فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مروارید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب وقت‌نويس

کتاب وقت‌نويس

نسخه الکترونیک کتاب وقت‌نويس به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب وقت‌نويس

در این کتاب نویسنده به کمک سه داتان که به موازات هم روایت می شوند لزوم امیدواری انسان ها را در عصر جدید یادآور شدهاست. یکی از این داستان ها افسانه ای است و دو داستان دیگر زندگی مدرن انسان ها را درقرن بیست و یکم نشان می دهد. در این کتاب با داستان تنهایی انسان ها و در عین حال جاودانگی و امیدواری رو به رو می شویم.

ادامه...
  • ناشر انتشارات مروارید
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.03 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۵۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب وقت‌نويس

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



این کتاب، درباره ی زمان است، به جانین تقدیم می شود،
که هر لحظه ی زندگی را ارزشمند کرده است.

ترجمه ای برای پدرم و دنیای جادویی کتاب هایش

سرآغاز

۱

مردی تنها در غاری نشسته است.

موهایش بلند است. ریش اش تا زانو می رسد. چانه اش در کاسه ی دست ها.
چشم هایش را می بندد.
به چیزی گوش می دهد. صداها. صداهای بی پایان. از برکه ای در گوشه ی غار برمی خیزند.

سارا لمون(۱) یکی از این صداهاست.

دختر نوجوانی در روزگار ما، روی تخت دراز کشیده و عکسی را در گوشی همراهش تماشا می کند: پسری خوش قیافه با موهایی قهوه ای.
امشب می بیندش. امشب ساعت هشت ونیم. با هیجان تکرار می کند ـ هشت ونیم، هشت ونیم! ـ و فکر می کند چی بپوشد. جین مشکی؟ بلوز آستین حلقه ای؟ نه از بازوهایش متنفر است. آستین حلقه ای، اصلاً.
می گوید: «وقت بیشتری لازم دارم.»

ویکتور دلامنت(۲) یکی از این صداهاست.

مردی ثروتمند در میانه ی هشتادسالگی، در مطب دکتر نشسته است. همسرش در کنار اوست. پارچه ی سفیدی میز معاینه را پوشانده. دکتر آرام حرف می زند. می گوید: «کار زیادی از دست ما برنمی آید.» ماه ها درمان بی نتیجه بوده. غده ها. کلیه ها.
همسر ویکتور می کوشد حرف بزند، اما کلمات گیر می کنند. انگار حنجره شان یکی باشد، ویکتور گلویش را صاف می کند.
«گریس(۳) می خواهد بپرسد... چقدر وقت دارم؟»

کلمه های او ـ و کلمه های سارا ـ به آن غار دورافتاده کشیده می شوند که مردِ تنهای ریشو نشسته است. این مرد پدرِ زمان است.

شاید فکر کنید افسانه باشد، نقاشی ای از کارت تبریک های سالِ نو ـ پیر، نحیف، ساعتی شنی در دستش، پیرتر از هرکسی در این سیاره.
اما پدرِ زمان واقعی است. و در حقیقت نمی تواند پیر شود. در زیر ریش درهم و موهای مواج ـ علائم زندگی است، نه مرگ ـ هیکلش استخوانی، پوستش بدون چروک، مصون از هر آنچه تحت کنترلش است.
قبلاً، پیش از آنکه خدا را خشمگین کند، فقط یک آدم معمولی بود، محکوم به مرگ بعد از گذرانِ روزهای عمر.
حالا سرنوشت دیگری دارد: تبعید شده به این غار، باید صدای التماس جهانیان را بشنود ـ برای دقیقه های بیشتر، ساعت های بیشتر، سال های بیشتر، زمان بیشتر.
اینجا بودنش بی زمان است. امیدش را از دست داده. اما ساعتی برای همه ی ما به آرامی، جایی، تیک تاک می کند. و یکی فقط برای او تیک تاک می کند.
به زودی پدرِ زمان آزاد می شود.
تا به زمین برگردد.
و کاری را که شروع کرده به پایان برساند.

آغاز

۲

این داستانی است درباره ی مفهوم زمان

و از زمان های خیلی دور آغاز می شود، از زمان پیدایش تاریخ انسان، با پسرکی پابرهنه در حال دویدن از تپه ای. جلوی او دخترکی پابرهنه. پسر سعی می کند دختر را بگیرد. معمولاً دختر و پسرها این طوری اند.
برای این دو، همیشه همین طور خواهد ماند.

اسم پسر دُر(۴) است. دختر آلی(۵) است.

در این سن، تقریباً هم هیکل اند، با صداهای زیر، موهای کوتاه و ضخیم، و شتک های گل روی صورت شان.
آلی می دود و برمی گردد به دُر نگاه می کند و می خندد. آنچه حس می کند نخستین بارقه های عشق است. سنگ کوچکی از زمین درمی آورد و به طرف پسرک پرتاب می کند.
فریاد می زند: «دُر!»
دُر در حال دویدن، نفس هایش را می شمرد.
اولین انسانِ روی زمین است که سعی دارد چنین کاری کند ـ شمارش، عدد ساختن. از کنار هم گذاشتن انگشتان شروع کرد، به هر جفت، صدا و ارزشی داد. طولی نکشید هر چیزی را که می توانست، می شمرد.
دُر بچه ی آرام و حرف شنویی است، اما نسبت به اطرافیانش ذهن عمیق تری دارد. او متفاوت است.
در این نخستین صفحات داستانِ بشر، یک بچه ی متفاوت می تواند دنیا را تغییر دهد.
به همین دلیل خدا تماشایش می کند.

آلی داد می زند: دُر!

سر بلند می کند و لبخند می زند ـ همیشه به آلی لبخند می زند ـ و سنگ به پایش می خورد. سرش را کج می کند و فکری شکل می گیرد.
«یکی دیگر بینداز!»
آلی سنگ را بلند پرتاب می کند. دُر انگشتانش را می شمارد، صدایی برای یک، صدایی برای دو ـ
«شالاپ!»
بچه ی سومی از پشت او را می اندازد، نیم(۶)، پسری بزرگ تر و قوی تر. نیم پایش را بر پشت دُر می گذارد و فریاد می زند.
«من پادشاه هستم!»
هر سه بچه می خندند.
دویدن شان را از سرمی گیرند.
سعی کنید زندگی ای را بدون ثبت وقت تصور کنید.
احتمالاً نمی توانید. شما ماه، سال، روزهای هفته را می شناسید. ساعتی روی دیوار یا داشبرد ماشین تان هست. جدول زمانی، تقویم، ساعتی برای شام یا فیلم دارید.
بااین حال همه در اطراف شما نسبت به ثبتِ وقت بی توجه اند. پرنده ها دیرشان نمی شود. هیچ سگی ساعتش را نگاه نمی کند. گوزن ها دلواپسِ فراموش کردن تولدها نیستند.
فقط انسان زمان را اندازه می گیرد.
فقط انسان ساعت را اعلام می کند.
و به همین دلیل، فقط انسان از ترسی فلج کننده رنج می برد که هیچ موجود دیگری تحمل نمی کند.
ترسِ تمام شدن وقت

۳

سارا لمون نگران گذشت وقت است.

از حمام بیرون می آید و حساب می کند. بیست دقیقه برای خشک کردن موها، نیم ساعت برای آرایش، نیم ساعت برای لباس پوشیدن، پانزده دقیقه تا برسد آنجا. هشت ونیم، هشت ونیم!
در اتاق خواب باز می شود. مادرش، لورین(۷) است.
«عزیزم؟»
«مامان، در بزن!»
«باشه. تق تق.»
لورین چشمش می افتد به تخت. انتخاب هایی که روی تخت افتاده اند را می بیند: دو شلوار جین، سه تی شرت، یک ژاکت سفید.
«کجا می روی؟»
«هیچ جا.»
«با کسی قرار داری؟»
«نه.»
«سفید بهت می آید...»
«مامان!»
لورین آه می کشد. حوله ی خیسی را از کف اتاق برمی دارد و می رود. سارا برمی گردد جلوی آینه. به پسر فکر می کند. چربی دور کمرش را نیشگون می گیرد. اَه.
هشت ونیم، هشت ونیم!
قطعاً سفید نمی پوشید.

ویکتور دلامنت نگران تمام شدن وقت است.

او و گریس از آسانسور به پنت هاوس شان قدم می گذارند. گریس می گوید: «کتت را به من بده.» آویزانش می کند توی کمد.
خانه ساکت است. ویکتور با عصایی از سرسرا رد می شود، از کنار تابلوی نقاشی رنگ و روغن کار استادی فرانسوی می گذرد. شکمش زق زق می کند. باید قرص بخورد. وارد اتاق مطالعه اش می شود، مملو از کتاب ها و لوح ها و میز ماهاگونی بزرگی.
ویکتور به حرف دکتر فکر می کند. کار زیادی از دست ما برنمی آید. به چه معناست؟ چند ماه؟ چند هفته؟ این پایان اوست؟ پایان اش نمی تواند چنین باشد.
صدای قدم های گریس را روی کف پوشِ کاشی می شنود. می شنود شماره ای را می گیرد. می گوید: «روث، منم.» روث، خواهرش.
گریس صدایش را پایین می آورد. «تازه از پیش دکتر برگشتیم...»
ویکتور تنها در صندلی اش، زندگی روبه زوالش را محاسبه می کند. حس می کند نفسی از سینه اش رها می شود، انگار کسی راه گلویش را بسته بود. صورتش جمع می شود. چشمانش تر می شود.

نظرات کاربران درباره کتاب وقت‌نويس

میچ،تو فوق العاده ای.
در 4 ماه پیش توسط پانته آ نصرالهی
من این کتابو به نام ارباب زمان تو همین فیدیبو خوندم عاشقش شدم واقعا نمیتونستم زمین بذارمش ^___^
در 2 ماه پیش توسط ema...min
سه داستان که به طور موازی پیش میرن. داستان اول شرح زندگی اولین انسان زمینه که تلاش میکنه مفهوم زمان رو کشف کنه. داستان دوم، شرح زندگی چهاردهمین مرد ثروتمند دنیاست که به سرطان مبتلا شده و داستان سوم متعلق به دختر دبیرستانی ایه که با پسر جوانی به تازگی آشنا شده. این سه داستان به هم گره میخورن تا زندگی هر سه نفر به سرانجام خاص خودش برسه. کتاب، داستانیه درمورد زمان. فرصتی که توی زندگی بهمون داده شده. آدم هایی که میخوان جاودانه بشن و کسانی که میخوان به عمرشون پایان بدن. کتاب فوق العااااده زیبا بود. میچ البوم همیشه منو شگفت زده کرده. حتی کتاب های قدیمی و غیرمعروفش هم همیشه منو به وجد آوردن. کتاب پر از مفاهیم عمیق انسانیه.
در 1 ماه پیش توسط پریا م