا باشد از این مادربزرگا😄😜
در 2 ماه پیش توسط
خیلی خوب بود
در 4 ماه پیش توسط
مناسب کودکان و قشنگ
در 5 ماه پیش توسط