فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب سمفونی قورباغه‌ها

نسخه الکترونیک کتاب سمفونی قورباغه‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب سمفونی قورباغه‌ها

کتاب «سمفونی قورباغه‌ها» نوشته کرم رضا تاج مهر،روزنامه نگار و نویسنده معاصر و برگزیده جایزه ادبی مهرگان ۱۳۹۳ است.
این کتاب مجموعه ۶ داستان کوتاه به نامهای «باغ کاغذی»، «خط‌ خوردگی»، «سمفونی قورباغه‌ها»، «سی‌تاج»، «گُل‌پری» و «وقتی مادر کِل کشید» است. تاج‌مهر در این داستان‌ها با استفاده از خلاقیت خود فضایی بسیار رازآلود تولید کرده که تا مدتها ذهن مخاطبان را درگیر خود می‌کند.
بیش‌تر رویدادهای این داستان‌ها فراواقعی است و عنصر زمان در آن جایی ندارد. پرسش‌های متعدد و شک و تردیدهایی که در بن‌مایه این آثار موج می‌زند به نوعی خرق عادت از مخاطبان است. فرار نویسنده از چاله روزمرگی و تلاش برای خلق موقعیت‌های پیچیده‌تر و درگیر‌کننده‌تر به خوبی قابل ملاحظه است.این مجموعه داستان توانسته نظر منتقدان زیادی را نیز به خود جلب کند.
در بخشی از کتاب «سمفونی قورباغه‌ها» می‌خوانیم:
« از کُما که بیرون آمد به‌جا آورد و همین خوشحالم کرد، اما وقتی سراغ ترانه‌اش را گرفت کمی نگران شدم. دکترش گفت: «هذیان‌هاش تا حدی طبیعی است، به مرور خوب می‌شود.» گفت: «خدا را شکر کنید که زنده مانده، با آن همه دارویی که مصرف کرده...»
خودش نخواست بچه داشته باشیم. هر دو، دختر دوست داشتیم و اسمش را هم قبل از ازدواج انتخاب کرده بودیم. کلی لباس و خرت و پرت دیگر هم برایش پیشاپیش گرفته بودیم؛ گهواره، عروسک و چیزهای دیگر... ازدواج که کردیم نظرش برگشت. گفت: «من و تو آدم‌های روشنفکری هستیم، هر دومان خوب می‌دانیم که به هر حال بچه شرایطی می‌خواهد که فعلاً ما نداریم».

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.56 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۵ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب سمفونی قورباغه‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

باغ کاغذی

برای یاسر اکبریان، زهرا محمودی
و زیبایی های زندگی شان

از کُما که بیرون آمد به جا آورد و همین خوشحالم کرد، اما وقتی سراغ ترانه اش را گرفت کمی نگران شدم. دکترش گفت: «هذیان هاش تا حدی طبیعی است، به مرور خوب می شود.» گفت: «خدا را شکر کنید که زنده مانده، با آن همه دارویی که مصرف کرده...»
خودش نخواست بچه داشته باشیم. هر دو، دختر دوست داشتیم و اسمش را هم قبل از ازدواج انتخاب کرده بودیم. کلی لباس و خرت و پرت دیگر هم برایش پیشاپیش گرفته بودیم؛ گهواره، عروسک و چیزهای دیگر... ازدواج که کردیم نظرش برگشت. گفت: «من و تو آدم های روشنفکری هستیم، هر دومان خوب می دانیم که به هر حال بچه شرایطی می خواهد که فعلاً ما نداریم.»
البته خداییش حق هم داشت. هنوز که هنوز است از خودمان خانه نداریم. هر چندوقت یک بار باید خرت و پرت و اثاث مثاث مان را بریزیم پشت یک وانت و بچپیم توی یک سوراخ دیگر. از حقوق ثابت و پس انداز هم که هیچ وقت خبری نیست. گاهی از قِبَل چند خطی که برای روزنامه ها سیاه می کنم، یا سخنرانی توی مراسم های مختلف، چندرغاز می گذارند توی پاکت، محترمانه می دهند دستم که البته آمد نیامد دارد؛ گاهی هست، گاهی هم نه!
می گفتم: «خدا بزرگ است، روزیِ همه را خودش می دهد...» بدش می آمد. زیر بار نمی رفت. می گفت: «همین استدلال احمقانه این همه آدم را به فلاکت انداخته، فقط بلدند کارخانه ی آدم سازی راه بیندازند...»
می گفتم: «ما که بیش تر از یکی نمی خواهیم.»، می گفت: «همان یکیش هم باید تامین باشد یا نه؟» می گفت: «دیگر مثل گذشته ها نیست، همه چی عوض شده، اصلاً دلم نمی خواهد بچه ای که ما به دنیا آورده ایم از همان اول توان رقابت با هم سن و سال های خودش را نداشته باشد...»
می گفت: «یک کم که بزرگ شود راست توی چشم های مان نگاه می کند و می گوید بی خود کردید نسنجیده مرا درست کردید.»
می گفتم: «یعنی همه ی کسانی که به جایی رسیده اند با برنامه به دنیا آمده اند؟.» می گفت: «البته که نه! اما همه هم این شانس را ندارند که بی برنامه به جایی برسند.»...
وقتی دوباره پرسید: «ترانه ام کجاست؟» نمی دانستم چی باید بگویم. گفتم: «رفته مدرسه، صبحی است.» خندید و گفت: «مدرسه؟! شوخیت گرفته؟! اون که هنوز چهارسالش است!»
گفتم: «منظورم توران است، با خودش بُردش مدرسه، گفتم مادرش را توی این وضعیت نبیند بهتر است.» این ها را که گفتم خیالش راحت شد و گفت: «کار خوبی کردی.» و خوابش برد...
از یک سال و نیم پیش به توصیه ی دکترش قرص افسردگی می خورد. دکترش گفت: «کمی به زندگی تان تنوع بدهید.» بهترین تنوع می توانست تولد یک بچه باشد که البته زیر بارش نمی رفت و تازه، دیگر دیر شده بود؛ حالا دیگر دکترش قدغن کرده بود برایش؛ به خاطر افسردگی اش. می گفت: «باید قبل از این که کار به این جا بکشد فکرش را می کردید، حالا دیگر می تواند خیلی خطرناک باشد.»
منِ احمق متوجه تغییرات روحی ـ روانی اش نشده بودم. خیلی وقت ها می آمد توی اتاق، وقتی می دید در حال خواندن یا نوشتنم، چیزی نمی گفت و می رفت. می گذاشتم به حساب درک بالایش و راستش از این که تا این حد ملاحظه ام را می کرد، کِیف می کردم. اما کاش بعضی وقت ها کتاب را می بستم و می نشستم پای حرف هایش. کاش من هم کمی ملاحظه ی وضعیت او را می کردم. اصلاً متوجه نبودم که به هر حال او هم آدم است و ممکن است حوصله اش سر برود و بیفتد به دام فکرهای پوچ و اَلکی....
همه ی امیدواری زندگی ام به چاپ کتابی بود که او سخاوتمندانه همه ی طلاهایش را برایش فروخت و من بی آن که او بداند ابتدای کتاب نوشته بودم: «برای تنها بهانه ی زندگی ام هنگامه.» می خواستم آن قدر صبر کنم تا وقتی چاپ شد خودش ببیند. خیلی دوست داشتم چشم هایش را وقتی این جمله را می خواند، می دیدم. اما چه فایده؟! کتاب بلافاصله بعد از چاپ توقیف شد تا احساس کنم همه چیزم را از دست داده ام. هر چند حالا که فکرش را می کنم می بینم حتا اگر این اتفاق هم نمی افتاد چیزی عوض نمی شد، چون از قدیم گفته اند «با یک گُل بهار نمی شود.» به هر حال من که نمی توانستم نوشتن را بگذارم کنار. نویسنده ها هیچ وقت از نوشتن سیر نمی شوند. کتاب اول شان که چاپ می شود ویارِ کتاب بعدی وجودشان را دربرمی گیرد تا در یک چرخه ی دایمی فقط و فقط بنویسند. بعد از این اتفاق بود که گفت: «اعتراف می کنم هرگز فکرش را هم نمی کردم زندگی با تو این همه سخت باشد.»...
آن قدر ماندم بالای سرش تا از خواب بیدار شد. می خواستم ببینم هنوز هذیان می گوید، یا نه! چند دقیقه ای همین طور نگاهم می کرد. نمی خواستم من شروع کننده باشم. وقتی لبخند زدم چشمک زد و گفت: «خوشگل شدم؟!» گفتم: «تو همیشه خوشگلی!...» گفت: «تعارف نکن، می خواهم ببینم خوب شدم؟»
اول نمی دانستم از چی حرف می زند، اما بعد که گفت می خواهد صورتش را توی آینه نگاه کند، فهمیدم باز هم هذیان می گوید. خیال می کرد صورتش را جراحی زیبایی کرده و برای همین روی تخت بیمارستان است. رفتم بیرون از اتاق و وقتی با آینه برگشتم، دکتر آرام بخش تزریق کرده بود توی سِرُمَش و چشم هایش داشت آلبالوگیلاس می چید...
پسرِ عموی بزرگش از سال ها پیش خواستگارش بود. از این ها بود که به قول معروف پول شان از پارو بالا می رود. تاجر فرش بود، مثل پدرش، اما هنگامه قبول نکرده بود. گفته بود و می گفت: «از این ها که حساب همه چیز زندگی شان پول است، بَدَم می آید.» گفته بود و می گفت: «دوست دارم زن کسی بشوم که معنای واقعی زندگی و خیلی چیزهای دیگر را بفهمد.» همان موقع بود که پرسید: «راست است نویسنده ها سرشار از احساس اند؟!»
آخرش هم ایستاد مقابل همه و زن من شد. می گفت: «به همه شان ثابت می کنم که بدون پولِ زیاد هم می توان خوشبخت بود.»
نتوانستیم عروسی بگیریم. از عهده ی مخارجش برنمی آمدیم. هنگامه گفت: «یا اصلاً مراسم نگیریم یا اگر می گیریم مفصل و آن چنانی باشد.» می گفتم: «اما تو که نظر دیگه ای داشتی!» می گفت: «به هر حال فقط یک بار این اتفاق می افتد.» و وقتی با دو ـ دو تا کردن متوجه شد واقعاً از عهده اش برنمی آیم بی خیالش شد و قرار گذاشتیم سر و تَهِ ماجرا را با یک زیارت چند روزه هم بیاوریم. برای بستن دهان خانواده و فامیلش هم مرگ یکی از اقوام نزدیک من را بهانه کردیم و گفتیم: «نمی توانیم بیش تر از این صبر کنیم.»
روز قبلش هنگامه گفت: «حداقل شمال!» حرفش را زمین ننداختم. اما قرار شد به گوش کسی نرسد چون به هر حال خانواده و کس و کار من آدم های سُنتی ای هستند. اولش زیر بار نمی رفت، می گفت: «به کسی چه مربوط؟!» گفتم: «نمی خواهم همین اول برای مان حرف دربیاورند.» آخر به همان اندازه، خانواده ی من هم مخالف این ازدواج بودند. بابام خدابیامرز می گفت: «این ها لقمه ی دهان ما نیستند.» هنگامه گفت: «اصلاً کی گفته همه باید ماه عسل بروند زیارت؟!» با زیارت مشکلی نداشت. دلش نمی خواست فَک و فامیلش برایش حرف دربیاورند...
رفتیم شمال. پدرش آن جا ویلا داشت، اما دوست نداشت برویم آن جا. خودم هم راضی نبودم. با پولی که داشتیم از عهده ی اجاره ی ویلا برنمی آمدیم. تمام روز کنار دریا بودیم و شب هم می رفتیم به یک مسافرخانه ی فَکَسنی سرمان را می گذاشتیم روی بالِش. قرار بود هیچ کس متوجه این چیزها نشود...
توران آمد بیمارستان، تعارف کرد بماند بالای سرش تا من بروم کمی استراحت کنم. قبول نکردم. می ترسیدم بیدار شود و باز از همان حرف ها بزند. خودم می ماندم بهتر بود. هر چند ۴۸ ساعت بود که فقط سرپا چرت زده بودم. آخرهای شب بود که دوباره بیدار شد. تشنه اش بود. پرستار گفت: «مشکلی نیست، بهش بده.» آبش را که خورد اول پرسید کی می برمش خانه، بعد از لای پرده ی پنجره خیره شد به سیاهی شب و گفت: «یادت هست ماه عسل رفته بودیم شمال؟» خوشحال شدم چون فکر می کردم هذیان گفتن هاش تمام شده، اما اشتباه می کردم. چیزهای دیگری را به یاد می آورد. چیزهایی که به هیچ عنوان اتفاق نیفتاده بود. از قایق زیبای آبی رنگی گفت که مال خودمان است و ویلایی که چسبیده به خود دریا. می گفت: «یادت هست توی ساحل که بودیم وقتی آن هایی که آن جا بودند تو را شناختند چه قدر خوشحال شدند؟»
گفت: «مجبور شدی برای همه شان روی اسکناس های جورواجور امضا بزنی و یادگاری بنویسی.» می گفت: «دوست نداشتند تنهای مان بگذارند. بعد هم کُلی عکس باهامان گرفتند.» پرسیدم: «مطمئنی من هم بودم؟!»
گفت: «ها! پس چی؟ نکند تو یادت نیست؟! از من که امضا نمی گرفتند!» می گفت: «شب دعوت مان کردند ویلای شان، تا صبح به افتخار ما جشن گرفتند و خوش گذشت.» پرسید: «تو واقعاً طرح آن کتاب یادت رفته؟» گفتم: «کدام کتاب؟!»
گفت: «توی همان چند ساعتی که مانده بود تا شب و شام، یک کیک بزرگ به شکل کتابت درست کرده بودند که خیلی خوشگل بود.» می گفت: «اصلاً دوست نداشتم تکه تکه اش کنند.» بعد هم پرسید: «تو، راستی راستی این چیزها یادت نیست؟!» گیج شده بودم. بلند شدم از اتاق بیرون رفتم...
دکتر گفت: «متاسفانه نسبت به پذیرش واقعیت، تعمداً از خودش مقاومت نشان می دهد.» اشتباه من این بود که فکر می کردم هنگامه جدی جدی با خانواده و کس و کارش فرق می کند. شاید واقعاً خودش هم دوست داشت این طوری باشد اما توانایی اش را نداشت. نمی خواست زیر بار برود تا وقتی که با زبان خودش اعتراف کرد نمی تواند...
شاید قضیه از وقتی جدی شد که به دعوت دانشجویان یکی از دانشگاه ها رفته بودم برای سخنرانی. جلسه به هم ریخت؛ سخنرانی هم نیمه تمام ماند. کار داشت بالا می گرفت، هر طور که بود از یکی از درهای فرعی بیرون آمدم و راه افتادم سمت خانه. توی کوچه، نزدیکی های خانه مان چند مرد غریبه که سر و وضع و قیافه های شان مثل هم بود، در حالی که نگاه شان به من بود، سوار ماشین شدند و رفتند. احساس می کردم قبل از آن هم چشمم بهشان افتاده؛ شاید توی دانشگاه، بین جمعیت. وارد خانه که شدم، همه چیز به هم ریخته بود و همه جا بوی سیگار می داد. گفتم: «مهمان داشتی؟» داشت گریه می کرد. هِق هِقِ گریه نمی گذاشت راحت حرف بزند. گفت: «من شکست خوردم، اشتباه کردم، اعتراف می کنم کم آوردم؛ دیگر نمی توانم، نمی کشم...» و سرش را چند بار کوباند روی لبه ی میز ناهارخوری. گفتم: «تو سیگار کشیدی؟!» گفت: «هیچ وقت تنهام نگذار، هیچ وقت...».
بوسیدمش؛ دهانش بوی سیگار نمی داد. تازه یادم افتاد یکی از مردهایی که توی کوچه دیده بودم، قبل از این که سوار ماشین شود، وقتی که داشت نگاهم می کرد، سیگار نیم کشیده اش را انداخت زمین و پنجه ی پایش را کشید رویش...
بعد از این اتفاق بود که شروع کرد به خوردن قرص های جورواجوری که دکتر اعصابش برایش تجویز کرده بود...
اولین روزی که از بیمارستان مرخصش کردند، آلبوم عکس های ماه عسل مان را آوردم. می خواستم قبل از این که خیالبافی­هایش شروع شود، با واقعیت مواجهش کنم. هر چند از اولی که چشمش به خانه افتاد اخم هایش توی هم رفت و حتم دارم دلش گرفت. دست گذاشتم روی عکسی که دوتایی مان هر بار که نگاهش می کردیم، کُلی می خندیدیم. کنار ساحل آتش روشن کرده بودیم. هرکدام یک سیب زمینی درشت به سیخ کشیدیم و گرفتیم بالای شعله ی آتش تا کباب شوند. همان موقع گوشی هنگامه زنگ خورد، مادرش بود. حالش را پرسید. هنگامه به من نگاه کرد و با ولع خاصی اسم چند جور غذای خارجی آن چنانی گفت که مثلاً سفارش داده ایم برای مان بیاورند ساحل دریا. بعد که تلفنش تمام شد، سوژه ی خنده و شوخی مان شد تا مدت ها. دوربین را گذاشتیم روی سه پایه، اتوماتیکش را زدیم و هر دو، سیخ های سیب زمینی را ضربدری گرفتیم طرف هم...
گفتم: «غذای اعلای مان که یادت نرفته؟ من که هنوز مزه اش مانده زیر دندانم.» بر خلاف همیشه حتا لبخند کوچک و کم رنگی هم روی لب های خشکیده اش پیدا نشد. نمی دانم چرا زیر بار نمی رفتم و همه اش فکر می کردم دارد نقش بازی می کند و سر به سرم می گذارد. تا این که خیلی جدی گفت: «این ها کی اند؟!»
دومین باری بود که این طوری حرف هایش مثل سوزنِ داغ، وجودم را نیش می زد و می سوزاند. بار اول وقتی بود که تازه شروع کرده بود به مصرف قرص های افسردگی. مثل همیشه آرام و بی صدا آمد توی اتاق. داشتم روی رمان جدیدم کار می کردم. با این حال نمی خواستم مثل همه ی دفعات قبل خودم را به ندیدن بزنم تا او هم از سر ملاحظه به همان آرامی برود بیرون و باز توی فکر و خیالات جورواجور، خودش را غرق کند. لبخند زدم و گفتم: «چرا نمی نشینی؟» گفت: «باغ کاغذی!»
متوجه منظورش نشدم. همین را هم بهش گفتم. گفت: «برای تو همه چیز توی این باغ کاغذی معنی می دهد؛ رویاهات، آرزوهات، خوشبختی ات، همه چیزت بوی کاغذ می دهد...» تعبیر قشنگی بود، همین را هم بهش گفتم. نفس عمیقی کشید و گفت: «اما من چی؟! من باید به کجا پناه ببرم؟!» چیزی نگفتم، یعنی نمی دانستم چی باید بگویم. با این حال سعی کردم دلداریش بدهم. گفتم: «داری شاعر می شوی، حرفهات شعر است.»
گفت: «بوی کاغذ و کتاب حالم را به هم می زند.» رنگش پریده بود. گفتم: «انگار حالت خوش نیست...» گفت: «شاید، اما از همیشه بهترم.» احساس می کردم هر لحظه ممکن است غش کند. گفت: «نویسنده ها همه شان احمق اند، صبح تا شب به چیزهایی فکر می کنند که وجود ندارد.»
باورم نمی شد این حرف ها را کسی می گفت که صرف نویسنده بودنم حاضر شده بود با من ازدواج کند؛ همان موقع که گفته بود: «راست است که نویسنده ها سرشار از احساس اند؟»
حالا اما خیلی رُک و راحت پرسید: «می خواهی چی را ثابت کنی؟!» هیچ وقت این سوال را از خودم نپرسیده بودم. منتظر هم نبود چیزی از من بشنود. گفت: «باید همه ی این ها را آتش بزنیم چون به درد همین می خورند.»
نمی دانم چند روز بعد از این حرف ها بود که این بلا را سر خودش آورد. به خاطر خریدن چند کیلو کاغذ چرک نویس زده بودم بیرون و ترجیح دادم پیاده برگردم. هنوز داشتم به سوالی که پرسیده بود فکر می کردم. وقتی رسیدم دیدم افتاده گوشه ی هال، وسط کُلی بسته ی خالی قرص. همه جای خانه بوی سیگار می داد...

۲۵ روز پس از پاییز ۱۳۸۸

سمفونی قورباغه ها

کرم رضا تاج مهر (دریکوندی)





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است

نظرات کاربران درباره کتاب سمفونی قورباغه‌ها

فوق العادس
در 10 ماه پیش توسط