فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مکبث

کتاب مکبث
تراژدی در پنج پرده

نسخه الکترونیک کتاب مکبث به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مکبث

نمایشنامه «مکبث: تراژدی در پنج پرده» نوشته ویلیام شکسپیر(۱۶۱۶-۱۵۶۴) شاعر و نمایش‌نامه نویس شهیر انگلیسی است. این نمایشنامه کوتاه‌ترین تراژدی و یکی از محبوب‌ترین آثار اوست. اساس تراژدی مکبث را وقایع تاریخی اسکاتلند تشکیل می‌دهد که شکسپیر برای تنوع بخشیدن به روایت و با استفاده از خلاقیت مثال‌زدنی‌اش، تقدم و تاخر اتفاقات را به هم ریخته است. «مکبث» شرح زندگی پر فراز و نشیب سرداری دلیر و شجاع به نام مکبث است که توسط دانکن، پادشاه شریف و مهربان اسکاتلند، به عنوان و منصب خاص در دربار می‌رسد اما بر اثر تلقین جادوگران و با وسوسه نفس خویش در شبی که پادشاه مهمان اوست، او را در خواب به قتل می‌رساند و با همین قتل، زندگی جهنمی برای خویش رقم می‌زند. او دچار عذاب وجدانی ابدی شده و هرگز نمی‌تواند از آن رهایی یابد. در سرنوشت مکبث، همسر او نیز نقش عمده‌ای ایفا می‌کند که به عقیده بسیاری از منتقدان، نقش او یکی از سخت‌ترین نقش‌هایی است که برای بازیگران تئاتر نوشته شده است. اولین اجرا از این نمایشنامه که احتمالاً شکسپیر هم در آن به ایفای نقش پرداخته است؛ بر می‌گردد به آپریل سال ۱۶۱۱ میلادی که بنا به شرح مکتوب سیمون فورمن(منجم، طبیب و گیاه‌شناسانگلیسی دربارهٔ ملکه الیزابت اول) در تئاتر جهان واقع در لندن اجرا شده است. در بخشی از نمایش‌نامه «مکبث» می‌خوانیم: «جادوگر اول: دانی کدامین دم دگر بار، با یکدگر داریم دیدار، در برق و در بوران و باران جادوگر دوم: آن ساعت مسعود کاین سرگشتگی سامان پذیرد وین فصل، با فتح و فرار، این و آن، فرجام گیرد. جادوگر سوم: پیش از پسین، پیکار پایان می‌پذیرد. جادوگر اول: دیدارگاه ما کدامین جاست، یاران؟/ جادوگر دوم: خواهر، همین‌جا، در میان خرمن خشک خلنگان جادوگر سوم: تا آنکه با مکبث سخن گوییم یاران! جادوگر اول: ای گربه‌ی خاکستری رنگ!...» این نمایشنامه همراه با مقدمه‌ای از موریس مترلینگ، شاعر و نویسنده بلژیکی منتشر شده است. هم‌چنین از دیگر آثار شکسپیر می‌توان به «اتتلو»، «هملت»، «رمئو و ژولیت»، «ریچارد سوم»، «شاه لیر»، «تاجر ونیزی» و ... اشاره کرد.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.66 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مکبث

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یادداشتی بر چاپ تازه

سال ۱۳۳۶ بود که ترجمه ی فارسی تراژدی مکبث را به پایان بردم. شرح این کوشش را در «یادداشت مترجم» در آغاز چاپ گذشته آورده ام که در این چاپ نو هم پس از این یادداشت می آید. نخستین چاپ این اثر ـ که بیش از یک سال کار و جست وجو برده بود ـ در سال ۱۳۳۶، توسط بنگاه نشر نیل اتفاق افتاد و تا سال ۱۳۵۷ به چاپ پنجم رسید. ناشر چاپ های دوم تا پنجم بنگاه نشر اندیشه بود، با مدیریت پدرم احمد احمدی که یادش همیشه در دل من است.
پس از آن بارها ناشران بانام و بی نام، آن را به میل خود، بدون اجازه و دست کم اطلاع مترجم، تجدید چاپ کرده اند. چاپ ها هم غالباً بد است و بسیار افتادگی دارد.
در همان سال های پیش از ۱۳۵۷ بود ـ درست به یاد ندارم چه سالی ـ که فیلم تراژدی مکبث به کارگردانی رومن پولانسکی به بازار سینمای ایران آمد. هرچند مکبث در بنیاد به دنیای تئاتر تعلق دارد، ولی این بهترین اجرایی بود که تا آن زمان بر پرده ی سینما آمده بود. در دوبلاژ فیلم، ترجمه ی مرا به کار گرفته بودند. البته بی آن که به من خبری بدهند. مهم نبود. چون از برخی نارسایی ها که بگذریم، جمعاً کار پاکیزه ای بود.
سال ۱۳۶۳ بود که خواهرم پروین از تهران به من نوشت تراژدی مکبث با این ترجمه در تئاتر شهر به نمایش آمده و دو ماه بر صحنه بوده است، به طراحی و کارگردانی جمشید ملک پور. جزوه ی چاپ شده ی برنامه را هم با پوستری بزرگ و زیبا، برایم فرستاده بود. من توفیق دیدنش را نداشتم، ولی از چند صاحب نظر شنیدم که کار موفقی بوده است. این جوان های هنرمند را ستودم که همت کرده اند و به کاری چنین دشوار دست زده اند و همان گونه که در جزوه ی برنامه ی تئاتر ذکر کرده اند: «علی رغم مشکلات بسیار و توان فرسا» آن را بر صحنه آورده اند و کاری پاکیزه عرضه کرده اند.
***
چندی پیش احمدرضا احمدی، خویش من و عزیز من، گفت: چه طور است به فکر چاپ تازه ای از تراژدی مکبث باشیم و با این تجدید چاپ های رنگ ورورفته ی غیرمجاز خاتمه دهیم.
همین بس بود. احمدرضا یک جوری در گفته اش ـ حتی در گفت وگوی تلفنی ـ حضور دارد. همان طور که در شعرهایش آدم حضورش را می بیند یا حس می کند، با صمیمیتی که آدم را می گیرد. و این حضور است که ناگهان الزام آور می شود.
در مورد زندگی گالیله هم همین جور شد و احمدرضا آن را از دستبرد تجدید چاپ های رنگ باخته و خراب و غیرمجاز و مکرر، نجات داد و از آن چاپ تازه و پاکیزه ای پرداخت.
حالا نوبت مکبث بود. دست به کار شدم. اول غلط های چاپی نسخه ای از چاپ های پیشین را که در دسترس داشتم، درست کردم و برخی حاشیه ها را که چیزی بر دانسته های خواننده ی هوشیار نمی افزود، زدودم.
آنگاه به مطابقه ی ترجمه ام با چاپ تجدیدنظر شده ی دانشگاه آکسفورد پرداختم. بسیار وقت گیر بود. ولی مواردی که اصلاح یا تغییری را ضروری دانستم، بسیار معدود بود. با این اصلاح ها و ویرایش هاست که این چاپ نو منتشر می شود.
باید از احمدرضا احمدی سپاسگزاری کنم که با تشویق من بر این کار، برای خود زحمت خرید و امکان عرضه ی این متن تجدیدنظر شده و از نو ویراسته را فراهم آورد.

عبدالرحیم احمدی
ونکوور ـ ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۰

یادداشت مترجم

اگر هدف ترجمه این باشد که همه ی زیبایی ها و خصوصیات اثری را از زبانی به زبان دیگر نقل کند، در مورد شاهکارها ـ و خاصه شاهکارهای شکسپیر ـ حصول این مقصود محال می نماید. هنگام تغییرِ ظرفِ زبان، هزاران زیبایی فرار از دست می رود. هرچند مترجم دقیق و امین باشد و صمیمانه به کار خود عشق ورزد، نمی تواند بر بسیاری از این ضایعات راه بندد.
شاهکاری نظیر مکبث چندان آکنده از زیبایی و موسیقی کلام و سحر شاعرانه و غنای تخیل و ابداع هنرمندانه است که مترجم در هر صفحه، در هر بیت و هر مصراع، به جست وجو و کوشش بزرگی خوانده می شود، کوششی که اگر در جایی که بوی رضایتی نسبی می دهد رها نشود، پایانی نخواهد داشت. قسمت هایی هست که هیچ مترجمی بدان راه نمی یابد و هیچ ترجمه ای نمی تواند زیبایی و آهنگ و عظمت آن را محفوظ بدارد؛ این زیبایی و عظمت، منبعث از مجموعه عواملی است که نقل همگی آن ها به زبانی دیگر، به علت تفاوت خصوصیات و کلمات و ترکیبات زبان ها، ممکن نیست.
باوجود امانت و دقت بسیارـ که ضروری است و بیش از هر چیز باید رعایت شود و نخستین شرط شرف مترجم به شمار می رود ـ گرداگرد و درون معنی ظاهری جمله ها و گاه کلمات، زندگی پرشکوه و روح مرموزی موج می زند که به سختی می توان بدان دست یافت و گاه دست نیافتنی است.
اگر این زندگی درک و احساس شود و به بهترین صورت مقدور ترجمه و نقل گردد، مترجم به کمال آرزوی خود رسیده است. برای این کار جست وجو و کوشش بسیار و احتیاطی بی حد لازم است. مترجم این اثر، به حد توانایی خویش، در این راه کوشیده است.
در تراژدی مکبث ـ شاید بیش از همه ی شاهکارهای شکسپیر ـ همه با استعاره سخن می گویند و اشیا حوادث و مفاهیم در گفته ی آنان جان می گیرد و زندگی شگفتی آغاز می کند. توفان، مرکبی است و ترحم چون نوزادی بر آن می نشیند. «فردا» به سان زندگان، با گام های خرد پیش می خزد، و معبرش لوح تقدیر است. زندگی ابلهی است که افسانه می سراید، بازیگر بینوایی است که بر صحنه می خرامد. جنایت هیکلی استخوانی دارد و با گام های فریبکار به مقصد نزدیک می شود، و زوزه ی گرگ فرا رسیدنش را خبر می دهد. ترس، بددل و جبون است و می تواند دروغ بگوید. دلیری، استادی است که به رزم آوران نبرد می آموزد. پاداش، چون پرندگان بال دارد و از پی آن که درخور پاداش است پرواز می کند...
مترجم کوشیده است که این زندگی پرشکوه را، با امانت و دقت، به زبان فارسی منتقل سازد و هرگز نخواسته است با تغییری که تعبیر شاعر را به ذهن نزدیک تر کند، از این زندگی خیره کننده فقط پیکری بی جان به خواننده عرضه دارد. شاعر آفریننده است، و خواننده ـ مثل مترجم ـ باید بکوشد تا با آفریدگان اندیشه ی او آشنا شود.
این امر منحصر به شکسپیر نیست. آثار شعرای کلاسیک ما مشحون از این نوع بیان است. طبع خدایی حافظ می آفریند، و آفریدگان او، هر چند ما عادت کرده باشیم که بی جان شان پنداریم، زندگی زوال ناپذیری دارند. ماه سخن می گوید. کلک مشکین معشوقه از عاشق یاد می کند. طبیب عشق مسیحادَم است و درد را می بیند و درمان می کند. بخت، چون پرندگان پرمی گشاید. باد صبا، نفسی مشک فشان دارد و عالم پیر را جوان می کند. غنچه ز کار بسته شکایت می کند، ارغوان جام عقیقی به سمن می دهد و چشم نرگس به شقایق نگران می شود...
دل زندگی در ذرات عالم هستی و اجزای پندار آدمی می تپد. این زندگی ناپژمردنی، آثار همه ی شعرای بزرگمان را، از روزگار رودکی تا زمان ما آکنده است.
برای تعبیرها و ترکیب ها و کلمات بدیع و خیره کننده ی شکسپیر، یافتن معادل هایی که آفرینش هنرمندانه ی شاعر را تباه نکند کار دشواری است. خاصه که کوشش مترجم باید این باشد که شیوه ی بیان را، به میزان امکان و توانایی خویش، در حد یا نزدیک بیان ادبی کلاسیک فارسی حفظ کند. مترجم کوشیده است در این زمینه از گنجینه ی گرانبهای ادبیات کلاسیک ایران بهره بگیرد، و تا حد امکان و اطلاع تعبیرها و ترکیبات و کلماتی را برگزیند که در عین حفظ امانت و دقت، در زبان ادبی ما سنتی داشته باشد.
تنها در چند مورد که لغت یا ترکیبی مهجور به نظر آمده، مترجم با توضیح یا ذکر شاهدی در حاشیه، خواسته است آن را به ذهن نزدیک تر سازد، وگرنه به استغنای خواننده ی هوشیار از هرگونه توضیحی در این زمینه به نیکی آگاه است.
باوجود آن چه گفته شد، در برابر عظمت بیکرانه ای چون تراژدی مکبث، مترجم، پس از به کار بردن همه ی کوشش مقدور خود، وظیفه ای جز این ندارد که از پیش ـ به حقیقت و نه از روی فروتنی ـ عذر هرگونه ادعایی را بخواهد.
***
تراژدی مکبث ابتدا از روی ترجمه ی فرانسه ی موریس مترلینک Maurice Maeterlinck شاعر، نویسنده و نمایشنامه نویس نامدار بلژیکی، به فارسی درآمد. مکبث دوازده بار، به دست مترجمین مختلف به زبان فرانسه ترجمه شده است. پیش از ترجمه ی مترلینک ترجمه ی ف. و. هوگو F.V. Hugo بهترین ترجمه ی این اثر به زبان فرانسه بود. ترجمه ی مترلینک، با استفاده از تجارب مترجمین پیشین، آخرین و بهترین ترجمه است.
پس از آن که ترجمه ی فارسی به پایان رسید، با لطف و همکاری دوست گران مایه آقای سهراب دوستدار، با متن انگلیسی دقیقاً تطبیق شد تا مطابقت ترجمه ی فارسی با متن اصلی تضمین شود. تغییراتی که ضروری به نظر آمد نادر بود؛ زیرا امانت و دقت مترلینک در ترجمه ی این اثر اعجاب آور است و کار او نمونه ی برجسته ا ی از ترجمه ی خوب و دقیق و خردمندانه به شمار می رود، ترجمه ای که علاوه بر امانت و دقت بی حد، در بسیاری جاها آهنگ و موسیقی و رنگ شگفت کلام اصلی را به بهترین شیوه ی ممکن و تا حد مقدور، حفظ کرده است.
سپاسگزاری من هر چند صمیمانه و بسیار باشد، نمی تواند با لطف و همکاری پرارزش و بی دریغ آقای دوستدار ـ که در شناخت آثار شکسپیر دستی قوی دارند ـ برابری کند.
لازم بود مجالس گفت وگوی جادوگران (مجالس اول و سوم از پرده ی اول و مجلس اول از پرده ی چهارم) به شعر فارسی درآید، زیرا زیبایی و گیرایی این مجالس بیشتر در وزن و آهنگ کلام است. (مترلینک هم این سه مجلس را به شعر فرانسه درآورده است.) شاعر هنرمند و دوست بسیار عزیزم آقای نادر نادرپور، از راه لطف این کار را به عهده گرفتند. شاعر درعین حال که به حفظ معنی توجه بسیار کرده، در برخی موارد کوشیده است با آهنگ و ترکیب کلمات و تکرار برخی حرف ها در کلمات یک یا چند مصراع، بیان جادوگرانه ی شعر انگلیسی را حتی المقدور در شعر فارسی حفظ کند. مواردی که بنا به ضرورت شعری کلماتی افزوده گشته یا مختصر تغییری در برخی عبارات داده شده بسیار نادر است.
کار پرارج آقای نادرپور بیش از آن درخور قدرشناسی است که تشکر صمیمانه ی من جبرانش کند.
سپاسگزاری فراوان از دوست بسیار گرامی و گرانمایه ام آقای علی اصغر سروش که قبل از تطبیق ترجمه ی حاضر با متن انگلیسی، از راه تطبیق قسمت هایی از آن با ترجمه ی فرانسه بر من منت نهاده و از راهنمایی های گرانبهای خود بهره ورم ساخته اند، وظیفه ای است که بر عهده دارم.
در موارد متعددی به نظر مترجم ضروری رسید که برای تفهیم یا توضیح یا تفسیر متن، حاشیه ای بیفزاید. حواشی سودمند و گرانبهای موریس مترلینک با علامت (م.م) مشخص گردیده تا تعدد این توضیحات و تفسیرها موجب تکرار نام نشود؛ و هر جا که به ضرورت، تفسیر یا نظری از مفسر دیگری نقل شده با اسم او همراه است.
با آن که مترجم کوشش فراوان به کار برده که ترجمه با متن اثر دقیقاً منطبق باشد، در موارد معدودی که ترجمه ی کلمه به کلمه از نظر ادبی و حفظ روح اثر به نظر ناممکن رسیده و حفظ امانت ظاهری لطمه و خسارتی به هم آهنگی و روح و زندگی درونی تراژدی به شمار آمده است، ترجمه ی تحت اللفظی با متن انگلیسی در حاشیه نقل شده تا خواننده بتواند تطبیق و داوری کند.
ترجمه ی مقدمه ی پرارزش موریس مترلینک بر مکبث، پیش از آغاز تراژدی از نظر خواننده می گذرد.

عبدالرحیم احمدی (مهر ۱۳۳۶)

مقدمه

مکبث جزء گروه شاهکارهای بزرگ و مسلمی است که هملت Hamlet، شاه لیر King Lir، اتللو Othello، آنتونی و کلئوپاترا Antony and Cleopatra و توفان را شامل می شود. برخی از نقادان آن را از همه برتر می شمارند. هملت اسرارآمیز، شاه لیر نابخرد و پرجوش و خروش و نومید، در پهنه ی عقل و امیال بشری، بر نواحی عمیق تر و والاتر و دل انگیزتری پرتو می افکنند. هملت یکی از برجسته ترین نقاط زندگی، اگر زندگی عقلانی نباشد، لااقل عالم تخیل و تاثر انسان را نشان می دهد. ولی گویا انکار نتوان کرد که مکبث به منزله ی نمایشنامه و صرفاً از نظر دراماتیک، بر آن دو رجحان دارد. با جرئت می توان گفت که نمایشنامه ی مکبث در عالم تراژدی بر چنان قله ی رفیع و یکتا و هائلی جای دارد که فقط نگاه اشیل(۱) تا حدی بر آن افتاده بود و هنوز هم بی همتا بر آن جای دارد و مثل روزی که دست لرزان شاعر، بیش از سه قرن پیش، آن را آفرید، سرشار از زندگی و دلهره و روشنایی است.
تراژدی مکبث بیش از آن که به نمایشنامه، به مفهوم امروز آن، شبیه باشد، در سر حد افسانه و تاریخ موج می زند، جایی که با همه ی نزدیکی و دستیابی ابر ابهامی آن را در میان گرفته و خوشبختانه دارای خصوصیت نادلپذیر درام تاریخی به معنی اخص نیست. باید این نکته ی جالب را تذکار داد که درواقع شکسپیر اینجا به احیای درام تاریخی نپرداخته است، و کلیه ی آثاری که در آن ها بدین کار دست زده ـ ازجمله درام های رومی ـ خیلی پایین تر از شاهکارهای بزرگ اوست.
در آنتونی و کلئوپاترا ـ این ثمره ی دلپذیر شکفتگی کامل نبوغ شاعر ـ با آن که چهره ی کلئوپاترا اندکی با افسانه و داستان آمیخته است، در برخی موارد، پای بندی به تاریخ، نارسایی هایی را موجب شده است. گویی برای این که فردی بتواند روی صحنه، یا برتر از آن در روح شاعر آفریننده اش جان بگیرد، باید هنوز در جای دیگری نزیسته باشد و هیچ یک از نیروهای خویش را در حیاتی قبلی و واقعی از کف نداده باشد.
پس می توان پنداشت که مکبث شرح حالی کم و بیش افسانه ای و دراماتیک، و سرگذشتی است که نمی تواند از آغاز علاقه و توجه خواننده را آن چنان که باید جلب کند، و پرده به پرده بر میزان این توجه و علاقه بیفزاید. زیرا جریان واقعه اجباراً باید زندگی قهرمان را دنبال کند، و کمتر زندگی انسانی است که با مهارتی هنرمندانه و درخور تراژدی ادامه یابد.
در حقیقت تراژدی در مجلس ماقبل آخر پرده ی سوم به نقطه ی اوج می رسد. از آن پس، یعنی قریب نیمی از اثر، به جز دو قسمت بی نظیر و خیلی کوتاه (مجلس مکالمه ی راس و مکداف و مجلس راه رفتن لیدی مکبث در خواب) دیگر بدان پایه ی رفیع نمی رسد. باید افزود که هم در بهترین قسمت ها و هم در قسمت های کم ارزش تر، خواه مجعول باشد و خواه نباشد، پاره ای از اشعار سخت بی فایده و زاید است، به طوری که هنگام نمایش مجبورند از یک اثر دو هزار بیتی قریب چهارصد بیت یعنی یک پنجم آن را حذف کنند.
به علاوه دو قهرمان تراژدی ـ مکبث و لیدی مکبث ـ کمتر می توانند علاقه ی خواننده را به خود جلب کنند، و محیط تراژدی سراسر تیره و سیاه است، و سراسر حادثه تقریباً همان گونه که در گزارش تاریخی هولینشد Holinshed بوده نقل شده و فقط دو مجلس (مجالس ضیافت و راه رفتن در خواب) زاده ی اندیشه ی خود شکسپیر است. می توان پنداشت که با ذکر این مطالب، همه ی دلایل اساسی و قاطعی را که می توان بر شاهکار بودن مکبث ارائه کرد، در هم شکسته ایم.
باوجود این مکبث شاهکار است. کیست که بتواند میان آثار ادبی بزرگی که زنده و باقی مانده اند و مهر تایید و پسند قرون را بر رخسار دارند، اثر دراماتیکی را ـ به استثنای آثار خود شکسپیر ـ نشان دهد که با تراژدی مکبث برابری کند؟ در آثار کورنی Corneille و راسین Racine می توان صحنه های تاثرانگیزتر، آراسته تر، قهرمانانه تر یا موزون تر یافت، و در آثار تراژدی نویسان یونان باستان صحنه هایی پیراسته تر و پرشکوه تر سراغ کرد. شاید میان معاصرین شکسپیر هم دو سه نفر ـ وبستر Webster، بومونت Beaumont، فلچر Fletcher و جان فورد Jhon Ford را بتوان یافت که مرارت و دردی جانکاه تر در آثارشان به چشم می خورد. بی شک گوته Goethe و درام نویسان جدید آثاری دارند که دانشمندانه تر طرح ریزی شده است و در آن ها اندیشه ها ـ به منزله ی اندیشه های محض ـ وسیع تر و رفیع تر است.
ولی هیچ جا نمی توان اثری چون مکبث سراغ کرد که جوهر تراژیکش این همه وافر و گیرا، بدین سان آکنده از اندوه، و تا این حد عمیق و طبیعی باشد، و باوجود ظاهری بسیار ساده و عادی، خصلت شاعرانه اش تا بدین پایه رفیع و نافذ باشد. هیچ جا هیچ گروه بشری را در محیط خاص خود نمی توان دید که به شیوه ی این گروه، زندگی هول انگیز و مرموز خویش را در کلمات، در کتاب و روی صحنه آشکار کند. این است راز بزرگ شگفتی و شکوه مکبث.
تراژدی مکبث فقط سرگذشت دو آدمکش صاحب جاه و نفرت انگیز است که از هرگونه سجیه ی معنوی عاری و دارای خردی بسیار متوسط اند. جنایات شان مبتذل و ابلهانه است و هیچ انگیزه ی درخشانی دهشت کارشان را نمی پوشاند. نخست چنین به نظر می رسد که این امر فقط وسیله ای برای برپای داشتن درام و هدفش این است که به شیوه ی اغلب تراژدی های قدیم (و تقریباً تمام نمایشنامه های تراژیک) توجه ما را به سرنوشت قربانیان جلب کند. ولی قربانیان فقط یک لحظه پدیدار می شوند. می گذرند، می لرزند و به زیر تیغ می افتند. زندگی شان کوتاه تر و نااستوارتر و سخنان شان اندک تر از آن است که بتواند محیط (Atrnosphere) نمایشنامه را بیافریند یا رنگارنگ سازد. هیچ ابهامی در کار نیست. شاعر کاملاً قصد دارد همه ی توجه و علاقه ی ما را به قاتلین جلب کند. پس باید بر دو مشکل ناهمساز غلبه کند: نخست این که توجه ما را به قهرمانانی نادلپسند و کم مایه جلب کند؛ دیگر آن که اثر خویش را بر فراز کم مایگی اخلاقی و فکری قهرمانانش ارتقا دهد؛ و این کار را تنها با همکاری خود آن ها یعنی کسانی صورت بخشد که وجودشان از ارج اثر می کاهد.
درواقع، پس از شاهکارهای شکسپیر که نخستین آن ها قانون بسیار دلچسبی را بر جای نهاد که تا امروز نقض نشده است، دیگر شاعر نمی تواند در اثر خویش، خود رشته ی سخن را به دست گیرد. دیگر نه باید به هیچ قیمت و به هیچ بهانه ای صدای شاعر مستقیماً به گوش برسد. وی برای بیان اندیشه های خویش وسیله ای جز زبان قهرمانانش ندارد، و حتی هنگامی که خطر مرگ بی درنگ آنان در میان باشد، نباید جز کلماتی که دقیقاً با وضع و موقع متناسب باشد، سخنی بر زبانشان جاری شود. همیشه این گونه نبوده است و در تراژدی های یونان، شاعر هر زمان که برای زیباتر ساختن اثر خود لازم می دانست، حضور خویش را نه تنها به وسیله ی هم سرایان (Choeur) بلکه، به وسیله ی قهرمانش نیز خبر می داد. کرنی هم به شیوه ی آنان، هر لحظه درِ فاصل بین خود و قهرمانانش را می گشاید و صدای رسای خویش را به گوش می رساند.
برعکس، شکسپیر در شاهکارهای خویش هرگز خود به صحنه نمی آید. یا اگر رشته ی سخن را به دست گیرد از پیش با شیوه و تدبیری که خاص اوست، پوزش می خواهد. شکسپیر در شاهکارهای خود، به طور مداوم، بنای عقل قهرمانان داستان را متزلزل می کند، و بدین گونه سدی را از سر راه سیل پرشکوه لیریسم برمی دارد. و از آن پس آزادانه با زبان قهرمانان سخن می گوید، و زیبایی، بی آن که نابجا شمرده شود، بر نمایشنامه چیره می شود. هر چه جنون قهرمان اصلی افزایش می یابد، لیریسم آثار بزرگ و جاوید شاعر درخشان تر و عالی تر جلوه می کند.
ولی در مکبث شکسپیر کمتر بدین شیوه دست می برد و به ندرت صدای خویش را به گوش می رساند. مکبث درواقع دیوانه نیست، و تنها در دو سه جا از بحرانی ترین مراحل وهم و هراسش، آهنگ گفتار عادی وی عوض می شود. بقیه ی مکالمات تعمداً در حد مکالمه ی عادی شرکا و عوامل حادثه ای خونین، حفظ شده است.
اما این فقط ظاهر کار است. به راستی در سراسر نمایشنامه صدای شکسپیر را به گوش دل می شنویم. اُس اَساس هنر شاعر دراماتیک در این خلاصه می شود که در خلال گفته های اشخاص نمایشنامه، به شیوه ای ماهرانه و ناپیدا، خود سخن بگوید و اشعارش را به نحوی تنظیم کند که به ظاهر صدای قهرمانان، همیشه در سطح زندگی عادی موج بزند. اما درواقع این صداها در عرصه هایی برتر و عالی تر طنین می افکند.
از این رو اگر شاعر در مکبث از خلال گفته های قهرمانانش سخن نمی گفت آنان تقریباً چیزی برای گفتن نداشتند. قهرمانان برتر از جماعت آدمیان نیستند. نمی شود برتر باشند. زیرا اگر چنین بود به جنایات نابخردانه ی خویش دست نمی زدند و تراژدی به وجود نمی آمد. باید اعتراف کرد که زندگی ـ زندگی «واقعی» کذایی که هنگام خرده گرفتن بر شاعران بدان متوسل می شوند، زندگی برونی و آن چه دیده و شنیده می شود ـ به طور کلی مطالب بسیار کم و ناچیزی در دسترس می گذارد. بدین جهت است که شکسپیر بلاانقطاع و بدون اطلاع و پنهان از نظر ماـ از این زندگی به عرصه ی زندگی دیگری که در عمق قلوب و نهانگاه وجدان ها و نیز در هر چیز ناشناخته ی این جهان وجود دارد، پا می گذارد. وی به نام این زندگی که از برونسو خموش و در اندرون مان در خروش و در غوغاست سخن می گوید، و صدایش چندان درست و چندان ضروری است که نمی توانیم لحظه ی پایان زندگی تبهکاران را از لحظه ی آغاز حیاتی که شاعر به آنان ارزانی داشته، متمایز کنیم. شاعر برترین و بزرگ ترین هنر خود را در خدمت دو آدمکش می گذارد و با انباشتن سکوت آنان از شگفتی ها، دچار اشتباه نمی شود. مسلم است که در سکوت و در اندیشه ها و احساسات خموش آدمیان، چیزهای بسیاری وجود دارد که حتی شاعران نابغه هم از عهده ی بیانش برنمی آیند.
معجزه این است که این اندیشه ها و احساسات مستقیماً بیان نشود. مکبث و زنش هرگز اندیشه ای رفیع و عالی یا تنها درخور دل بستن، هیچ احساسی شریف یا تنها درخور علاقه مندی، عرضه نمی دارند. و شاعر هم به هیچ تفسیر و توضیح روانی، به هیچ غور و بررسی اخلاقی دست نمی برد. با این همه می بینیم که زیبایی اندوه خیز و بسیار عمیقی بر سراسر درام پرتو می افکند، با عظمتی روبه رو می شویم که به هیچ روی قهرمانانه و مافوق انسانی نیست، بلکه بشری و بسیار کهن است.
نمی توان سرچشمه ی این همه زیبایی و شگفتی را شناخت، و محال است به طور دقیق تعیین کرد که منبعث از فلان مجلس و فلان شعر است. انگار چون بخاری پرشکوه از سرچشمه های زندگی، از آن جا که همه ی روان ها و دل های گنه کار و بی گناه؛ همسان و بیکرانه اند، برمی خیزد و از هر کلمه متصاعد می شود. در حقیقت مکبث و شریک جرمش در چنان پهنه ی وسیعی زیست می کنند که خوبی و بدی ـ از منظری بس رفیع ـ تقریباً یکسان می نماید و بسی کمتر از خود واقعیت ـ زیستن اهمیت دارد. و از این رو عاملین یکی از نفرت انگیزترین جنایاتی که ممکن است انسان بدان دست برد، هیچ نفرتی در ما برنمی انگیزند. به زودی جنایت هولناک شان را که بیش از تصادف یا بهانه ای به نظر نمی رسد، از یاد می بریم. این جنایت هم چون سنگی که در گردابی بیفتد، زندگی شگفت انگیزی را از اعماق گرداب بیرون می جهاند. اگر حادثه به این عظمت نبود این نتیجه حاصل نمی شد.
این جا می توان از شعر تراژیک درسی بسیار سودمند گرفت: ما خو گرفته ایم که زیبایی هر اثر را در رفعت اندیشه ها و غنای افکار کلی و اندکی پایین تر، در فصاحت کلام بجوییم. ما می خواهیم شاعران و نویسندگان دراماتیک، پیش از هر چیز متفکرینی برجسته باشند و آثارشان مهم ترین مسائل اجتماعی و اخلاقی را دربر بگیرد، هر چند که این آثار را هنگام برآوردن توقعات خویش سرد و بی روح یابیم. به تدریج که زندگی فکری ما تلطیف می شود، به این نتیجه می رسیم که تنها کمال ادبی که شایسته ی بقا و پایداری و به راستی درخور ماست، کمال معرفت است. درامی مثل مکبث که در آن معرفت و خرد به معنی اخص در صف موخر جای دارد، به ما نشان می دهد که زیبایی هایی گیراتر و فناناپذیرتر از زیبایی های اندیشه وجود دارد؛ یا این که اندیشه تنها باید زمینه ای طبیعی و ضروری باشد که چیزهایی بسیار مبهم تر و اسرارآمیزتر بر آن نقش بندد.
اگر از نزدیک تر بنگریم درمی یابیم که لااقل قسمتی از قدرت وصف ناپذیر و زیبایی بیکرانی که در بالا از آن سخن گفتیم، از استعارات بی شماری که همه ی اعماق تراژدی را آکنده است زاده می شود. در نظر اول، اکثر قهرمانان نمایشنامه به وضعی نامحسوس، با استعاره سخن می گویند. مثل بشر ابتدایی برای بیان اندیشه ی خود عبارات و تعبیراتی می آفرینند. زیرا به هیچ وجه موضوع تشبیهاتی که با دقت و خردمندانه ساخته و پرداخته شده باشد در میان نیست. سرعت عمل مجال این کارها را نمی دهد. این امر فقط مربوط به ظهور ناگهانی و پی درپی کلماتی است که به نحوی سحر آمیز، در گذرگاه شاعر، به استعاراتی تکان دهنده بدل می شود و از گورستان لغت نامه سر بر می کند. از این رو مترجم باید بسیار دقیق باشد و در عین دقت بکوشد که استعاره ی مستور در کلمات زنده بماند.
مثلاً در مورد این مصرع:
Strange things I have, in head that will to hand
ممکن است مترجم بدون توجه به کلمه ی «دست» (Hand) که در اثر کثرت استعمال عادی شده(۲) چنین ترجمه کند:
«چیزهای شگفتی در سر دارم که باید به مرحله ی عمل درآید.» اما نمی دانم چه رمزی در این کلمات نهفته است که می رساند شاعر فی الواقع مسیر هولناکی را که قصد جنایت هنگام عبور از سر به دست باید بپیماید دیده است و می خواهد این دست در پایان مصراع به چشم بخورد. پس می توان چنین ترجمه کرد: «چیزهای شگفتی در سر دارم که به دستم راه خواهد یافت.» می توان به حد وفور از این گونه مثال ها ذکر کرد. هر لحظه مسائلی از این قبیل مترجم را مردد و دلواپس می کند که آیا با عبارت و اصطلاح مرده ای سر و کار دارد یا با استعاره ای زنده و جاندار. به حق می توان گفت که در مکبث عبارات و اصطلاحات مرده بسیار کمیاب است. تقریباً همه ی عبارات آکنده از نیروی زندگی است.
اشخاص تراژدی مکبث خود محیط زندگی خویش را می آفرینند و سپس به مخلوقات نگون بخت محیط خویش بدل می شوند. محیط زندگی آنان چنان در صدایشان نفوذ می کند و جای می گیرد، چنان سخنان شان را جان می دهد و اشباع می کند که اگر زحمت توصیفش را هم به خود می دادند، بدین سرعت و دقت در نظرمان مجسم نمی شد. در زندگی آنان شریک می شویم و خانه ها و جاهایی را که در آن زیست می کنند از درون به چشم می بینیم و مثل خود آن ها دیگر حاجت نداریم که این خانه ها و جاها را از بیرون به ما بنمایند. دمِ زندگی بخش و جنب وجوش دایم این صور و استعارات است که زندگی عمیق و هستی مرموز و تقریباً بی کران این اثر را می سازد. بر سطح اثر، گفتگویی که برای کار و زندگی ضروری است موج می زند. انگار گوش های ما جز این نمی شنود؛ اما درواقع غریزه ی ما، احساس درونی و ناپیدای ما، و اگر بتوان چنین گفت روح ما، سخنی دیگر می شنود و اگر کلمات ظاهر، عمیق تر از سخن هر شاعری در ما اثر می گذارد، بدین جهت است که انبوهی از نیروهای پنهان، بار این کلمات را به دوش می کشند.
و اینک راستی مکبث و همسر تیره بختش چه هستند؟ آیا مثلاً آن گونه که پل دوسن ویکتور(۳) توصیف می کند، دیوهایی عظیم و افسانه ای هستند؟ به عقیده ی من پیش از هر کار باید تفسیرهای نادرست و غیرموجهی از این قبیل را یک باره به دور افکند. ولی در قطب مقابل این تفسیر، آیا مکبث و همسرش مظهر آدم هایی معمولی هستند که سرنوشتی جبار و مقاومت ناپذیر آن ها را به آن سوی امکان و اقتدارشان کشیده است؟ آیا آن دو بزرگ تر یا کوچک تر از ما، خردمند تر یا به ظلمات جهل کهن نزدیک تر از ما هستند؟ آیا آزاد بوده اند یا نیروهایی مقاومت ناپذیر آن ها را به سویی می کشیده است؟ سه خواهر طالع بین روی زمین می زیسته اند یا در قلب و اندیشه ی خود آن ها؟ سزاوار نفرت اند یا ترحم؟ آیا روان شان جز سرزمینی محصور در جنایات پست و انباشته از اندیشه های محقر نیست، یا جاهای زیبا و نیکویی نیز در آن می توان یافت؟ آیا مکبث جلادی است دیوانه خوی و تنگ چشم و کوته بین، هم چون قهرمانان افسانه های باستان مردی است وحشی و خشن، یا او را می توان شاعری اندوهگین و خیال پردازی سرگردان دید که حساسیتی بیماروار دارد؟ آیا وی نظیر هملت در کار خویش سرگردان ولی اندکی چالاک تر از اوست، اما در باطن چون السنور Elseneur برادر هملت حیران و اندیشناک است، یا مردی است نظیر مارک آنتونی که شهوتش کمتر و کوردلی اش بیشتر است؟ ـ و آیا لیدی مکبث سلیطه ای است مکار و فرومایه، کاخ نشینی است آزمند و سخت دل و خودخواه، زن سوداگری است نفرت انگیز و بی مهر و بی گذشت و خشک و مزور و بدکاره و بی رحم تر از پولاد خنجری که به دست می گیرد؛ یا همسری است بسیار محبوب که بی رحمانه قربانی اندیشه ی موحشی که زاده ی بستر زناشویی است گشته است؟ آیا لبخند دهشتناک خوش آمد وی را به دانکن نگون بخت به خاطر بسپاریم، یا هول و مشقت تصورناپذیری که هر شب بر دانسینان سایه می افکند؟ خنجر آغشته به خون را به خاطر بسپاریم یا مشعلی را که بر درماندگی روحی که اشک های نهانی به نیستی اش می کشانند، پرتو می افکند؟(۴) آیا وی از شوهرش بهتر است یا بدتر، جالب تر است یا نفرت انگیزتر؟ و آیا چهره اش را بازشناخته ایم؟ آیا هم چون زاغی که هنگام نزدیک شدن به قربانی خویش بدان اشاره می کند،(۵) سیاه روی است؟ آیا درشت اندام و تیره رنگ، درشت استخوان و عضلانی، مغرور و گستاخ است یا ظریف و بور، کوچک اندام و خرامان، شهوت انگیز و مهربان؟ آیا سرنوشت وی معرف تحلیل روانی جنایت و اندوه پشیمانی و تسلط عدالتی نهانی است؟ وصف تقدیر است یا زهرآگین شدن روحی است با اندیشه های خود؟ هیچ نمی دانیم می توان تا ابد در این باب گفت وگو کرد و این یا آن نظر را پذیرفت؛ و شاید خود شکسپیر هم نتواند این دو موجود را که از زیر پنجه ی سحر آمیزش به درآمده اند به درستی تعریف کند. هم چنین بسیار دشوار است که هنگام خواندن تراژدی آن ها را به درستی بشناسیم، حتی اگر بین ما هم می زیستند این کار آسان نبود. قهرمانان از هر سو، از حدود اشعاری که می خواهد مشخص و مفروض شان کند فراتر می روند. خواننده چنان خیال می کند که آن ها را شناخته است ولی تا پایان شگفت و ناشناخته می مانند و هر دم کاری نامنتظر از آن ها سر می زند. آنگاه خواننده احساس می کند که آنان برای عجیب ترین تغییر جهت ها آماده اند. در توصیف آنان اندک نقصی نمی توان یافت. زندگی شگفت و پرشکوهی تراژدی را آکنده است. درواقع زندگی قهرمانان به پایان نمی رسد؛ هنوز آخرین سخن خود را نگفته اند و آخرین حرکت از آنان سر نزده است، و هنوز از زمینه ی پهناور هستی بشری جدا نشده اند. هر چند با دقت نگاه شان کنیم نمی توانیم درباره ی آن ها داوری کنیم، زیرا پاره ای از وجود آنان در آینده جای دارد. آن ها نه از جهت محدود درام بلکه از جهت بی پایان هستی، ناتمام اند. خصالی را که از آنان درک می کنیم و با اطمینان مورد تحلیل قرار می دهیم، به زودی جان می سپارند. گویی مکبث و زنش نمی توانند درون اشعار و کلمات آفریننده ی خویش ساکن بمانند. انگار این اشعار و کلمات را جابه جا می کنند و با ذَم خویش به جنبش می آورند، و در همین محیط به ظاهر محدود به دنبال سرنوشت خود می روند و شکل و معنایش را تغییر می دهند؛ گویی در محیطی زنده و حیات بخش تکامل و تحول می یابند، و سال ها و قرون گذرنده در آن ها اثر می گذارد و اندیشه ها و احساساتی نایافته، به میان می آورد و از عظمت و نیروهایی جدید پرده برمی گیرد.

موریس مترلینک

اشخاص

دانکن -Duncan- پادشاهِ اسکاتلند
ملکم- Malcolm-پسرانِ وی
دونالبِِین-Donalbain-پسرانِ وی
مکبث -Macbeth
بانکو- Banquo -سپهسالارانِ ارتشِ پادشاه
مکداف- Macduff-سپهسالارانِ ارتشِ پادشاه
لناکس -Lenox
راس -Rosse-نجبایِ اسکاتلندی
منتیت -Menteith- نجبایِ اسکاتلندی
آنگوس -Angus-نجبایِ اسکاتلندی
کیتنس -Caithness-نجبایِ اسکاتلندی
فلیانس -Fleance- پسرِ بانکو
سیوارد -Siward- دوک آف نورتمبرلند، سپهسالارِ ارتشِ انگلیس
سیوارد جوان-پسرش
سیتون-Seyton-افسرِ ملازمِ مکبث
یک کودک-پسرِ مکداف
یک طبیبِ-انگلیسی
یک طبیبِ-اسکاتلندی
یک افسر
یک دربان
یک پیرمرد
لیدی مکبث-Lady Macbeth
لیدی مکداف-Lady Macduff
ندیمه ی لیدی مکبث
هکات- Hecate
سه زنِ جادوگر
اشباح
نجبا، سنیورها، افسران، سربازان، قاتل ها، خدمت گزاران، پیک ها.

محل واقعه: اسکاتلند و انگلستان

پرده ی اول

مجلس اول

(بیابانی دورافتاده)
تندر و آذرخش ـ سه جادوگر به درون می آیند.

جادوگر اول:دانی کدامین دَم دِگر بار
با یکدگر داریم دیدار
در برق و در بوران و باران
جادوگر دوم:آن ساعتِ مسعود کاین سرگشتگی سامان پذیرد
وین فصل، با فتح و فرار، این و آن، فرجام گیرد.
جادوگر سوم:پیش از پسین، پیکار پایان می پذیرد
جادوگر اول:دیدارگاهِ ما کدامین جاست، یاران؟
جادوگر دوم:خواهر، همین جا، در میان خرمن خشک خَلنگان(۶)
جادوگر سوم:تا آنکه با مکبث سخن گوییم یاران!
جادوگر اول:ای گربه ی خاکستری رنگ!(۷)
الساعه می آیم به سویت.
جادوگر دوم:ما را وزغ(۸) آواز دادست.
جادوگر سوم:الساعه می آیم به سویت!
هر سه جادوگر:زیبا، همه، زشت آمدست و زشت، زیبا
در این هوای پُرمه و پُردود بگشاییم پرها.

بیرون می روند.

مجلس دوم(۹)

(اردوگاهی نزدیک فورس Forres)

صدای کوس از پشت صحنه به گوش می رسد. شاه دانکن، دونالبین، لناکس با همراهان وارد می شوند. به فرماندهی خون آلوده پیکر برمی خورند.(۱۰)

دانکن:این مرد خون آلوده پیکر کیست؟ آن گونه که از ظاهرش پیداست باید بتواند واپسین خبرهای شورش را به ما بدهد.
ملکم: این فرمانده، چون سربازی نیک و بی باک، برای رهایی من از بند اسارت جنگیده است. سلام، سلام، دوست دلیر من! هر چه درباره ی نبرد می دانی، تا آن هنگام که دست از آن کشیدی، به پادشاه بر گوی.
فرمانده کار نبرد نامعلوم بود: هم چون سرنوشت دو شناگر طاقت رسیده که چنگ در یک دیگر زنند و نیروی هم دیگر را فلج کنند. ماکدونوالد Macdonvald سنگدل ـ که باید هم نافرمان باشد، چه پستی های بی شمار طبعش چون گروهی حشره گرد او در جنب و جوشند و بدان سویش می کشانند ـ گروهی سربازِ مزدور(۱۱)، از جزایر مغرب، به یاری گرفته و الهه ی بخت، لبخندزنان بر کارزار شوم وی، چون زنی روسپی، خود را به آغوش او افکنده بود. با این همه کارش زار بود. زیرا مکبث دلیر ـ که به راستی درخور این نام است ـ با خوار شمردن سرنوشت و شمشیری آخته و خون چکان از کشتار، هم چون دست آموز شجاعت، راه خود بگشود تا با آن برده(۱۲) رویاروی شد. و پیش از آن که مجال درود و بدرود باشد(۱۳)، از ناف تا چانه اش را درید و سرش را بر کنگره های ما نهاد.
دانکن:آفرین بر تو ای عم زاده ی دلاور و ای نیک مرد شایسته!
فرمانده همان گونه که چون خورشید درخشیدن آغاز کند، توفان های کشتی شکن و تندرهای سهمگین درمی گیرد، از منبعی که گفتی آسودگی از آن می رسد، آشفتگی پراکنده می شود.(۱۴) بنگرید، پادشاه اسکاتلند، بنگرید: تازه عدالت با سلاح دلیری، سربازان مزدور تیزتک را ناگزیر از گریز کرده بود،(۱۵) که فرمانده ی نروژی با دریافت سلاح های رخشان و نیروهای امدادی تازه نفس، در خود برتری دید و حمله ای تازه آغاز کرد.
دانکن:این وضع، فرماندهان ما، مکبث و بانکو را به وحشت نیفکند؟
فرمانده چرا، به همان اندازه که گنجشک عقاب را و خرگوش شیر را به وحشت اَفکَنَد. به راستی باید بگویم که آنان چون توپ هایی لبریز از گلوله، با ضربات پی درپی، به شدت بر دشمن می تاختند. نمی دانم می خواستند خود را در جراحات سوزان غرقه کنند، یا جلجتای(۱۶) دیگری را شُهره سازند.(۱۷)
توان از تن من رفته است، زخم هایم آواز برداشته اند و یاری می طلبند.
دانکن:سخنانت هم چون زخم های تنت برازنده ی تست. هر دو نشانی از افتخار دارند. بروید جراحان را به بالینش بیاورید. (فرمانده را بیرون می برند.) کیست؟
ملکم: راس، امیر گرانقدر.
لناکس: چه شتابی در چشم هایش خوانده می شود! چنان می نگرد که پنداری می خواهد سخنانی عجیب بر زبان آرد.

راس به درون می آید.

راس: خدا شهریار را نگه دارد!
دانکن:سردار گرانمایه از کجا می آیی؟
راس: ای شهریار بزرگ از فیف(۱۸) می آیم، از آن جا که درفش های نروژی به آسمان دشنام می دهند و با بادِشکن های خود، ملت ما را منجمد می کنند.
پادشاه نروژ با سپاهی سهمگین، با کمک ناجوانمرد ترین خائنان یعنی امیر کاودور(۱۹)، در گیرودار نبردی شوم بود که داماد بلونا(۲۰)، جوشنی رویین بر تن، در نبردی تن به تن با او مقابله کرد. شمشیرها آخته، بازوان در هم آویخته، روح گستاخش را به تسلیم واداشت و سرانجام پیروزی نصیب ما شد.(۲۱)
دانکن:چه سعادت بزرگی!
راس: چندان بزرگ که اینک، سونوSweno پادشاه نروژ درخواست مصالحه می کند. به او گفتیم تا ده هزار دولار(۲۲) غرامت نپردازد اجازه ندارد کشتگانش را در جزیره ی «سن کم(۲۳)» به خاک بسپارد.
دانکن:امیر کاودور دیگر به مراد ما خیانت نخواهد ورزید. بروید، مرگش را اعلام کنید و مکبث را به عنوانی که از آنِ او بود، مفتخر سازید.
راس: مراقبت خواهم کرد تا این کار صورت پذیرد.
پادشاه:آنچه را که او باخت، مکبث نیکدل برد.

نظرات کاربران درباره کتاب مکبث

طبابتت را پیش سگان بیانداز ! از آن هیچ نمی‌خواهم. (وقتی نمی‌تواند به روانِ آدمی عافیت بخشد) نبوغ شکسپیر و ترجمه‌ی عالیِ مترجم(و پانوشت‌ها)گوهری درخشان به نام مکبث پیش رویمان گذارده که خوانش آن برای دوست‌داران ادبیات از واجبات است! زیبا، عمیق، پر معنا. شکسپیر با هیچ کس قابل قیاس نیست. (داریوش آشوری هم ترجمه کرده‌اند که حتماً عالیست. آن را نخوانده‌ام)
در 1 سال پیش توسط Mostafi parvizi
چه ترجمه خوبی. لذت خوانش رو دو چندان کرده
در 2 سال پیش توسط bak...hdi
من واقعا لذت بردم و این اولین کتابی بود که در فیدیبو میخوندم. من این داستان رو شنیده بودم ولی خوندن متن واقعا فراتر از انتظارم خوب بود و چیزهای تازه داشت.
در 2 سال پیش توسط nn....ian
سلام. ادمین لطفا بفرمایید این اثر ترجمه ای سنگین و ادبی داره یا ترجمه عامیانه؟
در 7 ماه پیش توسط bah...ian
عالی
در 3 ماه پیش توسط naz...i76