فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب میکرو فیکشن
داستان‌ریزه

نسخه الکترونیک کتاب میکرو فیکشن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب میکرو فیکشن

ردیف جلو می‌نشیند، گنده، مرد گنده‌ای با دست‌های گنده، گوش‌های گنده، لب و دهان خشک، موی سرش را تازه اصلاح کرده، با صورت سرخ و سفید، چشم‌های روشن که پلک نمی‌زند، مردی آرام و نازنین، اولین چیزی که تداعی می‌کند، همین است، مرد آرامی‌که بلد است چه‌طور گوش کند، زن که بالای صحنه با لباس مشکی کوتاه کج می‌شود و مج می‌شود و شعری می‌خواند درباره‌ی وقتی که مچ دست‌های خود را بریده بود، شعر دیگری درباره‌ی مردی که هنوز می‌بیند و شعر سوم در باره‌ی حرف نامربوطی که خود او شش سال به‌اش گفته بود و زن نه از یاد می‌برد و نه درک می‌کرد. گوش می‌کند. او می‌داند شعرش که تمام شود، همه کف می‌زنند و یکی دو نفرکه بیش‌تر زن هستند، بالا می‌آیند و او را می‌بوسند و شادمانی زیادی می‌کنند. تا می‌تواند خودش را می‌بندد به شراب. تند تند. سر راه که به خانه می‌روند می‌پرسد: «چه‌طور بود؟ جداً چه‌طور بود؟»

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.48 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۸ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب میکرو فیکشن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

مدتی پیش مردی از نیویورک به من زنگ زد که آگهی دانشگاه دولتی فلوریدا برای مسابقه ی بهترین داستان کوتاه کوتاه جهان را دیده بود.
گفت: «نوشته اند حداکثر ۲۵۰ کلمه. یعنی چه؟ آیا اشتباه تایپی است، فکر کردم لابد ۲۵۰۰ کلمه است. ۲۵۰۰ کلمه هم البته کم است.»
گفتم: «نه همان ۲۵۰ کلمه درست است. این یک چالش است برای روایت. به نظر می رسد که جواب بدهد. از سال ۱۹۸۶ این مسابقه را برگزار می کنیم و هرساله هزاران ورودی داریم.»
گفت: «خیلی ممنون» و قطع کرد. سردی لحن او را حس کردم. او را مقصر نمی دانم. این شکل کمی غریب است و به حوزه هایی از داستان برمی گردد که هم قدیم است و هم ندیم. تلاش برای نوشتن داستانی جدی در حجم کم تر از ۲۵۰ کلمه در ظاهر به این می ماند که کار ناخوشایندی از یکی بخواهی، مثل نقاشی یک منظره روی دانه ی برنج. اما داستان های بسیار قدیمی قدرتمندی وجود دارند که در دسته بندی های داستان کوتاهِ کوتاه می گنجد. پیش از اختراع نوشتن، حکایت وجود داشته، روایت ساده ی ماجراهای شکار، خطری که از بیخ گوش گذشته و یا بخت و اقبالی که در آنی به آدم رو آورده.
لطیفه هم نوع دیگری از داستان کوتاهِ کوتاه سنتی است. البته شاید کم تر از همه درک شده باشد. اهمیت بسیار زیادی دارد. راهی برای بیان ترس و اضطراب که باعث می شود آدمی از تنش هایی که شاید خود از آن خبر نداشته باشد، راحت شود. داستان های جانوران هم به همان اندازه قدمت دارد. در قرن ششم پیش از میلاد ازوپ مجموعه ای از افسانه های حیوانات نوشت که بعدها دیگران به اشکال مختلف بیان کردند، در قالب شعر و طنز و مطایبه و نقیضه ادامه دادند. تمثیلات هم داستان های کوتاهِ کوتاه با معانی مضاعف است. قدمت آن ها را نمی توان به درستی تعیین کرد، اما در عهد عتیق و عهد جدید تمثیلاتی نظیر پسر مسرف لوقا باب پانزدهم آیات یازده تا بیست ویک و سامری نیکوکار لوقا باب دهم آیات سی ام تا سی وپنجم و تمثیل ده کنیز متی باب بیست وپنجم آیات یک تا دوازده، از معروف ترین داستان های ادبی به شمار می روند.
بنابراین داستان کوتاهِ کوتاه شکل روایی معتبری از روزگار باستان است که ریشه در روح و روان آدمی دارد و در تاریخ روابط انسانی جوامع بشری نقش موثری ایفا کرده است. اما داستان با همه ی این حرف ها به عنوان هنری دنیوی رشد کرده و بالیده.
در قرن نوزدهم قابلیت های هنری داستان کوتاه به منصه ی ظهور رسید. طی چند دهه داستان کوتاه با شگردهای نو در خدمت تعمیق معانی بیان درآمد. بافت روابط با یک نگاه ساده به زندگی شخصیت داستانی و روایت حالات ظاهری او در هم تنیده می شود. داستان کوتاه از ادگار آلن پو، چخوف، گوگول، موپاسان به فرانتس کافکا، ارنست همینگوی، کاترین آن پورتر، فلانری اوکانر و دونالد بارتلمی می رسد. امکان مهار داستان، تمرکز تاثیرات، زیبایی شکل و روان بودن آن باعث شد که داستان کوتاه ژانر هنری و ادبی منحصر به فردی شود که زیبایی شناسی خاص خود را دارد.
اما داستان کوتاه خیلی کوتاه در اصل خود ماند. پیش از حضور تلویزیون مجلات عامه پسند به طور منظم داستان چاپ می کردند و داستان کوتاه خیلی کوتاه به صورت داستان های غیرمنتظره با پایان ضربه ای طرفداران زیادی داشت. در آرایشگاه ها و مکان های عمومی که افراد منتظر نوبت خود بودند، این داستان ها را در فاصله ی اندکی می خواندند و تمام می شد.
بخشی از ادبیات روزمره که جایگاه خود را هنوز نیافته بود و نوآوری چندانی هم در آن به چشم نمی خورد.
ضمناً دریچه ی مصنوعی تنگی هم نبود که نویسنده مجبور باشد از آن عبور کند. در دهه ی ۱۹۶۰ نویسندگانی مثل راسل ادسن و انریکه اندرسن ایمبرت داستان هایی چندخطی نوشتند تا به این سوال جواب بدهند. آیا داستان کوتاه را می توان خیلی کوتاه کرد که در ضمن داستان هم بماند؟»
دانشجویان دانشکده ها پس از انتشار مجموعه ی داستان های کوتاهِ کوتاه در ۱۹۸۱ توسط جک دیوید و جان ردفرن با این مسئله آشنا شدند. در سال ۱۹۸۲ ایرونیگ هاو و ایلانا نیرهاو مجموعه ی کوتاه های کوتاه: گلچین کوتاه ترین داستان ها را جمع کردند. در میان این داستان ها از نویسندگان برجسته ای مثل تولستوی، موپاسان و همینگوی هم بود. اما دست کم چند صفحه می شدند. رابرت شپارد و جیمز توماس در داستان ناگهان، داستان ناگهان بین المللی و داستان ناگهان (ادامه) داستان هایی حداکثر در پنج صفحه گرد آوردند. جیمز توماس، دنیس توماس تام هازوکا در دَم داستان کار را به سه صفحه محدود کردند.
مسابقه ی بهترین داستان های کوتاهِ کوتاه قضیه را به سطح رقابت کشاند. رقابتی در محدوده ی ۲۵۰ کلمه. یک صفحه ی تایپی.
خوب در یک صفحه ی تایپی چه داستانی می توان نوشت! چه شکلی دارد؟ چه امکاناتی دارد؟ از نویسندگان خواستیم سعی خود را بکنند. جایزه ی صد دلاری هم تعیین کردیم به اضافه ی یک صندوق پرتقال فلوریدا.
بعد از ده سال به این نتیجه رسیدیم که زمان آن رسیده، تا ماجرا را از حوزه ی مسابقه فراتر ببریم. موضوع را برای نویسندگان به فراخوان گذاشتیم و بسیاری با شجاعت تمام پا به عرصه گذاشتند. دل مان سوخت و محدودیت کلمات را به ۳۰۰ کلمه افزایش دادیم. آثار آن ها به اضافهِ ی منتخبی از آثار برندگان مسابقه ی بهترین داستان کوتاهِ کوتاه جهان در کنار هم میکروفیکشن را تشکیل داد، این داستان های خیلی کوتاه آثار نویسندگانی است که توانسته اند در محدوده ای خیلی کوچک هنر خود را به کار ببندند و دنیای خیال خود را بگسترانند.

جُرمی اشترن
تالاهاسی

شوهر یک شاعر

مالی جایلز

مالی جایلز(۱) نویسنده ی امریکایی است که در سال ۱۹۴۰ به دنیا آمده. شهرتش برای داستان های خیلی کوتاه اوست. جایزه های متعددی در پرونده ی کاریش است. مدرس داستان نویسی است. داستان حاضر با اطلاع و اجازه ی نویسنده ترجمه شده.

ردیف جلو می نشیند، گنده، مرد گنده ای با دست های گنده، گوش های گنده، لب و دهان خشک، موی سرش را تازه اصلاح کرده، با صورت سرخ و سفید، چشم های روشن که پلک نمی زند، مردی آرام و نازنین، اولین چیزی که تداعی می کند، همین است، مرد آرامی که بلد است چه طور گوش کند، زن که بالای صحنه با لباس مشکی کوتاه کج می شود و مج می شود و شعری می خواند درباره ی وقتی که مچ دست های خود را بریده بود، شعر دیگری درباره ی مردی که هنوز می بیند و شعر سوم در باره ی حرف نامربوطی که خود او شش سال به اش گفته بود و زن نه از یاد می برد و نه درک می کرد. گوش می کند. او می داند شعرش که تمام شود، همه کف می زنند و یکی دو نفرکه بیش تر زن هستند، بالا می آیند و او را می بوسند و شادمانی زیادی می کنند. تا می تواند خودش را می بندد به شراب. تند تند. سر راه که به خانه می روند می پرسد: «چه طور بود؟ جداً چه طور بود؟»
او می گوید: «فکر می کنم خوب بود؟»

در واقع منظورش هم همین است اما شب که زن خواب است روی تخت شان دراز می کشد و از نقطه ای روی شیشه به ماه خیره می شود. نقطه ای که او از یاد برده بود.

سرفه

هری هیومز

هری هیومز(۲) به سال ۱۹۳۵ در شهری کوچک در شرق پنسیلوانیا به دنیا آمد که مثل بیش تر شهرهای منطقه به صنعت استخراج زغال سنگ وابسته است. هیومز داستان های زیادی درباره ی این موضوع نوشته. سه کتاب شعر و چندین مجموعه داستان دارد و مجله ای هم منتشر می کند. این داستان در سال ۱۹۹۳ عنوان بهترین داستان کوتاه کوتاه را کسب کرد.

پدر جوان ما از دره ی خاکستر می گذشت و با سوت آهنگ «زیر آوارمانده ها را نجات بده» را زمزمه می کرد، اما تونل های معدن را با خودش به خانه می آورد با سرفه های شدید سل. درست مثل برخورد اولین تگرگ به پنجره ی اتاق زیرشیروانی بود. مادرم نگاهی به او می انداخت. دهانش خط باریکی بود از بی صبری و ترس. می گفت: «مرد ریه هایت سنگ می شود.»
می گفت: «پول خوبی می دهند، دورس عزیز. تنها راه درآمدمان همین است.»
بعضی از مردها دم خانه ی ما می ایستادند تا پدرم را ببینند که زبانش مثل ماهی لای دندان هایش گیر می کرد. صورت های خسته و قدهای خمیده ی لاغر که هر آن امکان داشت فرو بریزد. مادرم از اتاق بیرون می رفت. لب هایش باریک تر از همیشه اما سرفه امانش نمی داد. وقتی خم می شد گل پامچال و ریحان بکارد، هم سرفه ولش نمی کرد. سرفه مثل بچه بود. سمج و همیشه گرسنه. توجه می خواست. هر وقت که وقتش نبود بیدار می شد. عین خروس بی محل. کنار پنجره روی صندلی می نشست. زمستان ها راه می افتاد دنبال او. درست مثل پرطاووسی که روی کلاه خانم ها می زدند.
یک سال تابستان به ما گفت روی سیاره ای زندگی می کنیم که به سرعت به ناکجاآباد می رود. مدلی هم ساخت که اسمش را گذاشت، افلاک نما. به ما نشان می داد که آسمان ها چه وضعی دارند. مرکز آن روشن بود. درست مثل وسط گل صدبرگ مادرم. می گفت: «همین است که راه شان می اندازد. زغال سنگ هم از این به وجود آمده.»
به او نگاه می کردیم و سرمان را به تایید تکان می دادیم، اما خودمان می دانستیم، چه چیزی آن را پیش می بَرد. پشت کوچک ترین حرکتی صدایش بلند می شد. سرفه را می گویم.

خیال بافی

روبرتا آلن

روبرتا آلن(۳) هشت مجموعه داستان دارد و ساکن نیویورک است. یک مجموعه داستان های کوتاه ِکوتاه دارد، دختر: رمانی در داستان های کوتاهِ کوتاه، رویاهای آمازون. در نیواسکول دانشگاه نیویورک درس داستان نویسی می دهد. این داستان با اجازه ی نویسنده ترجمه شده.

خواهر ناتنی ام روی صندلی جلو جیغ می کشد و شوهرش که مثل بابای خودمان قمارباز است، پا گذاشته روی گاز و به سرعت در جاده ی کوهستانی می رود. این سفر عین سوار شدن به ترن هوایی شهرِ بازی است. شوهر خواهر ناتنی ام عجله دارد که به لاس وگاس برسد و پول های زنش را به باد بدهد. پسر و دخترش توی صندلی عقب هم دیگر را محکم بغل می کنند. من هم آن جا هستم. دختر خواهر ناتنی ام از من بزرگ تر است. او هم جیغ می کشد. بینی ام را می چسبانم به شیشه ی عقب. نمی ترسم.
شوهر خواهر ناتنی ام می خندد، یک هو از بیخ پرتگاه لایی می کشد. سرعت کم نمی کند. بوق هم نمی زند. سر هر پیچ که دور می زند، خواهر ناتنی ام جیغ می کشد و التماس می کند که یواش تر براند. هر چه بیش تر التماس می کند شوهرش تندتر می راند. داد می زند: «ما را به کشتن می دهی!» شوهرش حال می کند که به حرف های او گوش نمی دهد. من هم گوش نمی کنم. اجازه نمی دهم کسی خیالات مرا به هم بریزد. توی زادگاهم هستم. توی نیویورک با این دوست فرانسوی ام ژان. در دریاچه ی سنترال پارک پارو می زنیم. حسابی خوش می گذرد.

کانال عوضی

روبرتو فرناندس

روبرتو فرناندس نویسنده ی طنزپرداز کوبایی متولد ۱۹۵۱ است. دو رمان دارد. باران وارونه و تربچه های مقدس. در دانشکده ی زبان های مدرن دانشگاه دولتی فلوریدا درس می دهد.
بارباریتا با بی قراری منتظر بود که بیایند سوارش کنند، دانه های درشت عرق از ابروی او می چکید توی سومین فنجان قهوه ی اسپرسوی سرد و از دهان افتاده. به توالت می رفت که صدای ماشین ایمپالای کهنه ی میما را شنید. بارباریتا از دست شویی داد زد: «کی می رویم؟»
«امروز که شروع نمی شود.»
بارباریتا سوار شد، آینه ی عقب را کج کرد به صورتش رژگونه مالید که سالم تر و سرحال به نظر بیاید. می خواست روی دکتری که قرار بود مدارک پزشکی اش را برای گرین کارت تایید کند اثر خوبی بگذارد.
سر راه جکسون مموریال، میما درباره ی نوه هایش حرف می زد. سرانجام وقتی پرستار اسم بارباریتا را صدا کرد، از شدت دستپاچگی همه ی انجیل ها و مجله های ریدرز دایجست روی میز را به زمین انداخت.
پرستار به میما گفت: «معذرت می خواهم خانم شما نمی توانید تشریف بیاورید.»

دوست چند زبانه اش گفت: «ولی خانم من مترجم او هستم.»
دکتر که با عکس رادیوگرافی قفسه ی صدری بارباریتا وارد اتاق شد گفت: «نوبوئنو.» به میما گفت از او بپرس که تی بی داشته؟
میما برگشت و از بارباریتا پرسید: «می گوید، تی وی داری؟»
بارباریتا گفت: «بگو آره دارم. اما این جا نیست. مانده توی هاوانا. تو میامی ندارم. دخترم دارد.»
«اگر این طور باشد باید از دخترش هم تست تی بی بگیریم.»

میما حرف های او را ترجمه کرد. می گوید باید تلویزیون دخترت را امتحان کند که ببیند درست کار می کند یا نه. وگرنه نمی توانی گرین کارت بگیری.

بارباریتا گیج و منگ پرسید: «حالا چه ربطی به تلویزیون دارد؟»
«چند بار به تو گفتم که باید یکی بخری. مگر نمی فهمی بارباریتا؟ این جا امریکاست.»

● بازی با کلمات و تلفظ آن ها منشا این سوءتفاهم است. چون در اسپانیایی حرف بی در مواردی وی تلفظ می شود و مترجم میما هم کم سواد است این خطا را مرتکب می شود. تی بی بیماری سل است.

هماهنگی

جوی ویلیامز

جوی ویلیامز(۴) نویسنده ی امریکایی متولد ۱۹۴۴ است. چهار رمان دارد و دو مجموعه داستان. از گروه نویسندگانی ست که بیل بوفورد برای اولین بار در رئالیسم یقه چرک ها در مجله ی گرانتا معرفی کرد. پیش تر برخی از داستان های او را ترجمه کرده ام.
جون وقتی به دیدار مادرش می رفت که در حال مرگ بود، دوستی را هم آورد. دوستش هیچ وقت مادر او را ندیده بود. همین طور اتفاقی توی شهر بود. جون حال خیلی بدی داشت. اما حسابی ترسیده بود. با دوستش آرام کنار تخت مادرش نشسته بودند. جون کتاب را برداشت که مادرش با جوهر قرمز نوشته بود، نادرست. جون فکر می کرد کتاب عزیزی باشد یا حتی فاجعه آمیز. زیرا فقط کتاب شعر بود. سرانجام دوست او رفت. جون با بی خیالی فکر می کرد و با خود می گفت: برو، برو. روز طبق معمول تسلیم شب شد و جون فکر غریبی داشت، می گفت: کاش به دنیا نیامده بود. این فکر جالب به نظر می آمد و به هیچ وجه ناخوشایند نمی نمود. بعد از مدتی متوجه مگسی شد که توی اتاق می گشت و دم لولای پنجره بالا و پایین می رفت. یادش افتاد که یک بار مادرش سر میز شام ظرف سوپ را می آورد، درست مثل همیشه و جون دختربچه ای بیش نبود. پرسید: «این مگس از کجا آمده؟» بی تردید آن مگس یکی دیگر بود.

۲۰/۲۰

لیندا برور

لیندا برور(۵) برنده ی مسابقه ی بهترین داستان کوتاه کوتاه جهان است. این داستان به عنوان یکی از داستان های نمونه و الگو در مقدمه ای بر ادبیات نورتن هم آمده است.

به ایندیانا که رسیدند، بیل متوجه شد که رفیق هم سفرش، روتی توی بحث تئوریک کم می آورد. رانندگی اش بدک نیست، نیم کلاچ، تخته گاز می رود. روتی فقط به بحث های ساده و دَمِ دستی نمی چسبید. «نگاه کن، گاو.» فکر کرد لابد به خاطر این است که بچه ی روستاهای اوهایوست، جای دیگر دوام نمی آورد.
خیلی راحت رو به آفتاب در حال غروب رانندگی می کرد. سومین شب بود که در جاده می راندند. بیل چشم هایش را بسته بود و استراحت می کرد و هم سفرش گاز می داد و گاه و بی گاه چیزی می پراند.
«قلم موی سرخپوستی. عقاب طلایی.»
چند کیلومتر بعد، یادش افتاد که دور و بر شیکاگو، قلم موی سرخپوستی نیست. اگر هم بود او ندیده بود.
شب بعد روتی که رانندگی می کرد گفت: «فکر می کنم توی زندگی واقعی از طایفه ی بیگ نون کسی را ندیده ام.»
بیل برگشت و به کنار جاده نگاه کرد، که به سرعت از آن ها می گریخت. در نقطه ای قرمز چشمک می زد، آینه هایی بودند که به کنده ی درختی میخ کرده بودند.
گفت: «روتی من پشت فرمان می نشینم.»
با طلوع ستاره ی سحری جای شان را عوض کردند.
روتی گفت: «خوشحالم که با تو آمدم.»
چشم های درشت آبی رنگی داشت و می توانست چیزهای جالبی ببیند. یک بوفالوی سفید نزدیک فارگو. یک بشقاب پرنده بالای توین فالز (آبشار دوقلو). تو وجود بیل هم یک نابغه دید. این آخری در اسپوکین به ذهنش رسید و بیل تصمیم گرفت که بگذارد همین طور پیش برود.

نظرات کاربران درباره کتاب میکرو فیکشن

کتاب فوق العاده ایه، هم برای سرگرمی و هم برای اینکه کلللللللی بهت ایده میده
در 2 هفته پیش توسط
من در زمان چاپ اول کتاب، تعریف زیادی ازش شنیده بودم. اما داستانک‌ها به‌نظرم اصلا جذاب نیومد.
در 4 ماه پیش توسط