فیدیبو نماینده قانونی نشر ثالث و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نفر هفتم

کتاب نفر هفتم

نسخه الکترونیک کتاب نفر هفتم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب نفر هفتم

ساچی، پسر نوزده‌ساله‌اش را از دست داد چون هنگام موج‌سواری در خلیج هانالی کوسه بزرگی به او حمله کرد. در حقیقت این کوسه نبود که باعث مرگش شد؛ وقتی جانور پای راستش را قطع کرده بود، تنها و دور از ساحل، دستپاچه و غرق شده بود. به همین دلیل علت رسمی مرگ پسر ساچی غرق‌شدگی اعلام شده بود. کوسه تخته‌موجش را تقریبا از وسط به دو نیم کرده بود. کوسه‌ها بیش‌تر وقت‌ها از گوشت انسان خوششان نمی‌آید. یک‌بار که آدم را گاز می‌گیرند، ناامید می‌شوند و رهایش می‌کنند، برای همین هم خیلی وقت‌ها پیش می‌آید که یک نفر، یک دست یا یک پایش را از دست می‌دهد. اما تا زمانی که دستپاچه نشده زنده می‌ماند. اما پسر ساچی دچار ایست قلبی شده بود، آن‌قدر آب دریا وارد دهانش شده بود که غرق شده بود. وقتی ساچی نامه کنسولگری ژاپن در هونولولو را دریافت کرد، شوکه شد و روی زمین افتاد. ذهنش خالی شده بود و نمی‌توانست به چیزی فکر کند. همان‌جا نشست و به نقطه‌ای روی دیوار خیره شد. اصلاً نفهمید این حالت چقدر طول کشید، اما سرانجام حواسش آن‌قدر سر جا آمد که بتواند شماره یک خط هوایی را پیدا کند و برای پرواز هاوایی جا رزرو کند.

ادامه...
  • ناشر نشر ثالث
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.83 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب نفر هفتم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

درباره نویسنده

هاروکی موراکامی، نویسنده ژاپنی به سال ۱۹۴۹ در کیوتو به دنیا آمد و از ۱۹۷۴ شروع به نوشتن کرد. وی تاکنون دو مجموعه داستان و رمان های متعددی منتشر کرده است. شاید بتوان دلیل موفقیت موراکامی را جسارتش در نوشتن داستان هایی متفاوت دانست. بیش تر نویسندگان پس از یافتن زبان یا سبک خاص خودشان در تمام داستان هایشان آن را پی می گیرند. شاید این کار منطقی باشد و نویسنده را از خطر کردن و جستجوی راه ها و تجربه های تازه بی نیاز کند. اما این جستجوی مستمر بدل به بخشی از نوشته های موراکامی شده است و یکی از ویژگی های سبک انحصاری او در نوشتن به شمار می رود. کم تر نویسنده ای پس از دستیابی به شهرت و جایگاهی والا، باز هم به آزمودن راه های تازه می اندیشد.
موراکامی در مقدمه نسخه انگلیسی کتاب بید نابینا، بانوی خفته(۱) می نویسد: «اگر بخواهم در باره نوشتن رمان و داستان کوتاه ساده سخن بگویم، خواهم گفت نوشتنِ رمان یک چالش و نوشتن داستان کوتاه یک لذت است. اگر نوشتن رمان مثل کاشتن یک جنگل باشد، نوشتن داستان کوتاه به کاشتن یک باغچه می ماند. این دو یکدیگر را کامل می کنند و منظره ای حقیقی به وجود می آورند که برای من خیلی با ارزش است. در این چشم انداز شاخ و برگ های درختان، سایه های دلپذیری روی زمین می اندازد و وزش باد برگ های طلایی رنگ درخشان را تکان می دهد و در همان حال غنچه ها در باغ ها ظاهر می شوند و گلبرگ های رنگارنگ، پروانه ها و زنبورها را به طرف خود می کشانند و ما را به یاد تغییر نامحسوس، از فصلی به فصل دیگر می اندازند.»
موراکامی وجه تمایز دیگری نیز با بیش تر نویسندگان امروزی دارد؛ او در هر دو زمینه داستان کوتاه و رمان نویسنده موفقی است. بیش تر رمان نویسان موفق، داستان کوتاه را کنار می گذارند و نویسندگانی هم که در عرصه داستان کوتاه به موفقیت رسیده اند، کم تر سراغ نوشتن رمان می روند.
موراکامی در این باره می نویسد:(۲)

«از ۱۹۷۹ که نوشتن را شروع کرده ام، همواره مابین نوشتن رمان و داستان کوتاه در رفت و آمد بوده ام: وقتی رمانی را تمام می کنم به این فکر می افتم که باید چند داستان کوتاه بنویسم و وقتی تعدادی داستان کوتاه نوشتم، حس می کنم باید روی نوشتن یک رمان تمرکز کنم. در حال نوشتن رمان هیچ وقت داستان کوتاه نمی نویسم و هنگام کار روی داستان کوتاه، هرگز رمان نمی نویسم. هرکدام از این ها بخش های متفاوتی از ذهنم را درگیرِ خود می کنند و خروج از یکی و رفتن به دیگری زمان می برد.»

در ادامه نیز می نویسد:

«یکی از خوبی های نوشتن داستان کوتاه آن است که زود تمام می شود. رساندن یک داستان کوتاه به شکل مناسبش معمولاً یک هفته ای برایم طول می کشد. (هرچند بازنویسی ها هیچ پایانی ندارند.) مثل تعهد جسمی و ذهنی ات به رمان نیست که حتما یکی دو ساله تمامش کنی. وارد اتاق می شوی، کارت را تمام می کنی و بیرون می روی، همین. نوشتن یک رمان، برایم چنین به نظر می رسد که گویی تا ابد طول خواهد کشید. گاهی وقت ها هم اصلاً نمی دانم که جان به در می برم یا نه. برای همین هم نوشتن داستان کوتاه برایم یک تغییر مسیر ضروری است.»

او در باره نظر خوانندگانِ داستان های کوتاهش می گوید:

«من اساسا رمان نویسم. اما خیلی ها هم می گویند داستان های کوتاهم را به رمان هایم ترجیح می دهند. این حرف ناراحتم نمی کند و نمی خواهم متقاعدشان کنم که این طور نیست. در حقیقت از شنیدن این حرف خوشحالم...»

موراکامی علاوه بر دو مجموعه داستان کوتاه، رمان های زیادی نوشته است که مهم ترینِ آن ها عبارتند از:
جنوب مرز، غرب خورشید(۳)
به دنبال گوسفند وحشی(۴)
جنگل نروژی(۵)
گاهشمار پرنده کوکی(۶)
کافکا در کرانه(۷)
پس از تاریکی(۸)
1ًQ84

خلیج هانالی(۹)

ساچی، پسر نوزده ساله اش را از دست داد چون هنگام موج سواری در خلیج هانالی کوسه بزرگی به او حمله کرد. در حقیقت این کوسه نبود که باعث مرگش شد؛ وقتی جانور پای راستش را قطع کرده بود، تنها و دور از ساحل، دستپاچه و غرق شده بود. به همین دلیل علت رسمی مرگ پسر ساچی غرق شدگی اعلام شده بود. کوسه تخته موجش را تقریبا از وسط به دو نیم کرده بود. کوسه ها بیش تر وقت ها از گوشت انسان خوششان نمی آید. یک بار که آدم را گاز می گیرند، ناامید می شوند و رهایش می کنند، برای همین هم خیلی وقت ها پیش می آید که یک نفر، یک دست یا یک پایش را از دست می دهد. اما تا زمانی که دستپاچه نشده زنده می ماند. اما پسر ساچی دچار ایست قلبی شده بود، آن قدر آب دریا وارد دهانش شده بود که غرق شده بود.
وقتی ساچی نامه کنسولگری ژاپن در هونولولو را دریافت کرد، شوکه شد و روی زمین افتاد. ذهنش خالی شده بود و نمی توانست به چیزی فکر کند. همان جا نشست و به نقطه ای روی دیوار خیره شد. اصلاً نفهمید این حالت چقدر طول کشید، اما سرانجام حواسش آن قدر سر جا آمد که بتواند شماره یک خط هوایی را پیدا کند و برای پرواز هاوایی جا رزرو کند. کنسولگری اصرار کرده بود تا حد ممکن خودش را زودتر آن جا برساند و قربانی را شناسایی کند. هنوز این امید وجود داشت که آن قربانی پسر او نباشد.
فصل تعطیلات بود و همه صندلی های پروازِ آن روز و روز بعد پر بود. با هر خط هوایی که تماس می گرفت حرف های یکسانی می شنید. اما ماجرا را که برای مسئول رزرو شرکت یونایتد توضیح داد، او گفت: «سریع تر خودتان را به فرودگاه برسانید. برایتان یک صندلی پیدا می کنیم.» ساچی ساک کوچکی بست و به فرودگاه نوریتا رفت. خانمی که مسئول آن جا بود یک بلیت درجه دو به او داد و گفت: «تنها جایی که امروز داریم همینه، اما فقط کرایه رو ازتون می گیریم. شاید براتون خیلی سخت باشه، اما باید تحمل کنین.» ساچی از او به خاطر کمکش تشکر کرد.
به فرودگاه هونولولو که رسید، فهمید آن قدر آشفته بوده که یادش رفته زمان رسیدنش را به کنسولگری ژاپن اطلاع بدهد. قرار بود یکی از کارکنان کنسولگری تا کاوایی همراهی اش کند. تصمیم گرفت به جای این که خودش را با رفتن سرِ قراری که دیر شده بود گرفتار کند، تا کاوایی تنها برود. فکر می کرد به آن جا که برسد، همه چیز روبراه خواهد شد. ظهر نشده پرواز دوم به فرودگاه لی هو در کاوایی رسید. در دفتر شرکت آویس یک ماشین کرایه کرد و مستقیم به مرکز پلیس که در همان نزدیکی ها بود رفت. گفت بعد از این که فهمیده یک کوسه در خلیج هانالی پسرش را کشته یکراست از توکیو به آن جا آمده است. افسر پلیسِ عینکی سفید مویی او را به سردخانه اجساد برد که به سردخانه مواد غذایی می مانست و جسد پسرش را که یک پایش قطع شده بود، نشانش داد.
درست از بالای زانوی راست تقریبا همه چیز از بین رفته بود و استخوان سفید و ترسناکی از زیرش بیرون زده بود. بی تردید جنازه پسرش بود. در صورتش نشانی از هیچ احساسی نبود و درست مثل وقت هایی که خواب بود، به نظر می آمد. نمی توانست باور کند او مرده است. حتما یکی صورتش را این طوری دستکاری کرده بود. نگاهش طوری بود انگار اگر شانه اش را تکان می دادی، مثل هر روز بیدار می شد و شکایت می کرد.
در اتاقی دیگر ساچی برگه ای را که تایید می کرد جسد از آنِ پسرش است، امضا کرد. پلیس از او پرسید می خواهد با جنازه چه کار کند. ساچی گفت: «نمی دونم. بقیه معمولاً چی کار می کنن؟» پلیس گفت: «بیش تر وقت ها جنازه را می سوزانند و خاکسترش را به خانه می برند.» می توانست جنازه را به ژاپن ببرد اما این کار تشریفات زیادی داشت و گران تر هم تمام می شد. راه دیگرش هم این بود که جنازه پسرش را در کاوایی دفن کند.
ساچی گفت: «لطفا بسوزونیدش، خاکسترشو می برم توکیو.» در هر حال پسرش مرده بود و دیگر امیدی به زنده شدنش نبود. چه فرقی می کرد که جنازه باشد یا استخوان یا خاکستر؟ رضایت نامه سوزاندن جنازه را امضا کرد و هزینه اش را پرداخت.
«من فقط کارت آمریکن اکسپرس دارم.»
پلیس گفت: «اشکالی نداره.»
فکر کرد این منم که دارم هزینه سوزاندن پسرم را با کارت آمریکن اکسپرس پرداخت می کنم. این کار به نظرش غیرواقعی می نمود، همان قدر که کشته شدن پسرش توسط کوسه غیرواقعی می نمود.
پلیس گفت که مراسم سوزاندن صبح روز بعد انجام می گیرد.
وقتی داشت مدارک را مرتب می کرد، گفت: «انگلیسی شما خیلی خوبه خانم.»
افسر پلیس یک آمریکایی به نام ساکاتا بود که اصالت ژاپنی داشت.
ساچی گفت: «جوون که بودم مدتی آمریکا زندگی می کردم.»
افسر گفت: «تعجبی نداره.» بعد وسایل پسر ساچی را که لباس، پاسپورت، بلیت برگشت، کیف جیبی و واکمن، چند مجله، عینک آفتابی و وسایل اصلاحش بود، تحویل ساچی داد. همه آن ها را می شد در یک کیف کوچک بوستون جا داد. ساچی باید برگه رسید این وسایل ناچیز را امضا می کرد.
افسر پرسید: «بچه دیگه ای ندارین؟»
ساچی جواب داد:«نه اون تنها بچه ام بود.»
«شوهرتون نمی تونه سفر کنه؟»
«مدت هاست که مرده.»
افسر پلیس آه عمیقی کشید و گفت: «از این بابت خیلی متاسفم. اگه کاری از دستم برمیاد لطفا بگین.»
ممنون می شم اگه جایی رو که پسرم مرده و هتل محل اقامتشو نشونم بدین. فکر کنم باید صورتحساب هتلش رو بپردازم. می تونم از تلفن شما استفاده کنم؟ باید با کنسولگری ژاپن تو هونولولو تماس بگیرم.»
پلیس یک نقشه آورد و با یک ماژیک نوک گرد جایی را که پسر ساچی موج سواری کرده بود و همین طور محل هتلی را که او در آن اقامت کرده بود، نشان داد. ساچی آن شب در لی هو در هتل کوچکی که پلیس به او توصیه کرده بود خوابید.
وقتی داشت از مرکز پلیس بیرون می رفت، ساکاتایِ میانسال به او گفت: «می خوام ازتون درخواستی بکنم. این جا توی کاوایی، طبیعت گاهی وقتا جون آدم ها رو می گیره. می بینین این جزیره چقدر زیباست، اما همین قدر هم ممکنه بی رحم و مرگ آور باشه. ما این جا با این احتمال ها زندگی می کنیم. به خاطر پسرتون خیلی متاسفم و واقعا با شما همدردی می کنم. اما امیدوارم اجازه ندین این مسئله باعث بشه از این جزیره نفرت پیدا کنین. بعد از این ماجراها ممکنه این حرف خیلی خودخواهانه به نظر بیاد اما از صمیم قلب درخواست می کنم.»
ساچی سر تکان داد.
«.. می دونین خانم، برادر من سال ۱۹۴۴ توی بلژیک، نزدیک مرز آلمان، کشته شد. جزو گروه رزمی هنگ ۴۴۲ بود که همگی داوطلب های آمریکایی ـ ژاپنی بودن. اونا رفته بودن گردان تگزاس رو که نازی ها محاصره اش کرده بودند، نجات بِدَن. به برادرم حمله کردند و اون کشته شد. هیچ چی ازش باقی نموند، جز یه پلاک و چند تا تیکه گوشت که روی برف ها پخش شده بود. مادرم خیلی دوستش داشت. می گفت بعد از اون ماجرا، آدم دیگه ای شده بود. من فقط یه بچه کوچیک بودم، برای همین هم مادرم رو بعد از اون تغییر یادم می آد. فکر کردن در باره این چیزا خیلی دردآوره.»
ساکاتا سر تکان داد و ادامه داد:

«جنگ هر علت شرافتمندانه ای هم که می خواد داشته باشه، اما آدم های زیادی از هر دو طرف به خاطر خشم و نفرت می میرن. هرچند طبیعت بی طرفه. می دونم که این اتفاق براتون خیلی دردناکه، اما سعی کنین این طوری به ماجرا فکر کنین که پسرتون به چرخه طبیعت برگشته، دلیلی برای خشم و نفرت وجود نداره.»

روز بعد ساچی بعد از انجام مراسم سوزاندن جسد، خاکسترها را داخل یک ظرف آلومینیومی ریخت و به سمت خلیج هانالی در ساحل جنوبی جزیره به راه افتاد. رفتن از مرکز پلیس لی هو تا آن جا بیش تر از یک ساعت طول کشید. تقریبا تمام درختان جزیره به خاطر طوفان عظیم چند سال قبل خم شده بودند. ساچی به بقایای تعداد زیادی خانه چوبی برخورد که سقف هایشان کنده شده بود. طوفان اثر خود را بر تعدادی از کوه ها نیز گذاشته بود و تغییر شکلشان داده بود. طبیعت در این محیط می توانست خیلی بی رحم باشد.
ساچی وارد شهر کوچک و خلوت هانالی شد و راهش را تا محدوده موج سواری ادامه داد. همان نزدیکی ها پارک کرد و رفت در ساحل بنشیند و موج سوارها را که پنج نفری می شدند، تماشا کند. یک موج نیرومند که پیش می آمد، تا دوردستِ ساحل روی تخته موج هایشان شناور می ماندند. بعد رد موج را می گرفتند، پیش می رفتند، سوار تخته موج هایشان می شدند و تا ساحل می آمدند. قدرت موج هم که از بین می رفت، تعادلشان را از دست می دادند و می افتادند و بعد از نو تخته موج هایشان را می گرفتند زیر موج هایی که پیش می آمد. می لغزیدند و دست و پا زنان به سمت دریای آزاد می رفتند و همه چیز دوباره از نو شروع می شد. ساچی نمی توانست درکشان کند، مگر از کوسه ها نمی ترسیدند، شاید هم نشنیده بودند چند روز قبل یک کوسه درست همین جا پسر او را کشته است.
ساچی همان جا نشست و یک ساعتی با بی تفاوتی تماشا کرد. گذشته رنج آور ناپدید شده بود و آینده جایی در تاریکی دوردست قرار داشت و حالا دیگر حتی زمان هم با او پیوندی نداشت. همچنان که چشمانش به صورتی مکانیکی صحنه تکراری موج ها و موج سوارها را دنبال می کرد، در آن زمانِ اکنونِ دائما در حال تغییر نشست. یک لحظه فکری به ذهنش خطور کرد: «چیزی که بیش از همه به آن نیاز دارم زمان است.»
ساچی به هتل محل اقامت پسرش رفت. هتل محقر و کوچکی بود که باغچه نامرتبی داشت. دو مرد سفیدپوست روی صندلی های تاشویِ کتانی نشسته بودند و آبجو می خوردند. چند بطری خالی سبزرنگ زیر پایشان وسط علف های هرز افتاده بود. یکی از مردها موبور بود و دیگری موهای سیاه داشت. غیر از این، چهره و اندامشان مثل هم بود و هر دوشان یک جور خالکوبی پرنقش و نگار روی بازوهایشان داشتند. بوی علف دود شده آمیخته با بوی مدفوع سگ به مشام می رسید. نزدیک که شد مردها با سوءظن براندازش کردند.
ساچی گفت: «پسرم این جا اقامت داشت، سه روز قبل کوسه اونو کشت.»
مردها به همدیگر نگاه کردند: «منظورتون تاکاشیه؟»
ساچی گفت: «بله، تاکاشی.»
مرد بور گفت: «خیلی بد شد. پسر خوبی بود.»
مرد مو مشکی به سستی گفت: «آره اون روز صبح لاکپشتای زیادی توی خلیج بودن. کوسه ها به خاطر لاکپشتا می آن. اما می دونین، کوسه ها با موج سوارها کاری ندارن. ما با اونا خوب کنار می آیم. اما چه می دونم. فکر کنم همه جور کوسه ای پیدا می شه...»
ساچی فکر می کرد صورتحساب هتل پرداخت نشده است، برای همین گفت که برای پرداخت صورتحساب هتل تاکاشی آمده است.
مرد بور اخم کرد، بطری اش را در هوا تکان داد و گفت: «نه خانم. شما متوجه نشدین. فقط موج سوارها توی این هتل می مونن، اونا هم امکان نداره پول نداشته باشن. این جا صورتحساب نداریم. برای این که این جا بمونی باید پیش پیش پول بدی.»
بعد مرد مو مشکی گفت: «ببینم خانم، می خواین تخته موج تاکاشی رو با خودتون ببرین؟ کوسه لعنتی اونو دو تیکه کرده، خردش کرده، یه تخته موج دیک(۱۰) قدیمیه. پلیسا نبردنش، فکر کنم همین جاها باشه.»
ساچی سری به نشانه مخالفت تکان داد. دلش نمی خواست تخته موج را ببیند.
مرد مو بور دوباره گفت: «خیلی بد شد.» انگار این تنها حرفی بود که به فکرش می رسید.
مرد مومشکی گفت: «اون پسر خوبی بود، واقعا خوب بود. یه موج سوار معرکه بود. آره، فکرشو بکن، شب قبلش با هم بودیم و می نوشیدیم.»
ساچی یک هفته در هانالی ماند، آبرومندانه ترین جایی را که آن جا پیدا می شد، اجاره کرد. خودش غذاهای ساده درست می کرد. باید قبل از برگشتن به ژاپن خودِ قدیمی اش را باز می یافت. یک صندلی وینیل، عینک آفتابی، کلاه و کرم ضدآفتاب گرفت. هر روز غروب توی ساحل می نشست و موج سوارها را تماشا می کرد. روزی چند بار باران می بارید، آن قدر شدید که انگار یکی لگن پر آبی را از آسمان خالی می کرد. آب و هوای پاییزی ساحل شمالی کاوایی بی ثبات بود. باران که شدید می شد، داخل ماشین می نشست و تماشا می کرد و باران که بند می آمد از ماشین بیرون می رفت تا دوباره در ساحل بنشیند و دریا را تماشا کند.
دیگر هر سال همان وقت ها به هانالی می رفت. چند روز قبل از سالروز مرگ پسرش وارد می شد و سه هفته ای می ماند و موج سوارها را از روی صندلی وینیلش در ساحل تماشا می کرد. هر روز همین کار را می کرد. ده سال به همین منوال ادامه پیدا کرد. همیشه توی همان خانه اقامت می کرد و توی همان رستوران غذا می خورد و کتاب می خواند. سفرهایش که روال مشخصی پیدا کرد. آشنایانی هم یافت که می توانست در باره مسائل شخصی اش با آن ها صحبت کند. بیش تر اهالی آن شهر کوچک او را از روی قیافه می شناختند. و همه می دانستند مادری ژاپنی است که کوسه ای فرزندش را در آن جا کشته است.
یک روز که ساچی رفته بود اتومبیل اجاره ای خرابش را تعویض کند، در راه برگشت از فرودگاه لین هو در شهر کاپا به دو مسافر جوان ژاپنی برخورد. آن ها با ساک های بزرگ ورزشی روی دوش، بیرون یک رستوران خانوادگی ایستاده بودند و انگشت های شستشان را رو به مسیر رفت و آمد ماشین ها بالا گرفته بودند، اما خیلی مطمئن به نظر نمی رسیدند. یکیشان بلند و باریک بود و دیگری کوتاه قد و چهارشانه. موهای هر دو بلند بود و قهوه ای مایل به قرمز. تی شرت های رنگ و رو رفته و شلوار کوتاهِ گشاد و صندل به پا داشتند. ساچی از کنارشان رد شد، اما زود تصمیمش را عوض کرد و دور زد.
پنجره ماشین را باز کرد و به ژاپنی پرسید: «کجا می رین؟»
پسر قدبلند گفت: «هی شما ژاپنی بلدین!»
«خب معلومه، من ژاپنی ام، تا کجا می رین؟»
پسر قدبلند گفت: «یه جایی به اسم هانالی.»
«خودم هم می رم اون جا، سوار می شین؟»
پسر قدکوتاه گفت: «عالیه، همونی که می خواستیم.»
ساک هایشان را داخل صندوق عقب گذاشتند و روی صندلی عقب ماشین نئون ساچی نشستند.
ساچی گفت: «یه لحظه صبر کنین، یکیتون جلو بشینه، این طوری بهتره. این که تاکسی نیست هر دو تا پشت بشینین.»
تصمیم گرفتند پسر قدبلند جلو بنشیند و او با کم رویی کنار ساچی نشست و پاهای درازش را تا جایی که می شد در آن فضا جا داد و پرسید: «این چه جور ماشینیه؟»
ساچی جواب داد: «داج نئونه. ساخت شرکت کرایسلر.»
«هوم م م. پس تو آمریکا از این ماشینای تنگ و کوچولو هم پیدا می شه هان؟ کارولای خواهرم از این خیلی جادارتره.»
«خب، همه آمریکایی ها که کادیلاکای بزرگ سوار نمی شن.»
«آره، اما این خیلی کوچیکه.»
ساچی گفت: «اگه دوست نداری می تونی همین جا پیاده شی.»
او گفت: «بی خیال، منظورم این نبود. فقط کوچیکیِ ماشین یه جورایی غافلگیرم کرد، فکر می کردم همه ماشینای آمریکایی بزرگ باشن.»
ساچی در حال رانندگی پرسید: «خب بگذریم، برای چی به هانالی می رین؟»
«فقط یه چیز، موج سواری.»
«تخته موج هاتون کجان؟»
پسر کوتاه قد گفت: «همون جا می گیریم.»
پسر قدبلند اضافه کرد: «این طرف و اون طرف کشیدنشون از ژاپن تا این جا خیلی زحمت داره. شنیدم اون جا تخته موج دست دوم ارزون گیر می آد. شما چطور خانم، شما هم برای تعطیلات این جا اومدین؟»
«آره!»
«تنها؟»
ساچی آهسته گفت: «تنها.»
«فکر نکنم از اون موج سوارای مشهور باشین.»
ساچی گفت: «شوخی بسه! بگذریم، تو هونولولو جایی برای ماندن دارین؟»
پسر قدبلند گفت: «نه، فکر کردیم وقتی برسیم اون جا یه فکری براش می کنیم.»
پسر قدکوتاه گفت: «آره، فکر کردیم اگه مجبور بشیم توی ساحل می خوابیم. تازه پول زیادی هم نداریم.»
ساچی سر تکان داد و گفت: «این وقت سال تو ساحل شمالی شبا اون قدر سرد می شه که توی خونه هم باید ژاکت پوشید، اگه بیرون بخوابین حتما مریض می شین.»
پسر قدبلند پرسید: «مگه توی هاوایی همیشه تابستون نیست؟»
«مگه نمی دونستین، هاوایی تو نیم کره شمالی قرار داره و چهار فصل داره. تابستوناش گرمه ولی زمستونا ممکنه سرد باشه.»
پسر کوتاه قد گفت: «خب، پس بهتره یه سقفی پیدا کنیم.»
پسر قدبلند پرسید: «ببینم خانم، شما می تونین کمکمون کنین یه جایی پیدا کنیم. انگلیسی ما تقریبا صفره.»
پسر کوتاه قد گفت: «ما شنیده بودیم همه جای هاوایی می شه از زبون ژاپنی استفاده کرد، اما تا این جا که اصلاً این طوری نبوده.»
ساچی با اوقات تلخی گفت: «معلومه که نمی شه. تنها جایی که می تونین با ژاپنی سر کنین اوآهو با یک قسمت از وایکی کی توی همون منطقه س. اون جا توریستای ژاپنی که دنبال کیفای لویی ویتان(۱۱) و کانال شماره پنج می گردن زیادن، برای همینم اونا کسایی رو استخدام می کنن که بتونن ژاپنی حرف بزنن. هی یات و شرایتون هم همین طور. اما از اون جا به بعد فقط انگلیسی به درد می خوره. به هرحال این جا آمریکاست. این همه راهو تا کاوآیی اومدین بدون این که این رو بدونین؟»
«به فکرم نرسید. مادرم می گفت همه توی هاوایی ژاپنی صحبت می کنن.»
ساچی غرغر کرد.
پسر کوتاه قد گفت: «می تونیم تو ارزان ترین هتل شهر بخوابیم. همون طور که گفتم پول زیادی نداریم.»
ساچی به آن ها هشدار داد و گفت: «این جا تازه واردا تو ارزون ترین هتل نمی خوابن، ممکنه خطرناک باشه.»
پسر قدبلند پرسید: «چطور؟»
ساچی جواب داد: «بیش تر به خاطر مواد مخدر، موج سوارا همه آدمای خوبی نیستن. اما مواظب کریستال باشین.»
«کریستال دیگه چیه؟»
پسر قدبلند گفت: «هیچ وقت در باره اش چیزی نشنیدم.»
«شما دو تا هیچ چی نمی دونین. طعمه های خوبی برای اون آدما هستین. کریستال یه ماده مخدر قویه و همه جای هاوایی پیدا می شه. مطمئن نیستم اما یه جور ماده مخدر متبلور شده است. خیلی ارزونه و استفاده ازش راحته و باعث می شه احساس خوبی به آدم دست بده، اما وقتی بهش اعتیاد پیدا کنی ممکنه بمیری.»
پسر قدبلند گفت: «ترسناکه.»
پسر قدکوتاه گفت: «شما می گین کشیدن ماری جوآنا اشکالی نداره؟»
«مثل توتون نیست، یه کمی مغز آدمو به هم می ریزه اما اصلاً نمی تونی فرق بین اونا رو بفهمی.»
پسر قدکوتاه گفت: «هی، این که خیلی بده.»
پسر قدبلند از ساچی پرسید: «شما مال دوره ازدیاد جمعیت(۱۲) نیستین؟»
«منظورت...»
«آره، نسل ازدیاد جمعیت.»
«من متعلق به هیچ نسلی نیستم، فقط خودم هستم. لطفا منو قاطی هیچ گروهی نکن.»

نظرات کاربران درباره کتاب نفر هفتم

کسی به من کتاب هدیه نمیده؟!
در 3 سال پیش توسط نیلوفرسادات سجادی
من به اندازه ای که انتظار داشتم لذت نبردم. شاید چون کتاب ترجمه ای از ترجمه‌ی کتاب بود. من فقط از داستان اصلی یعنی همون نفر هفتم و دو تا دیگش لذت بردم. به نظرم بهتره کتابای قوی تر نویسنده رو بخونیم. پیشنهاد نمی دم این کتاب رو
در 8 ماه پیش توسط امیرمهدی سرآبادانی
از حالا مشتاقِ دوباره‌خوانی‌ش هستم.
در 4 سال پیش توسط Are...uli
کلا ادبیات خاصی داره موراکامی. دومین کتاب بود که ازش می‌خوندم.
در 2 سال پیش توسط مهسا
خلیج هانالی و نفر هفتم رو خیلی دوست داشتم...
در 6 سال پیش توسط Amy...
یک کتاب به شدت خاص و تامل برانگیز
در 3 ماه پیش توسط علی صالحی سده
آقای موراکامی که تعریف نمیخاد
در 3 هفته پیش توسط علیرضا افتخاری
دوست عزیز چرا هدیه ندیم؟شما بگو چیجوری؟
در 1 سال پیش توسط مهدق شیخ عربی
احساس می کنم داستان اول صفحه های آخرش ناقصه. کس دیگه ای هم این حس رو داره؟
در 1 سال پیش توسط پژمان مردآزاد ناوی
تجربه نویی بود
در 2 سال پیش توسط محسن عین حصاری