فیدیبو نماینده قانونی انتشارات برکه خورشید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کنج بهشت

کتاب کنج بهشت

نسخه الکترونیک کتاب کنج بهشت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب کنج بهشت

ساکت روی صندلی‌های انتظار نشستم. چمدان و ساک سفرم را جلوی پایم گذاشته بودم و هرچه می‌دیدم با ولع می‌بلعیدم. هنوز باورم نمی‌شد موفق شده‌ام و گیرم با وکالتی قانونی و برای فروش خانه توانسته بودم برگردم. به آدمهایی که می­آمدند و می­رفتند زل زدم دلم می‌خواست بفهمم به چی فکر می‌کنند؟ مثل من از برگشتن خوشحالند یا ناراحت؟ کار دارند یا برای گذراندن تعطیلات آمده‌اند؟ هرچه که بود همه شان از پرواز طولانی خسته و بی‌حوصله بودند...

ادامه...

بخشی از کتاب کنج بهشت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

ساکت روی صندلی های انتظار نشستم. چمدان و ساک سفرم را جلوی پایم گذاشته بودم و هرچه می دیدم با ولع می بلعیدم. هنوز باورم نمی شد موفق شده ام و گیرم با وکالتی قانونی و برای فروش خانه توانسته بودم برگردم. به آدمهایی که می­آمدند و می­رفتند زل زدم دلم می خواست بفهمم به چی فکر می کنند؟ مثل من از برگشتن خوشحالند یا ناراحت؟ کار دارند یا برای گذراندن تعطیلات آمده اند؟ هرچه که بود همه شان از پرواز طولانی خسته و بی حوصله بودند... در صف طولانی جلوی در ایستاده بودند تا بارهایشان با برچسب های چسبیده در پاسپورتشان کنترل شود. بچه ها یا خواب بودند یا نق نق می کردند. طفلک بچه ها... گاهی هیچ نقشی در تصمیمات والدینشان نداشتند.
شهلا با بغضی که فقط من می دانستم ساختگی است ناخن روی عکس کشید: زندگی رو شیدا و امثال اون دارن نه ما!...
بابا ظاهرا روزنامه می خواند. به سختی سعی می کرد ُدم به تله شهلا ندهد.
- خونه درندشت... استخر... هوای پاک و تغذیه خوب... نه استرسی، نه دعوا و مرافعه و قانونهای من درآری...
بابا به زور گفت: در عوض باید کلی جون بکنن تا بتونن زندگی کنن. هم زنها هم مردا... نه مثل شما که دست به سیاه و سفید نمی زنی و فقط خرج می کنی.
شهلا بق کرد: اینم از صدقه سر توست. نذاشتی برم سرکار...
بابا پوزخند زد: کدوم کار؟؟
شهلا مثل تمام وقت هایی که ادامه بحث به نفعش نبود حرف را عوض کرد: پریشب شیدا زنگ زده بود، تو نبودی... می­گفت الان پرونده های سرمایه گذاری بشمار سه درست میشه و نهایتا یک سال بعد اون وری...

کسی اسمم را صدا زد. برگشتم به طرف صدا، مهرداد بود همانطور که آخرین بار دیده بودمش. گذر زمان جلوی موهایش را کم پشت تر کرده و زیر چشمهایش را گود انداخته بود. عمو هم همراهش بود. پیدا بود از خواب پریده و دنبالم آمده، چشمانش سرخ و ورم کرده و پوستش شل و آویزان مانده بود. در آغوشم کشید و صورتم را بوسید:
- چطوری عمو جون؟ خوش اومدی...
شباهت کمی به بابا داشت اما بوی مهربانی او را می­داد. لبخند زدم و گفتم دلم برایش تنگ شده است.
مهرداد دسته چمدان را گرفت و ساک را دور دستش انداخت:
- خیلی وقته نشستی؟
- نه...
- چیز دیگه ای نمونده؟
- نه...
ساختمان فرودگاه از بیرون چیز بی قواره ای بود در یک بیابان درندشت... هوا می رفت که روشن شود. صدای تک و توک پرنده هایی که آن حوالی آشیان داشتند در فضا می پیچید. نفس عمیقی کشیدم چقدر این صحنه را در ذهنم ترسیم کرده بودم؟ شاید هر شب قبل از خواب یا هر صبح وقت بیداری... مهرداد با آن قد بلند و هیکل لاغر، شلنگ تخته انداز همراه عمو جلو می رفت و من پشت سرش همه چیز را با اشتیاق یک نابینای تازه بینا شده تماشا می کردم. سوار ماشین که شدیم باز قلبم از اشتیاق روبرو شدن با خانه لرزید. باید صبورانه چند ساعتی را در خانه عمو تحمل می کردم باید در اولین فرصت با بی بی حرف می زدم و می گفتم قرار است با من زندگی کند. می گفتم بی آنکه از برنامه زندگی اش با خبر باشم قول داده ام که با من در آن خانه بماند. مطمئن بودم اگر بداند ماندنش مجوز ماندن من است، می ماند. قلب بزرگش طاقت رنجیدن کسی را نداشت. مهرداد سکوت را شکست: بقیه چطورن؟ چرا تنها؟
می خواستم بگویم تنهایی خیلی بهتره گاهی اما جواب دادم: بابا که مرخصی نداشت. شهلا هم که اصلاً دوست نداره بیاد، پوپک هم دانشگاه داشت...
- شانس آوردین عمو از طریق سرمایه گذاری اقدام کرد وگرنه حالا حالاها کارتون درست نمی شد.
فکر کردم شاید هم بد شانسی آوردیم. مهرداد بوقی برای راننده ای که بی هوا سبقت گرفته بود زد و گفت: راحت شدید والا... بیا اینم مردم با فرهنگ ِما!دیگه رانندگی چیه؟ اینم بلد نیستن...
بعد یادش آمد داشته از شانس بزرگ ما حرف می زده و دوباره پی حرفش را گرفت:
- بابای ما که اصلاً اهل ریسک کردن و دل کندن از این لونه موش نیست. مامان هم چسبیده به دو تا فامیل ِعتیقه، مهرشاد هم که رفت پی ِ زندگی خودش!من بدبخت هم هر دری که می زنم قفله...
عمو تشر زد: آقا من دلم نمی خواد برم غربت... هرچی هستم و نیستم تو مملکت خودمم. دار و ندارم رو حراج کنم و بدم دست یه مشت کلاش برم اون ور که چی؟ بیکار و بی پول تیک تیک بلرزم؟ تو هم مثل میلیونها نفر جوون دیگه. عرضه داری بفرما!
زیر لب گفتم: حالا اون ور هم خبری نیست.
مهرداد پوزخند زد: بعله دیگه، هرکی برمیگرده برای دلداری ماهایی که موندیم از همین حرفهای دل خوش کنک تحویل می ده. فقط موندم اگه خبری نیست چرا هرکی می ره دیگه پشت سرش رو هم نگاه نمی کنه؟
- می­بینی که من برگشتم...
وارد بزرگراه خلوتی شد و نیشخند زد: آره برگشتی که خونه رو پول کنی و دِبرو که رفتی.
ساکت ماندم با اینکه کلی حرف داشتم که از واقعیت آنجا بزنم اما او هم مثل خیلی های دیگر دلش می خواست برود و برای همین هرچه می گفتم جوابی در آستین داشت تا مبادا خودش پشیمان شود. ساده دلانه فکر می کرد رفتن، جواب تمام ناکامی ها و سرخوردگی هایش خواهد بود. مثل شهلا...
- هوا نیست که مخلوط گازای سمیه!این همه سرطان مال چیه؟ همین هوا... سبزی و میوه پراز کود شیمیایی... آب پر از نیترات و هزار اّت و آشغال دیگه...
- شیدا می گه تمام لباس فروشی ها نزدیک کریسمس حراج می ذارن... حراج واقعی ها نه مثل مغازه دارای ما که هرچی بنجل دارن میذارن برا حراج... مارک های خوب و مشهور...
- همه اینجا بی اعصاب و پرخاشگر شدن... تا حرف می زنی می خوان درسته قورتت بدن برعکس اون ور... شیدا می گه انقدر خونسرد و دل گنده ان که نگو. پیرزن و پیرمردا همه میان ورزش صبحگاهی، جوونا شاد و پر انرژی... نه مثل اینجا همه بداخلاق و اخمو و افسرده!
- اونجا پول آدم جمع میشه خونه می خری از دم قسط... بهترین و مدل بالاترین ماشین از دم قسط نه مثل اینجا که تمام عمر باید پس انداز کنی بلکه بتونی یه چهل متری بخری و یه پراید قراضه زیر پات بندازی...
انگار که واقعاً خانه چهل متری و پراید داشتن را تجربه کرده باشد!

رسیدیم جلوی خانه عمو، مهرداد ماشین را نگه داشت: شما برید بالا من برم نون بخرم بیام.
معذب جلوی آپارتمان پنج طبقه پا به پا شدم. مبادا آذرجون خواب باشد؟ بوی شکوفه های سیب در هوا موج می زد. حیاط خانه عمو سرسبز و شاداب، کش و قوس های بهاری می رفت عمو با کلید در را باز کرد و خودش کنار رفت:
- خوش اومدی ماهک جون... برو تو.
ساعتی بعد صبحانه خورده و دوش گرفته روی تخت قدیمی مهرشاد که حالا اتاقش به اتاق مهمان تبدیل شده بود دراز کشیده و فکر می کردم اول چه کار کنم. آذر جون با مهربانی صورتم را بوسیده بود و ازم پرسیده بود برای ناهار چی دوست دارم؟ عمو اسماعیل هم با روی باز استقبالم کرده و دنبالم تا فرودگاه آمده بود. اما من دلتنگ خانه ی خودمان بودم. نمی شد به آن سرعت به آنجا بروم باید اول بی بی را راضی می کردم. می دانستم خانه کوچکی اجاره کرده و مجید پسرش کمکش کرده تا پول رهن خانه اش جور شود بابا هم کمکش کرده بود. از داشتن یک چاردیواری پنجاه متری در دلش قند آب می شد. دوست نداشت سر بار دختر و پسرش باشد. فکر کردم بعد از عمری زحمت کشیدن در خانه مردم هنوز نتوانسته بود یک خانه نقلی برای خودش بخرد.
موبایلم را از جیب کوچک کیفم بیرون آوردم و دنبال شماره مرجان گشتم. خط موبایلم تنها چیزی بود که زورم رسیده بود نگهش دارم و شهلا نتوانسته بود بفروشدش... ماه آخر خانه مان مثل بازارشام شده بود شلوغ و درهم برهم و پر رفت و آمد... غریبه هایی که می آمدند تا وسایل حراجی را ببینند و با چرب زبانی و هزار اداواصول تخفیف بگیرند و غنیمتی به چنگ آورند. البته که شهلا هرچه در توان داشت کرد تا بابا خانه را هم بفروشد اما بابا مقاومت کرد.
- زن انقدر عجله نکن از کجا معلوم بریم اونجا و موندگار بشیم؟ شاید خوشمون نیامد، چه می دونم نتونستیم بمونیم و خواستیم برگردیم... این خونه حیفه! تو بهترین محل، زمین دونبش، نقشه بی نظیر... چه اصراری داری مفت از دستش بدیم؟
شهلا اخم می کرد و لبهای برجسته از ژلش را غنچه می کرد:
- دیگه نمی خوام هیچی منو به این خراب شده برگردونه... می خوام دل بکنم از این جا... هیچ وقت هم پشت سرم رو نگاه نکنم.
- خوب تو برنگرد... ولی من از همین الان دارم می گم اگه نتونم بمونم بر می گردم!
آه کشیدم. پس چطور پنج سال دوام آورده بود؟ می­دیدم که چقدر از کارش ناراضی است. مجبور شده بود شرکتی ثبت کند که جان می کند نشان دهد فعال است تا شرط مهاجرت را بردارند و اقامتمان را بدهند... لاغر شده بود، موهایش که وقت رفتن بیشتر سیاه بود تا سفید، حالا بیشتر سفید بود تا سیاه اما مانده بود. شاید بخاطر شهلا و پوپک... شاید برای اینکه به قول خودش اینجا دیگر شغلی نداشت. کارگاه ها را فروخته بود، آن همه زحمت شبانه روزی را تبدیل به یک مشت دلار کرده و به دست وکیل مکار و طماعی داده بود تا ما را به آن سوی آبها ببرد!
به نامهای درون لیست موبایلم نگاه کردم روی هرکدام مکث می کردم تا یادم بیاید سارا کیست؟ و کدام رومینا؟ خانم عدلی معلم خصوصی زبانم که وقتی می خندید اشک از چشمانش راه می افتاد و آقای فرهودی که قرار بود برای آموزش دف به خانه مان بیاید اما شهلا نگذاشت.
- صداش میگرن منو تشدید می کنه. این همه ساز مدرن و امروزی... پیانو افتاده اون گوشه داره خاک می خوره... گیتار...
پافشاری کرده بود: هرچی جز دف!
به اسم مرجان رسیدم. دختر بی بی؛خودش موبایل نداشت هروقت اصرار می کردم یک خط بخرد می خندید: مادر من بلد نیستم با این چیزا کار کنم. بعدش هم این برای کسایی مثل آقای مهندس خوبه که یه سر داره و هزار سودا، نه من که سرم رو بزنن تهم رو بزنن، خونه ام!
دکمه تماس را فشردم و منتظر ماندم صدایی اطلاع داد که دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می باشد. ای کاش مرجان یادش بیفتد و موبایلش را روشن کند. شاید هم شارژش تمام شده بی آنکه مرجان بفهمد. کاش تلفن خانه بی بی را هم در موبایلم ذخیره می کردم. چشمانم از بی خوابی می سوخت، پرواز طولانی بدنم را کوفته کرده بود انگار کسی مشت و لگدم زده باشد!خوابم می آمد اما ذهنم مثل کندوی زنبور ها پر از ویزویز و جنب و جوش بود. اینکه چه کنم و از کجا شروع کنم. چشم هایم را محکم روی هم فشار دادم و سعی کردم به چیزی فکر نکنم.

فصل دوم

با حواس پرتی به نوار نقاله خیره ماندم بلکه چمدانم را پیدا کنم و زودتر بیرون بروم اما هرچه کوله پشتی و ساک و چمدان از جلوی چشمم رد می شد مال من نبود. مثل زندگی این سالهایم که انگار مالک هیچ چیزش نبوده ام. اعصابم ناراحت بود. از وقتی حسین تلفن زد و من من کنان کمک خواست. از آشفتگی نادیا و دیوانگی بردیا تعریف کرد و بازبان بی زبانی خواست برگردم تا بلکه من کاری از پیش ببرم. چطور مرخصی گرفتم. کلیدهای خانه را به پیِر دادم و سپردم به هزینه های آپارتمان برسد تا من برگردم. به این فکر کردم که کی دنبالم آمده است. باید منتظر دیدن چه کسانی باشم اصلاً در این موقعیت یادشان مانده که من رسیده ام یا در حال و هوای گرفته خودشان دنبال راه حل می گردند؟ دست و پایم خشک شده بود با اینکه بیشتر طول پرواز را خوابیده بودم. نیم نگاهی به شیشه قدی سالن انداختم بلکه کسی از آن پشت به چشمم آشنا بیاید. از دور چمدان سرمه ای رنگم تلو تلو خوران پیش می آمد چهار چشمی می پاییدمش تا مبادا گمش کنم اما قبل از آن که دستم به دسته اش برسد کسی پشت شانه ام زد؛ برگشتم پسر جوان قد بلندی با نیش باز و چشمهای باهوش نگاهم می کرد. سلام کرد و من در ذهنم کلنجار رفتم که کیست؟ هزار بدو بیراه نثار خودم کردم که عکس ها را با دقت ندیده بودم تا حالا بتوانم جلوی این دو چشم کنجکاو و خوشحال سربلند بیرون بیایم. برای آن که خیلی هم خرابکاری نکرده باشم گفتم: سلام به روی ماهت، چطوری آمدی تو؟
زیر چشمی به چمدانم که یک دور چرخیده و باز داشت نزدیکم می شد نگاه کردم. خندید: مخ یارو دم دری رو زدم.
نفهمیدم یعنی چه اما چمدان باز به من رسیده بود و وقت نداشتم ادبیات جدید را بررسی کنم. دست دراز کردم و چمدان را کشیدم به سمت خودم. تند تند اطلاعاتم را در ذهنم پس و پیش کردم. پسر نادیاست یا بردیا؟ چمدان را کمکم روی چرخ دستی گذاشت و پرسید: چیز دیگه ای هم هست دایی؟
بینگو!پسر نادیاست... هومن، چه بزرگ شده، قدش از من بلندتر است؛هیکل ورزیده ای دارد و موهای بلند، دست انداختم دور کمرش:
- روبوسی نکردیم پدرسوخته!
خندید و دو طرف صورتم را بوسید: فکر کردم طلبه نیستی دایی...
- تنها آمدی یا مامانت اینا هم هستن؟
- تنها آمدم. اگه فک و فامیل هم بار می زدم که الان باید با تاکسی می رفتی دایی... در ضمن حال همه الان تو قوطیه و مجلس کی بود کی بود من نبودم برپاست. نترسید الان شما رو هم می برم، دور هم حالگیری صفایی داره.
خیلی متوجه منظورش نمی شدم. کوله پشتی کوچکم را برداشتم و گفتم: پس بریم.
دیدن آدمها، ساختمان بزرگ و مدرن فرودگاه، حتی تاکسی های مدل بالا برایم جالب بود. تهران چه عوض شده... هومن با موبایل حرف می زد و رانندگی هم می کرد کاری که در فرانسه ۱۳۵یورو جریمه داشت و یک پوئن منفی! حرف زدن حین رانندگی برای اینکه به مادرش بگوید دایی را مثل یک محموله پستی پیدا کرده و دارد می آوردش... اضطراب داشتم، ده سال بود که هیچکدامشان را ندیده بودم. ده سال!... یک عمر نبود اما برای تغییر یافتن کافی بود. من تغییر کرده بودم خودم می دانستم حتماً آنها هم. مثل همین بزرگراه های عریض و طویل که هومن بی توجه به تابلوهای سرعت مجاز در آن پرواز می کرد و لایی می کشید. ماشین ها هم عوض شده بودند. وقتی می رفتم پراید برای خودش ماشین مدل بالایی محسوب می شد و هنوز پیکان ها در صدر جدول ماشین ها بودند. حالا پر بود از بنز و بی ام دبلیو و تویوتا... هومن نگاهم کرد: دایی نکنه شما هم فکر کردی ملت باید شتر سوار باشن؟
بعد روی فرمان کوبید: به این لکنتی نگاه نکن همه الان یه چیز درست و حسابی دارن، قربون لیزینگ...
نمی دانستم لیزینگ چیست اما نپرسیدم. حوصله کلمات عجیب و غریب هومن را نداشتم. دست برد و صدای موزیک را بلند کرد. صدای پسری که رپ می خواند ماشین را پر کرد. جمله هایش مثل حرفهای هومن نامفهوم بود فقط چندتایی فحش میان کلمات نجویده اش تشخیص دادم، خوب شکر خدا از غافله عقب نمانده بودیم. هومن حالا خودش هم با طرف می خواند و سرش را مثل آونگ تکان تکان می داد. سربالایی ولنجک را دیگر تشخیص دادم، نفس عمیقی از سر آسودگی کشیدم و فکر کردم مادر اگر بداند آمده ام چه می کند؟ لابد الان با سینی اسفند و قرآنش کنار در می ایستاد و چشمهایش از شادی می درخشید. هومن که جلوی در نگه داشت در پارکینگ چشمک زنان باز شد و نادیا را دیدم که دوان دوان جلوی در رسید. در را باز کرد و دستم را گرفت: الهی فدات بشم داداش، قربونت برم.
هومن پوزخند زدو زیر لب گفت: شروع شد تا فردا پاره می شی دایی...
نادیا را بغل کردم صورتش بی رنگ و مات بود. هنوز فرصت نکرده بودم حرفی بزنم که بردیا و حسین هم سر رسیدند. از بغل این به آغوش دیگری، بردیا را با دقت نگاه کردم. برادر کوچکترم که بزرگتر به نظر می رسد. شاید مال ته ریش سفیدش بود، شاید هم موهای کم پشت و خلوت شده اش؟ چشم هایش سرخ بود و خنده اش عصبی. حال زن و بچه اش را پرسیدم که حسین دستم را کشید:
- داداش بریم تو... اینجا چرا؟
وارد خانه که شدم دختری جوان و کشیده جلو دوید: دایی جون...
هاله بود! چه بزرگ و خانم شده بود، صورت زیبایش جوانی های نادیا بود. بوسیدمش و با خستگی روی مبل های شیک خانه ی نادیا نشستم و فکر کردم هیچ چیزی باعث نمی شود نادیا دست از وسواسش بردارد. خانه اش اول صبحی می درخشید برعکس خانه ی من که هیچ ساعتی نمی شد راحت چیزی پیدا کرد. برایم چای و باقلوا آورد و در چشم بهم زدنی میز کوچک جلویم پرشد از شیرینی و آجیل و میوه... فقط چای خوردم آن هم تلخ، بعد به تک تکشان نگاه کردم که دور و برم روی مبل ها ماتم گرفته بودند.
- خوب؟
نادیا یک دستمال از جعبه خاتم کاری شده بیرون کشید: این دلم مثل سیر و سرکه می جوشه...
بردیا صورتش را با نفرت جمع کرد: بس کن ننه من غریبم!... هربار روضه می خونی خودت هم باورت می شه و گریه می کنی؟
نادیا براق شد: ببخشید که بنده مثل شما بی خیال و دل گنده نیستم.
حسین پوزخند زد و نادیا چشم غره رفت. حوصله اداهایشان را نداشتم. با جدیت گفتم:
- می شه بدون دعوا و مرافعه بگید چی شده؟
هومن که تازه از اتاقش بیرون آمده بود با خنده گفت: خلاصه اش مادر جون جیم زده...
بردیا چنگ در موهایش برد، حسین به سقف نگاه کرد و نادیا در دستمال درون دستش فین فین...
مثل بازجوها سوالاتی که در پرواز به ذهنم رسیده پرسیدم:
- آخرین بار خونه کدومتون بود؟
نادیا نالید: خونه ی مابود. صبح رفتم بهش سر زدم خواب بود. هاله دانشگاه داشت، هومن هم خوابیده بود تو اتاق خودش... منم وقت آرایشگاه داشتم براش وسایل صبحونه روی میز چیدم و رفتم. وقتی برگشتم هومن نبود هاله هم تازه رسیده بود... مادر هم نبود. موبایلش هم جا گذاشته بود رو پاتختی...
هق هق کنان ادامه داد: اول فکر کردم رفته سرکوچه... یه فضای سبز سرکوچه است که گاهی می رفت اونجا با یکی دونفر از هم سن و سالاش گپ می زد...
حسین لب گزید، نادیا باز اخم کرد و هومن لبخند زد: البته هروقت می رفت مامان حال گیری می کردها...
نادیا توپید: تو حرف نزن!
بردیا مثل بشکه ای پرباروت که منتظر یک جرقه باشد منفجر شد: اتفاقاً تو یکی حرف نزن. دل مامان رو خون کردی با اون اخلاق گندت...
نادیا عصبی خندید: من؟!روت می شه این حرف رو بزنی اون هم با اخلاق گل مرغی رویا خانوم؟!
بردیا نعره زد: رویا هم گُه خورده...
حسین نیم خیز شد: ای بابا صلوات بفرستین، این حرفا چیه؟
نادیا مثل طوطی تکرار کرد: تو حرف نزن...
هومن قهقهه زد: نوبتی حرف نزنین!
دوباره بردیا داد کشید: کون همه تون گُهیه...
نادیا هم جیغ کشید: اول از همه تو...
بی طاقت و بلندتر از هردویشان فریاد کشیدم: بسه!چرا مثل سگ و گربه به پروپای هم می پیچید؟ بجای اینکه دنبال مادر باشید بهم چنگ و دندون نشون می دید؟
حسین تلخ خندید: پس فکر کردی چرا ازت خواستم بیایی آریا جون؟ این خواهر و برادر پدر منو درآوردن. این سه چهار روزه بجای یه کار درست و حسابی افتادن به جون هم...
بردیا زیر لب چیزی گفت که نفهمیدم اما نادیا تند تند جواب داد: کار درست و حسابی؟ دیگه باید چه کار می کردم؟ به پلیس گفتم، عکس و مشخصات مامان رو دادم پلیس، تمام بیمارستانها رو گشتم... تو چه کار کردی؟ همین بردیا خان که الان داره همه رو جر میده چه کار کرده؟
حسین عصبانی شد: مگه تو می ذاری من کاری کنم؟
بعد رو به من کرد: می گم به فامیل زنگ بزنیم پرس و جو، نمی ذاره. می­گه زشته!می گم عکسش رو تو روزنامه ها چاپ کنیم باز نمی ذاره می گه آبرومون می ره...
نادیا جیغ جیغ کرد: پس چی که نمی ذارم. دوره بیفتم تو فامیل بگم مادرمون رو گم کردیم تا به ریشمون بخندن؟ اگه خونه فامیل رفته بود یه زنگی به ما می زد.
پرسیدم: عکسش روچرا به روزنامه ندادین؟
نادیا باز فین فین کرد: اونم همونه دیگه... عکس مامان رو بندازیم تو روزنامه که مسخره دوست و دشمن بشیم؟ مگه مامان بچه است یا زبونم لال ناقص العقله؟
بردیا هوار کشید دوباره: پس کجاست؟ مادر اگه سالم باشه حتماً به ما خبر می داد کجاست نه اینکه چهارروزه مثل یه قطره آب شده رفته تو زمین.
ته صدایش بغض داشت. برای اینکه آرامش کنم پرسیدم: رویا کجاست؟ نیما کو؟
نادیا پوزخند زد: رویا خانوم به تریج قبای اطلسش بر خورده و قهر کرده رفته خونه مامان جونش!
هومن باز وسط حرف پرید: بابا اون همه دری وری به هرکی می گفتین می گرخید دیگه... خاله رویا باز خوب طاقت آورد و تا آخر شنید.
حسین دلگیر گفت: همه که مثل من پوست کلفت نیستن.
نادیا ادا در آورد: تو یکی هیچی نگوها!
حسین دیگر طاقت نیاورد و به تندی جواب داد: فقط تو حرف بزن!یه عمره بجای همه ی ما حرف زدی و تصمیم گرفتی اینم روش...
بعد از جا بلند شد. با قدم های تند ناپدید شد. به بردیا نگاه کردم که چشمانش سرخ بود و پره های دماغش می لرزید. بلند شدم و کنارش نشستم: داداش من این که راهش نیست. بالاخره مادر که بچه نیست... پیداش می کنیم.
صدایش لرزید و شکست: چطوری؟
صادقانه گفتم: نمی دونم!اما برای شروع می تونم زنگ بزنم به فک و فامیلی که احتماًل می دیم مادر شاید رفته باشه پیششون... هان؟ می گم از فرانسه آمدم و خواستم احوال پرسی کنم و سلامی بدم...
نگاه نادیا درخشید: عالیه!
شیر شدم: آره دیگه، اگه پیش یکی شون باشه یه چیزی می گه دیگه... مثلاً مادرت هم اینجاست و...
بردیا سرجنباند: یک درصد احتماًل نمی دم مامان خونه خاله خان باجی ها باشه.
هومن جدی پرسید: پس کجاست؟
همه نگاهش کردیم. مادر کجا بود؟

نظرات کاربران درباره کتاب کنج بهشت

از نظر من نوشته های پیشین خانم حمزه لو جذابتر بودند مثل مهرو مهتاب،افسون سبز و بعد از او...،وقتی کتابو میخوندم انتظار بیشتری از خانم حمزه لو داشتم،من قلم ایشون رو دوس دارم ،امیدوارم آثار بعدیشون جذابتر باشه
در 2 سال پیش توسط ریحانه
سرگرم کننده بود و با پایان خوش. نکته ی مثبتش پرداختن به پیری و معضل نگهداری سالمندان و به ویژه والدین سالمند بود و همین طور مساله ی مهاجرت و این که در واقع آسمان همه جا همین رنگ ست.
در 3 سال پیش توسط شهرزاد همامی
به اندازه بعد از او. انسوی ایینه. نوبت عاشقی تاپ نبود ولی کشش داشت و خوب بود. همین که نویسنده باعث بشه از خوندن کتاب پشیمون نشی خودش هنره :)
در 2 سال پیش توسط my....lfy
رمان بسیار زیبایی بود دو داستان موازی مرتبط بادو ایرانی مهاجر که به ایران برگشته بودن و چقدر جالب به هم پیوند خوردن جزو محدود کتابایی که بود که یه روزه تمومش کردم.
در 3 سال پیش توسط پوریا خسروی
من کتابهای خانم حمزه لو رو کلا دوست دارم.این کتابشونم خیلی خوب بود.ممنون
در 3 سال پیش توسط سوده
روزمرگی ها رو زیبا توصیف میکنه .و همین که انتهاش تو رو با این سوال روبرو میکنه که عمیقتر به داشته هات نگاه کنی شاید زندگی یعنی همین. به نظرم عالیه
در 3 سال پیش توسط mar...e70
قلم نگو بگو جواهر.عالی بود.
در 2 سال پیش توسط شیرین حسنی درآباد
خیلی خیلی قشنگ بود..با لحظه لحظه های اتفاقات کتاب همراه بودم..هنوز باورم نمیشه تموم شده منتظرم بقیه داستان اتفاق بیوفته
در 3 سال پیش توسط زهرا گردشی
به نسبت کارهای قبلی جذابیت نداشت ولی از کارهای بعدی نویسنده بهتره
در 2 سال پیش توسط Aban B
عالی بود توصیف های خوب شخصیت ها همه واقعی و باور پذیر قلم روان وپخته
در 10 ماه پیش توسط hos...093