فیدیبو نماینده قانونی انتشارات برکه خورشید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب آیینه‌ای در من...

نسخه الکترونیک کتاب آیینه‌ای در من... به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب آیینه‌ای در من...

عجب حرفی می‌زنی! رفتن مگه بهانه می‌خواد!؟ یه جایی خوانده بودم رفتن تنها یک چمدون می‌خواد پر از دلخوری‌های تلنبار شده و دلخوشی‌های انکار شده. اگه نخواهی بمونی با چمدون که سهله بی‌چمدون هم میری...‌یه همچین چیزی...»
و آهی کشید و زمزمه وار ادامه داد «این موندنه که بهانه می‌خواد... یک نگاه گرم، یک فنجون چای، یک آهنگ مشترک و هزار خاطره و حتی...دروغ‌هایی که دوستشون داری»

ادامه...
  • ناشر انتشارات برکه خورشید
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.13 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۸۷ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب آیینه‌ای در من...

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

تنهایی ام، افکارم، روح سرکش و خسته ام اینجا می آسایند.
اینجا منم بی پرده با همه کاستی هایم...
و چه آسوده ام زمانی که خودم را در آیینه درونم می بینم.

برگه های مالیاتی شرکت تمام میزم را پوشانده بود و خیره به متنی که پیش رویم بود غرق فکر و خیال بودم. چقدر احساس خستگی و رکود داشتم. سرم را بلند کردم و به ساعت نگاه کردم. با دیدن عقربه های ساعت روی سه تکان خوردم. سکوت شرکت نشان دهنده ی این بود که همه کارمندها رفته اند. دلم برای سرایدار شرکت سوخت بیچاره او چه گناهی کرده بود که علاف حضور من شده بود. هنوز مقداری از کارم مانده بود اما خسته بودم و مغزم دیگر نمی کشید. دستی به صورتم کشیدم و به خودم گفتم بسه دیگه بقیه ش بمونه برای بعد و در خیال خود را دیدم که شنبه زودتر سر کار حاضر شده ام که تا قبل از جلسه ساعت یازده کار بررسی پرونده ها را تمام کنم. از فکر برنامه تکراری زندگی احساس کسالت کردم و سعی کردم به هیچ چیز فکر نکنم. روی برگه ای نوشتم ناتمام و آن را داخل پوشه گذاشتم و اماده رفتن شدم.
تلفن همراهم را از کیفم در آوردم تا از حالت بی صدا خارج کنم. دو پیام داشتم که یکی تبلیغاتی بود و دیگری از یکی از دوستان دانشگاهی ام که نوشته بود «صبح جمعه دربند خواستی بیایی بگو تا با هم هماهنگ بشیم» به خودم قول داده بودم این جمعه حتی اگه مفت و مجانی هم به جزایر قناری دعوتم کنند از خانه تکان نخورم و تا ظهر در رختخواب باشم برای همین پاسخش منفی ام را برایش فرستادم و از جایم بلند شدم. هنگام رد شدن از جلوی اتاق بایگانی از لای در نیمه باز به داخل نگاه کردم با دیدن صندلی خالی نسرین با خود فکر کردم درچه حال و روزیست! دو ماهی بود که از همسرش جدا شده بود و کار و روحیه اش هم تحت شعاع این مسئله قرار گرفته بود. آهی از سر تاسف کشیدم و همان موقع چشمم به آقای پناهی افتاد که حاضر و اماده جلوی در ورودی شرکت روی صندلی نشسته بود.ازاینکه او را منتظرگذاشته بودم عذر خواهی کردم و پس از خداحافظی از شرکت خارج شدم. ماشینم را صد قدم پایین تر از شرکت در یک کوچه فرعی پارک کرده بودم آنهم با هزار مکافات برای پیدا کردن جای پارک و اینک کلی جای خالی بود. ماشین را از کوچه بیرون آوردم و سر راه جلوی یک گلفروشی پیاده شدم و دقایقی را هم میان عطر و رنگ های چشم نواز گلها گذراندم و با بودجه ی محدودی که برای این کار گذاشته بودم سبد گلی را سفارش دادم.از گلفروشی که بیرون امدم خورشید کم کم به گوشه آسمان نزدیک می شد. سبد گل را روی صندلی جلو گذاشتم و به طرف خانه حرکت کردم. در طول راه هر بار که سرم را می چرخاندم و به سبدگلی که همراهم بود نگاه می کردم احساس خوبی پیدا می کردم بطوریکه حس می کردم تمام خستگی روز از تنم بیرون رفته بدون شک فرکانس مثبت آن بهشت کوچک جلایی به روح و روانم داده بود و مرا از مشغولیت های ذهنی که در طول یک هفته با آن دست به گریبان بودم بیرون آورده بود. به خانه که رسیدم سبد گل را به آقای نوری سرایدار ساختمان سپردم تا برایش جای خنکی پیدا کند و به جای سوار شدن آسانسور دو طبقه را از پله بالا رفتم و با کلید دررا باز کردم. همزمان با ورودم به خانه صدای مادرم را شنیدم که با صدای گوینده تلویزیون درهم ادغام شده بود. کفش غریبه ای جلوی در نبود و این نشان میداد با تلفن حرف می زند. همان لحظه شنیدم که گفت «...کو دل خوش!من اگه اقبال خوبی داشتم این زندگیم نبود. هیچ وقت نفهمیدم چه جور زندگی کردم.»
به نظر می رسید باز هم برای بیان درد دلهای بی پایانش گوش مشتاقی پیدا کرده است. با تاسف سرم را تکان دادم و هنوز در را نبسته بودم که باقی کلامش مرا سر جایم میخکوب کرد
«... کجا راحت شدم. اون یکی که مثلا شوهر کرده دم و ساعت اینجاست و این یکی هم که دیگه همین جور مونده...»
لعنت به سررسیدن های بی موقع! تپش قلبم بالا رفت و مثل مجسمه جلوی در خشک شدم. مانده بودم چه باید کنم که باقی کلامش مانند تیر خلاص اعصابم را نشانه گرفت «...ای بابا! ترو خدا کسی رو می شناسی معرفی کن شاید سر و سامون بگیره..»
بی اختیار در را با صدا بستم تا با دادن خبر ورودم به او مانع از ادامه حرفش شوم.
لحظه ای صدایش قطع شد و شنیدم که گفت «تارا تویی؟»
سعی کردم تلخی احساسم در پاسخم منعکس نشود و جوابش را دادم «بله»
با کمی تاخیر کفش هایم را در آوردم و از راهروی کوتاه منزل گذشتم و وارد نشیمن شدم. تمام حال خوشی را که در طول راه داشتم از دست داده بودم با این حال مثل همیشه سعی در کنترل احساس تلخم داشتم تا مبادا طوری رفتار کنم که متوجه شود حرفهایش را شنیده ام. نمی دانستم مخاطبش کیست که چنین شرح مصیبت و مظلومیتش را به او میدهد. ازپرت حرف زدنش فهمیدم می خواهد به مخاطبش بفهماند که ادامه صحبت دیگر ممکن نیست. سرد و خشک سلام کردم و او نیز با سر جوابم را داد. بدون درنگ وارد اتاقم شدم و دررا پشت سرم بستم و نفسم را که پراز حرص و حرفهای نزده بود بیرون دادم. دقایقی به آن حال بودم تا به خود امدم و کیفم را روی تخت رها کردم و با همان وضع روی لبه آن نشستم و چشمانم را بستم و به خودم تلقین مثبت کردم اما گویا چندان اثر گذار نبود تا بتواند تلخی احساسم را از بین ببرد و فهمیدم فاز احساسم از مثبت برگشته و دیگر نمی توانم آن را به زور به خوردش بدهم. سست و بی اراده آنجا نشسته بودم و می دانستم اگر تا صبح هم همانجا بمانم چیزی عوض نمی شود. روسری را از سرم کشیم و دکمه های مانتویم را باز کردم و لحظاتی بعد با حالی گرفته حوله حمام را برداشتم واز اتاق خارج شدم.
تلفن مادرم تمام شده بود و با دیدن من گفت «تو که تازه میخوای بری حمام! دیر میشه»
از او دلخوربودم و این در لحن کلامم تاثیر گذاشت و به تندی گفتم «چیکار کنم؟ حموم نرم؟»
مشکوک نگاهم کرد و گفت «برو ولی اینقدر دست دست نکن»
و مکثی کرد و ادامه داد «لااقل امروز رو مرخصی می گرفتی»
همانطور که به طرف حمام می رفتم آرامتر از قبل گفتم «آخره ساله مرخصی نمیدن»
وقتی خودم را در آینه رختکن دیدم صورتم مثل کسی که درد می کشید جمع شده بود در آن لحظه من درونم خشمگین بود و در همان محدوده ی ذهنی ام زمین و زمان را به هم می ریخت و این در حالی بود که من بیرونم آرام و غمگین سکوت کرده و به آینه خیره شده بود. کلامی را که ناخواسته شنیده بودم در ذهنم تکرار می شد و غمگینم می کرد با اینکه عادت بد مادرم را می دانستم اما باورم نمی شد من و تابش هم شامل پشت سر گویی های او شده باشیم. ازهمه اوقاتم تلخ بود و بیشتر از همه از فرشته که آخرین ماه سال را برای رفتن به خانه شوهر انتخاب کرده بود و این را هم میدانستم او گناهی در بروز این حس منفور در من ندارد. برای مهار تلخی احساسم چشمانم را بستم وشیر آب را باز کردم.صدای شر شر آب غالب بر هیاهوی مغزم شد و از سکوت یکباره ای که در حفره سرم ایجاد شده بود احساس آرامش کردم و زیر لب تکرار کردم «همه چی خوبه! بهتر از این نمیشه!»
از حمام که بیرون امدم مادرم نفس بلندی کشید و گفت «د بجنب دیگه میخوای دیر برسیم فکر کنن داریم از حسودی داریم دق می کنیم؟»
چیزی در دلم می جوشید. معنی حرفش را فهمیده بودم ولی ناخوداگاه پرسیدم «حسودی به چی؟»
پاسخم را نداد و به جایش گفت «اینا رو که میشناسی منتظر فرصتن پشت آدم صفحه بزارن»
نگاه معنی داری به او انداختم اما چیزی نگفتم زیرا می دانستم از آن وقت هاییست که اگر سکوت نکنم حتما با او بحثم می شود و واقعا دلم نمی خواست برای او و خودم جنگ اعصاب درست کنم و ای کاش او هم این را می فهمید
به طرف اتاقم می رفتم که شنیدم گفت «تو هم بد نیست یه کم بیشتر تو اجتماع باشی و دیگران ببیننت. دیگه داری میشی عین عمه ت ثریا!»
زنی خشمگین در درونم پاسخش را داد «مثل ثریا بشم اما به تو نکشم... بیچاره ثریا!»
ثریا عمه ی کوچکم بود که دختر عموی خودش هم بود. دختر خانه مانده ی بی آزار و افسرده ای که تا مادر بزرگم زنده بود با او زندگی می کرد و پس از فوت مادربزرگم عمویم وکالت اموالش را گرفت و او را هم به خانه خود برد.
به اتاقم رفتم و در را هم پشت سرم بستم. استحمام از سنگینی احساس بدم کاسته بود با این حال هنوز هم آینه ی درونم کدر بود. بار اولی نبود که کلام مادرم چنین برخورنده می شد. نمی دانم چرا حق خود می دانست که هر چه می خواهد بگوید و فکر ناراحتی بقیه را نکند. در حقیقت این حرفها و طعنه ها آنقدر تکرار شده بود که دیگر باعث تعجبم نمی شد با این حال هنوز هم نمی توانستم نسبت به بعضی از حرفهای تلخ و زننده اش بی تفاوت باشم و هر چقدر می خواستم به فهم و شعور خود اقتدا کنم و به یاد بیاورم که من به اصطلاح تحصیل کرده نباید هر حرفی را شنیده تلقی کنم موفق نمی شدم و در آخر به این نتیجه رسیدم گاهی بعضی چیزها فرای یادگرفته هاست و سنخیت بعضی چیزهای هر چند غلط با گوشت و استخوان چنان درهم ادغام شده که به یک باور تبدیل می شود تا آن باور غلط هست تلقینات مثبت راهی به درون و اعمال تغییر ندارند.
برای انتخاب لباس کمد را باز کردم و نگاهی به لباسهایم انداختم. اغلب آنها به رنگ تیره بود و از این همه تیرگی دلم گرفت. دربین آنهمه تیرگی لباس سرخابی رنگی که تابش از کیش برایم خریده بود به چشمم امد. دست بردم و آن را بیرون کشیدم و روی تخت انداختم و جلوی آینه رفتم تا موهایم را خشک کنم. هنوز هم چهره ام خسته و درهم بود. به یاد توصیه ای افتادم که در یکی از کتابهای روانشناسی خوانده بودم و برای تغییر حالم به خودم لبخند زدم. قوس لبانم با نگاه غمگین و ابروان گره خورده ام تناقض داشت. ابروانم را صاف کردم و با خود زمزمه کردم «صبر کن دیگه چیزی نمونده از دست هر چی که اذیتت میکنه خلاص بشی!»
و در همان حال به حرفی که می زدم اطمینان نداشتم. یعنی رفتن تنها چاره ی کار بود!؟ ذهنم پاسخی نداشت و بهتر بود وقت دیگری به این مسئله فکر کنم. موهای رها شده دورم را با دست جمع کردم تا خودم را بهتر ببینم. چهره ام بدون آرایش هم خوب به نظر می رسید. زیبایی خیره کننده ای نداشتم اما تجربه نشان داده بود که اگر بخواهم می توانم به چشم خیلی ها بیایم اما برایم همیشه این سوال بود که چرا به چشم کسانی که دلم می خواست نیامدم و یا چرا تنهاکسانی مرا کشف می کردند که دوستشان نداشتم!در حین کاویدن چهره ام خطوط کمرنگی را دیدم که کنار چشمانم رد انداخته بودند. با انگشت اشاره پوستم را کشیدم و با خود فکر کردم تا این شکستگی ها عمیق تر نشده باید هر چه زودتر فکری به حالشان کنم. موهایم را دورم رها کردم و از خود پرسیدم تا کی می شود پشت نقاب طراوت پنهان شد!.
صدای تک زنگ موبایل مرا از فکر و خیال بیرون آورد. گوشی تلفنم روی میز آینه بود با دیدن نام «سروش» باخود فکر کردم فقط همینو کم داشتم که این احساس گند تکمیل بشه. اول نمی خواستم پیام را بخوانم اما کنجکاوتر از آن بودم که بتوانم احساسم را کنترل کنم برای همین گوشی را برداشتم و پیام را باز کردم نوشته بود «وقتی تاریخ انقضات تمام بشه از کال تبدیل میشی به میس کال...»
همین طوری هم حال و حوصله درست و حسابی نداشتم و این پیام بار دلتنگی را به آن اضافه کرد. مانند معتادی که پس از تصمیم به ترک با مواد روبرو می شود من نیز وسوسه شنیدن صدایش را پیدا کرده بودم یک لحظه دستم رفت روی دکمه بازگشت پیام تا جوابش را بدهم اما بلافاصله منصرف شدم. در ذهنم تمام شرط و شروطی را که برای خودم گذاشته بودم به یاد آوردم. دیگر نباید وا میدادم باید سر تصمیمم می ماندم و تا دیر نشده نقطه ی آخر این آشنایی کشدار را می گذاشتم دیگر نمی خواستم یک دلگرمی باشم به خصوص با تفکری که او از این رابطه داشت و من احمقانه خیالی دیگر میکردم و بعد خودم را به خاطر این کج فهمی تنبیه کردم و تنبیهم ریاضتی بودکه به خودم دادم و او هم از این رنج بهره مند شد هر چند که وقتی خوب فکر می کنم او مقصر نبود و این من بودم که با عینک توهم واقعیت ها را وارونه دیدم. تلفن را روی میز آرایش گذاشتم همان موقع صدای مادرم را شنیدم که مرا می خواند و می خواست بداند سفارش گل داده ام یا نه که با یک کلام خیالش را راحت کردم. با شنیدن مجدد صدای زنگ تلفنم تکان خوردم. باز هم سروش بود که پیام داده بود و نوشته بود «تارا؟»
هر وقت دلتنگ بود اینطور صدایم می کرد. شاید فکر می کرد نمی توانم به شنیدن صدایش بی تفاوت باشم و در پاسخش می نویسم «جانم»
در میان کشمکش عقل و احساس گیر افتاده بودم. عقلم او را مناسب نمی دید و احساسی که هنوز هم او را دوست داشت با اینکه می دانست آینده مشترکی بینمان نیست با این حال نمی توانستم حضورش را از زندگی ام حذف کنم. با اینکه جوابش را نمیدادم اما به امدن گاه به گاه پیام هایش دلخوش بودم و هر تماس از دست رفته ای که روی گوشی ام می نشست چون مرحمی غرور شکسته ام را التیام میداد. در حقیقت از اینکه او هم به راحتی نمی توانست مرا فراموش کند و برای از دست نرفتن این رابطه تلاش می کرد دلم آرام می شد اما چه فایده این دل آرامی مثل مسکنی بود که روی دردی ریشه ای گذاشته شود تا فقط تسکینش دهد. دستی به موهای نیمه خیسم کشیدم و سعی کردم به چیز دیگری فکر کنم که بار فکری ام را کم کند اما با به یاد آوردن عروسی فرشته دلهره ای مبهم به جانم افتاد. من و فرشته تقریبا هم سن و سال بودیم ودر بین دختران و پسران ازدواج کرده ی فامیل تنها من و او بودیم که به قول بقیه هنوز دم به تله نداده بودیم البته این تعاریف همه تعارفی بود و این راخودمان هم می دانستیم واینک پس از ازدواج فرشته تنها دختر مجرد مانده فامیل آن هم بعد از عمه ثریا تنها من بودم و این تنها بودن اصلا حس خوبی نبود به خصوص پس از شنیدن حرفهای امروز مادرم که برچسب ماندگی را با قاطعیت بر من زده بود و حتی به کسی که با او تلفنی صحبت می کرد و آخرش هم نفهمیدم که بود و تا چه حد ما را می شناخت خواسته بود تا کسی را برایم پیدا کند تا بلکه من به سر و سامان برسم و او آسوده شود. مفهوم بی سرو سامانی بدجور اعصابم را می خراشید. هر چقدر فکر می کردم حضور من برای مادرم چه آزار و اذیتی می تواند داشته باشد به نتیجه قطعی نمی رسیدم آنهم در حالی که سنگینی بار زندگی و کارهای منزل اغلب روی دوش من بود و اگر یک روز خانه نبودم یا برای خودم وقت می گذاشتم تا چند روز غر زدن ها و گله هایش تمام نمی شد. خیلی سعی می کردم او را با این اخلاق نچسب و ناراحت کننده اش دوست داشته باشم اما گاهی واقعا دوست داشتنی نبود و این همان چیزی بود که بارها از پدرم شنیده بودم و بدون شک او هم از دست حرفهای مادرم به ستوه امده بود که قید دو فرزند و قدمت یک زندگی بیست و دو سه ساله و حتی حرمت فامیلی را زد و رفت.

نظرات کاربران درباره کتاب آیینه‌ای در من...

داستانی که می‌تونست جالب‌تر نوشته بشه. نثر و داستان‌گویی ضعیفی داشت.
در 1 سال پیش توسط
همه داستان درباره اتفاقاتی بود که تو مهاجرت غیر قانونی پیش میاد مث فیلمهای تکراری همش درد و رنج اصلا یه فصل کامل عاشقی نداشت از این نویسنده توقع بیشتری داشتم حیف وقت....
در 2 سال پیش توسط
هر چند رنج و سختی های مهاجران غیرقانونی و به ویژه زنان بسیار تلطیف شده بود و داستان با عاقبت خوش پایان می یافت، اما خواندن آن به تمام دختران جوان قویا توصیه می شود.
در 2 سال پیش توسط