فیدیبو نماینده قانونی انتشارات برکه خورشید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب پروانه‌ای در پیله

نسخه الکترونیک کتاب پروانه‌ای در پیله به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب پروانه‌ای در پیله


آرش نصفه و نیمه از ماشین پیاده شده بود و صدایش می‌کرد.
«کجا می‌ری پس؟»
لحظه‌ای مات نگاهش کرد. تازه یادش افتاد پسر بیچاره نزدیک دو ساعت را در ماشین، کنار خیابان منتظر او مانده است، حالش را نمی‌فهمید. خودش را روی صندلی ماشین انداخت و سرش را به پشتی تکیه کرد. نفس‌هایش صدا دار و بلند بود. آرش فهمیده بود که رضا تمام تلاشش را می‌کند تا آرام باشد. از کنار شقیقه‌هایش قطرات عرق سُر می‌خورد و پایین می‌آمد، آن هم در آن هوای سرد. دلش می‌خواست کمکش کند. دستش را آرام روی مشت گره کرده‌اش گذاشت.
«چی شده؟ یک حرفی بزن.»
چشمانش را باز کرد. صدایش گرفته و خسته بود.
«آخه چی بگم. حدسم درست بود. حدس دکتر قبلی هم همین‌طور!»
آرش با اینکه صمیمی‌ترین دوستش بود و سال‌ها می‌شناختش و حتی او هم احتمال تأیید شدن افکارش را می‌داد؛ اما انگار عجیب‌ترین خبر دنیا را شنیده باشد، خیره ماند. نمی‌دانست باید دلداریش دهد یا مثل همیشه شروع کند به لودگی و مسخرگی تا حالش را عوض کند. حسی می‌گفت امروز فصل تازه‌ای از زندگی رضا شروع می‌شود. گیج نگاهش کرد:
«حالا چی می‌شه؟»

ادامه...
  • ناشر انتشارات برکه خورشید
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.15 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۰۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب پروانه‌ای در پیله

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



رضا

از اتاق که بیرون آمد، بی هوا در را کوبید. چند نفری از صدایش تکانی خوردند و مردی هم سرش را از پشت روزنامه بالا آورد و از بالای عینکش نگاهش کرد. زن جوانی که پشت میزش نشسته بود و با خودکار خط های منظمی روی سررسیدش می کشید پرسید: «تاریخ وقت بعدیتون؟»
مرد کلافه و عصبی بود حتی نگاهش نکرد فقط زیر لب گفت: «تماس می گیرم.»
تمام وجودش از حس گنگی پر بود. احساس می کرد جسمش تحمل شنیدن این ماجرا را نداشته است. پاهایش سست شده بود و لب هایش به هم چسبیده بود. آن قدر حواسش پرت بود که پیاده شروع به طی کردن مسیر کرد. انگار صدای بوق ماشینی که کنارش آهسته حرکت می کرد، هم نمی شنید. بالاخره با شنیدن نامش انگار دستی نامرئی محکم نگهش داشت. آرش نصفه و نیمه از ماشین پیاده شده بود و صدایش می کرد.
«کجا می ری پس؟»
لحظه ای مات نگاهش کرد. تازه یادش افتاد پسر بیچاره نزدیک دو ساعت را در ماشین، کنار خیابان منتظر او مانده است، حالش را نمی فهمید. خودش را روی صندلی ماشین انداخت و سرش را به پشتی تکیه کرد. نفس هایش صدا دار و بلند بود. آرش فهمیده بود که رضا تمام تلاشش را می کند تا آرام باشد. از کنار شقیقه هایش قطرات عرق سُر می خورد و پایین می آمد، آن هم در آن هوای سرد. دلش می خواست کمکش کند. دستش را آرام روی مشت گره کرده اش گذاشت.
«چی شده؟ یک حرفی بزن.»
چشمانش را باز کرد. صدایش گرفته و خسته بود.
«آخه چی بگم. حدسم درست بود. حدس دکتر قبلی هم همین طور!»
آرش با اینکه صمیمی ترین دوستش بود و سال ها می شناختش و حتی او هم احتمال تایید شدن افکارش را می داد؛ اما انگار عجیب ترین خبر دنیا را شنیده باشد، خیره ماند. نمی دانست باید دلداریش دهد یا مثل همیشه شروع کند به لودگی و مسخرگی تا حالش را عوض کند. حسی می گفت امروز فصل تازه ای از زندگی رضا شروع می شود. گیج نگاهش کرد:
«حالا چی می شه؟»
رضا شقیقه هایش را فشار داد و دستی به پیشانیش کشید.
«من رو ببر خونه آرش، حالم اصلاً خوش نیست!»
آرش پر بود از سوالات ریز و درشتی که ذهنش را درگیر کرده بود و دلش می خواست همان لحظه برای همه شان جوابی پیدا کند؛ اما فرصت خوبی برای پرسیدنشان نبود. راهنما را زد و از اولین بردیگی توی اتوبان افتاد.
یادش نمی آمد با آرش خداحافظی کرد یا نه. کلیدش را با گیجی پیدا کرد و داخل قفل چرخاند. با اینکه حدس می زد لیلا خانه باشد؛ اما زنگ نزده بود. پله ها را که بالا می آمد صدای باز شدن در آپارتمانشان را شنید. لیلا انگار که آمدنش را بو می کشید. هر روز وقتی رضا به طبقه سوم می رسید در را باز می کرد و منتظر می شد تا رضا یک طبقه دیگر را بالا برود و خودش می گفت: «اومدنت رو حس می کنم. حتی اگر قبلش زنگ نزنی.»
حالا تمام این کارها رضا را عصبی می کرد و حس سردرگمیش را بیشتر. لیلا سرش را کج کرده بود و موهایش یک طرف صورت ظریفش ریخته بود.
«سلام. خسته نباشی.»
رضا صدایش را خودش هم به زور می شنید.
«سلام.»
لیلا کیفش را از دستش گرفت و ته دلش گفت: «باز از اون روزای بد اخلاقی شه.»
می خواست با روش خودش او را سرحال کند، به روی خودش نیاورد که رضا بی حوصله است. شروع کرد به تعریف کردن از تاکسی که بین راه تصادف کرده و با تاخیر سر کلاس رسیده دانشگاه، امتحانی که خراب کرده، از ناهاری که خورده و خلاصه تمام اتفاقات ریز و درشت را تعریف کرد؛ اما رضا حتی جمله ای از آن را نفهمید لباسش را عوض کرد و تی شرت آبی اش را پوشید آبی به صورتش زد و وقتی لیلا پرسید، مگه نه؟
مات نگاهش کرد.
«می خوام بخوابم پریز تلفن رو بکش و تلویزیون رو خاموش کن!»
لیلا که چند ساعتی منتظر آمدن رضا شده بود، یک باره حالش گرفته شد.
«چیزی شده رضا؟»
«نه. فقط خسته ام.»
«با پیمانکار باز حرفت شده؟»
«نه.»
«مهندس باز گیر داده؟»
رضا کلافه شد.
«بی خیال می شی یا نه؟ حالا یه روز حوصله ندارما!»
همین طور که روی تخت می نشست و زیر پتو می رفت دید که لیلا مثل دختر بچه مظلومی سرش را پایین انداخت، زیر لب حرفی زد، بیرون رفت و در را پشت سرش بست.
رضا پتو را روی سرش کشید و تازه فرصتی پیدا کرد تا گریه کند. دلش از همه جا پر بود و همه را مقصر می دانست. یادش افتاد که همان پنج سال قبل چقدر پافشاری کرد. چقدر خودش را به زمین و آسمان زد تا کسی حرفش را بفهمد و برایش چاره ای پیدا کند. البته آنها به خیال خودشان چاره را پیدا کردند؛ ولی به روش خودشان و کینه کل خانواده و فامیل پر شد در دلش. چقدر می خواست تمام فریادش را بر سرشان می کشید و می گفت: «راحت شدین؟ من و یک دختر دیگر رو بدبخت کردید خیالتون راحت شد؟ حالا باید چه خاکی روی سرم بریزم؟ حالا دیگه تنها خودم نیستم، یه بدبخت تر از خودم اومده توی زندگیم که از هیچی خبر نداره!»
آن لحظه، هیچ راه چاره‎ای به ذهنش نمی‎رسید. اگر تنها خودش بود که معلوم بود تکلیف چیست؛ اما حال لیلا را چه می کرد. این فکرها آن قدر آزارش می داد که دنبال کسی می گشت سرش فریاد بزند و بگوید:
«تو من رو بدبخت کردی، تو گفتی زن بگیرم حالا خودت همه چی رو درست کن.»
همین طور که سعی داشت همه را متهم کند تصویر خواهرش، برادرش، پدر و مادرش می آمد جلوی چشمش. باید بهشان می فهماند در چه برزخی گرفتار شده. عین فنر از جا پرید، لباس پوشید دست به صورت خیس از اشکش کشید و بیرون آمد. لیلا روی مبل نشسته بود و بی حوصله کتاب می خواند. با دیدن رضا که آماده رفتن بود پرسید:
«کجا می ری؟»
«کار دارم. نمی دونم کی بیام. تو شام بخور.»
«آخه بگو یه کلمه کجا می ری، آدم نگران می شه!»
نگاه عصبانی رضا را که دید ساکت شد و دلش گرفت. سر از کارش در نمی آورد. دلشوره به جانش افتاده بود. پشت پنجره ایستاد و رفتنش را تماشا کرد تا جایی که در خم کوچه گم شد.
***
زنگ را فشار داد. پر از حرص و کینه بود دوست داشت همان جا تمام حرف هایش را بزند و خودش را خالی کند؛ بدون اینکه از پشت آیفون کسی چیزی بپرسد. در تقّی کرد و مثل همیشه اول کمی گیر کرد و با فشار دست رضا باز شد. مادرش روی تراس ایستاده بود و چادرش روی شانه هایش افتاده بود.
«رضا جان، تویی عزیزم! از صبح یادت بودم چه خوب کردی اومدی. پس لیلا کجاست؟»
«تنهام.»
کفش هایش را جلوی پله ها درآورد و با شلختگی پرتشان کرد. مادرش برایش آغوشش باز کرده بود؛ ولی رضا سرسری فقط گونه اش را بوسید. توی خانه که آمد بوی پیاز داغ به صورتش زد و بینیش را چین انداخت. «حاجی خونه نیست؟»
چند سالی بود که پدرش را این طور صدا می کرد. مادرش فهمیده بود خبری شده.
«نه مادر! بابات کی این وقت میاد خونه؟»
روی مبل نشست و کاپشنش را انداخت روی مبل کناریش.
«بهش زنگ بزنید بگید زود بیاد کار واجب دارم. به آرزو و علی هم زنگ بزنید. فقط بگید تنها بیان.»
طیبه خانم چادرش را آویزان کرد و نزدیک آمد.
«چی شده پسرم؟ دلشوره به جونم انداختی. لیلا حالش خوبه؟»
رضا کلافه دستش را توی هوا تکان داد.
«مامان می شه این قدر ازم سوال نپرسی؟ فقط زنگ بزن زود بیان!»
طیبه خانم گوشی رو برداشت، به اتاق رفت و در را بست. رضا کمی طول و عرض خانه را راه رفت و آخرش دراز کشید روی کاناپه و زل زد به سقف پر
ترک که عمرش را کرده بود؛ ولی حاجی بی خیال آن خانه پدری نمی شد که نمی شد.
مادرش که اخلاق رضا را می دانست دور و برش آفتابی نمی شد تا بقیه هم برسند. فقط در تمام مدت تسبیح در دستش گوشه‎ای نشسته بود و ذکر می گفت تا خدا ماجرایی را که نمی دانست چیست ختم به خیر کند.
یک ساعتی گذشت که اول آرزو، بعد علی و آخر از همه حاجی آمدند. چشمان هر سه نگران بود. فقط حاجی حفظ ظاهر بهتری داشت. بالاخره سر صحبت را باز کرد.
«خیر باشه رضا. چی شده؟»
رضا سرش را تکان داد و از جا بلند شد.
«پنج سال پیش، همین طوری که الان نشستید نشستین و برام نسخه پیچیدین و به خیال خودتون راه چاره جلو پام گذاشتین؛ اما نفهمیدین که از اون شب به بعد من چه مصیبتی کشیدم. چه لحظه های سختی رو گذروندم با کله هلم دادین توی جهنم بعدش هم هیچ به روی مبارکتون نیاوردید بپرسید چی به سرم اومد. حالا هم باید خودتون درستش کنید.»
آرزو میان حرفش پرید.
«چی می گی داداش؟ درست حرف بزن بفهمیم آخه!»
چقدر از شنیدن کلمه داداش بدش می آمد. از بچگی هم همیشه به آرزو گفته بود این طور صدایش نکند؛ ولی انگار نه انگار!
جلوی آرزو ایستاد و قیافه حق به جانبی به خودش گرفت.
«بله معلومه که سر در نمیارید چی می گم همه تون مثل آدم دارید زندگی می کنید، یه بار پرسیدید رضا الان چطوری؟ حالت خوب شد؟ انگار عهد بوق تا گفتم مشکل دارم همه تون گفتین با دوستای بد گشتی منحرف شدی، زن بگیری درست می شی؛ ولی آخه انصافاً درست شدم؟ حالم خوب شد؟ من دیگه بریدم خودتون یه کارش بکنید!»
طیبه خانم زد روی صورتش.
«خاک به سرم حاجی! بچه شیطون رفته تو جلدش داره کفر می گه!»
«یعنی چی مامان! کفر چیه؟ من امروز دکتر بودم اونم گفت که مشکل دارم.»
«پسرم تو صبر داشته باش! بذار بابات از مغازه برات دارو بیاره.»
حرص رضا در آمده بود سرخ شد.
«بسه مامان! هر چقدر جوشونده و مزخرف بستید به ناف من. چرا حواستون نیست. مشکل من با قرص و دارو درست نمی شه! مگه دل درد دارم که با عرق نعنا خوب بشه؟ من کار خودم رو می کنم به هیچ کدوم از شما هم کاری ندارم! فقط خواستم بیایید که بفهمید باعث بدبخت شدن اون دختر هم شمایید. من تصمیم خودم رو گرفتم. می رم همه چی رو به لیلا می گم و ازش جدا می شم! تا حالا، بیست و هفت سال شما برام تصمیم گرفتین، دیگه بسه! وقتشه افسار زندگیم رو خودم دستم بگیرم.»
علی که تا حالا ساکت بود صدایش بالا رفت وگفت: «به خاطر خودت می خوای یه فامیل رو به جون هم بندازی؟ تو عمو رو نمی شناسی؟ جرئت داری بگو می خوای لیلا رو طلاق بدی خودش که هیچی محمد و هادی سرت رو می برن.»
«علی، من اگر بمیرم هم دیگه این طوری زندگی نمی کنم! مقصر تمام این بازی ها شمایید! اگر وقتی گفتم رفتم پیش مشاور چی تشخیص داده، کمکم می کردید، این افتضاح بار نمی اومد! یک درصد فکر نکردید شاید حق با منه؟ فقط گفتید بچه مون منحرف شده! آخه چه ربطی داره؟ بابا مسلمونا منحرف چیه؟ من مشکل دارم، گناه که نکردم. دست خودم که نیست. به خدا من از اولش هم همین طوری بودم فقط شما نفهمیدین.»
جو بدی بود. هیچ کس نمی خواست قبول کند که حق با رضاست. همه به خودشان فکر می کردند. طیبه خانم می خواست دلداری اش دهد. «مادر! این دکترا که همه شون سواد درست درمون ندارن! آخه پیش هرکسی نرو پسرم. بذار بگردیم برات یک دکتر خوب پیدا کنیم.»
«این حرف حرف یک دکتر نیست چند جا رفتم. چند تا تست دادم. خودم کلی تحقیق کردم.»
طیبه خانم روی زانویش می زد و با غصه سر تکان می داد.
«بعد من می گم دوره آخرالزمون شده بگید نه! مادرجون، پسر اکرم خانم هم یه طورایی بود. از یه دعانویس براش دعا گرفتن معجزه کرد. مثل آب روی آتیش! بیا ببرمت دستش شفاست، یک دعا برات بگیرم حال و روزت بیاد سرجاش.»
هیچ کس حرفش را نمی فهمید.
«خلاصه بهتون گفتم که بعداً حرفی پیش نیاد!»
«آخه پسر من تکلیف لیلا چی می شه؟ دختر بیچاره گناه داره. طوری نکن توی فامیل و همسایه انگشت نما بشیم. ما یه عمر با آبرو زندگی کردیم آخه.»
علی از حرص مدام راه می رفت.
«مامان حرف زدن با این، عین یاسین خوندن به گوش خر می مونه. آخرش کاری می کنه نتونیم توی شهر سر بلند کنیم. همین مونده که... لا اله الا الله!»
آرزو چیزی نمانده بود گریه کند.
«وای وای! خود مرتضی یک طرف مادر و پدرش یک طرف. داداش تو رو خدا بی خیال شو. تو راضی می شی یک خانواده به خاطر کارای تو بی آبرو بشن؟ این قدر خودخواه نباش!»
«خودخواه منم یا شما؟ به خاطر خودتون دارید عذابم می دید. بیست و هفت سال بهتون نه نگفتم؛ ولی دیگه بسه! بچه که نیستم! اصلاً می رم یه جا خودم رو گم وگور می کنم که باعث آبروریزیتون نباشم.»
جمله آخرش را با پوزخند گفت و از جا بلند شد. دید که مادرش بغض کرده، دلش برایش سوخت، جلو رفت و سرش را بوسید. از هیچ کس هم خداحافظی نکرد و بیرون آمد. هوا تاریک شده بود و سرد بود. چقدر ذهنش خسته بود. دست هایش را در جیب هایش کرد و پیاده راه افتاد. می دانست لیلا در خانه تنها مانده و حتماً نگران شده، چون چند باری هم تماس گرفته بود؛ ولی او جواب نداده بود. باید با خودش کنار می آمد. کاش همان پنج سال قبل که خانوادهاش زمزمه ازدواج سردادند، زیر بار نرفته بود. کاش آن قدر منفعل نبود و خودش برای خودش تصمیم می گرفت.
هر چند که آن موقع فقط کمی مشکوک بود و به دکتر و مشاور هم فقط یکی دو بار مراجعه کرد؛ اما تا مراحل تست و آزمایش پیش نرفت. آن قدر مادرش در گوشش خواند و خواند که خودش هم فکر کرد نکند واقعاً فقط تلقین باشد؛ اما نه، تلقین نبود. از وقتی که یادش می آمد و خودش را شناخته بود، همین طور بود. از این بدن متنفر بود؛ از اینکه مجبور بود همیشه شلوار بپوشد. متنفر بود از این چهره مردانه که لیلا معتقد بود زیادی هم ظریف است. بیزار بود یک عمر در این بدن محبوس و زندانی شده بود و هیچ وقت هیچ کسی نفهمید که چه زجری می کشد. از صدایی که داشت هم هرگز خوشش نیامد. هر چند که صدایش زیادی برای مردانه بودن نازک بود. از اینکه در مهمانی ها مجبور بود میان مردها باشد، حس انزجار داشت. انگار از جنس آنها نبود و حرفشان را نمی فهمید. ترجیح می داد پیش مادر و خواهرش باشد و حتی به صحبت ها و غیبت های دنیای زنانه گوش بدهد تا اینکه کنار مردها بماند و دایم از سیاست و اقتصاد فوتبال بشنود و سعی کند مخاطب خوبی باشد و دایم لبخند بزند. بعدها به هوای لیلا بیشتر در جمع زنانه می ماند و متلک هایش را هم از بقیه می شنید: «رضا جون، طاقت نداری دو ساعت از خانمت دل بکنی؟»
می فهمید خانم ها با بودنش معذب هستند. دست خودش نبود، دنیای زنانه را دوست داشت. آخر سر هم آن قدر این و آن متلک بارش می کردند که لیلا هم کلافه می شد و اشاره می کرد که یعنی، بس است برو.
هیچ کس نمی دانست که این عشق لیلا نیست که او را آنجا نگه داشته است.
بعدها هر چه را برای خودش دوست داشت برای لیلا می خرید. گردنبندی با سنگ های رنگی. تاپ خوشرنگ صورتی، گل سر فیروزه ای یا حتی لوازم آرایش. حس پنهان درونش گاهی سرکش می شد و نمی توانست مهارش کند. از این جسمی که داشت بیزار بود. کاش این روح در جای درستی قرار می گرفت. گاهی فکر می کرد خدا عجب شوخی بدی با او کرده است.
حاضر بود هر دردی را تحمل کند؛ اما خود واقعیش باشد. دیگر دلش نمی خواست حفظ ظاهر کند. خسته شده بود تا کی باید به خاطر خانواده اش تحمل کند؟ پس خودش چه می شد؟
نفهمید چقدر راه رفته بود. پاهایش گزگز می کرد. به اولین پارک کوچکی که رسید داخل رفت و روی یکی از همان نیمکت های سرد نشست. پرنده پر نمی زد. سرد بود و گوش هایش یخ کرده بود. فکر کرد که از کجا شروع شد؟
این همه اتفاقات ضد و نقیض که در ظاهر و باطنش می افتاد از کجا شروع شده بود؟ چشمانش را بست و تکیه داد. یادش می آمد که سن کمی داشت، مثلاً پنج یا شش سالش بود که عاشق عروسک بازی بود. بهترین هم بازیش هم آرزو و دوستانش بودند که هروقت خاله بازی می کردند، خودش را می رساند و اصرار داشت چون کمی از آنها بزرگ تر است نقش مادرشان را داشته باشد. همیشه هم صدایشان را در می آورد که نه تو پسری نباید مامان ما باشی. آخر سر هم تا گریه اش را در نمی آوردند، راضی نمی شدند مادرشان باشد. هرچقدر علی مردانه بود برعکس رضا عاشق کارهای دخترها بود. دلش غنج می زد یک بار بتواند مثل آرزو پیراهن تنش کند و موهایش بلند باشد. حاجی همیشه با کوتاه کردن موهای رضا مصیبت داشت. زیر دست آرایشگر آن قدر جیغ می کشید و تکان می خورد که همه را کلافه می کرد و موهایش هم وضع افتضاحی پیدا می کرد. یک بار که آرایشگر حسابی موهایش را خراب کرده بود، حاجی ماشین ریش تراشش را آورد و گفت: «تقصیر خودته مثل آدم اگر نشسته بودی موهات این طوری نمی شد!»
رضا که صدای ماشین را شنید فقط جیغ می کشید و می دوید.
«بابا، غلط کردم دیگر تکون نمی خورم.»
ولی فایده ای نداشت. حاجی با نمره چهار موهایش را کوتاه کرد و تا مدت ها از درد سر آرایشگاه بردن او خودش را خلاص کرد؛ ولی رضا روزها حال خرابی داشت. غذا نمی خورد، مدام جلوی آینه می نشست و گریه می‎کرد. پدرش تصور نمی کرد با این کارش چه لطمه ای به روح و روان پسرش وارد کرده است. دست خودش نبود از ظاهرش نفرت داشت. وقتی با بچه ها بازی می کرد و می گفتند تو پسری عصبانی می شد و می گفت: «نه، من دخترم!» و آنها غش غش می خندیدند.
هر چقدر علی سعی می کرد او را وارد گروه پسرها کند و با هم فوتبال بازی کنند، نمی توانست. حالا بماند که کلی دوستانش سر به سرش می گذاشتند: «داداشت چرا فقط با دخترا بازی می کنه؟»
با این حرف کفر علی را در می آوردند و گاهی او به زور و دعوا مجبورش می کرد بیاید و با آنها فوتبال بازی کند. شاید برای همین هیچ وقت علی و رضا رابطه صمیمی نداشتند. گاهی علی تشر می زد.
«اَه! حالم رو بهم زدی! یه ذره محکم حرف بزن، محکم راه برو. چرا این قدر شلی تو بچه؟»
درست نقطه مقابل علی بود. یک بار که افتضاح شد. مادرش او را دید که دامن آرزو را پوشیده و کتک مفصلی خورد. این تازه فقط مربوط به خانواده و خانه بود. مدرسه که رفت اوضاع خراب تر شد. تا وقتی که دبستان بود، شرایط کمی بهتر بود کسی او را جدی نمی گرفت. فقط چون چندبار گفته بود من دخترم، پدرش را خواستند تا بفهمند جریان چیست؟ که حسابی تنبیه شد؛ اما کم کم یاد گرفت خودش نباشد و شروع کرد به خود سانسوری. از بازی های پسرانه خوشش نمی آمد و همیشه گوشه ای تنها می نشست و با خودش فکر و خیال می کرد. آرزو داشت کاش می توانست مثل آرزو به مدرسه دخترانه برود و با آنها بتواند بازی کند. چقدر آن روزها دلش لی لی و عمو زنجیر باف می خواست. بازی هایی که در مدرسه پسرانه نمی دید.
آرش را از همان روزها می شناخت. زنگ تفریح ها می آمد سراغش. با اینکه از دو کلاس جدا بودند؛ ولی برای هم دوستان خوبی شدند و رضا هم رغبت بیشتری داشت تا به مدرسه برود. او تنها کسی بود که وقتی از آرزوهایش برایش می گفت، مسخره اش نمی کرد و در عالم بچگی برایش دل می سوزاند و دلداری اش می داد. «غصه نخور شاید تو هم یه روزی دختر شدی من برات دعا می کنم.»
چه روزهایی با هم داشتند. از فکر و خیال گذشته و خاطرات بدی که داشت کلافه شد. به ساعتش نگاه کرد از دوازده گذشته بود. دلش به حال لیلا سوخت. بی انصافی بود بیشتر تنهایش بگذارد. سلانه سلانه رفت و به سختی توانست تاکسی پیدا کند.
***
آهسته کلید را به در انداخت. چراغ ها خاموش بودند؛ ولی صدای لیلا می آمد. «رضا تویی؟»
دستش را به دیوار کشید و کلید برق را زد. لیلا که روی مبل دراز کشیده بود، نشست و چشمانش را مالید. احساس عذاب وجدان رضا را اذیت می کرد؛ ولی سعی می کرد به روی خودش نیاورد.
«نخوابیدی؟»
چشمان لیلا سرخ و پف کرده بود.
«نه. چرا گوشیت رو جواب نمی دی؟ سر شب تا حالا مردم از نگرانی!»
رضا زیر لب گفت:
«معذرت می خوام لیلا. حالم خوب نیست ازت می خوام در کم کنی!»
لیلا هم زیر لب جواب داد: «پنج ساله دارم درکت می کنم. کاش یک وقتی بشه که تو هم درکم کنی.»
این را گفت، بلند شد و به طرف آشپزخانه رفت. رضا به او حق می داد.
«من که تو رو راحت گذاشتم هر کار دوست داری کنی.»
لیلا با لیوانی آب و موهایی آشفته برگشت. صدایش خش دار شده بود. «این، یعنی درک کردن؟ تو نمی دونی من کی می رم کی میام. طی روز اگر بهت زنگ نزنم، تلفن نمی کنی بفهمی مردم یا زنده. خوش حال باشم یا ناراحت برات فرقی نمی کنه. هیچ وقت ازم پرسیدی چه مرگمه. بله من رو راحت گذاشتی؛ اما به خاطر خودت، نه به خاطر من! راحتم گذاشتی تا به پروپات نپیچم. آخه تو که این قدر بی حوصله و بی حال بودی، تو که حوصله یکی دیگه رو نداشتی واسه چی زن گرفتی؟»
«ببین لیلا! الان نمی تونم یک چیزایی رو بهت بگم؛ اما خیلی زود با هم صحبت می کنیم. این بار واقعاً باید من رو درک کنی!»
این را گفت، منتظر نماند، به اتاق رفت و خزید زیر پتو. نمی دانست آینده برایش چه خوابی دیده است و مردد بود باید چه کار کند. به خودش فکر کند و بقیه عمرش مثل یک پروانه رها زندگی کند یا به خاطر لیلا در پیله اش بماند و تحمل کند؛ ولی لیلا این طوری باز هم اذیت می شد. شاید نبودن یک شوهر بی خاصیت مثل او خیلی بهتر از بودن و بد بودنش بود. دلش می خواست برای یک بار هم شده خودخواه عالم باشد و آن طور که می خواهد زندگی کند. می خواست خود واقعی اش باشد و این همه آرزو و حسرت را در دلش نکشد. بیست و هفت سال تمام، یعنی از وقتی که خودش را شناخته بود؛ فقط حسرت زندگی دیگران را داشت. حسرت حداقل های زندگی! حس می کرد خودش را نمی شناسد. گیج شده بود. دیگران او را با جسمی می شناختند؛ ولی او دایماً با روحش درگیر بود. تناقض میان جسم و روحش هر لحظه با او بود و مدام هم بیشتر می شد. یاد صحبت های دکتر افتاده بود. «آخه تو که حدس زده بودی مشکل داری، چرا سریع تصمیم به ازدواج گرفتی؟ الان اذیت نمی شی؟»
«دکتر، من تصمیم نگرفتم. تا به خانواده ام گفتم مشکلم چیه، گفتن زن بگیری درست می شی. تا بیام بفهمم چی شد، پای یه نفر دیگه رو هم به زندگی من باز کردن. اذیت چیه؟ من دارم هر لحظه داغون می شم. از طرفی هم به خاطر همسرم عذاب وجدان دارم.»
دکتر سری تکان داده بود و نچ نچی کرده بود: «اینم از قشر تحصیل کرده جامعه. من نمی فهمم آخه مگه ازدواج قرصه که هرکسی هر مشکلی داره می گن ازدواج کن درست می شی! نه تنها گاهی درست نمی شه؛ بلکه دو سه تا خانواده درگیر می شن. تو باید تکلیفت رو با خودت روشن کنی. یا باید همین طوری که تا حالا زندگی کردی ادامه بدی و کنار بیای یا تصمیم جدی بگیری و اون طوری که دلت می خواد زندگی کنی. خوب برو فکرات رو بکن. من خیلی ها رو هم می شناسم که همین طور ادامه دادن.»
«به زبون راحته؛ ولی وقتی من دارم هر لحظه زجر می کشم، وقتی نمی تونم حتی جلوی آینه برم، چطور ادامه بدم؟ معلوم نیست چند سال دیگه زنده باشم. شاید خدا خواست و من چهل سال دیگه عمر کردم. آخه اون زندگی به چه دردی می خوره؟ یک عمر هر حسی داشتم توی خودم کشتم و نذاشتم کسی چیزی بفهمه. الان دیگه واسم سخت شده می دونم جامعه درک درستی از این مشکل نداره؛ ولی آخه منم چاره ای ندارم.»
دکتر خودکارش را در دست چرخاند: «باشه پس برو خوب فکرات رو بکن، تمام جوانب رو هم در نظر بگیر! ولی باید بدونی راه سختیه خیلی چیزا رو باید تحمل کنی!»
تا صبح از این دنده به آن دنده چرخید و مغزش از فکرهای عجیب و غریب پر و خالی شد. خودش را به خواب زده بود؛ ولی حس می کرد لیلا بیدار است؛ چون گاهی صدای فین فینش را می شنید و دلش برایش می سوخت. دختر بیچاره حسابی پاسوز او شده بود. وای اگر عمو می فهمید. تازه مصیب اصلی آن موقع بود. فکر کرد شاید اگه به خودش بگم شرایط بهتر بشه. لیلا منطقیه. تا حالا که من هر طوری بودم باهام کنار اومده، اینم روش، ولی آخه بهش چی بگم؟ اصلاً چطوری بگم که کمتر اذیت بشه.
باز هم خانواده اش را مقصر می دانست؛ البته خودش هم بی تقصیر نبود. نباید زیر بار ازدواج می رفت. یاد آن روزها که می افتاد به کلی اعصابش بهم می ریخت. چند روزی پدر و مادرش سرسنگین بودند و بالاخره چند روز بعد وقتی از دانشگاه برگشت، مادرش گفته بود: «برو یه دوش بگیر. بعدش هم اون لباس هایی که برات آماده کردم بپوش. می ریم خونه عمو داوود.»
«چه خبره؟ مهمونیه؟»
«نه. بابات قرار گذاشته. می ریم خواستگاری واسه لیلا.»
آن لحظه دلش می خواست می مرد. چشمانش گشاد شده بود.
«چی؟ شما بدون اینکه با من هماهنگ کنید قرار گذاشتین؟ پس من اینجا چی کاره ام؟»
«صدات رو واسه من بلند نکن! پسر نباید زیاد عزب بمونه!»
«مامان زیاد کدومه؟ من تازه بیست و دو سالم شده!»
بعد هم لج کرده بود.
«من نمیام. خودتون قرار گذاشتید خودتون هم برید!»
مادرش عصبانی شد.
«یعنی چی؟ پس بگیم رضا کجاست؟»
«من نمی دونم. باید از قبل فکرش رو می کردید!»
«رضا لج نکن! بابات بیاد شر می شه! مثل بچه آدم برو حاضر شو!»
«همین که گفتم. نمیام!»
«آخه بچه جون، جواب عمو و زن عمو روچی بدیم؟»
«هر کی قرار گذاشته خودش جواب بده!»
دیگر معطل نکرده بود تا مبادا علی و پدرش برسند. از خانه بیرون زده بود و جواب تماس های پشت سر همه شان را هم نداده بود. امیدوار بود قرار کنسل شده باشد. آنها هم بهانه ای جور کنند تا نرفتنشان توجیه شود. ساعت نُه بود که وارد کوچه شان شد. چراغ های خانه خاموش بود. آرام داخل رفت و بدون اینکه لباس عوض کند داخل تختوابش رفت. مدام فکر می کرد که بعد برگشتن پدر و مادرش چه اتفاقی می افتد. خودش را سرزنش می کرد که ای کاش بهشان نگفته بود که چه مشکلی دارد. این طوری آنها هم به صرافت زن گرفتن برایش نمی افتادند. به خودش دلداری می داد که حتماً وقتی آنها ببینند پسرشان تا این حد مخالف است که برای خواستگاری هم نرفته، کوتاه می آیند و بالاخره راحتش می گذارند؛ اما همه چیز با تصوراتش فرق می کرد. چشمانش داشت گرم می شد که صدای ماشین حاجی را شنید و بعد فوری مادرش به اتاقش آمد. معلوم بود حسابی عصبانی شده.
«رضا، پاشو بیا بابات کارت داره.»
«خوابم میاد.»
چراغ اتاق روشن شد و پتو از رویش کنار رفت. مادرش همیشه این طور بیدارش می کرد. حرص درآورترین روش ممکن!
«خواب همیشه هست. پاشو ببینم!»
تازه ترس به جان رضا افتاد و رنگش پرید. عجب گرفتاری شده بود. او می گفت من مرد نیستم، حالا برایش می خواستند زن بگیرند؟

مهتا

صدای سوهان برقی اعصابش را خرد کرده بود. موسیقی بلند، سر و صداهای سالن هم حواسش را از این صدا پرت نمی کرد. هر بار همین بود. تا این دختر جوان که هر بار خودش را به شکلی درمی آورد، کارش را تمام کند، کلافه می شد و سرش درد می گرفت. یک وری نشسته بود و دستانش را روی پارچه سفیدی گذاشته بود که حالا به هزار رنگ در آمده بود و کلی لکه های ریز و درشت رنگی رویش چکیده بود. طناز هم هر ازگاهی می آمد و کلاه پلاستیکی روی سرش را کمی کنار می زد و ژست این کاره بودن می گرفت.
«هنوز یه کم دیگه کار داره.»
مهتا سرش را چرخاند.
«مثل اون دفعه نسوزه طناز جون!»
فهمید جمله اش زیاد به طناز خوش نیامده؛ چون ابرو بالا انداخت و دسته ایش را در هوا تکان داد.
«عزیزم! اون بار هم بی دقتی خودت بود! سرمون شلوغ بود باید خودت حواست به تایمت می بود.»
عزیزمش را طوری گفته بود که حکم فحش داشت و مهتا مورمورش شد.
طناز بدون کلام دیگری روی پاشنه پا چرخید و با صندل های بندی قرمزش به آن طرف سالن رفت و بلند گفت: «سمیرا، بدو سر خانم ملکی رو بشور!»
خانم ملکی زن مسن، اما خوش تیپی بود و می گفتند همسرش صراف است. قیافه خشک و جدی داشت و به شدت احترام برانگیز بود. از آن طرف سالن دختر جوان و تپلی خودش را به خانم ملکی رساند، لبخند زد و مشغول شستن موهایش شد. صدای سوهان برقی که قطع شد مهتا سرش را طرف دستانش چرخاند. از یک جا نشستن بی حوصله شده بود و دلش می خواست زودتر کارش تمام شود و برود. از طرفی هم شکمش به قار و قور افتاده بود و تحمل گرسنگی نداشت. دختر ناخن کار که معمولاً ساکت بود پرسید: «طرحتون رو انتخاب کردین؟»
مهتا دوباره به آن ناخن های مصنوعی طراحی شده که روی یک صفحه تلقی دایره ای چسبانده شده بودند، نگاه کرد.
«فکر کنم این ساده خوبه.»
به طرح سفید و کرم رنگ اشاره کرد و دختر سرش را تکان داد و مشغول شد. مشخص بود ذهنش درگیر است و حواسش این ورها نیست. مهتا طاقت نیاورد و پرسید: «مژده جون، امروز بی حوصله ای. چی شده؟»
مژده لبخند کجی زد.
«آره زیاد روبه راه نیستم. دو هفته دیگه عروسیمه هنوز نتونستیم خونه پیدا کنیم.»
مهتا دلش گرفت. نمی دانست برای دلداری چه جمله ای بگوید.
«خدا بزرگه! غصه نخور!»
بعد کمی شوخی کرد تا مژده را سرحال کند؛ اما می دانست که فایده ای ندارد. مژده کار یک دست را که تمام کرد، پنکه کوچک روی میزش را روشن کرد، جهتش را طرف دست چپ مهتا تنظیم کرد، کار دست بعدی را شروع کرد و هر از گاهی جمله ای هم می گفت: «تازه اینجا می گن ارزون تر از تهرانه؛ ولی کو؟ با این پولی که ما داریم فقط بهمون زیرزمین یا انباری می دن!»
«هیچ کسی از اول صاحب خونه نبوده بالاخره اول زندگی مشکلات هست دیگه.»
مژده سر تکان داد و آه کشید؛ یعنی خیلی ها هم از اول همه چی داشتن.
مژده ناخن آخر را که تمام کرد، لاک ها را به قفسه پشت سرش برگرداند.
«مبارک باشه. واسه ترمیم زیاد دیر نیا! همون دو هفته خوبه!»
«باشه.»
به طرح ناخن هایش نگاه کرد. جزء انگشت حلقه که طرح باربر ی قشنگی داشت، بقیه ساده بودند.
کمی انگشتانش را جلوی پنکه تکان داد و بلند شد.
«طناز جون، بسه یا بمونه؟»
دستانش را بالا گرفته بود تا کاملاً خشک بشود. طناز از گوشه کلاه چند تار موی رنگ شده را بیرون کشید و انگار بخواهد آپلو هوا کند با دقت وارسی کرد.
«نه، بسه!»
دوباره سمیرا را صدا زد و مهتا رفت جلوی صندلی سرشویی نشست. ساعت از سه گذشته بود و از گرسنگی سرش درد می کرد.
سمیرا فس فس کنان، درحالی که گوشه لپش پر بود، به طرفش آمد و همان طور که قورتش می داد، کلاه را از سر مهتا برداشت و شروع کرد به سوالاتی که مهتا هیچ حوصله جواب دادن بهشان را نداشت.
«مهتا جون، ماه قبل اون همه طول کشید موهاتون رنگ باز کنه، به اون قشنگی شده بود؛ چرا باز تیره کردی؟»
«تنوع خوبه.»
«آخه دکلره پدر مو رو درمیاره. کاش می ذاشتی چند وقت بمونه حیف بود. می اومدی فقط واسه رنگساژ، نه؟»
مهتا در دل گفت: «خب به تو چه!»

نظرات کاربران درباره کتاب پروانه‌ای در پیله

ویژگی کتابای خانم فصل بهار اینه که از موضوعات ناب و بکر استفاده می کنن و پرداخت رمان ها هم عالیه.
در 2 ماه پیش توسط
ای کاش ی راه ارتباطی با نویسنده بود
در 7 ماه پیش توسط
عالیه این کتاب توصیه می کنم
در 1 سال پیش توسط
واقعا ممنونم از کسایی که به افراد ترنس مثل خود من اهمیت میدن و سعی در اطلاع رسانی دارند
در 2 سال پیش توسط
اولین کتابی که به موضوع افراد تراجنسی(ترنس) و مشکلات آنها پرداخته است.
در 2 سال پیش توسط