فیدیبو نماینده قانونی انتشارات بهنام و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب رويای تب‌آلود

کتاب رويای تب‌آلود

نسخه الکترونیک کتاب رويای تب‌آلود به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب رويای تب‌آلود

رستوران با آن چلچراغ‌های باشکوه، مبلمان برنجی، رومیزی‌های کتان و ظروف چینی و کریستالی تقریباً به بزرگی و زیبایی سالن اصلی یک کشتی بخار بود. در طول روز احتمالاً تمام میزها پر از مشتری بودند، ولی اکنون سالن خالی و بیشتر چراغ‌ها خاموش بود. مارش با خود فکر کرد که قرار ملاقات در نیمه‌شب حداقل این خوبی را داشت که دیگر نیازی نبود به تسلیت‌ها و همدردی‌های ملوانان دیگر گوش کند. در نزدیکی در آشپزخانه دو کارگر سیاه‌پوست آرام مشغول صحبت بودند. مارش بی‌توجه از کنارشان گذشت و به سمت انتهای سالن ـ جایی که غریبه‌ای خوشپوش تنها مشغول صرف غذا بود ـ حرکت کرد. غریبه احتمالاً صدای پایش را شنیده بود، ولی بدون اینکه سرش را بلند کند، همچنان به خوردن سوپ لاک‌پشت ادامه می‌داد. کت بلند مشکی‌اش به وضوح نشان می‌داد که ملوان نیست. احتمالاً از اهالی شرق بود و یا حتی یک خارجی. هیکل درشتی داشت، اما به تنومندی مارش نبود. در همان حالت نشسته هم به نظر می‌رسید که قدبلند باشد، با این حال مطمئناً از مارش کوتاه‌تر بود.

ادامه...
  • ناشر انتشارات بهنام
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.01 مگابایت
  • تعداد صفحات ۵۱۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب رويای تب‌آلود

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

سنت لوییز، آوریل ۱۸۵۷

ابنر مارش(۱) با نوک عصایی که در دست داشت روی میز کوبید تا توجه مسئول پذیرش را به خود جلب کند. گفت: «می خوام یه آقایی به اسم یورک رو ببینم. فکر می کنم اسم کاملش جاش یورکه. همچین کسی اینجا هست؟»
مسئول پذیرش با شنیدن صدای ابنر از جا پرید. مرد میانسالی بود که عینکی گرد به چشم زده بود. با لحنی گرم و صمیمی گفت: «کاپیتان مارش! سلام. شیش ماهی می شد که ندیده بودمتون، کاپیتان. البته خبر بدبیاری هاتون رو شنیدم. وحشتناک بود. واقعاً وحشتناک بود. من از سال ۳۶ اینجا زندگی می کنم ولی تا حالا همچین یخبندونی ندیده بودم.»
ابنر مارش، کمی آزرده پاسخ داد: «مهم نیست.»
انتظار چنین مکالماتی را داشت. هتل پلانترز یکی از پاتوق های محبوب ملوان ها بود. خود مارش هم پیش از آن زمستان بی رحم زیاد در آنجا غذا می خورد، اما بعد از یخبندان دیگر پایش را در آنجا نگذاشته بود. با اینکه غذاهای رستوران آن هتل کاملاً باب طبعش بود، با این حال چندان مشتاق دیدن مشتری های دیگر نبود: کاپیتان ها، سکانداران، سرکارگران؛ دوستان و رقبای قدیمی که همه ماجرای بدبیاری هایش را می دانستند. ابنر مارش به ترحم هیچکس احتیاج نداشت. با لحنی دستوری گفت: «بهم بگو اتاق یورک کجاست.»
- آقای یورک تو اتاقشون نیستن، کاپیتان. دارن تو رستوران غذا می خورن.
- الآن؟ این وقت شب؟
مارش نگاهی به ساعت شیک و زیبای هتل انداخت. سپس دکمه های کتش را باز کرد، ساعت طلایش را از جیبش بیرون آورد و نگاهی به آن انداخت. ادامه داد: «ساعت دوازده وده دقیقه س. الآن داره شام می خوره؟»
- بله، کاپیتان. آقای یورک هر ساعتی دوست داشته باشن غذا می خورن. از اون دسته آدمایی هم نیستن که بشه بهشون نه گفت!
ابنر مارش صدایی از سر ناخرسندی از گلویش خارج کرد. ساعتش را دوباره در جیبش گذاشت و بدون هیچ حرفی، چرخید و با قدم های سنگین به سمت رستوران به راه افتاد. مرد تنومندی بود. اصلاً آدم باحوصله ای به شمار نمی رفت و به قرارهای کاری در نیمه شب عادت نداشت. با چنان غروری عصایش را در دست گرفته بود، که گویی آن فاجعه هرگز رخ نداده و هنوز همان آدم سابق بود.
رستوران با آن چلچراغ های باشکوه، مبلمان برنجی، رومیزی های کتان و ظروف چینی و کریستالی تقریباً به بزرگی و زیبایی سالن اصلی یک کشتی بخار بود. در طول روز احتمالاً تمام میزها پر از مشتری بودند، ولی اکنون سالن خالی و بیشتر چراغ ها خاموش بود. مارش با خود فکر کرد که قرار ملاقات در نیمه شب حداقل این خوبی را داشت که دیگر نیازی نبود به تسلیت ها و همدردی های ملوانان دیگر گوش کند. در نزدیکی در آشپزخانه دو کارگر سیاه پوست آرام مشغول صحبت بودند. مارش بی توجه از کنارشان گذشت و به سمت انتهای سالن ـ جایی که غریبه ای خوشپوش تنها مشغول صرف غذا بود ـ حرکت کرد.
غریبه احتمالاً صدای پایش را شنیده بود، ولی بدون اینکه سرش را بلند کند، همچنان به خوردن سوپ لاک پشت ادامه می داد. کت بلند مشکی اش به وضوح نشان می داد که ملوان نیست. احتمالاً از اهالی شرق بود و یا حتی یک خارجی. هیکل درشتی داشت، اما به تنومندی مارش نبود. در همان حالت نشسته هم به نظر می رسید که قدبلند باشد، با این حال مطمئناً از مارش کوتاه تر بود.
در ابتدا مارش از روی موهای سفید مرد تصور کرد که مسن است؛ اما هنگامی که به چند قدمی اش رسید، متوجه شد که موهای غریبه در واقع طلایی بسیار روشن است. ناگهان چهره جذاب مرد به نظر ابنر حالتی بچه گانه پیدا کرد. صورتش را به دقت اصلاح کرده بود و پوستش بی نقص بود. مارش در کنار میز ایستاد و با خود فکر کرد که دست های مرد، بیشتر شبیه به دست های یک دختر جوان بودند!
با عصایش ضربه ای به روی میز زد، اما رومیزی صدا را در خود خفه کرد. پرسید: «تو جاش یورکی؟»
یورک سرش را بلند کرد و نگاهشان در هم گره خورد.
خاطره آن لحظه در تمام روزها و سال های بعد، هرگز از ذهن ابنر مارش پاک نشد؛ خاطره اولین باری که در چشم های جاشوا یورک خیره شد! تمام فکرها و تصمیم هایی که گرفته بود در جذبه چشم های یورک رنگ باختند. پیر و جوان، خوشپوش و خارجی و همه فکرهایی که در مورد او کرده بود، همه دود شدند و تنها یورک باقی ماند؛ خودش، قدرتش، جذبه اش، رویایش.
چشمان یورک خاکستری بودند و برای آن صورت رنگ پریده، بسیار تیره به نظر می رسیدند. مارش حس می کرد آن مردمک های مشکی و سوزان گویی به درون وجودش نفوذ کرده اند و مشغول برانداز کردن روحش هستند. رنگ خاکستری چشمان یورک حالتی زنده و پویا داشت، درست مانند مهِ بر روی رودخانه در یک شب تاریک؛ هنگامی که ساحل و تمام چراغ های شهر ناپدید می شوند و تنها تو می مانی و کشتی و رودخانه و مه! ابنر مارش در آن چشم های مه آلود چیزهای زیادی می دید: تصاویری که برای لحظه ای در مقابل چشمانش ظاهر و به سرعت ناپدید می شدند. موجود هوشمندی از پشت آن چشم ها به او نگاه می کرد. اما موجود رام نشده ای هم در آن ها پنهان بود: تاریک و ترسناک، محبوس و خشمگین. خنده و تنهایی و اشتیاقی بی رحم! یورک همه آن ها را در چشمانش داشت.
اما بیشتر از هر چیز دیگر، نیرویی در چشمان مرد وجود داشت. نیرویی شگرف و بی رحم چون یخ هایی که رویای مارش را نقش بر آب کرده بودند. جایی در میان آن مه، مارش می توانست صدای حرکت آرام یخ ها را بشنود. می توانست صدای دلخراش خرد شدن کشتی ها و رویاهایش را نیز بشنود.
چنان محکم دست جاش را فشرد که برای لحظه ای ترسید دست ظریف او را بشکند. ابنر مارش در طول زندگی اش در چشمان مردان زیادی زل زده بود، این بار نیز تا آنجایی که می توانست در آن چشمان خاکستری خیره ماند، اما سرانجام نگاهش را برگرفت.
جاش کاسه سوپش را کمی به جلو هل داد و با حرکت دست مهمانش را دعوت به نشستن کرد. گفت: «کاپیتان مارش، منتظرتون بودم. خواهش می کنم بفرمایین.»
مارش گفت: «ممنون.»
صندلی مقابل جاش را عقب کشید و نشست. مارش مرد درشت هیکل و آبله رویی بود. بیش از صدوهشتادوپنج سانتی متر قد و بیش از صدوسی کیلوگرم وزن داشت. صورتش قرمز بود و بینی اش چاق و کوفته ای. حتی ریش پرپشت سیاهش هم کمک چندانی نمی کرد و همه او را زشت ترین ملوان آن رود می دانستند. خودش هم به خوبی از این لقب آگاه بود. در آن کت آبی کاپیتانی، تنومند و خشن به نظر می رسید، اما چشم های یورک گویی تمام جذبه اش را خشک کرده بودند! مارش با خود فکر کرد که غریبه حتماً یک متعصب مذهبی است. چنان نگاه نافذی را پیشتر تنها در مردان دیوانه، موعظه گران، و یک بار در چشمان مردی به نام جان براون در کانزاس لعنتی دیده بود! مارش هیچ علاقه ای نداشت که با متعصبین مذهبی، موعظه گران، میانه روها، و حتی مخالفان برده داری سر و کار داشته باشد.
اما هنگامی که یورک شروع به صحبت کرد، دیگر به نظر مارش شباهتی به متعصبین مذهبی نداشت.
- اسم من جاشوا آنتون یورکه(۲)، کاپیتان. تو موارد کاری من رو به اسم جی.ای. یورک می شناسن ولی دوستام من رو جاشوا صدا می کنن. امیدوارم به وقتش من و شما هم شرکای کاری خوبی باشیم، و هم دوستای صمیمی.
لحنش کاملاً مودبانه و منطقی بود.
مارش مردد گفت: «ببینیم چی می شه!»
هر آنچه پیشتر در چشمان خاکستری یورک دیده بود، دیگر آنجا نبود. مارش کمی گیج شده بود.
- ظاهراً نامه م به دستتون رسیده.
- آره، اینجاست.
مارش پاکت تاشده ی نامه را از جیب کتش بیرون آورد. رسیدن چنان پیشنهادی باورنکردنی بود. اگر آن معامله سر می گرفت تمام آنچه را از دست داده بود، دوباره به دست می آورد. اما اکنون تردید در وجودش رخنه کرده بود. کمی به جلو خم شد و پرسید: «شما می خواین بیاین تو کار کشتیرانی، درسته؟»
یک گارسون جلو آمد و پرسید: «شما هم با آقای یورک غذا میل می کنین، کاپیتان؟»
یورک گفت: «خواهش می کنم. خوشحال می شم با هم غذا بخوریم.»
مارش گفت: «آره، می خورم.» در نگاه کردن به چشم های یورک کم آورده بود، اما هیچ مردی نمی توانست در خوردن روی او را کم کند. «از اون سوپ ها واسم بیار. با ده ـ دوازده تا صدف، چند تا هم مرغ با مخلفات. مرغ ها رو خوب سرخ کنین. یه نوشیدنی هم بیار که باهاش اینا رو بدم پایین. نوشیدنی شما چیه آقای یورک؟»
- ماءالشعیر.
- خوبه، واسه من هم از همونا بیار.
یورک با لبخندی گفت: «اشتهای خارق العاده ای دارین کاپیتان.»
مارش گفت: «اینجا شهر خارق...ال..عاده ایه. همینطور یه رود خارق...ال...عاده، آقای یورک. واسه زندگی تو اینجا آدم همیشه باید خودش رو تقویت کنه. اینجا مثِ نیویورک یا لندن نیست.»
یورک گفت: «بله، متوجهم.»
- امیدوارم همینطور باشه چون اگه می خواین بیاین تو کار کشتیرانی باید فرقشون رو بدونین. کشتیرانی خارق...ال...عاده ترین کار دنیاست.
- پس موافقین که مستقیم بریم سراغ بحث کاریمون؟ شما یه شرکت کشتیرانی دارین. من مایلم که نصف سهم شما رو تو اون شرکت بخرم. و اگه اشتباه نکنم این که شما الآن اینجایین یعنی شما هم به پیشنهاد من علاقمندین.
مارش گفت: «آره، واقعاً علاقمندم. اما واقعاً تعجب هم کردم. شما آدم باهوشی به نظر می رسین. فکر می کنم قبل از اینکه این نامه رو واسم بنویسین در موردم تحقیق کردین.» با انگشت به روی پاکت نامه کوبید و ادامه داد: «حتماً می دونین که یخبندون زمستون گذشته تقریباً من رو ورشکست کرد.»
یورک چیزی نگفت ولی حالت چهره اش مارش را به ادامه صحبت تشویق می کرد.
- شرکت کشتیرانی رود تب. اسمش رو از روی رود تب(۳) برداشتم. یه رودیه نزدیک شهری که توش به دنیا اومدم. آخه من اهل گالِنام. البته تا حالا رو اون رود کار نکردم. شیش تا کشتی داشتم که همه شون بالای میسیسپی کار می کردن. از سنت لوییز به سنت پل، گهگاهی هم از همون رود تب و ایلینویز و میزوری رد می شدن. کارم گرفته بود. تقریباً سالی یکی دو تا کشتی جدید می خریدم. برنامه داشتم که برم تو خط اوهایو یا حتی نیواورلینز. اما تو ماه جولای پارسال کشتی مری کلارکم(۴) دیگ بخار ترکوند و آتیش گرفت. نزدیک دوبوگ غرق شد و چندصد نفر مردن. امسال زمستون هم که یخبندون وحشتناک بود. چهار تا از کشتی هام اینجا تو سنت لوییز بودن. نیکولاس پروت(۵)، دانلیت(۶)، سوییت فیور(۷)، و الیزابت ای(۸). الیزابت نو بود. همه ش چهار ماه از ساختش می گذشت. خیلی خوشگل بود. طولش تقریباً صد متر بود. دوازده تا دیگ بخار بزرگ داشت. از همه کشتی های این رود سریع تر بود. مایه افتخارم بود. دویست هزار دلار بالاش پول داده بودم. اما می ارزید.» گارسون سوپ را روی میز گذاشت. مارش قاشقی سوپ در دهانش گذاشت و اخم کرد. «داغه! آره، داشتم می گفتم. سنت لوییز جای خوبی واسه لنگر انداختن تو زمستونه. نه بدجور یخ می زنه، نه زیاد طول می کشه. اما امسال زمستون فرق می کرد. آره، آقا، یخبندونی شد! رودخونه لعنتی بدجوری یخ زد.» مارش دست بزرگش را دراز کرد. کف دستش به سمت بالا بود. آرام انگشتانش را به صورت مشت جمع کرد. «یه تخم مرغ بذار کف دستم تا بهت نشون بدم چه بلایی سرشون اومد. یخ یه کشتی رو خیلی راحت خورد می کنه. وقتی هم که خود یخ می شکنه، بدتر می شه. تیکه های بزرگ یخ رو سطح آب شناور می شن و همه چی رو می شکنن. زمستون که تموم شد، هر چهار تا کشتیم رو از دست داده بودم. یخ اونا رو ازم گرفت.»
یورک پرسید: «بیمه چی؟»
مارش یک قاشق سوپ را هورت کشید و سرش را تکان داد. گفت: «من اهل قمار نیستم آقای یورک. هیچوقت کشتی هام رو بیمه نکردم. به نظرم یه جور قماره. تازه با این تفاوت که داری علیه خودت شرط می بندی. من هر چی پول درمیاوردم باهاش کشتی جدید می خریدم.»
یورک به نشانه فهمیدن سرش را تکان داد و گفت: «پس الآن فقط یه کشتی براتون مونده.»
- آره، فقط یکی.
مارش سوپش را تمام و به گارسون اشاره کرد که غذای اصلی را بیاورد. ادامه داد: «آره، الی رینولدز(۹) یه کشتی تک توربینه(۱۰)ی صدوپنجاه تنی. چون خیلی بزرگ نیست، تو خط ایلینویز ازش استفاده می کردم. زمستون رو تو پئوریا بود و از یخبندون فرار کرد. تنها کشتی ای که واسم مونده همونه آقا، همه ی داراییم! مشکل اینه آقای یورک که الی رینولدز خیلی نمی ارزه. کلاً بیست وپنج هزار دلار هزینه ساختش شد. اونم تو سال پنجاه.»
یورک گفت: «یعنی هفت سال پیش. زمان زیادی نیست.»
مارش سرش را به نشانه مخالفت تکان داد و گفت: «هفت سال واسه یه کشتی زمان خیلی زیادیه. بیشتر کشتی ها معمولاً فقط چهار ـ پنج سال دووم میارن. رودخونه فرسوده شون می کنه. الی رینولدز خیلی خوش ساخته، ولی بازم چیز زیادی از عمرش نمونده.» مارش خوردن صدف ها را شروع کرد. تمام محتویات هر صدف را با یک قاشق فرو می داد و پشت سرش مقدار زیادی نوشیدنی می خورد. پس از آنکه تقریباً نیمی از صدف ها ناپدید شدند، ادامه داد: «واسه همین گیج شدم آقای یورک. شما می خواین نصف سهم شرکت من رو بخرین، اونم وقتی که فقط یه کشتی کوچیک و کهنه دارم. تو نامه تون یه قیمتی نوشته بودین که خیلی زیاد بود. شاید اون وقتی که شیش تا کشتی داشتم قیمت شرکتم اونقدر بود، ولی حالا نه.» یک صدف دیگر را خورد و افزود: «با الی رینولدز حتی تا ده سال دیگه هم پولتون برنمی گرده. نه می تونه بار آنچنانی حمل کنه، نه مسافرای زیادی سوارش می شن.»
مارش با دستمال دهانش را پاک کرد و به غریبه ی آن سوی میز نگاه کرد. غذا کمی حالش را جا آورده بود. اکنون بیشتر شبیه به خود سابقش بود و حس می کرد که کنترل اوضاع را در دست دارد. چشمان یورک قطعاً نافذ و گیرا بودند، ولی دلیلی برای ترسیدن وجود نداشت.
یورک گفت: «شما به پول من احتیاج دارین، کاپیتان. چرا دارین اینا رو بهم می گین؟ نمی ترسین برم دنبال یه شریک دیگه؟»
مارش گفت: «من از اون آدما نیستم. الآن سی ساله که دارم رو این رود کار می کنم، یورک. وقتی نوجوون بودم رفتم نیواورلینز و از اون موقع دارم رو انواع و اقسام کشتی ها کار می کنم. از جاشویی و ملوانی شروع کردم تا شدم ناخدا. تو این کار هر چی بگی بودم، اما دزد نیستم.»
یورک گفت: «یه آدم صادق.» لحنش جوری بود که مارش نمی توانست تشخیص دهد که مورد تمسخر قرار گرفته است یا نه. «خوشحالم که تصمیم گرفتین شرایط شرکتتون رو برام شرح بدین، کاپیتان. ولی خودم همه اینا رو می دونستم. به این ترتیب هنوزم سر پیشنهادم هستم.»
- چرا؟ فقط یه احمق حاضره پولش رو دور بریزه و تو هم به نظرم احمق نیستی.
پیش از آنکه یورک فرصت کند پاسخی بدهد، گارسون غذاها را روی میز گذاشت. مرغ ها خیلی خوب سرخ شده بودند، درست همانطور که مارش دوست داشت. به سرعت یک ران مرغ را کند و به نیش کشید. غذای یورک هم یک تکه استیک قرمز و آب دار بود. با وقار شروع به تکه تکه کردن استیکش کرد. به نظر مارش می رسید که یورک خیلی راحت گوشت را می برد. خودش همیشه در بریدن استیک مشکل داشت و همیشه در نهایت گوشت را سوراخ سوراخ می کرد. یورک چنگالش را مانند یک نجیب زاده در دست گرفته بود. هنگامی که کار بریدن استیک تمام شد، چاقو را در کنار بشقابش گذاشت و چنگال را به دست دیگرش داد. مارش به وضوح قدرت و وقار را در دست های کشیده یورک می دید و آن را تحسین می کرد. چرا در ابتدا تصور کرده بود که آن دست ها شبیه دست های یک دختر جوان است؟ سفید بودند ولی قدرت زیادی نیز در آن ها نهفته بود؛ درست مثل کلیدهای سفیدرنگ پیانوی بزرگی که در سالن کشتی کسوف(۱۱) دیده بود.
مارش گفت: «خب؟ جواب سوالم رو ندادی!»
جاشوا یورک برای لحظه ای مکث کرد. سرانجام گفت: «شما با من روراست بودین، کاپیتان مارش. نمی خوام اون جوری که اولش قصد داشتم، جواب صداقتتون رو با یه مشت دروغ بدم. اما حقیقت رو هم بهتون نمی گم. چیزهایی هست که نمی تونم بهتون بگم. چیزهایی که در واقع اصلاً برای شما مهم نیستن. بذارین من شرایطم رو بهتون بگم و ببینیم می تونیم به توافق برسیم یا نه. اگه به توافق نرسیم، همینجا خیلی دوستانه از هم جدا می شیم.»
مارش یک تکه از سینه ی مرغ دوم را کند و گفت: «بگو. گوش می کنم.»
یورک چنگالش را کنار گذاشت و نوک انگشتانش را به هم چسباند. گفت: «من به دلایل شخصی می خوام مالک یه کشتی باشم. می خوام در کمال آرامش و راحتی، روی این رود سفر کنم، نه به عنوان یه مسافر، بلکه به عنوان یه کاپیتان. من یه رویا دارم، یه هدف. دنبال یه سری از دوست ها و متحدهام هستم. دشمن هم دارم. دشمنای خیلی زیاد. جزئیاتش به شما ارتباط پیدا نمی کنه. اگه اصرار کنین و من رو تحت فشار بذارین، دروغ تحویلتون می دم. پس اصرار نکنین.» چشمانش برای لحظه ای حالتی خشن پیدا کردند. سپس لبخندی زد و خشونت چشمانش ناپدید شدند. «تنها چیزی که به شما مربوط می شه اینه که من می خوام یه کشتی داشته باشم، کاپیتان. همونطوری که می بینین، من ملوان نیستم. هیچی هم بیشتر از اون چیزی که تو کتابا خوندم در مورد کشتی و کشتیرانی و می سی سی پی نمی دونم. درنتیجه به یه شریک احتیاج دارم. یه کسی که با رودخونه و کشتیرانی آشنا باشه. یه کسی که بتونه کارهای روزمره ی کشتی رو انجام بده تا منم فرصت داشته باشم به کارهای خودم برسم.
«البته این شریک باید خصوصیت های دیگه ای هم داشته باشه. مثلاً تودار باشه. چون نمی خوام رفتارهام ـ که باید اعتراف کنم در بعضی موارد خاصن ـ نقل محفل ملوان های بندر بشه. باید قابل اعتماد باشه، چون من اختیار تمام امور رو به اون واگذار می کنم. باید شجاع باشه. نمی خوام با یه آدم ضعیف یا خرافاتی شریک بشم. شما خرافاتی هستین، کاپیتان؟»
- نه، نیستم. نه من به خرافات کاری دارم، نه اونا به من!
یورک لبخندی زد و گفت: «من یه آدم عمل گرا می خوام. کسی که سرش به کار خودش باشه و ازم سوال نپرسه. من به حریم خصوصیم خیلی اهمیت می دم. ممکنه بعضی وقت ها کارهام عجیب یا خودخواهانه یا حتی غیرمنطقی به نظر برسن، ولی نمی خوام کسی در موردشون باهام بحث کنه. متوجه هستین من چه جور شریکی لازم دارم؟»
مارش غرق در فکر دستی به ریشش کشید و گفت: «و اگه قبول کنم؟»
یورک پاسخ داد: «شریک می شیم. کارمندهاتون می تونن شرکت رو اداره کنن. خودتون با من میاین روی رود. من می شم کاپیتان. شما می تونین سکاندار، کاپیتان دوم یا هر چیز دیگه ای که دوست دارین باشین. در واقع هدایت کشتی با شماست. من هر از چند گاهی یه دستوری می دم، ولی ازتون می خوام که اون دستور بدون هیچ سوال و جوابی انجام بشه. من یه سری دوست دارم که همراهم سفر می کنن. به هر کدومشون یه کابین داده می شه، بدون اینکه هزینه ای ازشون دریافت بشه. من ممکنه به سِمت هایی منصوبشون کنم و یه سری مسئولیت ها رو به عهده شون بذارم. نباید به این تصمیم هام اعتراض بکنین. ممکنه تو طول مسیر دوستان دیگه ای رو هم سوار کنم. باید حضور اونا رو بپذیرین. اگه این شرایط رو قبول می کنین، می تونیم در کنار هم پولدار بشیم کاپیتان مارش، و در کمال رفاه با یه کشتی لوکس روی رودتون سفر کنیم.»
ابنر مارش خندید و گفت: «خب، شاید. اما این رود، مال من نیست آقای یورک. قرار هم نیست با الی رینولدز یه سفر لوکس داشته باشی. فکر کنم وقتی بیای روی عرشه بدجوری بخوره تو ذوقت. یه کشتی قراضه س با امکانات خیلی محدود. بیشتر مواقع هم خارجی ها دارن روی عرشه ش عربده می کشن. خودم دو سالی می شه که سوارش نشدم. الآن کاپیتانش یورگر(۱۲) پیره. اما آخرین باری که سوارش شدم بوی خیلی بدی می داد. اگه می خوای یه کشتی لوکس داشته باشی باید بری اکلیپس یا جان سیموندز رو بخری.»
جاشوا یورک جرعه ای نوشید و لبخند زد. گفت: «منم منظورم الی رینولدز نبود.»
- اما اون تنها کشتی ایه که من دارم.
یورک لیوانش را روی میز گذاشت و گفت: «اگه موافق باشین رستوران رو ترک کنیم. می تونیم بریم اتاق من و بیشتر در مورد این موضوع حرف بزنیم.»
مارش مخالفت نصفه ونیمه ای کرد. دسرهای رستوران هتل پلانترز فوق العاده بودند و او به هیچ عنوان دوست نداشت آن ها را از دست بدهد. با این حال اصرار یورک، مارش را متقاعد کرد.
اتاق یورک در واقع بهترین سوییت هتل بود که همیشه برای مهمانان متمولی که از نیواورلینز به آنجا می آمدند، رزرو می شد. یورک با دست به یک مبل راحت در اتاق پذیرایی اشاره کرد و با لحنی دستوری گفت: «بشینین.»
مارش بر روی مبل نشست. میزبان وارد اتاق دیگری شد و چند لحظه بعد با یک صندوق آهنی بازگشت. صندوق را بر روی میز گذاشت و مشغول باز کردن قفل شد. گفت: «بیاین اینجا.»
اما مارش حتی پیش از جمله او از جایش بلند شده و به سمت میز رفته بود. یورک در صندوق را باز کرد.
مارش گفت: «طلا!» دستش را دراز کرد و مشتی سکه برداشت. آرام آن ها را از میان انگشتانش رها کرد و محو برق طلایی رنگ سکه ها شد. یکی از سکه ها را برداشت و با دندان امتحان کرد. «طلای خالص!» سکه را دوباره درون صندوق انداخت.
یورک گفت: «ده هزار دلار. همه ش هم سکه طلای بیست دلاری. دو تا صندوق دیگه مثِ این هم دارم. به اضافه کلی سند اعتباری با مبالغ خیلی بیشتر از بانک های بزرگ لندن، فیلادلفیا و رم. اگه پیشنهاد من رو قبول کنین، کاپیتان مارش، می تونین یه کشتی دیگه بخرین. یه کشتی بزرگتر از الی رینولدز.» لبخندی زد و ادامه داد: «شایدم بهتره بگم که ما یه کشتی دیگه می خریم.»
مارش قصد داشت پیشنهاد یورک را رد کند. به پول پیشنهاد شده احتیاج داشت، خیلی هم احتیاج داشت، ولی او مرد شکاکی بود و هیچ علاقه ای به رمز و راز و مخفی کاری نداشت. یورک هم که از او اعتماد کورکورانه خواسته بود! پیشنهاد زیادی خوب بود و مارش اطمینان داشت که یک جای کار می لنگد. با این اوصاف به این نتیجه رسیده بود که احمقانه ترین کار ممکن پذیرفتن آن پیشنهاد است. اما اکنون که به درخشش سکه های طلا خیره شده بود، احساس می کرد اراده اش سست شده است. آرام پرسید: «گفتی یه کشتی جدید؟»
- بله، تازه مبلغ خرید کشتی رو خودم شخصاً پرداخت می کنم و هیچ ربطی به اون مبلغی که برای خرید نصف سهام شرکتتون پیشنهاد دادم، نداره.»
مارش پرسید: «چقدر...» لب هایش خشک شده بودند. با زبان آن ها را تر کرد و ادامه داد: «چقدر حاضری واسه ساخت کشتی جدید بدی، آقای یورک؟»
یورک پرسید: «چقدر لازمه؟»
مارش مشتی دیگر سکه برداشت و آرام از میان انگشت هایش رها کرد. همچنان چشم به درخشش طلایی سکه ها دوخته بود. گفت: «نباید اینقدر پول رو با خودت این ور اون ور ببری، یورک. عوضی هایی هستن که حاضرن به خاطر یکی از این سکه ها بکشنت.»
یورک گفت: «من می تونم از خودم دفاع کنم، کاپیتان.»
مارش به چشم های یورک نگاه کرد. ناگهان احساس سرمایی وجودش را فراگرفت. دلش به حال دزدی که اقدام به سرقت سکه های یورک می کرد، می سوخت.
- می خوای بریم یه کم قدم بزنیم؟ سمت اسکله؟
- هنوز جواب من رو ندادین، کاپیتان.
- می دم. ولی اول باید باهام بیای. می خوام یه چیزی نشونت بدم.
- باشه.
یورک در صندوق را بست و تلالو طلایی خاموش شد. ناگهان سوییت کوچک تر و تاریک تر به نظر می رسید.
هوای شب خنک و مرطوب بود. صدای پای چکمه هایشان در سکوت خیابان های خلوت شهر، طنین می انداخت. یورک با وقاری مثال زدنی گام برمی داشت و مارش با همان اقتداری که از یک کاپیتان انتظار می رود. یورک یک کت گشاد ـ که بی شباهت به شنل نبود ـ بر تن داشت و کلاهی بزرگ روی سرش گذاشته بود که قسمت بیشتر صورتش را در سایه قرار می داد. هلال ماه جلوه ای نقره فام به همه چیز بخشیده بود. مارش با اخم به کوچه های تاریک و باریک نگاه می کرد. سعی داشت چهره ای خشن به خود بگیرد تا هیچ دزدی جرات حمله به آن ها را پیدا نکند.
اسکله پر از کشتی بود. حداقل چهل کشتی در لنگرگاه پهلو گرفته بودند. ستون های بلند محموله ها، سایه های تیره ای بر روی زمین پهن کرده بودند. حتی در آن وقت شب هم اسکله خالی از جنب و جوش نبود و تعدادی کارگر به صندوق ها تکیه داده و مشغول دست به دست کردن بطری ها و یا کشیدن پیپ بودند. هنوز پنجره کابین های تعداد زیادی از کشتی ها روشن بود. از دودکش کشتی وینادوت دود به هوا بلند می شد. مردی بر فراز عرشه یک کشتی بزرگ به آن ها نگاه می کرد. ابنر مارش، یورک را به سمت دیگر اسکه هدایت کرد. دودکش های بلند کشتی های بزرگ مانند درختانی با شاخ و برگ انبوه، ستاره ها را از نظر پنهان می کردند.
سرانجام در مقابل یک کشتی دوتوربینه(۱۳)ی باشکوه متوقف شد. ستون های بلند محموله ها بر روی عرشه کشتی خودنمایی می کردند. حتی در تاریکی شب هم عظمتش غیرقابل انکار بود. هیچ کشتی دیگری به بزرگی و شکوه آن در بندر دیده نمی شد.
جاش یورک با لحنی آمیخته با احترام گفت: «زیباست.»
مارش بعدها به این نتیجه رسید که تمام تصمیمات در همان لحظه گرفته شدند.
مارش گفت: «اسمش کسوفه. اسمش رو اونجا رو بدنه ش نوشته. می تونی بخونیش؟»
- خیلی خوب. بینایی من تو شب فوق العاده س. این باید یه کشتی ویژه باشه، درسته؟
مارش گفت: «معلومه که ویژه س. کسوفه. تمام ملوانای لعنتی این رود می شناسنش. الآن دیگه یه کم کهنه شده. سال پنجاه ودو ساختنش. یعنی الآن پنج سالشه. اما هنوزم باشکوهه. می گن ساختش سیصدوهفتادوپنج هزار تا آب خورده. به نظر من که می ارزه. این رودخونه تا حالا هیچ کشتی ای بزرگتر و قشنگتر و خارق العاده تر از این کشتی به خودش ندیده. من خودم سوارش شدم. می دونم.» با دست به طول کشتی اشاره کرد و ادامه داد: «صدودوازده متر در دوازده ونیم متر. سالن اصلیش فقط صد متر طولشه. یه چیزیه که باید ببینی. یه طرفش یه مجسمه طلا از هنری کلِی(۱۴) گذاشتن و یه طرف دیگه مجسمه اندی جکسون(۱۵). اونقدر کریستال و نقره جات و نقاشی های رنگ روغن از در و دیوارش آویزونه که حتی هتل پلاتزر هم نمی تونه باهاش رقابت کنه. غذاش حرف نداره. آینه ها رو بگو... همه جاش آینه کاری شده. تازه همه ی اینا در مقابل سرعتش هیچه!
«فقط پونزده تا دیگ بخار داره. وقتی کاپیتان استارجن(۱۶) از تمام قدرتش استفاده می کنه هیچ کشتی ای تو این رود نمی تونه به پاش برسه. تو مسیر بالای رود راحت سی کیلومتر تو ساعت می ره. سال پنجاه وسه تو مسیر نیواورلینز به لوییزویل رکورد زد. رکودش رو حفظم. چهار روز و نه ساعت و سی دقیقه. پنجاه دقیقه زودتر از ای. ال. شورتول لعنتی رسید. با اینکه خود شورتول هم خیلی سریعه ها!» به سمت یورک برگشت و ادامه داد: «امیدوار بودم یه روزی الیزابت بتونه کسوف رو شکست بده؛ یا رکوردش رو بشکنه یا تو کورس ازش جلو بزنه. ولی الآن خوب می دونم که نمی تونست. فقط خودم رو گول می زدم و بی خودی دلم رو خوش کرده بودم. من پول کافی واسه ساختن کشتی ای که بتونه کسوف رو شکست بده نداشتم.
«اگه اون پول رو بهم بدی، آقای یورک، یه شریک واسه خودت جور کردی. جواب من اینه. نصف سهام شرکت رود تب رو می خوای با یه شریکی که سرش به کار خودش باشه و ازت هیچ سوالی نپرسه؟ قبوله. فقط باید پول ساخت یه همچین کشتی ای رو بهم بدی.»
جاشوا یورک در سکوت به کشتی غول پیکر خیره شد. پس از چند لحظه به سمت ابنر مارش برگشت. لبخندی بر لبانش و برقی در چشمانش دیده می شد. تنها کلامی که بر زبان آورد این بود: «قبوله.»
دستش را به سمت مارش دراز کرد.
مارش لبخند بزرگی زد و دندان های نامرتبش را نشان داد. دست ظریف یورک را در دست گرفت و فشار داد. با صدای بلندی گفت: «پس منم قبوله.» تمام نیرویش را در دستش جمع کرده بود و فشار می داد. همیشه در قراردادهای کاری همین کار را می کرد؛ گویی می خواست اراده و شهامت طرف مقابلش را به بوته آزمایش بگذارد. همیشه آنقدر فشار می داد تا درد را در چشمان طرف مقابلش ببیند.
اما چشم های یورک تغییری نکرد. او هم در مقابل با نیرویی که از چنان دست ظریفی انتظار نمی رفت، دست مارش را فشرد. آنقدر محکم فشار می داد که مارش احساس می کرد هر لحظه ممکن است دستش خرد شود. مارش به زحمت آب دهانش را فرو داد و سعی کرد فریاد نکشد.
سرانجام یورک دست مارش را رها کرد. ضربه ای به پشت شریک جدیدش زد و گفت: «بیاین بریم. باید برنامه ریزی کنیم.»

نظرات کاربران درباره کتاب رويای تب‌آلود

این رمان از اولین آثار مارتین هست و به اندازه نغمه آتش و یخ و ضمائمش پیچیده و پرکشش نیست، اما از رمان های برگزیده ژانر خون آشامی است و داستان خوب و ایده های جالبی دارد. امتیاز من ۷ از ۱۰.
در 1 سال پیش توسط فاطمه موسوی
از قشنگ ترین داستان های خوناشامیه
در 3 سال پیش توسط Nargues
اگه یک کتاب باشه که بخوام بینهایت ازش تعریف کنم رویای تب آلوده...زندگی منه این. فضاسازی درحد یه فیلم پرخرج هالیووده حتما بخونید...
در 2 سال پیش توسط h.h...mgh
کتابش جالب بود، کتابهای مارتین شاهکارن!
در 3 سال پیش توسط baw...eyr
این کتاب واقعا عالیه حتما مطالعه کنید👌👌👌
در 1 سال پیش توسط محمد نقی موگوئی
رمان فوق العاده ای، ٣٥ سال پیش نوشته شده ولی واسه همه نسل ها جذابه
در 1 سال پیش توسط fna...i93
عالیههه اول اینکه جزو سه کتاب برتر خون اشامی دنیاست دوم این که بسیار خوش قلم و روونه و سوم اینکه اگه مثل من از ژانر خوشتون میاد باید بگم عالیییه
در 2 سال پیش توسط Nargues
کتابش عالیه با اینکه فضای داستان تاریک و خشنه ولی پایان خوبی داره
در 2 سال پیش توسط ara...old
عالیییی واقعا قلم مارتین قشنگه و جزو سه تا از بهترین کتابای خون اشامی شناخته شده کاشکی فیدبو مصاحبه با خون اشام رو هم بذاری
در 3 سال پیش توسط Nargues
این اگه نگم بهترین قطعا یکی از بهترین کتابهایی که تا بحال خوندم شاهکار جرج مارتین
در 1 سال پیش توسط Sohrab Fs