فیدیبو نماینده قانونی نشر بیدگل و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب روسمرسهولم

کتاب روسمرسهولم

نسخه الکترونیک کتاب روسمرسهولم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب روسمرسهولم

روسمرسهولم، ایبسن برای ایجاد تنشِ بین زندگی و مرگ و حال و گذشته، علاوه بر زمینه‌چینی‌هایی که با صحنه‌پردازی و گفت‌و‌شنود می‌کند، از ترفندهای دیگری نیز بهره می‌گیرد. او تقریباً بی‌مقدمه، به صورت مبهم و غیرمستقیم، نماد اسب سفید را که بی‌صدا و به‌سرعت در تاریکی می‌گذرد به میان می‌کشد. حضور اسب سفید، همانند بئاته، دائماً در روسمرسهولم حس می‌شود و در پایانِ هر پرده نیز به آن اشاره می‌شود. چرا؟ این شبح در نمایشنامه یادآور چه مفهومی است؟ در ابتدا عنوان نمایشنامۀ روسمرسهولم، اسب‌های سفید بود. ایبسن برای تغییر آن احتمالاً چه دلایلی داشته است؟

ادامه...
  • ناشر نشر بیدگل
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.72 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب روسمرسهولم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مجموعه نمایشنامه های بیدگل

مجموعه نمایشنامه های بیدگل، مجموعه ای منحصر به فرد از نمایشنامه هایی است که یا تا به حال به فارسی ترجمه نشده اند، و یا ترجمه مجددی از نمایشنامه هایی خواهد بود که از هر جهت لزوم ترجمه مجدد آن ها حس می گردد. این مجموعه تا حد امکان می کوشد تا تاکید خود را به جای ادبیات متن نمایشی، بر ویژگی اجرایی آن بگذارد و بدین ترتیب به نیازهای اجرایی متون نمایشی پاسخ گوید.
معرفی جهان های متفاوت نمایشی، از اهداف اصلی این مجموعه خواهد بود؛ جهان هایی که تا به حال برای خوانندگان فارسی ناگشوده مانده اند یا سیاست های فرهنگی خاص، مانع از گشوده شدن آن ها شده است . این مجموعه برای اینکه حداکثر آثار نمایشی را پوشش دهد، خود به حوزه های کوچک تر زیر تقسیم شده است:کلاسیک ها، کلاسیک های مدرن، امریکای لاتین، بعد از هزاره، تک پرده ای ها، چشم انداز شرق، نمایشنامه های ایرانی، نمایشنامه های امریکایی، نمایشنامه های اروپایی. برای درک بهتر خواننده از دنیای نویسنده و متن او، هر نمایشنامه با یک مقاله یا نقد همراه خواهد شد.

دبیر مجموعه
علی اکبر علیزاد

درباره روسمرسهولم

یکی از اولین و پرمخاطره ترین مسائلی که نمایشنامه نویس با آن مواجه است، آغاز یا زمینه چینی نمایشنامه است. در مقایسه با او، رمان نویس چنین مشکلی ندارد: رمان نویس می تواند طرح داستان را آن قدر زود شروع کند که خواننده بتواند مجموعه حقایق لازم را در ذهن خود سامان دهد، یا در مناسب ترین مقطع داستانش به روایت حوادث گذشته بپردازد. نمایشنامه نویس چنین آزادیِ عملی ندارد؛ موقعیت نمایشنامه او باید بلافاصله تکوین پیدا کند و تماشاگر، در همان حالی که عمل کاملاً جریان دارد، باید به خوبی از زمینه قبلی آگاه شود. روش های سنتی نمایشی مثل زنِ پیشخدمتی که در حالِ گردگیری وسایل خانه با خود حرف می زند، یا پیشخدمتی که در مکالمه ای تلفنی زمینه چینی نمایش را به تفصیل برملا می کند، صرفاً دو نمونه از تله هایی اند که ممکن است نمایشنامه نویس بی تجربه اسیر آن ها شود.
مشکل ایبسن پیچیده تر است، زیرا او نمایشنامه ای بر اساس کشف و تفسیر نوشته که در آن، رخداد کم اما سراسر حالت، انگیزه و نگرش محض است. روسمرسهولم نمایشنامه ای است که در آن چیزی رخ نمی دهد، اما مسائل بسیاری آشکار می شود. آنچه هم اتفاق می افتد، بیش از آنکه روی صحنه رخ دهد، در فکر و ذهن اشخاصِ بازی روی می دهد. تنها ماجرای حائز اهمیت (خودکشی روسمر و ربکا)، به روش نمایش تراژدی یونان، بیرون از صحنه اتفاق می افتد. مواجهه آنان با گذشته شان درست هم زمان با کشف گذشته و خود، آن ها را نابود می کند.
اگر انسان چشم هایش را ببندد و به گفت و شنود های پرده اول گوش کند، ممکن است حس کند که در روسمرسهولم کشمکش ها یا سیاسی اند (محافظه کاری در برابر لیبرالیسم)، یا مذهبی اند (دینداری در برابر ارتداد) و یا اجتماعی اند (جامعه در برابر فرد). اما گفت و شنود ها مانند خیلی چیزهای دیگرِ این نمایشنامه، گمراه کننده اند؛ صحنه پردازی و گفت و گو های جزئیِ به ظاهر بی ربط، ابزارِ کار ایبسن برای فراهم کردنِ کشمکش های اخلاقی و روان شناختی اند؛ کشمکش هایی که عمیق تر از برخورد صِرف گذشته و حال اند.
ایبسن از فضای صحنه به عنوان ابزاری برای زمینه چینی استفاده می کند تا به نوعی روش زندگی اشاره کند. او از فضای اتاق نشیمن روسمرسهولم برای ایجاد تنش استفاده می کند. انگار گذشته بر این خانه قدیمی سخت سایه افکنده است. نور آفتاب از لابه لای ردیف درختان بلند و کهن سالِ بیرون، و یا از پس پرده ضخیم پنجره ها نمی تواند به درون نفوذ کند. تصاویر بی روح تبار روسمر از دیوارهای اتاق با سردی به پایین خیره اند. فضا ساکت و گرفته است و به ندرت صدایی برمی خیزد. می گویند حتی روزگای که در روسمرسهولم کودکی بوده، هرگز گریه نمی کرده است. اما ربکا می گوید اینجا کسی هم نمی خندد؛ وضعیتی که به قول خانم هل ست «...به گمونم به اطراف هم سرایت کرده، مثل مرض مُسری». صدای جریان آب آسیاب، که خیلی زود باید مرگی فجیع را تداعی کند، مدام در متن نمایش شنیده می شود. ربکا با مشاهده پرهیز مفرط روسمر از گذر از روی پل، می گوید «مردم روسمرسهولم راحت از مُرده هاشون دل نمی کَنند». از سوی دیگر، تاثیر مثبت ربکا را می توان در شاخه های سرسبز غان و گل های وحشی ای که پیش بخاری را مزین کرده اند مشاهده کرد، که این خود تاکیدی است بر تضاد بین سرزندگی او و دل مردگیِ بِئاته که «نه رنگ و نه بوی گل ها را دوست داشت». ربکا، پس از آنکه متوجه می شود روسمر «در تاریکیِ» ازدواج با بئاته «زرد و پژمرده» شده، به این باور می رسد که وظیفه او در زندگی آن است که سدّ «غم بار و نفوذناپذیر» بین روسمر و آزادی را از بین ببرد و او را با «آفتاب درخشان» آشنا کند.
در روسمرسهولم، ایبسن برای ایجاد تنشِ بین زندگی و مرگ و حال و گذشته، علاوه بر زمینه چینی هایی که با صحنه پردازی و گفت و شنود می کند، از ترفندهای دیگری نیز بهره می گیرد. او تقریباً بی مقدمه، به صورت مبهم و غیرمستقیم، نماد اسب سفید را که بی صدا و به سرعت در تاریکی می گذرد به میان می کشد. حضور اسب سفید، همانند بئاته، دائماً در روسمرسهولم حس می شود و در پایانِ هر پرده نیز به آن اشاره می شود. چرا؟ این شبح در نمایشنامه یادآور چه مفهومی است؟ در ابتدا عنوان نمایشنامه روسمرسهولم، اسب های سفید بود. ایبسن برای تغییر آن احتمالاً چه دلایلی داشته است؟
شگرد پیشگویی، رابطه نزدیکی با زمینه چینی نمایشی دارد. همان طور که زمینه چینی، گذشته را به درون زمان حال می راند، پیشگویی در زمان حال، از آینده خبر می دهد. بله، به راحتی می توان دریافت که نماد اسب سفید این هدف را بر کرسی می نشاند، اما به همان راحتی نیز ممکن است یکی از اثاث های ظاهراً بی اهمیت صحنه را نادیده بگیریم (شال سفید بلندی که ربکا در پرده اول و سوم مشغولِ بافتن آن است و قبل از پرده چهارم آن را تمام می کند). در آغاز و پایانِ پرده اول، وقتی ایبسن سخن اسب سفید را پیش می کشد، به کنایه توجه ما را به شال سفید ربکا جلب می کند. او شال را به اتاقش می برد و، متاثر از نگرانی های فزاینده، تا دم دمه های صبح بیدار می مانَد. شال بافتن او در پرده سوم، شگرد ایبسن برای مشغول کردنِ صِرف هنرپیشه بر صحنه نیست. ربکا صبح روز مرگش به سرعت شال را آماده می کند، و در پرده چهارم، شالِ آماده پیش چشم ما روی نیمکت افتاده است تا اینکه در پایانِ نمایش، او برای اولین و آخرین بار، آن را چون کفنی بر تن می کشد. در یکی از پیش نویس های اولیه، وقتی هل ست، ربکا را می بیند که به سوی پل می رود، فریاد می کشد: «پناه بر خدا! اون چیه؟... اسب سفید!». در متن نهایی، اما، فریاد او «پناه بر خدا! اون چیز سفید...!» استنتاج ما را به نحو مبهمی بین «اسب» و «شال» به تعلیق درمی آورد و وقتی روح همسر روسمر، ربکا و روسمر را با خود می برد، این دو مفهوم [اسب و شال] یکی می شوند.
آرایش و اسباب صحنه تنها دو تا از شگردهای نمایشی ای است که نمایشنامه نویس در دسترس دارد تا با آن ها زمینه چینی و پیشگویی کند. برای مثال، در پرده اول ببینید چگونه گفت و گو در راستای همین هدف است. ایبسن می کوشد پس زمینه و منش اشخاص بازی را با جملات ساده و صریح بیان نکند. شگفتی و سختیِ روسمرسهولم اما آن است که حتی وقتی انسان شگردهای نمایشی ایبسن و عملکرد آن ها را درک می کند، باز هم زمینه چینی گذشته را واقعاً انکار نمی کند. زبان غیرمستقیم نمایشنامه مجموعه متجانس و قابل درکی از عینیات به وجود نیاورده است. انسان هرچه عمیق تر در نمایشنامه سیر می کند، سوالات گیج کننده بیشتری مطرح می شود. برای مثال، بئاته را در نظر بگیرید. اگر چه او یک سال قبل از آغاز ماجرای نمایش مُرده است، شخصیتش و تسلطش بر زندگی ساکنان روسمرسهولم از همان دم که پرده بالا می رود (از هنگامی که ربکا متوجه می شود که روسمر از عبور از روی پل سخت پرهیز می کند)، تا وقتی پرده می افتد (تا هنگامی که هل ست از سرِ درد فریاد می زند «روح اون خدابیامرز هر دوشون رو بُرد»)، شدیداً حس می شود. با این حال، بئاته هرگز بر صحنه نمی آید. او فقط در یاد ها، نظریات و تلقیات دیگران وجود دارد. ما با او تنها از دید دیگران آشنا می شویم؛ اما چهره های نمایشنامه درباره بئاته نظر متفاوتی دارند. به علاوه، حتی تلقیات شوهرش از او در طی نمایش دستخوش تجدیدنظر و تغییر می شود. شناختمان زمانی عمیق تر می شود که مجبور می شویم برداشت های اولیه مان را که از زمینه چینی حاصل شده است تعدیل و دوباره ارز یابی کنیم. آیا بئاته دیوانه بود؟ چرا به مورتنسگار نامه نوشت؟ آیا او واقعاً عشقی عنان گسیخته و وحشی داشت؟ بئاته چگونه بیشتر از خودِ روسمر از شک مذهبی او و رابطه اش با ربکا آگاه بود؟ با توجه به اینکه اظهارات خویشاوندان و دوستان بئاته در مورد او غالباً متناقض، مغرضانه یا مخدوش است، چطور می توانیم قضاوت کنیم که او چگونه آدمی بوده است؟ بی درنگ روشن می شود که زمینه چینی ایبسن نه تنها منش بئاته، بلکه منش آشنایان او را نیز آشکار می کند، زیرا آن ها غالباً با ذکر از او دست خودشان را رو می کنند.
بنابراین، زمینه چینی ایبسن اموری را که در گذشته رخ داده اند پیش نمی کشد، بلکه تنها احتمالات را مطرح می کند: ابهامات، طفره روی ها، لفاظی ها، فریب کاری ها و خودفریبی ها. در دنیای روسمرسهولم زمینه چینی چگونه ممکن می شود؟ اولین حرکت ربکا پاسخ این سوال را پیشگویی می کند و سرنخی از رفتار و سلوکی ارائه می دهد که در روسمرسهولم فقط مختص او نیست: «هرازگاهی محتاطانه از میان گُل ها بیرون را می پاید»؛ «خودش را پشت پرده پنهان می کند»؛ «از لابه لای پرده و چارچوب پنجره دزدکی به بیرون می نگرد». در پرده دوم او آشکارا اعتراف می کند که استراق سمع می کرده است. به چه ترتیب هر دو کار خصلت ویژه ربکاست؟ به معنای مجازی کلمه، دیگر چه کسی است که کار دیگران را می پاید و چندان رُک هم نیست که بدان اعتراف کند؟
روسمر مردی است بسیار مسئول با آرمان هایی والا، اما وقتی به قول کرول، «پای مردم و امور واقعی زندگی پیش می آد» آدم خام و ضعیفی است. وقتی ربکا بی رحمانه اهداف والایش را دنبال می کند، از نظر اخلاقی از شیوه های نامشروع استفاده می کند. برندل آرمان خواهی است حساس و می خواره و از این واقعیت که برای بیان افکار آزادی خواهانه اش باید نظم فکری داشته باشد، شدیداً بیزار است. تحسینی که از مورتنسگار برای موفقیت دنیوی اش می کند این واقعیت را پوشیده نمی گذارد که این سردبیر مردی فرصت طلب است که حاضر است اصول را فدای مصلحت کند؛ و کرولِ متعصب، هرچند بر تعصب خود پافشاری می کند، در منش خودش این توان را دارد که در چند موردی که دست بالا را دارد، خیلی پافشاری نکند. ایبسن چگونه هم سنت های روسمرسهولم و هم آرمان های آزادی خواهی روسمر را بیان می کند تا تماشاگر بتواند در مورد آن ها محتاطانه نظری انتقادی بدهد؟
او با پیروی دقیق از سنت نمایشی وحدت های سه گانه زمان، مکان و ماجرا، خود را فقط صرف لحظات سرنوشت ساز رویارویی با مسائل اخلاقی ای می کند که روسمر و ربکا مدت ها از آن طفره رفته اند. گذشته در دل زمان حال تزریق شده است، اما نه به دلیل زمینه چینی نمایشی، بلکه برای مفاهیم اخلاقیِ آن که اینک قهرمان مرد و زن نمایش ناچار از شناخت و رویارویی با آن اند. از چه نظر هر دو در بندِ گذشته اند؟ گذشته شاملِ چیست؟ معضل روسمر این است که با روشن شدن تدریجی گذشته در ذهنش، باید با خودش کنار بیاید. روسمر در اوایل شب اول و در ابتدای نمایش با خوشنودیِ کوته بینانه ای می گوید: «...ما هر دومون می دونیم هر کاری از دستمون بر می اومد در حق اون مریضِ بیچاره کرده یم. موردی برای سرزنش خودمون نمی بینم... اینه که حالا فکر می کنم ذکر بئاته برامون شیرین و آرامش بخشه». همچنان که او صحبت می کند، ایبسن، به کنایه، ربکا را وا می دارد چراغ را روشن کند و بدین وسیله بر کوریِ اخلاقی روسمر تاکید می کند. اما او [تا آنجا] که برای آخرین بار می گوید «من می تونم با قاطعیت بهت اطمینان بدم که در این مورد ما گناهی نداریم. گناه از ذهن پریشون خودشون بود»، بر این شناخت خود اصرار می ورزد. کرول و مورتنسگار چگونه اعتماد ساده لوحانه او را به خودش و دنیایش متزلزل می کنند؟ نامطمئنی و گیجی فزاینده روسمر با سوالات بی شمار و حرف های تکراری اش تشدید می شود: «آره، سر درنمی آرم؛ کاملاً گیج کننده است»؛ «منظور شما رو کاملاً درک نمی کنم»؛ «ولی من سر درنمی آرم».
ظاهراً، ساختار پرده دوم سه صحنه دارد که در هر یک از آن ها آگاهی روسمر به طرز دردناکی گسترش می یابد. در پی صحنه مدیر محافظه کار مدرسه، صحنه روزنامه نگار آزادی خواه می آید، و این پرده با لحظات کاملاً شخصی روسمر با دوست آزاد منش اش [ربکا] پایان می یابد. اما کشمکش فقط جدال سیاسی یا مذهبی، یعنی جدال کرول علیه مورتنسگار نیست، چون کرول و مورتنسگار هر دو از خود تمایل مصلحتی مشترکی بروز می دهند دال بر اینکه حاضرند آرمان های خود را قربانی کنند. توجه ایبسن بیشتر به بحران اخلاقی روسمر معطوف است: یعنی به آگاهی فزاینده او نسبت به این واقعیت که دستش عمیقاً به گناه آلوده است. سوال درهم شکننده ای که پرده دوم را ختم می کند («این... یع... نی... چه؟») تنها متوجه نپذیرفتنِ مرموزانه پیشنهاد ازدواج روسمر از جانب ربکا و نیز تهدید شوم وی به خودکشی نیست، بلکه متوجه حوادث غیرقابل درکِ سرتاسر روز پرده دوم است؛ روزی که شروعش این اظهار روسمر است که پس از خوابی آرام و بی رویا، به یاد نمی آورد که هیچ گاه این چنین سبک بال بوده باشد. در آخرِ این پرده، روسمر در مواجهه با دنیای خود بیش از پیش ناتوان است، زیرا او اینک برای رویارویی با خویشتن ناتوان تر از پیش است.
پرده سوم از آنِ ربکاست. او، همانند روسمر، بسیار کمتر از آنچه خودش فکر می کند درباره خویشتن و نیروهای تاثیرگذارِ روسمرسهولم بر خودش شناخت دارد. به جز صحنه های کوتاهِ آغازین و پایانی این پرده میان هل ست و ربکا، که یادآورِ طرحِ پرده اول است، این پرده همانند پرده دوم همان تقسیمات سه گانه را دارد. چرا ایبسن این نظام ساختاری را در این پرده نیز تکرار می کند؟ در مورد گذشته ربکا چه چیزی آشکار می شود، و او خود چه چیزی را برملا می کند؟ با علم به اینکه هیچ راه گریزی از اعمال گناه آلود گذشته انسان وجود ندارد، روسمر و ربکا آن چیزی را که برای شخص خودشان ارزشمند است نفی می کنند: روسمر وظیفه «به ارمغان آوردنِ آزادی» برای انسان های متعالی را، و ربکا تسلط مقتدرانه ای را که بر روسمر آزموده است. هر دو برای نخستین بار با مسئولیت اخلاقی و شکست خود مواجه می شوند. روسمر سخت می کوشد راه حلی بیابد که این شناخت را کاملاً محو کند: ازدواج با ربکا... «نمی خوام زندگی م رو با مُرده ای که روی دوشم سنگینی می کنه به آخر برسونم. کمکم کن از زیر این بار خلاص بشم ربکا. بیا همه خاطرات رو در آزادی و سعادت و شور غرق کنیم. اون وقت تو تنها همسری می شی که تابه حال داشته م...». چرا ربکا پیشنهاد او را رد می کند؟ وقتی او می گوید اگر روسمر یک بار دیگر از او تقاضای ازدواج کند، «به همون راهی می رم که بئاته رفت»، سخن او معنایی وسیع تر از پیشگویی شوم خودکشی دارد. راه بئاته، گرچه گاه به دیوانگی می مانست، اما از احساس گناه آلود شکست و تسلیم فردی می گذشت، و از آنجا به فنای خود برای آزادی شوهرش منتهی می شد. آیا این شهامت و از خود گذشتگی بود یا دیوانگی؟ برخلاف تلاش های روسمر برای طفره رفتن و گریز، اعتراف ربکا در پایان پرده سوم از صداقتی سرچشمه می گیرد که همیشه رکن قوی منش او نبوده است: «اون وقت ها من این آدمی نبودم که الان در مقابل شما داره اعتراف می کنه». در یک اقدام شجاعانه برای حفظ برائت روسمر، وی را از گناه مرگ بئاته تبرئه می کند و مسئولیت اخلاقی کامل آن را می پذیرد. اما این حرکتِ او عقیم می ماند و روسمر به نیت آشتی با کرول از صحنه بیرون می رود.
در پرده چهارم تنها کاری که باقی مانده این است که ربکا با اعلام انگیزه اش به مبارزه سبعانه با بئاته و نیز ایثارگری آرمان خواهانه اش به نفعِ روسمر («اون کشش سرکش و آتشین و مهارنشدنی...»)، کششی که بئاته یقیناً آن را درک می کرده، اعترافش را تمام کند. اما روسمرسهولم برای ربکا پاداشی واژگون به ارمغان آورده است و اینک تاییدی است بر اولین ذکری که روسمر ساده دلانه از بئاته می کند: «... حس می کنیم انگار اون جزئی از این خونه است.» در ابتدا ربکا فقط از گرفتار بودن روسمر در سنت های روسمرسهولم صحبت می کند (اوه این شک ها و ترس ها و وسواس ها... این ها همه دقیقاً جزئی از سنت خاندان روسمره. این اطراف همه می گند ارواح مُرده ها به شکل اسب سفید به اینجا هجوم می آرن»)، اما در پرده چهارم ربکا اعتراف می کند که تلقی خاندان روسمر از زندگی، اراده او را نیز مسموم کرده و درهم شکسته است. خود ربکا نیز «جزئی از آن خانه» شده است.
اگر روسمر عواطف ربکا را متعالی کرده است، روش زندگی او خوشبختی را، همان طور که در بئاته کشته بود، در ربکا نیز، با به وجود آوردن احساس گناه کشته است. اگر ربکا به اندیشه روسمر جان بخشیده و به خودِ او هدف و جهت داده است، ربکا خود شهامت و قدرت عمل را از دست داده است، تا آنکه برندل، که اینک تجسم شبح گونه آرمان گرایی ورشکسته روسمر است، به نحو رازآمیزی راه حل پیروزمندانه ای از این قرار پیشنهاد می کند: «زنی که او [روسمر] را دوست دارد با طیب خاطر به آشپزخانه برود و انگشت ظریف و زیبایش را قطع کند... از اینجا... درست از بندِ وسط. ایضاً، زنِ عاشق پیشه مذکور... باز هم با طیب خاطر... باید گوش چپ زیبا و بی همانندش را ببُرد». اینجا، همان طور که بئاته نیز می دانست، پای عمل ایثارگرانه ای کاملاً به دور از خودپرستی، یعنی فنای خود، در میان می آید. همان طور که ربکا بئاته را اغوا کرده بود، اینک به همان ترتیب، روسمر مجذوب این فکر شده است و برای آزمایش ربکا، به مزمزه این فکر می پردازد. ربکا با شک به خود نه تنها به کفاره مرگ بئاته به رستگاری می رسد، بلکه ایمان روسمر را نیز با اثبات این مطلب به او بازمی گرداند که «تو دست کم روح یک نفر رو متعالی کرده ی. من رو، مادام که زنده ام»؛ چنین است نحوه صحبت کردن ربکا در ده دقیقه پایان عُمرش. او ازدواجی را که یک بار، چون به راهی که بئاته رفت منجر می شد، رد کرده بود اینک می پذیرد. ربکا و روسمر، دست در دست یکدیگر، مردد، در حالی که هیچ یک از دو دلداده کاملاً به شهامت اقدام قطعی دیگری ایمانی ندارد، به ازدواجی تن می دهند که مرگ است. روسمر می میرد تا رهایی اش را ثابت کند، کاری که پیشتر از این از ربکا انتظار می رفت؛ ربکا به شیوه غیرمسیحی غریبی می میرد: بیشتر بر طبق عرف باستانی اسکاندیناویایی عدالت یا مرگ، «به سنت روسمرسهولم»، تا کفاره گناهش را بپردازد، چیزی که پیشتر از این از روسمر انتظار می رفت. بازی تقدیر کامل می شود. این بازی چه چیزی را ثابت کرده است؟ ربکا می پرسد «این تویی که با من می آی؟ یا منم که با تو می آم؟» و روسمر پاسخی می دهد که بیانگر حقیقت غایی روسمرسهولم است: «هیچ وقت نخواهیم فهمید ربکا». هر یک با عشق دیگری عمیقاً تغییریافته است؛ هر یک بیشتر به منِ قدیمیِ دیگری می ماند، و دستِ بر قضا، جایی که در نهایت زندگیِ آن ها یکی می شود پُلِ روی تنوره آسیاب در لحظه مرگ است.

پال. ام. کوبتا

P. M. Cubeta, “Commentary” in Modern Drama for Analysis (New York: Holt, Rinehart & Winston, 1996). 143-49.



چهره ها

جان روسمر، صاحب روسمرسهولم، کشیش اسبق  - John Rosmer
ربکا وست، ساکن روسمرسهولم  - Rebecca West
آقای کرول، برادر زنِ روسمر  - Mr. Kroll
اولریک برندل -  Ulric Brendel
پتر مورتنسگار  - Peter Mortensgaard
خانم هل ست، پیشخدمت روسمرسهولم  - Mrs. Helset

پرده اول

(اتاق نشیمن روسمرسهولم: جادار، راحت، با حال و هوایی سنتی. سمتِ راستِ جلوی صحنه، یک بخاریِ دیواری سفالی است که با شاخه های غان تازه و گل های وحشی تزیین شده است. کمی بالاتر از آن، دری است. در دیوارِ تهِ صحنه، درِ دو لته ای به هال باز می شود. سمتِ چپِ این دیوار، پنجره ای است و پای آن، سکویی پُر از گل و گیاه. نزدیک بخاری، میز است با نیمکت مبلی و چند صندلی راحتی. تصویر چند کشیش، افسر و مقامات دولتی قدیمی و جدید با لباس رسمی از چهار دیوار اتاق آویخته است. پنجره و درِ منتهی به هال، و همین طور درِ ضلعِ راست بازند. در بیرون، راهی با ردیفِ درختانِ کهن سالِ بلند به ساختمان منتهی می شود. تابستان است و خورشید دارد غروب می کند. ربکا وست روی یکی از صندلی های کنار پنجره نشسته و سرگرم قلاب بافی شال سفید بلندی است که تقریباً رو به اتمام است. گهگاه محتاطانه از میان گل ها بیرون را می پاید. اندکی بعد، خانم هل ست از راست وارد می شود.)

هل ست: دیگه برم کم کم شام رو حاضر کنم خانم؟
ربکا: آره، حاضر کنید. آقای روسمر الان دیگه پیداشون می شه.
هل ست: اونجا که نشسته ید سرد نیست خانم؟
ربکا: چرا، یک کمی، می خواید پنجره رو ببندید.

(هل ست می رود و درِ دو لته را می بندد؛ بعد به سمتِ پنجره می رود.)

هل ست: (قبل از آنکه پنجره را ببندد، به بیرون می نگرد.) اِ، این آقا نیستند که دارند باز از اون طرف می آند؟
ربکا: (به سرعت) از کجا؟ (بلند می شود.) چرا، خودشون اند. (پشت پرده مخفی می شود.) بیا کنار. نباید ما رو ببینند.
هل ست: (از پنجره دور می شود.) فکرش رو بکنید... خانم، دوباره دارند از راهِ آسیاب رفت و شد می کنند.
ربکا: پریروز هم از همین راه اومدند. (از لای پرده و چهارچوب دزدکی به بیرون می نگرد.) بگذار ببینم...
هل ست: دارند از روی پل می آند؟
ربکا: من هم می خوام همین رو بدونم. (پس از لحظه ای) نه، برگشتند. امروز هم می خواند از مسیر بالایی بیاند. (از پنجره دور می شود.) دور می زنند.
هل ست: آخی، آره. حتماً آقا سختشونه از روی پل رد بشند، بعد از اون اتفاق، و...
ربکا: (شالش را جمع می کند.) مردمِ روسمرسهولم راحت از مُرده هاشون دل نمی کَنَند.
هل ست: اگه از من بپرسید خانم، مُرده هاند که دست از سر زنده ها برنمی دارند.
ربکا: (خیره به او) مُرده ها؟
هل ست: انگار مُرده ها نتونند از اون هایی که مونده ند دل بکَنَند.
ربکا: چرا این طور فکر می کنید؟
هل ست: نه والا، جدی می گم. والا اینجا اسب سفیدی در کار نبود، من می دونم.
ربکا: خب، ماجرای این اسب سفید که این همه ازش حرف می زنند چیه خانم هل ست؟
هل ست: اوه، بهتره حرفش رو نزنیم. به هرحال شما که به این جور چیزها اعتقاد ندارید؟
ربکا: شما اعتقاد دارید؟
هل ست: (می رود که پنجره را ببندد.) اوه، نمی خوام مضحکه بشم خانم. (به بیرون می نگرد.) اِ... اون آقا نیستند که باز دارند از راه آسیاب می آند؟
ربکا: (به بیرون می نگرد.) اون آقا؟ اونجا؟ (به سمت پنجره می رود.) اِ، آقای کرول اند!
هل ست: اِ، درسته، آقای کرول اند.
ربکا: بَه، چه عالی؛ دارند می آند دیدنِ ما.
هل ست: یک راست هم دارند از روی پل می آند، می بینید. با وجودی که اون خدابیامرز خواهرش بود. خب خانم، من می رم شام رو حاضر کنم.

(هل ست از راست بیرون می رود. ربکا مدتی کنار پنجره می ایستد؛ بعد سر تکان می دهد و لبخند می زند، و با کسی در بیرون سلام و تعارف می کند. هوا رو به تاریکی می رود.)

ربکا: (به سمت در می رود و با کسی آن سوی درِ سمتِ راست حرف می زند.) اوه، خانم هل ست عزیز، می شه لطفاً برای شام یک چیز مخصوص درست کنید؟ می دونید که آقای کرول چی دوست دارند.
هل ست: (از بیرون) چَشم خانم. ترتیبش رو می دم.
ربکا: (درِ منتهی به هال را باز می کند.) به به، چه عجب! چشممون به جمالِ شما روشن شد آقای کرول عزیز.
کرول: (در هال، عصایش را زمین می گذارد.) ممنونم. مزاحمتون که نیستم؟
ربکا: شما! چه حرف ها، شوخی می فرمایید!
کرول: (وارد می شود.) شما همیشه لطف دارید. روسمر تو اتاقشه؟
ربکا: نه، رفتند بیرون قدم بزنند، ولی دیگه باید برگردند. (به نیمکت اشاره می کند.) خواهش می کنم بفرمایید بنشینید تا بیاند.
کرول: (کلاهش را روی میز می گذارد.) خیلی ممنون. (می نشیند و دور و بر را می نگرد.) بَه بَه، چقدر این اتاق قدیمی رو خوشگل و تر و تمیزش کردید، همه جا پُر از گُله.
ربکا: آقای روسمر دوست دارند دور و برشون پُر از گلِ تر و تازه باشه.
کرول: به گمانم خودتون هم دوست داشته باشید.
ربکا: بله، بوی مطبوعی دارند. تازه تا همین اواخر ناگزیر از این نعمت محروم بودیم.
کرول: مرحوم بئاته از بوی گل خوشش نمی اومد.
ربکا: همین طور از رنگشون، فوراً عصبی می شد...
کرول: بله، یادم هست. (با لحنی شادتر) خب، اینجا اوضاع و احوال چطوره؟
ربکا: اوه، همه چیز طبق معمول آروم و بی سر و صدا می گذره، هر روز مثل روز قبل... شما چطورید؟ خانمتون؟
کرول: اوه، دوشیزه وستِ عزیز، خواهش می کنم از حال و روز من نپرسید؛ تو خانواده ها همیشه یه جای کار می لنگه، خصوصاً در روزگاری مثل روزگار ما.
ربکا: (پس از مکث، روی صندلی راحتی کنار نیمکت می نشیند.) تو تعطیلاتِ مدارس چرا به ما سری نزدید؟
کرول: خب، آدم که نمی تونه مدام مزاحم مردم بشه...
ربکا: اگه بدونید چقدر دلمون براتون تنگ شده بود...
کرول:... و گذشته از این، مدتی هم نبوده م، می دونید که...
ربکا: بله، یکی دو هفته ای. شنیده م وارد سیاست شده ید... تو میتینگ ها شرکت می کنید.
کرول: (با سر تایید می کند.) نظرتون در این مورد چیه، هان؟ فکر نمی کردید سرِ پیری بشم یک آشوبگر سیاسی، درسته؟
ربکا: (لبخند می زند.) شما همیشه به نحوی آشوبگر بودید آقای کرول.
کرول: بله، ممکنه، فقط برای سرگرمی خودم. ولی در آینده جدی تر می شه... هیچ نگاهی به روزنامه چپی می ندازید؟
ربکا: بله آقای کرول. انکار نمی کنم که...
کرول: اوه، دوشیزه وستِ عزیز، این هیچ ایرادی نداره؛ در مورد شما که هیچ ایرادی نداره.
ربکا: بله، من هم همین طور فکر می کنم. من دوست دارم در جریان امور باشم، از وقایع باخبر باشم...
کرول: در هر صورت شما، از اونجایی که زن هستید، بعیده که در مجادلات اجتماعی... یا بهتره بگم در جنگ داخلی... که اینجا شعله ور شده، نقش فعالی داشته باشید. ولی دیده ید این رهبران توده چطور از فرصت استفاده کرده ند و به من می تازند و با چه وقاحتی بد و بی راه نثارم می کنند؟
ربکا: بله، ولی فکر کنم شما هم به همون اندازه تلافی کرده ید.
کرول: بله من هم کرده م، اقرار می کنم. حالا دیگه اون روم بالا اومده، عنقریب خواهند دید که من از اون هایی نیستم که به سادگی تسلیم بشم... (موضوع را درز می گیرد.) خب، دیگه کافیه... بهتره دمِ غروبی از این حرف های ناخوشایند نزنیم.
ربکا: باشه، هرطور میل شماست دکتر کرول.
کرول: عوضش شما بگید ببینم، اوضاع شما اینجا چطوره، تنهایی، بعد از فوت مرحوم بئاته...؟
ربکا: اوه، وضعم خوبه، ممنونم. البته، بعد از رفتن اون مرحوم، با اینکه ماه ها ازش گذشته، از خیلی جهات خلا بزرگی وجود داره. بالطبع جای خالی اون رو حس می کنیم و براش سوگواریم... اما از بقیه جهات...
کرول: قصد دارید اینجا بمونید؟ یعنی کم و بیش منظورم اینه که همیشه اینجا می مونید؟
ربکا: راستش زیاد به موندن یا نموندن فکر نکرده م. اون قدر به اینجا عادت کرده م که دیگه تقریباً حس می کنم من هم متعلق به اینجام.
کرول: شما! خب، در واقع همین طور هم هست.
ربکا: و تا زمانی که آقای روسمر حس کنند که می تونم مایه تسلی شون باشم یا کمکشون کنم... خب گمونم اینجا بمونم.
کرول: (به او می نگرد، بسیار تحت تاثیر قرار گرفته است.) می دونید، در این کارتون چیزیه که خیلی قشنگه... که زنی جوونیِ خودش رو فدای دیگران بکنه.
ربکا: اوه، این کار رو نکنم، دیگه به خاطر چی زندگی کنم؟
کرول: اولی که اومدید اینجا، ناپدری تون زنده بود: زمین گیر، یا اختلال حواس...
ربکا: مبادا فکر کنید دکتر وست تو فینمارک(۱) که بودیم این قدر اختلال حواس داشت. اون سفرهای وحشتناک دریایی اون رو از پا درآورد. ولی وقتی اومدیم اینجا... خب، بله، اون وقت، قبل از اینکه راحت بشه، چند سالی سخت گذشت.
کرول: سال های بعدش چی، سخت تر از قبل نبودند؟
ربکا: نه، چطور می تونید همچین حرفی بزنید! من به بئاته خیلی علاقه داشتم... طفلک خیلی ضعیف بود، خیلی به محبت و مراقبت احتیاج داشت.
کرول: خدا عوضتون بده این طور از اون به نیکی یاد می کنید.
ربکا: (کمی نزدیک تر می آید.) آقای کرول عزیز، شما این حرف رو اون قدر با لطف و صمیمانه می گید که مطمئنم هیچ رنجش و کینه ای پشتش نیست.
کرول: کینه؟ منظورتون چیه؟
ربکا: خب، اگر هم باشه، چندان برام عجیب نیست: سخته که آدم ببینه غریبه ای مثل من روسمرسهولم رو به دلخواه خودش اداره می کنه.
کرول: شما راجع به چی...!
ربکا: ولی شما این طوری نیستید. (دستش را دراز می کند.) ممنونم آقای کرول عزیز. ازتون به این خاطر ممنونم.
کرول: چی باعث شد همچو فکری بکنید؟
ربکا: وقتی دیدم این قدر دیر به دیر به دیدن ما می آید یک کم ترس بَرَم داشت.
کرول: پس تصورتون کاملاً اشتباه بوده خانم وست. به علاوه... در واقع چیزی عوض نشده. این چند سال تلخ آخرِ عمر بئاته خدابیامرز هم فقط شما بودید که به امور اینجا سر و سامون می دادید.
ربکا: اون فقط در نیابت خانم خونه بود.
کرول: به هرحال... می دونید خانم وست... من یکی به سهم خودم هیچ اعتراضی ندارم که... ولی انگار بهتره این حرف رو نزنم.
ربکا: کدوم حرف رو؟
کرول: که، اگه پیش اومد، حتی اون جای خالی رو پر کنید...
ربکا: من جایی رو که می خوام دارم آقای کرول.
کرول: عملاً بله، ولی نه...
ربکا: (قاطعانه حرف او را قطع می کند.) دست بردارید آقای کرول. چطور می تونید راجع به این جور مسائل شوخی کنید؟
کرول: خب، بله، احتمالاً دوست عزیز ما، جان روسمر، حس می کنه که از ازدواج خیری ندیده، اما به هرحال...
ربکا: می دونید... از حرف هاتون خنده م می گیره.
کرول: بگذریم... بگید ببینم خانم وست... البته اگه سوال بیجایی نیست... شما چند سالتونه؟
ربکا: با شرمندگی باید عرض کنم بیست و نُه سالم تموم شده آقای کرول، رفتم تو سی سال.
کرول: بله، روسمر چی... اون چند سالشه؟ بگذارید ببینم، اون پنج سال از من جوون تره، که می شه به عبارت چهل و سه سال. فکر کنم مناسب باشه.
ربکا: (در حال بلند شدن) بله، کاملاً. خیلی عالیه... امشب شام پیش ما می مونید؟
کرول: بله، ممنونم، به قصد موندن اومده م. چیزی هست که باید با دوست خوبمون در میون بگذارم... خب، دختر خانم... برای اینکه دیگه از اون فکرهای بچه گانه در مورد من نکنید... مثل قبل... هر وقت بتونم، به اینجا سر می زنم.
ربکا: اوه، بله، حتماً این کار رو بکنید. (دستان او را می گیرد.) ممنون، ممنون. شما خیلی لطف دارید.
کرول: (کمی با درشتی) اوه، جدی؟ خب، خانواده م که چیز دیگه ای می گند.

(جان روسمر از درِ سمتِ راست وارد می شود.)

ربکا: آقای روسمر... ببینید کی اینجاست!
روسمر: هل ست بهم گفت. (کرول برمی خیزد. آرام و متین با کرول دست می دهد.) مجدداً به این خونه خوش آمدی کرول عزیز. (دست بر شانه کرول می گذارد و در چشمان او می نگرد.) دوست قدیمی عزیز، می دونستم که روزی دوباره میونه مون خوب می شه.
کرول: پس رفیق عزیز... تو هم خیال می کردی بینمون چیزی شده؟
ربکا: (به روسمر) جالبه ها، نه؟... این ها خیالات ما بوده!
روسمر: جداً این طور بوده کرول؟ پس چرا به دیدن ما نمی اومدی؟
کرول: (آرام و جدی) چون نمی خواستم بیام شما رو یاد اون سال های تلخ و اون خدابیامرز بندازم... که عاقبتش به آب آسیاب ختم شد.
روسمر: این نهایت ملاحظه تو رو می رسونه؛ تو همیشه آدمِ با ملاحظه ای بوده ی. ولی اصلاً لازم نبود به اون خاطر خودت رو کنار بکشی... بیا، بیا اینجا روی نیمکت بنشینیم. (می نشینند.) نه، دیگه فکر کردن به بئاته من رو آزار نمی ده. هر روز حرف اون رو می زنیم. حس می کنیم انگار هنوز جزئی از این خونه ست.
کرول: راستی؟
ربکا: (چراغ را روشن می کند.) آره، باور کنید.
روسمر: خیلی طبیعیه. ما هر دو خیلی به اون وابسته بودیم، هم ربک ... هم خانم وست و هم من، هردومون می دونیم هر کاری از دستمون برمی اومده در حق اون مریض بیچاره کرده یم. موردی برای سرزنش خودمون نمی بینیم... اینه که حالا فکر می کنم یاد کردن از بئاته برامون شیرین و آرام بخشه.
کرول: چه آدم های نازنینی هستید! از این به بعد هر روز می آم به دیدنتون.
ربکا: (روی صندلی راحتی می نشیند.) حتماً، یادتون باشه به قولتون وفا کنید.
روسمر: (اندکی تعلل می کند.) می دونی کرول... کاش در دوستی مون هیچ وقت وقفه ای پیش نمی اومد. من همیشه به راهنمایی های تو متکی بوده م، تمام مدتی که با هم آشنا بودیم، حتی از وقتی که دانشجو بودم.
کرول: خب، بله، برای من هم خیلی مغتنم بوده. حالا، چیز خاصی هست که...؟
روسمر: خیلی چیزها هست که می خوام درباره ش باهات صحبت کنم، خیلی زیاد. حرف های دلم رو.
ربکا: بله، این رو درک می کنم آقای روسمر. به نظر من باعث تسلی می شه... بین دو دوست قدیمی...
کرول: خب، من بیشتر از تو حرف دارم که باهات در میون بگذارم، چون همون طور که می دونی، حالا سیاست مدار فعالی هستم.
روسمر: آره، کاملاً درسته. چی شد این راه رو انتخاب کردی؟
کرول: می دونی، ناچار بودم. ناچار، چه می خواستم چه نمی خواستم. نمی شه آدم کنار بکشه و ناظری بی طرف باشه. اون هم الان که چپ ها این طور وحشتناک قدرتمند شده ند... دیگه وقتش بود. اینه که همون چند تا دوست قدیمی مون رو تو شهر جمع کردم... وقتی می گم وقتش بود، واقعاً بود، واقعاً ها.
ربکا: (با لبخندی محو) فکر نمی کنید حتی کمی دیر شده؟
کرول: دقیقاً، ما باید خیلی زودتر از این ها جلوی این فضاحت رو می گرفتیم. ولی کی می دونست چی پیش می آد؟ به هرحال من که نمی دونستم. (بلند می شود و در اتاق قدم می زند.) ولی حالا دیگه واقعاً چهارچشمی مواظبم. تو مدرسه هم یه حالت طغیان به چشم می خوره.
روسمر: تو مدرسه؟ مدرسه تو که حتماً این طور نیست.
کرول: چرا، هست. تو مدرسه من. فکر می کنی چی؟ به من اطلاع داده ند پسرهای کلاس ششم... دست کم بعضی هاشون... این پنج شش ماهِ گذشته یک انجمن مخفی تشکیل داده ند و روزنامه جناب مورتنسگار رو می خونند.
ربکا: اِ، روزنامه چراغ رو؟
کرول: بله، برای خدمتگزاران آینده جامعه، خوراک فکری جالب و کاملیه، نه؟ ولی چیزی که باعث تاسفه اینه که با استعدادترین بچه ها علیه من تو این توطئه شرکت دارند. فقط کودن ها نرفته ند قاطی اون ها.
ربکا: این موضوع خیلی نگرانتون می کنه آقای کرول؟
کرول: نگران! آدم ببینه حاصل یک عمر زحمتش داره تباه می شه و از دست می ره! (صدایش را پایین تر می آورد.) به علاوه، اینکه جای خود داره. چیزی هست که از این هم بدتره. (به اطراف می نگرد.) کسی که پشت در نیست؟
ربکا: نه، معلومه که نیست.
کرول: پس بگذارید این رو بهتون بگم... تمرد و طغیان به خونه خودم هم سرایت کرده. تو خونه ساکت و آرامِ خودِ بنده. آرامش زندگی خانوادگی م رو به هم زده ند.
روسمر: (برمی خیزد.) چی می گی؟ تو خونه، تو خونه خودت...؟
ربکا: (به سمت کرول می رود.) حالا آقای کرول عزیز، بگید ببینم، چی شده؟
کرول: شما باورتون نمی شه، ولی بچه های خودم... حاشیه نَرَم... لاریتس رهبر گروه مخفی بچه های مدرسه است. هیلده هم یک کیف سرخ برای خودش گل دوزی کرده تا روزنامه چراغ رو بگذاره توش.
روسمر: تو خواب هم نمی دیدم... که خانواده تو... تو خونه تو...
کرول: کی فکرش رو می کرد؟ تو خونه من، جایی که همیشه نظم و آرامش برقرار بوده... جایی که تا الانش فقط یک اراده حاکم بوده...
ربکا: خانمتون چطور با این قضیه برخورد می کنند؟
کرول: بَه، این دیگه از همه عجیب غریب تره. اون، که در تمام زندگی ش... در موارد کوچک و بزرگ... همیشه نقطه نظرهای من رو داشته و از من طرفداری می کرده... حالا داره می کِشه طرف بچه ها، و برای اوضاعی که پیش اومده من رو مقصر می دونه. می گه من به بچه ها خیلی سخت می گیرم. انگار نباید سخت بگیرم. بله، اینه اون بلوایی که تو خونه ما به پاست. البته حتی الامکان خیلی کم در این مورد حرف می زنم. چیزهایی از این قبیل همون بهتر که مسکوت بمونند. (در اتاق قدم می زند.) خوشم باشه. (مقابل پنجره می ایستد و به بیرون می نگرد. دستانش را به پشت زده است.)
ربکا: (به سمت روسمر می رود و آرام و به سرعت با او حرف می زند؛ کرول متوجه نیست.) بهش بگو.
روسمر: (به همان نحو) امشب نه.
ربکا: (مثل قبل) چرا، الان وقتشه.

(می رود و شعله چراغ را میزان می کند.)

کرول: (به وسط اتاق بازمی گردد.) خب، دوست عزیزم، روسمر، می بینی حال و هوای امروز چطور روی زندگی خصوصی و اجتماعی من سایه انداخته؟ یعنی من نباید با این هرج و مرج ویرانگر و خانمان برانداز با هر سلاحی که در دسترسمه مبارزه کنم؟ قطعاً این کار رو می کنم، چه در سخنرانی ها، چه در مطبوعات.
روسمر: فکر می کنی این طور بتونی کاری بکنی؟
کرول: به هرحال، به عنوان یک شهروند که می تونم وظیفه م رو انجام بدم؛ و فکر می کنم هر کسِ دیگه ای هم که بویی از وطن پرستی برده باشه، باید همین کار رو بکنه... در واقع، امشب برای همین به دیدنت اومده م.
روسمر: ولی رفیق عزیز، منظورت چیه؟ از من چه کمکی...؟
کرول: تو باید به دوستان قدیمیِ خودت کمک کنی. همون کاری رو بکن که بقیه ما می کنیم. بیا در صف مبارزین و ضرب شستت رو نشون بده.
ربکا: ولی آقای کرول، شما می دونید که آقای روسمر از این جور کارها متنفرند.
کرول: خب، فعلاً باید بر نفرتش غلبه کنه... تو همپای جریانات پیش نمی ری روسمر! این گوشه نشسته ی و رفته ی تو بحر تحقیقات تاریخی... تحقیقات تاریخی و این جور چیزها به جای خودش خیلی ارزشمنده. ولی الان بدبختانه وقت این کارها نیست. هیچ نمی دونی چه مشکلاتی دامن کل مملکت رو گرفته. می شه گفت حتی یک فکر مقبول نمونده که باهاش مخالفت نشده باشه. برای ریشه کن کردنِ این بدبخت های پلید نبرد سختی در پیش داریم.
روسمر: به نظر من هم همین طوره. منتها من برای این جور کارها ساخته نشدم.
ربکا: تازه، من فکر می کنم آقای روسمر الان نسبت به گذشته با دید بازتری به زندگی نگاه می کنند.
کرول: (جاخورده) بازتر؟
ربکا: بله، یا شاید بشه گفت با آزادی و تساهل بیشتر.
کرول: این یعنی چه؟ روسمر... تو که این قدرها ضعیف نیستی که بگذاری این سرکرده های اوباش با این موفقیت گذرایی که از خوش شانسی نصیبشون شده روی تو نفوذ پیدا کنند؟
روسمر: کرولِ عزیز، تو خودت خوب می دونی که من از سیاست چقدر کم اطلاع دارم. ولی راستش فکر می کنم این چند سالِ اخیر، مردم فهمیده ند که بیشتر به خودشون فکر کنند... و مستقل تر باشند.
کرول: عجب! و به نظر تو این چیز خوبیه! سخت در اشتباهی دوست من. کافیه یه خُرده پرس و جو کنی تا ببینی این چپ ها چه افکاری در سر دارند... چه در اینجا، چه تو شهر. این ها، بی کم و کاست، همون حرف های حکیمانه ای رو می زنند که تو روزنامه چراغ چاپ می شه.
ربکا: بله، مورتنسگار این طرف ها نفوذ زیادی داره.
کرول: خیلی محشره! اون هم اون جناب با اون گذشته شرم آور! مدیر مدرسه ای که به دلیل رفتار غیراخلاقی اخراج شد!... یک همچو آدمی خودش رو به عنوان رهبر مردم جا می زنه و موفق هم می شه، عملاً هم موفق می شه! تازگی ها باخبر شدم که می خواد تیراژ روزنامه ش رو بالا ببره. از منبع موثق خبر دارم که داره دنبال یه دستیار لایق می گرده.
ربکا: نمی دونم چرا شما و دوستانتون روزنامه ای چیزی علیه اون ها راه نمی ندازید.
کرول: قصد داریم همین کار رو هم بکنیم. امروز روزنامه اخبار استان رو خریدیم. از نظر مالی مشکلی نداشتیم، ولی (رو به روسمر) حالا می رسم به علت اصلیِ اومدنم به اینجا: مشکل ما مدیریت و سردبیری روزنامه ست. ببین چی می گم روسمر، تو حس نمی کنی که برای هدف بزرگی که داریم، باید این مسئولیت رو قبول کنی؟
روسمر: (تقریباً با بهت و ترس) من!
ربکا: وا، من نمی دونم چطور می تونید همچو فکری بکنید!
کرول: حالا اینکه از محافل اجتماعی کنار بکشی و نخوای به کارهای شاقش تن بدی، برای من کاملاً قابل درکه. ولی کار منظم سردبیری می تونه پشت صحنه باشه، و یا...
روسمر: نه، نه، دوست عزیز، این رو از من نخواه.
کرول: بدم نمی اومد خودم یک امتحانی می کردم. ولی احتمالاً از عهده ش برنمی آم. همین طوری هم مسئولیت های زیادی دارم... اما تو که دیگه مسئولیت اجتماعی ای نداری. البته بالطبع بقیه ما به هر طریقی که بتونیم کمکت می کنیم.
روسمر: نمی تونم کرول، من برای این کار ساخته نشده م.
کرول: ساخته نشده ی؟ وقتی پدرت کارِت رو مشخص کرد هم همین رو گفتی.
روسمر: حق با من بود، به همین دلیل هم استعفا دادم.
کرول: اگه به همون اندازه که کشیش خوبی بودی، سردبیر خوبی هم باشی، برای ما کافیه.
روسمر: کرولِ عزیز... برای اولین و آخرین بار می گم، نمی تونم این کار رو بکنم.
کرول: خب، دست کم اجازه بده از اسمت استفاده کنیم.
روسمر: از اسم من؟
کرول: بله، صرفاً اسمِ جان روسمر کافیه تا به روزنامه اعتبار ببخشه. به بقیه ما به چشم سیاست مدارهای حزبی نگاه می کنند. شنیده م به من می گند کهنه پرستِ افراطی. اینه که اگه بخوایم روزنامه مون روی مردم... روی این جماعت فریب خورده... تاثیری داشته باشه، نمی تونیم از اسم خودمون استفاده کنیم. اما تو... تو همیشه خودت رو از معرکه کنار کشیدی. این اطراف همه تو رو می شناسند و بهت احترام می گذارند، به طبعِ رئوف و صادقت، به افکار متعالیت، به درستی تام و تمامت. به علاوه، تو به عنوان کشیش اسبق، هنوز ارج و قربی داری. دلیل آخری که البته از همه این ها مهم تره، آوازه اسم و رسمِ خاندانِ توئه.
روسمر: اوه، اسم و رسمِ خاندانِ من...
کرول: (به عکس ها اشاره می کند.) رجال روسمرسهولم، روحانیون، صاحب منصبانِ کشوری و لشگری. همه شون نجیب زاده های اصیل. خاندانی که تقریباً دو قرنی گُلِ سرسبدِ این دیار بوده. (دست هایش را روی شانه ی روسمر می گذارد.) روسمر، برای خودت و سنت های والای خاندانت هم که شده موظفی با ما باشی و از چیزهایی که همیشه در جامعه ما مقدس بوده ن دفاع کنی. (رو می گرداند.) نظر شما چیه خانم وست؟
ربکا: (با خنده ای کوتاه و آرام) آقای کرولِ عزیز، به نظر من همه این حرف ها بیجاست.
کرول: چی! بیجا؟
ربکا: بله، چون که حالا دیگه وقتشه خدمتتون عرض کنم که...
روسمر: (به سرعت) نه! نه! نگو! حالا نه.
کرول: (به یک یک آن دو می نگرد.) دوستانِ عزیز، نمی فهمم دارید از چی... (حرفش را درز می گیرد.) هوم!

نظرات کاربران درباره کتاب روسمرسهولم