فیدیبو نماینده قانونی انتشارات به‌نگار و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب فریای هفت جزیره

نسخه الکترونیک کتاب فریای هفت جزیره به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب فریای هفت جزیره

کتاب «فریای هفت جزیره» نوشته جوزف کنراد (۱۹۲۴-۱۸۵۷)، نویسنده انگلیسی است.
نام کنراد در ایران و جهان به خاطر رمان مشهور او یعنی «دل تاریکی» شناخته شده است. این رمان منشا بسیاری از آثار هنری در سینما و ادبیات بوده و هنرمندان بسیاری را تحت تاثیر خود قرار داده است.
«فریای هفت جزیره» نیز یکی دیگر از آثار کنراد است که قهرمان آن دختری به نام فریا است که همراه پدر پیرش، نلسون، زندگی می‌کند.
نلسون در جوانی و با کشتی تمام جهات مجمع الجزایر شرقی را برای تجارت سفر کرده بود و ترسی عمیق از اسپانیایی‌ها داشته اما با این همه موفق شده یک جزیره کوچک را از آن خود کند.
او در دوران بازنشستگی‌اش، نامه‌ای به یکی از رفقای قدیمی‌اش می‌نویسد و پرده از اسرار زندگی و عشق‌ها فریا برمی دارد.
در بخشی از کتاب «فریای هفت جزیره» می‌خوانیم:
«یک روز که حالا خیلی سال از آن می‌گذرد، رفیقی قدیمی از همسفرانم در آب‌های شرقی نامه‌ا‌ی برایم فرستاد مفصل و بلندبالا. هنوز هم آن‌جا بود اما سر و سامان گرفته و به میان‌سالی رسیده؛ می‌توانستم تصور کنم پیه و دنبه آورده و اهل زن و زندگی شده. خلاصه، تسلیم سرنوشتی که شامل حال تمام بنی‌بشر می‌شود جز آنانی که چون نظرکردگان پروردگاران‌اند زودتر از دنیا می‌روند.
نامه‌ای یادآورانه بود از جنس «من را یادت است؟»؛ نامه‌ای پرشور با نگاهی به گذشته، و لابه‌لای حرف‌هایش نوشته بود:‌ «حتماً نلسون پیر را یادت است»! البته که یادم است، و تازه اسمش نلسون نبود. انگلیسی‌های مجمع‌الجزایر نلسون صدایش می‌کردند، به‌گمانم چون راحت‌تر بود و او هم اعتراضی نداشت. اهل تفاخر نبود. تلفظ درست اسمش نایلسِن بود. مدت‌ها قبل از پیداشدن سیم‌های تلگراف به شرق آمده بود، در کارخانه‌های انگلیسی خدمت کرده بود، با دختری انگلیسی وصلت کرده و سال‌ها بود یکی از ما شده بود. با کشتی در تمام جهات مجمع‌الجزایر شرقی به سفر و تجارت مشغول بود، طول و عرض و محیطش را در مسیرهای اریب، متقاطع، عمود، نیم‌دایره، زیگزاگ و پروانه‌ای ‌پیموده بود، سال‌ پشت سال تمام راه‌ها را آزموده بود».

ادامه...

  • ناشر: انتشارات به‌نگار
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 0.65 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۱۱۲صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب فریای هفت جزیره

برگردانِ این داستان برای خوبان:
امیر و متینه



فریای هفت جزیره

جوزف کنراد

مترجم: فرزانه دوستی





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



۱

یک روز که حالا خیلی سال از آن می گذرد، رفیقی قدیمی از همسفرانم در آب های شرقی نامه ا ی برایم فرستاد مفصل و بلندبالا. هنوز هم آن جا بود اما سر و سامان گرفته و به میان سالی رسیده؛ می توانستم تصور کنم پیه و دنبه آورده و اهل زن و زندگی شده. خلاصه، تسلیم سرنوشتی که شامل حال تمام بنی بشر می شود جز آنانی که چون نظرکردگان پروردگاران اند زودتر از دنیا می روند.
نامه ای یادآورانه بود از جنس «من را یادت است؟»؛ نامه ای پرشور با نگاهی به گذشته، و لابه لای حرف هایش نوشته بود: «حتماً نلسون پیر را یادت است»! البته که یادم است، و تازه اسمش نلسون نبود. انگلیسی های مجمع الجزایر نلسون صدایش می کردند، به گمانم چون راحت تر بود و او هم اعتراضی نداشت. اهل تفاخر نبود. تلفظ درست اسمش نایلسِن بود. مدت ها قبل از پیداشدن سیم های تلگراف به شرق آمده بود، در کارخانه های انگلیسی خدمت کرده بود، با دختری انگلیسی وصلت کرده و سال ها بود یکی از ما شده بود. با کشتی در تمام جهات مجمع الجزایر شرقی به سفر و تجارت مشغول بود، طول و عرض و محیطش را در مسیرهای اریب، متقاطع، عمود، نیم دایره، زیگزاگ و پروانه ای پیموده بود، سال پشت سال تمام راه ها را آزموده بود.
هیچ گوشه و شکافی از آب های استوایی از سرکشی های مشخصاً صلح جویانه ی نلسون (یا نایلسِن) پیر در امان نمانده بود. مسیرهایش را اگر روی نقشه ترسیم می کردی مثل تار عنکبوتی تمام مجمع الجزایر را می پوشاند؛ سرتاسرش را به جز فیلیپین. از ترس اسپانیولی ها، یا دقیق تر بگویم از ترس غریبش از مقامات اسپانیایی، هیچ وقت به فیلیپین نزدیک نمی شد. ترس او از بلایی که ممکن بود اسپانیایی ها سرش بیاورند قابل وصف نبود. شاید وقتی در زندگی داستان هایی درباره ی تفتیش عقاید خوانده بوده. به هر روی از «مقامات» می ترسید، البته نه از مقامات انگلیسی که نسبت به آن ها اعتماد و احترام داشت، بلکه از آن دو تای دیگر [هلندی ها و اسپانیولی ها]. در اصل آن قدر از هلندی ها نمی ترسید که از اسپانیولی ها وحشت داشت، ولی به آن ها هم بدگمان بود. (۱) از نظر او هلندی ها می توانستند هر حقه ی کثیفی را سر کسی که از بداقبالی به میل آن ها رفتار نکرده پیاده کنند. این قانون و قاعده ی آن هاست و در این قاعده هرگز رعایتِ انصاف نمی کنند. احتیاط اضطراب آلوده ی او در برخورد با مقامات مسئول و برخی دیگر واقعاً رقت بار بود، و به یاد داشته باشید این مرد همان کسی است که یک بار برای بده بستانی که سرجمع بیش تر از پنجاه پوند دستش را نمی گرفت، در کمال آرامش و شهامت پا به دهکده ی آدم خواران در گینه نو گذاشته بود (و این که او همه ی عمرش چاق بود، که به عقیده ی من یعنی یک لقمه ی لذیذ).
نلسون پیر را یادت است! راستش هیچ کدام از همدوره ای های من روزهای جنب وجوشَش را ندیده بودند چون تا دوره ی ما به سن بازنشستگی رسیده بود، بخشی از یک جزیره ی کوچک سلطانی از مجموعه جزایری موسوم به هفت جزیره در حوالی شمالِ بانکا(۲) را خریده یا رهن کرده بود. به نظر من معامله ی مشروعی می آمد، اما شک ندارم اگر اصالت انگلیسی داشت هلندی ها بی برو برگشت بهانه ای برای اخراجش پیدا می کردند. این جا بود که در عوض تلفظ اصلی اسمش به نفعش تمام شد. گذاشتند در حکم یک هلندی بی ادعا و درست کردار آن جا بماند و او که تمام پولش را روی زمین سرمایه گذاری کرده بود مراقب بود تا ذره ای به کسی توهین نکند و دقیقاً از روی همین حزم بود که روی خوش به جاسپر آلن نشان نمی داد. اما این بماند برای بعد. بله، عمارت ییلاقی بزرگ و مهمان پذیر نلسون پیر که عمود بر شیب زمین فراز آمده بود در خاطر می ماند، همین طور قامت تنومندش در پیراهن و شلوارِ سفید همیشگی (عادت داشت به هر بهانه ی کوچکی کت پشم آلپاکایش را دربیاورد)، چشم های گرد آبی و سبیل تُنک سفید شنی که مثل تیغ های جوجه تیغی عصبانی بیرون زده بود، و میل همیشگی اش به نشستن های ناگهانی و باد زدنِ خودش با کلاه. به هرحال، کتمان نمی کنم که دلیل اصلی یاد آوردن نلسون برای خاطر دخترش بود که آن وقت با او زندگی می کرد و می شود گفت بانوی جزیره ها بود.
فریا نلسون (یا نایلسِن) از آن دخترهای به یادماندنی بود. صورت بیضی کاملی داشت، و در آن قاب فریبا شادترین ترکیب خط و صورت و چرده ای تحسین آمیز که بیانگر سلامت، قدرت و چیزی بود که من آن را اعتمادبه نفسی ناخودآگاه می نامم؛ خوشایندترین شکل اراده ای بولهوسانه. چشم هایش را با بنفشه مقایسه نمی کنم چون سایه ی واقعی چشمانش طورِ غریبی بود، نه خیلی تاریک اما پرفروغ. از آن چشم های کامل باز که در هر حالتی صریح و بی پرده نگاه می کردند. هرگز ندیدم مژگان سیاه و بلندش پایین بیفتند، به جرئت می گویم تنها جاسپر آلن که مورد التفاتش بود آن ها را دیده، اما شک ندارم که حالتی دوست داشتنی دارند. یک بار جاسپر از فرط اشتیاق احمقانه ای به من گفت موهای فریا آن قدر بلند است که می تواند بنشیند روی شان.
آره، همین را گفت. کار من نبود که بنشینم و این چیزها را تماشا کنم، همین که مدل ظریف و زیبای جمع کردن موها بالای سرش را که صورت خوش فرمَش را پنهان نکند تحسین کنم، برایم کافی بود. و این طره های انبوه چنان برق می زدند که وقتی نور پرده های ایوان غربی خاموش می شد تاریک روشن دلپذیری پیش می آمد یا در سایه ی درختستان میوه ی نزدیک خانه انگار برقی طلایی ساطع می کردند.
اغلب فراک سفید می پوشید با دامن پیاده رَوی که چکمه های قهوه ای بندی و تمیزش را نمایان می کرد. اگر بخواهم بگویم لباسش چه رنگی بود، شاید آبی. هیچ نیرویی نمی توانست به هم بریزدش. بارها او را دیده ام که بعد از یک پاروی حسابی زیر آفتاب (خودش پارو می زد) از قایق پیاده می شد بی آن که نفس نفس بزند یا حتا تار مویی نامرتب باشد. صبح ها که به ایوان می آمد تا نخستین نگاهش را به غرب، به راه سوماترا در آن سوی دریا، بیندازد مثل قطره ای ژاله تازه و درخشان بود. ژاله ناپایدار است اما هیچ چیزِ فریا ناپایدار نبود. بازوهای قوی و مدور و مچ های نازکش یادم است، و دست های توانا و پهن و انگشت های مخروطی.
نمی دانم آیا راستی روی دریا متولد شده یا نه اما خوب می دانم که نزدیک دوازده سال پیش با پدر و مادرش کشتی به کشتی سفر کرده. بعد از آن که نلسون پیر همسرش را از دست داد نگهداری دختر برایش بغرنج شد. بانوی مهربانی در سنگاپور که تحت تاثیر رنج خاموش و حیرانی رقت بار نلسون قرار گرفته بود، پیشنهاد داد که از فریا نگهداری کند. شش سال به این منوال گذشت تا وقتی که نلسون (یا نایلسِن) پیر «بازنشسته» و در جزیره ی خودش مستقر شد، و بعد زمانی که بانوی مهربان قصد عزیمت به اروپا داشت، دختر پیش پدر برگشت.
اولین و مهم ترین اقدام پیرمرد برای استقبال از دخترش آن بود که «استاین اند ابهارت»(۳) ایستاده ی مجللی از نمایندگی سنگاپور بخرد. آن زمان من ناخدای کشتی بخار کوچک تجاری جزیره بودم و اقبال حمل آن با من بود؛ بنابراین، از این ایستاده ی مجللِ فریا چیزهایی می دانم. آن بسته ی عظیم را با هزار مشقت روی تکه سنگ صافی لابه لای بوته ها پیاده کردیم، ته یکی از قایق هایم حین این ماموریت خطیر دریایی تقریباً سوراخ شد. بعد با کمک همه ی خدمه من جمله مهندسان و آتش نشانان و با تکیه بر نبوغ و وسواس و با کمک غلتک و دیلم و قرقره و شیبِ تخته پاره های صابون زده و تحمل مصایب فراوان زیر آفتاب، مانند بردگان مصر باستان در کار ساخت اهرام، سرانجام توانستیم بسته را به خانه و روی لبه ی ایوان غربی خانه برسانیم که درواقع اتاق پذیرایی عمارت بود. آن جا با احتیاط نوارهای جعبه را باز کردیم و سرانجام هیولای زیبای چوب اقیاقیا رخ نمایاند. با احترام و هیجان تکیه دادیمَش به دیوار و اولین نفس راحت آن روزمان را کشیدیم. بی شک ثقیل ترین شیء منقولی بود که از زمان خلقت در آن جزیره می دیدیم. صدایی که از آن (تخته ی صدادار) در عمارت می پیچید حیرت انگیز بود، مثل صدای رعد بر فراز دریا. جاسپر آلن به من گفت که یک روز صبح روی عرشه ی بونیتو (یک کشتی بادبانی دو دکله ی(۴) خوشگل و تندرو) صدای گام نواختنِ فریا را به وضوح شنیده، اما این بابا همیشه مطلب را عوضی می فهمد، بارها به خودش هم گفته ام. البته دریاهای این جا تقریباً همیشه آرام است و مخصوصاً هفت جزیره اغلب یک نقطه ی کاملاً آرام و بی ابر است. اما خب هرازگاهی طوفان های عصرگاهی به بانکا می رسند و گاهی یکی از این بوران های شدید و نابه کار از سواحل دور سوماترا سر می رسد و به منطقه یورش می آورد و چند ساعتی به شکل گردباد این جا را می پوشاند و ظلمات نفتابی ِ بدشگونی همه جا را فرا می گیرد. بعد درحالی که پشت پنجره ای های چوب خیزران پایین کشیده و بی دفاع در بوران به هم می خورند و سرتاپای عمارت به لرزه درآمده، فریا پشت پیانو می نشیند و موسیقی مهیب واگنری اش را در میان درخشش رعد و برق های کورکننده و صاعقه های ثاقب می نوازد و همین ها کافی است تا مو روی تن تان سیخ کند. در این اوضاع جاسپر بی حرکت در ایوان می ماند و منظر ظریف و پیچ و تاب خوران فریا و تلالوء معجزه وار سر زیبای او و رقص تند انگشتانش روی کلیدها و سفیدی گردن او را از پشت سر تحسین می کرد، درحالی که قایق کوچکش آن جا وسط موج های غلتان لابه لای صدها یارد کابل در میان صخره های نوک تیز سیاه و کریه و براق دست وپا می زد. آه! و درست برای همین خاطر می توانید تصور کنید که شب ها وقتی روی عرشه سر بر بالش می گذاشت، خودش را کنار فریا احساس می کرد که آن وقت در عمارت ییلاقی در خواب رفته بود. فکرش را بکنید! و یادتان باشد که این قایق قرار بود خانه شان باشد، بهشت شناوری که می خواست کم کم به کرجی تفریحی(۵) تبدیل و با فریا شاد و خوشحال بر آب ها روان شود. احمق! طرف اهلِ خطر بود. یک روز یادم می آید که با فریا از ایوان مشغول تماشای کشتی اش بودیم که از شمال می آمد. گمانم جاسپر دخترک را با دوربین درازش دیده بود.
چه غلطی می کرد؟ به جای آن که یک مایل و نیم دیگر در مسیر کم عمق دندان روی جگر بگذارید و بعد مثل یک دریانورد واقعی و قابل در جای مناسبی پهلو بگیرد، متوجه شکافی بین دو تپه ی دریایی ناهموارِ زشت و قدیمی شد، ناگهان سکان را پایین کشید و با تمام بادبان های برافراشته و لرزان قایق را درست از لای آن ها رد کرد تا ما را از ایوان متوجه آن صحنه ی نفس گیر کند. نفسم را از لای دندان هایم بیرون دادم، فریا فحش می داد. بعله! مشت های قوی اش را گره کرد و پاشنه ی چکمه ی قهوه ای و خوشگلش را به زمین کوبید و گفت: «لعنتی!» بعد با حالتی ـ اندک ـ برافروخته به من نگاه کرد و گفت: «یادم رفت شما هم این جایی!» و خندید. البته! وقتی جاسپر آن دور و برها باشد دخترک یادش نمی ماند کس دیگری هم آن جاست. با این حقه ی دیوانه وار نتوانستم جلوی خودم را بگیرم و به یاری عقل سلیم و دلسوزانه با حالی منقلب گفتم: «احمق نیست؟»
با گرمی تاییدم کرد: «یه احمق تمام عیاره.» و درحالی که با چشم های کاملاً باز و مشتاق مستقیم نگاهم می کرد لُپَش از خنده چال افتاد.
با کنایه گفتم: «و این همه فقط برای اینه که بیست دقیقه زودتر به تو برسه.»
صدای فرو رفتن لنگر را شنیدیم و [فریا] با حالت واضحی از تصمیم و تهدید گفت: «صبر داشته باش. یک درسی بهش بدم.»
بعد به اتاقش رفت و در را بست و من را با درس هایم روی ایوان تنها گذاشت. مدتی بعد از جمع کردن بادبان های قایق، جاسپر سه قدم یکی سر رسید و حال واحوال نکرده با چشم های مشتاق چپ و راست را نگاه کرد: «فریا کجاست؟ مگر الان این جا نبود؟»
وقتی برایش توضیح دادم که یک ساعت از دیدار با دوشیزه فریا منع شده «تا درس خوبی بگیره»، گفت حتماً همه این ها را من یادش داده ام و می ترسد یک روز مجبور شود به من شلیک کند، چون من و فریا زیادی با هم خودمانی شده ایم. بعد خودش را روی صندلی یله داد و با من از سفرش گفت. اما خنده دار این بود که بیچاره تمام این مدت رنج می کشید. صدایش از نا افتاد و مثل احمق ها آن جا نشسته بود و با صورت کسی که درد می کشد به در خیره مانده بود. عین واقعیت است... و تازه خنده دارتر این که دختر در کم تر از ده دقیقه با آرامش تمام از اتاقش بیرون آمد و بعد تنهای شان گذاشتم. منظورم این است که رفتم نلسون (یا نایلسِن) پیر را در ایوان پشتی ملاقات کنم که جای مخصوص و محبوبش در آن خانه بود، البته به این قصد خیرخواهانه که سرش را به صحبت گرم کنم تا راه نیفتد و ناغافل جایی نرود که نمی خواهند و در کارشان دخالت نکند.
خبر داشت که قایق برگشته، اما نمی دانست که جاسپر پیش دخترش است. گمانم فکر نمی کرد شدنی باشد. پدرها طبعاً از این فکرها نمی کنند. فقط بو برده بود که آلن می خواهد خودش را در دل دختر جا کند. مرغان آسمان و ماهیان دریا و بیش تر تاجران مجمع الجزایر و انواع و اقسام مردان سنگاپور هم این را می دانستند. تنها چیزی که نمی دانست این بود که گلوی دختر هم پیش این مرد گیر کرده. تصور می کرد دخترش عاقل تر از آن است که به کسی طور برگشت ناپذیری ـ دل ببندد. نه، تنها این مسئله نبود که واداشته بودش در ایوان پشتی بنشیند و دل نگران ملاقات های جاسپر باشد. چیزی که نگرانش می کرد «مقامات» هلندی بودند. این واقعیت که هلندی ها رفتار جاسپر آلن، مالک و ناخدای کشتی بونیتو، را با سوءظن دنبال می کردند و معتقد بودند او در تجارت زیادی خطر می کند. البته من خبر نداشتم هیچ وقت کار غیرقانونی کرده باشد، ولی به نظر می رسید که فعالیت های بی شمارش با مزاجِ بلغمی و شیوه های آرامِ آن ها سازگار نبود. به هر حال، در نظر نلسون پیر، گرچه ناخدای کشتی بونیتو ملوان باهوش و جوان خوبی بود اما روی هم رفته آشنای مطلوبی نبود. می دانید دیگر، یک جور مصالحه. از طرف دیگر، دوست نداشت به هر زبان به جاسپر حالی کند که از آن ها دور شود. نلسون پیرِ بیچاره مرد خوبی بود. معتقدم حتا حاضر نبود احساسات یک آدمخوار کله پوک را شاید تا زمانی که حسابی تحریکش نکرده جریحه دار کند. منظورم احساسات شان است، نه جسم شان! چون نلسون ثابت کرده بود که در برابر شمشیر و خنجر و تبر و چماق و پیکان هم کم نمی آورد. اما از تمامِ جهات دیگر، بزدل بود. بنابراین، با حالتی نگران در ایوان پشتی نشسته بود و هروقت صدای جاسپر آلن و دخترش به گوشش می خورد، بادِ لپ هایش را با صدایی مضطرب مثل آدمی خسته خالی می کرد. بالطبع ترس هایش را، که کمابیش با من در میان می گذاشت، به باد تمسخر می گرفتم. به قضاوت من خیلی اهمیت می داد و احترام خاصی برایم قائل بود، البته نه به خاطر پای بندی های اخلاقی ام که بیش تر برای آن که با مقامات هلندی روابط حسنه ای داشتم. حتم داشتم که فرماندار بانکا، دریادار بازنشسته ی خوش قلب و خوش برخورد و جذابی که اتفاقاً به نلسون علاقه ی خاصی نشان می داد، ترسناک ترین لولوی او بود. اطمینان خاطردادن هایم نلسون (یا نایلسِن) پیر را برای لحظه ای آرام می کرد. اما دست آخر با تردید سر تکان می داد یعنی که خیلی خوب اما در عمقِ ذات یک افسر هلندی چیزهایی هست که هیچ کس جز خود او تا حالا درک نکرده. چرند می گفت.
در آن روز خاص نلسون پیر خاطرپریشان تر از این ها بود چون هرچه سعی کردم سرگرمش کنم و وقتی داشتم ماجرای خنده دار رسوایی یکی از آشناهای مان در سایگون را برایش تعریف می کردم، بی مقدمه فریاد زد: «آخه این جا چه غلطی می کنه!»
معلوم بود که حتا یک کلمه از حرف هایم را نشنیده. خیلی رنجیدم چون داستانِ واقعاً خوبی بود.
گفتم: «خیلی خب! واقعاً نمی دونی چرا جاسپر آلن این طرف ها پیداش می شه؟»
این اولین باری بود که صریح به ملاعبه های جاسپر و دخترش اشاره می کردم. عکس العملش آرام بود.
زیرلب و درحالی که تمام حواسش به مقامات بود، گفت: «اوه! فریا دختر عاقلیه!» نه، فریا حماقت نمی کند، اصلاً به این موضوع توجهی نداشت. اصلاً منظورم را نگرفت. جاسپر یک هم صحبت برای دخترش بیش تر نیست، دخترک را سرگرم می کند، همین.
پیرمرد باهوش که دست از حرف های زیرلبی کشید، خانه را سکوت محض فرا گرفت. آن دوتا حتماً در سکوت و با طیب خاطر سرگرم بودند. چه کاری جذاب تر و بی صداتر از نقشه کشیدن برای آینده؟ حتماً شانه به شانه ی هم در ایوان ایستاده اند و به کشتی، یار سوم بازی سحرآمیزشان خیره شده اند. بدون آن آینده ای در کار نمی بود، چیزی که قرار بود آینده و خانه شان، و دنیای آزادشان باشد. چه کسی کشتی را به زندان تشبیه کرده؟ شاید کسی که از دکل کشتی به دار آویخته شده؛ اما بادبان های سفید این کشتی بال های سفیدی بودند ـ جناحینِ سپید به نظرم انتخاب شاعرانه تری است ـ پس جناحینِ سپیدِ پروازِ عشق. البته پرواز برای جاسپر، وگرنه زنیت فریا آن بود که رابطه های زمینی این عشق را مستحکم کند. ولی جاسپر به معنی واقعی کلمه در آسمان ها سیر می کرد، درست از روزی که بعد از نگاه های طولانی به کشتی در حین آن سکوت های معنادار بین دو موجودِ بهره مند از قوه ی ناطقه، پیشنهاد کرده بود که فریا در مالکیت آن کشتی با او شریک شود. در واقع همه ی کشتی را به او پیشکش کرده بود، از روزی که در مانیل(۶) خریده بودش دلش با کشتی بود. کشتی را از یک مرد میان سال اهل پرو خرید که کت وشلوار یکدست سیاه ماهوتی سنگینی به تن داشت و مرموز و غریب به نظر می رسید، و به گمانم از سواحل امریکای جنوبی دزدیده بود اما خودش می گفت به دلایل خانوادگی به فیلیپین آمده. این «دلایل خانوادگی» را خوب گفته بود چون هیچ عیارِ(۷) اسپانیولی واقعی با این حرف به خودش زحمت تحقیق درباره اش را نمی داد.
جاسپر هم یک پا عیار بود. کشتی سراسر سیاه و رازآلود بود، و خیلی کثیف. گوهری سیاه شده از دلِ دریا، یا اثر هنری فراموش شده . حتماً هنرمند بوده، حتماً سازنده ی گمنام این بدنه را از سخت ترین الوار استوایی و مس خالص سرپا کرده، تنها خدا می داند که در کجای جهان ساخته شده. خود جاسپر هم درباره ی تاریخچه اش که از زبان مرد پرویی مرموز و شوم شنیده بود تردید داشت، البته اگر واقعاً مردی پرویی باشد و نه شیطانی مجسم که جاسپر همیشه به شوخی می گفت. به نظر من، کشتی آن قدر قدیمی بود که متعلق به یکی از آخرین دزدان دریایی باشد، یا شاید مال یک برده فروش یا تاجر افیون در روزگار قدیم، شاید هم قاچاقچی افیون. به هر حال، اولین روزی که به آب افتاد سالم و تندرست بود و مثل یک جادوگر با باد حرکت می کرد، مثل قایق کوچکی در آب پیش می راند، و مانند زنی زیبا و سربه هوا که برای خاطر زندگی پرماجرایش در تاریخ ماندگار شده زیر و بمِ حیات و جوانی جاودانه را بلد بود. بنابراین، عجیب نبود اگر جاسپر آلن او را چون معشوقش گرامی می داشت و این رسیدگی ها زیبایی درخشنده اش را به او برگردانده بود. باحوصله، ماهرانه و هنرمندانه آن را با مرغوب ترین رنگ سفید لایه پشت لایه پوشانده بود و خدمه های دوره گرد مالایی را برای برق انداختنش به کار می گرفت، آن سان که حتا با روکش گران قیمتِ جواهرسازان هم نمی توانست لطیف تر و صیقلی تر از آن به نظر برسد. یک ورقه نازک طلا انحنای عرشه را قاب گرفته بود که وقتی در آب می نشست زیبایی هر کرجی خوش ساخت و حرفه ای دیگری را که تا آن روز به شرق آمده بود در محاق می برد. از من اگر بپرسید، باید بگویم که شخصاً روکش قرمز لاکی سیر روی بدنه ی کشتی را ترجیح می دهم. چون علاوه بر آن که کم خرج تر است، احساس آسودگی خاطر قوی تری القا می کند، این را به جاسپر هم گفتم. اما نه، هیچ چیز مثل ورق طلا روی آن جواب نمی داد چون هیچ تزئین دیگری به قدر کافی درخورِ جایی نبود که قرار بود منزل آینده ی فریا باشد.
احساساتش برای کشتی و دختر در قلبش به هم آمیخته بود، آن چنان که دو فلز باارزش را در هم ذوب و ادغام کنند. و به شما اطمینان می دهم که آتشش خیلی تند بود. از درون به بی قراری و حدتی در عمل و اشتیاق دچار شده بود. خوش سیما بود، با موجی مورب در موهای بلوطی رنگش، با دست و پاهایی لاغر و دیلاق و تلالو اشتیاقی در چشم های پولادین و حرکات زمخت و چابکش گاهی مرا یاد تیغ براق و آخته ی شمشیری می انداخت که از نیام بیرون کشیده اند. تنها وقتی کنار دختر بود، تنها وقتی او را در کنار خود داشت و نگاهش می کرد رفتار عصبی جای خود را به دقت و مراقبتی سرسپارانه به کوچک ترین حرکت و کلام دختر می داد. رفتار آرام و مصمم و خویشتن داری توام با خوش خلقی فریا قلبش را آرام می کرد. آیا این آرامش تاثیر جادوی صورتش بود، یا صدایش، یا نگاهش؟ اما دقیقاً همین چیزها بود که آتش به جان خیالش انداخته بود، اگر قائل باشیم که عشق با خیال آغاز می شود.
اما من کسی نیستم که از رموز عشق چیزی بدانم. یادم افتاد که نلسون پیر بیچاره را با لپ های بادکرده و مضطرب در ایوان پشتی رها کرده ایم. به او گفتم از این ها گذشته، جاسپر خیلی این طرف ها نمی آید. او و کشتی اش دائم در سرتاسر مجمع الجزایر مشغول کارند. ولی نلسون پیر با ناراحتی گفت: «امیدوارم وقتی کشتی این طرف هاست، هیمسکرک این جا نیاد.»
حالا نوبت ترسیدن از هیمسکرک است! هیمسکرک... واقعاً که قابل تحمل نبود.

نظرات کاربران
درباره کتاب فریای هفت جزیره