فیدیبو نماینده قانونی انتشارات برکه خورشید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شعله‌ آبی

کتاب شعله‌ آبی

نسخه الکترونیک کتاب شعله‌ آبی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شعله‌ آبی

آن حس بد دوباره قلبم رو پر کرد. هیچکس نمی‌دانست چه رازی در سینه‌ام دارم، شاید اگر مادر محسن می‌دانست به این راحتی با من کنار نمی‌آمد، شاید دیگر با دیدنم چشمانش بارانی نمی‌شد و نگاهش رنگ نفرت می‌گرفت. زنگ زدم، منتظرم بود. به دو پله‌ها را بالا رفتم. مخصوصاً به سرعت رفتم که خاطراتم زنده نشود، دلم نمی‌خواست به روزهایی که عروس این خانه بودم فکر کنم. در واحد باز شد و مادر محسن با موهای نقره‌ای ظاهر شد. هنوز موهایش را رنگ نمی‌کرد، با اینکه لباس سیاهش را درآورده بود هنوز رنگ‌های روشن نمی‌پوشید. سلام کردم، بی‌حرف در آغوشم کشید: بیا تو...

ادامه...
  • ناشر انتشارات برکه خورشید
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.38 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۶۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شعله‌ آبی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

در ماشین نشسته ام و از ترس خشکم زده، چنان به صندلی چسبیده ام که انگار با آن یکی شده ام. محسن با صورت کبود شده، پایش را تا آخر روی گاز می فشارد و ماشین بیچاره زوزه می کشد، بی هوا می پیچد جلوی پرایدی که جرات کرده بود بی هوا جلویش بپیچد. در همان حال با دستش علامت زشتی به راننده که پسری کم سن و سال با موهای بلند و ابروهایی برداشته است، نشان می دهد. التماسش می کنم: محسن، توروخدا... ولش کن.
داد می زند: چی چی رو ولش کنم؟ آدم احق نفهم رو... من که داشتم راه خودم رو می رفتم این گوساله پیچید جلوی من...
بوی لنت های ماشین در بینی ام می پیچد و این بار پراید زور می زند که از ما سبقت بگیرد. پسر جوان تا کمر از ماشین آویزان شده است تا فحش های ناموسی و آب دارش به گوش ما برسد و هدر نرود. محسن با رگ های برجسته از خشم و غضب جواب هایی که به ذهنش می رسد و بهتر از آن فحش ها هم نیست، فریاد می زند. بعد ناگهان جلوی ماشین به گاردریل های اتوبان نسبتاً خلوت می خورد و همه چیز به سرعت اتفاق می افتد. شاید به اندازه ی از شمردن یک تاده... ماشین چپ می شود و تمام آهن های حفاظ اتوبان را با سروصدا خرد می کند، بعد دوباره غلت می خورد و روی چرخ هایش صاف می ایستد، منتها سقف مثل قوطی ساردین روی سرمان پایین می آید و از کاپوت ماشین دود بیرون می زند. چند ثانیه شوک شده و گیج سرجایم می مانم. متوجه ی دور و برم نیستم اما دست هایی در ماشین را باز می کنند.
صدایشان انگار از زیر آب می آید، می پیچید و کم رنگ می شود. دهانشان را می بینم که باز و بسته می شود. اما کلمات را تشخیص نمی دهم. بوی بد روغن و بنزین و لنت بینی ام را پر می کند. دستی قلاب کمربند را می فشارد و مرا مثل یک عروسک بیجان را از روی صندلی جلو بیرون می کشد. چند دست مرا به کنار اتوبان می کشاند تازه متوجه می شوم که یک آهن پاره شده ی حفاظ، داخل در راننده فرو رفته و مردم با دست و پا تلاش می کنند گارد را از در بیرون بکشند تا بتوانند در را باز کنند. یکی دو نفر هم با پیاده شدن من از طرف شاگرد خم می شوند بلکه محسن را که سرش روی فرمان افتاده، بیرون بکشند. ناگهان سر و صدای مردم و فریادهایشان به گوشم می خورد: برید کنار... بیا بیرون داداش... آقا بیا این ور خطرناکه...
بعد صدای انفجار مهیبی گوشم را پر می کند و چشمان گشاد شده از ترسم آتش بزرگ نارنجی و سیاه را که تمام ماشین را می بلعد می بیند. جیغ می زنم: محسن... محسن...
دستی تکانم داد. صدایش نرم و مهربان بود.
- عسل؟... پاشو، داری خواب می بینی؟...
چشم گشودم. باز خواب می دیدم. آن هم چه خوابی... کابوس! لیوان آبی که گیسو به دستم داد را یک نفس سرکشیدم و اشک های بی اختیار ریخته شده ام را پاک کردم. گیسو پرسید:
- باز خواب اون شب رو می دیدی؟
جواب ندادم. در جایم افتادم و پشت به گیسو کردم تا دیگر چیزی نپرسد چون نمی توانستم حرف بزنم.
دلم می خواست این قسمت از ذهنم را پاک کنم. کاش ذهن آدم ها هم مثل حافظه کامپیوترشان بود. می شد قسمت هایی را پاک کرد یا از نو فرمت بندی اش کرد. اگر مامان می فهمید که شب ها چه کابوس هایی می بینم امکان نداشت اجازه بدهد دوباره به تهران برگردم. شاید هم آن همه نقش بازی کردن و وانمود به طبیعی بودن حال و اوضاعم حالا اینطور مرا شکننده و بیچاره کرده بود. مادر از جزئیات خبر نداشت. حتی مادر محسن، حتی علی، حتی گیسو... همه فقط می دانستند تصادف بدی اتفاق افتاده و من نجات پیدا کرده ام اما محسن، نه!
بغضم را فرو دادم و چشمانم را بستم تا بلکه دوباره بخوابم. رازی که فرصت گشوده شدنش را هیچ وقت پیدا نکردم حالا حس خائن بی وجدانی را به من می داد که تحملش برایم زجرآور و سخت بود. با بوی نان داغ و شیر بیدار شدم و حس یک روز تعطیل وجودم را پر کرد. چشم که باز کردم گیسو صدایم زد: عسل پاشو بیا، زود برس به داد این صبحونه...
صدای مادر بزرگش هم بلند شد: چکارش داری بنده خدارو... بذار بخوابه...
- چی چی رو بخوابه؟ امروز کلی کار داریم... باید بریم چندتا خونه ببینیم.
- این خونه گرفتن دیگه چیه افتاده سرت؟ اینجا مگه بهت بد می گذره مادر؟ دوستت هم قدمش بالا چشم، جا زیاده...
- بالاخره که چی مادرجون؟ ما باید روی پای خودمون وایستیم دیگه...
- خوب وایستا، مگه من می گم روی پای من وایستا؟ می گم اعتباری به این دوره و زمونه نیست، دو تا دختر جوون... زبونم لال اگه...
- مادر جون به خدا ما بزرگ شدیم، عقل و شعور هم داریم. الان من می خوام برم ترکیه جنس بیارم، اینجا بذارم برای فروش؟ شما می ذارید من تو خونه ی شما شو لباس بذارم، نمی ذارید دیگه!
- خوب یه کار دیگه بکن مادر، این همه کار...
گیسو پوزخند زد: کدوم همه کار مادرجون؟ دلتون خوشِ ها...
صورتم را با حوله خشک کردم و سلام دادم. هر دو جواب دادند. مادربزرگِ گیسو برایم از سماور بغل دستش چای ریخت و کنار خودش گذاشت.
- بیا عسل جون، بیا ببین گیسو چی می گه؟ می خواد بره ترکیه برام لباس بیاره. آخه به چه اعتباری دختر جوون بره تو مملکت غریب؟ هان؟
- مادر جون من بابام رو راضی کردم، اجازه داده...
- اونم نمی فهمه دیگه... اگه دردم یکی بودی چه بودی! حالا اینجا بمونی یه چیزی و گرنه من جاش بودم می گفتم برگرد تبریز...
گیسو اخم کرد و حرفی نزد. یک لقمه پنیر درست کردم و خوردم. دهنم خشک بود و بدمزه، نان بربری تازه و داغ و مزه ی بهشتی داشت زیر دندانم، گیسو عسل و خامه را جلوی دستم گذاشت:
- زود بخور بریم، دیروز چند تا خونه ی خوب پیدا کردم قرار شد امروز بریم بازدید... یادت باشه روزنامه هم بگیریم.
- من امروز باید برم کلیدها رو بدم به مادر محسن...
مادربزرگ با دلسوزی نگاهم کرد: خدا رحمتش کنه... حالا اسباب و وسایلت رو چکار کردی؟
- بیشترشون رو تو حراج فروختم...
- ای بابا، حیف بود که...
گیسو لقمه ی دیگری در دهان گذاشت: منم بهش گفتم. الان می تونستیم یه خونه رو باهاش پر کنیم.
- برام سخت بود اون وسایل مدام جلو چشمم باشه...
- حق داری مادر، ایشاالله بعد از این همه اش خوبی و خوشی برات پیش بیاد.
- خیلی ممنون، یه سری از وسایل هم نگه داشتم که دوباره استفاده کنم. ولی مبل ها، بوفه و سرویس خواب رو...
گیسو حرفم را برید: خیلی خوب بیا بریم دنبال کارامون پس...
یکی دو لقمه دیگر خوردم و از جا بلند شدم. وسایل سفره را در سینی گذاشتم و به آشپزخانه بردم. بوی لوبیا پخته آشپزخانه را پر کرده بود. دوست داشتم، بوی قرمز روشنی داشت برایم، خرده نان های سفره را که مادربزرگ خرد کرده بود برای کبوترها و گنجشک ها در کیسه ای ریختم و سفره را جمع کردم. دعایم کرد:
- خیر ببینی، به خدا تو مثل گیسو هستی برام...
صدایش را آهسته کرد: بمونید همین جا، ناهار و شام پختن ندارید حداقل، منم از تنهایی درمیام.
گیسو از اتاق داد زد: مادرجون!... از راه به درش نکن.
- من از راه به درش می کنم یا تو؟ من می گم همین جا بمونید نه کرایه خونه می دید، نه فکر ناهار و شام هستید، ثواب هم داره، کمک حال منم هستید.
گیسو از اتاق بیرون آمد. یک چشمش را کشیده بود و یکی را نه:
- مادرجون هر روز بهتون سر می زنم. دایی جون هم که مدام میاد اینجا... منو درک کنید، نزدیک سی سالمه اما هنوز وابسته به شما و مامان و بابام هستم. می خوام بدونم می تونم تنهایی یه خاکی به سرم بریزم...
- دور از جونت مادر...
- نه والله دیگه، آمدیم اصلاً مورد ازدواج برام پیش نیامد. باید چه کنم؟
- پیش میاد، چرا نیاد؟ دختر به این خوبی، خوشگلی، درس خونده...
گیسو خندید: عاشقتم مادرجون، والله مردم نمی فهمن دیگه...
لباس پوشیدم، گیسو هم تندتند مانتو پوشید و شال سر کرد. خداحافظی کردیم و از خانه بیرون زدیم. هوا به گرمای اول تابستان نبود اما هنوز گرم بود. انگار تابستان می خواست آخرین زورش را بزند. گیسو هن هن کنان سعی می کرد پابه پای من بیاید، قل می خورد و می آمد: خونه گرفتیم اولین کاری که می کنم یه رژیم درست و حسابی می گیرم. باید ده، بیست کیلو کم کنم.
چیزی نگفتم چون این جمله را ده ها بار در طی سال ها دوستی مان شنیده بودم. گیسو هم انگار فهمید چرا چیزی نمی گویم.
- باور نمی کنی؟ حالا ببین... یه باربی بشم که دهنت وا بمونه.
جلوی اولین تاکسی زرد را گرفتم: یوسف آباد، دربست.
گیسو غر زد: اول می خوای بری کلیدها رو بدی؟
تاکسی ایستاد. در را باز کردم و گفتم: آره، بذار کلک این قضیه کنده بشه، خیالم راحت بشه، حالا خدا رو شکر خرت و پرتا رو اجازه داد بذارم تو انباری شون تا یه جا پیدا کنم.
گیسو به زور سوار شد و نفس نفس زنان گفت: هنر کرد. مگه چقدر اسباب هست؟ دوتا فرش لوله شده و یه یخچال و لباسشویی... چمدون لباس و کتاب و خرت و پرتا هم که خونه ی مادر جونه.
- آره، زندگیم صدتیکه شده. هر تیکه یه جا... تازه یه سری از خرت و پرتا هم که کادوی فک و فامیل بود بردم خونه ی مامان... اسم اسباب کشی میاد تهوع می گیرم.
- منم اسهال می گیرم.
راننده از آینه چشم غره ای رفت و گیسو پچ پچ کرد: فکر کرده این پشت خبریه...
خنده ام گرفت. وقتی جلوی خانه ی پدرشوهرم رسیدیم گیسو با دست خودش را باد می زد: من تو ماشین منتظرت می مونم.
راننده دوباره چشم غره رفت: خانوم مگه ماشین رو تا شب اجاره کردی؟ کار و زندگی داریم ها...
پول را به دستش دادم و پیاده شدم. گیسو هم پیاده شد: آقا شما رو با این اخلاق گل و بلبلت ندزدن یه وقت...
بعد هم پشت به تاکسی کرد: مثل زهر هلاهل می مونن بعضی ها...
دستش را گرفتم: بیا گیسو، پنج دقیقه هم طول نمی کشه. سلام و علیک می کنم کلیدهارو می دم و تمام...
- حالا پول پیش خونه رو که قرار بود بهت بده، داد؟
- آره بنده خدا، همون روز که صاحبخونه پول رو تو بنگاه داد ریخت به حسابم...
- خوب خداروشکر این یکی دبه نکرد.
- بعنوان مهریه داد دیگه...
- بازم خوبه، خدارو شکر کن.
آن حس بد دوباره قلبم رو پر کرد. هیچکس نمی دانست چه رازی در سینه ام دارم، شاید اگر مادر محسن می دانست به این راحتی با من کنار نمی آمد، شاید دیگر با دیدنم چشمانش بارانی نمی شد و نگاهش رنگ نفرت می گرفت. زنگ زدم، منتظرم بود. به دو پله ها را بالا رفتم. مخصوصاً به سرعت رفتم که خاطراتم زنده نشود، دلم نمی خواست به روزهایی که عروس این خانه بودم فکر کنم. در واحد باز شد و مادر محسن با موهای نقره ای ظاهر شد. هنوز موهایش را رنگ نمی کرد، با اینکه لباس سیاهش را درآورده بود هنوز رنگ های روشن نمی پوشید. سلام کردم، بی حرف در آغوشم کشید: بیا تو...
- ممنون، دوستم دم در منتظره...
- خوب بگو بیاد بالا...
- خیلی ممنون، عجله داره.
کلیدها را کف دستش گذاشتم: اینم کلیدهای یدکی...
با اکراه انگار که دم موشی را در هوا نگه دارد، کلیدها را گرفت. صدایش از بغض بم شد:
- جیگرم کبابه ها، محسن بیچاره نتونست یه خونه برای خودش بخره، اون وقت صاحب یه خونه تو بهشت زهرا شده...
اشک هایش روی گونه های شُل و رنگ پریده اش روان شد. اگر دل به دلش می دادم شروع می کرد به مداحی و از من هم انتظار داشت اشک بریزم. صورتش را بوسیدم: تا جا پیدا کردم میام و خرت و پرتام رو از انباری می برم. به بابا جون سلام برسونین.
ناچار به خداحافظی تن داد. دوباره پله ها را دویدم و به زور خودم را مجبور کردم به مهمانی هایی که به عنوان عروس در این خانه دعوت داشتم فکر نکنم.

فصل دوم

بنگاهی که کلید را در قفل چرخاند و در با صدای قیژ کش داری باز شد دلم فرو ریخت. بنگاهی در را با دست هل داد و با لحنی داش مشدی گفت: آبجی برو نگاه بنداز، ما همین جا منتظر می مونیم.
نمی خواستم حتی داخل شوم، حس خوبی نداشتم اما گیسو بی توجه به حس و حال من راه افتاد و دست من هم کشید. خانه بوی ماندگی می داد و یک بوی دیگر که باعث شد بینی ام را جمع کنم. گیسو اما بی خیال پچ پچ می کرد: اووه... چه سالن خوبی داره، آشپزخونه اش هم بد نیست...
سرگردان در سالن مربع خالی ایستاده بودم، گیسو مثل موش وارد راهروی باریک و تاریکی شد و صدایش در فضای خالی پیچید:
- بیا اتاق ها رو ببین... کمد دیواری هم دارن...
صدای باز و بسته کردن درها بلند شد و بعد گیسو صدایم زد: پس کجا موندی؟ دستشویی و حمومش هم بد نیست با اینکه کوچیکه...
صدای پایش در فضا می پیچید، دستش را به سویم تکان داد:
- هوووی! کجایی؟ چرا ماتت برده پس؟
آهسته گفتم: گیسو این خونه رو دوست ندارم، حس خوبی بهم نمی ده...
شیشکی بست: حست رو بذار در کوزه قربونت، با پولی که من و تو داریم این خونه از سرمون هم زیاده...
بعد از پنجره ی سالن بیرون را نگاه کرد: بیا ببین چه قشنگه، روبرو یه پارک کوچیکه...
دوباره آمد کنارم: تو همچین محلی، خونه ی دوخوابه با آسانسور و کوفت و درد قیمتش دوبرابره اینه، این بابا یا ازغار اصحاب کهف درآمده یا خدا زده پس سرش، حالا تو ناز می کنی؟
نمی توانستم بگویم چه حالی دارم. خودم هم نمی فهمیدم چرا اینطور هراسان و آشفته شده ام؟ این هم یک خانه ی خالی بود مثل چندین خانه ای که در هفته های گذشته دیده بودیم. پس چرا این طور نفسم گرفته و حالم خراب شده بود؟ بی خودی در یکی دو کابینت چوبی را باز کردم. گیسو صدایم زد: بیا دیگه... این یارو علاف ماست.
گیج به یکی دو تکه خرت و پرت جامانده در کابینت نگاه انداختم و در را بستم. انگار که بی اجازه به وسایل شخصی کسی فضولی کرده باشم خجالت کشیدم. گیسو جلوی در داشت با بنگاهی حرف می زد: آقا کی می شه قرارداد بست؟
مرد که انگار بار سنگینی از دوشش برداشته بودیم خندید، دندان های درشت و زردش ریخت بیرون، فکری کرد و گفت: عصری ساعت چهار بیاین بنگاه، شناسنامه و پول هم همراهتون باشه.
می خواستم بگویم: نه، بذارید یه فکری بکنیم بعد... اما خفه شدم. نمی دانم چرا فکر کردم بنگاهی زیادی ذوق کرده است؟! مگر نه اینکه خانه همه چیز تمام بود. در محله ای خوب و خلوت با دسترسی عالی؟ مگر نه اینکه اجاره اش هم حداقل سی درصد زیر قیمت منطقه بود؟ پس چرا...؟ گیسو آستینم را کشید:
- بابا امروز چته؟ پاک تو هپروتی ها...
سوار آژانس شدیم که منتظرمان مانده بود. بنگاهی هم با پررویی جلو نشست و به راننده دستور داد:
- سر راه منو بذار دم بنگاه...
زیر لب گفتم: خسته نشی یه وقت!
گیسو با آرنج زد به پهلوم و چشم گرد کرد که هیچی نگو! هیچی نگفتم، جلوی بنگاه دوباره یادآوری کرد:
- ساعت چهار با پول و مدارک...
گیسو سر جنباند: حتماً...
و من بی حرف فکر کردم «نه!»
گیسو بی توجه به راننده که از آینه ما را می پایید، ذوق کرد: عالی شد. باورم نمی شه... مرزداران... با این پولی که من و تو داشتیم! من دیگه داشتم به ورامین و فردیس فکر می کردم!
بدخلق گفتم: این طوری ها هم نبود، راحت تو شهران...
اخم کرد: بعد لباس می آوردم برای عمه ام؟
راننده وسط نطقش پرید: کجا برم خانوم؟
گیسو آدرس خانه ی مادربزرگه را داد و من دوباره ساکت شدم.

سخنی با خوانندگان

همواره به دنبال فرصت مناسبی بودم تا از خوانندگان همیشه همراه داستان هایم تشکر کنم. اکنون به بهانه پانزدهمین سال فعالیتم به عنوان نویسنده، این فرصت دست داد و به خاطر حضور همیشگی و پرمهرتان خدا را شاکرم.
در طی این سال ها سعی و تلاشم در این جهت بوده که داستان هایی با موضوعات روز اجتماع و سوژه هایی نو بنویسم. قصّه هایی که علاوه بر روایت جذاب؛ حرفی برای گفتن داشته باشند و موجب درنگی برای تامل شوند.
امروز مفتخرم که با نشر برکه خورشید در خدمتتان هستم تا با انتخاب داستان هایی که نگاهی متفاوت به اطرافمان دارند، اشتیاق به کتاب و کتاب خوانی را در دل دوستداران رُمان زنده نگه دارم.
امیدوارم حمایت پرمهرتان، همراه همیشگی ما و انتشارات برکه خورشید باشد.

تکین حمزه لو
آذرماه ۱۳۹۳

«کلیه ی رویدادهای این داستان تخیلی است»

فصل سوم

خسته بودم اما خستگی در برابر حسی که داشتم به حساب نمی آمد. اسباب و اثاثیه در کل خانه پخش و پلا بود و من و گیسو دیگر رمق نداشتیم تکان بخوریم. فقط یخچال را به برق زدیم و از لابه لای رختخواب پیچ دو تشک و بالش و ملافه بیرون کشیدیم تا بخوابیم. خیلی چیزها کم داشتیم که باید می خریدیم، حالاحالاها کار داشتیم.
گیسو بی حال و گیج یک قالیچه ی لوله شده را کف یکی از اتاق ها پهن کرد و من هم هن هن کنان رخت خواب ها را رویش پهن کردم. بی آنکه لباس عوض کنیم با همان شلوار و تی شرت های خاک آلود روی تشک های خنک و تمیز ولو شدیم. برای یک لیوان چای حاضر بودم جان دهم اما گاز کوچکمان را هنوز وصل نکرده بودیم. شام هم از پیتزافروشی سر خیابان دو تا پیتزا خریدیم و مثل وحشی ها تا آخرش خوردیم. گیسو غلت زد.
- از خستگی خوابم نمی بره، باورت می شه؟
باورم می شد چون خودم هم خوابم نمی برد، حس سنگینی و دلشوره عذابم می داد. گیسو دوباره گفت:
- به خدا شانس آوردیم، دیگه رهن کامل هیچ جا پیدا نمی شه، همه اجاره می خوان.
با ذوق به دور و اطراف نگاه کرد، پنجره ی اتاقمان هنوز پرده نداشت و ماه از قاب پنجره پیدا بود.
- چه خونه ی قشنگی هم هست نگاه کن، ماه چه نازه...
نگاه کردم. می دانستم ماه چه ناز است. سکوت خانه ناراحتم می کرد هیچ صدایی نمی آمد انگار در کویر لوت خانه گرفته بودیم. گیسو روی آرنج نیم خیز شد:
- عسل... مُردی؟
سرم را چرخاندم که یعنی زنده ام. اخم کرد: پس چرا لال شدی؟
- چی بگم؟ ماه نازه، خونه هم خوبه، فقط یه چیزی تو این خونه منو اذیت می کنه. یه بویی داره... بوی سبز لجنی...
قهقهه زد: حتماً رفتی تو توالت...
بعد جدی شد: باز بوهای تو رنگی شدن؟ باز حس های تو بودار شدن؟
ناراحت از اینکه باورم نداشت جواب دادم: احساس من هیچ وقت اشتباه نکرده، یادت رفته اون شب که با محسن رفتم بیرون؟
آه کشید: تو بدبین شدی، اینا همه فکر و خیاله، بریز دور بابا، خونه ی به این خوبی، کلی هم پول داریم که من باهاش جنس بیارم دیگه چی می خوای؟
بی حوصله گفتم: هیچی.
پشتم را به گیسو کردم بلکه ساکت شود. ساکت شد و من هم در فکرهای در هم و بر همم غرق شدم. درست که فکر می کردم از همان وقتی که آگهی خانه را در همشهری دیدم حالم خراب شد. آن لحظه فکر کردم از تعجب آن طور دگرگون شده ام. آگهی سیاه و سفید کوچکی بود در یک کادر قرمز، مثل هزاران آگهی دیگری که هر روز در نیازمندی های همشهری چاپ می شد. حالا که دقیق می شدم می فهمیدم همان لحظه هم خیلی عجیب بود که آن آگهی را دیده بودم چون ما معمولاً خانه های زیر شصت متر را جستجو می کردیم، و این خانه هفتاد و پنج متری بود. نکته ی عجیب تر اینکه قیمت آن را هم کنار تلفن بنگاه نوشته بودند، کاری که تقریباً از هر ده آگهی یکی انجام می داد. قیمت نمی دادند تا آدم را وادار کنند زنگ بزند و به هزار سوال جواب بدهد. «چند نفرید؟ بودجه تون چقدره؟ دانشجوئید؟ متاهل یا مجرد؟...» بعد هم وقتی می فهمیدند ما دو دختر تنها هستیم و دانشجو هم نیستیم با کلی ادا و اطوار شماره و مشخصات می گرفتند تا مثلاً برایمان مورد مناسب پیدا کنند و بعد می رفتند آنجا که عرب نی انداخت.
ای کاش وقتی چشمم به آگهی افتاد آن را بلند بلند نمی خواندم، مورد عجیب بعدی گیسو بود که همیشه باید چندبار حرف هایم را تکرار می کردم تا بالاخره می شنید از بس که حواسش هزار جا بود اما این بار فوری دوید و روزنامه را از دستم کشید: کو؟
با انگشت آگهی را نشانش دادم، هول شد و همان لحظه زنگ زد. تا کسی جواب بدهد دعا دعا کرد:
- کاش اجاره نرفته باشه...
بعد همه چیز سریع اتفاق افتاد گیسو همان روز برای بازدید خانه قرار گذاشت و عصر هم قرارداد را نوشتیم. چقدر هم از اینکه شانس آوردیم خوشحال بود. صورت گرد و تپلش از ذوق می درخشید... ماه ناز!
صدای نفس های منظم گیسو نشان می داد خوابش برده است. به جز صدای نفس های گیسو هیچ صدایی نمی آمد نه ماشینی، نه سر و صدای معمول آپارتمان های پوست گردویی دیگر، نه حتی صدای جیرجیرکی، چیزی!
بی سر و صدا از جایم بلند شدم از پنجره، پارک ساکن و ثابت به نظر می رسید. حتی نسیمی نبود که برگ درختان را بلرزاند، نور ماه داخل اتاق افتاده بود زمان انگار خشک شده بود. پاورچین به سوی آشپزخانه رفتم تا آب بخورم مواظب بودم که پایم به وسیله ای نخورد و سر و صدا راه نیفتد. کارتن های ظرف و ظروف را گوشه ی آشپزخانه روی هم چیده بودیم تا فردا سر فرصت داخل کابینت ها را سفره پلاستیکی بیاندازیم و وسایل را بچینیم. در کابینت را باز کردم می خواستم ببینم آن خرده ریزه ها هنوز هست یا نه، تقریباً مطمئن بودم چیزی آن تو نیست. دیروز بعد از ظهر کارگری از طرف صاحبخانه آمده و همه جا را حسابی تمیز کرده بود.
سرامیک ها برق می زد و شیشه ها می درخشید. دست شویی و حمام هم بوی مواد ضدعفونی و تمیزی می داد. کابینت را که باز کردم باز دلم هری ریخت پایین، خرت و پرت ها سرجایش بود. در آن تاریکی خوب معلوم نبود چی هست و نیست فقط طرح سایه دارشان پیدا بود. باید تا صبح صبر می کردم نمی خواستم چراغ روشن کنم، گیسو تازه خوابیده بود. با دست جرعه ای آب از شیر ظرفشویی خوردم که مزه ی زنگ زدگی می داد بوی فلز! حس کردم کسی پشت سرم ایستاده است، قلبم چنان می زد که می ترسیدم همان لحظه از ترس و هیجان بایستد. جرات نمی کردم برگردم، فکر کردم گیسو است که خواسته اذیتم کند، حتی نفس هایش را پشت گردنم، حس می کردم، یخ زدم هرلحظه منتظر بودم دست هایش را روی چشم هایم بگذارد و با خنده بگوید «من کی هستم؟» اما خبری نشد، نمی دانم چقدر گذشت که حس کردم نفس ها قطع شد، زمزمه کردم:
- گیسو؟
جوابی نیامد. به آهستگی سرم را چرخاندم. هیچ کس نبود اما سایه ای مثل باد از کنار چشمم گذشت از ترس لرزیدم با سرعت به سوی اتاق دویدم، پایم به چیزی خورد که صدایش خودم را هم ترساند به اتاق که رسیدم نفس نفس می زدم انتظار داشتم گیسو از صدا بیدار شده باشد اما تکان هم نخورده بود. بعد به نظرم رسید نفس نمی کشد، نور ماه روی صورتش افتاده بود و صورت سفیدش مات و رنگ پریده به نظر می آمد. از ترس خشکم زده بود. روی زانو جلو رفتم، نکند قلبش نمی زد؟ چرا نفس نمی کشید؟ چرا صدایی نمی آمد؟ بوی زرد مات و تندی در هوا موج زد، سرم را آهسته روی سینه اش خم کردم، بو تمام شد و صدای نفس های گیسو گوشم را پر کرد. نفس حبس شده ام را بیرون دادم و در جایم دراز کشیدم. نکند داشتم دیوانه می شدم؟ چشمانم را محکم بستم تا بلکه خوابم ببرد، صدای سکوت گوشم را چنان پر کرده بود که توان تحملش را نداشتم. این دیگر چه خانه ی سنگین و بدی بود؟ شاید هم به قول گیسو به خودم تلقین می کردم و بعد از گذشت یکسال هنوز اعصابم تحت فشار بود؟ شاید اگر اسباب و اثاثیه را می چیدیم آن حس آشنایی که باید در یک خانه به آدم دست بدهد برای من هم ایجاد می شد. گیسو به پهلو غلتید و صدای خر و پف آهسته ای اتاق را پر کرد، انقدر به صدای خر و پف گیسو گوش دادم تا خواب چشمانم را پر کرد.

فصل چهارم

صدای زنگ موبایلم که بلند شد از جا پریدم. از صبح مشغول جابه جا کردم لباس هایم در کمد بودم. گیسو هم یک نفس کار کرده بود. تخت های یک نفره را دو طرف اتاق گذاشته بودیم و کتابخانه ی کوچک گیسو را وسط، میز توالت گیسو هم گوشه ی اتاق گذاشته بودیم. می شد که هر کدام یک اتاق داشته باشیم اما با هم قرار گذاشتیم آن اتاق کوچکتر را فقط برای لباس های شو بگذاریم و رفت و آمد مشتری ها، یخچال و فریزر را کشان کشان گوشه ی آشپزخانه کشیدیم و ماشین لباس شویی هم گوشه ای گذاشتیم تا زنگ بزنیم به یک لوله کش بیاید وصلش کند. ظرف و ظروف را در کابینت ها جابه جا کردیم، آن کابینتی که چند تکه خرده ریز درش جا مانده بود دست نزدیم. گیسو گفت زنگ می زند به بنگاهی تا به صاحبخانه بگوید اگر می خواهد بیاید و آن ها را ببرد اگر نه، بریزیمشان دور... تازه خانه داشت سر و شکل خانه به خود می گرفت صدای گیسو بلند شد: عسل مامانته...
گوشی را از دستش قاپیدم. دلم می خواست می توانستم جواب ندهم، می دانستم می خواهد یک عالمه گله کند و نصیحت، گوشم پر بود دیگر، اما نمی شد دکمه را فشردم:
- سلام مامان...
- چه عجب، این گوشی رو برداشتی؟ کجایی؟ از دیروز هرچی زنگ می زنم آنتن نمی ده، یه بار هم زنگ زدم برنداشتی، نگران شدم.
چقدر حالم از شنیدن این دو کلمه بد می شد. نالیدم: کجا بودم؟! هیچی داشتیم اسباب کشی می کردیم با گیسو، الان هم داریم اسباب ها رو می چینیم.
- اِ؟ خونه پیدا کردین؟ پس چرا بهم نگفتی؟
- خیلی ناگهانی شد مامان، دیگه عجله ای هم اسباب ها رو آوردیم چون انباری مامان محسن تا سقف پر شده بود. اسباب های مونده رو برده بودم اونجا، می خواست کلیدهارو به صاحبخونه پس بده، می دونی که یکی دو ماه هم اضافه تر از قرارداد اونجا بودم.
- تو که خونه نبودی... چه اجاره ای چه پولی؟
- مامان صاحبخونه که کار نداره من خونه هستم یا نه، پولش رو می خواد. در ضمن برای اینکه پول پیش رو پس بگیرم باید اونجا رو تخلیه می کردیم.
- خوب یه زنگ به من هم می زدی، می گفتی من و علی بیاییم کمک... ما غریبه شدیم؟
- راستی علی چطوره؟
صدای مامان پر از آه شد: از احوال پرسی های تو، خوبه!
دلم بهم می خورد از شنیدن جمله های پرکنایه و طعنه اش، بوی بد زهم ماهی می داد. دلم می خواست گوشی را بگذارم و دیگر هم برندارم. ساکت ماندم تا فقط مامان حرف بزند، او هم از خدا خواسته شروع کرد:
- تو که رفتی یاد ما نمی کنی، نمی گی یه مادری داری، برادری داری... نمی دونم تو خاک اونجا چی داره که انقدر همه بی وفا شدن.
گوشی را روی آیفون گذاشتم و دوباره مشغول تا کردن بلوزهایم شدم. صدای مامان می پیچید:
- دلم خوشه دختر دارم، اون خدا بیامرز که رفت شما هم هر کدوم یه طرف، من صبح تا شب به در و دیوار زل می زنم و چشمم به در خشک شد حداقل یه زنگی...
گیسو با نگرانی از آستانه ی در نگاهم کرد ابرو بالا انداختم. صدای مامان بغض آلود شد و بوی شور دریا در دماغم پیچید.
- قبلاً به همه می گفتم عسل شوهر کرده و تهرونه، حالا وقتی می پرسن چی بگم؟ بگم عسل الان مونده اونجا چه کار داره؟ با کی زندگی می کنه؟
گوشی را برداشتم: هرکس پرسید بگو مگه شما فضولی؟
- اِ؟ به خاله و عمه و عمو و دایی و در و همسایه بگم فضولی به شما نیامده!؟
پوف کردم و یادم افتاد چرا این همه از برگشتن به خانه ی پدری وحشت داشتم.
- هرچی صلاحه بگو، من و گیسو با هم خونه گرفتیم. قراره تو خونه کار کنم، از همین فضولی ها فراری شدم ها!
انگار وارد رینگ بوکس شده بودیم. یکی من می زدم یکی مامان، حالا نوبتش بود:
- وقتی دانشگاه قبول شدی به همه پز می دادیم که دخترمون تهرون دانشگاه قبول شده، بعد هم که ازدواج کردی باز سرمون بالا بود اما حالا... دیگه یه دختر نیستی یا یه زن شوهردار... حالا یه بیوه ی جوونی اونم تو اون شهر بی در و پیکر...
دوباره مشتش زیر چشمم خورده بود، گیج می زدم و هیلی پیلی می رفتم. چند لحظه ای که طول کشید تا خودم را جمع و جور کنم مامان تندتند ضربه های کوچک اما کشنده اش را وارد می کرد:
- حق هم دارن، پشت زن جوون حرف و حدیث زیاده، مخصوصاً اگه تنها زندگی کنه. وقتی هم می آی اینجا انقدر سریع برمی گردی هم فکر می کنن چه خبره؟ اونجا کی منتظرته که اینطوری نیامده برمی گردی؟ خودمم همش نگرانم، از کجا درمیاری؟ خرید چطوری می ری؟ کارهای مردونه و سنگین رو کی برات انجام می ده؟ شب ها تو خونه تنهایی چکار می کنی اگه یکی بخواد اذیتت کنه...
طاقت نیاورد و مشتش را محکم در شکمم کوبید، هق هق کرد:
- من چه خاکی به سر کنم!
ناک اوت افتادم، حتی تا شماره پانزد ه هم بلند نشدم. مجبور شدم دروغ بگویم: مامان برامون غذا آوردن باید پول بدم. بعداً بهت زنگ می زنم قربونت برم، به علی سلام برسون...
تماس را قطع کردم و نفس حبس شده ام را بیرون دادم. صدای گیسو از سالن بلند شد:
- مامان تو هم عین مامان بزرگ من می مونه. باورشون نمی شه ما بزرگ شدیم.
- قبل از اینکه ازدواج کنم همه اش می نالید که یه دختر جوون تو این شهر بی در و پیکر... مردم چی می گن؟ حالا هم یه بیوه ی جوون تو شهر بی در و پیکر باز نگرانه که مردم چی می گن؟ من نمی دونم مردم کار و زندگی ندارن که چشمشون مدام به زندگی منه که یه چیزی بگن؟
- کلاً هرجوری باشی مردم یه چیزی می گن اصلاً همین اهمیت دادن به حرف مردم باعث می شه که وظیفه شون بدونن حتماً یه چیزی بگن. شده تا حالا از یه عروسی یا مهمونی یا ختم برگردی تا چند روز بعدش تک تک مهمون ها و لباس و جواهر و رفتار و حرکاتشون زیر ذره بین نره؟ خود ما هم همینطوریم ها... من که فکر می کنم تمام ایرانی ها در حین بزرگ شدن تو خانواده ، این حرف درآوردن و در مورد هر چیزی نظر دادن و درباره ی هر بدبختی قضاوت کردن رو یاد می گیرن. چیزی هم که مثل شیر مادر تو خون آدم می ره وای به ترک کردنش... با شیر اندرون شد و با جان به در شود!
- هر کی هم می گه اینطوری نیست یا به تخت بستنش ترک کرده یا فکر می کنه اینطوری نیست. ولی مشکل بزرگتر خود مامانه که همش نگرانه... هر ساعت باید زنگ بزنه، گوشی رو برندارم فوری شروع می کنه به فکرای بد، اینکه یه جایی افتادم و مُردم و هیچکس هم خبر نداره. این حال منو بد می کنه.
زنگ در ورودی ساکتم کرد. گیسو مثل عقاب پرید تو اتاق و یک شلوار گرمکن روی شلوارکش پوشید. پرسیدم: کیه؟
شانه بالا انداخت: یه پیرزنه...
تندتند باقی لباس ها را تا زدم و در کمد چیدم. لباس هایی که باید آویزان می شد را هم روی تخت ریخته بودم. صدای ناآشنایی در خانه پیچید. «پیرزنه آمده بود تو؟» صدایش تیز بود و بوی قرمزی می داد. پاورچین به راهرو آمدم و سرک کشیدم. نخیر! گیسو مثل یک دژبان جلوی در را گرفته بود. صدای پیر زن داخل می پیچید:
- دیروز فهمیدم اینجارو اجاره دادن، منتها خودم مهمون داشتم نتونستم بیام خوش آمد بگم...
صدای گیسو بی قرار بود، معلوم بود می خواهد هرطور شده پیرزنه را دک کند.
- خواهش می کنم، راضی به زحمت نیستیم.
اما معلوم بود پیرزن آمده برای تشخیص هویت...
- شما تنهایی؟ آقا سرکاره حتماً...
گیسو ساکت ماند، استاد جواب ندادن بود. بعد چرخید به سرعت داخل شد. ظرف آش را در اولین کاسه ای که دم دستش بود خالی کرد و ظرف را سرسری شست و با دستمال کاغذی خشک کرد. مرا که دید مثل گربه در راهرو کمین کرده ام پچ پچ کرد: همین رو کم داشتیم. کلانتر ساختمون آمده بازجویی...
بعد تا جایی که هیکل گرد و قلنبه اش اجازه می داد به سرعت دم در دوید:
- بفرمایید حاج خانوم. ببخشید چیزی تو کاسه نریختم. هنوز وسایلمون خیلی درهم و برهمه...
قبل از آن که پیرزن فرصت کند حرفی بزند صدای زنگ در خانه پیچید. گیسو تقریباً در را روی صورت زن بست: ببخشید، من آیفون رو جواب بدم... خیلی ممنون از آش، سلام برسونید.
آیفون را برداشتم. ناهار آورده بودند. گیسو دنبال پول می دوید و من فکر می کردم خانه چه زود سرد شده است.

نظرات کاربران درباره کتاب شعله‌ آبی

بسیار بی سر و ته و بی معنا. این ستاره ها را کی به این کتابها داده؟
در 2 سال پیش توسط abt...zad
خیلی مزخرف بود. خیلی آبکی بود. اگه خودش ناشر نبود کی می خواست واسش چاپ کنه این خزعلبات و ؟؟
در 6 ماه پیش توسط رویا ترکاشوند
خیلی آبکی بود. معلومه این نویسنده سواد بالایی نداره. با دانش اندک و پارتی چی تحویل مردم میدن.
در 6 ماه پیش توسط شیرین
کتاباى تکین همیشه زیباس
در 3 ماه پیش توسط نگين عبدالهى
این از کارهای ضعیف نویسنده است. پر از غلط املایی و نگارشی
در 2 سال پیش توسط Aban B
کتاب های نشر برکه خورشید متاسفانه مملو از غلطهای املایی هست
در 2 سال پیش توسط hay...hor
مث فیلم های هالیوودی بود. آمیزه ای از ماوراءالطبیعه و زندگی واقعی. با پایان خوش و عاقبت به خیری قهرمانان داستان. غلط های املایی و انشایی هم زیاد داشت که جای تعجب داره چطور از چشم ویراستار پنهان مونده. کلا خوندنش برای سرگرمی خوب بود. انگار آدم یه فیلم تماشا کرده.
در 3 سال پیش توسط شهرزاد همامی
خیلی بد بود از این نویسنده بیشتر انتظار داشتم
در 9 ماه پیش توسط moh...ri6
نسبت به بقیه کتابهای خانم حمزه لو بسیار ضعیفتر. معمولا ایشون تو هر کتاب به یه موضوع جدید و تاپ میپردازند ولی در این کتاب موضوع بسیار شبیه رمانهای معمولیه.
در 2 ماه پیش توسط min...009
واقعا بد و بدون هیچ موضوع خاصی از ایشون بعیده
در 10 ماه پیش توسط sha...n20