فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتابسرای تندیس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بهار برایم کاموا بیاور

کتاب بهار برایم کاموا بیاور

نسخه الکترونیک کتاب بهار برایم کاموا بیاور به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب بهار برایم کاموا بیاور

حالا هر روز دنبالت می گردم لابه لای شاخه های بلند کاج، زیرزمین، توی خانه برفی و حتی پشت صندلی های مینی بوس سرک می کشم. شاید یکی از همین روزها گوشه لباس صورتی ات را ببینم و نفس راحتی بکشم. آن وقت مطمئن می شوم که گنج را یافته ام. می بینی؟ تا عید هم برف ها آب نمی شوند. سلام این را می داند. برای همین است که هزار شمع هر شب روشن می کند برای اینکه بدون ترق و توروق تا خود صبح بسوزند و من دیگر نترسم. اما من که نمی ترسم. فقط نگرانم کامواهایم تمام شوند. آن وقت چه کار کنم؟ هان؟

ادامه...

بخشی از کتاب بهار برایم کاموا بیاور

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

ما را آورده بودی وسط برهوت. حتی نمی توانستیم آدرس خانه مان را به کسی بدهیم. بگوییم کوچه چندم؟ خیابان چی؟ پلاک چند؟
گفتی این جا شبیه همان جایی است که شب ها می نویسی اش. گفتی فقط این جاست که درخت هایش از دور تیره اند. گفتی صدای کبک می شنوی وسط زمستان. این ها را قبول کردم که دست دو تا بچه را گرفتم و آمدم توی خانه ای که دلم هری پایین می ریخت وقتی بنیامین از پله های لق و نرده های چوبی یکی در میانش، شلنگ تخته می انداخت و می رفت تا در را باز کند یا وسط حیاط بازی کند.
زل زده ام به دیوار سفید. زل زده ام به دیوار سفید. زل زده ام به دیوار سفید. زل زده ام به دیوار سفید. زل زده ام به دیوار سفید. زل زده ام به دیوار سفید. زل زده ام به دیوار سفید. زل زده ام به دیوار سفید. زل زده ام به دیوار سفید. زل زده ام به دیوار سفید. زل زده ام به دیوار سفید. زل زده ام به دیوار سفید.
نگار دوباره تب کرده بود. بیست و چهارتا قطره استامینوفن ریختم ته استکان آب که قورت بدهد. ولی مگه حریفش می شدم؟ صورتش مثل مخمل سرخ شد. یادم بود گفتی وقتی تب بچه بالا می رود پاشویه اش نکنم. دستمال خیس گذاشتم روی شکمش. کنار بخاری خواباندم دخترکم را. عصبانی بودم از کارهایت. این که بی خبر رفته بودی نمی دانم کجا. بین راه زنگ زدی که شاید آخر شب بیایی. نگفتم نگار تب کرده، ولی سیم تلفن به نظرم خیلی پیچ در پیچ و طولانی بود. دیدمت که روی صندلی قرمز مینی بوس نشسته ای. دفترچه ات را باز کرده ای روی زانویت و با خودکار بیک آبی که احتماًلاً مال همکارت بود یادداشت برمی داشتی. حتماً تو هم فهمیده بودی که آن روزها بعضی چیزها را واضح می دیدم بدون این که آن جا باشم. نمی دانم چر این طور شدم؟ فقط یادم بود اولین بار توی آشپزخانه داشتم تخم مرغ می شکستم برای کوکو سبزی که خانه نسترن خانم را دیدم. یک اتاق کوچک با مبلی چرمی بزرگ و دیوارهایی پر از قاب های کوچک و بزرگ چوبی.
خودش را هم دیدم که کیک گردی را روی میز وسط اتاق گذاشت، با چاقویی دسته سفید، نصفش کرد و روی همان نصفه پودر قند ریخت. بعد از روی جالباسی کنار در؛ ژاکتش را برداشت و با شال بزرگ رنگی اش از خانه بیرون آمد. زنگ خانه که بلند شد داد زدم: «بنیامین! برو در رو باز کن، نسترن خانومه.»
خودم دست هایم را شستم. دویدم جلوی در. بنیامین هنوز بلد نبود سلام کنه. تو هی می گفتی سخت نگیرم، بچه است. ولی من نگران بودم. می ترسیدم بی تربیت بشود. حتی وقتی شلوارش را جلوی دستشویی در می آورد و خوشحال می خندید هم غصه می خوردم. حرصم می گرفت که تو غش می کردی از خنده. می ترسیدم پررو شود و بی کله. هر بار به تو می گفتم لبخند می زدی و بی خیال می گفتی: «فوقش شکارچی کبک می شه. سخت نگیر.»
نسترن خانم، عجیب نگاهم می کرد. انگار صد سال بود مرا می شناخت. تو هم نمی دانستی که چرا او هم آمد وسط این برهوت و خانه کناری ما را خرید. هم خوشحال بودم همسایه داریم و هم دلم شور می زد وقتی چشم های سیاه و براق نسترن خانم را می دیدم.
کیکش بوی تخم مرغ می داد. یادش رفته بود وانیل بزند. گفتی خوشمزه است و تا آخرش خوردی. معلوم است حسودی ام شد. این همه کیک شکلاتی پخته بودم، لام تا کام حرف نزده بودی. حالا از یک تکه کیک بوگندو این همه تعریف می کردی!
گفتی نسترن خانم مثل یک صندوقچه سر به مهر است. پرسیدم: «شوهر داره؟» پوزخند زدی. گفتی: «از اون سوال های خاله زنکی بود ها!» نگار را گذاشتم توی بغلت و سبیلت را کشیدم. یادم نبود که جلوی بنیامین نباید نگار را بدهم بغل تو. مثل جن که مویش را آتش زده باشند پرید روی سرت. داد زد: «بابا... چرا برام عصر یخ بندان دو رو نخریدی؟» و تو جواب حاضر و آماده را از جیب بغلت تحویلش دادی: «خش داشت سی دی. آقا گفت درست که شد برام می آره.»
می ترسیدم نگار تشنج کند. تبش پایین نیامده بود. وقتی لازمت دارم در دسترس نیستی. بنیامین خرخر می کرد. قرار بود آخر ماه وقت بگیری از دکتر رضوانی تا لوزه سومش را ببیند. بغلش کردم. سنگین شده بود پسرکم. صورتش آن قدر توی خواب معصوم بود که دوست داشتم ببوسمش. پشمک را گذاشتم کنارش. با هم برایش خریدیم؛ همان وقتی که سرخک گرفته بود و نباید دانه های صورتش را می کند. چهار شب نخوابیده بودم. می ترسیدم بمیرد از تب و التهاب. گفتم حوصله بیرون رفتن ندارم. به روی خودت نیاوردی. بدون آرایش و با همان چهره خسته مرا بردی توی ماشین نشاندی. دختر عمه ات آمد که بنیامین تنها نباشد. چه قدر نق زدم آن شب ها که چرا این قدر بی کس و کاریم ما؟ چرا توی شهر خودمان نیستیم؟ بمیریم هم کسی یک لیوان آب به دست مان نمی دهد. اگر می دانستم کارمان به این برهوت می کشد و کیلومترها از شهر دور می شویم و تو باید هر روز بروی که برسی سرکار، حتماً دهانم را می بستم. پرسیدم: «گرون نمی شه این جا شام بخوریم؟» گفتی پاداش گرفته ای و بعد فهمیدم توبیخ هم شده بودی به خاطر تاخیرهای هر روز صبحت و مثل همیشه از سعید نادرپور قرض گرفته بودی تا در اولین فرصت پولش را برگردانی. نگران بنیامین بودم ولی مزه آن کباب برگ همیشه زیر دندانم می ماند. بعد ویترین اسباب بازی فروشی بزرگ کنار رستوران چشم مان را گرفت. خانم فروشنده هم خیلی خوشگل بود؛ چشم های درشتی داشت و ماتیک قرمزش مرا یاد قیافه بی رنگ و روی خودم انداخت. این را گفتم و تو هم تایید کردی و نیشگونت گرفتم همان جا توی مغازه و بلند گفتی: «آخ!» بعد پشمک را خریدیم و از همان شب شد یار غار بنیامین.
نگار ناله می کرد. بالای سرش نشستم. دوباره دستمال خیس کردم و روی شکمش گذاشتم. دستمال زود گرم شد. دست کشیدم روی موهایش. علائم تشنج را می دیدم؛ لرز و هذیان و التهاب. دست هایم را چسباندم به هم و فقط پشت سر هم مثل ورد می خواندم: «کمکم کن.»
آجر به آجر را می شمارم. می شود روی همه آن ها نوشت. دست می کشم روی سنگ های خیس. دانه های کاج را از روی زمین برمی دارم وبه شمع خیس توی دستم نگاه می کنم. گفته بود بگذارمش روی زمین و همین طور روشن کنم تا صبح فردا.
سایه اش را حس می کردم. سایه هم نبود. شاید سنگینی بودنش را جایی گوشه ی اتاق می دیدم. وقتی راه می رفت پنجره ها می لرزیدند. خال سیاه کوچکی کنار ابروی راستش بود. از همان هایی که گاهی یکی دو تار مو هم دارند. نشست کنار نگار. دست گذاشت روی پیشانی اش. بوی چوب کاج خیس خورده می داد. چیزی شبیه شاخه ای درخت که مدت ها افتاده باشد توی آب. چشم هایش را بست و لب هایش تکان خورد.
نفس های نگار که عمیق شد، دستش را از روی پیشانی دخترکم برداشت و خیره شد به نقطه ای که نمی دانستم کجاست. نمی ترسیدم اصلاً. فقط می دانستم نمی توانم به صورتش نگاه کنم. مطمئنم از در بیرون نرفت. این را حاضرم قسم بخورم. چون خودم در را قفل کرده بودم و حتی زنجیرش را بسته بودم. دنبالش دویدم. نبود. رفته بود. دست گذاشتم روی پیشانی نگار، سرد بود. شعله بخاری را کم تر کردم. بعد دویدم پشت پنجره، شاید ردی از او ببینم. برف، ریز می بارید و سنگین. ردیف سیاه درخت ها را در انعکاس نور برف می دیدم. روی بخار شیشه نوشتم: «سلام.»
خودت هم می دانستی که دیگر از چیزی تعجب نمی کردم. اول صبح صدای بنیامین را شنیدم که پشت پنجره ایستاده بود و می خواست با تفنگ پلاستیکی اش کبک شکار کند، باز قلبم نلرزید.
بنیامین داد زد: «مامان بیا!... بابا نرفته بوده که!» وقتی آمدم کنار پنجره و دیدم که از خانه نسترن خانم بیرون آمدی و خندیدی، حتی تکان نخوردم.

۲۴ دی ماه عجیب
مریم

۲

گفتم نروید توی این سگ سرما. چشم هایم را برایت گرد کردم که بنیامین نفهمد و لج نکند. به روی خودت نیاوردی. همیشه همین طور است، وقتی نخواهی هیچ چیز را نمی بینی. شال گردن را پیچاندی دور صورت بچه. نگار که دیده بود دو تایی شال و کلاه کرده اید، عر می زد. دلم می خواست سرت داد بکشم.
التماس کردم بگذار برای فردا صبح. گفتی: «دو مرحله داره. یکیش امشب؛ یکی فردا.»
مگر ممکن است «مراسم جیش» یادم برود؟ این اسم را خودمان دو تایی رویش گذاشتیم. ولی قرارمان برای آن وقتی بود که هنوز آپارتمان کوچک وسط شهر را داشتیم. سرمای برهوت که با آن جا قابل مقایسه نبود. می ترسیدم بچه ذات الریه شود. دستت را گرفتم. خیره نگاهم کردی. فهمیدم که باید تسلیم شوم و شدم. می خواستم یک شلوار دیگر پای بنیامین کنم. خندیدی که:
«نمی تونه جیش کنه اونوقت.»
نگار جیغ می کشید: «بابا... ددر... ددر.» بچه را بغل کردی و بوسیدی. نمی دانم چرا هر کسی را بغل می کنی آرام می شود. انگار روی شانه هایت آرام بخش ریخته اند. بچه را بردم توی اتاق بنیامین و زنگوله های چراغ خواب را برایش تکان دادم. چراغ حیاط که روشن شد دویدم پشت پنجره.
در حیاط را بستید و رفتید. می دیدم تان از پشت دیوارها و در بسته. برف تا زانوهای تو بالا آمده بود.
پشت سرم پنجره است انگار. باد که بوزد یک مشت برف آب نشده می آید توی اتاق. برف ها را کنار می زنم. باید مطمئن شوم هیچ گنجشکی توی آن نیست.
بنیامین را بغل کردی. سرش را بالا گرفته بود و کنار گوشت چیزی می گفت. با دست جایی را نشان دادی. می دانستم زمین صاف و بکر پشت درخت ها را نشانش می دهی. قدم هایت بلند است. اولین بار که گفتم: «از چی من خوشت اومد که دلت خواست زنت بشم؟» فکر کردم از صورتم می گویی یا مثلاً موها. یکه خوردم وقتی گفتی: «از این که قدم هات بلنده. وقتی با هم راه می ریم عقب نمی مونی.» گفتم: «دیگه چی؟» گفتی: «خوب بودی دیگه که گرفتمت! حالا بذار بنویسم.»
می دیدم تان که رسیدید به زمین خالی پشت درخت ها. بنیامین نمی خواست از بغلت پایین بیاید. پسرکم مثل من ترسوست. چه قدر دلم می خواست با تو بودم. حتماً تو هم فهمیده بودی از وقتی با چشم باز، جاهایی را که نیستم می بینم، میگرنم عود کرده بود. رگ کنار شقیقه ام مثل چکش می کوبید. دست گذاشتم روی پیشانی ام و چشم هایم را بستم. باز هم آن زمین خالی آمد جلوی چشمم. ماه انگار پشت شاخه های سیاه گیر کرده بود. نور مهتاب افتاده بود روی برف.
دلم می خواست با قدم های بلند بدوم و دستم را فرو می کردم توی برف و یک تکه بزرگ می گذاشتم روی سرم. داشتی زیپ شلوار بنیامین را باز می کردی. گفتی: «چی می خوای بکشی؟» بنیامین جیغ می زد از خوشحالی. چشم هایش فقط دیده می شد از پشت کلاه و شال گردن. گفت: «پرنده می کشم با یک... یک... کفش گنده.»
گفتی: «روی برف شکل بکش.» بنیامین می خندید و ذوق می زد و با شاشش پرنده و کفش می کشید. زود شلوارش را بالا کشیدی، بغلش کردی و با قدم های بلندت برگشتی به خانه. یک سنگ بزرگ را کنار درخت اول، نشانه گذاشتی. بنیامین سرش را گذاشته بود روی شانه ات.
ما یک چیزی آن طرف تر از خل هستیم. هم من و هم تو. به کسی «مراسم جیش» را نگفته بودیم. حتی به مادر و پدر تو که راحت تر از مامان من کارهای ما را تحمل می کنند. دلم شور می زد خیلی. فکر می کردم توی این سرما حتماً بنیامین سینه پهلو می کند و می میرد. بعد به بقیه چه می گفتم؟ دوست داشتیم خوش بگذرد به بچه های مان. همیشه می گفتی: «بذار پسرمون خاطرات مردونه داشته باشه.»
دویدم توی آشپزخانه و زیر کتری را روشن کردم. پتو گذاشتم روی بخاری که دور بنیامین بپیچم. دیگر داشتید به خانه نزدیک می شدید.
سرم می کوبید از درد. نگار خوابیده بود روی تخت بنیامین. از موهای فرفری اش خوشم می آمد. دخترکم لاغر شد از وقتی آمدیم این جا. از بس شیر جوش دادم به بچه ام. شب ها که سرم را می گذاشتم روی بالش که خوابم ببرد؛ قول می دادم آرام باشم، کنار بیایم با تصمیم عجیب مان، عادت کنم به زندگی در برهوت و نترسم از تنهایی صبح ها تا غروب. بیدار که می شدم همه چیز یادم می رفت. تو اما شاد شده بودی آن روزها. راه پرپیچ و خمی که تا شهر می رفتی سرحالت می آورد.
می گفتی: «همه اش قصه است به خدا!» وقتی می دیدم این طور می خندی از ته دل و دیگر سبیلت را نمی جوی و در اتاقت را نمی بندی، قلبم روشن می شد و دوباره خوشم می آمد از این خانه غیرطبیعی که دو طبقه بود و ما فقط می توانستیم از طبقه بالا استفاده کنیم. دیوارهای پایین نم دار بود و سرد و غیر قابل سکونت. گفتی صاحب زمین این جا را ساخته برای تابستان ها که جمعیتی می آمده اند ییلاق. همه جای خانه سر همبندی بود. انگار هر سال که می آمده اند جا کم داشته اند و دیواری اضافه کرده اند. خودت می دانستی چه قدر سعی کردم طبقه بالا را با سلیقه بچینم. گفتی: «مبل می خواهیم چه کار این گوشه دنیا؟»
اسم اتاق بنیامین شد «اتاق آبی»، اتاق تو را سبز کردیم؛ دیوارها و کتابخانه و میزت را. پرده های کلفت و تیره گرفتم برای اتاق خواب مان. یک عالمه زنگوله و چیزهای ریز و رنگی و چوبی آویزان کردیم به در و دیوارش. بیش تر از «اتاق زمرد» دوستش داشتم.
گاهی فکر می کردم وقتی نگار بزرگ تر شود باید فکری برایش کنیم. گفتی می رویم پایین را هم رو به راه می کنیم. ولی من از طبقه پایین می ترسیدم. فکر می کردم صداهایی از آن جا می شنوم. صداها چیزی شبیه خش خش بود. یک بار به تو گفتم، رفتی پایین را نگاه کردی؛ همه گوشه هایش را. بعد دست مرا گرفتی و بردی اتاق بزرگ و صندوق خانه ته آن را نشانم دادی. خیالم راحت شد ولی صداها هنوز ادامه داشت. شاید خیالاتی شده بودم. شاید هم سر و صدای نسترن خانم بود که گاهی گردو و فندق می شکست و گمب گمب صدا می آمد از خانه اش.

نظرات کاربران درباره کتاب بهار برایم کاموا بیاور

یه کتاب سوررئالیسم
در 1 سال پیش توسط حمیدرضا پاکپور
تراوشات بی معنا و بی سروته یک ذهن آشفته بود قلم و نگارش زیبایی داشت بهمین علت خریدمو خووندمش اما حالمو بد کرد و وقتمو تلف کردم خیلی بد بود
در 2 سال پیش توسط sor...ram
چه تخیلی...عجب قلم دلنشینی....
در 8 ماه پیش توسط المیرا آذر
من متوجه نشدم آخرش چی شد
در 2 سال پیش توسط sar...i77
نقدش رو که خوندم فهمیدم چی شد جالب بود به نظرم باید اهل رمان خوندن باشی تا متوجهش بشی . سنگین بود به نظرم
در 2 سال پیش توسط sar...i77
خیلی خوب و روون بود، یه جاهایی واقعا منِ خواننده رو به دلهره مینداخت و این خیلی خوب بود و یه جاهایی هم از شدت آرامش و فضای رومانتیک راوی آدم از دنیای خودش جدا می شد، در کل به نظرم خیلی کتاب خوب و مناسبی بود و از شروعش مدام مجبورت می کرد ادامش بدی و نذاریش زمین
در 2 سال پیش توسط آرمین آرین
خیلـی خیلـی خیلـی خوبه 😍 اگه داستانِ سورئال دوس دارید بخونید 💚
در 1 سال پیش توسط هانیه احمدی
فوق العاده بود کشش بینهایت و قلم بسیار زیبایی داشت
در 2 سال پیش توسط raz...014
خوب بود
در 1 ماه پیش توسط bahar kheiri
یک کتاب بی نظیر که نمیشه نصفه رهاش کرد. و وقتی تموم میشه جوری گیج و میخکوب بین خیال و واقعیت عشق و درد باقی میمونی که نمی دونی چطور باید برگردی به زندگی عادی.
در 11 ماه پیش توسط sam...rdi