فیدیبو نماینده قانونی انتشارات برکه خورشید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ساعت دلتنگی

کتاب ساعت دلتنگی

نسخه الکترونیک کتاب ساعت دلتنگی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب ساعت دلتنگی

کتاب «ساعت دلتنگی» نوشته سیمین شیردل است. از سیمین شیردل تا کنون رمان‌های متعددی منتشر شده است که از جمله می‌توان به «امشب»، «هیس کسی نفهمه»، «همین حوالی»، «تلافی»، «آرام» و... اشاره کرد. نثر شیوا و روان شیردل به همراه خلق تصاویر ملموس در نوشتارش، می‌تواند بسیاری از خوانندگان را با او همراه سازد. شیردل در این رمان نیز با نثری گیرا و خواندنی، یکی از مهم‌ترین احساسات بشری یعنی دلتنگی را در بستری داستانی روایت کرده است. در سطرهای آغازین کتاب «ساعت دلتنگی» می‌خوانیم: «همیشه خواب‌های آشفته می‌دیدم. از کودکی وقتی تب می‌کردم چهره‌ها را سفید و یخ‌زده و سرها را بزرگ، اندازه­ی دیگ می‌دیدم! اکثر خواب‌هایم تعبیر می‌شد. صحنه‌هایی را درواقعیت می‌دیدم که بارها تجربه کرده بودم ولی کجا و کی، یادم نمی‌آمد! در مورد آدم‌های دور و برم شناخت داشتم و کمتر فریب ظاهرشان را می‌خوردم ولی پیش می‌آمد که نظریه‌هایم برعکس می‌شد و چند نفری هم بودند که در رابطه‌شان با من چندان صمیمی و رو راست نبودند ولی چون دوست‌شان داشتم، ترجیح می‌دادم کنارم باشند. مگر می‌شد همه خوب باشند، همه بی‌عیب و نقص باشند. آن وقت دیگر کسی در کنارت باقی نمی‌ماند. مگر من کامل و یا خیلی ایده­آل بودم؟ هر کسی یک سری فاکتورهای خوب و بد دارد... گاهی اتفاقات را زودتر از موعد حدس می‌زدم. مرگ پدربزرگ و مادر بزرگم و تصادف خودم و اتفاقات ریز و درشت دیگر... ولی هیچ کدام باعث نمی‌شد از مسیر زندگی‌ام خارج شوم. چیزی که در سرنوشتم رقم خورده بود باید اتفاق می‌افتاد و غیر از خدا کسی هم توان جلوگیری از آن را نداشت... با رویاهای من و تعبیر خواب‌هایم باز چیزی عوض نمی‌شد. تقدیر، قسمت سهمی از زندگی بود».

ادامه...
  • ناشر انتشارات برکه خورشید
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 3.32 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۵۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ساعت دلتنگی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل ۱

همیشه خواب های آشفته می دیدم. از کودکی وقتی تب می کردم چهره ها را سفید و یخ زده و سرها را بزرگ، اندازه­ی دیگ می دیدم!
اکثر خواب هایم تعبیر می شد. صحنه هایی را درواقعیت می دیدم که بارها تجربه کرده بودم ولی کجا و کی، یادم نمی آمد!
در مورد آدم های دور و برم شناخت داشتم و کمتر فریب ظاهرشان را می خوردم ولی پیش می آمد که نظریه هایم برعکس می شد و چند نفری هم بودند که در رابطه شان با من چندان صمیمی و رو راست نبودند ولی چون دوست شان داشتم، ترجیح می دادم کنارم باشند. مگر می شد همه خوب باشند، همه بی عیب و نقص باشند. آن وقت دیگر کسی در کنارت باقی نمی ماند. مگر من کامل و یا خیلی ایده­آل بودم؟ هر کسی یک سری فاکتورهای خوب و بد دارد...
گاهی اتفاقات را زودتر از موعد حدس می زدم. مرگ پدربزرگ و مادر بزرگم و تصادف خودم و اتفاقات ریز و درشت دیگر... ولی هیچ کدام باعث نمی شد از مسیر زندگی ام خارج شوم. چیزی که در سرنوشتم رقم خورده بود باید اتفاق می افتاد و غیر از خدا کسی هم توان جلوگیری از آن را نداشت...
با رویاهای من و تعبیر خواب هایم باز چیزی عوض نمی شد.تقدیر، قسمت سهمی از زندگی بود.
چندان اهمیتی به حالت هایی که گاه و بی گاه در من بروز می کرد، نمی دادم. دوست نداشتم غیر از این که هستم باشم. می خواستم انسانی معمولی باشم با اشتباهاتم و یا با عملکرد درستم. حوصله­ی کلاس و تقویت حس ششم را نداشتم. شاید هم می ترسیدم. می ترسیدم از خیلی مسائل سر دربیاورم و عذاب بکشم...
کار دنیا با ما بود و کار ما با خدا... چرا دخالت کنم و به ماوراها فکر کنم. شاید فکرم اشتباه بود و اگر کمی به خودم زحمت می دادم توانایی های زیادی به­ دست می آوردم ولی نشد، نخواستم اما این فکر دست از سرم برنمی داشت و اذیتم می­کرد و پوسته نازکی از زندگی ام را تشکیل می داد....
اصلا خوب نیست بدانی در آینده چه پیش خواهد آمد. خیلی خوب است که نمی­دانی چه قرار است پیش بیاید. حداقل، امید به فردا را خواهی داشت. امید به روز بعد که شتابان بیاید ولی آرام بگذرد وهمچنان تکرار شود در زمان...
چرا بعضی­ها به فال گیر و رمال علاقه نشان می دادند. چه می خواستند بدانند؟ به چه دردشان می خورد. چرا می خواستند زودتر از موعد مقرر به خواسته هایشان برسند و آن را به چنگ بیاورند و بعد با خیال راحت به فردایشان فکر کنند که قرار است چه اتفاقاتی بیفتد. همان اتفاقاتی که با خطوطی ته فنجان شکل گرفته بود یا روی ورق های پوسیده و یا در کتابی دود زده و یا در آینه بخار آلود؟!... مگر با دانستن و ندانستن آینده، خیال آدم ها راحت می شد؟
اگر قرار بود فردا را بدانیم، خداوند تقویمی از فرداهای ما پیشکش می کرد تا برنامه­ی هر روزمان مشخص شود. بی شک، حکمتی در کارش است که امید، اولین مزیت و نعمتش باشد به مخلوقاتش...
برای من، فردا و فرداها، بسته ای ناگشوده بود که هر روز به امیدش آن را باز می کردم، تا روز بعد با بسته ای که چشم بسته می دانستم هدیه ی خدا است؛ چون بودم و زندگی می کردم و هر روز هدیه ای بابت آن از خداوند دریافت می کردم که همان فردایم بود...
بی خبری از فردا بزرگ ترین حسن بود که خداوند به بشر عنایت فرموده، حرف پیش گوها مثل خودشان زیر خاکی و پوسیده است.سق سیاه بودند، اتفاقات شوم زود می آمد و اتفاقات خوب هرگز پیش نمی آمد و سهمی به تو نمی رسید.

فصل ۲

«مرده­شور این زندگی­ رو ببرن که تو برام درست کردی ».
در حالی که تی شرت سیاه گل و گشادش را به تن می کرد گفت: «از سرتم زیاده. »
از بی اعتنایی و خودخواهی­اش لجم گرفت، داد زدم: «فکر کردی کی هستی بدبخت؟»
در آینه­ی میز توالت، موهای خوش­حالتش را با خونسردی مرتب کرد: «تو فکر می کنی کی هستی؟ خیلی شاخی و از دماغ فیل افتادی؟»
موهای پریشانم را از روی پیشانیم با حرص عقب زدم: «نه­خیر، تو خیلی شاخی و بهتر از تو پیدا نمی شه.»
برگشت و نگاهش را مانند نیزه به رویم پرتاب کرد. همیشه عاشق این طرز نگاهش بودم. نگاهی که انگار برای من بود و هیچ کس متوجه چنین نگاه پُرتابش و خیره­کننده ای نمی شد جز من، ولی با کلامش دوباره آتش به جانم زد: «نه که نمی شه. صد تا دور و برم ریختن و منتظر یه اشاره م هستن.»
دوباره جوشیدم و خروشیدم. مطمئن بودم دچار حسادت شدید شده و با این حرف هایش می خواهد مرهمی باشد بر احساس ناخالص و فوران زده اش! داد زدم: «زیادی وقیح شدی! حالم ازت به هم می خوره. حیف من که بخوام جوونیمو پای تو بریزم.»
گره ابروانش به حالت تعجب باز شد:«نه جانم، نریز. برو و خودت رو نجات بده.»
«آره که می رم.»
«بفرما، راه باز، جاده دراز...»
چیزی دور و برم نبود جز لباس های روی تخت. برداشتم و در هم پیچاندم و به شکل گوله در آوردم و کوبیدم توی صورتش... لباس ها را، در هوا قاپید و بی معطلی پرت کرد سمت خودم!
لباس ها سُر خورد روی صورتم و موهایم را به سمت چانه ام هل داد. کلافه شدم. چه فکر می کردم و چه شد! با یک عالمه انرژی و علائم مثبت و روحیه­ی خوب به دیدارش آمده بودم. بعد از چند روز سفر، خیالم از ظاهرم راحت بود که از همیشه بهتر و جذاب تر هستم.»
با خونسردی گفت: «زن خوبی باشی بهت افتخار می دم لباس­هامو بشوری و اتو کنی تا من برگردم.»
همیشه عادتش بود چیزی بگوید تا دلم را بسوزاند. بلد بود چه جور لجم را در بیاورد و رو به سکته ببرد و برگرداند: «به همین خیال باش. از در نرفته بیرون، من زودتر از تو رفتم و تکلیفم رو روشن کردم.»
در حالی که ساعت مچی اش را می بست گفت: «دیگه داری حوصله م رو سر می بری. یه سفر چند روزه که این همه قیل و قال نداره. من رفتم تو هم رفتی. این به اون در! معلومه دردت چیه؟»
«من از لج تو رفتم. خواستم تلافی کنم. خدا رو شکر هنوز اون قدر برات مهم هستم که نمی تونی جلوی حسادت خوشگلت رو بگیری و راه نفوذش رو ببندی. خودت و به آب و آتیش می زنی و با هر ننه غریبی راه
می افتی می ری تا به من ثابت کنی می تونی بد باشی در حالی که بدِ بدی، احتیاجی به اثبات نیست.»
«پس خودت می دونی چه گندی به من و زندگیت زدی! از حسادت هم خیلی مونده به پای تو برسم...»
«چند روز سفر خیلی بده؟ گند و گناهه؟ من اگه رفتم سفر به خاطر این بود که تو تنهام گذاشتی و بدون من رفتی.»
«هنوز نفهمیدی من با تو فرق دارم!»
«من نفهمم تو بفهم که من و تو فرقی با هم نداریم.»
«این طوری نمی شه. با منم منم، زندگی سر نمی گیره.»
«خدا رو شکر هنوز شروع نشده و می شه تمومش کرد.»
حالتش عوض شد. رنگ چهره اش تیره شد و چشمانش ریز، با این وجود خودخواهانه گفت: «آره، برای من، تو تموم شدی. بهتر که شروعی در کار نباشه.»
کنایه اش به نوع رابطه مان بود. خوب می فهمیدم برای چه در نظرش تمام شده ام. حرفش برایم سنگین افتاد. پریدم سمتش و با مشت کوبیدم به سینه اش. با یک حرکت و بدون هیچ زحمتی هلم داد و افتادم روی تخت. کوتاه نیامدم و دوباره بلند شدم و زدم به سر و سینه اش. چه فایده، چهار شانه و قوی بود و من نحیف و کم جان... خاصیت مردانگی اش بود. نمی دانم چرا خدا هر چی زور بوده است به مرد داده بود! چند لحظه ای سینه سپر کرد و در مقابلم مقاومت نشان داد ولی بعد مشت های گره کرده ام را گرفت و نگذاشت بیشتر از آن به کارم ادامه بدهم. حرص و لجم تمام نمی شد.
چهره اش درگیر اخمی عمیق و باز نشدنی بود: «چته باز وحشی شدی؟»
«آره، من وحشی ام و رام نمی شم. بزغاله نیستم، نمی خوام تو سری خورت باشم. از همین داری می سوزی. فکر کردی همه چی تو همون مسئله خلاصه می شه و من تموم شدم. خیلی عوضی شدی، شایدم بودی و الان خودت رو نشون دادی. من تموم شدم؟ به همین خیال باش که به خاطر تو تموم بشم. تو هم برای من شروعی بودی که اگه تموم شی، تاثیری تو زندگیم نخواهی داشت.»
چه ابلهانه از خودم دفاع می­کردم! از حیثیت زنانگی ام، از موقعیت متزلزلم! قاعدتا این راهش نبود. گاهی چموش می شدم و بی فکر. از بس عاشق بودم، شر و ور تحویلش می دادم.
انگشت اشاره اش را به سمتم نشانه گرفته بود. «خیلی بی چشم و رویی. تو هم خوب اون روی دیگه تو نشونم دادی. می خوای بخواه، نمی خوای نخواه. من همینم. اصلا به درک. هر چی بوده و نبوده، بشه یه مشت خاطره. آره، حق با توست، من زنی می خوام که عاشق باشه، نه این که با هر بادی بره اون سمتی.»
حالا چه طوری می گفتم من عاشقم و دوستت دارم. اگر به پایش می افتادم راضی می شد ولی کار من سخت تر می شد. خرابش کردم و خراب شدم. دنبال بهانه بودم: «بهت گفته بودم آخرین باره با این مردک و دوستای آنچنانیش می ری بیرون. چرا رفتی؟»
با جوابی که شنیدم، مطمئن شدم اوضاع وخیم تر از آن است که فکر می کردم: «چون دلم می خواد. به تو هم ربطی نداره.»
«چطور کارهای من به تو مربوطه؟»
«نیست که خیلی هم گوش می دی!»
«زورگویی با حرف حساب فرق می کنه.»
«تو اون کلت فرو کن، نمی ذارم از من سواری بگیری. اگه تو مثل زنای دیگه نیستی، منم مثل خیلی از مردهای دیگه نیستم.»
«به جهنم!»
باز به سمتم خیز برداشت وانگشتش را به علامت تهدید، جلوی صورتم تکان داد: «بهتره قبول کنی رفتن من تقصیر خودت بود. اون قدر بدقلقی کردی، اون قدر مته به خشخاش گذاشتی که از دستت فرار کردم یه مدت نباشم و نبینمت.خیلی بده که دیگه دلت نخواد کسی رو که یه روز آرزوت بود، عشقت بوده، نبینی. از وقتی اومدی تو زندگیم، دنبال بهونه ای. دیگه به اینجام رسیده.»
این خودش بود یا حالت قهر و کینه اش؟ بارها جر و بحث و مجادله داشتیم ولی در نهایت تمام می شد و حرف های عاشقانه سر می گرفت و بافته می شد، تا کور شود چشم حسودان ولی این بار نه او، خودش بود و نه من خودم. هر دو سر لج بودیم و انگار عشق و محبتی در میان نبود.بغض داشتم و حالم خوب نبود.چشم بسته حرف می زدم و لب هایم بی اراده و بی فکر تکان می خورد.انگار کج و کوله شده بود لب پایینم و از فکم جدا! «عجب! تهدیدم می کنی. آره، من بدم. اصلا همینم که هستم. یاالا طلاقم بده!»
سکوت بدی جریان پیدا کرد. با چشمانی مشکوک به من خیره شد. با دست، دهانم را محکم گرفتم. می خواستم بگویم غلط کردم، اشتباه حرف زدم... اما کار از کار گذشته بود و من در اوج عصبانیت، چشمانم را بستم و دهانم را زیادی باز کردم. اگر کلمه­ای هم در رابطه با بخشش ابراز می کردم، روزگارم بدتر از این می شد. حالا یک غلطی کردم بهتر بود از این بدترش نکنم. ولی او خیلی باهوش تر و حواس­جمع تر از این حرف ها بود:
«قرارمون یادت رفته؟»
آب از سرم گذشته بود، چه یک وجب، چه صد وجب. صورتم را به سمت مخالف چرخاندم و با سماجت گفتم: «آره یادم رفته.»
به میز آرایش تکیه زد و نگاهش را به زمین دوخت و سرش را چند بار تکان داد تا تمرکز لازم را پیدا کند،زیرچشمی نگاهم کرد:«بهت هشدار داده بودم.»
با صدایی که از خودم نبود گفتم: «نمی خوام دیگه، باید تموم شه. خودت گفتی برای تو تموم شدم!»
به سمتم آمد و با یک دست، فکم را محکم گرفت و به چشمانم زل زد. نفس های گرم و پر حرارتش که ناشی از حالت عصبانیت و خشم بیش از حدش بود، مثل کوره ای سوزان به صورتم پاشید: «بی لیاقت!»
صورتم را رها کرد و نیشخندی زد. خودم را از تک و تا نینداختم و با سری برافراشته به دیوار روبه رویم خیره شدم. از اتاق بیرون رفت و بعد از دقایقی، صدای در، نشان از خروجش می­داد. واقعا همه چیز تمام شد؟! نه، ممکن نبود. شوخی بود و درگیری لفظی، مثل همیشه! درست بود که من عصبی شدم ولی هیچ وقت ناراضی نبودم و هدفم رسیدن به این نقطه نبود.
مدتی می شد که مثل خروس جنگی، مرتب درگیر روابطمان بودیم ولی در نهایت به یکدیگر وابسته بودیم. از روی هوا و هوس به هم پرخاش می کردیم و از هم ایراد می گرفتیم ولی در نهایت، پناه هم بودیم.
احساس بدی داشتم. انگار جام شوکران را درون حلقم ریخته بودند و تلخ و گزنده و بی امید، ناچار به تسلیم در مقابلل مرگ و نیستی بودم. کسی در درونم فریاد می زد، این بار با همیشه فرق می کند. ندایی در درونم به من هشدار می داد ولی نمی خواستم بشنوم چون طاقت شنیدن نداشتم. با ناامیدی خودم را روی تخت پرت کردم. طاق باز به سقف اتاق که با هالوژن های رنگی، مثل آسمان شب می درخشید خیره شدم. هفت ماه می­شد عقد کرده بودیم و پنج ماهش در جنگ و مرافعه و تو سر هم زدن، گذشته بود. شاید حق با او بود. شاید آن قدر احمقانه رفتار کرده بودم که همه­ی پل های پشت سرم را ویران شده بود. دوام این رابطه حتی با همین شرایط هم چندان سخت و ناممکن نبود. شاید یک جورهایی خواستنی و سرگرم­کننده هم می توانست باشد. قهر و آشتی هایمان باعث تفریح بود. ولی از بخت بدم، درست روی نقطه ضعفش پا گذاشته بودم. آگاهانه شرایطی پیش آوردم تا به این جا رسیدم. حالا تب داشتم و می سوختم. شاید هم اثر کوره­ی داغ نفس های او بود که هنوز جریان داشت و من را به قهقرا می برد. «طلاق»، کلمه ای که قرار بود از دهان هم نشنویم، و اگر هم شنیدیم یعنی به آخر خط رسیده ایم.

فصل ۳

«بنفشه چقدر بهت گفتم نکن... این یارو به درد تو نمی خوره. حرف تو کله ت نمی ره که نمی ره. خودت و انداختی سر زبونا حالا هم هیچی به هیچی. چی برات مونده جز یک دل وامونده؟!»
«هر چی بگی، حق داری، ولی شد. تقصیر خودمه، می دونم. اشتباه کردم، می دونم. عاشق شدم، می دونم.ولی خوب، شد. حالا چی کار کنم؟»
«هیچی فراموشش کن!»
«نمی تونم... هر بار می بینمش حالم دگرگون می شه. دست و پاهام می لرزه. دلم می خواد به پاش بیفتم و التماسش کنم. چرا؟... چرا؟ مگه من چمه؟ از ریخت و قیافه و تیپ از بقیه کم ندارم که زیاد هم دارم.»
«جانم، عزیزم، به ریخت و قیافه و تیپ نیست. این پسره از خود راضی و از خود متشکره. با یه من عسلم نمی شه خوردش. چقدر گفتم به پر و پاش نپیچ. گفتی کاری می کنم عاشقم بشه و با من ازدواج کنه. واسه خودت بریدی و دوختی حالا هم بعد از چند ماه ناقابل زانوی غم بغل گرفتی.»
«عسل، تو که با من نامهربون نبودی؟ همیشه کمکم کردی. من دنبال راه حلم نه نصیحت.»
«خرم نکن، مشکل تو راه حلی نداره. ولش کن، بره به جهنم.»
«نگو!»
حوصله ام از حرف های بنفشه سر رفت. دو ساعت تمام گریه می کرد و دنبال راه چاره بود. فکر می کرد من می توانم معجزه کنم. نگاهی به ساعت مچی ام انداختم: «من باید برم. امروز ختم یکی از اقوامه، به مامان قول دادم، سر ساعت اون جا باشم.»
«خدا رحمت کنه. کی هست؟.»
«چه می­دونم. ده سال یک بارم خدا بیامرز رو نمی دیدیم. نوه عموی ناتنی مامان جان.»
مانتوام را از روی تخت برداشتم و پوشیدم. تلفن همراهم را برداشتم و داخل کیفم انداختم. طبق عادتم از عطری که همیشه داخل کیفم می گذاشتم، مقداری به خودم زدم. بنفشه با دقت به حرکات من خیره شده بود. طرز نگاهش را دوست نداشتم، به نظرم آمیخته به حسرت پنهانی بود که هیچ وقت معنای درستی برایش پیدا نمی کردم. در این مورد هیچ حس خوبی نداشتم.
«خوش به حالت! چقدر لاغر و خوش تیپ تر شدی! جذاب و خوش رفتار و خواستنی هستی، مثل همیشه!»
«چرا نگفتی، خوشگل؟»
«می دونی که قیافه ات معمولیه ولی جذابیتت فوق العاده ست.»
«نه بابا، این خبرا هم نیست.»
آهی کشید: «عسل، نگفتی چی کار کنم؟»
موهایم را جمع کردم و با گیره ای بالای سرم بستم: «فعلا بهش کم محلی کن، شاید به خودش بیاد و قدرت رو بدونه ولی اگر به پر و پاش بپیچی، گورتو با دست خودت کندی.»
«باشه... ولی تو قول می دی کمکم کنی؟»
«حتما، منتها از راهش نه چاهش.»
به سمتش رفتم و طبق معمول، صورتش را بوسیدم: «نگران نباش همه چی درست می شه.»
بنفشه برای بدرقه ام بلند شد. گفتم: «استراحت کن. خودم راه رو بلدم.»
وقتی از خانه­ی بنفشه بیرون آمدم، نفس راحتی کشیدم. از دست رفتارهای بنفشه کلافه شده بودم. مثل بچه ها عاشق می شد و بعد هم آه و ناله می کرد. چقدر گفته بودم بهروز به درد تو نمی خورد، حرف توی سرش نمی رفت که نمی رفت! بی بهانه و با بهانه، برای بهروز هدیه می گرفت. تا سوت می زد، مثل سگی باوفا خودش را می رساند. از مهمانی هایی که می رفتند و از رستوران های مشهوری که گاهی با هم زیر پا می گذاشتند تعریف می کرد و دلش را به همین موارد کم اهمیت خوش کرده بود. جرئت نداشتم بگویم قبل از این که با بهروز طرح دوستی بریزد، همین آدم بی لیاقت، پیشنهاد دوستی به من داده بود. می ترسیدم بنفشه به حساب حسادتم بگذارد چون طی پنج سال دوستی متوجه یک سری رفتارهایش شده بودم. بنفشه کمی حساس و حسود بود و مقداری چاشنی بدجنسی در وجودش نهفته بود که متاسفانه با خودش یدک می کشید. به همین خاطر خیلی نمی توانستم با او رو راست باشم. بنفشه با تمام رفاه و ناز و نعمتی که داشت، باز حسرتم را می خورد. در ظاهر می گفت تو مثل خواهر نداشته ام هستی ولی باطنش چیز دیگری می گفت. البته به قدری بنفشه برای من عزیز بود که اهمیتی به خصلت های ذاتی اش نمی دادم چون همه­ی آدم ها یک سری نکات مثبت و منفی دارند و نکات مثبت بنفشه خیلی بیشتر از موارد منفی اش بود. مهربان و دوست­داشتنی بود و با تمام حس های رنگارنگش من را قلبا دوست داشت.
سوئیچ را زدم و سوار اتومبیلم شدم. مسجد، سمت شهرک غرب قرار داشت و از خانه­ی بنفشه چندانی راهی نبود. با مسائل پیش آمده، مدام چهره­ی بهروز پیش چشمم رژه می رفت و فکرم را اشغال کرده بود. خوش تیپ و زیادی امروزی و شیطان بود. قیافه­ی خوب و مردانه ای داشت و همین بر جذابیتش می افزود. خدا تقریبا همه چیز را در حد اعتدال به او داده بود. ظاهر خوب و حتی ثروت! وقتی نگاه می کرد، نمی شد از زیر نگاه تیز و برنده اش به راحتی عبور کرد. در عین، حال آدمی به تمام معنا از خود متشکر بود!
بنفشه، آه بنفشه... چقدر ناامید و پریشان بود! دو سال آخر دانشگاه با بنفشه دوست شدم و این دوستی برخلاف بقیه­ی همکلاسی هایم که در همان حد دوستی های دروه ای می ماند، رشد کرد و ما را به هم وابسته کرد. روزهای خوبی داشتیم و خوش بودیم. شدیم یک روح در دو بدن. با هم می گشتیم، می خوردیم و گاهی هم شب، خانه های هم می ماندیم. با هم خرید می کردیم و گاهی لباس هایمان را جفت می خریدیم. من تنها بودم و بنفشه هم تنهاتر از من. خانواده هایمان هم به واسطه دوستی ما رابطه­ی خوبی با هم برقرار کرده بودند. بعد از فارغ التحصیلی در دانشگاه بلافاصله من و بنفشه به سفارش پدر بنفشه به عنوان مهندس ناظر در کارخانه­ی مواد غذایی معتبری استخدام شدیم و متاسفانه بهروز هم یکی از مدیران جوان و لایق کارخانه بود. بدون هیچ تحصیلات آکادمیک در این رشته و فقط به واسطه­ی پول سرریز پدری، حسابی در کار کسب و کار موفق و موید بود! بیست و نه سال داشت و زیادی به ظاهرش اهمیت می داد که خاصیت سن و سال و موقعیتش بود. عاشق اتومبیل­های مدل بالا بود و چند مدل اتومبیل زیر پایش بود که البته برای پز دادن و به رخ کشیدن ثروتش ایده­ی جالبی بود. از سر و شکلش هم حرفی نزنم بهتر است که هر روز با بهترین لباس ها و مدل های روز ظاهر می شد و کلی هم به خودش مفتخر بود. از کت و شلوارهای خوش دوخت گرفته تا لباس های اسپرت و آنچنانی. در هر حالی خوب و خوشایند بود جز مواقعی که لبخند شیطانی در صورتش نقش می بست و به محض دیدن من، رنگ و لعاب بیشتری به خود می گرفت. در ظاهر برای همه کس جالب و مهیج بود و برای من تلخ و گزنده.
چقدر از این بشر که این همه خودخواه و از خود متشکر بود بدم می آمد! مدام در ژست بود و فکر می کرد همه زیر دستش هستند و هر بلایی بخواهد می تواند سرشان بیاورد.
هنوز به یک ماه نکشیده بود به استخدام در آمده بودم که به پر و پایم پیچید و با نگاه های زل و گاهی با لبخند، توجه اش را نشان می داد و هر بار نیز با چهره سرد و نگاه بی تفاوت من روبه رو می شد! البته او هم به روی مبارکش نمی آورد و به حساب دیگری منتقل می کرد که یعنی هنوز برایش در حال ناز کردن هستم و به زودی تسلیم خواهم شد چون نوبرش را آورده و ممکن نیست کسی به این همه محسنات نه بگوید. روزهایی که برای سرکشی از واحد تولید همراهش می‎شدم، سخت ترین ساعات روزم بود. ایرادهای بنی اسرائیلی می گرفت تا من را وادار به صحبت و بحث کند. در بیشتر مواقع ناگزیر بودم برای دفاع از عملکرد خودم و همکارانم جواب حرف هایش را بدهم. عمدا قانع نمی شد و ارائه گزارش به صورت مفصل را در دستور کار قرار می داد. مشخص بود لجش از چه می گیرد و دنبال بهانه است. کافی بود لبخندی خوشایند حالش بزنم تا تمام حرف هایم را تایید کند و از خیر اشتباهات احتمالی به راحتی بگذرد، ولی کور خوانده بود.
بعد از مدتی با توجه به سرسختی­ام و ندیدن روی خوش از جانب من، نمی دانم چه فکری کرد و با چه منطقی پیش قدم شد که تقاضایش را در پارکینگ عریض و طویل کارخانه، هنگام ساعت خروج با لحنی خودمانی و اغواگرانه مطرح کرد. برای این که حرمت ها شکسته نشود، عادی و محترمانه جواب منفی دادم. خیلی خونسرد ابرویی بالا داد و گفت: «مهم نیست، تنها یه پیشنهاد بود!» معنای کلامش مشخص بود: " جواب تو اهمیتی نداره، از خدات باشه یکی مثل من، پیشنهاد دوستی بهت بده. تو نه، یکی دیگه. دختر که قحط نیست. " بلافاصله بنفشه هم سر رسید و خوشبختانه متوجه برخورد ما با هم نشد. بهروز هم با بی تفاوتی سوار اتومبیل آنچنانی اش شد. شاید فکر نمی کرد با شرایط مطلوبی که دارد دست رد به سینه اش بزنم و خیلی سریع دوستی اش را قبول خواهم کرد و نه گفتنی در کار نخواهد بود و تا حالا هم تاقچه بالا گذاشته ام وگرنه آمادگی دوستی با او را دارم. اگر دلخواهم بود، بدم نمی آمد در موردش فکر کنم ولی نه با شرایط پیش آمده و حس بدی که نسبت به او داشتم. اگر کمی به دلم می نشست راهی برای آشنایی باز می کردم تا شانسم را امتحان کنم، به هر حال من هم در سن و شرایطی بودم که دنبال تجربه ی تازه ای با جنس مخالف بودم ولی نه با هر کسی و نه از روی هوا و هوس و رابطه ای زودگذر.
بنا به تجربه ام می دانستم تا چه حد مورد توجه هستم و آن هم برمی گشت به جاذبه ای که در چهره ام نقش بسته بود، به قول یکی از عشاق دوران دانشجویی ام، مخرب و خطرناک!
من هم در حد خودم از خود متشکر و ازخودراضی بودم. خوب می گشتم و خوب می خوردم و مهم تر از همه به ظاهرم بیش از حد اهمیت می دادم. ته تغاری بودم و لوس بابا و مامان. امثال بهروز را هم خوب می شناختم. اگر بگویم آفتاب مهتاب ندیده بودم دروغ محض بود ولی بعد از اتمام تحصیلاتم، تصمیم گرفتم با چشم باز انتخاب کنم نه از روی تفریح و سرگرمی. هر چه تا آن زمان بود، بچه بازی بود و شیطنت های خاص دوران جوانی، ولی وقتی وارد محیط کار که شدم، احساس بزرگی و شخصیت کردم و ناخودآگاه یک سری مسائل برایم مهم شد. اینکه به هر کسی نخندم، زیاد شوخی نکنم، بی ربط حرف نزنم، با همکارها خیلی صمیمی نشوم تا بتوانم خودم را حفظ کنم که همین ها در نحوه­ی کارم هم موثر بود و باعث پیشرفتم می­شد. احتمالا بنفشه با من هم عقیده نبود چون با همکارها زیادی صمیمی بود و به جز بهروز که حسابش جدا بود بدش نمی آمد به بقیه­ی آقایان هم لبخند بزند و نگاه های عجیب و غریب بیندازد و در واقع دلبری کند. من و بنفشه در یک دوره، زیادی خوش بودیم. تصمیم من برای آینده جدی بود چون شرایط و سنم با گذشته فرق کرده بود. از نظر من دوران نوجوانی و ابتدای جوانی ام گذشته بود.
تا جایی که می دانستم بهروز با بنفشه کاری نداشت، بنفشه خودش آویزان بهروز شده بود و فکر می کرد زرنگی کرده و بهروز را به دام کشیده است. غافل از این که امثال بهروز کسانی نبودند که به راحتی در دام بیفتند، آن هم در دام ازدواج. به جز من و بنفشه، چند دختر جوان هم در کارخانه مشغول به کار بودند، نمی دانم بهروز به آنها هم گیر داده بود یا نه؟ اگر عادتش بود، حتما آنها را هم بی نصیب نمی گذاشت.
یک سال می شد که در استخدام کارخانه بودیم و سه چهار ماهی هم می شد که بنفشه عاشق شده بود و بی قراری می کرد. آن هم برای کسی که ظاهرا بی قرار کسی نمی شد.
مامان فرزانه، دم مسجد ایستاده و منتظرم بود. به محض دیدنم غر زد: «چرا دیر کردی، نگفتم زودتر راه بیفت؟»
«تقصیر بنفشه شد. از دستش فرار کردم وگرنه حالا حالاها گیر بودم.»
«خدا خیرت بده، این دختره کی دست از سر تو برمی داره؟!»
«مامان، بنفشه دختر خوبیه فقط خیلی تنهاست.»
«تو هم شدی مشاور و دلسوزش. اون وقت سالی به دوازده ماه نمی ری به خواهرت سر بزنی.»
«می خواست شوهر اصفهانی پیدا نکنه. همین تهران یکی رو پیدا می کرد و ازدواج می کرد.»
«شوهر به اون خوبی، حالا چی می شه که اصفهانیه و ساکن تهران نیست.»
«نه­خیر، بگید شوهر به اون خر پولی! چرا که نه؟»
«تو هم یکی مثل اون پیدا کنی، قله­ی قافم می فرستمت.»
«من همین جا یکی خوبش رو پیدا می کنم. نه نصف جهون می رم، نه قله­ی قاف.»
«چه از خود راضی!»
صدای شیون و نوحه باعث شد هر دو سکوت کنیم و داخل مسجد برویم.

نظرات کاربران درباره کتاب ساعت دلتنگی

بد نبود اما خیلی خوب هم نبود یه رابطه بچه گانه اشتباه که احساس به عقل غلبه میکرد..بیشتر شبیه فیلم هندی بود. از خانم شیردل بیشتر از اینها توقع داشتم. کتابهای زیادی ازشون خوندم. اما واقعیت اینو زیاد نپسندیدم.
در 6 ماه پیش توسط
از کارهای خوب سیمین شیردل نثر و روایت داستان را دوست داشتم
در 1 سال پیش توسط
ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻛﻮﺩﻛﺎﻧﻪ بود
در 2 سال پیش توسط
لطیف و شاعرانه خیلی خوب بود مرسی
در 2 سال پیش توسط
جذاب و دوست داشتنی. بازم از خانوم شیردل کار بذارید.
در 2 سال پیش توسط