فیدیبو نماینده قانونی نشر ثالث و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب در ماگادان کسی پیر نمی ‌شود

کتاب در ماگادان کسی پیر نمی ‌شود
یادمانده‌های دکترعطاء صفوی از اردوگاه‌های دایی‌یوسف

نسخه الکترونیک کتاب در ماگادان کسی پیر نمی ‌شود به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب در ماگادان کسی پیر نمی ‌شود

خواننده گرامی، کتاب حاضر سرگذشت دردناک دکتر عطا صفوی در اردوگاه‌های استالینی است که گرچه بیشتر به افسانه شباهت دارد اما دریغا که افسانه نیست.
زمانی که در اتّحاد شوروی مهاجر سیاسی بودم اوّلین بار دکتر صفوی را در شهر دوشنبه پایتخت تاجیکستان در خانه اکبر شاندرمنی دیدم، دانستم که او نیز از نادر بازماندگان دوران استالینی است که پس از کشیدن ده سال زندان و زجر در اردوگاه‌ها توانسته است جان سالم بدر ببرد. در آن زمان که سایه شوم دستگاه‌های پلیسی در سراسر سرزمین شوروی گسترده بود توقع نابجایی بود که ایرانیان قدیمی با خواهش من و یا هر کس دیگری به نگارش خاطرات تلخ جانگداز خود از اردوگاه‌های سیبری بپردازند. آنان در آن جوّ پلیسی حتّی به صحبت شفاهی هم (مگر در صورت اعتماد) تن نمی‌دادند.
کنجکاوی و احساس همدردی با آنان مرا وا می‌داشت که پای صحبت‌شان بنشینم و سرگذشت تلخ آنان را در سینه ثبت کنم. گردش روزگار چنان بود که بخش‌هایی از روایات آنان در کتاب «خانه دائی یوسف» بکار آمد.
این مجموعه در عرض سه سال، از طریق نامه‌نویسی، مصاحبه تلفنی، طرح سوالات و مراجعات مکرّر برای پرسش‌های تکمیلی به شکل این کتاب در آمد.

ادامه...
  • ناشر نشر ثالث
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1.91 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۴۷ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب در ماگادان کسی پیر نمی ‌شود

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیش گفتار

خواننده گرامی، کتاب حاضر سرگذشت دردناک دکتر عطا صفوی در اردوگاه های استالینی است که گرچه بیشتر به افسانه شباهت دارد اما دریغا که افسانه نیست.
زمانی که در اتّحاد شوروی مهاجر سیاسی بودم اوّلین بار دکتر صفوی را در شهر دوشنبه پایتخت تاجیکستان در خانه اکبر شاندرمنی دیدم، دانستم که او نیز از نادر بازماندگان دوران استالینی است که پس از کشیدن ده سال زندان و زجر در اردوگاه ها توانسته است جان سالم بدر ببرد. در آن زمان که سایه شوم دستگاه های پلیسی در سراسر سرزمین شوروی گسترده بود توقع نابجایی بود که ایرانیان قدیمی با خواهش من و یا هر کس دیگری به نگارش خاطرات تلخ جانگداز خود از اردوگاه های سیبری بپردازند. آنان در آن جوّ پلیسی حتّی به صحبت شفاهی هم (مگر در صورت اعتماد) تن نمی دادند.
کنجکاوی و احساس همدردی با آنان مرا وا می داشت که پای صحبت شان بنشینم و سرگذشت تلخ آنان را در سینه ثبت کنم. گردش روزگار چنان بود که بخش هایی از روایات آنان در کتاب «خانه دائی یوسف» بکار آمد.
پس از فروپاشی اتّحاد شوروی فضای جدیدی به رویم گشوده شد و به مرور زمان در تنگنای احساس مسئولیت اخلاقی قرار گرفتم و وجدانم به من می گفت که باید کاری کرد و سزاوار نیست که تجارب این نادر بازماندگان نیز از بین برود.
باری، در این راه دو انگیزه اساسی محرّک کار من شد. نخست این پندار که اگر در این راه قدم برندارم من نیز به شکل دیگر در جنایات دوران استالینی شریک هستم، زیرا مردم خود را از کسب آگاهی از وقایع تاریخی، هر چند محدود، محروم کرده ام. دوّم بیان سرگذشت و دادن تصویر بسیار ناچیز از سرنوشت غم انگیز انبوه ایرانیان مهاجر، اعضا و هواداران و آرمانخواهان جنبش چپ و ضربات مرگ باری که از نظام استالینی بر سر آنها فرود آمد، آن چنان که از آن ها نام و نشانی باقی نماند.
در حال حاضر تعداد ایرانیان باقی مانده و جان بدر برده از اردوگاه های استالینی از تعداد انگشتان دست کمتر است و آنان نیز در جمهوری های شوروی سابق پراکنده اند.
گرچه تصمیم و انگیزه قوی برای مصاحبه با این یادگاران تاریخ داشتم ولی به سبب مشکلات گوناگون نه تنها وقت از دست رفت و می رود بلکه با خبر درگذشت هر کدام از آنان احساس می کنم که کتاب مفیدی نیز به خاک می رود. اما همّتی که دکتر صفوی نشان داد تا حدودی بار غم مرا سبک کرد. او با داشتن مشکلات فراوان برای جوانان وطنش تصویر نسبتا روشنی از ماهیت نظام استالینی ارائه داد.
این مجموعه در عرض سه سال، از طریق نامه نویسی، مصاحبه تلفنی، طرح سوالات و مراجعات مکرّر برای پرسش های تکمیلی به شکل این کتاب در آمد.
در این راه از دوستان مهربان و عزیزم آقای علی شاهنده که در جریان کار کمک و راهنمایی های ارزنده ای کردند، و شیوا فرهمندراد که ویرایش نهائی کتاب را به عهده گرفتند، بسیار سپاسگزارم.

اتابک فتح الله زاده
سوئد ۲۵ـ۰۶ـ۲۰۰۳

کودکی و نوجوانی

دوست گرامی، من سرگذشت خود را صادقانه و بی شاخ و برگ آنچنان که با پوست و گوشتم لمس کرده ام به تدریج می نویسم و برای شما می فرستم.
من عطاءاللّه صفوی فرزند سیداسحق در سال ۱۳۰۵ در شهر ساری متولد شدم. پدربزرگم که من او را ندیدم از اصفهان بوده است. او دفتردار و مردی کاری، ثروتمند و تاجر بود. بر من دقیقا معلوم نیست برای چه از اصفهان به ساری کوچ کرده بود. پدرم در ساری فردی شناخته شده بود که چون با روس ها و ارمنی های روسیه و قفقاز تجارت می کرد، مردم به او لقب سید ارمنی داده بودند. او تمام قند و شکر و نفت مازندران را از روسیه وارد و پخش می کرد. افزون بر آن یک کاروانسرای بزرگ روبروی گاراژ پیرزاده داشت. تا ۵ سالگی یادم هست که وضع مالی ما خوب بود و از ثروتمندترین خانواده های ساری بودیم. خانه ما خیلی بزرگ و دارای دو حوض بود. یکی آبش برای خوردن بود و دیگری برای کار و شستن. بیشتر مردم محلّه از حوض خانه ما آب می بردند. آن وقت ها از لوله کشی و تاسیسات آب آشامیدنی و برق و اسفالت خبری نبود. مردم از آب جوی ها که در حیاط خانه ها جاری بود استفاده می کردند. پیرمردان با این آب وضو می گرفتند، مردم نیز آشغال خانه شان را توی همین جوی ها می ریختند. آب این جوی ها به همراه آشغال و کثافت از این خانه به آن خانه می رفت. بدین سان مردم طی چندین قرن به طور دوره ای به مالاریا و اسهال و تیفوئید و... مبتلا می شدند. در این اوضاع و احوال بازار خرافه پرستان داغ می شد. مردم برای رهایی از این امراض دستان خود را به آسمان می بردند تا خداوند گناه بندگان خود را ببخشد. در آن عالم کودکی بارها از مردم عادی می شنیدم که مقصّر این بلایا بابی ها و بهائیان هستند و باید نسل آنان را از روی زمین محو کرد.
مادرم فاطمه صدیقی از خانواده های مشهور تهران بود. ۴ سالم بود که مادرم فوت کرد. یک نوکر و یک کنیز در خانه ما کار می کردند که اغلب از من نگهداری می کردند. به یاد دارم که آنها همیشه مرا کول می گرفتند و به گردش می بردند. پس از فوت مادر، جنازه او را با ماشین باری متعلق به پدرم برای دفن کردن به امام زاده عبّاس ساری بردند. خوب یادم می آید که من در کنار جنازه مادرم نشسته بودم. البته تا نوزده سالگی نمی دانستم که او مادر من بوده است. پدرم دو همسر داشت. همسر اوّلش سیده جهان علمدار بود و چون سیده جهان بچّه دار نشده بود، پدرم با فاطمه صدیقی ازدواج کرده بود. تا هنگام درگذشت مادر عقلم قد نمی داد، و بعد از فوت او به من گفته بودند که سیده جهان مرا زائید، امّا چون او شیر نداشت پدر با فاطمه خانم ازدواج کرد که به من شیر بدهد و فاطمه خانم «جوجو ننه» من، یعنی مادر شیر ده من بود. دانستن حقیقت در نوزده سالگی جالب و در عین حال تکان دهنده بود که به وقتش می نویسم. خانم سیده جهان علمدار از خاندان علمدار مشهور ساری بود. در خانه آن ها یک منبر خیلی قدیمی بود که تمام اهالی ساری در ماه های عزاداری محرّم و ماه رمضان از زیر آن منبر رد می شدند. در آنجا صدها شمع کوچک و بزرگ در حال سوختن بود. مردم به عنوان نذر و نیاز برای خانواده علمدار گوسفند و برنج و... می آوردند. وقتی پلو آماده می شد مردم به اندازه یک یا دو قاشق می خوردند و سپس مردها پلو را به دستمال و زن ها توی چارقد خود می گذاشتند و از زیر منبر رد می شدند. در ایامی که بچّه ای کوچک بودم، ساکت می نشستم و نظاره گر مردم می شدم. بعضی وقت ها زن ها پیشانی مرا می بوسیدند و یک ده شاهی به عنوان نذری می دادند. این منبر هنوز هم در ساری موجود است و نسل سوم خاندان علمدار آن را نگه می دارند. هنوز هم مردم از زیر منبر می گذرند و نذر و نیازشان را بجا می آورند.
پس از مرگ مادرم وضع مالی پدرم خیلی بد شد. آن کاروانسرا با تمام وسایل و چندین هزار لیتر نفت سوخت و پدرم ورشکست شد. او پس از مدّتی تلاش توانست به کارش سر و سامانی بدهد و شروع به وارد کردن قند و شکر و لامپای روسی کرد. این لامپاها با نفت می سوختند. خوب یادم می آید علامت روی لامپاها عقاب دو سر بود که علامت روسیه تزاری بود. متاسّفانه با آتش سوزی مجدّد، پدرم کاملاً ورشکست شد. او دیگر نتوانست وضع خود را روبراه کند و از خجالت و شاید هم به سبب ناتوانی از پرداخت بدهی هایش نتوانست بین مردم ظاهر شود و رفت و پنهان شد تا به اصطلاح آبرویش را حفظ کند.
آن روزها راه آهن سراسری ایران ساخته می شد. پدرم بین شاهی و بندرشاه سرکارگر شد. او ماهی یک مرتبه نهانی به خانه می آمد و سری به ما می زد و سپس به دنبال کار خود می رفت. تا هفت سالگی زندگی من چنین بود. پس از ورشکستگی پدر ما به پشت قبرستان ملّامجدالدّین کوچ کردیم و در یک اتاق گِلی که در و پنجره نداشت اجاره نشین شدیم. این اتاق مثل زندان تاریک بود و بیشتر از ده یا دوازده متر مربع مساحت نداشت. مادرم سیده جهان به خاطر قناعت شب ها شعله چراغ نفتی را کم می کرد و در واقع خانه ما همیشه شام غریبان بود. غذای من و مادرم کته با ماست بود، تا این که روزی پدرم برای خانه یک جوجه سیاه خرید. دیگر تمام دنیای من همین جوجه سیاه بود. هر روز از مادرم می پرسیدم: مادر این جوجه کی مرغ می شود؟ کی تخم می کند؟ مادر می گفت: بچّه جان صبر باید کرد! بالاخره این جوجه سیاه مرغ شد و برای ما تخم می گذاشت. آن روزها که مرغ سیاه ما تخم می گذاشت برای من جشن بود، زیرا می توانستم کته پلو را با تخم مرغ بخورم. امّا روزی که مرغ تخم نمی گذاشت روز عزای من بود. هر روز منتظر قُدقُد مرغ می شدم. اگر مرغ قُدقُد نمی کرد ناراحت و غمگین می شدم. مادر بیچاره ام به من دلداری می داد و می گفت: امروز کته را بدون تخم مرغ بخور تا فردا خدا کریم است.
پشت محلّه مجدالدّین آسیابی بود. به فاصله کمی از آن نهر داخل قصّاب خانه می شد. آنجا گاو و گوسفندها را می کشتند و تمام کثافت های توی شکم حیوانات را توی رودخانه می ریختند. مردم بدبخت و گرسنه و فقیر ساری از توی آن آبهای کثیف و لجن، شکمبه ها و روده های شناور را می گرفتند و برای خوردن می بردند. من هم یک یا دو بار آنها را از آب گرفتم و به خانه آوردم و مادرم آن ها را پخت و خوردیم. هفت ساله که شدم مرا در دبستان دانش شماره ۴ ساری که پشت امامزاده یحیی بود نام نویسی کردند. کلاس دوم که بودم این امامزاده با آن گلدسته بلند و پنج انگشت طلایی اش در مقابل چشمان من در یک آتش سوزی کاملاً سوخت. مردم با دیدن صحنه آتش سوزی امام زاده با ناباوری دعا می خواندند.
معلّم کلاس اول و دوم من خانم گرامی و معلّم زبان عربی من آخوند معروف ساری آقای سعادت بود. توی دست معلّمان اغلب ترکه چوب بود. آن زمان ترکه زدن به دست بچّه ها و فلک کردن عادی بود. یک بار پایم به چوب فلک بسته شد و فرّاش مدرسه به دستور ناظم تازیانه را چنان به شدّت می زد که از درد نعره می کشیدم. وقتی پایم را از فلک باز کردند نمی توانستم راه بروم و با زانو به کلاس رفتم. بچّه ها به من می خندیدند.
صبح ها خواهی نخواهی سرود شاهنشاهی بود که «شاهنشه ما زنده بادا». آقای عمادالدین رام فلوت می زد و ما سرود می خواندیم. او بعدا یکی از مشهورترین آهنگ سازان زمان شاه شد. توی حیاط مدرسه حوض عمیقی بود که آب آن همیشه کثیف و سبز رنگ و پر از چوب شکسته بود که روی دست دانش آموزان شکسته شده بود. یکی از کارهای فرّاش آوردن ترکه به مدرسه بود و این شعر را برای ما می خواند: تا نباشد چوب تَر، فرمان نبرد گاو و خر!
تا کلاس سوّم در مدرسه قرآن و نماز می خواندم. بعد به دستور رضاشاه این کار ممنوع شد. بین سال های ۱۳۱۲ و ۱۳۱۵ ساری چهار دبستان و یک دبیرستان تا کلاس نهم داشت. دانشسرای مقدّماتی ساری بعدها ایجاد شد. یکی از این مدارس، دخترانه بود به نام ایراندخت. من سه سال در ساری درس خواندم.
ساری در آن زمان بیشتر از ۲۰ ـ ۱۵ هزار نفر جمعیت نداشت. وسط شهر سنگ فرش بود. یک اتوبوس بود که ۱۲ ـ ۱۰ نفر جا می گرفت، امّا درشکه و گاری فراوان بود. مردم به سبب تاریکی شهر و نبودن برق تصنیف های خنده آوری می خواندند:

بازهم شهر تو تاریکی غرقه
چون کار دست شرکت برقه

کار این شرکته دروغه
خالی و پر صدا چون بوقه

هرکی برق می خواد باید بشه خُل
درِ کیسه را باید کند شُل

یکی نیست بگه به چند
حاج آقا خَرَت به چند

یک روز هنگام نهار که از مدرسه به خانه محقّرمان آمدم دیدم جلوی در خانه ما گاری یک اسبه ای ایستاده است. داخل حیاط شدم دیدم پدر و مادرم اثاثیه را بیرون می کشند. تمام اثاثیه ما که عبارت بود از یک صندوق چوبی، دو عدد حصیر، چندتا ظرف، و یک دیگ که سرپوش و دسته اش شکسته بود، توی یک گاری به راحتی جا گرفت. غیر از این ها لحافی بود و زیراندازی و متکائی، والسلام. خود ما هم سوار همان گاری شدیم و به طرف شاهی حرکت کردیم، و از آنجا به طرف کیاکلا راه افتادیم. کیاکلا یک بخش از املاک شاهنشاهی مازندران بود که رضاشاه به زور غصب کرده بود. من کلاس های چهارم و پنجم و ششم را در کیاکلا گذراندم. کمی بزرگ شده بودم و سختی زندگی را در حدّ خود درک می کردم. در این زمان در کیاکلا بیگاری مردم مازندران را می دیدم که چگونه تمامی اهالی از پیر و جوان، زن و مرد، حتّی هم سن و سال های من همانند برده جان می کنَند. زنان و دختران مورد تجاوز پنهان و آشکار ماموران بی مروّت دولت ژاندارمری قرار می گرفتند. دیدن این صحنه ها برایم غم انگیز بود. از همان هنگام نوجوانی بود که در وجود من احساس ترحّم نسبت به این دهقانان فلک زده پیدا شد و در دل کوچک و خاموش من کینه علیه نظامیان املاک رضاشاهی ریشه دواند و برای همیشه در خاطرم نقش بست. در این املاک، این دهقانان بی پشت و پناه را می دیدم که چگونه می خوابیدند، چطور غذا می خوردند و چگونه با شکنجه روحی و جسمی ماموران املاک رضاشاهی توی زمین های کشاورزی کار می کردند. این دهقانان با اینکه شب و روز در مزارع کار می کردند، اغلب گرسنه و بیمار بودند. گاهی مالاریا به اوج خود می رسید. در این سه سالی که در کیاکلا بودم بارها به چشم خود دیدم که چطور این دهقانان را شلّاق می زدند و این بیچاره ها فریادشان به آسمان می رفت. آن طرف تر همسران و پسران و دختران، فریاد و نعره پدران خود را می شنیدند و تحقیر شده و عاجز از هر گونه دخالتی، می گریستند. دختران و پسران از ۷ تا ۱۵ سالگی از طلوع تا غروب آفتاب در مزارع رضاشاه مشغول بیگاری بودند. دهقانان بی چاره از این همه ظلم به کجا می توانستند پناه ببرند؟ مگر بالاتر از شاه کسی بود که از او دادخواهی کنند؟ این زمین ها املاک غصبی رضاشاه بود و این دهقانان رعیت رضاشاه بودند. شاه مملکت با غصب و تصاحب زمین مردم، مرض زمین خواری پیدا کرده بود. حرص و ولعش تمام نشدنی بود. او که صاحب هیچ ملکی نبود، به هنگام تبعید از ایران با غصب املاک مردم صاحب شش هزار روستای آباد بود. آن وقتها رئیس املاک مازندران سرگرد افشار طوس بود. من چندین بار او را دیدم. یک بار که داخل توتستان می رفت در ساختمان را برایش باز کردم. او نگاهی به من انداخت، ولی حرفی نزد. دهقانان از او بسیار می ترسیدند. من نیز از او بدم می آمد. علاوه بر افشار طوس دو بار رضاشاه را دیدم. او سالی یک بار برای سرکشی به املاک خود می آمد.
بی شک مشاهده این فجایع در گرایش من و امثال من به حزب توده ایران نقش مهمّی بازی کرد. با دیدن این فجایع، شعارهای عدالت خواهانه حزب توده چطور می توانست برای ما جاذبه نداشته باشد؟ غرض از یادآوری ظلم و ستم رضاشاهی در این ایام پیری، بازگویی درس عبرتی برای مسوولان امروز است که به هم وطنان خود متمدّنانه نگاه کنند، حقّ و حقوق شهروندی مردم را رعایت کنند، و خود را خوار و فرزندان و نوادگان شان را سرشکسته نسازند.
من نیز غروب ها علف درو می کردم و به کسانی که گاو و گوسفند داشتند می فروختم. پدرم هر سال در سه ماه تعطیلات تابستان مرا پیش بنّایی می گذاشت. من ده دوازده خشت را از نردبان بالا می بردم و یا یکی یکی خشت ها را برای بنّا بالا می انداختم. بنّا هم مرتّب شعر می خواند و سیگار می کشید. پدرم ماهی ۱۲ تومان حقوق می گرفت. پس از جنگ جهانی دوم ارتش شوروی وارد شمال شد. گرانی و کمبود نان فزونی گرفت. در این هیر و ویر بدبختی دیگری در خانواده ما رخ داد. عموی کوچکتر از پدرم فوت کرد. وی در بهشهر یک دختر و دو پسر داشت. پسرعموها سیدعبّاس و سیدابراهیم از من کوچکتر بودند. پدرم به بهشهر رفت و همسر و بچّه های برادرش را به کیاکلا آورد. بدبختی دیگر قوزبالاقوز شده بود. پس از چندی شوهر عمّه هم فوت کرد. پدرم عمّه و دو دختر و پسرش را نیز به خانه آورد. دیگر خانه ما کاملاً کودکستان شد. بچّه ها لخت و نیمه گرسنه بودند. آن زمان در مازندران ۹۰ درصد مردم در فقر بودند. خانواده ما هم از این شمار بود و من فقر را با گوشت و پوستم لمس می کردم. به یاد ندارم که پدرم حتّی ده شاهی یا یک عبّاسی پول به من داده باشد. در این خانه محقّر ۶ بچّه کوچک و سه زن (مادر، زن عمو، عمّه) من و پدرم زندگی می کردیم. پدرم در آن روزها با این همه جمعیت خانه نمی دانست چکار بکند و بشدّت عصبانی بود. با کوچکترین اشتباه با سیلی صورتم را سرخ می کرد و کتک می زد و سپس خودش هم ناراحت می شد. در آن سال ها من خیلی کتک خوردم. وای به حالم اگر در درس ها یک نمره کم می گرفتم. باید درس می خواندم، کار می کردم، حمّالی می کردم و به لشکر خانواده کمک مالی می کردم. چنان که گفتم گرانی پس از جنگ جهانی دوم برای افراد کم درآمد کمرشکن بود. بلی، دوست عزیزم، اتابک جان، آن وَر دنیا احمق ها در اروپا جنگ راه انداخته بودند و این وَر دنیا ارتش شوروی به شمال کشور ما تشریف آورده بود و ما بچّه ها به سبب ناتوانی و فقر کتک می خوردیم و زجر می کشیدیم.
در این سه سالی که در کیاکلا بودیم رنج و زحمت زندگی را باز هم بیشتر فهمیدم. ۵ بار خانه عوض کردیم و همیشه هم اجاره نشین بودیم. سال آخر یک اتاق در ساختمان بیمارستان به ما دادند. این اتاق بزرگتر بود و یک پنجره داشت. باز ما همان حصیرها و اثاثیه را که فقط یک سماور و یک جاجیم به آن اضافه شده بود، به خانه جدید منتقل کردیم. در کیاکلا دوستان روستایی زیادی پیدا کرده بودم و از آنان کاشتن گندم و گوجه و خیار و خربزه و شالی کاری را یادگرفته بودم، و زمانی که خانه ما توی بیمارستان کیاکلا بود در زمین خالی این بیمارستان خربزه و گوجه و خیار می کاشتم و مرغ و خروس نگه می داشتم. اکنون تخم مرغ بیشتر می خوردیم. ۱۲ ـ ۱۰ مرغ داشتیم که مرتّب تخم می کردند. زیر مرغ، تخم مرغ می نشاندیم و بعضی وقت ها جوجه می خوردیم. من از همان زمان به مرغ و خروس علاقه پیدا کردم و با آشنایان جنگ خروس به راه می انداختیم. به سبب این علاقه لقب من عطاءمرغی ماند! در کلاس ششم در کیاکلا کاشتن نیشکر را و اینکه چگونه باید آبش را گرفت و از آن شکر درست کرد، یاد گرفتم. تابستان ها در کارخانه پیله پاک کنی کار می کردم. همچنین از باغ های دوردست خربزه و هندوانه می دزدیدیم، یا در رودخانه تالار ماهی می گرفتیم و ماهی ها را به خانه می آوردیم و با کته پلو می خوردیم.
در تابستان ها خوک ها و گُرازها دشمن شالی زار بودند. وقتی شالی به حدّ رشد می رسید خوک ها خود را در شالیزار مهمان می کردند و همه گله در شالی زار می خوردند، می خوابیدند و غلت می زدند. دهقانان پولی به کولی ها می دادند تا به حساب خوک ها برسند. کولی ها و یا لولی ها استاد شکار خوک و گراز بودند. آنها خوک ها و گرازهای وحشی را در یک حلقه یک کیلومتری توسّط سگ ها محاصره می کردند، سپس به تدریج حلقه را تنگ تر می کردند، و سرانجام آن ها را با تفنگ می کشتند. پس از چند ساعت ده ها خوک کوچک و بزرگ مرده و یا در حال مرگ روی زمین افتاده بود. من دو بار مرگ فجیع این حیوانات را دیدم.
یک روز در آخر سال تحصیلی مدیر مدرسه شاگردان ششم را با اتومبیل به شاهی بُرد و توی حیاط مدرسه نشاند و از ما امتحان گرفتند. پس از چندی تصدیق دبستان را به ما دادند. من خیلی خوشحال شدم. پدر و مادرم و تمام فامیل می گفتند عطاء باید داخل دبیرستان بشود. خانواده پُرجمعیت ما از کیاکلا به شاهی منتقل شد و من وارد دبیرستان شدم. پدر این بار نیز شغل باغبانی بیمارستان را به عهده داشت. کلاس ۹ بودم که او برای درس خواندن من میزی به خانه آورد. امّا صندلی نداشتیم. ناگزیر من یک جعبه چوبی پرتقال پیدا کردم و با زدن چند میخ مثلاً به صورت صندلی درش آوردم. این میز و صندلی تا آمدن من به شوروی در خانه ما بود. پدرم هفته ای یک بار، شب های جمعه، کمی عرق می خورد. یک پوست گوسفند در اتاق بود که او روی آن غذا می خورد و می نوشید و همانجا می خوابید. توی بُطری عرق او یک لیموی بزرگ بود. هر کس آن را می دید تعجّب می کرد که چطور این لیموی بزرگ توی این بُطری با این گردن تنگ رفته است. پدرم سلیقه و ابتکار داشت. هنگام بهار که درخت لیمو گُل می کرد و به بار می نشست، بُطری خالی را روی لیموی کوچک که تازه به اندازه یک نخود بود، به درخت می بست و آن لیمو آهسته، آهسته توی بُطری بزرگ می شد تا اینکه نصف حجم شیشه را می گرفت. سپس بُطری را از درخت می کند و تویش عرق می ریخت. این قضیه را کسی نمی فهمید. پدرم به من می گفت: «هیچوقت توی رستوران ها عرق نخور. اگر می خواهی عرق بخوری با دوست خودت به خانه بیا، کمی عرق بخورید و شادی کنید». او پس از نوشیدن عرق همیشه این شعر را می خواند:

دل خون شد از امید و نشد یار، یار من
ای وای بر من و دل امیدوار من

از جُور روزگار نگریم که از فراق
هم روز من سیه شد و هم روزگار من

بیمارستان شاهی خیلی بزرگ بود و باغ آن شاید یک هکتار می شد. یک حوض بزرگ وسط دو ساختمان آن وجود داشت. محوّطه بیمارستان در زمان قدیم قبرستان بود. زمان رضاشاه این قبرستان را مسطّح و صاف کردند. یک درخت چنار بزرگ سر به فلک کشیده آنجا بود که بیشتر از ۵۰۰ سال عمر داشت. غُروب ها کارکنان و اهالی محلّ به دور این چنار و فوّاره حوض جمع می شدند و چای و بستنی و عرق می خوردند. اتابک جان، الان این چنار مقدّس شده، به اطرافش پارچه سیاه بسته شده، و مردم در اطراف آن نماز و دعا می خوانند و به شاخه های آن صدها پارچه نذری می بندند.
این بیمارستان زمان جنگ جهانی دوّم آشپزخانه و جای غذاخوری هنگ ارتش شوروی شد. پدرم می ترسید ارتش شوروی ما را از خانه ای که در جای پرت بیمارستان بود اخراج کند، امّا چنین اتّفاقی نیفتاد. سربازان ارتش سرخ هر روز ۳ بار برای غذاخوری سرود خوانان می آمدند و سرود خوانان می رفتند. آب این آشپزخانه از چاه عمیقی که جلوی خانه ما بود تامین می شد. شب و روز چند سرباز با سطل های بزرگ آب می بردند. من و اهالی محلّ، در صورت امکان، با ایما و اشاره سر و دست با سربازان گپ می زدیم. بیشتر سربازان گرسنه بودند و همیشه از ما و دیگران تقاضای سیگار و پول و نان و غذا می کردند، ولی خیلی مواظب بودند و اوّل اطراف را نگاه می کردند که کسی آنها را نبیند.
جلوی بیمارستان، قصر رضاشاه بود. تمام این قصر در تمام سال با چادر برزنتی پوشیده بود. موقعی که رضاشاه می آمد این برزنت برداشته می شد و قصر چون عروسی جلوه می کرد. پس از اشغال خاک ایران توسط قوای شوروی، این قصر محلّ سکونت هنگ سربازان روسیه شد. من این قصر را روزی که ارتش شوروی از ایران خارج می شد، دیدم. کثافت کاری و خرابکاری بسیاری کرده بودند. چند اتاق را تبدیل به دست شویی و توالت کرده بودند، دیوارهای سفید و قشنگ را سوراخ کرده بودند و من با چشمان خودم دیدم که سربازان شوروی هنگام بازگشت تمام وسائل این قصر را بار ماشین ها کردند و با خود بردند. از ۵۰ متری این قصر راه آهن تهران ـ بندرشاه عبور می کرد. از ۵۰ متری سمت راست این ساختمان عبور مردم ممنوع بود. سربازهای روس شبانه روز کشیک می دادند و هر کس می خواست به آن طرف راه آهن که تُرک محلّه نام داشت برود، باید ۵۰۰ تا ۷۰۰ متر راهش را دور می کرد و این ساختمان را دور می زد. آنهایی که از دهات و از جاهای دور می آمدند این را نمی دانستند، منظور سوت و فریاد نگهبانان را نمی فهمیدند و به راه خود ادامه می دادند. شب ها که تاریک بود سربازهای روس این دهاتی ها را با تیر می زدند و آن ها را می کشتند و یا زخمی می کردند. من همه این منظره های فجیع را می دیدم و یکی دو بار در نجات جان زخمی شدگان کمک کردم.
شاهی آن وقت شهر کارگری بود و حزب توده در آنجا خیلی قوی بود. هر روز یا دست کم هفته ای یک بار در شهر میتینگ، اعتصاب یا سخنرانی بود. هر وقت که سوت کارخانه بلند می شد مردم می دانستند که اتّفاقی افتاده و همه به طرف خیابان یا کارخانه و یا به کلوپ حزب توده می دویدند. دانش آموزان مدارس و بخصوص جوانان دبیرستان سپهر (که تا کلاس ۹ بود) با شنیدن سوت از کلاس بیرون می دویدند و حتّی تعدادی از معلّمان توده ای جلوتر از دانش آموزان می دویدند تا بدانند چه خبر است. آن روز مدرسه تعطیل می شد. آن زمان در تمام مازندران فقط یک دانشسرا بود که من آنجا تحصیل کردم. در دبیرستان سپهر شاهی من و قائمی و پورحسنی از فعّالان سازمان جوانان بودیم. هفته ای یک بار جلسه داشتیم و سخنگوی جلسه ما آقایان سهیلی، خاشع، لنکرانی، و شاه تاجی بودند. گاهی از تهران رهبران حزب توده مانند اسکندری، طبری، قاسمی، عظیمی، یا رادمنش می آمدند و سخنرانی می کردند. من در سه سال کلاس های ۷ و ۸ و ۹ تابستانها در کارخانه گونی بافی کار می کردم و بدین طریق پول ناچیزی در جیبم بود. در ضمن منشی سازمان جوانان کارخانه بودم. استراحت ما ورزش و آب تنی در رودخانه تالار و سیاه رود بود. آنجا می دیدم که سربازان روس برای راحت کردن کار خود نارنجک به رودخانه می انداختند و پس از چند دقیقه صدها ماهی کوچک و بزرگ مُرده روی آب شناور می شدند. سربازها ماهی های بزرگ را می گرفتند و بار کامیون می کردند و ماهی های کوچک تر نصیب ما می شد. حالا از سیاه رود دیگر اثری نمانده است. رودخانه تالار هنوز وجود دارد، ولی آبش کم و کثیف است و از ماهی در آن خبری نیست. در این ۶ ـ ۵ سالی که قُوای شوروی در ایران بودند، گُرازها و خوک های وحشی را می خوردند و پولی به گوشت نمی دادند. دهقانان برای حفاظت از شالی زارهای خود این گرازها و خوک های وحشی را می کشتند و صبح ها سر و کله سربازان شوروی با آن ماشین های باری کوچکشان پیدا می شد که لاشه آن خوک ها را بار می کردند و با خوشحالی با خود می بردند. دهقانان وقتی دیدند که ارتش شوروی از مشتریان پَر و پا قُرص خوک و گراز هستند، در مقابل تحویل گراز و خوک چیزی از روس ها طلب می کردند. روس ها می گفتند: «شما که مسلمان هستید و گوشت خوک و گراز نمی خورید، این لاشه ها به چه دردتان می خورد؟» دهقانان جواب می دادند: «سگ های ده مان می خورند». به هر حال پولی در کار نبود. آخرسر دهقانان توانستند در مقابل تحویل لاشه خوک و گراز ابزارهای کشاورزی، بیل و کلنگ، داس، دیلم و... بگیرند.
***
اتابک جان سلام. تصدّقت عطاء. امروز یکشنبه ۱۰ ژوئن برابر با ۲۰ خرداد سال ۸۰ است. دو روز است که از پیش پسرم آرمان از روسیه برگشته ام. وضع مردم به تمام معنا فاجعه بار است. همه به الکل پناه آورده اند. آنچه دل مرا آزار می دهد وجود بچّه های خیابانی و بی سرپرست در ابعاد میلیونی در شهرهای بزرگ روسیه است. در حوصله این نوشته نیست تا بنویسم این کودکان چگونه زنده اند. خودت می دانی که من از رژیم کمونیستی چه ها که نکشیدم. امّا آن ها هر کثافتی بودند، پس از جنگ جهانی دوم با وجود ۲۰ میلیون کشته، ۴۰ میلیون مجروح و ویرانی کشور، بچّه بی سرپرست در خیابان ها رها نکردند. همه این بچّه ها همانند دیگر مردم صاحب مسکن و غذای حدّاقل بودند و در مدارس درس می خواندند. من شخصا ده ها دانشمند و پروفسور و موسیقی دان را که در یتیم خانه بزرگ شده بودند می شناختم. باید بگویم که من خواهان تغییر اساسی سیستم شوروی بطور تدریجی و آگاهانه بودم، نه چنین که کردند.
در رابطه با خود باید بگویم که از نوشتن خاطرات خود احساس سبکبالی می کنم و دلم خالی می شود. پیش از این صدها نفر از من خواسته بودند که سرگذشت تکمیلی خود را بنویسم و قبول نکرده بودم. نمی دانم تو چگونه با نامه هایت در من رسوخ کردی که تمکین کردم. سرت را به درد نیاورم، باز می گردم به نوشتن خاطرات خود و توصیف عُمر و آرزوهای برباد رفته در این دیار غربت و بی کسی.

زمینه های فعّالیت حزب توده در علی آباد یا شاهی یا قائم شهر فعلی

علی آباد زمان رضاشاه دهکده ای میان راه ساری و بابل بود. در اینجا چند کارخانه بزرگ و کوچک بود. وسط شهر، کارخانه نسّاجی، کمی دورتر کارخانه برنج پاک کنی و کارخانه پیله بود. ۳ ـ ۲ کیلومتر به طرف ساری کارخانه گونی بافی و کنسرو سازی بود. این شهر نسبت به دیگر شهرهای مازندران زیبا و تمیز و دارای برق و خیابان های وسیع تر و اسفالت شده بود. اتوبوس ها مرتّب بین شهرهای مازندران و تهران در حرکت بودند و راه آهن هم از کنار شهر می گذشت.
این شهر، شهر مهاجرانی بود که رضاشاه از تمام ایران به شاهی آورده بود. بیشتر آنها از آذربایجانی های ایران بودند که پدربزرگ و یا پدرانشان برای پیدا کردن کار و یا کسب و تجارت به روسیه، قفقاز و آسیای میانه رفته بودند. تا دوره استالین اغلب این ایرانیان هنوز شهروند شوروی نشده بودند و حکومت شوروی ملاحظاتی در مورد این ایرانیان داشت، تا این که معاهده ای بین ایران و شوروی در سال ۱۹۳۸ بسته شد و سپس حکومت شوروی شهروندان ایرانی را در عرض چند روز توسط نیروهای امنیتی و نظامی به شکل غیرانسانی به ایران برگرداند. از سوی دیگر تبلیغات حکومت پهلوی در این جهت بود که این مهاجران اصل و نسبشان غیرایرانی است و متعلق به کشور شوروی هستند. این عده در ایران متحمّل سختی های فراوانی شدند و از دست شهربانی و ژاندارمری رنجهای بسیار کشیدند. آنها از ناچاری به اقوام خود پناه می بردند. فرزندان آنها که اغلب در شوروی متولّد شده و در آنجا به مهدکودک رفته و یا در مدارس درس خوانده بودند، در عالم کودکی خودشان را به نوعی متعلّق به شوروی می دانستند و برای تطبیق خود با محیط آن روز ایران در رنج بودند. یک طرف یادمانده های مثبت و شیرین آنان از دوران کودکی و نوجوانی در شوروی، و طرف دیگر خاطره تلخ مهاجرت شان به ایران همراه با فشار جسمی و روحی بود. همین مساله سالها بعد سبب گرایش بسیاری از آنها به صفوف حزب توده و فرقه دمکرات شد. در مناطقی که ارتش سرخ حضور داشت بخشی از این مهاجران به شکل افراطی تحت حمایت ماموران شوروی در ایران قرار گرفتند و آلت دست آنها شدند، آنچنان که دیگر حتّی برای حزب توده هم تره خُرد نمی کردند. روس ها با تمام استادی از ناآگاهی و احساسات این جوانان مهاجر سوءاستفاده می کردند.
دستگاه امنیتی شوروی طبق روش خود به هنگام پس دادن این مهاجران تا آنجایی که امکان داشت عوامل خود را در بین آنان جا داده و به ایران گسیل کرده بود تا در ایران به کار جاسوسی بپردازند. روس ها با اغلب کشورها چنین می کردند. قبل از جنگ جهانی دوم چند نفری از این مهاجران را می شناختم که بظاهر به کار پالوده فروشی، مغازه داری، پینه دوزی، و یا سیگار فروشی مشغول بودند. امّا پس از اشغال ایران آن آقای پالوده فروش و پینه دوز، لباس ارتش شوروی را به تن کرد و درجه ستوانی روی شانه هایش داشت.
افزون بر آن تعداد قابل توجّهی از این مهاجران که عضو حزب توده بودند، از روی علاقه و یا اعتقاد به شوروی، با ماموران امنیتی این کشور همکاری می کردند. هنگامی که پس از سال ۱۹۵۶ از اُردوگاه ماگادان (Magadan) سیبری به شهر دوشنبه پایتخت تاجیکستان آمدم، همین مهاجران در سطوح مختلف به همکاری با کا گ ب ادامه می دادند.
گفتنی است که همه مهاجران چنین رفتاری نداشتند. بخصوص سالمندانی که تجربه لازم از دوران استالینی داشتند، به فرقه دمکرات و حزب توده گرایشی نشان نمی دادند و به این دو جریان به دیده شک و تردید نگاه می کردند.
امّا آن بخش از ایرانیانی که در دوره استالین شهروند شوروی شده بودند نیز سرنوشتی بهتر از مهاجرانی که به ایران پس داده شدند، نداشتند. اکثریت قابل توجّهی از آنان با بهانه های گوناگون و اتّهامات جاسوسی و فعالیت مخرّب سیاسی در زندانها و اردوگاه های کار جان خود را از دست دادند و خانواده هایشان از هم پاشیده شد.
پدرم یک اتاق بزرگ را که قبلاً انبار آشپزخانه بیمارستان بود به محلّ سکونت خانواده تبدیل کرد. این اتاق در و پنجره و سقف بلند و نیز برق داشت و دیگر مثل خانه های کرایه ای قبلی ما در ساری ساکن زندان تاریک نبودیم. او افزون بر باغبانی، آبدارباشی بیمارستان شاهی نیز بود و غروب ها هم به پستخانه راه آهن تهران ـ بندرشاه می رفت و روزنامه ها و مجلّات و نامه های کارکنان اداره را می گرفت و به خانه می آورد و صبح آنها را پخش می کرد. او شب ها مرا مجبور می کرد تمام روزنامه ها و مجلّات را ورق بزنم و سرمقاله ها را برایش بخوانم. اگر مطلبی مورد خوش آیند او بود، تا آخر گوش می کرد، وگرنه می گفت ولش کن، ورق بزن. به مرور زمان دیگر خبره شده بودم که کدام مطلب پدرم را غلغلک می دهد. ولی او مرا بچّه حساب می کرد و فکر نمی کرد که من دستش را خوانده ام. البته من چنین وانمود می کردم که بچّه حرف گوش کنی هستم و خودم هیچ گونه اظهارنظری نمی کردم. مطالبی که پدرم انتخاب می کرد مورد پسند من هم واقع می شد. اینجا بود که دیدگاه و افکارم رفته رفته عوض شد و وارد سیاست شدم.
در عرض پنج سالی که ارتش شوروی ایران را اشغال کرده بود، دو شهر مازندران یعنی شاهی و بهشهر بیشتر از دیگر شهرهای مازندران زیر نفوذ شوروی و حزب توده بود. اکثریت کارکنان کارخانجات این دو شهر و همچنین معدن زغال سنگ زیر آب از مهاجران شوروی بودند.
هر روز در شاهی اعتصاب کارگران ادامه داشت و میتینگ های مختلف با زنده باد و مرده باد برله و یا علیه حزب توده، حزب قوام السلطنه و حزب سیدضیا برگزار می شد. من نطق های سیاستمداران آن وقت ایران از قبیل ایرج اسکندری، قاسمی، طبری، رادمنش، نوشین، خاشع، مظفّر فیروز، و پهلوان (پسرعموی رضاشاه که توده ای بود) را گوش می کردم. گرایش من به حزب توده با توجّه به موقعیتی که داشتم طبیعی بود و جز این عجیب بود. سخنرانی پهلوان به زبان مازندرانی برای من و دهقانان و اهالی محلّ جالب بود که می گفت: «ای ابوی مازندرانی! شب و روز با پای لُخت و عریان توی شالی زارها تا زانو توی گِل و لای می مانی و زحمت می کشی، عذاب می کشی، عرق می ریزی، خوک ها را از زمین می رانی و یا می کشی تا برای خود و زن و بچّه ات برنج تهیه کنی، ولی آخرش خوک بزرگ می آید و تمام محصولات ترا می بَرَد و می خورد. علیه خوک های دوپا مبارزه کن! نان برای همه! کار برای همه! فرهنگ برای همه! آزادی برای همه! بهداشت برای همه!... زنده باد حزب توده ایران که مدافع این شعارهاست! مرگ بر سیدضیا و قوام! پیروز باد ارتش شوروی! مرگ بر فاشیزم!» سخنران دیگری به سخنرانی می پرداخت و برای مبارزه علیه سرمایه داری از لنین نقل قول می کرد. شعارهای بزرگ تمام شهر را گرفته بود و هر شب فیلم های تبلیغاتی شوروی در شهر به نمایش گذاشته می شد. تمام این رویدادها در سرنوشت من بی تاثیر نبود. از همه مهمتر در کلاس هشتم مهدی قائمی که از قم به شاهی آمده بود دوست بسیار نزدیک من و پورحسنی شد. ما فقط موقع خواب از همدیگر جدا می شدیم. مهدی قائمی پسرخاله یوسف لنکرانی بود. یوسف مسوول شبکه مخفی و مسلّح حزب توده در مازندران بود. این شبکه مخفی به نوعی با مهاجران ارتباط داشت. دوستی با مهدی سرنوشت من و پورحسنی را عوض کرد و هر سه به سرنوشت شومی دچار شدیم. وی از اردوگاه های استالینی جان سالم بدر برد و به ایران برگشت و در سال ۱۹۵۷ در دریای خزر غرق شد که روحش شاد باشد. من سرنوشت او را بعدا شرح خواهم داد.
در سال ۱۹۴۴ عضو سازمان جوانان شهرستان شاهی شدم. مبلّغ حوزه ما مهندس سهیلی، و خاشع هنرمند معروف بودند. روسای بیمارستان شاهی دکتر صفری و سپس دکتر نهاوندی به حزب توده گرایش داشتند. در سازمان جوانان اولین روزنامه دیواری را بنام طوفان به عرض یک و نیم متر درست کردیم و جلوی درِ باشگاه حزب توده نصب کردیم. روبروی این باشگاه حزب توده، ساختمان تبلیغات حزب کمونیست شوروی بود. آنها یک بلندگویی به شکل سطل داشتند که با آن شب و روز به زبان فارسی و تُرکی حرف می زدند و برنامه رادیویی باکو و مسکو را در وسط شهر پخش می کردند. شب ها فیلم های تبلیغاتی نشان داده می شد که تماشاگران فراوانی داشت. آن وقت ها برای تفریح و وقت گذرانی ما جوانان، جز این فیلم ها چیز دیگری وجود نداشت. آنها مغزهای خالی ما را با تبلیغات پُر می کردند و ما هم این تبلیغات را عین حقیقت می پنداشتیم و از راه دور ندیده عاشق سوسیالیزم شوروی می شدیم. آن هم چه عاشقی! مگر کسی می توانست بگوید بالای چشم استالین و شوروی ابروست؟ به قول چینی ها یک تصویر خوب بهتر از هزار حرف است. دوستان شوروی، هم تصویر خوب می کشیدند و هم حرفهای خوب می زدند. با نبود آگاهی، زندگی آشفته، بیکاری، فقر، تنگدستی، ظُلم و ستم، باورمان شده بود که همسایگان ما بهشت واقعی را بنا کرده اند. وقتی قدرت تبلیغات شوروی در دل میلیون ها روشنفکر و مردم اروپا جای محکمی برای خود پیدا کرده بود، دیگر نباید تعجّب کرد که چرا ما طرفدار شوروی شدیم. اتابک جان با این تبلیغات و تفکر بود که ما مجذوب بوستان سِحرآمیز بیگانگان شدیم و در عالم رویا و در کرانه های ناپیدای دور دست در آن گام می زدیم. روزی یکی از سخنران ها با باور خود از لنین نقل قول می کرد و می گفت: «پیشوایان تمام ادیان به مردم دروغ می گویند. آنها از بهشتی که هیچ کس ندیده است صحبت می کنند. این ها همه دروغ و افسانه است. امّا در شوروی به رهبری کمونیست ها و مردم بهشت واقعی ساخته شده، آنچنان بهشتی که حتّی ادیان در افسانه های خود نیز نتوانستند از آن تصویری ارائه نمایند». ما این دروغ ها را باور می کردیم و گول می خوردیم. یادم می آید که در سال ۱۹۵۶ از سیبری مرا به دوشنبه فرستادند، آنجا «مُسلم غایب دوست» را دیدم که می گفت: «پس از رفتن تو در تمام شهر شاهی پیچید که عطاء در روسیه در دانشکده خلبانی درس می خواند و بزودی درسش را تمام می کند و به ایران برمی گردد تا قصر شاه و مراکز ضدانقلاب و خانه ثروتمندان را بمباران کند». مُسلم می گفت: «من پس از دستگیری به امید شماها و راه حزب در زندان مقاومت کردم». آه چه گولی که من و امثال من به خاطر حقّ و عدالت و آزادی خوردیم. بیچاره مسلم را در ایران آنقدر به دستش دست بند بسته بودند که دست راستش فلج شد و انگشتان دست راستش توی کف دستش رفته بود ودیگر باز نمی شد.
*
اتابک جان، قارداشِ آواره، سلام. پس از مدّتی طولانی سکوت، یک مرتبه دو نامه از تو دریافت کردم. با این کارَت مرا یک دنیا خوشحال کردی. فردایش از شنیدن صدای تو در تلفن نیز خیلی خوشحال شدم. هفته پیش هم از «مش محمد گوزی یولدا» (چشم به راه) نامه داشتم. در این دیار غُربت این ارتباط ها اندکی از دردها و رنج ها را کاهش می دهند.
یکی از آرزوهای من در این مهاجرت لعنتی نوشتن خاطراتم برای جوانان عزیز وطنم بود. راستش از حکومت پلیسی شوروی احتیاط می کردم و می ترسیدم این نوشته بلای جان من بشود. در آن سالها هرگز فکر نمی کردم که حکومت شوروی از هم بپاشد. پس از فروپاشی شوروی هم با آن که بسیاری از دوستان و آشنایان اصرار داشتند که خاطرات خود را بنویسم، امّا گرفتاری های طاقت فرسا حوصله ای برایم نمی گذاشت تا این که نامه های تو مرا در این ایام پیری منقلب کرد. حال، من خاطرات خود را به مرور به وسیله نامه برایت می فرستم تا جوانان کشورم از زندگی ما نسل های سوخته درس بگیرند. خوب، برویم سر مطلب.
نوشتم که در شاهی هفته ای یک یا دو بار میتینگ توی شهر برگزار می شد. گاهی بین حزب توده و حزب سیدضیاء (بوسیله قادیکلایی ها که با تحریک مالکین، ضدحزب توده و ضدشوروی بودند) درگیری و زد و خورد می شد. روزی در میتینگی، ناطق در پایان سخنرانی گفت: «مرگ بر سیدضیاء وطن فروش عامل انگلیس». پس از سخنرانی، توده ای ها با طرفداران دولت زد و خورد حسابی کردند. چند روز بعد، با برنامه ریزی قبلی حزب توده، ترکمن ها سوار بر اسب و شمشیر بدست توی شهر به تاخت و تاز مشغول شدند و به نفع ارتش سرخ و حزب توده شعار دادند. حال چگونه ترکمن ها با اسب ها از بندر ترکمن و بندر شاه تا آنجا آمده بودند، نمی دانم. بعید نیست که اسب ها را با کمک ارتش شوروی با قطار آورده بودند.
یک روز منشی حزب توده به من گفت: «تو باید فردا در مسابقه دو نام نویسی کنی. ما باید ثابت بکنیم که حزب توده در هر کاری پیش قدم و جلوست». من که نه لباس ورزشی و نه کفش ورزشی داشتم، روز مسابقه یک جوراب پشمی به پا کردم و در صف مسابقه ایستادم. با زدن سوت مسابقه شروع به دویدن کردم. باید سه کیلومتر می دویدیم. من که عضو سازمان جوانان حزب توده بودم نفر اول بودن خود را حتمی می دانستم، در غیر این صورت آبروی حزب توده و طبقه کارگر بر باد می رفت! امّا در انتهای خط ۳ کیلومتر غش کردم و بی هوش افتادم. وقتی به هوش آمدم مادرم بالای سرم گریه می کرد و می گفت: بچّه ام مُرد! روزنامه نگاران از من عکس گرفتند و در روزنامه رزم که متعلّق به حزب توده بود چاپ کردند. روزنامه از من تعریف کرده بود که «بلی حزب توده هم در ورزش و هم در سیاست پیشرو است». من این شماره رزم را در کا گ ب عشق آباد به بازجوی سنگدل خود نشان دادم، امّا بی فایده بود. پس از آزادی از اردوگاه استالینی چند نامه به وزارت امور داخله در عشق آباد نوشتم و استدعا کردم که تمام مدارک حزبی و روزنامه رزم و ده ها عکس جوانی و پرونده محاکمه مرا پس بدهند، ولی جوابی که همیشه دریافت می کردم این بود که «از تو پرونده ای نیست و تمام مدارک تو در زلزله عشق آباد از بین رفته است»، که البته دروغ می گفتند. چندین بار نامه نوشتم که من تبرئه شده ام و قانون باید از من حمایت کند. طبق قوانین بین المللی حتّی به نسل سوّم آنهایی که در کوره های آدم سوزی فاشیزم هیتلری نابود شدند، کمک کردند. امّا من که ده سال در اردوگاه های استالینی عذاب و شکنجه را با پوست و گوشت خود لمس کردم، از دادن مدارکم خودداری کردند. باز به یاد آن روزگار جهنمی افتادم و از زمان جلوتر دویدم. بله، با وجود آن همه فراز و نشیب ها، آن همه بدبختی ها و عذاب و شکنجه های روحی و جسمی، آن همه گرسنگی و سرمای لعنتی و هزاران فجایع دیگر که بر سر ما آمد، به امید بهتر شدن شرایط و اوضاع و احوال، به زندگی پای بند ماندیم و خود را استوار نگه داشتیم.

یک چند به مرگ شادمانی کردیم
رخساره به سیلی ارغوانی کردیم

عمری گذراندیم به مُردن مُردن
مردم به گمان که زندگانی کردیم

اتابک جان، نوشته بودی که شعر کمتر بنویسم و به اصل زندگی خود بپردازم. شاید بد نباشد بدانی که شعر در اردوگاه های استالینی به جسم و روح من حیات می دمید و به داد من می رسید و پرچم استقامت را در تن من افراشته نگه می داشت. ایرانی اگر شعر نگوید، شعر نخواند، با شعر نرقصد و شادی نکند و با شعر گریه نکند و با شعر نغمه های امید و آرزو سَر ندهد، ایرانی نیست.

روزگاری بود؛
روزگار تلخ و تاری بود.
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره.
دشمنان بر جان ما چیره.
شهر سیلی خورده هذیان داشت؛
بر زبان بس داستان های پریشان داشت.
زندگی سرد و سیه چون سنگ؛
روز بدنامی،
روزگارِ ننگ.

جنگ جهانی دوّم تمام شد، من کلاس ۹ را در شاهی به پایان بردم، و با پیروزی ارتش سرخ بر فاشیزم هیتلری اعتبار شوروی بخصوص در نزد ما حزبی ها دو چندان شد. آن موقع دیگر خیلی عوض شده بودم. یک دنیا امید به آینده وطنم داشتم. وطنم را دوست داشتم و همیشه در این فکر بودم که چکار باید کرد که مردم کشور ما زندگی شایسته تر و بهتری داشته باشند. آن وقت ها بهداشت نبود، کار نبود، پول نبود. فقر و بدبختی آنچنان گریبان مردم را گرفته بود که انگار راهی برای نجات و خوشبختی وجود ندارد. ما تنها راه نجات وطن را در برنامه حزب توده می دیدیم.

نظرات کاربران درباره کتاب در ماگادان کسی پیر نمی ‌شود

جالبه آخر کتاب دوباره میگه عدالت و آزادی .معنی عدالت چیزی که من تا بحال متوجه اش شدم یعنی قرار دادن هر چیز سر جای خودش . اگر این مفهوم آن زمان توسط توده ای ها درک شده بود به چنگال کمونیستها و سوسیالیستها نمی افتادن . در هر صورت کتاب هیجان انگیزی بود . دو بار خوندمش
در 1 ماه پیش توسط
حیف عمر این مرد که برای هیچ سوخت
در 1 ماه پیش توسط
فوق العاده
در 1 ماه پیش توسط
کتاب بسیار درجه یکی هست بی نظیره
در 1 ماه پیش توسط
شرح حال مقاومت انسان در شرایط غیر انسانی و جدالش با مرگ و زندگی
در 12 ماه پیش توسط