فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ديوار

کتاب ديوار

نسخه الکترونیک کتاب ديوار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب ديوار

اولین داستان این مجموعه که نام این کتاب هم با عنوان این داستان انتخاب شده، دیوار اثر ژان پل‌سارتر نویسنده فرانسوی است. موضوع این داستان یک شب از زندگی زندانیانی است که محکوم به اعدام شده‌اند. کاراکتر اصلی داستان که راوی هم هست، یک انقلابی است که علیه دولت فاشیست اسپانیا به مبارزه برخاسته و به این مرام خود پایبند و وفادار است اما ...

ادامه...
  • ناشر انتشارات مجید
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.68 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۰ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب ديوار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

دیوار ترجمه ۷ داستان کوتاه از نویسندگان بزرگ است که هدایت آنها را انتخاب و ترجمه کرده است.
اولین داستان این مجموعه که نام این کتاب هم با عنوان این داستان انتخاب شده، دیوار اثر ژان پل سارتر نویسنده فرانسوی است. موضوع این داستان یک شب از زندگی زندانیانی است که محکوم به اعدام شده اند. کاراکتر اصلی داستان که راوی هم هست، یک انقلابی است که علیه دولت فاشیست اسپانیا به مبارزه برخاسته و به این مرام خود پایبند و وفادار است اما وقتی حکم قطعی اعدامش را می شنود، زندگی در نظرش پوچ و احمقانه می آید؛ چنانکه دربرابر این حکم نه خوشحال است و نه می تواند اندوهگین باشد؛ تنها احساس خشمی از زندگی به او دست می دهد و زندگی و زنده بودن هر موجودی برایش مضحک و خنده آور می شود. او حتی نسبت به هم بندهای خود هم احساس تنفر و خشم دارد و وقتی آنها را اعدام می کنند، نه تنها برایشان دل نمی سوزاند؛ بلکه منتظر است تا او را هم اعدام کنند؛ اما برخلاف انتظارش از او می خواهند که جای همرزم دیگرش را لو دهد و به او قول می دهند که با این کار می تواند زندگی کند؛ اما او که تنها خواسته اش مرگ است در واپسین لحظات تصمیم می گیرد کمی جلادانش را دست بیندازد و به آنها می گوید که همرزمش در گورستان و در اتاقک گورکنها است و در خیال خود آنها را مجسم می کند که در لابلای قبرها دنبال همرزمش می گردند و از این کار خود شادی شیطنت آمیزی به او دست می دهد. اما در پایان داستان متوجه می شود که برحسب اتفاق همرزمش در همانجا بوده و بعداز درگیری فاشیستها که خودش آنها را به گورستان فرستاده بود، کشته شده است. در اینجا به جای هر احساس دیگری شخصیت داستان بر تقدیر و سرنوشت قهقهه سرمی دهد!
داستانواره دوم اثری از فرانتس کافکا نویسنده بزرگ چک است. این داستانواره درواقع اعتراض و تمسخری است نسبت به قوانین جاری که گرچه برای مردم وضع شده اما هیچکس نمی تواند در آن داخل شود و چون همه این را می دانند کسی به سراغ قانون نمی رود تنها مردی دهاتی و از همه جا بی خبر می خواهد به حریمش راه یابد که با پاسبان جلو در (زور و فشار) مانع ورودش می شود و مرد تمام عمرش را پشت در قانون می گذراند و نمی تواند داخلش شود و سرانجام از پاسبان می پرسد که اگر همه خواهان قانون هستند چرا جز من در طول این سالها کسی به سراغش نیامده و پاسبان می گوید که این در تنها برای ورود تو بود و من اکنون آن را می بندم!
این تمثیلی است از مردم اجتماعی که تن به قوانینی بی رحمانه داده اند و هیچ حرکتی نمی کنند درحالی که اگر بخواهند می توانند سرنوشت خود و قوانین غیرعادلانه را عوض کنند درصورتی که به آگاهی کامل دست یافته و در راه هدف خود جنبشی از خود نشان داده و دست به تحولی عظیم بزنند.
داستان بعدی، شغال و عرب اثر دیگری از کافکا است. در این داستان شغالها سمبل ملتی هستند که سالها زیر سلطه حاکمان خود با بیچارگی زندگی می کنند و با آنکه خشم و تنفر عمیقی نسبت به اربابان خود دارند، رام و خدمتکاران آن هستند. ملتی که منتظر فرصتی است تا خشم خود را به اربابانش نشان دهد؛ اما چون از آنها می ترسند منتظر ناجیانی هستند که آنها را از قید و بند اربابان نجات دهد غافل از اینکه اگر هم با کمک چنین ناجی ای از قید این اربابان رهایی یابند زیر سلطه اربابان تازه ای که خود به عنوان ناجی آنها را شناخته اند، خواهند رفت!
کلاغ پیر داستانی از الکساندر لانژکیلاند، نویسنده نروژی است. شخصیت اصلی؛ یعنی کلاغ پیر نماینده انسانهایی است که بی تحرکی و رکود ناشی از پیری و کهولت سن آنها را به انزوا کشانده و در این انزوا به دوران جوانی و جنبش و گستاخی خود فکر می کنند و از اینکه شور و هیجان جوانی از وجودشان رخت بربسته و دیگر توانایی کارهای گذشته را ندارند، خشمگین اند و نسبت به زندگی احساس تنفر دارند.
تمشک تیغ دار یکی از داستانهای آنتوان چخوف نویسنده بزرگ روس است. این داستان به زمان قبل از انقلاب روسیه مربوط می شود؛ یعنی روزگار حکومت تزاران روسی که در روستاها سیستم ارباب رعیتی حکفرما بود. در این داستان، نویسنده بزرگ روس نوک تیز قلم را به سوی اشراف و جماعت مرفه و بی درد و اربابان و زمینداران می گرداند و از اینکه مردم تن به زندگی در زیر فشار اربابان داده اندوهگین است و راه نجات را در این می داند که یک نفر با زنگوله ای این جماعت درخودفرورفته را بیدار کند.
مرداب حبشه داستانی کوتاه از گاستون شرو، رمان نویس معروف فرانسوی است. در این داستان که نگارشی هنرمندانه از طبیعت و قانون تنازع بقا است نویسنده با نگارشی مایوسانه جامعه ای را درنظر دارد که افراد ضعیف و مولد توسط آدمهای کریه و زورگو و تن پرور بلعیده می شوند و در پایان با نشان دادن گله بزرگ آهو که آهوبچه یتیم داستان نیز با یکی از ماده آهوهای گله است می گوید که زندگی جریان دارد و شاید روزی این آهوهای ضعیف بتوانند با یکدلی و همکاری مارهای زورگو و تن پرور را که بی رحمانه آنها را می بلعند، نابود کنند.
کور و برادرش آخرین داستان از مجموعه دیوار، اثر آرتور شنیتسلر نویسنده معروف اتریشی است. در این داستان به شخصیت دو برادر پرداخته شده که یکی از آن دو خود را مسبب کوری برادرش می داند و برای همین، زندگی خود را وقف برادر کورش کرده تا به او ادای دین کند؛ اما بعد از بیست سال درمی یابد که برادرش نسبت به او بدگمان است و خیال می کند که او از کوریش سوءاستفاده کرده، از پولهایش می دزدد. برادر بینا که با دریافت این موضوع نزدیک است به نهایت جنون برسد، حاضر است هر کاری بکند تا نظر برادر کورش را تغییر دهد و درنهایت برای این کار دست به دزدی می زند؛ کاری که تا آن موقع حتی تصورش را هم نمی کرد و وقتی توسط ژاندارم به جرم دزدی دستگیر می شوند، برادر کور به تمام ماجرا پی می برد و با عوض شدن نظرش، برادر را می بوسد و در پایان هردو برادر باآنکه به سوی حکم نامعلوم قاضی پیش می روند؛ اما هردو خوشحال و راضیند.
در تمام داستانهای این مجموعه که هدایت از نویسندگان مختلف ملیتهای گوناگون برگزیده به گونه بارزی نوعی همخوانی و تفاهم موضوعی و عقیدتی به چشم می خورد. همه این نویسندگان از فقر و آدمهای بدبخت حرف می زنند و شخصیت اصلی داستانشان را چنین افرادی تشکیل می دهند. همه حقایق اجتماعی را بازمی تابانند که خود شاهد و ناظر آن هستند. تمام این موضعگیریهای اجتماعی به شکل آشکاری در آثار هدایت نیز احساس می شود و شاید علت انتخاب این داستانها از طرف هدایت نیز همین همفکری و نزدیکی احساسات انساندوستانه تمام این نویسندگان بوده باشد.
در پایان باید گفت که مجموعه دیوار، شاهکارهای جاودانه نویسندگان بزرگی است که باید برجسته ترین داستان نویس ایران؛ یعنی هدایت آنها را به فارسی برمی گرداند؛ زیرا او نیز باوجود آنکه از خانواده متمولی بود، دردهای اجتماع را در زندگی خصوصیش لمس کرد و آنها را در نوشته هایش منعکس کرد و هرچه گفت از درد گفت و مشکلاتی که گریبان انسانهای محروم و ضعیف را گرفته بود و هرگز حاضر نشد تا انسانهای بی درد را مدح کند و درباره آنان قلمش را آلوده سازد؛ گرچه خود در این طبقه بی درد پرورش یافته بود.

سیدعلی شاهری

دیوار

از: ژان پل سارتر
نویسنده معاصر فرانسوی

ما را در اتاق دنگال سفیدی هل دادند. چشمهایم را روشنایی زده بود و به هم می خورد. بعد یک میز و چهارنفر را پشت آن دیدم. اینها غیرنظامی بودند و کاغذهایی را وارسی می کردند. زندانیان دیگر را در ته اتاق جمع کرده بودند و ما بایستی تمام طول اتاق را طی کنیم تا به آنها ملحق شویم. بسیاری از آنها را می شناختم؛ ولی بعضی دیگر به نظرم خارجی آمدند. دونفر از آنها که جلو من بودند و بور بودند و کله گرد داشتند و شبیه یکدیگر بودند، حدس زدم که فرانسوی باشند. آنکه کوچکتر بود، هی شلوارش را بالا می کشید؛ عصبانی بود.
نزدیک سه ساعت طول کشید، من منگ شده بودم و سرم خالی بود، ولی اتاق حسابی گرم بود و من از گرمیش خوشم آمد؛ زیرا بیست وچهار ساعت متوالی بود که می لرزیدم. پاسبانان محبوسین را یک به یک جلو میز می آوردند. آن چهارنفر از آنها اسم و شغلشان را می پرسیدند. اغلب یا سوال دیگری از آنها نمی کردند و یا مثلاً از اینجور چیزها می پرسیدند: «آیا تو در خرابکاری مهمات شرکت کردی؟» یا «صبح روز نهم کجا بودی و چه می کردی؟» به پاسخها گوش نمی دادند و یا اینطور وانمود می کردند که گوش نمی دهند. لحظه ای ساکت می شدند و راست جلوی خودشان را نگاه می کردند، بعد شروع به نوشتن می کردند. از «توم» پرسیدند آیا راست است که در ستون بین المللی خدمت می کرده است، چون کاغذهایی در جیبش پیدا کرده بودند. «توم» نمی توانست انکار بکند. از ژوان چیزی نپرسیدند؛ اما همینکه اسمش را گفت، مدت طویلی مشغول نوشتن شدند.
ژوان گفت: «برادرم ژوزه شورش طلب و خودتان بهتر می دانید که اینجا نیست، من در هیچ حزبی نیستم، من هرگز در سیاست دخالت نکرده ام.» آنها جواب ندادند. ژوان باز گفت: «من کاری نکرده ام. من نمی خواهم انتقام دیگران را پس بدهم.»
لبهایش می لرزید. یک پاسبان او را ساکت کرد و برد. نوبت به من رسید.
«اسم شما پابلوابی یتا است؟»
گفتم: «آری.»
آن شخص کاغذهایش را نگاه کرد و گفت: «رامون گری کجاست؟»
ـ من نمی دانم.
ـ شما او را از تاریخ ۶ تا ۱۹ در خانه خودتان پنهان کردید؟
ـ نه.
لحظه ای مشغول نوشتن شدند و پاسبانان مرا خارج کردند. در دالان، توم و ژوان بین دو پاسبان انتظار می کشیدند. همینکه حرکت کردیم، توم از یکی از پاسبانان پرسید: «خوب، بعد؟» پاسبان جواب داد: «که چه؟»
ـ «آیا این استنطاق بود یا محاکمه؟»
پاسبان گفت: «این محاکمه بود.»
ـ خوب، با ما چه خواهند کرد؟
پاسبان با خونسردی جواب داد: «در زندان رای محکمه را به شما ابلاغ خواهند کرد.»
زندانی که برای ما تعیین شده بود، یکی از سردابه های بیمارستان بود. هوا به سبب جریان، بسیار سرد بود. تمام شب را لرزیده بودیم و روز هم وضع ما بهتر نشده بود. پنج روز قبل را من در دخمه سرای آرشوک به سر برده بودم، این بنا یک نوع دژ فراموشی بود که از قرون وسطی به یادگار مانده بود، چون عده زندانیان زیاد و جا کم بود، هر جایی دستشان می رسید آنها را می چپانیدند. من از زندان خودم راضی بودم، سرما اذیتم نمی کرد ولی تنها بودم و این مرا عصبانی می کرد. در سردابه همدم داشتم، ژوان هیچ نمی گفت، چون می ترسید. از این گذشته، جوانتر از آن بود که بتواند اظهار عقیده بکند؛ اما توم پرچانه بود و زبان اسپانیولی را خیلی خوب می دانست.
در سردابه یک نیمکت و چهارکیسه کاه بود. وقتی که ما را برگرداندند، نشستیم و در سکوت انتظار کشیدیم، لحظه ای نگذشت که توم گفت: «کلک ما کنده است.»
گفتم: «من هم اینطور تصور می کنم؛ اما به نظرم با این جوانک کاری نخواهند داشت.»
توم گفت: «به جرم اینکه برادرش داوطلب است، نمی توانند برای او پاپوش بسازند.»
نگاهی به ژوان انداختم، مثل این بود که به ما گوش نمی دهد. توم گفت: «می دانی در ساراگوس چه می کنند؟ مردم را روی جاده می خوابانند و از روی آنها با اتومبیل بارکش رد می شوند، یک نفر مراکشی فراری برای ما نقل کرد. می گویند برای صرفه جویی در مهمات است.»
گفتم: «ولی صرفه جویی بنزین نیست.»
من از توم دلخور بودم؛ او نبایستی این حرف را بزند.
دوباره گفت: «افسرانی که دستهاشان توی جیبشان است، سیگار می کشند و در جاده برای بازجویی گردش می کنند. تو گمان می کنی که نیمه جانها را می کشند؟ بشنو و باور نکن. آنها را به حال خودشان می گذارند که زوزه بکشند. گاهی یک ساعت طول می کشد. مراکشی می گفت: دفعه اول نزدیک بود از دیدن این منظره قی بکنم.»
گفتم: «اگر حقیقتا مهمات آنها ته نکشیده باشد، گمان نمی کنم که این کار را اینجا هم بکنند.»
روشنایی روز از چهار روزنه و یک سوراخ گرد طرف چپ سقف که آسمان از آنجا دیده می شد، نفوذ می کرد. از این سوراخ گرد بود که زغال در زیرزمین خالی می کردند و معمولاً درش را می گذاشتند. درست سوراخ یک توده خاکه زغال بود که به مصرف بیمارستان می رسید؛ ولی از ابتدای جنگ، بیمارها را بیرون کرده بودند و زغال بی مصرف آنجا مانده بود و گاهی هم روی آن باران می آمد؛ زیرا فراموش کرده بودند که در سوراخ را بگذارند.
توم شروع به لرزیدن کرد و گفت: «بر پدرش لعنت باز هم شروع شد. می لرزم.»
برخاست و مشغول حرکات ورزشی شد. به هر حرکتی چاک پیرهن روی سینه سفید و پشمالوی او باز می شد. به پشت خوابید و پاهایش را با هم به شکل قیچی بلند کرد؛ کفلهای چاقش را می دیدم که می لرزید. توم قلچماق بود؛ اما پیه زیادی داشت. من پیش خودم تصور می کردم که گلوله های تفنگ یا تک سرنیزه به زودی در این توده گوشت نرم مثل قالب کره فروخواهندرفت. اگر لاغر بود؛ مرا به این فکر نمی انداخت.
راستی من سردم نبود؛ اما شانه ها و بازوهایم را حس نمی کردم. گاهگاهی به نظرم می آمد که چیزی را گم کرده ام و دوروور خودم دنبال کتم می گشتم و بعد ناگهان به یاد می آوردم که به من کت نداده بودند. این احساس، دردناک بود. لباسهای ما را به سربازهای خودشان داده بودند و فقط پیراهن به تن ما مانده بود، آن هم از آن چلوارهای کتان که بیمارها در چله تابستان می پوشند. کمی بعد، توم بلند شد و نفس زنان پهلوی من نشست.
ـ گرم شدی؟
ـ بر پدرش لعنت، نه، فقط به نفس افتادم.
طرف ساعت هشت شب یک سرگرد با دو نفر سرباز فاشیست وارد شد و یک صفحه کاغذ دستش بود. از پاسبان پرسید: «اسم این سه نفر چیست؟»
پاسبان گفت: «اشتین بوک، ابی یتا و میربال.»
سرگرد عینکش را گذاشت و به کاغذ خود نگاه کرد.
ـ اشتین بوک... اشتین بوک... خوب شما محکوم به مرگ هستید؛ فردا صبح تیرباران می شوید.
باز نگاه کرد و گفت: «آن دونفر دیگر هم همینطور.»
ژوان گفت: «غیرممکن است من نیستم.»
سرگرد با تعجب به او نگاه کرد: «اسم شما چیست؟»
گفت: «ژوان میربال.»
سرگرد گفت: «اسم شما هم اینجاست، شما محکوم هستید.»
ژوان گفت: «من که کاری نکرده ام.»
سرگرد شانه هایش را بالا انداخت و رو کرد به من و توم: «شما از اهالی باسک هستید.»
ـ ما باسک نیستیم.
با بی تابی گفت: «به من گفتند که سه نفر باسک هستند. من در جستجوی آنها وقتم را تلف نمی کنم. خوب لابد شما کشیش لازم ندارید.»
ما جواب ندادیم. او گفت: «یک دکتر بلژیکی همین الان خواهد آمد. او اجازه دارد که شب را با شما باشد.»
سلام نظامی داد و خارج شد.
توم گفت: «به تو نگفتم که کارمان تمام است؟»
گفتم: «آره، اما نسبت به این جوانک رذالت کردند.»
این نکته را منصفانه گفتم؛ ولی از این جوانک خوشم نمی آمد. او صورت بسیار ظریفی داشت که ترس و درد آن را مسخ کرده و قیافه اش را برگردانیده بود. سه روز پیش بچه ترگل و ورگل شیطان و دلربایی بود؛ اما حالا به ریخت کهنه مخنثی درآمده بود و تصور می کردم اگر هم ولش کنند؛ هرگز دوباره جوان نخواهد شد. بد نبود که یک خرده رحم به رخش بکشند، ولی من از رحم، دلم به هم می خورد. تقریبا از او وحشت می کردم. جوانک دیگر چیزی نگفت. رنگش خاکستری شده بود. صورت و دستش هم خاکستری بود. نشست و زمین را با چشمهای رک زده نگاه کرد. توم دل رحیم بود، خواست بازویش را بگیرد؛ ولی جوان بازویش را با خشونت عقب زد و صورتش را درهم کشید. من یواشکی گفتم: «ولش کن، می بینی که الان به زنجموره می افتد.»
توم خواهی نخواهی اطاعت کرد؛ او برای سرگرمی خودش می خواست به جوان دلداری بدهد تا به حال خودش فکر نکند؛ اما برای من فکر مرگ دشوار بود. تا حالا هیچوقت به این فکر نیفتاده بودم، چونکه وضعیت ایجاب نکرده بود؛ ولی حالا دیگر وضعیت ایجاب می کرد و کاری از دستم برنمی آمد مگر آنکه به این فکر باشم.
توم شروع به صحبت کرد و از من پرسید: «تو کسی را کشته ای؟»
من جواب ندادم. توضیح داد که از اول ماه اوت شش نفر را کشته است. توم ملتفت وضعیت نبود و من به خوبی می دیدم که نمی خواست ملتفت وضعیت باشد. من هم هنوز نمی توانستم به طور کامل به آن پی ببرم؛ از خودم می پرسیدم که آیا خیلی زجر دارد؟ به فکر گلوله ها بودم. فرورفتن گلوله های سوزان را به تنم مجسم می کردم. همه اینها خارج از مساله حقیقی بود؛ اما من آرام بودم، چونکه تمام مدت شب را برای غور در این موضوع فرصت داشتم. یک لحظه بعد توم ساکت شد و من دزدکی به او نگاه می کردم. دیدم که او هم خاکستری شد و حالت زاری به خود گرفت. با خودم گفتم: «دارد شروع می شود.»
تقریبا شب شده بود، نور تاری از جدار روزنه ها و توده زغال تراوش می کرد و لکه بزرگی زیر آسمان درست می کرد. از سوراخ سقف یک ستاره را می دیدم: «شب سرد و هوای صافی خواهد بود.»
در باز شد و دو پاسبان داخل شدند. همراه آنها مرد بوری بود که لباس متحدالشکل نخودی رنگ دربر داشت. به ما سلام داد و گفت: «من دکترم و اجازه دارم که در چنین موقع دشواری به شما کمک کنم.»
صدای او خوشایند و ممتاز بود. من به او گفتم: «شما اینجا آمده اید چه بکنید؟»
ـ خودم را دراختیار شما بگذارم و برای اینکه از بار سنگین این چند ساعت شما بکاهم هرچه از دستم برآید مضایقه نخواهم کرد.
ـ برای چه پیش ما آمده اید؟ کسان دیگر هم هستند؛ بیمارستان پر است.
به طرز مبهمی جواب داد: «مرا اینجا فرستاده اند.» به عجله موضوع را عوض کرد و گفت: «آه شما می خواهید سیگار بکشید، هان؟ من سیگارت و سیگار برگی هم دارم.»
به ما سیگارت انگلیسی و سیگارت اسپانیولی تعارف کرد؛ ولی ما رد کردیم. من توی چشمهایش نگاه کردم؛ مثل اینکه خجالت کشید. به او گفتم: «شما از راه مهربانی اینجا نیامده اید. گذشته از این، من شما را می شناسم. همان روزی که مرا گرفتند شما را با فاشیستها در حیاط سربازخانه دیدم.»

نظرات کاربران درباره کتاب ديوار

جالب بود👍
در 7 ماه پیش توسط
میشه کتاب تهوع جان سارتر رو هم قرار بدین ؟
در 8 ماه پیش توسط
من نسخه ی چاپی رو خوندم شامل چند تا داستان که دیوار از همه بهتر بود.
در 1 سال پیش توسط
نقد این اثر را هم در سایت نقد روز می توانید بخوانید
در 1 سال پیش توسط
خب همه چیزو که همینجا گفتین دیگه لطفی نداره کتابو بخونیم????
در 2 سال پیش توسط